داستان های کوتاه احمد محمود؛ ۴ داستان خواندنی معروف این نویسنده

داستان های کوتاه احمد محمود؛ ۴ داستان خواندنی معروف این نویسنده

داستان های کوتاه احمد محمود را در سایت روزانه گردآوری کرده‌ایم. احمد اعطا با نام ادبی احمد محمود (۴ دی ۱۳۱۰، اهواز – ۱۲ مهر ۱۳۸۱، تهران) نویسندهٔ معاصر ایرانی بود. او را پیرو مکتب رئالیسم اجتماعی می‌دانند. معروف‌ترین رمان او، همسایه‌ها، در زمرهٔ آثار برجستهٔ ادبیات معاصر ایران است.

فهرست موضوعات این مطلب

داستان زیر باران

هوا که تا چند لحظه قبل تاسیده بود، رنگی نیمه روشن گرفت. خورشید پریده رنگ، از شکاف ابرها سرک کشید و تراکم ابرها را در هم ریخت. از شب قبل یک رگبار شدید پاییزی در شرف باریدن بود. گاهی گستره آسمان قیر اندود می‌شد و زمانی رنگ سربی می‌گرفت و حالا که خورشید از میان ابرها بیرون زده بود، باد ملایمی وزیدن آغاز کرده بود و برگ‌های زرد و خشک را رو زمین می‌کشید. …..

– مراد، عرض خیابان را به زحمت گذشت و به دیوار گچ اندود تکیه داد و چشمش سیاهی رفت و صداها هم‌چون وزوز زنبورهایی که زیر طاق پر بکشند به گوشش نشست.

جان از دست و پاش بریده بود. گرده‌اش رو دیوار سر خورد آرام رو زمین نشست و همه چیز مات و در هم برایش شکل گرفت…

… صبح که با شکم تهی از قهوه خانه بیرون زده بود، شب قبل که چتول عرق مفت به چنگ آورده بود و خالی سر کشیده بود و زمانی اندک نشئه شده بود. بخش انتقال خون، دیوارهای آجری قرمز رنگ، بند کشی‌های سیاه، درهای یک لنگه‌ای سفید، لوله لاستیکی که دور بازویش حلقه زده بود…شش و بش… سرنگ… جفت دو… سه با چهار… و …

خورشید، دوباره پنهان شد و نم نم باران، زمین را تر کرد. غروب سر می‌رسید. هوا، سرد و موذی بود.

گونه‌های استخوانی مراد برجسته می‌نمود. دست‌های بی‌رمقش کنارش ول بود و لب‌های خشکش دانه‌های ریز باران را می‌مکید.

مراد، صبح، با دهان تلخ، خمود و بی‌امید، از رو تخت قهوه‌خانه برخاست، پتوی سربازی را تا کرد و به انبار سپرد. حوله نخ‌نما و چرک مرده را دور گردن پیچاند و از قهوه‌خانه بیرون زد و… همین که آفتاب تیغ کشید و لحظه‌ای زود گذر تابید، کنار دیوار کوتاه بخش انتقال خون، پهلو به پهلوی دیگران، رو پاشنه‌های کوره بسته پا چندک زد و هم‌دوش دیگران به انتظار نشست و به حرف‌ها گوش داد

– لامسب! گوش آدم به وز وز می‌فته

– خوب شیره جون آدمو می‌کشن… شوخی که نیس… مثه اینه که هر چی گرما تو تن آدم هس بیرون می‌زنه

– عوضش سور یکی دو روز روبه راه می‌شه. هفده تومن، پول کمی نیس! می‌شه باش چهل تا سنگک خرید. شکم یه هنگو سیر می‌کنه

و چانه‌های کشیده تکان می‌خورد و آرواره‌ها رو هم می‌گشت و حرف‌ها از میان لب‌ها بیرون می‌ریخت

– زنم پا به ماهه… دیشب نذاشت اصلاً چرت بزنم، هی بیخ گوشم نق زد که برو… فردا برو… یه بار دیگه‌م بفروش. این یکی دو روزه امورمون بگذره، شاید سببی شد… خدا بزرگه… اما می‌دونی می‌ترسم قبول نکنن، آخه همین چن روز پیش یه بار دیگه‌م فروخته‌م…

– به کسی چه مربوطه؟ تو داری خون خودتو می‌فروشی…

و نگاه مراد، طاس‌هایی را می‌پایید که کمی آن طرف‌تر، میان سه نفر روی زمین می‌غلتید

– شش و بش

– ولش! الان برات مک هفت میارم

– دو با چار

– بذ در کوزه!

و دست‌ها که به ران‌ها می‌خورد و طاس‌ها که رو زمین می‌گشت

– اکه لامسب… اینه بهش می‌گن بز… هیچوخ یه ریزه شانس نداشته‌م

– اگه داشتی که اسمت شانس الله بود. ما می‌باس بریم سرمونو بذاریم و بمیریم

و مراد، از مشروب شب قبل، کوفته، کم‌حوصله و بی‌حال بود. خورشید خفه شد و ابرها ماسید و آسمان به تیرگی گرایید. مراد برخاست و گیوه‌ها را رو زمین کشید و جلو رفت. سرما به تنش نشست. سرفه تو گلوش پیچید و اشک تو چشمانش حلقه بست

– بچه‌ها سر چی می‌زنین؟

– پول

– پول؟!

– آره دیگه پول… وختی اونجا باز شد حساب می‌کنیم…

و انگشت درازی به در بخش انتقال خون نشانه رفت

– …نیم ساعت دیگه باز می‌شه… تو چند می‌فروشی؟

– هرچی بخوان

– از هفده تومن که بیش‌تر نمی‌خرن… اگه بیش‌تر بکشن آدم ضعف می‌کنه

– خوبه… منم می‌زنم

و کنارشان نشست و طاس‌ها را تو دست سرما زده گرداند و به زمین ریخت و به ران خود کوفت (…اگه همه رو ببرم یه پول حسابی می‌شه… اول یه کت می‌خرم… امشب‌م یه شام شاهانه، یه پن سیر عرق و آخر شب‌م نشمه…) طاس‌ها رو زمین غلت زد و چهره مراد درهم رفت (آی ببری طاس!) و دوباره طاس‌ها را از زمین برداشت.

– نوبت تو نیس.

– می‌دونم… ولی می‌خوام یه دور دیگه بریزم.

– سر دور بهت می‌رسه

– می‌خوام امتحانشون کنم

– اگه می‌خوای بازی کنی، بهت بگم که جر زدن تو کار ما نیست. مارو که می‌بینی، همه هم‌دیگه رو قبول داریم. بازی می‌کنیم، بعدم حساب می‌کنیم… اگه بخوای دبه در آری از حالا پاشو.

و مراد به آرامی طاس‌ها را رو زمین ول داد و حوله را دور گردن محکم کرد و نرمی ران خود را تو پنجه فشرد.

– پنج و دو.

– لاکردار طاس می‌کاره.

– شد سه تومن.

– بخون

– یه تومن.

و صدای مرد جوانی که چین به پیشانیش نشسته بود و موی کهربایی رنگی داشت و چشمانش گود افتاده بود، تو گوششان پیچید:

آخه اینم شد کار؟… آدم سر جونش قمار می‌کنه؟… خونشو می‌فروشه و رو پولش طاس می‌ریزه؟… آی که چه بی‌خیالین!

و مراد می‌اندیشید (تا حالا که پنج عقبم… اما اگه همه رو ببرم… آخ…) و سرما تو تنش دوید و سوز به گوش‌هایش تیغ کشید.

خورشید، دوباره بیرون زد و گرمای بی‌مصرف خود را رو شهر پاشید.

غروب سر می‌رسید. مراد، کنار دیوار گچ اندود، رو زمین غلتیده بود. گونه‌اش به سنگفرش پیاده رو چسبیده بود. پاها را تو شکم جمع کرده بود و ذهنش تلاش می‌کرد که قضایا را به هم مربوط کند (سرنوشت؟… نه؟… تو پیشونی هر کس تقدیرش نوشته شده…هه!… تقدیر!… فقط دلش می‌خواس… دلش … شاید از قیافه‌م خوشش نیومده بود. نامرد…. تو سینه‌ام ایستاد و صداشو کلفت کرد و گفت فضولی موقوف. این جا مثل سرباز خونه می‌مونه… باید کار کنی و به هیچ کاری کار نداشته باشی. تو باید سطل رنگو بشناسی و برس رو…) و اندیشه‌اش پر کشید و گذشته‌های دور را که کمابیش در تاریکی زمان گم شده بود، کاوید. وقتی که چشم باز کرد و خود را شناخت، فهمید که بی‌کاره است، نه درسی، نه سوادی و نه حرفه‌ای (آخ! چه روزایی… بهار که می‌شد با بچه‌ها می‌رفتم باغ. من همیشه از رنگ گل باقلا خوشم اومده. سرتاسر دشت سبزه و گل بود. گل باقلا، گل بابونه، شمشاد، گل بنفش بادنجان… کاهوپیچ… کلم…) کبودی تن پدرش و خرنش‌های جان خراشش که از بیخ گلو بر می‌خاست و همراه خون لثه‌ها از دهان بیرون می‌زد، تکانش داد. پاها را بیشتر تو شکم جمع کرد و لحظه‌ای چشم‌ها را از هم گشود و دوباره فرو بست. پدرش باغبان بود. یک شب که وسط کرته هندوانه، تو آلاچیق خوابیده بود، عمرش به آخر رسید. نزدیکی‌های صبح، وقتی که بر می‌خیزد به سراغ بیل می‌رود مار، پی‌پایش را نیش می‌زند و تا ورزاوی پیدا کنند و نمد به گرده‌اش اندازند و سوارش کنند و به شهر برسانند، زهر، کار خودش را می‌کند و …

باد از تک و تا افتاده بود و قطره‌های باران، درشت‌تر شده بود. خیابان تهی بود. سگ نکره پر پشم و گل آلودی از کنار مراد گذشت و چراغ پشت پنجره‌های روبه‌رو تک تک روشن شد و شیشه‌های کدر، هم‌چون چشم بیماران کم خون، زردی زد.

