داستان های کوتاه مارک تواین؛ ۴ داستان دلنشین از نویسنده معروف

داستان های کوتاه مارک تواین؛ ۴ داستان دلنشین از نویسنده معروف

داستان های کوتاه مارک تواین را در سایت ادبی روزانه گردآوری کرده‌ایم. ساموئل لنگهورن کلمنز نویسنده و طنزپرداز آمریکایی بود. او شهرت خود را مدیون رمان ماجراهای هاکلبری فین (1885) و ماجراهای تام سایر (1876) است. ویلیام فاکنر او را پدر ادبیات آمریکا نامیده است.

فهرست موضوعات این مطلب

داستان کوتاه ساعت من

ساعت نو و قشنگ من مدت هیجده ماه بر وفق دلخواهم بدون كمترین تندی یا كندی كار كرده و رضایت خاطرم را جلب نموده بود از این رو تصور می‌كردم هرگز خراب نخواهد شد و ازآسیب‌دیدگی هرگونه بحرانی ایمن خواهد بود ولی روزی یا اگر درست بخواهید شبی از دست من بر زمین افتاد. از این حادثه بسی دلگیر شدم و آن را مقدمۀ مصیبتی پنداشتم با این همه كم كم خود را قانع كردم و این توهمات خرافی را از خاطر خود زدودم ولی برای اطمینان خاطر بیشتری آن را نزد مهمترین ساعت ساز شهر بردم تا انكه آن را معاینه و چنانچه آسیبی به آن وارد آمده ترمیم كند.

ساعت ساز آن را از دست من گرفت و با نهایت دقت مورد آزمایش قرار داد و گفت:

ـ این ساعت چهار دقیقه عقب می‌زند، باید آن را كمی‌جلو كشید.

هرچه سعی كردم او را قانع سازم دست از سر ساعتم بردارد و به او بفهمانم كه ساعت من در نهایت خوبی كار می‌كند موفق نشدم زیرا تمام استدلال های دنیا نمی‌توانستند مانع شوند كه ساعت من چهار دقیقه عقب نزند و از این رو لازم بود آن را جلو كشید و در حالی كه اندوهی بی پایان مرا فرا گرفته بود مشاهده كردم كه ساعت ساز با نهایت راحتی و خونسردی به عمل شوم و مهلك خود مبادرت ورزید و با وجود خواهش من، ساعتم را به جلو كشید.

طبیعی است با این وضع ساعت من جلو می‌زد و هر روز بر این وضع ناگوار افزوده می‌شد. هفته‌ای نگذشت كه سرعت عجیب به آن عارض گشت و ضربانش به ۱۵۰ در هر دقیقه رسید. دو ماه نگذشته بود كه ساعت من هر ساعتی دو ساعت جلو می‌زد و همیشه سیزده روز از تقویم رسمی‌كشوری جلوتر بود. روز شمار آن اواسط نوامبر را نشان می‌داد در صورتی كه تازه دو روز از نوامبر می‌گذشت. از این رو مرا گرفتار اشتباه كرده بود و من اغفال شده و اجاره بهای منزل خود را ۱۵ روز زودتر تأدیه كردم و قرض های خود را ۱۵ روز زودتر پرداختم و دین مردم را ۱۵ روز زودتر مطالبه كردم. از این رو وضع من غیر قابل تحمل شد و مجبور شدم ساعتم را نزد ساعت ساز دیگری ببرم تا دوباره آن را منظم سازد.

این ساعت ساز از من پرسید كه آیا تا به حال ساعت خود را تعمیر كرده ام؟ گفتم خیر. زیرا این ساعت تا به حال خوب كار می‌كرده و هرگز احتیاجی به تعمیر نداشته است. سپس نگاهی از روی تحسر بر من افكند و فوراً ساعتم را گشود و به تماشای كارخانۀ آن پرداخت و گفت:

ـ این ساعت شما را باید پاك كرد و روغن زد سپس حركت آن را تنظیم نمود. هشت روز دیگر برای گرفتن ساعت خود بیایید.

پس از آنكه ساعت مرا پاك كرد و روغن زد و مرتب نمود ساعت من آهسته به كار افتاد و حركاتش گاه متوقف می‌شد و باز پس از دقایقی استراحت به راه می‌افتاد از این رو در كارهای من كندی و فتوری روی داد دیر به اداره می‌رسیدم و سر موقع به خانه نمی‌رفتم، پرداخت دیونم به تعویق افتاد و طلب هایم وصول نمی‌شد، ساعات میعاد من مرتب به تعویق می‌افتاد و مردم مرا بد قول می‌پنداشتند و كم كم طوری شد كه یك هفته از سایرین در تمام امور زندگانی عقب افتادم و نزدیك بود از هستی ساقط شوم.

پس برای مرتبۀ سوم مجبور شدم نزد ساعت سازی بروم.

این مرد ساعت را در مقابل من از هم متلاشی كرد و سپس با نهایت نخوت به من اعلام نمود كه فنر ساعت شكسته است و قول داد در ظرف سه روز این عیب را برطرف خواهد نمود و ساعتم را صحیح و سالم به دستم خواهد داد. پس از این ترمیم ساعت من به وضع عجیبی دچار شد. قسمتی از روز را با سرعتی عجیب كار می‌كرد ولی قسمت دیگر روز كاملاً از كار می‌افتاد و به خواب عمیقی فرو می‌رفت به طوری كه در حقیقت در ظرف ۲۴ ساعت ۱۲ ساعت كار و ۱۲ ساعت استراحت كامل می‌فرمود و به این طریق از نظر شبانه روزی مرتب كار می‌كرد ولی از لحاظ دیگر یا همیشه چند ساعت جلو یا چند ساعت عقب بود.

