حکایت بود شاهی در جُهودان ظلمساز از مثنوی معنوی مولانا + تفسیر
حکایت بود شاهی در جُهودان ظلمساز از مثنوی معنوی مولانا در روزانه برای شما عزیزان و علاقه مندان به مولانای بزرگ آماده شده است. این حکایت زیبا دارای پیام های اخلاقی و ادبی بسیار است. با ما همراه شوید.

این حکایت زیبا از مولانا
بود شاهی در جُهودان ظلمساز
دشمنِ عیسی و نصرانی گُداز
عهدِ عیسی بود و نوبتْ آنِ او
جانِ موسی او و موسی جانِ او
شاهِ اَحْوَل کرد در راهِ خدا
آن دو دَمسازِ خدایی را جدا
گفت استادْ اَحْوَلی را کَاندَر آ
رو بُرون آر از وِثاق آن شیشه را
گفت اَحوَل: زان دو شیشه من کدام
پیشِ تو آرَم؟ بکُن شرحِ تمام
گفت استاد: آن، دو شیشه نیست، رو
اَحوَلی بگذار و افزونْبین مشو
گفت: ای اُستا، مرا طعنه مزن
گفت اُستا: زان دو، یک را دَر شکن
چون یکی بشکست، هر دو شد ز چشم
مَرد، اَحوَل گردد از مَیلان و خشم
شیشه یک بود و به چشمش دو نمود
چون شکست او شیشه را، دیگر نبود
خشم و شَهوَت مرد را احوَل کند
ز استقامت روح را مُبْدَل کند
چون غَرَض آمد، هنر پوشیده شد
صد حجاب از دل به سوی دیده شد
چون دهد قاضی به دل رُشْوَت قرار
کی شناسد ظالم از مظلومِ زار
شاه، از حِقْدِ جُهودانه چنان
گشت اَحوَل، کَالْاَمانْ یا رَب اَمان
صد هزاران مؤمنِ مظلوم کُشت
که پناهم دینِ موسی را و پُشت
مطلب مشابه: حکایت درویشی مُسْتَجابالدَّعوة در بغداد پدید آمد از گلستان سعدی
مطلب مشابه: حکایت بود بقّالی و وی را طوطیی از مثنوی معنوی مولانا + نثر ساده و پیام حکایت
تفسیر این حکایت و پیام آن

خلاصه حکایت
شاهی ظالم در میان یهودیان بود که دشمن حضرت عیسی(ع) و آزاردهنده مسیحیان بود. در آن زمان، آیین عیسی حاکم بود و موسی(ع) و عیسی(ع) جان هم بودند (یعنی دو پیامبر الهی و مکمل هم بودند).
شاه «احول» (لوچ، کسی که دو تا میبیند) بود. او دو نفر از یاران خدا را از هم جدا کرد. استادی به او گفت: تو احولی، یک شیشه را دو تا میبینی. یکی از آن دو شیشه را بشکن. چون یکی را شکست، دیگری هم از چشمش ناپدید شد. یعنی شیشه در اصل یکی بوده، احولی باعث دیدن دو تایی شده است.
مولانا سپس نتیجه میگیرد: خشم و شهوت، انسان را احول میکند و راه استقامت روح را میبندد. وقتی غرض و تعصب آمد، هنر و حقیقت پوشیده میشود. قاضی رشوهگیر نمیتواند ظالم را از مظلوم تشخیص دهد. آن شاه یهودی از روی کینه و تعصب، احول شد و صدها هزار مؤمن مظلوم را کشت.
معنای «احول» در این حکایت
احول کسی است که یک چیز را دو تا میبیند. این عیب چشم نیست، عیب دل است. مولانا میگوید خشم، شهوت، تعصب، کینه و غرض، چشم دل را احول میکند. آدم حق را باطل میبیند و باطل را حق. دوست را دشمن میبیند و دشمن را دوست.