مراد، به سختی دست از لای ران‌ها بیرون آورد و حوله را که دور گردن پیچانده بود، رو سر کشید. (وبا بود؟… طاعون؟… نه، تیفوس…)) و یک لحظه زودگذر، سنگینی تابوت مادر را رو دوش خود حس کرد. سر تراشیده مادر، چهره رنگ باخته، دماغ کشیده و دست‌های استخوانی و زردنبوی مادر براش شکل گرفت. سر خود را بیش‌تر تو حوله فرو برد (… آخ… این تیفوس لعنتی… بیش‌تر مردم شهرمونو کشت… عمو یوسف، عباس بنا… زری باقلا فروش، ننه رحیم، برادر بزرگ منصور که می‌گفتن با یه مسلسل جلو یه هنگ هندی رو گرفته… زایر فلاح… قاطع پسرش…) باران لباسش را خیس کرد و آب، نم‌نم به تنش نشست. سرما رو گرده‌اش دوید و پهلویش تیر کشید (این قولنج لعنتی‌م از سرم دست بردار نیس… آخ، سربازای امریکایی آی بی انصاف‌ها…) و فکرش به آن‌وقت‌ها کشیده شد که برای امریکایی‌ها کار می‌کرد. بیرون شهر خانه می‌ساختند، خانه‌های بزرگ، عین سربازخانه.

اول عمله بود، رنگ‌زن شد، یکی از امریکایی‌ها که از زبر و زرنگی‌اش خوشش آمده بود، برده بودش که اتاقش را جارو کند، براش قهوه بجوشاند و به دیگر کارهای دم دستش برسد (بد نبود… شیر قوطی می‌خوردم، آدامس، ولی گوشت گراز، نه!… آدمو بی‌غیرت می‌کنه… از عرق هم حروم‌تره…) کمرش به سختی تیر کشید و به شدت تکان خورد (لعنتی‌ها… سر یه بسته سیگار چه بلایی به سرم آوردن. خودشون صدتا صدتا می‌بردن شهر و می‌فروختن و جاش ودکا می‌خریدن و مثل خر می‌خوردن و مثل سگ هار می‌شدن… اما سر یه بسته سیگار فزرتی لختم کردن و انداختنم تو استخر. تا سرمو بیرون می‌آوردم با چوب می‌زدن تو مغزم. همه مست بودن و مثل دیوونه‌ها می‌خندیدن. نیمه جون که شدم، از حوض بیرونم کشیدن و… از آن روز… آخ… از آن روز پهلوم…) و دوباره پهلویش تیر کشید (اولادم با اولادشون خوب نمی‌شه…) استخر برایش جان گرفته بود (بهار بود. یه روز آفتابی خوب. از آن روزایی که آدم دلش می‌خواد بره تو دشت و بیابون تو گل‌ها و سبزه‌ها قدم بزنه و آواز بخونه… اما من، تو استخر جون می‌کندم. هیچ آدم خداشناسی‌م نبود که به دادم برسه… تف!…) و غروب آن روز از پیش امریکایی‌ها رفته بود و از روز بعد، به لهستانی‌ها که تو سرباز خانه، پشت سیم‌های خاردار، تو اصطبل‌ها دسته جمعی زندگی می‌کردند، گردو فروخته بود و بعد با یکی از دخترهاشان، رو هم ریخته بود و گردوی مجانی بهش داده بود و گه‌گاه از دیدنش لذت برده بود و با ایما و اشاره با هم حرف زده بودند (چه چشای قشنگی داشت. سبز و پاک. موی زردش و سینه لرزونش و پوستش که به رنگ خون و نمک مخلوط بود… چه روزگار خوشی!…) تنش به شدت لرزید. ابرها در کار زاییدن باران گرانباری بودند.

از جنوب توده سیاهی لجام گسیخته سر می‌رسید و لحظه به لحظه پهنه آسمان را می‌بلعید (و اون روز که اون ماشین کمانکار، تو میدون مجسمه، جلو پل سفید کارون، پیرمرده رو زیر گرفت و زمین سرخ شد و ماشین در رفت… و اون دو امریکایی که سر اون فاحشه به جون هم افتادن… حکایت چند ساله؟… هجده سال پیش؟… بیست سال؟… آخ… همون‌ روزا بود که زدم بیرون و شهر به شهر و آخر به تهرون خراب‌شده!… و اون نامرد! که همین هفته پیش تو سینه‌ام وایستاد و صداشو کلفت کرد: (فضولی موقوف. اینجا مثل سرباز خونه باید از سرکارگر اطاعت کنی… یادش رفته که خودش آهن قراضه‌های امریکاییارو می‌دزدید… لاستیک ماشینارو می‌دزدید… حالا کارفرما شده… فضولی موقوف چشمت کور!… ظهر فقط یک ساعت استراحت. همین!… همه جا همین‌طوره. اگه کارگر خوبی بودی باز حرفی. هر جارو رنگ زدی همه‌ش موج و سایه داره خیال می‌کنی برا این‌که منو می‌شناسی، باید همه چیز تو قبول داشته باشم؟… تو هیچ‌وقت کارت یه پارچه از آب در نیومده… به تو چه که یه ساعت کمه… کارو ده ساعت… یازده ساعت… همینه که هس… اینو که نمی‌شه اسمش گذاشت تقدیر… با تی‌پا بیرونم کرد… دلش می‌خواس… دلش… نامرد!…) و صبح که با شکم خالی از قهوه‌خانه بیرون زده بود و کامش که از عرق شب قبل تلخ بود و گرسنگی ظهر و نیش سرنگ که به رگش نشسته بود و طاس‌هایی که رو زمین غلتید بود و هفده تومان که از دستش رفته بود (بی‌انصاف، دو دفعه آبدزدک شیشه‌ای رو پر کرد… دو دفعه… گوشام به صدا افتاد… دو پنج… تف… و آن یارو، پشت سر هم، هفت، هفت… و من… یه دفعه‌م نیووردم… همه‌ش سه با یک، دو با چهار… بر این شانس لعنت…) آب باران از حوله نشت کرده بود و به گونه‌هاش نشسته بود. باد، ناگهانی و دیوانه‌وار وزیدن گرفت و باران پرتوانی زمین را زیر شلاق کوبید (بادم دل‌پیچه گرفته… دو… بایک… چهار… با دو…) شیشه پنجره‌های روبه‌رو می‌لرزید و جوی کنار خیابان، پرشتاب رو هم می‌لغزید. چراغ پشت پنجره‌ها خاموش شد و رنگ زردی که کف خیابان افتاده بود برچیده شد و باد و تاریکی و تنهایی در رگ‌های شهر می‌دوید و قلب شهر سرسام گرفته به تندی می‌زد و زنش نبض مراد، لحظه به لحظه به کندی می‌گرایید.

مطلب مشابه: داستان کوتاه قدیمی؛ ۱۲ حکایت جالب قدیمی با داستان های دلنشین آموزنده

شهر کوچک ما

شهر کوچک ما

بامداد یک روز گرم تابستان آمدند و با تبر افتادند به جان نخل‌های بلندپایه.

آفتاب که زد، از خانه‌‌ها بیرون زدیم و در سایه‌ی چینه‌های گلی نشستیم و نگاهشان کردیم. هربار که دار بلند درختی با برگ‌های سرنیزه‌ای تودرهم و غبار گرفته،‌ از بن جدا می‌شد و فضا را می‌شکافت و با خش‌خش بسیار نقش زمین می‌شد “هو” می‌کشیدیم و می‌دویدیم و تا غبار شاخه‌ها و برگ‌ها بنشیند، ‌خارک‌های سبز نرسیده و لندوک‌های لرزان گنجشک‌ها را، ‌که لانه‌هاشان متلاشی می‌شد،‌ چپو کرده بودیم و بعد، چند بار که این کار را کرده بودیم، سرکارگر، کلاه حصیری را از سر برداشته بود و دویده بود و با ترکه دنبال‌مان کرده بود و این بود که دیگر کنار بزرگ‌ها، در سایه‌ی چینه‌ها نشسته بودیم و لندوک‌های لرزان را تو مشت‌مان فشرده بودیم و با حسرت نگاه‌شان کرده بودیم که نخلستان پشت خانه‌ی ما از سایه تهی می‌شد و تنه‌های نخل رو هم انبار می‌شد و غروب که شد از پشت دیوار گلی خانه‌های ما تا حد ماسه‌های تیره‌رنگ و مرطوب کنار رودخانه، میدانگاهی شده بود که جان می‌داد برای تاخت و تاز و من دلم می‌خواست که بروم و اسب شیخ شعیب را، که از شب قبل به اخیه بسته بود، باز کنم و سوار شوم و تا لب رودخانه بتازم.

صد نفر بودند، ‌صدو پنجاه نفر بودند که صبح علی‌الطلوع آمده بودند با تبرهای سنگین، و غروب که شده بود، انگار که پشت خانه‌های ما هرگز نخلستانی نبوده است. شب که شد آفاق آمد. خیس عرق بود. مقنعه را از سر باز کرد و مویش را که به رنگ شبق بود رو شانه‌ها رها کرد. خواج توفیق نشسته بود کنار بساط تریاک. غروب که شده بود، مثل همیشه؛ کف حیاط را آب پاشیده بود و بعد، حصیر را انداخته بود و جاجیم عربی را پهن کرده بود و نشسته بود کنار منقل و با زغال‌های نیمه افروخته ور می‌رفت و بادشان می‌زد و “بانو”، دختر زردنبوی آبله‌رو که دودی شده بود، کنار پدر نشسته بود. اسب شیخ شعیب از شب قبل به اخیه بسته بود و حالا تو چرت بود. مادرم تازه فانوس را گیرانده بود که آفاق آمد. عبا را و مقنعه را انداخت رو جاجیم و رفت تو اتاق و از زیر دامن گشاد، دو قواره ساتن گلی رنگ بیرون آورد. زن “سرگرد” پیغام داده بود که دو قواره ساتن گلی رنگ می‌خواهد و آفتاب که زرد شده بود، آفاق راه افتاده بود و رفته بود و حالا با پارچه‌ها آمده بود و خواج توفیق منتظر بود.