پس مجبور شدم دوباره آن را نزد ساعت ساز دیگری ببرم.

این شخص به من گفت كه یكی از پیچ های اساسی ساعت گم شده پس به ترمیم آن همت گماشت. از این پس ساعت من به درد یبوست و اسهال متناوبی دچار گشت. یك ساعت تند كار می‌كرد و یك ساعت به كلی از كار می‌افتاد و این عمل را در تمام مدت شبانه روز بدون اندك توقف یا تغییری انجام می‌داد.

خیر! تقدیر چنین بود كه این ساعت مرا از هستی بیزار كند و به روز سیاه نشاند. پس آن را به نزد ساعت سازی بردم و درد دل خود را با وی در میان نهادم. او نیز مثل ساعت سازهای قبلی ساعتم را متلاشی كرد و سپس گفت:

ـ پیچ تعادل آن كج شده است.

پس پیچ تعادل را راست كرده و دوباره ساعت را پاك كرده روغن زده و آن را به من داد. این دفعه بلای ساعت از كارخانه اش به صفحۀ آن منتقل شد هر یك ساعت و پنج دقیقه عقربۀ بزرگ به عقربۀ كوچك گیر می‌كرد و مجبور بودم كه شیشه صفحه ساعت را بر دارم و عقربه ها از چنگال بی رحم یكدیگر برهانم.

با این وضع تمام حواس من صبح تا شام متوجه این شده بود كه درست در موقع مناسب این عقربه ها را از هم جدا كنم تا ساعت به كار موزون خود ادامه دهد. پس دوباره… برای دهمین بار مجبور شدم به دكان ساعت ساز بشتابم. معلوم شد كه شیشه صفحه ساعت این دفعه مقعر است و مجبور شدم شیشه را عوض كنم ولی حماقت من در اینجا بود كه به این آقای ساعت ساز اجازه دادم نظری هم به درون كارخانه ساعت بیفكند.

گفت:

ـ این پیچ هم سست شده است.

ـ سپس با مهارتی هرچه تمام تر پیچ را محكم كرد. از آن پس ساعت مرتب كار می‌كرد ولی یكباره متوقف می‌شد درست موقعی كه ده دقیقه به خاتمه دوره ۲۴ ساعت باقی بود عقربه های ساعت مانند خرگوش داستان از خواب بیدار می‌شدند و با سرعت عجیبی به حركت در می‌آمدند و ۲۳ ساعت عقب افتادگی را در ظرف ده دقیقه جبران می‌كردند. بعداً یك ساعت مرتب كار می‌كردند سپس دوباره به خواب ۲۴ ساعت ده دقیقه كم فرو می‌رفتند.

پس دوباره نزد ساعت سازی شتافتم و در حالی كه ساعت را به دست او سپردم به دقت در چهره اش نگریستم.

ـ آه! موریسون! شما هستید؟

آری او را شناختم ولی این پیرمرد هرگز در عمر خود ساعت سازی نكرده بود. چطور یكباره این شغل را بر گزیده است؟ آیا تمام ساعت سازهای دنیا همین طورند؟

ولی او به روی مبارك خود نمی‌آورد و گفت:

ـ مارك تواین عزیز، این ساعت فنرش كج شده است.

از فرط عصبانیت چنان مشتی بر سرش كوفتم كه در همان جا جان به جان آفرین سپرد. پس مجبور شدم مخارج كفن و دفن او را تأدیه كنم و مقداری نفقه به پیرزن او بپردازم تا او را از تعقیب جرایی خود منصرف سازم.

عمویم ویلیام می‌گفت: «اسب تا روزی كه سركش نشود اسب خوبی است و ساعت تا وقتی كه به دست ساعت ساز سپرده نشود قابل استفاده است» حق هم با او بود زیرا این ساعت كه در بدو امر آن را دویست دلار خریده بودم برای من هفتصد دلار خرج تراشیده و عاقبت هم به راه نیفتاد.

گمان می‌كنم كه هرچه كفاش، نعلبند و مسگر و حلبی ساز بی كار در این شهر پیدا می‌شود راه بهتری جهت امرار معاش جز ساعت سازی پیدا نكرده‌اند.

مطلب مشابه: سخنان زیبا و آموزنده مارک تواین نویسنده معروف + عکس نوشته از سخنان او

مطلب مشابه: داستان های کوتاه غلامحسین ساعدی (۶ داستان دلنشین زیبا)

داستان کوتاه شانس

داستان کوتاه شانس

در ضیافت شامی که به افتخار یکی از مشهورترین افسران عالی‌رتبه‌ی انگلیس برگزار شده بود، شرکت داشتم. به دلیلی که به‌زودی خواهید فهمید، به اسم و درجه‌ی واقعی این افسر اشاره‌ای نمی‌کنم و او را ژنرال «لرد آرتور اسکرزبی .وی .جی .سی و غیره» می‌نامم. اسم‌های افراد معروف، آدم را جادو می‌کند. مردی که سی سال پیش در نبردهای کریمه، ناگهان به اوج شهرت و افتخار رسید و هزاران بار اسمش را شنیده بودم، حی و حاضر آنجا نشسته بود. به‌جای خوردن و نوشیدن، محو تماشای این نیمه خدا شده بودم. سراپایش را به دقت ورانداز می‌کردم و در چهره‌اش دقیق می‌شدم. آرامش، خویشتن‌داری و وقار در چهره‌اش نمایان بود. رفتار بسیار ساده و بی‌پیرایه‌ای داشت و با فروتنی دل چسبی، صدها نگاه تحسین‌آمیزی را که به او دوخته شده بود، و تعریف و تمجیدهای صمیمانه‌ی حضار را نادیده می‌گرفت.

