غزلیات صفای اصفهانی {شعرهای عاشقانه کلاسیک فارسی از اصفهانی}

غزلیات صفای اصفهانی {شعرهای عاشقانه کلاسیک فارسی از اصفهانی}

در این بخش از سایت ادبی روزانه، با تأکید بر غزلیات صفای اصفهانی و نیز دیگر شاعران نامدار این دیار، مجموعه‌ای از زیباترین سروده‌های اصفهانی را گردآوری کرده‌ایم. غزل‌هایی که در آنها عشق زمینی و آسمانی، رندی و زاهدان‌ستیزی، و گاه اندوهِ غربت و دلتنگی برای وطن (در شعر کسانی چون شفایی که مهاجرت به هند را نکوهش می‌کرد) به زیباترین شکل به تصویر کشیده شده است. هدف آن است که خواننده با زبانی غیر از زبانِ خشکِ دانشگاهی، با لایه‌های پنهانِ این اشعارِ ماندگار از مکتب شعری اصفهان آشنا شود.

فهرست موضوعات این مطلب

شعرهای عاشقانه صفای اصفهانی

با دوصد ناز ز من دوش به راه عجبی

برده ماه عجبی دل به نگاه عجبی

طالب زلف تو دل بود شد ایدر ز نخست

به گناه عجبی رفت به چاه عجبی

من و چشم سیهش روز جهان کرد خراب

من ز آه عجبی او ز نگاه عجبی

تا شدم خاک نشین در میخانه عشق

دستگاه عجبی دارم و جاه عجبی

سر برآورد ز خم ساغر می این عجبست

که ز چاه عجبی سر زده ماه عجبی

تکیه زد پادشه حسن تو بر بالش ناز

تکیه گاه عجبی بین تو ز شاه عجبی

خال هندوی بتی زد ره ایمان صفا

دزد راه عجبی گشت به چاه عجبی

در رحمت ابد بر من خسته باز کردی

که دلم ز دست بردی و محل راز کردی

تو هزار بار کشتی و نمردم و نمیرم

که بکشتگان عشق ازلی نماز کردی

همه من شدی بمستی و چو هوشیار گشتم

ز من ای بلای هوش و خرد احتراز کردی

بحریم عشق از کشته قیامتست بر پا

همه را ز درد کشتی تو ز بسکه ناز کردی

تن من ز تابش عشق تو سوخت پای تا سر

تو چه آتشی که ما را همه سوز و ساز کردی

دل و دین و عقل و هوشم همه شد شکار من هم

که تو صید بسته دیدی ز چه ترکتاز کردی

تو گدای را توانی ملک الملوک کردن

که بصعوه بال و پر دادی و شاهباز کردی

نگهی که باز کردی ز تجلی ولایت

بشب امیدواران ز ره نیاز کردی

که تواند از تو برگشت مجاز یا حقیقت

که ره حقیقت از قنطره مجاز کردی

چه حریف بودی ایدل که مرا ز علم و تقوی

بقمارخانه بردی و تو پاکباز کردی

بمن آن زمان رسید از تو نوازش تجرد

که مقیدم بدان دلبر دلنواز کردی

تو بکعبه حقیقت رسی از صفای باطن

نه بهفت شوط جسمانه که در حجاز کردی

بصفا توان رسیدن زره فنای هستی

تو که هست خویش را بر سر حرص و آز کردی

اشعار صفای اصفهانی شامل زیباترین غزلیات و رباعیات