آفاق از اتاق نیمه تاریک آمد بیرون و لامپا را همراه آورد و گیراندش و گذاشتش کنار جاجیم و کوزه را برداشت و یک نفس سرکشید. و بعد، نفس یاری نمی‌کرد که گفت “خدا ذلیلشون کنه” و نشست و با سر‌آستین وال چرک مرده، عرق را از پیشانی گرفت و پرسید:

– بچه‌ها نیومدن؟

و خواج توفیق منتظر بچه‌ها بود. وقتی که آمدند، انگشتان یدالله را سیمان برده و دست‌های فتح‌الله، تا مرفق، از شوره‌ی گچ سفیدی می‌زد و من کنار مادرم نشسته بودم و رنگینک می‌خوردم که خواج توفیق صدام کرد و گفت که بروم و از شعبه براش تریاک بخرم.

از خانه که زدم بیرون، آن طرف رودخانه پیدا بود که از نخل‌های انبوه سیاهی می‌زد و نور ماه تو رودخانه شکسته بود و تو میدانگاهی کنار خانه‌های ما، جابه‌جا تنه‌های درخت کوت شده بود که روز بعد، هژده چرخه‌ها، همراه عمله‌ها آمدند و بارشان کردند و بعد، یک هفته طول کشید تا میدانگاهی را شن و ماسه ریختند و نفت پاشیدند. نفت تازه زیر آفتاب داغ برق می‌زد و بخار می‌کرد. همه‌جا را بوی نفت گرفته بود و زن سرگرد، مصدرش را فرستاده بود و قواره‌های ساتن گلی رنگ را گرفته بود و صبح که می‌شد، آفاق از خانه می‌زد بیرون و گاهی ظهر می‌آمد و گاهی هم نمی‌آمد و غروب‌ها، خواج توفیق، به انتظار یدالله و فتح‌الله بودکه از سر کار بیایند و مرا بفرستد شعبه.

حالا، ماسه‌ها، نفت را مکیده بودند و زمین خشک شده بود و باد که می‌آمد، خاک زرد میدانگاهی را بالا می‌برد و پخش می‌کرد و پای دیوارها و چینه‌های گلی، خاک قهوه‌ای جمع شده بود و مد که می‌شد و آب می‌افتاد تو شاخه‌های نخلستان، سطح آب،‌ انگار که رنگین کمان،‌ بنفش می‌شد و زرد و قرمز و…

رو کبوترخانه چندک زده بودم که شیخ شعیب از لای لنگه‌های بیقواره‌ی در خانه سرید تو و پیش‌تر که آمد، نور زرد لامپا با پوست سوخته‌ی چهره‌اش درهم شد و بینی و پیشانی و گونه‌هاش شکل گرفت. اسب، سم به زمین کوفت و منخرینش لرزید و دمش افشان شد و خواج توفیق، بست آخر را چسبانده بود و با زنش بود که “پنج‌تا حقه‌ی سه خط ناصرالدین شاهی از بصره آوردن…” و آفاق زانو به بغل بود و گوشش به شوهر بود و پدرم قوز کرده بود رو کتاب “انوار” و صدای شیخ شعیب بود که الماس تیره‌ی شب را خط کشید.

– میدونسم که عاقبت اینطور میشه.

و حالا شده بود و دیگر عطر گس نخلستان با بوی شرجی قاطی نبود و سایه‌ی دگل فولادی بلندی که در متن آبی آسمان نشسته بود، رو چینه‌ی گلی خانه‌ی ما می‌شکست و می‌افتاد تو حیاط دنگال و تا لب گودال خانه که مخمل قصیلی علف‌های خودرو رنگش زده بود، سر می‌خورد و تو میدانگاهی پشت خانه‌های ما، سر و صداها تو هم بود و رنگ لاجوردی لباس کارگران، با رنگ سفید ملایم صندوق‌های بزرگ تخته‌ای که زیر میخکش‌ها و دیلم‌ها از هم متلاشی می‌شد، تو هم بود و بالا که نگاه می‌کردی،‌ رشته‌های مفتولی سیم بود که نگاه را می‌کشید و به چشمت اشک می‌نشاند. انگار که میل سرد سورمه به چشمت نشسته باشد.

شب که می‌شد پدر “انوار” می‌خواند و گاهی “اسرار قاسمی” و خواج توفیق حرف می‌زد. از “خزعل” و “‌عبدالحمید” و غلامان‌شان و سیاهان خیزران به دست و شب که می‌شد، ما تو کوچه “ترنا” بازی می‌کردیم و تو نخلستان می‌دویدیم و از رو شاخه‌های کم عرض آب می‌پریدیم و می‌راندیم تا لب رودخانه و تو بریدگی‌های کنار رودخانه می‌نشستیم و به صدای آب و صدای پای بچه‌ها، که هو می‌کشیدند و می‌آمدند تا پیدامان کنند، گوش می‌دادیم، و آن شب بود که تو “پوسته”(1) نشسته بودم و گوشم را به زمین چسبانده بودم که ناگاه صدای پا شنیدم و صدای همهمه شنیدم. صدا، صدای پای بچه‌ها نبود و همهمه‌ی بچه‌‌ها نبود. حرف بود که آهسته و آرام، تو تاریکی مرطوب سر می‌خورد و می‌آمد و من از میان همه‌ی حرف‌ها، صدای آفاق را شناختم. شب بود، تیره بود،‌ هوهوی موج‌های غلتان رودخانه بود و صدای باد بود که افتاده بود تو برگ‌های انبوه درختان خرما. از تو پوسته، لغزیدم بیرون و کشیدم بالا و رو ماسه‌های مرطوب سر خوردم و آرنج‌هام را ستون کردم و چانه‌ام راتکیه دادم رو کف دستانم. نگاهم تاریکی شب را شکافت. در طول شاخه‌ی پهنی که از رودخانه جدا می‌شد جنبش سایه‌هایی بود. مد بود، آب آمده بود بالا و “تشاله”(2) می‌توانست که از رودخانه بلغزد تو شاخه و براند تا عمق نخل‌ها.

بلند شدم و دویدم و صدای گوشتی پاهام رو ماسه‌ها خفه شد. سینه‌ام را چسباندم به پوست خشن ساقه‌ی درخت خرما و ساقه‌های دیگر که پیش رویم بود، جابه‌جا رد نگاهم را می‌برید. حالا خوب می‌شنیدم و حالا آفاق را می‌دیدم که پیراهن وال سیاه،‌ تنش را قالب گرفته بود و راه که می‌رفت، سرینش می‌لرزید و مویش رها شده بود رو دوشش و صدای شیخ شعیب بود که “صد و بیست و دو قواره…” و نفس تو سینه‌ام حبس بود و پشت لبم داغ بود و بودم تا آفاق رفت و شیخ شعیب رفت و مردی که قامتش به دار بلند نخل می‌ماند، پرید تو تشاله و تشاله راند به طرف رودخانه و آن شب بود که دانستم چرا گاهی شب‌ها، آفاق دیر می‌آید و چرا گاهی نمی‌آید و فهمیدم که چرا نورمحمد مفتش با آن چشم‌های نی‌نی‌اش و پوزه‌ی درازش که به پوزه‌ی توره می‌ماند،‌ همیشه دور و بر خانه‌ی ما پلاس است و مثل گربه‌ی گرسنه بو می‌کشد و فردا بود که مفتش‌ها ریختند تو خانه‌ی ما و همه‌جا را با سیخ‌های آهنی نوک‌تیز سوراخ سوراخ کردند و چیزی نیافتند. آفاق، شبانه خانه را خالی کرده بود و جنس‌ها را جابه‌جا کرده بود و این بود که آفاق را بردند و ظهر که رهایش کرده بودند آمده بود با لب‌های خشک ترک‌خورده و تن غرق عرق و غرغر و نفرین و ناله و حالا آمده بودند با تبرهای سنگین و افتاده بودند تو نخلستان و از پشت چینه‌های گلی خانه‌های ما، تا سر حد ماسه‌های مرطوب و تیره رنگ کنار رودخانه، شده بود میدانگاهی که جان می‌داد برای تاخت و تاز.

شاخه‌های آب را، که مثل پنجه‌های دراز رودخانه دویده بودند تو گیسوی نخلستان، پر کرده بودند و ظهر که می‌شد سایه‌ی دگل فولادی می‌شکست رو چینه‌ی خانه‌ی ما و می‌افتاد تو حیاط و می‌راند تا لب گودال خانه که آن روز مخمل قصیلی‌ علف‌هاش زیر لگد مفتش‌ها پامال شده بود.

خواج توفیق بست آخر را چسبانده بود و با زنش بود که “پنج‌تا حقه‌ی سه خط از بصره…” و آفاق تو خودش بود و نگاهش به مخمل گل‌های آتش بود و گوشش به خواج توفیق بود و بانو، تو چرت بود و یدالله با کونه‌ی دست پیاز را می‌شکست و آفاق بود که گفت:

– خدا ذلیلشون کنه… دیگه پناهی نداریم…

که نخل‌ها را بریده بودند و شاخه‌ها را پر کرده بودند و تاریکی سنگین می‌شد و پوسته‌ی خاکستری، گل‌های مخملی آتش را خفه می‌کرد.

