قصه های بچگانه زیبا { ۱۱ داستان جذاب برای کودکان با هر سنی }

قصه های بچگانه زیبا را به صورت گلچین در روزانه قرار دادهایم. یکی از فواید قصهگویی برای کودکان این است که قصه به تقویت خلاقیت و تخیل کودک کمک میکند. زمانی که شما قصهای را برای کودکتان تعریف میکنید، فکر میکنید چه اتفاقاتی در ذهن او می افتد؟ او به همه صحبتهای شما گوش داده و تجسم میکند! شاید شما تنها، قصه یک دختر کبریتفروش تنها در یک شب زمستانی را برای او تعریف کنید؛ اما او، از کفشهای پاره دخترک کبریتفروش تا سرمای غیرقابل تحمل زمستان را تجسم کند!
فهرست موضوعات این مطلب
مهمان ناخوانده
در یک ده کوچک، پیرزنی زندگی می کرد.
این پیرزن، یک حیاط داشت قد یک غربیل که یک درخت داشت قد یک چوب کبریت. پیرزن خوش قلب و مهربان بود،
بچه ها خیلی دوستش داشتند.
یک روز غروب، وقتی آفتاب از روی ده پرید و خانه ها تاریک شد، پیرزن چراغ را روشن کرد و گذاشت روی
تاقچه. چادرش را انداخت سرش، رفت دم خانه که هوایی بخورد، آشنایی ببیند، دلش باز بشود.
همین طور که داشت با بچه ها صحبت می کرد، نم نم باران شروع شد.
بوی کاهگل از دیوارها بلند شد.
پیرزن بچه ها را روانه خانه کرد و خودش به اتاق برگشت.
باران تند شد. صدای رعد و برق، کاسه کوزه های روی تاقچه را می لرزاند.
پیرزن سردش شد، فکر کرد رخت خوابش را بیندازد و برود زیر لحاف گرم شود؛ که صدای در بلند شد:
تَق تَق تَق
کیه داره در می زنه؟
منم خاله گنجشکه. دارم زیر بارون خیس می شم، درو وا کن.
پیرزن در را باز کرد و گفت: بیا تو.
تَق تَق تَق
کیه داره در می زنه؟
منم مرغ پاکوتا. دارم زیر بارون خیس می شم، درو وا کن.
پیرزن در را باز کرد و گفت: خُب بیا تو.
تَق تَق تَق
کیه داره در می زنه؟
منم آقا کلاغه. دارم زیر بارون خیس می شم، درو وا کن.
پیرزن در را باز کرد و گفت: خُب بیا تو.
تَق تَق تَق
کیه داره در می زنه؟
منم خاله گربه. دارم زیر بارون خیس می شم، درو وا کن.
پیرزن در را باز کرد و گفت: خُب بیا تو.
تَق تَق تَق
کیه داره در می زنه؟
منم سگ پاسبون. دارم زیر بارون خیس می شم، درو وا کن.
پیرزن در را باز کرد و گفت: تو هم بیا تو.
تَق تَق تَق
کیه داره در می زنه؟
منم آقا الاغه. دارم زیر بارون خیس می شم، درو وا کن.
پیرزن در را باز کرد و گفت: بیا تو.
تَق تَق تَق
کیه داره در می زنه؟
منم گاو سیاهه. دارم زیر بارون خیس می شم، درو وا کن.
پیرزن در را باز کرد و گفت: خُب، تو هم بیا تو.
پیرزن رو کرد به مهمان ها و گفت: خُب، حالا همه تون با خیال راحت بخوابین، فردا صب که شد، برین دنبال کارای خودتون.
همه مهمان ها که مهربانی پیرزن رو دیده بودند، از فکر رفتن غصه شان شد. پیرزن گفت: اگه از دل من بپرسین، می خوام که همه شما، اینجا بمونین؛ امل حیاط من قد یه غربیله، جایی ندارم. اگه خاله گنجشکم بتونه بمونه، آقا گاوه
مجبور میشه بره.
گاوه به فکر فرو رفت، به پیرزن نگاه کرد و گفت: من که مومو می کنم برات خرمنو درو می کنم برات، بذارم برم؟
پیرزن از اینکه گاو را رنجانده بود، دلش گرفت و گفت: با وجود تنگی جا، پهلوی من بمون.
