قصه شب آموزنده برای کودکان؛ ۱۰ داستان و قصه کوتاه قشنگ

قصه شب آموزنده برای کودکان را در روزانه آماده کردهایم. قصه ها دایره لغات کودکان را گسترش می دهند و به آنها کمک می کنند تا با ساختار و قواعد زبان آشنا شوند. قصه ها کودکان را به دنیای خیال و رویا می برند و به آنها اجازه می دهند تا خلاقیت خود را به کار گیرند و صحنه ها و شخصیت های داستان را در ذهن خود تجسم کنند. کودکان از طریق قصه ها با احساسات و عواطف مختلف آشنا می شوند و یاد می گیرند که با شخصیت های داستان همذات پنداری کنند و درک بهتری از خود و دیگران پیدا کنند.
فهرست قصه شب آموزنده برای کودکان
قصه سلطان الاغ
در زمان های دور سلطانی زندگی می کرد که یک پیشگو را استخدام کرده بود تا آب و هوا را برای او پیش گویی کند .
یک روز عصر ، سلطان تصمیم می گیرد به اتفاق همسرش به ماهیگیری برود . یک رودخانه پر از ماهی در همان نزدیکیها بود . او می خواهد بهترین لباسهایش را بپوشد .
ولی قبل از هر کاری پیشگو را احضار می کتد :– « آیا باران خواهد آمد » ؟– « خیر قربان ؛ حتی یک قطره کوچک هم باران نخواهد آمد » .سلطان هم پس از شنیدن این حرف ، بهترین لباسهای خود را پوشید و به راه افتاد .
در راه یک روستایی سوار بر الاغ را دید . روستایی به او گفت : — « عالیجناب ، اگر نمی خواهید لباسهایتان خیس شود ، به سرعت به قصرتان برگردید ، چون به زودی رگباری خواهد بارید که تاکنون ندیده اید » .– « چی ؟ من یک پیشگو استخدام کرده ام و کلی سکه طلا به او می دهم که آب و هوا را برایم پیشگویی بکند . او به من اطمینان داده که حتی یک قطره کوچک هم باران نخواهد بارید » !سلطان به راهش ادامه داد . اما کمی بعد ، باران سیل آسایی شروع به با******** کرد و لباسهای سلطان خیس شد ؛ همسر سلطان هم با دیدن او زد زیر خنده ! سلطان به قصرش برگشت ؛ پیشگو را اخراج کرد و دستور داد تا آن مرد روستایی را که در راه دیده بود ، پیدا کرده و به حضورش بیاورند .
مرد روستایی را پیدا کرده و به حضورش آوردند . سلطان به او گفت : – « ای مرد روستایی ! من پیشگوی خود را اخراج کرده ام ؛ مایلم تو جای او را گرفته ، و آب و هوا را برای من پیشگویی کنی » .– « عالیجناب ، من پیشگو نیستم . من فقط به الاغم نگاه کردم . . .
وقتی قرار است باران ببارد ، گوشهای او آویزان می شوند ! هر قدر آویزان تر باشند ، نشان دهنده شدت بارش باران است . و امروز ، گوشهای او خیلی آویزان بودند » !
مطلب مشابه: قصه های کودکانه، قدیمی و خاطره انگیز ایرانی (12 قصه دلنشین دخترانه پسرانه)
مطلب مشابه: قصه صوتی کودکانه / 35 قصه دلنشین و جذاب جدید و قدیمی
صلح حیوانات

مزرعه بزرگی در كنار جنگل قرار داشت . اين مزرعه پر از مرغ و خروس بود . يك روز روباهی گرسنه تصميم گرفت با حقه ای به مزرعه برود و مرغ و خروسی شكار كند .
رفت ورفت تا به پشت نرده های مزرعه رسيد . مرغها با ديدن روباه فرار كردند و خروس هم روی شاخه درختی پريد .
روباه گفت : صدای قشنگ شما را شنيدم برای همين نزديكتر آمدم تا بهتر بشنوم ، حالا چرا بالای درخت رفتی ؟
خروس گفت : از تو می ترسم و بالای درخت احساس امنيت می كنم .
روباه گفت : مگر نشنيده ای كه سلطان حيوانات دستور داده كه از امروز به بعد هيچ حيوانی نبايد به حيوان ديگر آسيب برساند .
خروس گردنش را دراز كرد و به دور نگاه كرد
روباه پرسيد : به كجا نگاه می كنی ؟
خروس گفت : از دور حيوانی به اين سو می دود و گوشهای بزرگ و دم دراز دارد . نمی دانم سگ است يا گرگ !