با غرش جرثقیل‌ها و هژده چرخه‌ها از تو رختخواب می‌پریدیم و تازه آفتاب زده بود که می‌رفتیم و سایه‌ی دیوار می‌نشستیم و نگاه می‌کردیم که کارگران آبی‌پوش، با کاسکت های سفید آهنی که نور خورشید را باز می‌تافت،‌ تو تله بست‌ها وول می‌خوردند. آفتاب که پهن می‌شد، خنکای صبح را می‌مکید. حالا دیوار آجری شکری رنگی، رودخانه را از ما بریده بود و زخم زرد رنگ میدان نفتی پشت خانه‌های ما، سرباز کرده بود و دویده بود تو کوچه‌ها و دو رشته لوله‌ی قیراندود، مثل دو مار نر و ماده، از حاشیه‌ی انبوه نخل‌های دور دست خزیده بود و آمده بود تو میدانگاهی و پایه‌های چوبی مالیده به نفت، مثل چوبه‌های دار، جابه‌جا تو خیابان بزرگ شهر کوچک ما نشسته بود و گازرک‌ها، رو سیم‌ها می‌لرزیدند و دولخ که می‌شد خاک زرد را لوله می‌کرد و به هوا می‌برد و به سر و رومان می‌ریخت وهنوز زیر بنای مخزن پنجمی را بتون نریخته بودند که پیشین یک روز پاییزی آمدند و به همه پیغام دادند که عصر همان‌روز تو قهوه‌خانه‌ی لب شط باشند و شب که پدرم از قهوه‌خانه برگشت، لب و لوچه‌اش آویزان بود و به خواج توفیق که ازش پرسید “چه بود” گفت “می‌خوان خونه‌ها رو خراب کنن… میگن برا اداره بازم زمین می‌خوان…” و من خیال کردم که میدانگاهی جوع دارد و دهان نفتی خود را باز کرده است که ریزه‌ریزه شهر را ببلعد و پدرم آن شب نه “انوار” خواند و نه “اسرار قاسمی” و مادرم از تو یخدان نیم‌تنه‌ی پشمی مرا بیرون کشیده بود و جلو لامپا نشسته بود و سوزن می‌زد که پاییز سر رسیده بود و باد موذی آزار می‌داد و مدام هوهوی نخل‌های دور دست بود و غرش رودخانه، که سیلاب‌های پاییزی گل‌آلودش کرده بود و دیواره‌ی شکری رنگ آجری و مخزن‌های فیلی رنگ و دگل‌ها و سیم‌های خاردار و شیروانی‌های اخرایی رنگ، آن را از ما بریده بود.

آمده بودند و “نوروز” را برده بودند نظمیه. نوروز، دسته‌ی جوغن را برداشته بود و افتاده بود به جان‌شان که چرا آمده‌اند و خانه‌های ما را اندازه می‌گیرند. نوروز را که بردند، همه بهت‌شان زد. موسی سرمیدانی، کارد را از پر کمرش بیرون کشید و انداخت تو صندوق‌خانه.

بارها که با پدرم رفته بودم قهوه‌خانه‌ی لب شط، از موسی شنیده بودم که “هرکس به خونه‌های ما چپ نیگا بکنه، حواله‌ش با این کارده” و هر دفعه هم چشم‌هاش برق زده بود و مشته‌ی کارد را فشرده بود و سبیلش را تاب داده بود و به پشتی تخت تکیه داده بود و لیموناد را از سر بطری سرکشیده بود و حالا کارد افتاده بود تو صندوق‌خانه و سر سرمیدانی پایین بود و تو قهوه‌خانه آفتابی نمی‌شد.

حالا تمام خیابان‌های شهر کوچک ما رنگ نفت گرفته بود. هرجا که نگاه می‌کردی، نقش آج لاستیک ماشین بود که رو خاک ور‌آمده‌ی آغشته به نفت خیابان‌ها نشسته بود و صبح که می‌شد با صدای تکان‌دهنده‌ی “فیدوس”(3) از خواب می‌پریدیم و فیدوس دوم که فضا را از هم می‌درید، کارگران آبی‌پوش با کاسکت‌های فلزی و قابلمه‌های غذا از تو خیابان ما می‌راندند به طرف “اداره” و زیر نخل‌های تک افتاده‌ی جلو قهوه‌خانه‌ی لب شط، شده بود یک بازار حسابی و فضاش انباشته بود از بوی زهم ماهی‌ زنده و بوی تند ماهی کباب شده‌ی به ادویه آلوده و عطر ملایم نان خانگی و بوی اسیدی ماست ترشیده و آبگوشت مانده و دل و قلوه‌ی گاو و سبزی پلاسیده.

تو تمام شهر، رشته‌های سیم برق دویده بود و به همه‌ی خانه‌ها برق داده بودند، ‌ولی خواج توفیق هنوز کنار لامپا چندک می‌زد و می‌نشست به انتظار یدالله و فتح‌الله که از سر کار بیایند و مرا بفرستد شعبه. هنوز تکلیف خانه‌های ما روشن نبود. آمده بودند و اندازه گرفته بودند و گفته بودند “زمستان که شد، باید خانه‌ها را خالی کنید”‌ و این بود که پدرم دل و دماغ نداشت و خواج توفیق بعد از کشیدن تریاک بجای گفتن خاطره‌های دور و درازش می‌رفت تو چرت و آفاق که پناهگاه نخلستان را از دست داده بود، تو خانه نشسته بود، تا آن شب، که بوی زمستان می‌داد، که لته‌های در شکست و بست خورده‌ی خانه‌ی ما ناله کرد و لنگه‌هاش از هم باز شد و شیخ شعیب با اسب راند تو خانه و…

… بعد که آفاق چادر را دور کمر سفت کرد و موی نرم شبق مانندش را جمع و جور کرد تو لچک و همراه شیخ شعیب از خانه بیرون زد.

آفاق که رفت “یدالله رومزی” آمد سراغ پدرم و خواج توفیق. فانوس مرکبی را گرفتم و پیشاپیش‌شان راه افتادم. به سردر قهوه‌‌خانه‌ی لب شط، چراغ پرنوری آویزان بود که نورش سر خورده بود رو پلیت‌های موج‌دار حصار انبار اداره و یدالله رومزی، ‌همچنان که پشت سرم می‌آمد، انگشت درازش را می‌کشید رو موج پلیت‌ها و صداش مثل صدای مسلسلی خفه، تو دل شب می‌نشست و با صدای گنگ رودخانه قاطی می‌شد.

از قهوه‌خانه که رد می‌شدیم،‌ تاریکی بود و پارس سگ‌ها بود و نخل‌های تک افتاده بود که نور فانوس مرکبی رو تنه‌هاشان لیس می‌زد و سایه‌ی مات‌شان می‌افتاد رو زمین و ما که می‌رفتیم، سایه‌ها، دور تنه‌ها می‌چرخید و باد ملایمی بود که سرشاخه‌ها را به بازی گرفته بود و عطر گس نخل‌ها با بوی نفت قاطی شده بود و از جوی آب که جست زدیم، خانه‌ی “ناصر دوانی” بود و همه بودند و سرمیدانی هم بود،‌ با شرارت رمیده‌ی چشمانش و من نشستم کنار گیوه‌ها و قندره‌ها و باد که گه‌گاه از لای ترک‌های در تو می‌زد سرمای زمستان را به همراه داشت. سرمای خشک دشت‌های وسیع را که سنگ می‌ترکاند.

پدرم نشست بالا و لم داد به رختخواب‌ها که تو چادر شب لفاف بود و خواج توفیق کنارش بود و شیر چای آوردند که چربی شیر لبانم را لیز کرد و گرمی مطبوعش گلوم را غلغلک داد. پدرم سیگار لف می‌کشید. سرمیدانی جیگاره عراقی می‌کشید و سکوت بود و صدای قلیان باباخان بود و بوی تنباکوی خوانسار و بعد سرمیدانی بود که حرف زد:

– میدونم که همه پشت سرم حرف میزنن،‌ اما می‌خوام بدونم نوروز رو که بردن نظمیه، کی بالاش دراومد؟

نوروز را که برده بودند، همه بهت‌شان زده بود و هیچکس لب نترکانده بود و این بود که موسی حساب کار خود را کرده بود.

– … اگه بالاش درمیومدین،‌ اگه اقلن سر و صدا راه می‌نداختین که دلم قرص می‌شد، بقول شما کاردم رو غلاف نمی‌کردم و می‌دیدین که همه‌ش قمپز نبوده و می‌دیدین که اون فرنگی دیلاغ رو چطوری مثه گوشت قربونی آش و لاش می‌کردم.

صدای بم پدرم انباشتگی اتاق را خراش داد:

– موسی حق داره… موسی…

یدالله رومزی حرف پدرم را برید:

– اونوقت خیال نمی‌کردیم که اینطوری جدی باشه.

ناصر دوانی به زبان آمد:

– مرض ریزه‌ریزه میاد… همه یهو وبا نمی‌گیرن…

و بعد، حرف‌ها تو هم شد و نگاه من از دهان این به دهان آن می‌گشت و بعد، نفهمیدم چه شد که موسی سرمیدانی از جا در رفت و داد کشید و از جیب جلیقه،‌ قرآن کوچکی بیرون آورد و صدای رگدارش زیر سقف اتاق، مثل مار زخمی پیچ و تاب خورد:

– اگه مردین به این سینه‌ی محمد قسم بخورین… د بخورین…

و با دست کوبید رو قرآن.

– اول از همه جلو میفتم… با همین کارد…

و جلو نیم‌تنه‌اش را کنار زد و کاردش را از کمر بیرون کشید.

– اول از همه سر او فرنگی رو من گوش تا گوش می‌برم… من کجا برم زندگی کنم؟… عمری خون جگر خوردم تا این چاردیواری رو درس کرده‌م… د یالا… قسم بخورین… د بخورین.

که صدای زیر عبدی نازک‌کار، ‌انگار آب یخ بود که تو دیگ آب‌جوش ریخته باشند:

– قسم که نه!

و عبدی شیربرنجی گفت:

– کفاره داره.