من که جیک و جیک می کنم برات، تخم کوچیک می کنم برات بذارم برم؟
من که عر و عر می کنم برات همسایه خبر می کنم برات بذارم برم؟
من که میو میو می کنم برات، موشا رو چپو می کنم برات، بذارم برم؟
من که قارو قار می کنم برات همه رو بیدار می کنم برات، بذارم برم؟
من که قد قد می کنم برات تخم بزرگ می کنم برات، بذارم برم؟
من که واق و واق می کنم برات، دزدارو چلاق می کنم برات، بذارم برم؟
پیرزن گفت: عیب نداره، تو هم بمون.
همه از سر سفره بلند شدند، بساط چای را جمع کردند و دنبال کارهایشان رفتند. از آن به بعد، سال های سال همگی
با هم به خوشی و خوبی زندگی کردند.
مطلب مشابه: قصه های اسلامی برای کودکان؛ ۱۰ داستان مذهبی کودکانه اسلامی
مطلب مشابه: قصه های ترسناک؛ ۱۰ داستان هیجانی ترسناک مو به تن سیخ کن!
میمون پُر حرف

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود.
در جنگلی بزرگ و زیبا حیوانات زیادی زندگی می کردند. همه ی حیوانات جنگل با هم مهربان بودند، ولی سه تای آن ها پنگوئن و آهو و میمون سال های زیادی بود که با هم دوست بودند.
🐧🐒
یک روز پنگوئن و آهو یه عالمه میوه پیدا کردند و تصمیم گرفتند آن را قایم کنند و به کسی نگویند. در راه آن ها میمون را می بینند، میمون که خوشحالی آن ها را دید از آن ها دلیلش را پرسید. آن ها به او گفتند که نمی توانند بگویند و این که این یک راز است. اما میمون از آن ها خواست که به او اعتماد کنند. آن ها هم در مورد میوه همه چیز را گفتند.
🍏🍎🍊🍋🍌🍇🍒🥕🥝
وقتی آهو و پنگوئن و میمون به روستا رسیدند، میمون قولش را فراموش کرد و راز را به همه گفت. وقتی پنگوئن و آهو به جایی که میوه ها را پنهان کرده بودند رفتند، دیدند که همه ی حیوانات جنگل به آن جا آمده اند و تمام میوه ها را خورده اند.😕😠
🧀🍞🍪🥜🌰
همان روز پنگوئن و آهو یک عالمه غذا پیدا کردند و دوباره همانند دفعه ی قبل میمون را دیدند. آن ها از دست او عصبانی بودند، چون به قولش عمل نکرده بود، به همین خاطر تصمیم گرفتند درس خوبی به میمون بدهند.
🐟🐠🐟🐠🐡
روز بعد آن ها به میمون گفتند که دریاچه ای پیدا کردند که پر از ماهی است و گرفتن ماهی از این دریاچه اصلاً زحمتی ندارد. میمون دوباره به همه ی حیوانات جنگل خبر داد.
روز بعد میمون دوباره پیش پنگوئن و آهو آمد اما این بار تمام بدنش پر از زخم بود. میمون بیچاره بعد از این که در مورد دریاچه ی پر از ماهی به حیوانات گفته بود، همه ی حیوانات، حتی خرس قطبی هم به آن جا رفتند، اما چیزی پیدا نکردند.
آن ها فکر کردند که میمون به آن ها دروغ گفته است، به همین خاطر میمون را دنبال کردند و او را تا می توانستند زدند.
از آن به بعد میمون فهمید که عمل کردن به قول بسیار مهم است و اگر می خواست دوستانش به او اعتماد کنند باید به قولی که به آن ها می داد وفادار می ماند.
🐒
پنگوئن و آهو بار دیگر میمون را امتحان کردند، اما این بار دیگر میمون پرحرفی نکرد و به قولش عمل کرد و پنگوئن و آهو دوباره به دوست شان میمون اعتماد کردند و رازهایشان را با او در میان می گذاشتند☺️
منبع :تبیان _با کمی تغییر
ترجمه: نعیمه درویشی
مطلب مشابه: قصه های کودکانه، قدیمی و خاطره انگیز ایرانی (12 قصه دلنشین دخترانه پسرانه)
مطلب مشابه: قصه کودکانه همراه با شعر [ ۱۰ اشعار داستانی کودکانه آموزنده ]
خرس زورگو

آقا خرسه از خواب بیدار شد، گرسنه بود و کم حوصله. دست و صورت نشسته راه افتاد توی جنگل تا برای صبحانه یه چیزی پیدا کنه.
