اشعار ملا محمد فضولی؛ زیباترین مجموعه شعر کوتاه و بلند این شاعر

اشعار ملا محمد فضولی را در این بخش از سایت ادبی روزانه برای شما قرار دادهایم. محمد بن سلیمان متخلص به فضولی، شاعر سدهٔ شانزدهم بود که آثاری را به زبان مادریاش آذربایجانی و نیز فارسی و عربی سرود. او یکی از بزرگترین شاعران ادبیات ترکی و چهرهای قابل توجه هم در ادبیات آذربایجانی و هم در ادبیات عثمانی دانسته میشود. آثار فضولی از سدهٔ شانزدهم تا نوزدهم در سرتاسر چشمانداز فرهنگی ترک بسیار شناخته شد و مورد تحسین قرار گرفت، تا جایی که شهرت او به آسیای مرکزی و هند نیز رسید.
فهرست موضوعات این مطلب
غزلیات
بِاسمک اللهم یا فتاح اَبوابُ المنا
یا غنی الذات یا مَن فیهِ بُرهان الغنا
یا مفیض الجود یا فیاض آثار الوجود
یا قدیمُ المُلک یا مَن لَم یغیره الفنا
یا عمیم اللُّطف یا وهاب لِذّاتُ السُّرور
یا طَبیبُ القَلب یا حَلّال اشکال العنا
قَد جنی قَلبی مِنَ الدُّنیا ذُنوبا ثُمَّ تاب
قَد اتی مُستَغفِرا فَاغفِر لَهُ ما قَد جنا
اَنتَ مَسجودی و مَعبودی فَلَم اَعبُد سواک
اَنتَ خَلّاقی و رَزّاقی وَ لَم اَعلُم انا
تالَ قَدری مِنکَ مِعراجُ المَعالی واعتلا
حازَ قَلبی مِنکَ اَسرارُ المَعانی و اغتنا
قَد شَرَحتُ الصَّدر فَاحلُل مِن لِسانی عُقدة
نِعمةٌ اَعطیتُها تَمَّم بِتوفیقُ الثَّنا
قَد وَهَبتُ النُّطق قَدَّرنی عَلیٰ حُسن المقال
حِکمةٌ اخفیتُها فِی الشعر بینها هنا
اَفضَلُ الاَلطافُ اِدراکُ المَعانی فِی الکَلام
احمد الله الذی اعطی فضولی ما عنا
ای ذکر ذوق بخش تو زیب زبان ما
بی ذکر تو مباد زبان در دهان ما
از سکه سعادت توفیق فیض تست
رایج بهر معامله نقد روان ما
آید ز ما همیشه خطا از تو مغفرت
آنست مقتضای تو اینست شان ما
بر حال ما ز غیر تو لطفی نمی رسد
غیر تو نیست واقف راز نهان ما
در راهت از بلا نهراسیم زانکه هست
سنگ بلای تو محک امتحان ما
تا چند تن دهیم بزجر هوای نفس
رحمی که گشت طعمه سگ استخوان ما
نگذاشت درد عشق فضولی ز ما نشان
اینست در ره طلب او نشان ما
ای بسته دانش تو زبان سوآل ما
ناکرده شرح ، پیشِ تو معلوم حالِ ما
شام و سحر تصور آثار صنع تست
نقش نگار خانه خواب و خیال ما
درک حقیقت تو محالست بر خیال
این آرزو کجا و خیال محال ما
داریم حال بد ز مآل فعال بد
ما را بحال ما نگذارد فعال ما
روزی که از تو هر عملی را جزا رسد
تعذیر ما بس است ز تو انفعال ما
ما را مجال ده که ز ذکر تو دم زنیم
بهر سخن دمی که نماید مجال ما
اظهار عذر ماست فضولی ز معصیت
بر روی زرد ما رقم اشک آل ما
مطلب مشابه: اشعار قطران تبریزی؛ گلچین زیباترین اشعار این شاعر قدیمی

زهی فیض وجود از پرتو ذات تو عالم را
کمال قدر تو برداشته از خاک آدم را