که موسی وا رفت و همچنان که مثل گربه‌ی رو چنگ نشسته، ‌رو دو زانو نشسته بود، براق شد، صداش افتاد، کلمات بیخ گلوش غلت خورد و بعد، مثل مهره‌های سربی بیرون ریخت:

– دیدین که موسی نامرد نیس… دیدین که من نامرد نیسم… حالا دیدین؟…

و عقب کشید و به متکا تکیه زد و غرغر کرد.

زردی پریده‌ای از بناگوشش تا شقیقه‌اش دویده بود.

لبان کلفتش زیر سبیل انبوهش می‌لرزید. انگار که به خودش ناسزا می‌گفت،‌ انگار که ورد می‌خواند و انگار که چانه‌اش لغوه گرفته بود و تو اتاق گویی خاک مرده پاشیدند و بیرون زوزه‌ی باد بود و بوی شب بود و پدرم سیگار دیگری پیچاند و کونه‌اش را با نوک دندان گرفت و تف کرد و صدای خش‌دارش را رها کرد:

– سی چل‌تا آدم ریش و سبیل‌دار دور هم جمع شدین که چی؟… فرسادین دنبال ما که چی؟… که…

– موسی حق داره

و این خواج توفیق بود که می‌گفت.

و یدالله رومزی بود که گفت:

– می‌باس حرف همه یکی باشه.

و بعد ناصر دوانی بود که گفت:

– می‌باس قسم بخوریم.

و موسی سرمیدانی بود که به زبان آمد. این بار صداش خفه بود.

– پس چرا وقتی قرآن رو در‌آوردم، همه مثل اینکه ماست ترش خورده باشین، لب ورچیدین؟

که پدرم جابه‌جا شد:

– من یکی حاضرم، تا پای جونم که باشه حاضرم.

– قسم بخوریم.

– همه می‌خوریم.

که بند بند وجود من هم از قسم سرشار شد. اگر خانه‌هامان را خراب می‌کردند، ‌اگر کبوترخانه‌ام خراب می‌شد؟… نه!…

دو روز بود که “دم سفیدها” تخم گذاشته بودند و جفت “حبشی” پوشال می‌کشیدند و نر “خانی” سر تخم می‌زد و حالا تو فکر کبوترها بودم و تو فکر کبوترخانه بودم و حرف‌ها تو گوشم بود که “‌وقتی قرار شد بیان خونه‌ها رو خراب کنن،‌ هیچکدوممون نمی‌ریم سرکار… همه می‌مونیم خونه…”

و…

ـ با تبر میفتیم بجونشون.

ـ هر که چپ نیگا کنه با همین کارد چشاشو در میارم.

و صداها تو هم بود و لبم از چربی شیر لیز بود و بوی شب بود که همراه بوی اسفند سوخته و سرمای گزنده از لای درزهای در می‌خزید تو و بعد، ‌ناگهان صدای ترکیدن گلوله بود و دومی و سومی که وحشت‌مان زد و هجوم بردیم به در اتاق و ریختیم تو حیاط و دویدیم به طرف در خانه.

گاومیش ناصر دوانی که زیر سایبان بسته بود، ‌رم کرد و بعد نعره کشید…

ماه آمده بود بالا. بالای بالا و خیمه زده بود و صدای خروس بود که انگار ره گم کرده بود و شب بود که از تیغه‌ی بلند نیمه می‌گذشت و پوزه می‌کشید بسوی بامداد.

صبح که شد، آفتاب که زد،‌ تک سرد صبحگاهی که شکست، خروس آمد و دانه به دانه،‌ دانه‌ها را چید. معلوم نبود که کدام شیر خورده‌ای رفته بود و “لو” داده بود. پدرم را که بردند و خواج توفیق را که بردند، مادرم دوید منزل یدالله رومزی. آفاق،‌ شب که رفته بود، هنوز نیامده بود.

یدالله رومزی را برده بودند نظمیه، ‌همانطور که خواج توفیق را برده بودند و پدرم را برده بودند و ناصر دوانی را برده بودند و باباخان را… و هنوز پیشین نشده بود که نورمحمد آمد، با پوزه‌ی باریکش و نی‌نی چشمانش و مادرم اشکش رو گونه‌هاش بود که حرف نورمحمد را شنید.

– خواهر به خواج توفیق، یا اگه نیس، به بچه‌هاش بگین که بیان جسد آفاق رو تحویل بگیرن.

– جسد آفاق؟

– آره خواهر،‌ دیشب، پشت نخلستون تیر خورده.

بانو که تو چرت بود جیغ کشید، مادرم جیغ کشید و نورمحمد مثل توره گریخت.

خواج توفیق، صبح فرصت نکرده بود که دودش را بگیرد و یقین حالا تو نظمیه خمار بود.

من رفتم سراغ کبوترهام. بوی فضله‌ی کبوترها با بوی رطوبت قاطی شده بود و تو کبوترخانه گرم بود و ماده‌ی “حبشی” خوابیده بود. یقین تخم گذاشته بود. با سر چوب کوتاهی زدم به پرش که کنار رود، تا اگر تخم کرده است ببینم. کبوتر بالش را تکان داد و گردن کشید و پف کرد و با نوک کوتاهش به چوب حمله کرد. خصمانه حمله کرد.

صدای کفش چوبی زن ناصر دوانی آمد. از در کوتاه کبوترخانه ساق‌های سبزه و گرفته‌اش را دیدم. یقین چادرش را به کمر بسته بود. گودی پشت زانوهاش پر می‌شد و خالی می‌شد و کفش چوبی‌اش صدا می‌داد. از در کوتاه کبوترخانه ساق‌های گرفته‌اش را دیدم که مثل قیچی باز و بسته می‌شدند، که گودال وسط حیاط را دور زدند و رفتند تا ایوان رو‌به‌رو. حالا صدایش هم می‌آمد:

– خواهر چه خاکی به سر کنم؟… اومدن کلبچه زدن دستش و بردنش.

مادرم گریه می‌کرد. آرام اشک می‌ریخت. خواج توفیق را برده بودند،‌ پدرم را برده بودند و معلوم نبود که جسد آفاق کجا افتاده است و یدالله و فتح‌الله رفته بودند سر کار که وقتی شب برگشتند، و اگر خواج توفیق آمد، بفرستد مرا شعبه.

باز به ماده‌ی حبشی ور رفتم. مثل سرب نشسته بود سر جاش. تکان نمی‌خورد. بگمانم تخم گذاشته بود. باز صدای پا آمد. این بار پاچه‌های زیر شلواری “بلور”،‌ زن موسی سرمیدانی، بود که رو خاک کف حیاط کشیده می‌شد.

زانوهام را به زمین زدم، ‌دست‌ها را ستون کردم و سرم را از کبوترخانه کشیدم بیرون که ببینم کجا نشسته‌اند. تو ایوان بودند. بانو نبود. بگمانم مادرم فرستاده بودش که به یدالله و فتح‌الله خبر بدهد. انگار مادرم حرف می‌زد، ‌لب‌هاش که تکان می‌خورد. غرش دستگاه مخلوط کننده، ‌صداش را خفه می‌کرد. خزیدم تو کبوترخانه و این‌بار، با ماده‌ی “دم سفید” ور رفتم و هنوز سرگرم کبوترها بودم که ناگهان جیغ مادرم فضا را شکافت و بعد، جیغ زن‌ها بود که با هم قاطی شد. از کبوترخانه پریدم بیرون. پشتم گرفت به بالای چارچوب و تو فکر کمرم بودم که دیدم یدالله و فتح‌الله جسدی را گذاشته‌اند رو نردبان سبکی و گریه‌کنان گودال وسط حیاط را دور می‌زنند. دویدم. یک رشته موی شبق مانند از زیر عبای روی جسد بیرون افتاده بود و می‌لرزید. عبای سیاه آفاق بود. موی آفاق بود که برق می‌زد، که نرم و مواج بود. نردبان را گذاشتند تو ایوان، مادرم به سینه‌اش کوفت. بعد زن‌ها بودند و بچه‌ها بودند که از در خانه‌ی ما هجوم آوردند تو و تا بجنبم که از ترس بچه‌ها در کبوترخانه را ببندم، خانه‌ی ما پر شده بود آدم و زن‌ها نشسته بودند دور جسد آفاق و به سر و سینه می‌کوفتند.

حالا آفتاب آمده بود بالا. سایه‌ی دگل میدانگاهی شکسته بود رو چینه‌ی خانه‌ی ما و بعد شکسته بود رو سر جماعت و انتهاش افتاده بود رو علف‌های خودروی گودال وسط خانه و صدای دستگاه مخلوط کننده بود که گاه اوج می‌گرفت و گاه فرو می‌افتاد.

حالا زیر بنای مخزن یازدهمی را بتون می‌ریختند. ظهر که شد پدرم آمد. ازش التزام گرفته بودند که تا آخر هفته خانه را خالی کند و تا آخر هفته،‌ دو روز دیگر باقی مانده بود.

کبوترهام را برده بودم و پرشان را بسته بودم و گذاشته بودمشان زیر سبد، تا براشان لانه‌ای درست کنم. از وقتی که آفتاب زده بود تا حالا که ظهر سر می‌رسید، ده راه بیشتر آمده بودیم و رفته بودیم و اسباب کشی کرده بودیم و حالا راه آخر بود که پدرم داشت خرت و پرت‌ها را تو گونی می‌کرد که یکی را خودش به دوش بگیرد و یکی را من.

یکهو صدای بولدوزر بلند شد و من دیدم که چینه‌ی گلی خانه‌ی ما به جلو رانده شد، لرزید، ‌از هم پاشید و رو هم ریخت.

پدرم زیر لب غر زد:

– بی ایمونا نمی‌ذارن تا خالی کنیم.

پوزه‌ی بولدوزر که بالای تیغه‌ی پهن و بران بود،‌ به جلو رانده شد و از روی خرابه‌ی دیوار کشیده شد تو خانه.