حسابی هوس عسل کرده بود. یه راست رفت سراغ لونه زنبورا. دید زنبورا دارن عسل می فروشن. خرگوش، گوسفند، سنجاب، گاو، زرافه، خلاصه همه حیوونا، هم توی صف ایستادن.
خرسه که اصلا حوصله نداشت توی صف وایسه و اصلا هم نمی خواست بابت عسل پول بده با بداخلاقی اومد جلو. ظرف بزرگ عسل رو برداشت و راه افتاد. زنبورا دنبالش رفتن و صدا زدن آقا خرسه، آقا خرسه، اون عسل مال ماست. باید پولشو بدی، باید توی صف وایسی.
خرسه که می خواست زنبورا رو از خودش بترسونه یه غرش کرد و فریاد زد اگه بازم اعتراض کنید، خونتون و کندوهاتونو خراب می کنم. از این به بعد همه عسلهاتون مال منه. فهمیدید؟!
زنبورا که خیلی ترسیده بودن به خونه برگشتن. بچه زنبورا گفتن باید بریم خرسه رو نیش بزنیم. اما زنبورای بزرگتر گفتن نیش زدن آقا خرسه هیچ فایده ای نداره. اون پوست کلفت و سفتی داره.
بالاخره زنبورا به این نتیجه رسیدن تا با کمک همه حیوونای جنگل با خرس زورگو مبارزه کنن. اونا پیش حیوونای جنگل رفتن و کمک خواستن اما هیچ کس قبول نکرد به اونا کمک کنه.
زنبورای بیچاره هم با ناامیدی برگشتن و بساط عسل فروشی رو جمع کردن. اونا دیگه از ترس خرسه جرات نمی کردن عسلهاشونو بفروشن. روز بعد صبح زود که حیوونا برای خرید عسل صبحونه اومدن سراغ کندوهای زنبورا، از عسل خبری نبود. فردا و فرداش هم همینطور.
کم کم حیوونا از اینکه به زنبورا کمک نکرده بودن پشیمون شدن. اینطوری دیگه توی جنگل اثری از عسل نبود. حیوونا به سراغ زنبورا رفتن و گفتن برای همکاری آمادن. همه با هم یه نقشه کشیدن و دست به کار شدن.
صبح دو روز بعد، زنبورا با خیال راحت دوباره شروع به فروش عسل کردن.
آقا خرسه از سر و صدای بیرون متوجه شد که دوباره زنبورا دارن عسل می فروشن.
به سرعت به سمت کندوی زنبورا به راه افتاد. اما همین که داشت نزدیک کندوی زنبورا می شد، یه دفعه افتاد توی یه گودال بزرگ و شروع کرد به دست و پا زدن و فریاد کشیدن.
حیوونا قبل از اینکه خرسه از گودال بیرون بیاد، رفتن کنار جنگل، جایی که یه جاده از اونجا رد شده بود. کنار جاده شروع به جست و خیز و سر و صدا کردن.
اونا بالاخره توجه آدما رو به خودشون جلب کردن. آدما راه افتادن دنبال حیوونا تا خرسه رو توی گودال پیدا کردن. اونا تصمیم گرفتن خرس زورگو رو به باغ وحش شهر تحویل بدن.
خرسه که از جنگل رفت حیوونا یه جشن بزرگ گرفتن. زنبورا هم برای تشکر از همه حیوونای جنگل بهترین ظرف عسلشون رو به این جشن آوردن و با اون از همه پذیرایی کردن. از اون روز تا حالا زنبورا همیشه به همه حیوونای جنگل عسل می فروشن و همه برای صبحانه عسل خوش طعم دارن
پُل آشتی
یک روز بچه قورباغه با مادرش دعوا کرد.
مامان قورباغه گفت: « قهر، قهر، قهر! از جلوی چشمم دور شود!»
بچه قورباغه از مادرش دور شد. خیلی دور شد. یک مرتبه، یک پل پیدا کرد!
پل را برداشت و به خانه برد. بچه قورباغه می خواست با مادرش آشتی کند.
مادرش آن طرف پل بود. خودش این طرف پل!
بچه قورباغه، یواشکی مادرش را نگاه کرد. از این طرف پل بالا رفت. مادر هم از آن طرف پل بالا رفت. آن ها به هم رسیدند و با هم آشتی کردند.
