اشعار آلمانی از شاعران بزرگ آلمان | گزیده شعرهای گوته، شیلر، ریلکه، هسه و نیچه

گزیده‌ای از اشعار بزرگ‌ترین شاعران آلمان؛ از عاشقانه‌های گوته و شور شیلر تا تاریکی و مرگ‌اندیشی ریلکه، تنهایی هسه و اعتراض‌های نیچه. سفری به عمق اندیشه و احساس ادبیات آلمانی. 📜

اشعار آلمانی از شاعران بزرگ آلمان | گزیده شعرهای گوته، شیلر، ریلکه، هسه و نیچه

ادبیات آلمان، گنجینه‌ای بی‌کران از سروده‌هایی است که از «پرومته» گوته با عصیانش علیه خدایان ، تا «پل‌های زیبا»ی شیلر با پرسش‌های فلسفی‌اش ، و از غزل‌های هاینریش هاینه و هاینریش فون کلایست با شور و طغیانشان ، تا اشعار مرگ‌اندیشانه و موسیقایی ریلکه و سادگیِ عمیقِ هرمان هسه ، هر یک، دریچه‌ای به سوی جهانِ ذهن و عاطفهٔ این شاعران می‌گشایند. در این بخش، ضمن ارائهٔ گزیده‌ای از این اشعار، به بررسی درون‌مایهٔ آن‌ها و جایگاهشان در ادبیات جهان خواهیم پرداخت.

فهرست موضوعات این مطلب

شعرهای زیبای آلمانی

هنگامی که تو را می‌بوسم
تنها دهان تو نیست که بر آن بوسه می‌زنم
تنها ناف تو نیست
تنها شکم تو نیست که می‌بوسم‌اش
من حتا
پرسش‌های تو را می‌بوسم
آرزوهای تو را
عکس‌العمل تو را می‌بوسم
شک‌های تو را
شهامت‌ات را
عشق‌ات را به من
و
رهایی‌ات را از من
من به پاهای تو بوسه می‌زنم
که به این‌جا آمده‌اند و دوباره
از این‌جا خواهند رفت
من
تو را می‌بوسم
همین‌گونه که هستی
هم‌آن‌گونه که خواهی‌ بود
فردا و فرداها
هنگامی که حتا
هنگامه‌ی من نیز گذشته است.
اریش فرید

از آن رو که پرولتاریا با رشادت و ایثار می‌جنگد
او را به جنگ گسیل می‌دارند؛
چرا و برای که می‌جنگد؟
بر او معلوم نیست و نباید بدان بپردازد.‏

لعنت به جنگ شما!‏
تنها به ضیافتش بروید!‏
ما تفنگ‌ها را بر زمین می‌کوبیم،‏
و در جنگ دیگری شرکت می‌کنیم
همان جنگ راستین.‏

پرولتاریا به خط مقدم می‌رود،‏
اما سرداران پشت جبهه می‌مانند.‏
وآن‌گاه که والاحضرتان غذا خوردند
او‌ نیز شاید چیزی یافت.‏
لعنت به جنگ شما!‌‏
تنها به ضیافتش بروید!‏
ما تفنگ‌ها را بر زمین می‌کوبیم،‏
و در جنگ دیگری شرکت می‌کنیم
همان جنگ راستین!‏

پرولتاریا با حقوقی ناچیز،‏
ادوات جنگی می‌سازد
تا سرداران، با کمک آن‌ها
فرزندان بی‌شماری از پرولتاریا را بکشند.‏

لعنت به جنگ شما!‏
تنها به ضیافتش بروید!‏
ما تفنگ‌ها را بر زمین می‌کوبیم،‏
و در جنگ دیگری شرکت می‌کنیم
همان جنگ راستین!‏

هزینه شکست را پرولتاریا می‌پردازد،‏
هزینه پیروزی را هم.‏
و آنان تا واپسین دم،‏
برای جنگ‌های خونین دیگر
برنامه می‌ریزند.‏

لعنت به جنگ شما!‏
تنها به ضیافتش بروید!‏
ما تفنگ‌ها را بر زمین می‌کوبیم،‏
و در جنگ دیگری شرکت می‌کنیم
همان جنگ راستین!‏