شعرهای عاشقانه صفای اصفهانی

مرا کوهیست بار دل غم یارست پنداری

دل من نیست این کوه گرانبارست پنداری

انالحق میزند منصور وار این دل که من دارم

درون سینه تنگم سر دارست پنداری

شبی دیدم گل روی تو و عمریست بیخوابم

صف مژگان بچشمم دسته خارست پنداری

دلی دارم چو کوه اما تنی از موی لاغرتر

باندام ضعیفم پیرهن بارست پنداری

ز شش سو دل شد از اشراق عشق دوست نورانی

دل من بارگاه نور انوارست پنداری

دماغم زافتاب معرفت روشن شد ای سالک

سر سودائی من چرخ دوارست پنداری

سر این زاهد خودبین که عیب عاشقان گوید

بود از عشق خالی نقش دیوارست پنداری

تن من وادی و داود این وادی دل عاشق

زند هی نغمه توحید مزمارست پنداری

شنید انی انا الله از درخت خویش چون موسی

فضای سینه ام سینای اسرارست پنداری

چنان سوزد ز سودای غم عشق تو کز تابش

دل من در میان شعله نارست پنداری

نه از شمشیر تابم روی نز آب و نه از آتش

مرا با جان خود در عشق او کارست پنداری

زهر غافل مرا سنگ ملامت میخورد بر سر

سرای عزلتم دامان کهسارست پنداری

توئی یار و حبیب من پرستار و طبیب من

دلم مینالد از دست تو بیمارست پنداری

صفا را غوص دل از گنج دولت کرد مستغنی

مر این نظم دری لؤلؤی شهوارست پنداری

عیسی عشق ندارد سر درمان کسی

جان کسادست بسی او نخرد جان کسی

آن سر زلف که من دیدم و آن تاب و شکن

نبود در سر بشکستن پیمان کسی

عشق را نفی بکار آید و در نفی ثبات

او ندارد سر کفر کس او ایمان کسی

نیست سلطان زمین حاکم درویش که نیست

بنده سلطنت فقر بفرمان کسی

همه اشکال من از وصل شد و این عجبست

که بوصل آید و مشکل شود آسان کسی

دی خط سبز کسی داد بمن خط امان

برد امروز دلم زلف پریشان کسی

که کسی میدهد از لعل لبم آب حیات

گاه خون میخورم از حقه مرجان کسی

لاله میباردم از غالیه و مشک ز عود

گونه و سلسله غالیه افشان کسی

گویدم بی سر و سامان شده ئی غیرت عشق

کی گذارد که بماند سر و سامان کسی

خلق در بند هوای خود و ما بنده دوست

هر کسی آن کسی باشد و ما آن کسی

ایدل شیفته بر گرد ز میدان فنا

نرود تا نکشد یار بمیدان کسی

شکند سنگ حبیب اول دندان حبیب

که ز دشمن نخورد سنگ بدندان کسی

میهمانخانه توحید ز بیگانه بریست

نیست جز دوست اگر باشد مهمان کسی

دل صفا را دهد از ما حضر غیب غذا

میهمان دل خویشم به سر خوان کسی

اشعار صفایی جندقی (مجموعه زیباترین غزلیات، رباعیات و قطعات)