پدرم گونی را به دوش کشید و گفت:

– یالا پسرم… یالا راه بیفت.

گونی سنگین بود،‌ به زحمت بلندش کردم و پشتم را زیرش خم کردم و هنوز از در خانه بیرون نرانده بودم که لانه‌ی کبوترهام مثل حباب کف صابون رو تیغه‌ی صاف و براق بولدوزر از هم پاشید.

تو کوچه بودم که نگاهم به آسمان رفت. نمی‌دانم نر سفید چطور پرش را باز کرده بود و از زیر سبد بیرون زده بود و پر کشیده بود تا بالای خانه‌ی ما که زنجیرهای پهن بولدوزر می‌کوبیدش. گونی را گذاشتم زمین و کبوتر را نگاه کردم که بال‌هاش را خواباند و قیقاج آمد تا بالای خرابه‌های خانه‌ی‌ ما، بعد اوج گرفت و دور زد و دور زد. انگار که خانه را نمی‌شناخت و انگار که سرگردان بود. سوت کشیدم. صفیر سوتم را شناخت، آمد پایین، گردن کشید، پرپر کرد و بعد،‌ ناگهان اوج گرفت و رفت بالا و بالاتر،‌ تا آنجا که با آبی آسمان درهم شد.

ته کوچه را نگاه کردم،‌ پدرم را ندیدم. او رفته بود و من مانده بودم با بار سنگینی که بایستی به دوش می‌کشیدم.

مطلب مشابه: داستان های کوتاه مارک تواین؛ ۴ داستان دلنشین از نویسنده معروف

داستان کوتاهی از احمد محمود

داستان کوتاهی از احمد محمود

از دکه می‌فروشی که زدم بیرون، به نیمه شب چیزی نمانده بود. کتم را انداختم رو دستم، کراواتم را گذاشتم تو جیبم و دکمه‌های پیراهنم را گشودم.

گرمی میخانه ار تنم بیرون زد و عرق رو پیشانیم خشکید. سرتاسر خیابان را نگاه کردم، پرنده پر نمی‌زد. چراغها، لابه‌لای شاخه‌های درختان نشسته بود.

هوا خوش بود و زمزمه آب جوی حاشیه خیابان خوش بود. هوس کردم سیگاری بگیرانم. جیبهایم را گشتم، کبریت نبود. سیگار را گذاشتم لای لبهایم و راه افتادم. از دور مردی می آمد. اول صدای پایش را شنیدم. بعد خودش را دیدم که سنیگن می آمد. ایستادم و تکیه دادم به تنه درخت. مرد زمزمه می کرد. برای خودش، برای دل خودش «غمت در نهانخانه دل نشیند- به نازی که لیلی به محمل نشیند» صداش کردم:

 آقا!

ایستاد. زمزمه اش برید و صدای سنگین قدمهاش برید.

هوم… با منی؟

انگار مست بود.

کبریت دارین؟

نگاهم کرد… بعد، جیب‌هایش را گشت و گفت:

هوم… دارم…

و آمد به طرفم…

به منم یه سیگار بده

که دادم. دو پک زد، پا به پا شد، باز نگاهم کرد و راه افتاد. زمزمه اش را شنیدم «مرنجان دلم را…» که باز قطع شد و صدای پاش قطع شد.

کبریت منو ندادی مرد

راه افتادم به طرفش

می بخشید… یادم رفت…

گفت:

عیبی نداره… نه که آخر شبه، کبریت قیمت داره

با هم راه افتادیم.

پرسیدم:

گفتی قیمت داره؟

ایستاد. دستش را گذاشت روی شانه ام و توچشمهام نگاه کرد.

اینو من، خوب میدونم…

و به سیگار پک زد و باز گفت:

… اگه تو هم مثل من بودی می‌دونستی که گاهی آخر شب، یه نخ سیگار یا یه نخ کبریت چه ارزشی داره.

و راه افتادیم

مگه هر شب، شبگردی می‌کنی؟

حرف نزد. زمزمه کرد «خلد گر به پا خاری آسان درآید- چه سازم به خاری که بر دل نشیند» صداش به دل می نشست. در زمزمه اش غم بود. غمی که اخت شده بود، که آشنا شده بود.

حالا، تو خیابان که دراز بود و از کمر خم بود و انتهایش به تاریکی نشسته بود، تنها صدای پای ما بود که سنگین بود و بی نظم بود.

نیمتنه ام رو دستم بود. پا به پایش می رفتم. گاه کمی جلوتر و گاه پشت سرش. قامتی میانه داشت و گونه هایی برجسته و نگاه تیز و گیرا که حالا خسته می نمود. حرف که می زد، صداش خش دار بود.

پرسید:

چرا ساکتی؟

گفتم:

به زمزمه ات گوش میدم

بعد گفتم:

خوش به دل می‌شینه

لبخند زد و گفت:

آدما چه زود با هم دوست میشن

و تا جوابی بدهم باز گفت:

اما… چه مشکل جدا میشن

در صدایش چیزی بود که جذب می کرد. چیزی که نمی شناختمش، که حسش می کردم. نمی دانم، انگار رگه هایی که از دل جدا شود و با حرف قاطی شود و گرمی دل را و خون دل را بر دل نشاند.

باز زمزمه اش بود «مرنجان دلم را که این مرغ وحشی…»

برگ ریزان بود و باد نبود و آسمان که بغ کرده بود و به غم نشسته بود و حالا، ردیف چراغها تمام شده بود و تاریکی بود و زمزمه آب بود.

عصر که از خانه می زدم بیرون، صدای زنم از تو ایوان بلند شده بود که:

خیال می کنی این مستیها و این شبگردیها راه علاجه؟

و من رو عتابه در اتاق ایستاده بودم و گفته بود:

نه زن… میدونم که راه علاج نیس… اینو میدونم، اما دست کم راه فراره.

و بعد، انگار که با خودش حرف بزند گفته بود:

پس من چی؟ …من! منکه مادرم!

به مرد گفتم:

با یه پیاله عرق چطوری؟

گفت:

قرص قرص

و دکه می فروش دور نبود و باز زمزمه مرد بود «… ز بامی که برخاست مشکل نشیند…»

لیوان را نصفه کردم و لیوان را نصفه کرد و سر کشیدیم. لاجرعه سرکشیدیم و به سلامتی همدیگر. با پشت دست، لبها را پاک کرد و نگاهم کرد. تو سفیدی چشمهاش رگ قرمز دویده بود و مژه‌اش سنگین بود.

زیر گونه‌هاش چین افتاد و خنده لبهاش را کشید

بازم میخوری؟

گفتم:

شب درازه

گفت:

و لابد قلندرم بیکار

بلند شدیم. از دکه بیرون زدیم. حالا بازوهامان تو هم بود و به همدیگر تکیه داده بودیم و در حاشیه خیابان می رفتیم.

زنم گفته بود:

من که ماردم! … و تنهای تنها و هزاران فکر و خیال

مرد گفت:

حواست به حرفای من هست؟

گفتم:

هست

گفت:

تو از زنها چی میدونی؟

وقتی که زنم گوشی تلفن را برداشته بود و یکهو وا رفته بود و من دستگیرم شده بود که چه به روزمان آمده است، صندلی را پیش کشیده بودم و …

مرد گفت:

نگفتی

بی آنکه لام تا کام بگویم، رو صندلی نشسته بودم و سیگاری گیرانده بودم و به زنم نگاه کرده بودم که گریه تو گلویش شکسته بود و به هق هق اقتاده بود و … انگار مدتها بود که انتظار چنین روزی را می کشیدم.

مرد گفت:

خب… تو نگو…

گفتم:

چی نگم؟

گفت:

من از زنها خیلی چیزا می دونم

و سیگار تعارفم کرد که گرفتم.

خیابان دراز بود. از کمر خم بود و نرمه بادی که وزیدن آغاز کرده بود با سرشاخه‌های بلند و نازک درختان بازی می‌کرد و حالا، خش‌خش برگهای زرد بود و صدای آب بود که تو جوی کنار خیابان سیلابی می‌رفت.

مرد ایستاد. دستهایش را گذاشت رو شانه‌هایم و خیره شد به چشمانم.

تو چطور؟… زن رو میگم… چیزی دستگیرت شده؟

و روز بعد که زنم چادر به سر کرده بود. قرآن را زده بود زیر بالش و رفته بود که به جای دخترش قسم بخورد که تمام فکر و ذکرش درس خواندن بوده است و کتاب خواندنش و…

مرد گفت:

کجایی؟

گفتم: با تو هستم.

گفت: یه روز دوستت دارن. برات اشک میریزن، عین تمساح… دستت رو میبوسن، آسمون رو به زمین میارن که باورت بشه همیشه به تو وفادارن. اما یه روز دیگه…

دستم را گرفت. راه افتادیم. صدای سنگین قدم‌هامان سکوت شب را لرزاند. شب از نیمه گذشته بود. مرد دستم را رها کرد و با خودش حرف زد:

اما، یه روز دیگه… آخ…

و راهش که نداده بودند و عجز و لابه که کرده بود و هلش که داده بودند و رو زمین که غلتیده بود و نفرین و ناله که سر داده بود و بعد… که آمده بود و ختم گرفته بود و نذر و نیاز کرده بود و مشکل‌گشا داده بود و… که اینهمه افاقه‌ای نکرده بود و…

چراغهای رنگین سر در میخانه‌ای روبرومان بود.

مرد گفت:

آره مرد!… دستت میندازن، با تو قول و قرار می ذارن، میگن و میخندن و بعد، اون وسطا یهو کسی دیگه پیدا میشه و تو رو مثه سنگ رو یخ و یا مثه برج زهرمار رها می‌کنن و دست همدیگرو می‌گیرن و با هم راه میفتن و میرن تازه تو میفهمی که چه به روزت اومده… تازه تو میفهمی که همه دروغ بوده، می فهمی که با همه صداقتت گول خوردی.. گول … می فهمی چی میگم مرد؟… تو از زنها چی می دونی؟ تو اصلن چی میدونی مرد؟

انگار که خستگی، غم و یا دلزدگی، راه بر گلویش می بست.