روباه گفت : با اين نشانی ها كه تو می دهی ، سگ بزرگی به اينجا مي آيد و من بايد هر چه زودتر از اينجا بروم .
خروس گفت : مگر تو نگفتی كه سلطان حيوانات دستور داده كه حيوانات همديگر را اذيت نكنند ، پس چرا ناراحتی؟
روباه گفت : می ترسم كه اين سگه دستور را نشنيده باشد . ! و بعد پا به فرار گذاشت .
و بدين ترتيب خروس از دست روباه خلاص شد …!
چوپان دروغگو
روزي روزگاري پسرک چوپاني در دهاي زندگی ميکرد. او هر روز صبح گوسفندان مردم دهات را از ده به تپههاي سبز و خرم نزديک ده ميبرد تا گوسفندها علفهاي تازه بخورند.او تقريبا تمام روز را تنها بود.
يک روز حوصله او خيلي سر رفت. روز جمعه بود و او مجبور بود باز هم در کنار گوسفندان باشد. از بالاي تپه، چشمش به مردم ده افتاد که در کنار هم در وسط ده جمع شده بودند. يکدفعه قکري به ذهنش رسيد و تصميم گرفت کاري جالب بکند تا کمي تفريح کرده باشد. او فرياد کشيد: گرگ، گرگ، گرگ آمد.
مردم ده، صداي پسرک چوپان را شنيدند. آنها براي کمک به پسرکچوپان و گوسفندهايش به طرف تپه دويدند ولي وقتي با نگراني و دلهره به بالاي تپه رسيدند، پسرک را خندان ديدند، او ميخنديد و ميگفت: من سر به سر شما گذاشتم.
مردم از اين کار او ناراحت شدند و با عصبانيت به ده برگشتند.
از آن ماجرا مدتها گذشت،يک روز پسرک نشسته بود و به گذشته فکر ميکرد به ياد آن خاطره خنده دار خود افتاد و تصميم گرفت دوباره سر به سر مردم بگذارد.او بلند فرياد کشيد: گرگ آمد، گرگ آمد، کمک. ..
مردم هراسان از خانهها و مزرعه هايشان به سمت تپه دويدند ولي باز هم وقتي به تپه رسيدند پسرک را در حال خنديدن ديدند.
مردم از کار او خيلي ناراحت بودند و او را دعوا کردند. هر کسي چيزي ميگفت و از اينکه چوپان به آنها دروغ گفته بود خيلي عصباني بودند. آنها از تپه پايين آمدند و به مزرعه هايشان برگشتند.
از آن روز چند ماهي گذشت. يکي از روزها گرگ خطرناکي به نزديکي آن ده آمد و وقتي پسرک را با گوسفندان تنها ديد، بطرف گله آمد و گوسفندان را با خودش برد.
پسرک هر چه فرياد ميزد: گرگ، گرگ آمد، کمک کنيد….
ولي کسي براي کمک نيامد. مردم فکر کردند که دوباره چوپان دروغ ميگويد و ميخواهد آنها را اذيت کند.
آن روز چوپان نتيجه مهمي در زندگيش گرفت. او فهميد اگر نياز به کمک داشته باشد، مردم به او کمک خواهند کرد به شرط آنکه بدانند او راست ميگويد.
مطلب مشابه: قصه شب برای کودک 6 ساله شما (10 قصه جالب کودکانه پیش دبستانی)
مطلب مشابه: قصه های آرامبخش کودکانه (10 قصه زیبا و شیرین کودکانه 4 تا 7 ساله)
کی پنیر من و دزدید؟

نام داستان: کی پنیر من و دزدید؟
یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، گربه ای بود. گربه ای چاق و پشمالو.
اخمو و خیلی غرغرو.
گربه ی قصّه، تکّه ای پنیر داشت. خوابید و آن را در کنارش گذاشت.
خوابید و خواب مرغ و ماهی را دید. خواب شب و ماه سیاهی را دید.
وقتی که گربه پا شد. چشم های گربه وا شد. پنیر کنارش نبود. گربه دوید زود زود.
اتل مثل کلوچه. گربه دوید به کوچه. کجا رفت؟ به خانه ی موش کوچولو. داد زد و گفت: «میو، میو. خاله موشی بیا جلو. پنیر من را بردی. یک جا نشستی خوردی.»
موش، بی خیال و راحت، تو لانه بود مشغول استراحت. صدای گربه را شنید. فوری به سوی او دوید. موش کوچولو با غصّه گفت: «قسم به خورشید و ستاره و ماه، تو می کنی اشتباه.»