شعرهای غزل کلاسیک

در ارض سما نبود آن دلبر هر جائی

منزل نکند الا در سینه سودائی

در هیچ لبی نبود کز او نبود حرفی

با آنکه بود دائم همصحبت تنهائی

در هیچ سری نبود کز او نبود سری

با آنکه بود پنهان در پرده یکتائی

مجنون سر ماهم کان ماه هلال ابروی

از خلق بود پنهان با این همه پیدائی

پیدائی آن گوهر در وصف نمیگنجد

این گوهریان جویند از مردم دریائی

دانائی و بینائی از وحدت و در کثرت

بینائی ما پنهان در پرده دانائی

بر صبر کنند امرم مخلوق و عجب دارم

در عقل سبک سنگی با عشق شکیبایی

ای طوبی این بستان بر خیز و قیامت کن

بخرام و تماشا کن غوغای تماشائی

آرایش هر محفل زان روی نکو باشد

ای دلبر مشتاقان بنمای خودآرائی

گر پرده منم بردار از روی که ابرستی

خورشید حقیقت را خود بینی و خود رائی

پژمانم و رنجورم از شدت مخموری

ای ساقی سر مستان بنمای پذیرائی

از زهد و ورع کی شد مقصود صفا حاصل

باز ایدل بی سامان سرمستی و شیدائی

ز چه کرد با چنین روبر خلق خودنمائی

بتم ار نداشت در دل سر دعوی خدائی

نتوان نمود منعم ز سجود روی این بت

که مزینست دوشش بردای کبریائی

در آشنائی دل زده و ز غیر بگسل

که بدل نمی پسندد حرکات آشنائی

مطلب ز نام حاصل که فشاند بذر صورت

که بکشتزار سرش نزد آفت سمائی

ز تمام کشت هستی من و حاصل محبت

که زند جویش پهلو بسپهر آسیائی

دل من بیافت این سر ز سرای میفروشان

پس از انکه سالها زد در زهد و پارسائی

متنعمان دولت نبرند ره بسلطان

که نگشته اند دارا بطریقت گدائی

من از آشیانه خود نگشوده بودمی پر

که شدم اسیر بازش چو کبوتر هوائی

رخ من بیار یک رو دل من بعشق یکتا

چه غم ار بپیش زلفش کمرم کند دوتائی

سر مرهم ار ندارد ز چه میرباید از کف

دل ریش دردمندان بفنون دلربائی

من اگر دمی نبینم برخش نمیتوانم

همه حیرتم از آنکس که زند دم از جدائی

سرم ار رود نپیچم ز وفای رهروان سر

که نکرده اند منزل بسرای بیوفائی

دل بازمانده از جان نرسد بسر جانان

مگر آنکه باز جوید ز طلسم دل رهائی

اگرت هواست دیدن رخ دلبر صفا را

بگذار از سر ای دل هوس منی و مایی

دور عشقست گر ای نطقه دل خون باشی

به ازانست کزین دایره بیرون باشی

نبرد ره دل آباد بگلگونه غیب

ای خوش آندم که خراب از می گلگون باشی

ای نیاورده بکف دامن دولت در فقر

گرد ره باش که تاج سر گردون باشی

پای بر عرش حقیقت ننهی ایکه بعقل

صاحب دستگه هوش فلاطون باشی

عاشقان را بصلاح و حکم عقل چکار

مصلحت دید من آنست که مجنون باشی

ای شه ملک ترا دولت درویش بدست

نیست گر صاحب گنجینه قارون باشی

گر شوی خاک گدای در میخانه عشق

مالک ملک جم و گنج فریدون باشی

چند در چون و چرائی تو و در بند خودی

بیخودی خوی کن ای خواجه که بیچون باشی

نتوانی که زنی رایت اقبال بچرخ

تو که وابسته این گنبد وارون باشی

کس بافسون و به افسانه نشد محرم راز

ایکه در عالم افسانه و افسون باشی

گر دو صد سال کنی سلطنت ایدل بنشاط

می نیرزد بیکی لحظه که محزون باشی

مگر از لشکر اندوه چه دیدی در روز

که نخوابیده و در فکر شبیخون باشی

نبری جان که تو دیوانه و طفلند عوام

هم مگر معتکف دامن هامون باشی

کوه را سیل تو چون کاه برد بر سر آب

مگر ای چشم صفا لجه آمون باشی

اشعار قائم مقام فراهانی؛ رباعیات، قصاید و قطعات عاشقانه این شاعر