مامان قورباغه گفت: «من اسم این پل را می گذارم، پل آشتی»
بچه قورباغه خیلی خوشحال شد و گفت: «خودم پل آشتی را پیدا کردم!»
بعد هم پل آشتی را سر جایش برگرداند.
بچه قورباغه دلش می خواست بچه قورباغه های دیگر هم از آن پل بالا بروند و با مادرشان آشتی کنند.
باغ گلابی
حامد در حالیکه بشدت خسته و گرسنه بود به کنار باغ مشنعمت رسید.
از شکاف دیوار نگاهی به داخل باغ انداخت.
گلابیهای رسیده و آبدار از شاخهها آویزان بودند و هر رهگذر خستهای را بسوی خود میخواندند.
حامد با دقت داخل باغ را نگاه کرد، هیچکس آنجا نبود.
با زحمت خود را از شکاف دیوار به داخل باغ کشاند.
به سراغ یکی از درختهای گلابی رفت و آن را تکان داد.
چند گلابی درشت و رسیده بر زمین افتاد.
حامد دیگر معطل نکرد و با اشتهای فراوان شروع به خوردن گلابیها کرد.
او آنقدر مشغول خوردن شده بود که صدای پای مشنعمت را نشنید.
در حالیکه دهانش پر از گلابی بود،
ناگهان مشنعمت را در مقابل خود دید که با چوبدستیاش روبروی او ایستاده و با خشم نگاهش میکند.
حامد به زحمت گلابیها را فرو داد و قبل از آنکه مشنعمت چیزی بگوید،
گفت:
این باغ، باغ خداست.
این میوهها هم از آن خداست.
من هم بندهی خدا هستم.
حالا تو بگو آیا اشکالی دارد که بندهی خدا، از باغ خدا، میوهی خدا را بخورد؟
مشنعمت که از شدت عصبانیت سرخ شده بود،
چوبدستیاش را بلند کرد و محکم بر پهلوی حامد کوبید.
حامد فریادی از درد کشید و گفت:
مگر من برایت توضیح ندادم؟ پس چرا میزنی؟
مشنعمت در حالیکه با یک دست چوبدستیاش را بر کف دست دیگرش میزد، گفت:
این چوبدستی را میبینی؟
این چوب خداست.
دست مرا هم میبینی؟
یک بندهی خداست.
خودت هم که گفتی بندهی خدا هستی. حالا بگو ببینم آیا اشکالی دارد که بندهی خدا با چوب خدا،
بندهی دیگر خدا را کتک بزند؟
آنگاه دوباره چوبدستیاش را بلند کرد و بر پشت حامد کوبید.
حامد از جا بلند شد و در حالیکه از درد به خود میپیچید گفت:
از آنچه گفتم معذرت میخواهم.
باغ، باغ خداست ولی من نباید دزدانه داخل آن میشدم.
چوب هم چوب خداست ولی تو را به خدا دیگر مرا با آن نزن!
مشنعمت با شنیدن این سخنان چوبدستیاش را بر زمین انداخت و گفت:
زود از باغ من بیرون برو و سپس از آنجا دور شد.
مطلب مشابه: قصه شب آموزنده برای کودکان؛ ۱۰ داستان و قصه کوتاه قشنگ
مطلب مشابه: قصه های بچگانه مرد عنکبوتی { ۷ داستان جالب اسپایدرمن }
الاغ پیشگو

در زمان های دور سلطانی زندگی می کرد که یک پیشگو را استخدام کرده بود تا آب و هوا را برای او پیش گویی کند .
یک روز عصر ، سلطان تصمیم می گیرد به اتفاق همسرش به ماهیگیری برود . یک رودخانه پر از ماهی در همان نزدیکیها بود . او می خواهد بهترین لباسهایش را بپوشد .
ولی قبل از هر کاری پیشگو را احضار می کتد :– « آیا باران خواهد آمد » ؟– « خیر قربان ؛ حتی یک قطره کوچک هم باران نخواهد آمد » .سلطان هم پس از شنیدن این حرف ، بهترین لباسهای خود را پوشید و به راه افتاد .