در سمت چپم، کشیشی نشسته بود که از آشنایان قدیمی‌ام محسوب می‌شد و قبل از اینکه کشیش شود، نیمی از عمرش را در اردوگاه و میدان جنگ گذرانده و در مدرسه‌ی نظامی «وول ویچ» تدریس کرده بود. در حالی‌که محو تماشای قهرمان جنگ‌های کریمه بودم، چشمان کشیش برق عجیبی زد. به‌طرفم خم شد، به قهرمان ضیافت اشاره کرد و در گوشی گفت: ‌«بین خودمون باشه، ولی اون یک احمق تمام عیاره.»

از تعجب خشکم زد. اگر این حرف را درباره‌ی ناپلئون یا سقراط هم می‌گفتند، این‌قدر تعجب نمی‌کردم. ولی از دو چیز مطمئن بودم: یکی اینکه جناب کشیش، آدم بسیار راستگویی است و دیگر این که آدم‌ها را خوب می‌شناسد. پس مطمئن شدم که همه درباره‌ی این قهرمان اشتباه می‌کنند و او واقعاً یک احمق است. برای همین، به دنبال فرصتی بودم که بفهمم جناب کشیش، چطور توانسته پرده از این راز بردارد.

چند روز بعد، فرصتی دست داد و این چیزی است که کشیش گفت: تقریباً چهل سال پیش در آکادمی نظامی «وول ویچ» تدریس می‌کردم. بر حسب اتفاق در همان قسمتی بودم که اسکرزبی جوان، امتحانات مقدماتی‌اش را می‌گذراند. دلم خیلی برایش سوخت، چون بقیه‌ی بچه‌ها خیلی راحت به سؤالات جواب می‌دادند. ولی او … خدای من! هیچ‌چیز بلد نبود. پسر خوب و دوست‌داشتنی و ساده‌ای بود و از این که می‌دیدم، مثل مجسمه ایستاده و جواب‌های پرت و پلا و احمقانه می‌دهد، خیلی ناراحت شدم. واقعاً دلم برایش سوخت. به خودم گفتم، وقتی بخواهند دوباره از او امتحان بگیرند، حتماً رد می‌شود. پس بگذار محض رضای خدا، کاری کنم که سقوط راحتی داشته باشد. او را به کناری کشیدم و فهمیدم درباره‌ی «سزار» چیزکی می‌داند. چون چیز دیگری بلد نبود، دست به کار شدم و مثل برده از او کار کشیدم و وادارش کردم با خرخوانی، سؤالات مربوط به سزار را که احتمال داشت در امتحان بیاید از بر کند. می‌دانم حرفم را باور نمی‌کنید. ولی او امتحان را با موفقیت کامل گذراند! فقط چند تا سؤال از بر کرده بود و برای همین، تشویقش می‌کردند، ولی آنهایی که هزار برابر او می‌دانستند، کرک و پر شدند. از بخت بلند اسکرزبی، چیزی که ممکن است صد سالی یک‌بار اتفاق بیفتد، رخ داده بود و از او فقط سؤال‌هایی را پرسیدند که از بر کرده بود.

خیلی عجیب بود! در تمام دوره‌ی تحصیل، مثل مادری که بچه‌ی علیلش را تر و خشک می‌کند، کنارش بودم و همیشه هم به طرز معجزه‌آسایی نجات پیدا می‌کرد. می‌دانستم که ریاضیات، دستش را رو می‌کند و دخلش را می‌آورد. تصمیم گرفتم جان کندنش را آسان کنم و برای همین، سؤالاتی را که ممکن بود در امتحان بیاید با او تمرین کردم و سپردمش به دست سرنوشت. خب، حدس می‌زنی، چطور شد؟ در کمال بهت و ناباوری موفق شد رتبه‌ی اول را کسب کند و همه تحسینش کردند.

یک هفته از عذاب وجدان، خواب به چشمم نیامد. این کار را محض رضای خدا و از روی ترحّم کرده بودم، تا جوان بیچاره خیلی زجر نکشد. خوابش را هم نمی‌دیدم که چنین افتضاحی به پا شود. مثل دانشمندی که «فرانک اشتاین» را درست کرده بود، احساس گناه می‌کردم. احمقی را که کله‌اش پر از خاک ارّه بود، در جاده‌ای قرار داده بودم که به ترفیع‌های درخشان و مسئولیت‌های سنگین، ختم می‌شد. شک نداشتم که در اولین فرصت خود و هر مسئولیتی را که به او سپرده شود، نابود می‌کند.

جنگ‌های کریمه تازه شروع شده بود. با خود می‌گفتم، حتماً باید جنگی در کار باشد تا این الاغ نتواند پیش از اینکه دستش رو شود، بمیرد. منتظر زلزله ماندم و وقتی آمد، مات و مبهوت شدم. اسکرزبی فرمانده‌ی فوج پیاده نظام شد! آنهایی که سرشان به تنشان می‌ارزد، باید موهایشان سفید شود تا بتوانند به چنین درجه‌ای برسند. چه کسی فکرش را می‌کرد بار این مسئولیت سنگین را بر شانه‌های نحیف و ناتوان او بگذارند؟ حتی لیاقت نداشت پرچم را به دستش بسپرند، ولی حالا سروان شده بود. فکرش را بکن! داشتم از غصه دق می‌کردم.

ببین، من که این‌قدر عاشق آرامش و سکوت هستم، مجبور به چه کاری شدم. به خاطر کاری که کرده بودم، خودم را در برابر مردم مقصّر می‌دانستم. برای همین، تصمیم گرفتم همراهش بروم و تا آنجا که می‌توانم، مملکت را از شرش حفظ کنم. این شد که پول کمی را به هزار بدبختی پس‌انداز کرده بودم، برداشتم، به دسته‌ی او پیوستم و با هم به میدان رفتیم.