گربه به خاطر پنیر، موش کوچولو را کرد اسیر. رفت و به هر کس که رسید، هر کسی را تو کوچه دید، گفت که موشی دزد پنیر گربه است، برای این حالا اسیر گربه است.
موش کوچولو روانه ی کوچه شد. مسخره ی عنکبوت و مگس ها و مورچه شد. همه به موشی جان اشاره کردند. با اخم خود او را بیچاره کردند. تمام شهر قصّه با خبر شد. چشم های موشی جان قصّه تر شد.
شکر خدا، قصّه فقط یه خواب بود. خواب بدی که توی یک کتاب بود. گربه ی ما، گربه ای مهربان بود. دلش به رنگ آب و آسمان بود.
اتل متل کلوچه. فوری دوید به کوچه. تتق تتق به در زد. به خاله موشه سر زد. احوال او را پرسید. به روی موشه خندید.
گفت: «خاله جان پنیر من گم شده. پنیر من خوراک مردم شده.»
خاله موشی جان با غصّه گفت: «باید کمک کنم که پیدا شود. اخم های درهم شما وا شود. پنیر خوراک امشب تو باشد. خنده دوباره بر لب تو باشد.»
خاله موشی جان با گربه خان دویدند. به هر جا سر کشیدند. تکّه پنیر را دیدند. اخم های گربه وا شد. تکّه پنیر، خوراک آن دو تا شد.
فینگیلی و جینگیلی
در ده قشنگی دو برادر زندگی می کردند. اسم یکی از انها فینگیلی و دیگری جینگیلی بود.
فینگیلی پسر شیطون و بی ادبی بود و همیشه بقیه مردم ده را اذیت میکردو هیچکس از دست او راضی نبود.
اما برادرش که اسمش جینگیلی بود. پسر باادب و مرتبی بود هیچ وقت دروغ نمی گفت و به مردم کمک میکرد.
یک روز فینگیلی و جینگیلی به ده بالا رفتند و با بچه های انجا شروع به بازی کردند. بازی الک و دولک، طناب بازی و توپ بازی. در همین وقت فینگیلی شیطون و بلا یک لگد محکم به توپ زد و توپ به شیشه خورد و شیشه شکست. بچه ها از ترس فرار کردند و هر کس به سمتی دوید. ننه قلی از خانه بیرون امد. این طرف و ان طرف را نگاه کرد. اما کسی را ندید. ننه قلی به خانه برگشت و کنار حوض نشست. از انطرف بچه ها وقتی دیدند ننه قلی در را بست دوباره جمع شدند و شروع به بازی کردند.
ننه قلی یواش یواش در را باز کرد و صدا زد آی فینگیلی، آی جینگیلی، آی بچه ها، کی بود که زد به شیشه؟
جینگیلی گفت: من نبودم.
فینگیلی گفت: من نبودم.
ننه قلی از فینگیلی پرسید: پس کی بوده؟
فینگیلی که ترسیده بود به دروغ گفت: کار قلی بوده.
قلی با ترس جلو امد و گفت که کار او نبوده.
یکی ازبچه ها گفت: اگه کسی که این کارو کرده راستشو نگه، دیگه اونو بازی نمی دیم.
جینگیلی گفت: راست بگو همیشه، دروغگو چیزی نمیشه.
فینگیلی از حرف بچه ها پند گرفت و گریه اش در اومد. جلو رفت و گفت: ننه جان شیشه رو من شکستم. بیا بزن به دستم.
ننه قلی مهربون گفت: فینگیلی عزیزم حالا که متوجه اشتباهت شدی تو را می بخشم.
مطلب مشابه: قصه فانتزی کودکانه؛ 10 قصه با موضوعات فانتزی جالب برای کودک
مطلب مشابه: قصه شب برای کودک دبستانی [ 10 قصه کوتاه و جالب برای دانش آموزان ]
ملخک بی ادب
یکی بود یکی نبود ملخک سر به سر خانم قد قدا می گذاشت و دانه جوجه ها را می برد و می خورد قد قدا می ترسید که جوجه هایش گرسنه بمانند. روز اول که قدقدا خانم، ملخک را سر سفره غذایش دید گفت: یک دانه گندم بردارو ببر. قابلی ندارد.
ملخک یکی خورد و یکی برد تشکر هم نکرد.
روز دوم قدقدا خانم گفت: امروز هم مهمان ما باش،ولی تو که خوب می پری چرا نمی روی از مزرعه گندم برداری؟ روز سوم قدقدا به ملخک گفت: نه دیگه این دانه ها غذا برای جوجه کوجولو من است نمی ذارم هر روز بیای و دانه ببری و جوجه کوچولوها گرسنه بمونند. اما باز هم ملخک گوش نکرد و رفت سراغ جوجه ها وخواست دانه برداره که خانم قدقدا پرید که ملخک را بگیرد.