در راه یک روستایی سوار بر الاغ را دید . روستایی به او گفت : — « عالیجناب ، اگر نمی خواهید لباسهایتان خیس شود ، به سرعت به قصرتان برگردید ، چون به زودی رگباری خواهد بارید که تاکنون ندیده اید » .– « چی ؟ من یک پیشگو استخدام کرده ام و کلی سکه طلا به او می دهم که آب و هوا را برایم پیشگویی بکند . او به من اطمینان داده که حتی یک قطره کوچک هم باران نخواهد بارید » !سلطان به راهش ادامه داد . اما کمی بعد ، باران سیل آسایی شروع به با******** کرد و لباسهای سلطان خیس شد ؛ همسر سلطان هم با دیدن او زد زیر خنده ! سلطان به قصرش برگشت ؛ پیشگو را اخراج کرد و دستور داد تا آن مرد روستایی را که در راه دیده بود ، پیدا کرده و به حضورش بیاورند .
مرد روستایی را پیدا کرده و به حضورش آوردند . سلطان به او گفت : – « ای مرد روستایی ! من پیشگوی خود را اخراج کرده ام ؛ مایلم تو جای او را گرفته ، و آب و هوا را برای من پیشگویی کنی » .– « عالیجناب ، من پیشگو نیستم . من فقط به الاغم نگاه کردم . . .
وقتی قرار است باران ببارد ، گوشهای او آویزان می شوند ! هر قدر آویزان تر باشند ، نشان دهنده شدت بارش باران است . و امروز ، گوشهای او خیلی آویزان بودند » !
صلح حیوانات
مزرعه بزرگی در كنار جنگل قرار داشت . اين مزرعه پر از مرغ و خروس بود . يك روز روباهی گرسنه تصميم گرفت با حقه ای به مزرعه برود و مرغ و خروسی شكار كند .
رفت ورفت تا به پشت نرده های مزرعه رسيد . مرغها با ديدن روباه فرار كردند و خروس هم روی شاخه درختی پريد .
روباه گفت : صدای قشنگ شما را شنيدم برای همين نزديكتر آمدم تا بهتر بشنوم ، حالا چرا بالای درخت رفتی ؟
خروس گفت : از تو می ترسم و بالای درخت احساس امنيت می كنم .
روباه گفت : مگر نشنيده ای كه سلطان حيوانات دستور داده كه از امروز به بعد هيچ حيوانی نبايد به حيوان ديگر آسيب برساند .
خروس گردنش را دراز كرد و به دور نگاه كرد
روباه پرسيد : به كجا نگاه می كنی ؟
خروس گفت : از دور حيوانی به اين سو می دود و گوشهای بزرگ و دم دراز دارد . نمی دانم سگ است يا گرگ !
روباه گفت : با اين نشانی ها كه تو می دهی ، سگ بزرگی به اينجا مي آيد و من بايد هر چه زودتر از اينجا بروم .
خروس گفت : مگر تو نگفتی كه سلطان حيوانات دستور داده كه حيوانات همديگر را اذيت نكنند ، پس چرا ناراحتی؟
روباه گفت : می ترسم كه اين سگه دستور را نشنيده باشد . ! و بعد پا به فرار گذاشت .
و بدين ترتيب خروس از دست روباه خلاص شد …!
مطلب مشابه: داستان تاثیرگذار؛ 20 داستان و قصه کوتاه بسیار تاثیرگذار و قشنگ
مطلب مشابه: قصه های انگیزشی برای کودکان + ۱۲ داستان دلنشین انگیزه بخش
سوسمار مهربان و شکارچی ها

روز خیلی گرمی بود، 🌞🌞🌞 سوسماری با بچه هایش توی باتلاق کنار آبگیر تنشان را به گل میزدند. 🐊🐊🐊🌊
آنها که از گرمای هوا کلافه شده بودند، به طرف آب رفته و بدنشان را در آب خنک فرو می بردند و احساس بهتری پیدا می کردند و از آب خنک لذت میبردند. 🌊🌊🌊
چند دقیقه ی بعد، صدای وحشتناکی شنیده شد. سوسمار به بچه هایش گفت: «شکارچی ها در حال نزدیک شدن هستند. 🔫🔫 بهتر است که دور شوید.» بچه سوسمارها سریع دور شدند.
شکارچی ها نزدیک آبگیر رسیدند. یکی از شکارچی ها که اسمش بیل بود 👨به دوستش، هری، گفت: «می توانیم کیف و کفش زیبایی از پوست این سوسمارها درست کنیم.» 👞👞👢👢💼👜👝
هری👱 گفت: «امیدوارم امروز بتوانیم سوسمار زیبایی شکار کنیم.» بعد داخل باتلاق رفت.
