حکایت درویشی مجرّد به گوشه‌ای نشسته بود از گلستان سعدی به همراه نثر ساده و تفسیر

حکایت «درویشی مجرّد به گوشه‌ای نشسته بود…» از باب اول گلستان سعدی (در سیرت پادشاهان)، حکایتی است کوتاه اما پرمغز از بی‌نیازیِ درویشِ حق‌شناس در برابر سخاوتِ نابجایِ پادشاه و نقدِ دنیادارانی که گنجِ بخشش را در کامِ درویش نمی‌جویند. در این حکایت، پادشاهی به درویشی که در کنجی آرام گرفته، پیشنهادِ خدمت و نشستن در کنار خود را می‌دهد، اما درویش با بیانی شیوا و پندآمیز، او را از این کار بازمی‌دارد و به او می‌فهماند که «آسایشِ درویش، در گوشه‌گیری است و آسایشِ پادشاه، در عدالت و دادگری». سعدی در پایان، با این نکته‌ی ظریف، به تفاوتِ جایگاهِ درویش و پادشاه و لزومِ پاس‌داشتِ حریمِ یکدیگر اشاره می‌کند و این پرسش را پیش می‌نهد که «چرا گنجِ بخشش، در کامِ درویش نمی‌جویند؟.

حکایت درویشی مجرّد به گوشه‌ای نشسته بود از گلستان سعدی به همراه نثر ساده و تفسیر

حکایت عمیق و خواندنی از سعدی

درویشی مجرّد به گوشه‌ای نشسته بود. پادشاهی بر او بگذشت. درویش از آنجا که فَراغِ مُلکِ قناعت است، سر بر نیاورد و التفات نکرد. سلطان از آنجا که سَطْوَتِ سلطنت است، برنجید و گفت: این طایفهٔ خرقه‌پوشان امثالِ حیوان‌اند و اهلیّت و آدمیّت ندارند. وزیر نزدیکش آمد و گفت: ای جوانمرد! سلطانِ رویِ زمین بر تو گذر کرد چرا خدمتی نکردی و شرطِ ادب به جای نیاوردی؟ گفت: سلطان را بگوی توقّعِ خدمت از کسی دار که توقّعِ نعمت از تو دارد و دیگر؛ بدان که ملوک از بهرِ پاسِ رعیّت‌اند نه رعیّت از بهرِ طاعتِ ملوک.

پادشه پاسبانِ درویش است

گرچه رامِش به فَرِّ دولت اوست

گوسپند از برایِ چوپان نیست

بلکه چوپان برایِ خدمتِ اوست

یکی امروز کامران بینی

دیگری را دل از مجاهده ریش

روزَکی چند باش تا بخورد

خاک، مغزِ سرِ خیال‌اندیش

فرقِ شاهی و بندگی برخاست

چون قضایِ نبشته آمد پیش

گر کسی خاکِ مرده باز کند

ننماید توانگر و درویش

ملِک را گفتِ درویش استوار آمد. گفت: از من تمنّا بکن. گفت: آن همی‌خواهم که دگرباره زحمت من ندهی. گفت: مرا پندی بده. گفت:

دریاب، کنون که نعمتت هست به‌دست

کاین دولت و مُلک می‌رود دست به دست

حکایت های بیشتر از سعدی: حکایت یکی در صنعتِ کُشتی گرفتن | حکایت ظالمی را حکایت کنند که هیزمِ درویشان خریدی

تفسیر و نثر ساده

تفسیر و نثر ساده

درویشی که از دنیا بریده بود، در گوشه‌ای نشسته بود. پادشاهی از آنجا گذشت. درویش از آنجا که به “ملک قناعت” (بی‌نیازی و خشنودی به اندک) رسیده بود، سر بلند نکرد و به او توجهی نکرد. پادشاه که از “سطوت سلطنت” (قدرت و جاه) ناراحت شد، گفت: “این طایفه‌ی خرقه‌پوشان مانند حیوان‌اند و انسانیت و اخلاق ندارند.”

وزیر نزدیک درویش آمد و گفت: “ای جوانمرد! سلطان روی زمین بر تو گذشت، چرا خدمت نکردی و ادب به جا نیاوردی؟”

درویش گفت: “به سلطان بگو که توقع خدمت از کسی داشته باشد که توقع نعمت از تو دارد. و بدان که پادشاهان برای پاسداری از رعیت هستند، نه رعیت برای اطاعت از پادشاهان.”

پادشاه، نگهبان درویش است، 

هرچند که خوشی او به فر دولت اوست. 

گوسفند برای چوپان نیست، 

بلکه چوپان برای خدمت اوست. 

یکی امروز کامران و خوشبخت است، 

دیگری دل از مجاهده و رنج، زخم‌دار. 

چند روزی بگذرد تا خاک، 

مغز سر خیال‌اندیش را بخورد. 

فرق شاهی و بندگی از بین می‌رود، 

وقتی که قضای الهی (مرگ) فرا رسد. 

اگر کسی خاک مرده را باز کند، 

نه توانگر را نشان می‌دهد و نه درویش را. 