اما ملخک جستی زدو پرید روی دیوار و فرار کرد.
خانم قدقدا گفت:یه بار جستی ملخک…
فردا صبح باز هم ملخک چند بار آمد و دانه ها را برداشت و جستی زد و رفتقدقدا هم کاری نتوانست بکند ملخک به خانم قدقدامی خندید .
قدقدا خانم به او گفت؟ دو بار جستی ملخک…
قدقدا خانم نشست و نقشه ای کشید . روز بعد رفت و پشت یک جعبه قایم شد ،ملخک که دیدخبری از قدقدا نیست با خیال راحت راحت آمد و کنار جوجه ها مشغول خوردن شد. یک مرتبه قدقدا خانم پرید و ملخک را به نوکش گرفت ملخک هر چه دست و پا زد نتوانست خودش را نجات بدهد. قدقدا خانم ملخک را انداخت تو ظرف آب و گفت؟”:حالا حسابی دست و پا بزن تا بفهمی کارت اشتباه بوده جوجه ها دانه ها را خوردند و کنار سطل آب رفتند و ملخک را نگاه کردند. بعد دست و پایش را گرفتند و از آب بیرون کشیدند.
قورباغه پر حرف

خونه خاله قورباغه مهمون اومده بود.
یه مهمون قورباغه ای.
قوری قوری دختر صاحبخانه پیش مهمان آمد و با ادب سلام کرد.
مهمان از قوری قوری خوشش آمد و گفت: به به چه قورباغه ی مۆدبی بیا ببینم عزیزم تو کلاس چندمی چند سالته …
قوری قوری جواب همه سوالهای مهمان را داد.
مهمان گفت: آفرین صد آفرین عزیزکم قورقورکم …
قوری قوری گفت: من شعر هم بلدم قور قور کنم .
مهمان گفت: راست می گی بقور ببینم.
قوری قوری شروع کرد به شعر قوردن.
قور قور و قور قور….
شعرش که تمام شد مهمان با خستگی گفت: آفرین.
قوری قوری گفت: ده تا شعر دیگر هم بلدم بقورم.
مهمان کمی دستپاچه شد و گفت: خوب باشه فقط زودتر بقور.
ده تا شعرش رو هم قور قور کرد .
بعد گفت: امروز توی کلاس یک عالمه قور قور جدید یاد گرفتم.
مهمان خیلی خسته شده بود.
اما قوری قوری دیگر حواسش به این چیزها نبود و پشت سر هم قور قور می کرد.
وای قوری قوری آنقدر قور … قور… قور … کرد که مهمان بیچاره حالش قَری قوری شد
سرش گیج رفت و چشماش قاری قوری شد. جفت پا از خونه ی قوری قوری پرید
بیرون.
اما قوری قوری هنوز داشت قور … قور… قور… می کرد.
مطلب مشابه: قصه های قشنگ برای بچه ها؛ 12 داستان و قصه فوق العاده زیبا و جالب
مطلب مشابه: قصه شیرین کودکانه + مجموعه 10 داستان در مورد دوستی و دیگر موضوعات
خروس بی محل
یکی بود یکی نبود ، در یک روستای سرسبز ، مردی زندگی می کرد که خروس کوچکی داشت . وقتی شب فرا می رسید ، مرد خروس را می گرفت و در خانه مرغ هایش می گذاشت تا از چنگ روباه مکار در امان باشد .
مرد گفت : آه ، چقدر خسته ام . بهتره امشب خوابی طولانی داشته باشم . بعدش به تخت خوابش رفت و خوابید . فردای آن روز ، خروس و کوچک خیلی زود از خواب بیدار شد از خانه مرغ ها به بیرون پرید و بر روی نرده ای کنار اتاق خواب مرد نشست .
بالی به هم زد ، سینه اش را جلو آورد ، چشم هایش را بست و با تمام قدرت خواند : ” قوقولی قوقو – قوقولی قوقووووووو ”
مرد با صدای بلند خروس بیدار شده بود با عصبانیت به خروس گفت : ” از این جا برو ای خروس بی محل “. خروس وقتی عصبانیت مرد را دید تا می توانست تند تند از آن محل دور شد .
مرد که از خواب بیدار شده بود و دیگر خوابش نمی برد به خودش گفت : ” بهتر است به مزرعه ام بروم و آن جا کشاورزی کنم امان از دست این خروس ، بیشتر از این نمی توانم بخوابم ” بیلش را برداشت و به طرف مزرعه به راه افتاد .
