شعر شماره ۲۰ از مجموعه اشعار سهراب سپهری؛ درسرای ما زمزمه ای درکوچه ما آوازی نیست …

شعر شماره ۲۰ از مجموعه اشعار سهراب سپهری را در روزانه قرار داده‌ایم. سپهری در اشعارش به روابط انسانی، عشق و دوستی اهمیت می‌دهد. او به بررسی احساسات انسانی و چالش‌های زندگی می‌پردازد. همچنین شعر شماره ۲۱ از مجموعه اشعار سهراب سپهری؛ دریچه باز قفس بر تازگی باغ ها سرانگیز است … را در سایت روزانه بخوانید.

شعر شماره ۲۰ از مجموعه اشعار سهراب سپهری؛ درسرای ما زمزمه ای درکوچه ما آوازی نیست ...

شعر شماره ۲۰

درسرای ما زمزمه ای درکوچه ما آوازی نیست

شب گلدان پنجره ما را ربوده است

پرده ما دروحشت نوسان خشکیده است

اینجا ای همه لب ها لبخندی ابهام جان را

پهنا می دهد

پرتو فانوس ما در نیمه راه میان ما و شب هستی مرده است

ستون های مهتابی ما را پیچک اندیشه فرو بلعیده است

اینجا نقش گلیمی و آنجا نرده ای ما را از آستانه ما بدر برده است

ای همه هوشیاران بر چه باغی در نگشودیم که عطر فریبی به تالار نهفته ما

نریخت ؟

ای

همه کودکی ها! بر چه سبزهای ندویدیم که شبنم اندوهی برمانفشاند

غبار آلوده راهی از فسانه به خورشیدیم

ای همه خستگان در کجا شهپر ما از سبکبالی پروانه نشان خواهد گرفت ؟

ستاره زهره از چاه افق برآمد

کنار نرده مهتابی ما کودکی بر پرتگاه وزش ها می گرید

در چه دیاری آیا

اشک ما در مرز دیگر مهتابی خواهد چکید ؟

ای همه همسایه ها در خورشیدی دیگر خورشیدی دیگر

مطلب مشابه: شعر شماره ۱۹ از مجموعه اشعار سهراب سپهری؛ از شب ریشه سر چشمه گرفتم و به گرداب آفتاب ریختم

مطلب مشابه: شعر شماره ۱۸ از مجموعه اشعار سهراب سپهری؛ به کنار تپه شب رسید با طنین روشن پایش آینه …

تفسیر این شعر

تفسیر این شعر

این شعر به بیان احساسات عمیق و غم‌انگیز شاعر در مورد تنهایی، ناامیدی و یادآوری خاطرات شیرین کودکی می‌پردازد. بیایید این شعر را به زبان ساده‌تر توضیح دهیم:

شاعر در ابتدای شعر به سکوت و تنهایی در خانه‌اش اشاره می‌کند. او می‌گوید که در کوچه‌های اطراف هیچ صدایی وجود ندارد و شب، آرامش گلدان پنجره‌اش را ربوده است. پرده‌های خانه‌اش در ترس و بی‌حرکتی به سر می‌برند و هیچ لبخندی بر لب‌ها نیست که جان را زنده کند.

شاعر احساس می‌کند که نور فانوسش در نیمه‌راه بین او و شب مرده است و هیچ روشنی وجود ندارد. همچنین، او به پیچک‌هایی اشاره می‌کند که مانند افکارش او را احاطه کرده‌اند و از زیبایی‌های زندگی دورش کرده‌اند. او حس می‌کند که گلیمی که نقش‌هایی دارد، او را از آستانه زندگی‌اش دور کرده است.

شاعر به یاد همه‌ی لحظات شیرین کودکی‌اش می‌افتد و از خود می‌پرسد که چرا نتوانسته‌اند به باغی بروند که عطر خوشی در آن باشد. او به یاد سبزهایی می‌افتد که باید بر آن‌ها می‌دویدند، اما حالا اندوهی بر دوششان نشسته است.

او احساس خستگی می‌کند و از خود می‌پرسد که در کجا می‌تواند دوباره احساس سبکی و شادی کند. ستاره‌ای به نام زهره از افق بیرون آمده و کنار نرده‌های مهتابی او، کودکی در حال گریه است. شاعر از خود می‌پرسد که آیا اشک‌هایش در جای دیگری از دنیا بر زمین خواهد ریخت.

در پایان، او به همسایه‌ها اشاره می‌کند و از خورشیدهای دیگر صحبت می‌کند، شاید به این معنا که زندگی همچنان ادامه دارد و ممکن است روزی دوباره روزهای خوب بازگردند.

به طور کلی، این شعر نشان‌دهنده‌ی احساسات عمیق غم، تنهایی و یادآوری خاطرات شیرین است و به جستجوی امید و شادی در زندگی اشاره دارد.

مطلب مشابه: شعر شماره ۱۷ از مجموعه اشعار سهراب سپهری؛ رویا زدگی شکست :‌ پهنه به سایه فرو بود …

مطلب مشابه: شعر شماره ۱۶ از مجموعه اشعار سهراب سپهری؛ می تازی همزاد عصیان به شکار ستاره ها رهسپاری …

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.