پادشاه سخن درویش را استوار و درست یافت. گفت: “از من چیزی بخواه.” درویش گفت: “همین را می‌خواهم که دیگر به من زحمت ندهی.” پادشاه گفت: “پندی به من بده.” درویش گفت: 

دریاب (غنیمت شمار) اکنون که نعمت در دست داری، 

که این دولت و پادشاهی، دست‌به‌دست می‌گردد.

حکایت های بیشتر از سعدی: حکایت یکی از ملوکِ عرب شنیدم که متعلّقان | حکایت ملِکِ زوزَن را خواجه‌ای بود کریم‌النَّفْسِ

 خلاصه داستان

درویشی که به مقام قناعت و بی‌نیازی رسیده بود، به پادشاهی که از او می‌گذشت، توجهی نکرد. پادشاه ناراحت شد و درویشان را به بی‌ادبی متهم کرد. وزیر نزد درویش رفت و از او خواست که ادب کند. درویش پاسخ داد که پادشاهان برای پاسداری از رعیت هستند، نه رعیت برای اطاعت از پادشاهان. او با مثال‌هایی نشان داد که همه در برابر مرگ یکسانند و فرق شاهی و بندگی در برابر قضای الهی از بین می‌رود. پادشاه از سخن او خوشش آمد و از او خواست که چیزی بخواهد. درویش گفت که تنها می‌خواهد دیگر به او زحمت ندهند. پادشاه از او پند خواست و درویش به او گفت که نعمت را غنیمت شمار، زیرا پادشاهی دست‌به‌دست می‌گردد.

 شخصیت‌ها و نمادها

– درویش → نماد بی‌نیازی، قناعت و آزادگی.

– پادشاه → نماد قدرت و ثروت که در برابر حقیقت فروتن می‌شود.

– وزیر → نماد واسطه‌ای که سعی می‌کند میان پادشاه و درویش آشتی دهد.

– ملک قناعت → بی‌نیازی و خشنودی به اندک.

– سطوت سلطنت → قدرت و جاه پادشاهی که او را به واکنش وامی‌دارد.

 تحلیل عمیق‌تر

 ۱. قناعت و بی‌نیازی

درویش به مقام «ملک قناعت» رسیده است؛ یعنی به جایی که به هیچ چیز دنیا نیاز ندارد. به همین دلیل، به پادشاه توجهی نمی‌کند و از او نمی‌ترسد.

 ۲. پادشاه، پاسبان رعیت

درویش می‌گوید که پادشاهان برای پاسداری از رعیت هستند، نه اینکه رعیت برای اطاعت از پادشاهان آفریده شده باشند. این نگاه، نگاهی مردم‌گرایانه و انتقادی به قدرت است.

 ۳. برابری در مرگ

درویش با اشاره به مرگ، نشان می‌دهد که همه در برابر قضای الهی یکسانند. خاک، مغز سر خیال‌اندیش را می‌خورد و فرق شاهی و بندگی از بین می‌رود.

 ۴. غنیمت شمردن نعمت

پند پایانی درویش به پادشاه این است که نعمت و پادشاهی را غنیمت بشمارد، زیرا این دولت دست‌به‌دست می‌گردد.

 ۵. نقد قدرت

سعدی با زبان درویش، قدرت پادشاهی را به چالش می‌کشد و نشان می‌دهد که در برابر حقیقت (مرگ و بی‌نیازی)، قدرت ظاهری ارزشی ندارد.

 خلاصه نهایی پیام (به زبان ساده)

این حکایت سعدی به ما می‌آموزد که:

۱. قناعت و بی‌نیازی، انسان را از هر قدرتی بی‌نیاز می‌کند.

۲. پادشاهان برای خدمت به مردم هستند، نه مردم برای اطاعت از پادشاهان.

۳. همه در برابر مرگ یکسانند و فرق شاهی و بندگی در آنجا از بین می‌رود.

۴. نعمت و پادشاهی، دست‌به‌دست می‌گردد و باید غنیمت شمرده شود.

۵. قدرت ظاهری، در برابر حقیقت و بی‌نیازی، ارزشی ندارد.

سعدی در این حکایت، با نگاهی اخلاقی و انتقادی، به ما یادآوری می‌کند که قدرت و ثروت ظاهری، در برابر قناعت و حقیقت، ناچیز است.

حکایت های بیشتر از سعدی: حکایت یکی از بندگان عمرو لیث گریخته بود | حکایت یکی را از ملوک مرضی هایل بود که اعادت

چرا درویش در مقابل پادشاه سر برنیاورد؟

پاسخ: از آنجا که در ملک قناعت، غنی‌تر از پادشاه بود و او را نیازی به خدمت نبود.

پاسخ درویش به وزیر دربارهٔ وظیفهٔ پادشاه چه بود؟

پاسخ: گفت که سلطان باید پاسبان درویش باشد، نه اینکه از او توقع خدمت داشته باشد.

درویش برای درخواست از پادشاه چه گفت و چه پندی به او داد؟

پاسخ: گفت که دیگر مزاحمش نشود؛ پند داد که نعمت و ملک دست‌به‌دست می‌گردد.

مفهوم «پادشه پاسبان درویش است» چیست؟

پاسخ: یعنی قدرت برای خدمت به مردم است و رعیت برای طاعت پادشاه آفریده نشده‌است

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.