پاهایش در باتلاق گیر کرد. 🌊ته تفنگش را در گل فرو کرد. می خواست بیرون بیاید؛ اما نمی توانست. هر چقدر تلاش می کرد که از باتلاق بیرون بیاید، بیشتر در گل فرو می رفت. 👱🌊 بیل دستش را گرفت؛ اما نتوانست به او کمک کند.
هری ترسیده بود 😰😰😰و فریاد میکشید. 😱😱😱 بیل به اطراف دوید تا کمک بیاورد؛🏃🏃🏃 اما فایدهای نداشت. ناگهان سوسمار به طرف هری آمد. 🐊👱 شاید طعمه ی خوبی برای بچه هایش پیدا کرده بود. سوسمار نزدیک تر شد. چند بار تنش را داخل گل باتلاق فرو کرد و بیرون آمد. 🐊🌊
سوسمار هری را پشت خود گذاشت، به کنار ساحل آمد و او را روی زمین گذاشت و دوباره داخل آبگیر رفت.
بیل دوید و دوستش را در آغوش گرفت و گفت: «آن سوسمار تو را نجات داد.» هری و بیل هر دو کنار هم ایستادند و دور شدن سوسمار را تماشا کردند. 👬…………🐊
هری تفنگش را داخل باتلاق انداخت و گفت: «دیگر هرگز سوسماری را شکار نخواهم کرد.» 👱🔫🌊
بيل نیز تفنگش را توی باتلاق انداخت و گفت: «من هم دیگر به آن نیازی ندارم.» 👨🔫🌊
الاغ کوچولو
يكي بود يكي نبود
ننه گلاب و بابا حيدر پيرزن و پيرمرد مهربان و زحمتكشي بودند كه يك مزرعه و دوتا الاغ داشتند. اسم يكي از الاغها خاكستري و اسم ديگري گوش بلند بود. الاغها براي ننه گلاب و باباحيدر كار مي كردند و بار مي بردند و گاهي هم به آنها سواري مي دادند.
توي مزرعه يك گاو شيرده هم بود كه گوساله ي قشنگي داشت. اسم گاو خال خالي و اسم گوساله اش چشم سياه بود. ننه گلاب و بابا حيدر يك مرغداني پر از مرغ و خروس داشتند ومرغها هر روز براي آنها تخم مي گذاشتند.
زندگي توي مزرعه آرام و يكنواخت بود. حيوانها هر روز از خواب بيدار مي شدند،گاو علف مي خورد و ننه گلاب شيرش را مي دوشيد.گوساله اين طرف و آن طرف مي دويد و بازيگوشي مي كرد. مرغها و خروسها دانه مي خوردند و قوقولي و قدقدا مي كردند.الاغها بار مي بردند و سواري مي دادند. ننه گلاب و باباحيدر هم توي مزرعه گندم مي كاشتند و زمين را آبياري مي كردند تا گندمها رشد كنند و از يك خوشه ده ها دانه ي گندم سبز شود. بعد هم باكمك چندتا كارگر، گندمها را درو مي كردند و به آسياب مي بردند تا آرد كنند.
يك شب كه خال خالي و چشم سياه و خاكستري و گوش بلند توي طويله دور هم نشسته بودند، خال خالي خميازه ي بلندي كشيد و گفت:« ما….ما…چقدر حوصله ام از اين زندگي سر رفته! كاش يك اتفاق جالب مي افتاد!»
گوش بلند سرش را تكان داد و عرعري كرد و گفت:« آره ، من هم مثل تو حوصله ام سر رفته و منتظر يك اتفاق جالب هستم.»
خاكستري خنديد و گفت:« عر…عر..عر.. به زودي اتفاق جالبي ميفته و يك كرّه الاغ كوچولوبه جمع ما اضافه ميشه!»
چشم سياه موموكنان پرسيد:« كي؟ كي كرّه الاغ به جمع ما اضافه ميشه؟»
خاكستري گفت:« من به زودي يك بچه به دنيا ميارم كه مي تونه همه مون را سرگرم كنه، اما بايد كمي صبركنيد.»