عکس نوشته غزلیات صفای اصفهانی

پورا بسلطنت رسی این پند گوش کن

تاج سر از غبار در می‌فروش کن

گفتار من که هست چو لولوی شاهوار

مرجان گوش جان حقیقت نیوش کن

هوش تو را مشاهدهٔ سِرّ غیب نیست

خواهی به سِرّ غیب رسی ترک هوش کن

گسترده است سفرهٔ دولت به بار دل

ای خاکسار بارگه فقر نوش کن

حق ناخدای کشتی دریای زندگی‌ست

ای ابر ریزش آور و ای بحر جوش کن

ای در برِ تو جامهٔ زربفت خسروی

روی ملاطفت به من ژنده‌پوش کن

معشوق شاهد دل و مشهور دیده است

با خویش گفتگو کن و ترک سروش کن

ای خرقهٔ کمال به دوش ولایتت

جان مرا ردای عنایت به دوش کن

جوش و خروش رعد درین گوش بی‌صداست

ای سینه هرچه خواهی جوش و خروش کن

نقش خط نگار که دیباچهٔ بقاست

از دل بخوان و ترک خطوط و نقوش کن

به تار موی بتی شد سلاسل دل من

ببین به ضعف که یک موی شد سلاسل من

کشیده ابروی آن ترک نیم‌مست کمان

پی شکار دل این مرغ نیم بسمل من

به پرده دیدم و بی‌پرده در شمائل او

به شکل صورت تصویر شد شمائل من

چه فتنه بود که رفت از مقابل من و باز

نشسته است شب و روز در مقابل من

بزاد عشقم و پرورد و کشت و برد خاک

ندانم از چه بزاد آنکه بود قاتل من

بسوخت ز آتش و خاکسترم سپرد به باد

چه آب بود که از او سرسته شد گل من

خیال مغز به سر دارم و نهفته به پوست

به مغز خشک ببین و خیال باطل من

همیشه در سفرم باز در مقام خودم

که هم‌ترازوی ما هست برج محمل من

هزار مرحله طی کرده راه مانده هنوز

ز من بپرس که گویم کجاست منزل من

پدید گشت به یک عمر جستجوی که بود

من آنکه می‌دوم اندر قفاش در دل من

چه پرده بود که روشن نبود دیدهٔ دل

ز طلعتی که بود آفتاب محفل من

یکی‌ست شاهد و مشهود و آشکار و نهان

شوید جمع و نمایید حل مشکل من

فنای کون و مکان باشد و بقای صفاست

همانکه پیش تو دریاست هست ساحل من

عکس نوشته غزلیات صفای اصفهانی

به عشق خویش مرا خوی داد دلبر من

دمی نشد که گذارد دل مرا بر من

به سینه‌ام ز غمش رازهاست بی‌حد و هست

هزار نکته ز هر راز او به خاطر من

مرا چه کار به خورشید حشر منتظران

که آفتاب شهود است سایه سر من

نشد شبی که نشد چشم من ستاره‌شمار

به هر مهی و تجلی نکرد اختر من

کنون ز عشق تو بس آفتاب و ماه دمید

ز آسمان دل ای آفتاب انور من

تسلطی‌ست مرا بر سر تمام ملوک

که خاک میکده عشق توست افسر من

مرا به سلطنت فقر راه داد و نمود

ممالک ملک ملک را مسخر من

نبود اگر غم عشقت تجلی ملکوت

نداد صیقل آیینه مکدر من

که بود ساقی و این باده‌ای که داد چه بود

چه شعله بود که در هم شکست ساغر من

مگر تجلی طور است عشق یار به دل

که پاره پاره شد از هم چو کوه پیکر من

چه دیر بود که از کعبه تافت تا سر خویش

به پای راهب او سود جان کافر من

بهشت من دل و رضوان من تجلی دوست

زلال جاریه اشعار روح‌پرور من

بجوی جان و دل و مزرع مراد صفا

چه آب‌ها که روان کرد دیده تر من

گاه دی است و نوبت فصل بهار من

بنشسته است یار چو گل در کنار من

بر گنج خسروی ندهم کنج خانقاه

امروز دور دور من و یار یار من

جان یافتم ز دولت دل در حضور یار

فرخنده است روز چنین روزگار من

جبریل را ز بال فکند و هنوز نیست

در اوج خویش باز حقیقت شکار من

روی دلم بسمت دیاری بود که اوست

ابروی دوست قبله شرع دیار من

نقش و نگار را بزدودم ز لوح دل