دشمنی شاه با عیسی
در زمان حضرت عیسی، بسیاری از یهودیان او را نپذیرفتند. این نپذیرفتن از سر تعصب بود. آن شاه که خود را پیرو موسی میدانست، عیسی را تهدیدی برای آیین خود میدید، در حالی که موسی و عیسی هر دو فرستاده خدا بودند و مکمل هم. تعصب باعث شد او اولیای خدا را از هم جدا ببیند و دشمنی کند.
ماجرای شیشه
زیباترین بخش حکایت، داستان شیشه و استاد است. استاد میداند که شیشه یکی است، اما احول دو تا میبیند. راه درمان این است که یکی را بشکنی، آن وقت دیگری هم ناپدید میشود و میفهمی که در اصل یکی بوده. یعنی برای درک حقیقت باید یکی از دوگانگیهای ظاهری را کنار بگذاری.
تطبیق بر شاه
شاه احول، دو گروه (پیروان موسی و پیروان عیسی) را دو چیز جدا از هم میدید، در حالی که هر دو حق بودند. تعصب و کینه او را کور کرد تا جایی که مؤمنان را کشت. او فکر میکرد برای دفاع از دین موسی عمل میکند، در حالی که در حال دشمنی با دین خدا بود.
مطلب مشابه: “حکایت کُشتن آن مرد بَر دست حکیم” از مثنوی معنوی مولانا
مطلب مشابه: حکایت بر بالینِ تربتِ یحیی از گلستان سعدی / تفسیر و نثر این حکایت
پیامهای اصلی حکایت
تعصب و کینه، انسان را کور میکند
شاه به خاطر تعصب قومی و دینی، نتوانست حقیقت را ببیند. تعصب پردهای بر چشم دل میاندازد که انسان حق را از باطل تشخیص نمیدهد.
خشم و شهوت، عقل را از کار میاندازد
مولانا میگوید: «خشم و شهوت مرد را احول کند» یعنی این صفات، روح را از حالت استقامت و تعادل خارج میکنند. آدمی که در خشم است، نمیتواند درست قضاوت کند.
غرض و منفعت شخصی، حقیقت را میپوشاند
«چون غرض آمد، هنر پوشیده شد» اگر هدف شخصی و غرضی در میان باشد، حتی بهترین استعدادها برای دیدن حقیقت از کار میافتد. قاضی رشوهگیر ظالم و مظلوم را اشتباه میگیرد.
بسیاری از اختلافات، ناشی از «احولی» خود ماست
خیلی از دعواها و اختلافات مذهبی، سیاسی و اجتماعی از این است که ما یک حقیقت را دو تا میبینیم. اگر تعصب را کنار بگذاریم، میبینیم که در اصل همه به یک حقیقت اشاره داریم.
راه درمان، شکستن یکی از دوگانگیهای کاذب است
برای رسیدن به حقیقت، باید یکی از دو چیز را که در نگاه احول جدا دیده میشوند، «شکست». منظورش کنار گذاشتن تعصب و نگاه یکسویه است تا وحدت حقیقت دیده شود.
نتیجهگیری
این حکایت مولانا، هشدار بزرگی به همه انسانهاست که مراقب تعصب، کینه، خشم و غرض خود باشند. این صفات «احول»مان میکند؛ یعنی حق را باطل و باطل را حق میبینیم. دشمنی با دیگران که شاید در مسیر حقیقت باشند، به بهانه دفاع از حقیقت خودمان، یکی از بزرگترین مصیبتهای تاریخ بشر بوده است. مولانا میگوید اول باید عیب چشم خود را درمان کنیم، بعد قضاوت کنیم.
«شیشه یک بود و به چشمش دو نمود / چون شکست او شیشه را، دیگر نبود»
اگر تعصب را بشکنی، میبینی که بسیاری از آنچه دو چیز میپنداشتی، یک چیز بوده است.
مطلب مشابه: حکایت فرستادن پادشاه رسولان به سمرقند به آوردن زرگر از مثنوی معنوی مولانا
مطلب مشابه: حکایت یکی از ملوکِ عرب رنجور بود در حالتِ پیری از گلستان سعدی