آن وقت… خدای من! خیلی وحشتناک بود! بجز اشتباه هیچ‌کاری نمی‌کرد، ولی کسی رازش را نمی‌دانست. همه درباره‌اش به اشتباه افتاده بودند و برای همین، رفتارش را بد تعبیر می‌کردند و اشتباهات احمقانه‌اش را به حساب نبوغش می‌گذاشتند. واقعاً همین‌طور بود. کوچکترین اشتباهش، اشک هر آدم عاقلی را در می‌آورد، و اشک مرا هم درآورد و آن‌قدر عصبانیم کرد که وقتی تنها بودیم، به او پرخاش می‌کردم. بیشتر از این نگران بودم، هر اشتباهی که مرتکب می‌شد، شهرت و آوازه‌اش را بیشتر می‌کرد. پیش خودم می‌گفتم، آن‌قدر بالا می‌رود که وقتی بالاخره زمین بخورد و دستش رو شود، انگار خورشید از آسمان افتاده است.

مرتب پیشرفت می‌کرد. پشت سر هم درجه می‌گرفت و از جنازه‌ی افسران مافوقش، مثل نردبان بالا می‌رفت،‌ تا این که در گرماگرم یکی از جنگها، سرهنگ ما کشته شد و نفسم از ترس بند آمد؛ چون بعد از او اسکرزبی از همه ارشدتر بود. با خودم گفتم که ده دقیقه‌ی دیگر کار همه‌ی‌مان تمام است.

جنگ با شدت ادامه داشت و نیروهای متحد ما، در سرتاسر جبهه عقب‌نشینی می‌کردند. هنگ ما در موضع حساسی مستقر بود و یک اشتباه، کافی بود که همگی نابود شویم. در چنین موقعیت حساسی، این احمق کله‌پوک دستور داد هنگ به تپه‌ی مقابل که کسی روی آن نبود، حمله کند. پیش خودم گفتم، دیگر همه‌چیز تمام شد.

حرکت کردیم و قبل از اینکه کسی متوجه این اشتباه شود و جلو آن را بگیرد، روی یال تپه بودیم. فکر می‌کنی، چه چیزی دیدیم؟ یک ارتش ذخیره‌ی روس‌ها، آنجا موضع گرفته بود. هیچ کس فکرش را هم نمی‌کرد. فکر می‌کنید چه اتفاقی افتاد؟ دخل همه‌مان را آوردند؟ در نود و نه درصد موارد این طور می‌شود. ولی روس‌ها، پیش خود حساب کرده بودند که امکان ندارد در چنین شرایطی یک هنگ، سلانه سلانه به آنجا بیاید و فکر کرده بودند که حتما کل ارتش انگلیس به آنجا آمده و نقشه‌ی زیرکانه‌ی آنها لو رفته است؛ برای همین، دمشان را گذاشتند روی کولشان و با بی‌نظمی از تپه سرازیر شدند و ما هم دنبالشان رفتیم. آنها خودشان قلب سپاه روسیه را در هم ریختند و از میان آن گذشتند و طولی نکشید که سپاه روسها، کاملاً تار و مار شد و شکست متحدین به پیروزی باشکوهی تبدیل شد. مارشال «کان روبرت» که گیج و حیرت زده این صحنه را تماشا می‌کرد و غرق در تحسین و لذت شده بود، اسکرزبی را احضار کرد و در حضور کلیه‌ی ارتشها به او مدال افتخار داد.

فکر می‌کنید، این بار اسکرزبی چه اشتباهی کرده بود؟ هیچ. فقط دست چپ و راستش را اشتباه گرفته بود. دستور داده بودند، عقب‌نشینی کند و به کمک جناح راست برود؛ ولی او اشتباهاً به طرف جلو حرکت کرده و از تپه به سمت چپ سرازیر شده بود. شهرتی که آن روز کسب کرد، تا دنیا دنیاست و کتابهای تاریخ وجود دارند، از بین نمی‌رود.

اسکرزبی هنوز هم آدم دوست‌داشتی و بی‌ریایی است، ولی آن‌قدر خنگ است که نمی‌داند برای اینکه خیس نشود، نباید زیر باران بایستد. باور کن اغراق نمی‌کنم. همه‌ی دنیا را بگردی، احمق‌تر از او پیدا نمی‌کنی. ولی تا نیم ساعت قبل به جز من و خودش کسی از این راز خبر نداشت. از همان‌روزی که به دنیا آمده، خوش‌شانسی مثل سایه تعقیبش می‌کند. یک نسل است که این سرباز در جبهه‌های نبرد می‌درخشد. زندگی نظامی او پر است از اشتباه، ولی هیچ اشتباهی نبوده که او را به مقام شوالیه، بارون، لرد یا مقام دیگری نرساند. سینه‌ی لباسش را نگاه کن؛ پر است از مدال‌های رنگارنگ داخلی و خارجی. آقای عزیز، هر کدام از این مدال‌ها، نشانه‌ی یکی از اشتباهات احمقانه‌ی اوست. وقتی این همه مدال را می‌بینی، می‌فهمی که بهترین چیز این است که آدم، خوش شانس به دنیا بیاید. آن شب به شما گفتم و باز هم تکرار می‌کنم که اسکرزبی یک احمق تمام عیار است.