من خیلی چیزا می دونم… خیلی چیزا

«نه… هیچکس هیچ چیز نمیدونه» این را به زنم گفته بودند و گفته بودند هیچ کس هیچ خبری نداره و غروب که شده بود و صدای آشنای زنگ در خانه را نشنیده بودیم و صدای سرزنده دخترمان را نشنیده بودیم و بعد، وقتی که دیده بودیم گلهای باغچه را و گلدانها را کسی آب نداد و آب پاش سبزرنگ، از رو لبه سیمانی باغچه جم نخورده، من به عرق پناه برده بودم و زنم به صندوقخانه رفته بود و مانتو آبی رنگ دخترمان را آورده بود و انگار که با خودش و برای دل خودش حرف بزند گفته بود پاییز داره سر می رسه باید لباس پاییزه شو بدم بشورن و اطو کنن که دخترکم … دخترک نازنینک سرما نخوره… و بعد نگاهش را به نگاهم دوخته بود و مانتو را به گونه اش چسبانده بود و بو کرده بود و اشک تو چشمانش که خسته می نمود حلقه زده بود و …

مرد گفت:

بریم مرد! … بریم یه پیاله دیگر بزنیم تا برات بگم که چی کشیدم … تا برات بگم از زنها چی می دونم.

تو میخانه خلوت بود. دو مرد کنار هم رو دو چارپایه بلند نشسته بودند و تنه‌هاشان را رها کرده بودند رو پیشخوان.

تا چارپایه ها را جلو بکشیم و بنشینیم، شنیدم:

آره برادر… از کار و نون، چیزای مهمتری هم هس.

مردی که می گفت، طاس بود و کوتاه بود و تپق می زد. زبانش سنگین شده بود.

آره عزیزم …. مهمتر … خیلی مهمتر…

و دخترم گفته بود «اگه من نتونم حرف بزنم، نون چه به دردم می خوره… کار چه به دردم میخورده …» و عصر، تا از خانه بزنم بیرون، زنم ملافه‌های تختخواب دخترم را عوض کرده بود و از پنجره به ابرهای بره بره آسمان نگاه کرده بود و بعد، رفته بود صندوقخانه و خوشرنگ‌ترین پتو را که به فیروزه شفاف می ماند آورده بود و رو تختخواب دخترمان انداخته بود و جلو تخت زانو زده بود و زمزمه کرده بود «شاید نصف شب سرد شد… شاید دخترک نازنیننم سردش شد….» و بعد، وفتی که آمده بود تو ایوان و دیده بود که لباس پوشیده‌ام، صداش درآمده بود«… پس من چی؟ من که مادرم!….» و حالا، مرد کوتاه قد بود که انگار خشمش را فرو خورده بود و از بیخ گلو می غرید:

شکم رو با هر کثافتی میشه پر کرد…. ولی ….

که قهقهه مرد دیگر، که کنارش نشسته بود، حرف را تو گلویش کشت:

یه پنج سیری بسه؟

گفتم:

بسه

که لاجرعه سر کشیدیم.

از زن می گفتم.

گفتم:

آره از زن می گفتی.

به سکسکه افتاد.

با تو … میاد بیرون…. دست تو رو می‌گیره. از نوازشش لذت می‌بری. از محبت پر میشی. دلت می لرزه…. دلت میخواد که همه خوبیها رو نثارش کنی…. احساس می کنی که همه شادیهای دنیا رو داری… دنیا قشنگه. به قشنگی رنگهای رنگین‌کمان…. تو خوشبختی… تو بزرگی…. گونه هاش رو بو می کنی…. از زندگی پر میشی و فکر می کنی…. به محبت فکر می‌کنی. به شکوه محبت که چطور از یه آدم یه نیمه خدا میسازه ….میفهمی مرد!…. تو مست نگاهش هستی، مست مست که یهو می بینی شاد و پرخنده و سبک بال تو بغل کسی دیگه می‌رقصه. می‌بینی که تو رو رها کرده. مثه یک لنگه کفش کهنه، مثه یک جوراب کهنه. تمام شب با کسی دیگه گفته و خندیده…

پر صدا نفس کشید، نگاه تیز و هشیارش را که حالا خسته و گول خورده می نمود، به چشمانم ریخت. نگاهم را دزدیدم.

گفت:

پاشو مرد!… پاشو بریم بیرون!

و بیرون که زدیم و هوا را که بلعیدیم و سیگاری که گیراندیم، باز به حرف آمد. تو حرفش چیزی بود که آدم را می‌گرفت. انگار که صداقتی لبریز از گرمی خون.

تو نمیشناسیشون…. زنها رو می گم.

بازویم را گرفت.

راه بیفت مرد!… راه بیفت تا برات بگم.

و زنم گفته بود«راه بیفت مرد!.. عرق خوردن که دردی رو درمون نمیکنه…. پاشو راه بیفت ببینم دست به دامن کی بشیم…. دخترکم… دخترک نازنینم….» که رفته بودیم و گفته بودیم و …..

مرد گفت:

برات که گفتم…

زنم گفته بود:

– برات که گفتم…. بخدا قسم که همیشه سرش تو درس و کتابش بود.

که انگار تو گوشها سرب بود و انگار که لبها، همه از سرب بود و نشسته برهم و با چینتی از همدردی که یافتنش مشکل بود و باور رمیده چشمها که هراسناک بود.

مرد طاس گفته بود:

مهمتر از کار و لازم تر از نون یه چیز دیگه س.

و مرد گفت:

آخ مرد!… زن، یه تکه ….

و زنم گفته بود:

دخترک نازنیننم یه تکه جواهره.

و مرد گفت:

حواست با منه؟

گفتم:

هست.

گفت:

وقتی ازش می پرسی که چطور دلش راضی شده تور و بذاره و با کسی دیگه برقصه، تو چشمات نگاه میکنه و خیلی راحت، عین آب خوردن، میگه که اصلن دنبال یه همچین موقعیتی میگشته تا به تو بفهمونه که دوستت نداره.

ابرهای تکه تکه رفته بود و آسمان سپیدی می زد و نرمه بادی که می وزید گونه های تب زده ام را خنک می کرد. در حاشیه جوی آب که صداش خوش بود تا انتهای خیابان رفتیم

مرد گفت:

شنیدی چی گفتم؟

شنیدم.

گفت:

یهو خراب میشی مثه یه ساختمون مثه یه عمارت که رو لجن بنا شده باشه. صدای خراب شدن خودتو می شنفی چطور بگم؟ میشنفی که یه چیزی تو دلت خراب شد. رو هم ریخت. رو هم!

مرد سنگین حرف می زد. بریده بریده حرف می زد. انگار که هق هق می کرد و زنم که سکسکه راه بر حرفش بسته بود و که میان گریه گفته بود «آدم از پا درمیاد. هیچکه نمی تونه حتی به حرفت گوش بده» و مرد طاس که گفته بود:

از نون لازم تره.

و دخترم که گفته بود:

شکمو باید به گلوله بست، اگه هدف تنها شکم باشه

و مرد ایستاد.

من خسته شدم.

گفتم:

بشینیم.

و نشستیم کنار جوی آب.

صدای مرد، آرام بود و خواب زده بود

… بعد، وقتی می خوای بدونی که چرا؟ … باز، انگار که راحت الحلقوم بخوره، بهت میگه: از کجا می دونی شبای دیگه با کسای دیگه نبودم؟

کفشهاش را بیرون آورد و جورابهاش را و پاهاش را گذاشت تو جوی آب. سیگاری دیگر گیراند. با بی‌میلی پک زد. دودش را تو دهان گرداند و حرف زد.

… از خودت می پرسی که واقعا بوده؟… واقعا شبهای دیگه با کسای دیگه بوده؟… پس اون چشاش که اونهمه دوسشون داشتی و اونهمه با ناز و نیاز و نوازش نگات می کرد؟ همه دروغ بود… همه؟…

مرد نفس کشید. پرصدا نفس کشید

آره مرد… تو زنها رو نمیشناسی…. چشاتو واز میکنی و میبینی که همه دروغ بوده… همه!… انگار که خواب دیده باشی و چه وحشتناک؟ …

و زنم که جیغ کشیده بود و که از خواب پریده بود و عینهو لندوک سرمازده لرزیده بود و دستهام را گرفته بود و اشک ریخته بود و سراسیمه حرف زده بود «دخترک نازنینم… دخترکم… یعنی میگی چه بلایی سرش اومده… آخ مرد!… چه خواب وحشتناکی!…» و بعد که سرش را رو سینه‌ام گذاشته بود «شب بود… ترس بود… همه جا یخ زده بود. دخترکم… انگار که ته چاه بود… پشت میله‌ها بود… انگار که تو گرداب خون،خون سیاه… دخترکم… دخترک نازنینم…» که بغض گلویم را گرفته بود و عرق سرد رو پیشانیم نشسته بود و تیره پشتم یخ کرده بود و زنم را نوازش کرده بودم و آرامش کرده بودم.

مرد گفت:

اونوقت دیگه تو هیچی نداری… نه دستی که نوازشت کنه… نه اعتماد و نه… میدونی مرد… اونوقت از خودت بیشتر از هر کسی دیگه بدت میاد… دلت میخواد که دنیا رو سرت خراب بشه… تف!…

مرد سکوت کرد و جیبهایش را گشت. بعد، پاها را از آب بیرون آورد. بعد سرش را بالا گرفت و با نگاهی که گول خورده می‌نمود، نگاهم کرد و گفت:

تو سیگار نداری؟

که نداشتم.

گفت:

دیدی مرد! … دیدی گفتم که آخر شب، آدم حاضره برا یه نخ سیگار همه چیزش رو بده؟

از کنارش بلند شدم. پرسید:

کجا؟

گفتم:

میرم سیگار بخرم.