پرولتاریا هر لحظه در جنگ است
در جنگ بزرگ طبقاتی.‏
تا پیروزی،‏
که او‌ را برای همیشه حاکم خواهد ساخت،‏
با خون خود هزینه می‌دهد.‏

لعنت به جنگ شما!‏
تنها به ضیافتش بروید!‏
ما تفنگ‌ها را بر زمین می‌کوبیم،‏
و در جنگ دیگری شرکت می‌کنیم
همان جنگ راستین!‏
برتولت برشت

اشعار گوته (شعرهای منتخب و شاهکارِ شاعر آلمانی یوهان ولفگانگ فون گوته)

شعرهای زیبای آلمانی

هنگامی که مردی در آینه می‌نگرد
و تصویرش را آنجا می‌بیند، همان گونه که در نگاره‌ای؛
انگار آن مرد، خود، همانست.
تصویر مرد دیدگانی دارد،
و ماه، از سوی دیگر، روشنایی.
ادیپوس شهریار گویا چشمی اضافی دارد.
مرارتهای این انسان، وصف‌ناپذیر به نظر می‌آیند، ناگفتنی،
بیان‌ناکردنی.
اگر همان است آنچه به نمایش درمی‌آید، به همین دلیل است.
اما چه درمی‌یابم اکنون که درباره‌ات می‌اندیشم؟
مرا می‌کشانند همچنان که جویبارها با ترفندِ جانبی
که همانند آسیا می‌گسترد.
ادیپوس همان گونه مرارت داشت، البته.
طبیعتاً دلیلی دارد.
آیا هرکولس نیز مرارت کشید؟
براستی او کشید. و دیسکوریان در دوستیشان،
آیا آنان نیز کم‌و‌بیشی مرارت را تاب نیاوردند؟ چون
نزاع با خداوندگار، همچنان که هرکول کرد، خود مرارت دارد.
و در رشک ورزیدنِ این زندگانی تا سهمش را از ابدیت آن یگانه بگیرد،
آن نیز مرارت‌بار است. اما پوشیده شدن در لکها،
پوشیده شدن یکسره از آنها، آن نیز گونه‌ای مرارت است.
خورشید زیبا باید ملامت کند چون:
هر چیزی را بیرون می‌‌آورد.
جوانان را در درازنای راهشان خورشید پیش می‌برد با
فروغش همچنان که با گلسرخها.
مرارتها را
ادیپوس برمی‌تابید؛
گویی مردی بینوا می‌گرید
بر کژمنشی‌اش.
ای خورشیدِ لائیوس Laius، بیگانه‌ی بینوا در یونان!
زندگانی مرگ است، و مرگ زندگانی.
فریدریش هولدرلین

ای ارواح مقدس، در آن فرازگاه گام برمی‌دارید
در روشنان، بر زمین نرم.
نسیم‌های خداگون درخشنده
بر شما نجیبانه دست می‌کشند،
همان گونه که سرانگشتان زنی
زه‌های مقدس را می‌نوازند.

خدایان مانند طفلان خفته
بدون هیچ تدبیری دم بر می‌آورند؛
جان می‌شکوفد همواره
در آنان، عفیفانه نشانده،
همچنان که در غنچه‌ای کوچک،
و دیدگان مقدسشان
همواره می‌‌پایند
روشنان جاودانی را.
فریدریش هولدرلین

اما، ای دوست، ما دیر آمده‌ایم. راست است که ایزدان زنده‌اند،
اما بر فرازمان، بالا در دنیایی گونه‌گون.
آنان در آن فرازگاه وظیفه‌ای بی‌پایان به عهده دارند، و گویی کمی نگرانند
که زنده‌ایم آیا یا مرده، بسیار از ما می‌پرهیزند.
جام سست همواره نمی‌تواند آنان را در برگیرد؛
آدمیان تنها گاهی می‌توانند غنای ایزدان را برتابند. بنابراین
زندگی خود رؤیایی درباره‌ی آنها می‌شود.اما سرگشتگی و
خواب یاری‌مان می‌رساند: پریشانی و شبانه نیرو می‌دهند،
تا قهرمانان بسنده در گاهواره‌های فولادینشان ببالند،
با قلبهایی به نیرومندی ایزدان، همچنان که چنین بود
تندرآسا بر می‌آیند. با این همه اغلب
می‌اندیشم بهتر است در خواب بمانیم، تا بدون همنشینان سر کنیم.
اینک در انتظاریم، نمی‌دانیم چه کنیم یا چه بگوییم
در این اثنا. در چنین دوران عسرت شاعران به چه کاری می‌آیند؟
اما خواهی گفت آنان مانند کاهنان مقدس ایزد شراب هستند،
که از سرزمینی به سرزمینی در شب مقدس ره می‌پویند.
فریدریش هولدرلین