مطلب مشابه: داستان‌های کوتاه پائولو کوئلیو؛ ۱۰ داستان جالب و دلنشین

مطلب مشابه: داستان‌های کوتاه فرانتس کافکا (۶ داستان جالب نویسنده معروف)

داستان طنز یک زاغچه

داستان طنز یک زاغچه

حیوانات‌ هـم‌ البـته‌ بـا یکدیگر صحبت ‌می‌‌کنند و در این‌باره جای هیچ چون و چرا نیست، ولی به گمان من‌ باید عده بـسیار معدودی وجود داشته باشند که بتوانند حرف‌‌های آن‌ها را بفهمند‌. من هرگز از حرف‌های‌ آن‌ها‌ سر درنیاورد‌ه‌ام‌، اما یـکی بـود که به این کار قادر بود و به‌هرحال‌ من ‌می‌‌دانستم که چنین کاری از او ساخته است، چون که خودش با من در این‌باره صحبت کرد.

وی‌ معدن‌چی ‌میان‌سال و ساده‌دلی بود که سال‌ها در یک گوشه دورافـتاده کالیفرنیا‌، در بین جنگل‌ها و کوهسار‌ها زیسته و در اوضاع و احوال همسایگان خود‌، عین چهارپایان‌ و پرندگان مطالعه کرده و رفته‌رفته معتقد شده‌ بود‌ ‌می‌‌تواند به سهولت هر صحبتی را که آن‌ها بین خود ‌می‌‌کنند‌، ترجمه کند. اسـم او جـیم بیکر بود. بنا به گفته این جیم بیکر‌، بعضی حیوانات فقط تربیت‌ محدودی دارند و تنها لغات بسیط‌ را‌ به کار ‌می‌‌برند و خیلی به‌ندرت یک تشبیه یا صنعت لفظی‌ بدیع استعمال ‌می‌کنند‌، در صورتی که بـعضی دیـگر مجموعه وسیعی از لغات و احاطه کاملی بر زبان و بیان فصیح و سلیسی دارند. بنابراین‌ دسته‌ اخیر خیلی زیاد صحبت ‌می‌کنند و این‌ کار را خیلی دوست دارند و به هنر و استعداد خود در این‌بـاره واقـف‌اند و از«تظاهر» به آن‌ لذت ‌می‌‌برند.

بیکر ‌می‌گفت بعد از‌ مطالعات‌ دقیق‌ و ممتد‌، به این نتیجه رسیده است‌ که‌‌ زاغ‌های‌ کبود بهترین گویندگانی بود‌ه‌اند که او بین پرندگان و چهارپایان یافته و ‌می‌گفت: «در وجود زاغچه بـیش از هـر مـخلوق دیگر خصوصیاتی هست،‌ بدین‌ مـعنی‌ کـه اخـلاق و اطوار و حس‌های مختلف در او بیش‌ هر‌ مخلوق دیگری است و به خاطر داشته باشید که هر چه یک زاغچه حس ‌می‌کند، ‌می‌تواند آن را بـه زبـان بـیاورد و آن هم‌ نه‌ زبان‌ مبتذل و بازاری، بلکه‌ زبان کـاملا کـتابی و مزین به استعاره و تشبیه‌ و در مورد تسلط او بر زبان هرگز زاغچه‌ای را نمی‌‌بینید که برای پیدا کردن لغتی به لکنت بـیفتد‌. هـرگز‌ کـسی‌ چنین چیزی ندیده است‌ و لغات از درون او ‌می‌‌جوشد.

موضوع دیگری‌ که‌ مـن به آن زیاد برخورد‌ه‌ام، این است که‌ هیچ پرنده یا گاوی نیست که گرامر را به‌ خوبی‌ یک‌ زاغچه‌ استعمال کـند. شـما مـمکن است‌ بگویید یک گربه گرامر را خوب استعمال‌ ‌می‌کند‌. درست‌‌، یک گـربه ایـن کار را ‌می‌کند، ولی‌ بگذارید یک بار گربه تحریک شود‌، بگذارید یک‌ گربه‌ پوست‌ گربه دیگر را شب‌ها در یـک انـباری‌ بـکند‌، گرامری از او خواهید شنید که‌ شما‌ را به تشنج ‌می‌اندازد. مردم نادان سروصـدا و قـشقرقی را کـه گربه‌‌ها در‌ حین‌ جنگ‌ با یکدیگر به راه ‌می‌‌اندازند، جار و جنجالی بیش نمی‌دانند، در صورتی که این‌طور نـیست و ایـن گـرامر‌ آزاردهند‌ه‌ای‌ است که آن‌ها به کار ‌می‌‌برند. من هرگز نشنید‌ه‌ام که یک زاغچه گرامر را بـد اسـتعمال کند و این خیلی به‌ندرت‌ اتفاق‌ ‌می‌افتد‌ و وقتی هم‌ که چنین کاری ‌می‌کند، مـثل یـک انـسان شرمنده ‌می‌شود و در‌ ‌می‌رود‌.

ممکن است شما زاغچه را یک پرنده بخوانید. درست‌، و تا انداز‌ه‌ای همین‌طور اسـت، چـون که پر و بالی‌ دارد‌ و شاید هم عضو کلیسایی نباشد. ولی از سوی دیگر، او هم‌ مثل‌ شما‌ و به اندازه شـما یـک انسان است و حالا برای‌ شما‌ خواهم‌ گفت که چرا استعداد‌ها و غرایز و احساسات و علایق‌ یک‌ زاغـچه سـراسر ز‌مین را فرا‌می‌گیرد. یک زاغچه از یک عضو کنگره‌ به اصول بیشتری‌ پابند‌ نیست. یک زاغـچه دروغ ‌می‌‌گوید‌‌، دزدی‌ ‌می‌کند‌، فریب‌ ‌می‌دهد‌‌، لو‌ ‌می‌‌دهد و چهار بار از پنج بار‌ زیر‌ قولش ‌می‌‌زند.