شب معراج تعظیم تو ثابت گشته بر انجم
بچرخ آورده ذوق پای بوست عرش اعظم را
رخت کرده شب معراج را از روز روشن تر
ز اشهب بگذرانده عزم اقبال تو ادهم را
نباشد هیچ صاحب وحی را توفیق معراجت
حریم قرب او ادنا مشخص کرده محرم را
عیار ارتفاع منزلت در راه قرب حق
ترا عرش است چرخ چارمین عیسی مریم را
طریق اتباعت راست جنت منزل ادنا
سبب شد این طریقت ، فتحِ ابوابِ جهنّم را
فضولی را دمادم هست عزم طوف درگاهست
چه باشد گر دهی انجامی این عزم دمادم را
بکه نسبت کنم آن سرو صنوبر قد را
انه اعظم من کل عظیم قدرا
می نماید بر او نیک بدیهای رقیب
این نه نیک است که او نیک نداند بد را
حد اظهار الم نیست مرا پیش بتان
بکه اظهار کنم این الم بی حد را
مسند عشق ز من بیشتر این پایه نداشت
اشک من سر بگردون سر این مسند را
دود دل کرد سیه روز مرا تا شده ام
مایل آن مهوش مشکین خط سیمین خد را
مقصد ماست درین باغ گل روی تو لیک
هست صد خار ملامت گل این مقصد را
این چه قید است فضولی که ترا هست ز عشق
به ازین نیست کزین در گذرانی خود را
مکش بر دیده ای خورشید خاک آن کف پا را
مکن با خاک یکسان توتیای دیده ما را
بهر تاری ز جعد سنبلش دل بسته شیدایی
صبا بر هم مزن جمعیت دلهای شیدا را
دلم را کرد از زهر غم افلاک دوران پر
بیک جام شکسته کرد خالی هفت مینا را
ملک را نیست چون خورشید رخسار تو زیبایی
عیانست این نمی پوشد کسی رخسار زیبا را
تو سایه بر زمین انداختی یا دید خورشیدت
ترا در بر گرفت و بر زمین انداخت عیسا را
تمنای بقای عمر در دل داشتم اما
برون کرد آرزوی تیغت از دل این تمنا را
فضولی زین سبب خونابه را در دیده جا کردم
که میآرد به خاطر هر دم آن گلبرگ رعنا را
چو از غم کنم چاک پیراهنم را
ز مردم کند اشک پنهان تنم را
چه سان با قد خم کنم عزم کویش
گرفتست خار مژه دامنم را
غمت دانه ها می فشاند ز چشمم
بباد فنا می دهد خرمنم را
نیامد ز دست تو ای من غلامت
که در طوق ساعد کشی گردنم را
ز هر سو ره آرزو بست بر من
سرشکم که بگرفت پیرامنم را
مبین محتسب تند در ساغر می
مکن تیره آیینه روشنم را
ز غم مرده ام ماتم خویش دارم
فضولی ملامت مکن شیونم را
مطلب مشابه: تصنیف های عارف قزوینی؛ مجموعه اشعار و تصنیف های معروف این شاعر
مطلب مشابه: دوبیتی های فیض کاشانی؛ مجموعه 30 اشعار کوتاه و احساسی این شاعر
رباعیات
ای کرده بلطف خود مکرم ما را
وز خاک سیه ساخته آدم ما را
آموخته علمهای مبهم ما را
افراخته سر بهر دو عالم ما را
ای معرفتت وسیله خلقت ما
لطف تو خمیر مایه طینت ما
لازم شده طاعت تو بر ذمت ما
با آنکه تو بی نیازی از طاعت ما
گر اهل دلی بده رضایی بقضا
از دایره رضا منه بیرون پا
دریاب که دارد عدد لفظ رضا
یمن و شرف هزار و یک نام خدا
عشق تو که آزرد دل زار مرا