نگاهم کردی
ناگهان حداقل دو چشم دارم
یک دهان
و زیباترین بینی
در میان صورت

لمسم کردی
رشد می‌کند
پوست فرشته‌ای
در آنجا که شکایت داشتی

مرا بوسیدی
پرواز می‌کنند
از دهانم
کفتران کباب شده
کبک‌های بریان
و خروسکان اخته
آه
تو کیف کردی
فراموشم کردی
حالا من اینجا ایستاده‌ام
و می‌پرسم
تنهایی چه کار کنم
با این آت و آشغال‌های بدرد نخور
اولا هان

از این که می‌ شنوم
هنوز چیزی به نام “وظیفه‌ ی زناشویی” وجود دارد
و قانون و کلیسا زن را طبق قرارداد موظف به اطاعت از آن می‌کند
دلواپس می‌شوم و ترس وجودم را فرا می‌گیرد.
محبت و صمیمیت را نمی‌توان با زور در مردم به وجود آورد
هاینریش بل

درد دارد
وقتی ساعت ها می نشینی
به حرفایی که
هیچ وقت قرار نیست بگویی
فکر می کنی
هاینریش بل

دردهایی در این دنیا هست
به آن عظمت
که دیگر در برابر آنها
از اشک کاری ساخته نیست
هاینریش بل

اشعار تد هیوز | گزیده شعرهای عمیق، زیبا و احساسی از شاعر انگلیسی

عکس نوشته شعرهای آلمانی

از وقتی باغبان شاخه‌های درختانم را هرس کرده است
سیب‌های باغم درشت‌تر شده‌اند
اما برگ‌های درخت گلابی آفت‌زده
پژمرده‌اند

در ویتنام برگ‌ریزان است

فرزندانم همه تندرست‌اند
اما برای پسر کوچکم نگرانم
او هنوز در مدرسه جدیدش
با محیط انس نگرفته است

در ویتنام کودکان می‌میرند
بام خانه‌ام مرمت شده‌است
فقط باید قاب پنجره‌ها را تمیز کرد و رنگ زد
حق بیمه آتش‌سوزی، به خاطر افزایش قیمت خانه‌ها
بالا رفته است

در ویتنام خانه‌ها ویران است
اریش فرید

عکس نوشته شعرهای آلمانی

ما را با عشق چه کار؟
کدام مددی
داد عشق به ما
در برابر بیکاری
در برابر هیتلرها
در برابر آخرین جنگ
یا دیروز و امروز
در برابر ترسی که فرا می‌رسد
و در برابر بمب‌ها؟

کدام مددی
در برابر آن‌چه
نابود می‌کند ما را؟
هیچ هیچ:
عشق با ما خائن بود
ما را باعشق چه کار؟
عشق را با ما چه کار؟
کدام مددی
دادیم ما به عشق
در برابر بیکاری
در برابر هیتلرها
در برابر آخرین جنگ
یا دیروز و امروز
در برابر ترسی که فرا می‌رسد
و در برابر بمب‌ها؟

کدام مددی
در برابر آن‌چه
نابود می‌کند عشق را؟
هیچ هیچ:
ما خائن بودیم به عشق

من از یاد می‌برم
آن‌چه ‌را که یاد گرفته‌ام
در مدرسه
آینده
تقسیم بر ترس
حاصل‌اش فراموشی‌ست
زندگی
تقسیم بر ترس
حاصل‌اش جنون است
فراموشی
تقسیم بر جنون
حاصل‌اش جنگ است
من هنوز می‌دانم
که حاصل‌ ضرب ترس و جنون
زندگی‌ست
این را هم می‌دانم
که حاصل‌ ضرب ترس و فراموشی
آینده‌ست
من اما نمی‌فهمم
که این چه آینده‌ای‌ست؟
و چه می‌شود
حاصل‌ضرب ترس
در ترس؟
و آسودگی دیگر چیست؟
ما در کودکی
حساب کردن آموختیم
برای چه؟