تقدس یک تعهد چـیزی اسـت که شما نمی‌توانید در کله‌ یک‌ زاغچه فرو کنید. باری‌، بالاتر از‌ همه ایـن‌ها یـک زاغچه‌ ‌می‌‌تواند‌ از هر کارگر معدنی بیشتر‌ فـحاشی‌ کـند. شـما خیال ‌می‌کنید که‌ یک گربه ‌می‌تواند فـحش بـدهد. گیرم که او‌ ‌می‌‌تواند،‌ ولی شما به یک زاغچه‌ موضوع‌ و بهانه‌ای‌‌ برای فحاشی بدهید‌‌، آن وقت‌ خـواهید دید که گربه‌ هرگز‌ بـه پای او نـ‌می‌‌رسد. با مـن صـحبت‌ نـکنید؛ من در این خصوص چیز‌ها ‌می‌‌دانم و بـاز یـک‌ موضوع‌ دیگر. جزئی از صفات او را‌ که‌ سرزنش و شماتت‌ است،‌ مورد‌ مثال قرار دهـیم، ‌می‌‌بینیم‌ که زاغچه با صراحت هرچه تـمام‌تر زبان به شماتت ‌می‌‌گشاید کـه در این شماتت هم‌ جنبه‌ بـشری و هـم الهی نهفته است.

بلی‌‌، آقا‌‌، یک‌ زاغچه‌ همان‌ چیزی هست که‌ یک‌ انـسان هـست. زاغچه ‌می‌‌تواند گریه‌ کند‌، بـخندد‌، احـساس شـرمندگی کند‌، تعقل کـند‌، تـدبیر به کار بندد‌، بحث‌ کـند‌. یـاوه‌سرایی‌ و بدگویی را دوست دارد‌، دارای حس بذله‌گویی‌ و طنز‌ است‌ و ‌می‌‌داند‌ چه‌ وقت‌ خر ‌می‌‌شود‌، همان‌طور که شـما ‌می‌‌دانید و شاید خیلی هم بهتر. اگر زاغـچه انـسان نیست، ولی تـمام آثـار و عـلایم بشری را به بهترین وجه نـمایان ‌می‌‌سازد.

حالا ‌می‌‌خواهم از‌ حقیقت مسلمی‌ در باره بعضی زاغچه‌‌ها با شما صحبت کنم. وقتی‌ نخستین بـار شـروع به فهم صحیح زبان زاغچه کردم‌، حـادثه کـوچکی اتـفاق افـتاد. هفت سال‌ پیـش‌، آخـرین مرد این‌ ناحیه‌ از این‌جا نقل مکان کرد و خانه او که در این‌جا باقی است و از آن وقت تا حالا هـم خـالی مـانده، دارای یک اتاق بزرگ با سقف تیری اسـت و نـه بـیشتر‌.

بـاری‌‌ یـک روز یـک‌شنبه صبح که این‌جا با گربه‌ام در جلوی کلبه‌ام نشسته و آفتاب ‌می‌گرفتم و به تپه‌‌های‌ آبی‌رنگ چشم دوخته بودم و به زمزمه برگ‌ها در ‌میان درختان‌ گوش‌ ‌می‌‌دادم‌ و به خانه‌ام که از ۱۳ سال‌ پیش دربـاره آن چیزی نشنیده بودم، ‌می‌‌اندیشیدم‌، ناگهان دیدم زاغچه‌ای با بلوطی در د‌هان به آن خانه فرود آمد و گفت: «آ‌های‌، من اطمینان دارم‌ که‌ با چیزی تصادم کرد‌ه‌ام.‌» و وقتی‌ حرف ‌می‌زد، بلوط از د‌هانش افـتاد و بـه روی بام غلتید، ولی او توجهی نکرد‌. فکر او تمام مشغول چیزی بود که با آن تصادم کرده بود، و آن چیز برآمدگی سوراخ‌داری در‌ سقف‌‌ بود. او سرش را به یک سمت کج کرد و یک چشمش را بست و چشم دیـگرش را به سوراخ نهاد و بعد با چشمان درخشانش بدان نظری انداخت و بال‌هایش را یکی دو بار به هم زد‌ -که‌ نشانی‌ از‌ لذت و خشنودی بود- و گفت: «گویا یک سوراخ باشد‌، شبیه یـک سـوراخ است. لعنت بر من اگـر بـاور‌ نکنم که این یک سوراخ است.»

آن‌گاه سرش را پایین گرفت‌ و با‌ چشم‌ دیگر به آن نگریست. و این‌بار خیلی بشاش و خوشحال بدان نگاه کرد و هـم بـال‌ها و هم دمش را تکان‌‌ ‌‌داد‌ و گـفت: «اوه‌، نـه‌، این چیز به‌دردخوری نیست. گمانم بر این است! چراکه‌ سوراخ‌‌ کاملا‌ ظریفی است!» پس پایین پرید و بلوط را به منقار گرفت و آن را درون سوراخ انداخت‌ و بعد سرش‌ را به عقب برد، درحالی‌که لبخندی آسمانی از چـهر‌ه‌اش رخت بربست و نگاهی‌ تعجب‌آ‌میز‌ جای آن را گرفت. بعد‌ گفت‌: «چطور افتادن بلوط را نشنیدم؟» این بگفت و دوباره‌ به درون سوراخ نظر انداخت و این‌بار نگاهی طولانی کرد و آن‌گاه سرش را بالا برد و تـکان داد و به کنار دیگر سـوراخ رفت. از آن‌جا دوباره‌ به سوراخ نظر افکند. باز سری تکان داد، قدری‌ مطالعه کرد و سپس وارد جزئیات شد و در اطراف سـوراخ به قدم زدن پرداخت و از هر زاویه‌ درون سوراخ را بررسی کرد. فایده نداشت.