به ساقه پیر درخت تکیه داد و چشمهاش رو هم رفت.

یه چرت میزنم تا بیای

که راه افتادم و از خم خیابان گذشتم و رفتم که سیگار بخرم. کامم تلخ بود. سرم منگ بود. گونه‌هام داغ بود.

ناگهان هوای شیری رنگ بامداد در خیابان جاری شد و طراوت سحرگاهی جاری شد و نفس صبح، تب گونه‌هایم را گرفت.

برگهای درختان، به رنگ زرد خاکی، به رنگ قهوه‌ای گداخته، به رنگ طلای کدر و به رنگ مس مات همراه با باد، کف خیابان کشیده می‌شد.

به چهارراه که رسیدم، اتومبیلی پیش پایم ترمز کرد.

آقا کجا تشریف میبرن؟

پرسیدم: سیگار داری؟

گفت: لابد از میخونه میای؟

در اتومبیل را باز کردم و سوار شدم.

میرم خونه… دست راست

و اتومبیل از جا کنده شد.

مطلب مشابه: داستان های کوتاه غلامحسین ساعدی (۶ داستان دلنشین زیبا)

داستان کوتاه ترس

داستان کوتاه ترس

صدای اولین‌گلوله که تو هوا ترکید، دل خالد لرزید. یحیی زیر لب غرید و ناسزا گفت و پا را رو پدال گاز بیشتر فشرد. وانت پر کشید.

رگه‌های درشت باران ساحلی، آسمان را به زمین می‌دوخت. باران، وانت و آسفالت و کناره‌های جاده را که گل شده بود و انبوه نخل‌ها را که به فاصله چندذرع از جاده سر تو هم فرو برده بودند، سخت می‌کوبید.

پس از انفجار دومین‌گلوله، لب‌های خالد مرتعش شد:

ـ یحیی نگهدار… نمیشه فرار کرد.

 چین‌های پیشانی پهن یحیی تو هم رفت و ابروهاش بالا جست:

ـ تو احمقی.

ـ  آخه…

ـ نمی‌دونی زندون یعنی چی؟

ـ از مردن که بهتره.

ـ نیس.

خالد جابه‌جا شد و صداش رنگ تضرع گرفت:

ـ ماشین اونا دوجه.

ـ باشه.

ـ هش سیلندره.

ـ ساکت.

آب باران رو آسفالت راه افتاده بود. باد هو می‌کشید و آب را رو آسفالت می‌رقصاند. قطره‌های درشت باران، رو شیشه جلوی وانت، لرزان به بالا کشیده می‌شد. یحیی رو فرمان قوز کرده بود و پدال گاز را تا تخته فشرده بود.

خالد کبریت کشید که سیگاری بگیراند. دستش می‌لرزید. کبریت خاموش شد. باز کبریت کشید. باد تو می‌زد، سرش را پایین گرفت. سیگار روشن شد.

دودش رابلعید و پرصدا بیرون داد. وانت تا بالای شیشه عقب، پر بود از کاغذ سیگار، سیگار خارجی و جوهر. خالد رو تشک اتومبیل سُر خورد و خودش را پایین کشید و چشم‌ها را روی هم گذاشت. صدای یک‌نواخت لاستیک‌ها تو گوشش بود.

از صدای سومین‌گلوله، خالد پرید و خودش را بالا کشید. دوج هشت سیلندر تو آیینه پیدا بود. به‌نظر می‌رسید که سینه‌اش از زمین کنده شده است.

پوزه پهن دوج به پوزه کوسه‌ای می‌ماند که خشمگین به شکار، حمله آورده باشد.

خالد به نیم‌رخ یحیی نگریست. چشمان یحیی ریز شده بود و لبانش به سنگینی سرب رو هم بود:

ـ یحیی؟!

ـ هوم؟

ـ اگه لاستیک‌ها رو بزنن؟

ـ هرکیلومتر یه معلق.

ـ صد و چهل معلق.

ـ با هم می‌میریم.

ـ ولی…

یحیی خونسرد و سنگین گفت:

ـ گفتم ساکت.

خالد زیر لب حرف زد. انگار با خودش بود. صداش لرزه داشت:

ـ تو زندون آدم می‌تونه امید…

یحیی پرخاش کرد:

ـ این‌ امید به درد سگ می‌خوره.

همراه صدای چهارمین‌گلوله، صدای خالد ترکید:

ـ نگهدار یحیی… اونا می‌تونن لاستیکا رو…

دندان‌های یحیی رو هم رفت و غرید:

ـ گفتم خفه شو.

ـ آخه چطور می‌تونیم…

ـ روز اول باید این حسابا رو می‌کردی.

ـ حالا دیر نشده.

ـ شده.

چندلحظه سکوت بود و صدای لاستیک‌ها و تصویر دوج که هرلحظه تو آیینه بزرگ‌تر می‌شد.

یحیی گفت:

ـ یه سیگار آتیش کن بده به من.

یحیی سیگار را گذاشت گوشه لب. نگاه تیزش به آسفالت بود که زیر تنه وانت بلعیده می‌شد.

خالد بی‌قرار بود. باز به حرف آمد:

ـ دارن نزدیک می‌شن.

ـ اگه می‌تونستن شده بود. لاستیکارم زده بودن. اینا به ما رحم نمی‌کنن. فقط به حق کشف خودشون فکر می‌کنن.

خالد دست‌ها را تکان داد:

ـ نه یحیی… نه! این‌طور نیس…

عرق از بن موی خالد جوشیدن آغاز کرد. دود سیگار را بلعید و سرفه‌اش گرفت. یحیی با گوشه چشم به خالد نگاه کرد و گفت:

ـ تو که این‌قدر خوش‌باور نبودی.

صدای خالد رگ‌دار شده بود:

ـ آخه اینام آدمن.

لحن یحیی به طنز گرایید:

ـ می‌دونم آدمن، منتها آدمایی که تا حالا خیلیا رو به گلوله بستن، آدمایی که…

گلوله پنجم که ترکید، خالد با سر انگشت، عرق پیشانیش را گرفت و شیشه اتومبیل را پایین کشید.

ـ چرا شیشه رو پایین کشیدی؟

ـ صدای خالد که از حلقوم خشکش برمی‌خاست پست بود:

ـ گرمم شده.

یحیی با زهرخند گفت:

ـ بگو کلافه شدم، بگو…

ـ نه یحیی، کلافه نشدم. اشتباهه، باید نگه داری.

یحیی غرید:

ـ ساکت باشی بهتره.

خالد گفت:

ـ اشتباهه.

صداها اوج گرفت.

ـ گفتم ساکت باش.

ـ نگه‌دار یحیی.

یحیی فریاد کشید:

ـ خفه شو.

که دست خالد به‌سرعت به طرف «سوئیچ» رفت و هم‌زمان با انفجار ششمین‌گلوله، از اتومبیل پرتش کرد بیرون.

اتومبیل پرپر کرد و خاموش شد.

ـ تف!

خالد آرام گفت:

ـ حالا مجبوری نگه داری.

رگه‌های خشم، صدای یحیی را لرزان کرد:

ـ مادر …! چرا این کارو کردی؟

ـ یحیی…

ـ … هیچ می‌تونستم حساب کنم که یه آدم جعلنق مثه تو قاتل من باشه؟

ـ نه یحیی من قاتل تو نیستم.

که ناگهان پشت دست یحیی، محکم به پوزه خالد کوبیده شد. لب خالد شکافته شد و خون روی چانه‌اش شیار بست.

ـ جلو رو نیگا کن ننه… . چشم رو هم گذاشته بودی، رسیده بودیم به شهر و از دستشون در رفته بودیم.

خالد با سر آستین، خون را از روی چانه پاک کرد و گفت:

ـ ولی مهلت نمی‌دادن. مجبور که می‌شدن لاستیکا رو می‌زدن.

وانت سنگین شد. یحیی که بیهوده پدال گاز را می‌فشرد، پا را از روی گاز برداشت و گذاشت رو پدال ترمز و در وانت را باز کرد و فرمان را رها کرد و جست زد تو آب‌خیز کنار جاده. وانت داشت منحرف می‌شد. خالد به‌سرعت پشت فرمان نشست. خالد ترمز کرد. یحیی از تو آب‌خیز کنار جاده، بیرون زد و دوید به طرف انبوه نخل‌ها. ناگاه صدای گلوله‌ای که تو هوا سوت کشید زیر کتف چپش را شکافت و همراه خون از سینه‌اش بیرون زد.

یحیی پای یکی از نخل‌ها به زانو نشست. به‌آرامی رو زمین غلتید و خون او با آب باران در هم شد.

خالد، وحشت‌زده خودش را به بالین یحیی رساند.

باران می‌بارید و می‌بارید. باد، مثل هزاران گرگ گرسنه زوزه می‌کشید. برگ‌های سرنیزه‌ای نخل‌ها تو هم فرورفته بودند. خش‌خش ناهنجارشان فضا را پر کرده بود.

خالد، زانو زد و سر یحیی را به دامان گرفت. قطره‌ای اشک خالد با آب باران به هم آمیخت:

ـ یحیی… من تو رو کشتم… فکر می‌کردم که دارم به صلاح تو کار می‌کنم.

نگاه یحیی رنگ می‌باخت. لبانش لرزید، اما چیزی نگفت.

ـ می‌فهمم یحیی… می‌فهمم اصلاً به‌درد این‌کار نمی‌خورم. از زندون که اومدم بیرون، فکرشم نمی‌کنم. قسم می‌خورم یحیی…

لبان یحیی بی‌حرکت شد و نگاهش که رک‌زده بود به چهره خالد سکته کرد.

مطلب مشابه: داستان‌های کوتاه جبران خلیل جبران؛ ۱۰ داستان خواندنی دلنشین

پیشنهاد مرتبط

فال‌های سرگرم‌کننده روزانه

پیشنهادهای منتخب فال را متناسب با این بخش ببینید.

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.