پر ساخت ز خون دیده خونبار مرا
خواهم که بسوزد دل بیمار مرا
آزاد کند جان گرفتار مرا
ای شیفته عشق تو جان و دل ما
آمیخته شوق تو آب و گل ما
خاک سر کویت همه جا منزل ما
ذوق غم عشقت همه دم حاصل ما
ای زلف تو سرمایه رسوایی ما
عشق تو بهار گل شیدایی ما
رخسار تو شمعیست که می افروزد
از پرتو او چراغ بینائی ما
ماییم که نیست هیچ کس همدم ما
ما در غم کس نه ایم و کس در غم ما
نی ما خبر از مردم عالم داریم
نی مردم عالم خبر از عالم ما
عمریست که باز عشق یارست مرا
دل در غم عشق بی قرارست مرا
گشتست گره گشای کارم غم عشق
با غیر غم عشق چه کارست مرا
در جان غم عشق تو نهانست مرا
آرام دل و راحت جانست مرا
جا کرده بسان خون درون رگ و پی
این زندگی که هست از آنست مرا
تا گشت دل زار ز دلدار جدا
شد طاقت و راحت از دل زار جدا
از یار جدا نمی توان بود دمی
چون زنده کسی بماند از یار جدا
مطلب مشابه: رباعیات حکیم نزاری؛ گزیده بهترین اشعار رباعی این شاعر قدیمی

بخرام که بینم قد رعنای ترا
نظاره کنم چهره زیبای ترا
مستانه بپای تو نهم هر دم سر
بر دیده کشم خاک کف پای ترا
سودای سر زلف تو دارم همه شب
اینست سبب که بی قرارم همه شب
چون شمع بیاد مهر رویت تا صبح
می سوزد دل در انتظارم همه شب
کام دل زار ما روا کن یارب
توفیق سخن نصیب ما کن یارب
ما را به ازین سخن سرا کن یارب
گویا بثنای مصطفا کن یارب
مقطعات
حضرت مصطفی بسعی تمام
خانه شرع را نهاد بنا
در کمال ثبات و استحکام
تا قیامت بری ز بیم فنا
حفظ آن فرض بر وضیع و شریف
ضبط آن حتم بر غنی و گدا
تا اثر از بنای عالم هست
یارب آن بنیه مبارک را
دور ساز و نگاه دار مدام
از فساد دو فرقه سفها
اول از قول و فعل طایفه
که ندارند شمه ز حیا
در دل سختشان نکرده گذر
اثر علم و طاعت و تقوا
خویش را کرده اند داخل آل
با وجود هزار خبط و خطا
رخنها می زنند بر اسلام
ز خدا وز خلق بی سر و پا
دوم آن جاهلان بی معنی
که نشینند بر سریر قضا
خلق را مرجع امور شوند
حکم رانند مقتضای هوا
حکمهای خلاف شرع کنند
در هوای زخارف دنیا
روز محشر که حق شود قاضی
هر کسی حق خود کند دعوا
این دو قوم سفیه بد افعال
که باسلام کرده اند جفا
تا چه خواهند دید در دوزخ
بفعالی که کرده اند جزا

ای سخن پرور ز نظم خویشتن غافل مشو
نیست فرزندی درین عالم ازین بهتر ترا
گر بود در وی فسادی قابل اصلاح هست
سر نمی پیچد ز حکمت هست فرمان بر ترا
نیست آن خودکام فرزندی که هر ساعت دهد
با تقاضاهای رنگارنگ درد سر ترا
سالها بس باشدش گسوت ز کاغذ پاره
وز خز و اطلس نباید کرد صرف زر ترا
می خورد دایم غذای خود ز بستان دوات
نیست مطلق غصه شیر و غم شکر ترا
می رود هر جا که باشد بی متاع و بی ملال
رفته رفته می کند مشهور بحر و بر ترا