در ابتدا
عاشق درخشندگی چشم‌های تو شدم
عاشق لبخند تو
عاشق شور و شعف تو در زندگی
حالا
اشک‌های تو را نیز دوست دارم
ترس تو از زندگی
هراس نهفته در چشم‌هایت در رویارویی با زندگی را
دوست‌ دارم
اما در مواجهه با ترس
به تو کمک خواهم کرد
چرا که هنوز
شور زندگانی‌ام در تلالو چشم‌های توست.
اریش فرید

حرف‌های بزرگ من
از من محافظت نخواهد کرد
در برابر مرگ

و حرف‌های کوچک من
از من محافظت نخواهد کرد
در برابر مرگ

اصلن هیچ حرفی
و نه سکوتِ بین حرف‌های بزرگ و کوچک
از من محافظت خواهد کرد
در برابر مرگ
اما شاید
فقط شاید
برخی از این حرف‌ها
و شاید
به ویژه آن‌هایی که کوچکترند
یا حتی سکوتِ بین حرف‌ها
محافظت کند کسانی را از مرگ
وقتی‌که مُرده باشم من
اریش فرید

وقتی که آزادی این‌جا نیست
تو آزادی هستی
وقتی که شکوهی این‌جا نیست
تو شکوهی
و آن‌گاه که این‌جا شوری نیست
نه پیوندی میانِ مردم
تو پیوندی تو گرمایی:
جان یک جهان بی‌جان.

لبان‌ات و زبان‌ات
پرسش است و پاسخ است
در بازوان‌ات در آغوش‌ات
آشتی شعله می‌کشد
و هر هجرتِ نا‌گهان تو
گامی به سوی بازگشت است.
تو سرآغاز آینده‌یی:
جان یک جهان بی‌جان
تو نه گونه‌یی از ایمانی
نه فلسفه نه فرمانی،
نه سربه‌راه
که تن داده باشی.
تو آغاز زیستنی
تو یک زنی
و می‌توانی گمراه شده باشی
شک کرده باشی و
خوب باشی:
جان یک جهان بی‌جان…
اریش فرید

با انسان‌ها
از صلح حرف زدن
و همان‌زمان به‌ تو فکر کردن.
از آینده گفتن
و به‌ تو فکر کردن.
از حقِ حیات گفتن
و به‌ تو فکر کردن.
نگرانِ همنوعان بودن
و به‌ تو فکر کردن.
همه‌ی این‌ها آیا ریاکاری‌ست؟
یا حقیقتی‌ست که آخر بر زبان می‌‌رانم؟

من چشم دارم
چرا که تو را می‌بینم
گوش دارم
چرا که تو را می‌شنوم
و دهان
چرا که تو را می‌بوسم
آیا چشم‌ها و گوش‌های من است
آن‌گاه که تو را
نمی‌بینم
نمی‌شنوم
و آن
دهان من است
آن‌گاه که تو را
نمی‌بوسم
اریش فرید

فقط ترا دوست دارم
از آن رو که عشق به تو
در من است
و تو دوری
با این خطر مواجهیم
که عاشق عشقم به تو شوم

از آن رو که اشتیاقم به تو
در من است
و تو دوری
با این خطر مواجهیم
که عاشق اشتیاقم به تو شوم

از آن رو که غمم
از آن همه دوری ات
در من است
بیم آن می رود
که عاشق غم خود شوم
پس فقط باید
چشم هایم را ببندم
و تو را پیش روی خود بنگرم
تو را ، نه عشق را
نه اشتیاق و
نه اندوهم را
و آن گاه
عاقبت این را بدانم
که نه عاشق اندوه خود
نه اشتیاق خود
و نه عشق خود ، به تو نیستم
فقط تو را دوست دارم