تا گشت جای جلوه نقش نگار من

از جسم و جان امید بریدم هزار بار

تا دید روی او دل امیدوار من

دیدم که عشق اوست خداوند کائنات

روزی که شد بکوی حقیقت گذار من

بردم بپای عشق بسر سجده نیاز

یک قبله گشت و یکدل و یکروی کار من

دادم زمام مملکت دل بدست دوست

باقی نماند در کف من اختیار من

صبحست و یار ساقی و من در خمار دوش

یارب پذیر عذر لب میگسار من

جز صاف غم که صیقل آئینه صفاست

کو آب رحمتی که نشاند غبار من

اشعار میلی مشهدی؛ مجموعه غزلیات، رباعیات و گلچین زیباترین اشعار

غزل‌های قشنگ صفای اصفهانی

من تاجرم به دکهٔ بازار خویشتن

بر دست نقد جان و خریدار خویشتن

هر دانشی که بود مرا صرف دید شد

دیوانه شد دلم پی دیدار خویشتن

ایوان ملک قصر ملک دیده‌ام کنون

بنشسته‌ام به سایهٔ دیوار خویشتن

سلطان دل ز خاک در خود به سر نهاد

هر افسری که دید سزاوار خویشتن

از راه کوی خویش رسیدند بر مراد

عشاق دوست در طلب یار خویشتن

گشتیم بس که کوس انا الحق زدیم فاش

منصور پایدار سر دار خویشتن

پرگار خویشتن دل و نبود به غیر دل

در دور خویش مرکز پرگار خویشتن

دیدم تمام کون و مکان را به چشم سر

من غیر خود ندیدم در دار خویشتن

سیاره است و ثابت من عقل و عشق من

من آسمان ثابت و سیار خویشتن

در عین شادمانی و عیش مدام خویش

در حیرتم ز اَندُهِ بسیار خویشتن

دار حقیقت است بنازم هزار بار

بر صُنع دست و پنجهٔ معمار خویشتن

از خویشتن رهایی و باز آمدن به خویش

شرط است در سلوک گرفتار خویشتن

افکنده‌ام ز دوش دل خویش بار غیر

آسوده‌ام ز قلب سبک‌بار خویشتن

سرشار سرّ وحدت اطلاقی خودم

سرگرم خمر خانهٔ خمار خویشتن

در کار نفی خویشم و نفی صفای خویش

کس نیست همچو من پی آزار خویشتن

بی‌پرده گویم آنچه بوَد نیست غیر یار

من جسته‌ام ز پردهٔ پندار خویشتن

دل بردی از من به یغما ای ترک غارتگر من

دیدی چه آوردی ای دوست از دست دل بر سر من

عشق تو در دل نهان شد دل زار و تن ناتوان شد

رفتی چو تیر و کمان شد از بار غم پیکر من

می‌سوزم از اشتیاقت در آتشم از فراقت

کانون من سینهٔ من سودای من آذر من

من مست صهبای باقی زآن ساتکین رواقی

فکر تو در بزم ساقی ذکر تو رامشگر من

چون مهره در ششدر عشق یک چند بودم گرفتار

عشق تو چون مهره چندیست افتاده در ششدر من

دل در تف عشق افروخت گردون لباس سیه دوخت

از آتش و آه من سوخت در آسمان اختر من

گبر و مسلمان خجل شد دل فتنهٔ آب و گل شد

صد رخنه در ملک دل شد زَ اندیشهٔ کافر من

شکرانه کز عشق مستم میخواره و می پرستم

آموخت درس الستم استاد دانشور من

سلطان سیر و سلوکم مالک رقاب ملوکم

در سورم و نیست سوگم بین نغمهٔ مزمر من

در عشق سلطان بختم در باغ دولت درختم

خاکستر فقر تختم خاک فنا افسر من

با خار آن یار تازی چون گل کنم عشقبازی

ریحان عشق مجازی نیش من و نشتر من

دل را خریدار کیشم سرگرم بازار خویشم

اشک سپید و رخ زرد سیم من است و زر من

اول دلم را صفا داد آیینه‌ام را جلا داد

آخر به باد فنا داد عشق تو خاکستر من

تا چند در های و هویی ای کوس منصوری دل

ترسم که ریزند بر خاک خون تو در محضر من

بار غم عشق او را گردون ندارد تحمل

کی می‌تواند کشیدن این پیکر لاغر من

دل دم ز سر صفا زد کوس تو بر بام ما زد

سلطان دولت لوا زد از فقر در کشور من