آن‌گاه‌ حـالت‌ تـفکری به او دست داد و لحظه‌ای‌ سر خود را با پای راستش خاراند و گفت: «معلوم ‌می‌شود برای من خیلی زیاد است. این‌ مـطلب ‌مـسلم است. باید سوراخ طویل و درازی باشد. آن‌قدر‌ وقت‌ ندارم که به دور سوراخ گردش‌ کـنم، زیـرا بـاید به کار‌های دیگر برسم، ولی فکر ‌می‌‌کنم به‌هرحال خوب است، چون آن را شانس در گذرگاه‌ زندگی‌ام قرار داده.»

ایـن بگفت و پرواز کرد‌ و بلوط‌ دیگری پیدا کرد و به درون سوراخ انداخت و باز چشم‌ خود را به درون سوراخ دوخت تا بـبیند بـر سر این بلوط چه آمد. ولی دیگر دیر شده بود‌، چشمش را به اندازه‌ یک‌ دقیقه‌ روی سوراخ گذاشت. بعد سرش‌ را‌ بالا‌ برد، ناله‌ای کرد و گفت: «گیج شدم. هیچ سر درنمی‌‌آورم. مثل این‌که راه به جایی نـ‌می‌برم، ولی به‌هرحال باید آزمایش‌ دیگری بکنم‌.» بلوط‌ دیگری‌ پیدا کرد و خود را روی سوراخ خواباند تا‌ ببیند‌ بر سر بلوط چه ‌می‌‌آید، ولی چیزی نفهمید و گفت: «تابه‌حال من به چنین سوراخی برخورد نکرد‌ه‌ام‌ و عقیده دارم کـه‌ ایـن‌ یک‌ سوراخ از نوع کاملا تاز‌ه‌ای است.‌» دیگر پاک دیوانه شده بود‌. شروع‌ به قدم زدن کرد. از یک طرف سقف به طرف دیگر ‌می‌‌رفت و سرش را پیوسته تکان ‌می‌داد و با خودش‌ حرف‌ ‌می‌‌زد‌. ولی‌ احساسات بر او غلبه کـرد، زمـام اختیار از دستش به در رفت‌ و تند‌ تند به صورتش‌ ‌می‌‌نواخت.

من تاکنون پرند‌ه‌ای ندیده بودم که راجع به چیز کوچکی این‌طور دقیق شود. مرتبا‌ جلو‌ سوراخ‌ ‌می‌‌آمد و چند ثانیه‌ای به درون سوراخ ‌می‌‌نگریست و سـوراخ را مخاطب قرار داده، ‌می‌گفت‌: «خب‌! تو‌ یک سوراخ طویل و دراز و عمیق هستی، ولی من تصمیم گرفته‌ام‌ که تو را پر کنم،‌ ولو‌ آن‌که‌ این کار صد سال به طول انجامد.» این بگفت و از آن‌جا دور شد. شما‌ در‌ مـدت عـمرتان پرنـد‌ه‌ای که این‌قدر جدی و فـعال بـاشد یـقینا ندید‌ه‌اید. نظیر یک‌ سیاه‌ آفریقایی‌‌ به کار خود علاقه به خرج ‌می‌‌داد و مدت دو ساعت و نیم تمام مرتبا بلوط ‌می‌آورد و به درون سوراخ‌‌ ‌می‌‌ریخت‌ و ایـن یـکی از مـهیج‌ترین و حیرت‌انگیزترین مناظری بود که من تا آن‌وقت بـا آن‌ بـرخورد‌ کرده‌ بودم‌. دیگر درنگ نمی‌‌کرد که به درون سوراخ نظر اندازد، فقط بلوط را به درون‌ سوراخ می‌ریخت و مجددا‌ ‌می‌‌رفت‌ که بـلوط دیـگری بـیاورد. بالاخره طوری خسته شده بود که‌ به‌سختی بال‌ ‌می‌‌زد‌. بـار‌ دیگر بلوطی درون سوراخ انداخت، ولی این‌بار از عرق خیس شده‌ بود و ‌می‌گفت: «حال‌ نزدیک‌ است‌ کار را به پایان برسانم.» خـم شـد تـا به درون سوراخ نظر اندازد.

باور‌ کن‌ که وقتی سرش را بلند کـرد، رنـگ از صورتش پریده و از شدت خشم ‌می‌‌لرزید و در این حال‌ گفت‌: «من به درون این سوراخ به قدری بلوط ریخته‌ام که کـفاف مـعیشت یـک خانواده‌ را‌ برای مدت ۳۰ سال ‌می‌‌کند‌، و اگر ‌می‌‌توانستم‌ اثر‌ لا‌اقل یکی از ایـن بـلوط‌ها ‌را ببینم،‌ حاضر‌ بودم بعد از دیدن آن با شکمی‌ پر از خاک‌اره در موز‌ه‌ای‌ فرود‌ آیم.»

فقط این انـدازه قـدرت‌ در‌ خـود دید‌ که‌ خود‌ را به بالای بام برساند و تکیه به جایی‌ دهد‌. آن‌گاه حواس خود را جمع و سـعی کرد به افکار خود جولان دهد‌. من‌ در ظرف یک ثانیه دیدم‌ که‌ آن‌چه مـن در مـعادن‌ کـفر‌ و ناسزا ‌می‌‌انگاشتم، در برابر کفرگویی‌‌های‌ او‌ حکم بازیچه را دارد.