اشعار آن سکستون (Anne Sexton) | گزیدهٔ شعرهای عاشقانه و هیجان‌گویانه

فرا تر از آدمی و حیوان
فرا تر روئیدم،
و سخن می گویم
کسی را با من سخنی نیست.
بس بالیدم و
بس بلند
چشم به راهم؛ چشم به راه چه؟
بارگاه ابر ها، بس نزدیک است به من
چشم به راهِ نخستین آذرخشم!
فریدریش نیچه

به نیم روز،
هنگامی که تابستان از کوه‌ها بالا می‌رود
کودک با چشمان خسته و ملتهب؛
لب وا می‌کند به سخن،
ما امّا تنها سخن گفتن او را می‌بینیم.

نفس‌اش چون بیماری به شمار می‌افتد
به شمار می‌افتد
در شبِ تب.
کوهسار یخ‌زده، صنوبر و چشمه
نیز پاسخ‌اش را می‌دهند،
ما امّا پاسخ‌شان را می‌بینیم.
نهر جاری از فراز صخره
شتاب می‌گردد
-به پای بوسی گویا-
و می‌ایستد، چون ستون سپیدی
لرزان و
پُر اشتیاق آنجا.
نگاه صنوبر سنگین و تار.
اگر که بنگرد.
میان یخ‌ها و سنگ های سیاه مرده
به ناگهان نوری می‌جهد
-نوری از این دست را من نیز می‌دیدم
که مرا اشارتی‌ست-

یک بار دیده ی مردِ کور نیز
روشن می‌شود،
هنگام که کودک پُر آزَرمَش
در آغوشش می‌گیرد،
و می‌بوسدش؛
باری دیگر، زبانه‌ی نوری می‌جوشد،
چشم مرده، رخشان
به سخن در می‌آید: «کودک!
آه، کودک! می‌دانی که دوستت دارم!»

و سخن می گوید همه چیزی رخشان -کوه یخ، جوی و صنوبر-
گویا نگاه‌شان می‌گوید: «دوستت می داریم!
آه، کودک! می‌دانی، دوستت میداریم
دوست می‌داریم!»
و او
کودکی با چشمانِ ملتهبِ خسته
می‌بوسدشان پُر آزرم، ملتهب
و دلِ رفتنش نیست؛
کلامش چون حبابی، چتر می‌زند، بر دهانش،
کلامی ناگوار:
« درود من بدرود است
آمدن‌ام، رفتن
جوان مرگ می‌شوم! »

به گرداگردش گوش می‌سپارم
از نفس می افتد
پرنده ای نمی‌خواند.
آنگاه می‌گریزدکوهِ آتش‌پاره
هراسنده
آنگاه به پیرامونش می‌اندیشد
و خاموش می‌شود

نیم‌روزی بود
نیم‌روزی،
که تابستان از کوه بالا می‌رفت،
کودک با چشم‌های ملتهبِ خسته . . .
فریدریش نیچه

اشعار هاینریش هاینه شاعر بزرگ ادبیات آلمان (40 شعر زیبا و عاشقانه)

عکس نوشته شعرهای آلمانی

با شوخ طبعان
نیک می‌توان شوخی کرد؛
آن که غلغلکی ست
به سادگی می‌توان غلقلک‌اش داد.
فریدریش نیچه

من گَوزنم تو آهو
پرنده تو و درخت من
تو آفتاب و من برف
تو روز هستی و من رویا

شب‌ها از دهان خفته‌ام
پرنده‌ای طلایی پر می‌کشد به سوی تو
صدایش روشن است
بال‌هایش رنگی
سرودِ عشق می‌خواند برای تو
سرود مرا
هرمان هسه

آن‌زمان که من
از احتیاج جوانی و شرم
به سوی تو آمدم با تمنا
تو خندیدی
و از عشق من یک بازی ساختی

حالا خسته‌ای
و دیگر بازی نمی‌کنی
با چشم‌های تاریک
به سوی من می‌نگری
از روی احتیاج
و می‌خواهی عشقی را داشته باشی
که من داده بودم به تو
دریغا
که آن عشق از بین رفته است
و من نمی‌توانم بازگردم
روزگاری آن عشق مال تو بود
حالا دیگر هیچ نامی را نمی‌شناسد
و می‌خواهد تنها باشد
هرمان هسه