غزلیات قدیمی

حیرت است این کوی یاران را صلا باید زدن

گام سمت وادی فقر و فنا باید زدن

نیست سلطان را درین وادی گذر دست نیاز

دولت ار خواهی به دامان گدا باید زدن

موسیا از جان گذشتن روی جانان دیدن است

تکیه بر حق پای بر دست و عصا باید زدن

در چنین میدان اگر تیغ آید از سر باک نیست

بلکه بر بازوی قاتل مرحبا باید زدن

مستی‌ای شرط است دید یار را نز درد جهل

بادهٔ تحقیق از جام بلا باید زدن

در کف فقر است مفتاح در گنج وجود

پای استکبار بر فرق غنا باید زدن

مرگ نبود مردن عشاق را در کیش عشق

سور توحید است این زیروستا باید زدن

کرد دل را عشق دردانگیز یکتا در جنون

دست در زنجیر آن زلف دوتا باید زدن

جلوه الا الله ار خواهی چو منصوران یار

کوس سبحانی فراز دار لا باید زدن

در خم چوگان کثرت بودن از ناراستی‌ست

گوی از میدان توحید خدا باید زدن

گر به کشتن دست بدهد پای هشتن در وصال

پیش روی دوست در خون دست و پا باید زدن

کی رسی ای پایبند تن به سربازان یار

گام در این ره به آیین صفا باید زدن

در قفای بنده معنی قدم خواهی نهاد

حشمت سلطان صورت را قفا باید زدن

غزلیات قدیمی

شاهد ماهست مخفی در ظهور خویشتن

آفتاب ماست در جلباب نور خویشتن

احمد ما بست احرام از در دیر طلب

تا مشرف شد بمعراج حضور خویشتن

موسی جان را بصیرت داد و از شاخ درخت

نوبت انی انا الله زد بطور خویشتن

داد دل را نغمه داودی و بی حرف و صوت

خواند در کهسار و در وادی زبور خویشتن

زیر پر بگرفت بدو و ختم را چون جلوه کرد

آن سلیمان حقیقت در ظهور خویشتن

عیسی ما را بشارت داد بر نور وجود

آفتاب روح با اندام عور خویشتن

کامل ما نقطه شد در تحت بای اسم ذات

گشت ساری در حروف و در سطور خویشتن

یار بر کون و مکان بگذشت و جان تازه داد

هر دل و هر جان که دید اندر عبور خویشتن

از کمال ذات آمد تا هیولای نخست

کامل مطلق که نپسندد قصور خویشتن

از کنار جوی خود رویاند سرو قد خویش

در بهشت خود خرامان کرد حور خویشتن

من بخاک افتاده بودم کرد بر رویم نگاه

چشم نگشاید بکس یار ار غرور خویشتن

غیرتش خاکستر بود صفا بر باد داد

سوخت ما را یار با عشق غیور خویشتن

یار برداشت ز رخ پرده برای دل من

برد از من دل و بنشست به جای دل من

نتوان گفت زمینست و سما خلوت دوست

خلوت سلطنت اوست سرای دل من

دل من بارگه سلطنت فقر و فناست

آسمانست و زمینست گدای دل من

عشق با آنکه هوای من و آب من ازوست

تربیت یافته از آب و هوای دل من

پنجه حسن که معمار بنای ابدیست

کرد از آب و گل عشق بنای دل من

ای که از غرب افق می‌طلبی کرد اشراق

آفتاب ازل از شرق سمای دل من

دل من کشتی نوحست به دریای فنا

ناخدای دل کشتیست خدای دل من

دید ناهار نحیف هستم و بیمار و ضعیف

حق غذای دل من گشت و دوای دل من

به رخ زرد من آن نرگس بیمار گشود

یار بگشود درِ دارشفای دل من

سایه افکند کسای دل من بر ملکوت

جبرئیلست ز اصحاب کسای دل من

دل مرا بس، برو ای دنیی بی صبر و ثبات

نگرفته‌ست تعلق به تو رای دل من

دل من جوی اگر طالب نوری که هباست

آفتاب فلک از نور و ضیای دل من

در مکانیست کزو نیست برون کون و مکان

که سر کون و مکان باد فدای دل من

نرسیدند به سرمنزل مقصود صفا

مگر آن قوم که رفتند به پای دل من

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.