در این اثنا زاغچه دیگری از آن‌جا ‌می‌‌گذشت. صدای‌ او‌ به گوشش رسید و درنگ کرد تا‌ ببیند‌ موضوع‌ از چه قرار‌ است‌. زاغچه دردمند جریان ماوقع‌ را‌ بـرای او تـعریف کـرد و بعد گفت: «سوراخ آن‌جاست و اگر باور نداری، خودت برو‌ نگاه‌ کن.» زاغچه دوم رفت‌ و به درون سـوراخ‌ نظر‌ افکند. برگشت‌ و گفت‌: «گفتی‌ چند بلوط به سوراخ انداخته‌ای؟» زاغچه‌ دردکشیده در پاسخ گـفت: «لا اقـل دو تـن بلوط به درون این سوراخ انداخته‌ام.» زاغچه‌ دوم‌ باز‌ رفت و به درون سوراخ نگریست، ولی نتوانست‌ چیزی‌ سـر‌ دربـیاورد‌. پس‌ نعر‌ه‌ای کشید و سه‌ زاغچه‌ دیگر آن‌جا پیدا شدند. آن‌ها سوراخ را معاینه کـردند و بـاز زاغچه اولی داستان‌ را از نو‌ برای‌ آن‌ها‌ گفت و آن‌ها مطلب را مورد بحث قرار داده‌ و عقاید‌ چرندی‌ ابراز‌ ‌می‌کردند،‌ هـمان‌طور‌ کـه یک جمعیت بشری در این‌گونه موارد ابراز ‌می‌‌دارد.

بعد‌، زاغچه‌‌های دیگر را فراخواندند، تـا آن‌جا که به‌زودی سراسر آن ناحیه از زاغچه‌ پوشیده شـد و تـخمین تـعدادشان‌ به پنج‌هزار بالغ گشت، چنان پرچانگی و جـر و بـحث و قال و مقالی برپا کردند که نگو و نپرس. هر زاغچه چشمش را به سوراخ ‌می‌‌گذاشت و عـقیده چرندی‌ راجع به رازی که زاغـچه قـبل‌ از‌ او کشف کـرده بـود، بـیان ‌می‌‌داشت و همه آن‌ها سراسر خانه را به‌دقت گـشتند. در نیمه‌باز مانده بود و سرانجام زاغچه پیری روی در نشست و سری به درون‌ کشید. البـته راز‌ در‌ ظـرف یک ثانیه کشف شد- بلوط‌ها در آن‌‌جا روی کف اتاق پخش شـده‌ بـود. پس بال‌ها را به هم زد و فریادی کشید و گـفت: «بـیایید‌ این‌جا‌‌، همه بیایید این‌جا. از سرم‌‌ ضمانت‌ ‌می‌‌دهم که این احمق خواسته است خـانه را پر از بـلوط کند.» و همه مانند ابر آبـی‌رنـگی بـه آن‌جا فرود آمـدند و هـ‌مین‌که هر زاغچه‌ روی‌ در ‌می‌‌نشست و نـظری به درون‌ ‌می‌‌انداخت،‌‌ تمام حماقتی که زاغچه اولی مرتکب شده بود، دستگیرش ‌می‌‌شد و از شدت خنده روده‌بر ‌می‌شد و از پشت ‌می‌‌افتاد و زاغچه بعدی جای او را ‌می‌‌گرفت و ایـن صحنه تـکرار ‌می‌شد.

بـاری‌، آقا‌‌، آن‌ها‌ در آن حوالی در بـام خانه و روی درخت‌ها ساعتی استراحت کردند و مثل موجودات انسانی قاه‌قاه به این موضوع خندیدند. فاید‌ه‌ای نـدارد به من بگویید که یک‌ زاغچه حس بـذله‌گویی و طـنز نـدارد‌‌، چـون که‌ مـن خودم‌ بهتر ‌می‌دانم و سـه سال است که هر تابستان آن‌ها زاغچه‌‌ها را از سراسر آمریکا به این‌جا ‌می‌‌آورند تا‌ درون سوراخ را بنگرند و همین‌طور پرنـدگان دیـگر را و هـمه ‌می‌‌توانستند آن‌ نکته‌ را‌ درک کنند‌، به جز یک جـغد کـه از «نـوواسکوتیا» بـرای بـازدید «یـوسمایت» آمده بود و در راه بازگشت متوجه ‌‌موضوع‌ گردید و گفت هیچ‌چیز خوش‌مز‌ه‌ای در آن نمی‌‌بیند. ولی باید توجه داشت‌ که‌ او‌ از «یوسمایت» هم چیزی دستگیرش نشده بود.

داستان کوتاه کشیش شهر

داستان کوتاه کشیش شهر

یکی از داستان‌های معروف مارک تواین به نام “ماجرای کشیش شهر” (The Celebrated Jumping Frog of Calaveras County) است. در این داستان، راوی به دنبال اطلاعات درباره یک مرد به نام لئونیداس دبلیو. اسمالی است. او به جیم اسمیلی برمی‌خورد که مردی است که به هر چیزی شرط می‌بندد. جیم اسمیلی یک قورباغه به نام دان وبستر دارد که آموزش داده تا بپرد. او با یک غریبه شرط می‌بندد که قورباغه‌اش می‌تواند از هر قورباغه‌ای بیشتر بپرد. اما غریبه، قبل از شروع مسابقه، به طور مخفیانه سرب داخل قورباغه اسمیلی می‌ریزد و در نتیجه قورباغه قادر به پریدن نمی‌شود.

این داستان نمونه‌ای از طنز و شوخ‌طبعی مارک تواین است که به نقد رفتارهای انسانی و حیله‌گری‌ها می‌پردازد. اگر دوست دارید کل داستان را بخوانید، پیشنهاد می‌کنم به منابع اصلی مراجعه کنید یا کتاب‌های داستان‌های کوتاه مارک تواین را تهیه کنید.

مطلب مشابه: حکایت کوتاه به زبان ساده (20 داستان قدیمی و حکایت دلنشین)

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.