غریب است سرگردانی در مه
آنجا که تنهاست هرسنگ و بوته ای
و هیچ درختی درخت دیگر را نمی بیند
همه تنهایند

پر از دوست بود دنیا برایم
آنوقت که زندگی ام نور بود
اینک که مه فرو می افتد
دیگر کسی قبل رویت نیست

راستی که هیچکس عاقل نمی شود
مگر اینکه تاریکی را بشناسد
که خاموش و گریز ناپذیر
از همه جدا می کند او را
غریب است در مه سرگردان شدن
زندگی تنها بودن است
هیچ کس چیز دیگری نمی شناسد
همه تنهایند
هرمان هسه

دوستت دارم که
چنین
دیوانه‌وار و نجوا کنان
شباهنگام به سوی تو آمدم
که دوستت دارم
و تا فراموشم نتوانی کرد
روانت را با خود بردم
با من است
روان تو
هم اکنون
برای من است
به تمامی
در خوشی‌ها
و
ناخوشی‌ها
و
هیچ فرشته‌ای
نخواهد توانست
تو را از
عشق سرکش و سوزان من
رهایی بخشد
هرمان هسه

شگفت است، پرسه زدن در مه!
هر سنگی و هر بوته ای تنهاست،
هیچ درختی، درخت دیگر را نمی بیند،
همه تنهایند.

زندگی برایم پر فروغ بود
آن گاه که جهانم پر از یاران بود؛
اکنون دگر مه فرو افتاده است،
دیگر هیچ چیز به دیده در نیاید.

براستی خردمند نیست
آن که تاریکی را نشناسد
تاریکی ای که پیوسته و آهسته
او را از همگان جدا می سازد.
شگفت است، پرسه زدن در مه
زندگی انزوایی ست.

هیچ کس، هیچ کس را نمی شناسد
همه تنهایند.
هرمان هسه

برخیزید :
ای زَنانِ مَغموم در آشپزخانه ها
آی مَردانِ ماسیده بر چَرخْ دَنده و آجُر
برخیزید :
تا رَنگینْ کمان را
کودکان به کلاسِ دَرس ،
بیاورند
آن گاه
مُعَلّمان !
از لطافتِ شَبنَم و مَکتَبِ گُل
جُغرافیا ،
و تاریخ
خواهند ساخت
برخیزید :
ای پسرانِ نوبالغ در انتظارِ یک جَنگِ بی حاصل
آی دُخترانِ پَلاسیده در اُتاقَک هایِ شَهوانی
برخیزید :
تا کودکانِ نُطفهْ بَسته از فَقر
آدابِ دَریا را با حوضِ میدانْ چه ،
تَصوّر نکنند
اگر…
پیوندِ کوچه
و گندم
رؤیایِ شان نیست !
پَس چرا جَهان
به آغازی دیگر
نمی اَندیشَد ؟
اینک
برخیزید
که رَهایی ،
نشاطِ کودکان از لَمسِ فَریاد است
برتولت برشت

ای برده! کیست که آزادت کند؟
آنان که در قعر ژرف‌ترین مغاکند
-ای رفیق!-
تو را می‌بینند و
فریادت می‌شنوند.
بردگان، رهایت سازند.
همه یا هیچ‌کس. هیچ یا همه.
کس به تنهایی نجات خویش نتواند.
تفنگ یا زنجیر؛
همه یا هیچ‌کس. هیچ یا همه.

ای گرسنه! کیست که غذایت دهد؟
گر خواهی تکه کنی نانی
نزد ما بیا، که گرسنگانیم.
بگذار تو را راه بنماییم
گرسنگان، غذایت دهند.
همه یا هیچ‌کس. هیچ یا همه.
کس به‌تنهایی نجات خویش نتواند.
تفنگ یا زنجیر.
همه یا هیچ‌کس. هیچ یا همه.
ای زخم‌خورده! کیست که داد تو ستاند؟
تو که آماج جورها بودی
با ستمدیدگان همراه شو.
رفیق! ما با تمام ناتوانی‌ خویش
به کین‌خواهی تو برمی‌خیزیم.
همه یا هیچ‌کس. هیچ یا همه.
کس به تنهایی نجات خویش نتواند.
تفنگ یا زنجیر.
همه یا هیچ‌کس. هیچ یا همه.