همه از شنيدن اين خبر خوشحال شدند و از آن روز به بعد لحظه شماري مي كردند تا كرّه الاغ به دنيا بيايد. سرانجام روزي انتظار به سر رسيد و خاكستري كرّه الاغ كوچولوي بامزه اي به دنيا آورد. كرّه ي كوچولو خيلي زود شروع به شيطنت و بازيگوشي كرد. گوشها و دمش را تكان مي داد وعرعر مي كرد وشيرمي خورد. چشم سياه مرتب دور و برش مي گشت و مومو مي كرد و مي خواست با كرّه الاغ شيطان كه اصلاً نمي توانست يك جا بند شود ، بازي كند. آنها دنبال هم مي دويدند و شادي مي كردند.
شب كه همه توي طويله دور هم جمع شدند، خال خالي مقداري علف تازه آورد و جلوي آنها گذاشت وگفت:« به افتخار تولد كرّه الاغ كوچولو مي خواهيم جشن بگيريم.» بعد رو به خاكستري كرد و گفت:« خانم خاكستري، تولد كرّه ات مبارك، بذار براش يه آواز بخونم.» و اينطور خواند:
كرّه الاغ كوچولو
تولدت مبارك
شيطون و بامزه اي
تولدت مبارك
كرّه خري ماشالا
الاغ ميشي ايشالا
چشم سياه و گوش بلند و خاكستري هم با او دم گرفتند:
كرّه خري….ماشالا
الاغ ميشي ….ايشالا
ننه گلاب و باباحيدر صداي بلند حيوانات را شنيدند، به طويله آمدند و حيوانات را ديدند كه دور هم نشسته اند . فهميدند كه آنها جشن گرفته اند. كمي ايستادند و به آوازشان گوش دادند و برايشان دست زدند وبعد رفتند.
از آن روز به بعد كرّه الاغ كوچولو در كنار خاكستري و گوش بلند به باباحيدر و ننه گلاب كمك مي كرد و با شيطنتها و شيرين كاريهايش باعث شادي ديگران مي شد. چشم سياه هم از اينكه يك همبازي پيدا كرده بود، خوشحال بودو گاهي با كرّه الاغ كوچولو آواز مي خواند و صداي ما..ما.. و عرعر آنها درتمام مزرعه به گوش میرسید.
گاو بی خواب
گاوه خوابش نمی برد. بلند شد و راه رفت. به ماه نگاه کرد. یک مرتبه دید سایه ای از دیوار بالا رفت.
کمی بعد سایه با یک کیسه قدقد و جیک جیک برگشت!
گاوه فهمید که سایه یک دزد است. دزد خود خود روباه بود.
گاوه یواشکی سطل پر از آب را برداشت و پایین دیوار گذاشت.
سایه خوش حال شد و گفت : چه خوب یک سنگ سفید برای زیر پایم.
بعد هم پرید. افتاد توی سطل آب. داد روباه بلند شد: سنگ کدام است. این که چاه است.
گاو جلو دوید . دم روباه را گرفت و بالا برد.
روباه داد زد: گاوه ولم کن. ولم کن.
گاوه گفت : تو اول آن صداها را ول کن.
روباه گفت : صدا کدام است . نگاه کن.
بعد هم مرغ و جوجه ها را از توی کیسه بیرون آورد و نشان داد.
مرغ و جوجه ها که آزاد شده بودند. دویدند توی لانه شان. روباه هم می خواست فرار کند و برود.
اما گاوه گفت: حالا باید زورم را امتحان کنم.
روباه پرسید: چطوری؟ گاوه جواب داد» این طوری!
بعد هم که دم روباه را گرفته بود بالای سرش چرخاند و چرخاند و روباه هر چه داد زد:
ولم کن! ولم کن! فایده نکرد. گاوه یک مرتبه روباه را ول کرد.
روباه توی هوا هنوز داد می زد: ولم کن! ولم کن!
که خودش با صدایش رفت و رفت و رفت تا گم شد.
عروسی زن عمو عنکبوت

یکی بود، یکی نبود. توی یک انباری که پر از قفسههای گرد و خاک گرفته بود، عمه عقرب هم بود. عمه عقرب توی پایینترین قفسهی انباری، نزدیک چاه آب زندگی میکرد. عمه عاشق میهمانی رفتن بود. عاشق دور هم نشستن و از این در و آن در حرف زدن بود؛ اما هیچکس دعوتش نمیکرد. خودش هم که مهمانی میداد، هیچکس به خانهاش نمیآمد. همه از نيشش میترسیدند. مار آبی چاه هم هر روز سرش را بیرون میآورد و فش و فش به او میخندید و مسخرهاش میکرد.