ای درماندگان! که را زَهره این همه؟
آن را که تاب تیره‌روزیش نه،
راهی شود با آنان
که هم‌اینک به‌ضرورت پیکار می‌کنند؛
زان رو که کار امروز، فردا را نشاید.
همه یا هیچ‌کس. هیچ یا همه.
کس به‌تنهایی نجات خویش نتواند.
تفنگ یا زنجیر.
همه یا هیچ‌کس. هیچ یا همه.
برتولت برشت

شعرهای خارجی غمگین | گزیده اشعار اندوهناک و تأثیرگذار از شاعران جهان

عکس نوشته شعرهای آلمانی

به درناها در طاق آسمان بنگر!
همراهانِ دیرینِ‌شان، ابرها
با آنان کوچیدند، چنان‌ که گویی می‌پریدند
از زندگی‌یی به زندگی دیگر.
در اوجی برابر و با شتابی همسان
هردو پابه‌پای هم چه نزدیک می‌نمایند.

و بدین‌سان قسمت می‌کند دُرنا با ابر
آسمان زیبایی را که کوته‌زمانی همه‌گی در آن می‌پَرَند.
و البته هیچ‌کدام‌شان بیش از دیگری درنگ نمی‌کند. این‌جا،
و هیچ‌یک، چیزی جز تاب خوردن دیگری را نمی‌بیند
در بادی که هر دو احساس‌اش می‌کنند
آن‌ها که اکنون در پروازشان کنار هم‌اند
باد می‌خواهد به عدم ببردشان
اگر از میان نروند و برای هم بمانند
هیچ‌چیز دیرزمانی نمی‌تواند به آنها دست یابد‌.
دیری می‌تواند کسی آن‌ها را دور کند از جایی
که در آن تهدید باران است یا صدای تیر.
بدین‌سان به‌ندرت در میان ماه و خورشید
به دو جای متفاوت پرواز می‌کنند،
یک‌دیگر را به‌تمامی ساقط می‌نمایند.
به کجا می‌روید شما؟ –به هیچ کجا!
از که و کجا می‌گریزید؟ –از همه، از همه‌گان!
می‌پرسید، چند وقت است با هم هستند؟ –از کوته‌زمانی.
و کی از هم جدا خواهند شد؟ –به‌زودی
این است که عشق برای عاشقان تکیه‌گاهی می‌نماید
برتولت برشت

سؤال ۱: گوته در شعر «پادشاه توله» چه تصویری از وفاداری و مرگ ارائه می‌دهد؟

پاسخ: «پادشاه توله» (Der König in Thule) داستان پادشاهی است که تا دم مرگ به یادگار معشوقش، جامی طلایی را وفادارانه نگه می‌دارد و سرانجام آن را به دریا می‌افکند. این شعر، نماد وفاداری مطلق تا پای مرگ است .

سؤال ۲: شعر «پلنگ» ریلکه چه حسی از اسارت و بی‌معنایی را منتقل می‌کند؟

پاسخ: «پلنگ» (Der Panther) تصویر پلنگی است که در قفس، از دیدن میله‌ها خسته شده و دنیای بیرون را دیگر نمی‌بیند. حرکت‌هایش در دایره‌ای کوچک، چون رقصی از قدرت بی‌هدف است و گاهی تصویری از پنجره چشمش می‌گذرد و در قلبش می‌میرد. این شعر، اوج احساس حبس و پوچی است .

سؤال ۳: نیچه در «سرود شب» چه تضادی را میان نور و تاریکی برجسته می‌کند؟

پاسخ: نیچه در «سرود شب» (Nachtlied) از زبان کسی سخن می‌گوید که سرشار از نور است، اما آرزو دارد تاریک و شبانه باشد تا از پستان‌های نور بنوشد. این تضاد، بیانگر تنهایی عمیق کسی است که بخشنده است اما خود تشنه دریافت است .

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.