عمه عقرب پشتش را به چاه میکرد، میرفت خانهاش را آب و جارو میکشید و به سر و صدای بالاییها دلش را خوش میکرد.
يك روز صبح زود، از طبقه بالاییها سروصداهایی آمد. عمه عقرب خوب گوش کرد. شنید که امشب عروسی عمو عنكبوت است. رفت سر چاه و داد زد: «آهای مار آبی! برو که میخوام خودم را بشورم، شب برم عروسی.»
مار فش فش خندید و گفت: «تو را که راه نمیدهند.» بعد هم از ترس نیش عقرب، تندی رفت ته چاه، زیر آبها قایم شد. عمه عقرب به روی خودش نیاورد. رفت توی چاه آب و سر و تنش را شست و صفا داد. بعد یواشیواش، یکییکی طبقهها را رفت بالا تا رسید طبقهی آخر، نزدیک سقف. آن جا خانهی عمو عنکبوت بود. در زد و گفت: «عمو عنکبوت! منم عمه عقرب. در را باز کن!»
عمو عنکبوت اسم عمه را که شنید، از لای در سرک کشید و گفت: «چی شده کله سحری؟»
عمه عقرب گفت: «مبارکه عمو! منم بيام عروسیات؟»
عمو عنكبوت هول کرد و گفت: «اگر بیایی که اول از همه عروس خانم فرار میکند. تو كه دوست نداري عمو عنكبوتت، بيزن عمو شود؟»
عمه عقرب گفت: «نه که دوست ندارم، اما عروسي را دوست دارم.»
عمو عنکبوت با خجالت گفت: «تورم پاره شود، اگر دروغ بگویم. خودت که میدانی با نیش تو مهمانی نمیشود.»
عمه عقرب غصهدار شد. یک دفعه از نیشش خیلی بدش آمد. تندی رفت طبقهی پایین، خانهی دایی هزارپا و گفت: «دایی هزارپا! من دیگه نیش نمیخوام. جون بچههات، نیشم را بچین!»
دایی هزارپا از پشت در گفت: «عمه خانم! من که قیچی ندارم. عوضش تا دلت بخواد، پا دارم.»
عمه عقرب گفت: «خودم که پا دارم.» و رفت طبقهی پایینتر، خانهی خاله خرچنگ. گفت: «خاله خرچنگ! من دیگه نیش نمیخوام. جون بچههات، نیشم را بچین!»
خاله خرچنگ گفت: «عقرب است و نیشش عمه. نیشت را بچینم که دیگر عقرب نیستی عمه.»
عمه که دید خاله درست میگوید، فکر دیگری کرد. رفت کنج خانهاش و تا شب یک لباس قشنگ درست کرد. یک لباس که جیب داشت. شب که شد، نیشهاش را کرد توی جیبش تا پیدا نباشد و رفت عروسي. قبل از آنکه مهمانها جیغ بکشند، عمه عقرب سلام کرد و گفت: «ببینید! نیشم نیست، نترسید!» مهمانها خوشحال شدند.
عمو عنکبوت هم گفت: «بفرما عمه! بفرما بالای تارم، کنار عروس و داماد، جای عمه است.»
عمه عقرب رفت که بنشیند، اما یکهو عروس خانم جیغ کشید.
عمه عقرب گفت: «نیشم که نیست زن عمو، چرا میترسی زن عمو؟»
عروس، مار چاه را روی دیوار نشان داد و گفت: «از نیش اون میترسم.»
عمه عقرب رفت جلوی مار. نیشش را بیرون آورد و گفت: «برو وگرنه نیشت میزنم!»
مار تا نیش عمه عقرب را دید، در رفت. عمه عقرب به عروس گفت: «مار آبی که نیش ندارد، زن عمو. تازه تا نیش عمه عقرب هست، از هیچی نترس زن عمو!»
همه برای عمه عقرب و نیشش کل کشیدند. زن عمو عنکبوت ترسش رفت و عروسی سر گرفت.
از آن به بعد عمه عقرب توی همهی مهمانیها بود، فقط نیشش توی جیبش بود.
مطلب مشابه: قصه های جالب و خنده دار (۱۱ قصه و داستان بامزه و جذاب)
مطلب مشابه: قصه شب کودکانه قدیمی + داستان های آموزنده خاص برای خواب کودک