شب بعد مرد خروس را در خانه ی خوک ها گذاشت . با خود گفت : ” خیلی خسته ام ، یک خواب طولانی خستگی من را برطرف می کند . ” خروس باز هم صبح خیلی زود از خواب بیدار شد . از خانه ی خوکها به بیرون پرید و روی نرده کنار خانه ی مرد نشست .
بالی به هم زد ، چشم هایش را بست و با صدای بلندی شروع به خواندن کرد . “قوقولی قوقوووووووو – قوقولی قوقووووووووو “
مرد باز هم با صدای خروس از خواب بیدار شد و با عصبانیت فریاد زد : ” از این جا برو ای خروس بی محل من از دست تو خواب راحتی ندارم . ” خروس هم که خیلی ترسیده بود با قدرت هر چه تمام تر فرار کرد .
مرد به تخت خواب رفت ، اما هر کاری کرد خوابش نبرد . تصمیم گرفت که به مزرعه برود و کشاورزی کند . علف های هرز را هرس کند . توت فرنگی ها را بچیند .
شب بعد خروس را در انبار علوفه گذاشت . با خودش گفت : ” خیلی خسته ام ، امشب دیگر با خیال راحت تا صبح می خوابم و از خروس بدصدا هم خبری نیست ” باز هم صبح خیلی زود خروس از خواب بیدار شد و از پنجره انبار به بیرون پرید . روی نرده کنار خانه مرد نشست ، بالی به هم زد ، چشم هایش را بست و شروع به خواندن کرد : ” قوقولی قوقوووووووو – قوقولی قوقوووووووو “
مرد که این بار خیلی عصبانی تر از قبل شده بود تصمیم گرفت خروس را بفروشد .
صبح زود خروس را به بازار برد و به کشاورزی دیگر که مرغ و خروس زیادی داشت فروخت . آن شب مرد با خیال راحت تا ظهر فردا خوابید و دیگر خروسی نبود که او را صبح زود از خواب بیدار کند .
مرد دیگر سراغ مزرعه اش نمی رفت . علف های هرز تمام مزرعه را فرا گرفته بودند . آن سال مزرعه محصول خوبی نداد و مرد به خاطر خوابیدنش هیچ سودی نبرد.
قصه جنگل سیاه
ای قصه قصه قصه نون و پنیرو پسته یک قصه ی درسته نه دست وپا شکسته
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
یکی بود یکی نبود یک روستایی بود که کنار اون جا یک دونه جنگل سیاه بود یک غول سیاه کثیف اونجا زندگی می کرد یه روز یک بچه ای به اسم بردیا رفت پنچ سیب شست و خورد وبعد رفت در خونه ی غوله رو زد غوله گفت کیه کیه در مزنه در منو محکم می زنه بردیا می گه منم منم بردیا امودم به جنگت ای غول سیاه امد که دست غوله رو بگیره و پرتش کنه یکهو دید دست غوله محکمه ونمی تونه پرتش کنه . فردا میره یک کاسه پر شیر میخوره اما باز نمی تونه غول رو شکست بده پس فردا رفت یک عالمه عسل و خوراکی های مفید خورد بعدش حسابی قوی شد وتونست تموم بچه هایی رو که غوله زندانی کرده بود ازاد کنه وخود غوله رو شکست بده
قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید
قصه آقا خرگوشه

آی قصه قصه قصه…………
یه روزآقا خرگوشه
نشسته بود یه گوشه
یک دُمِ گِرد و ریزداشت
دندونای تمیز داشت
هویج می خورد با کاهو
چشمش افتاد به آهو
با همدیگه دویدند
به جنگلی رسیدند
جنگل زیبای سبز
پر از راز و پر از رمز
پشت درخت یه صیاد
نشسته با دل شاد
به فکر کار و بار بود
منتظر شکار بود
شکار کبک و تیهو
میش وگوزن و آهو
شکارچی با یک تفنگ
گلوله زد بنگ و بنگ
آهوه از جاش پرید
خرگوشه خیلی ترسید
هردوتاشون دویدند
به خونه شون رسیدند
نفس راحت کشیدند
آهای آهای شکارچی
گلوله هات تموم شد؟
همش یه جا حروم شد؟
چیزی شکار نکردی؟
پس بهتره برگردی
برگرد برو به خونه
شکارو نکن بهونه
خرگوش و کبک وتیهو
میش وگوزن آهو
زندگی رو دوست دارن از شکارچی بیزارن
مطلب مشابه: قصه آموزنده برای کودکان لجباز (5 قصه آموزنده برای آرام کردن کودک)
مطلب مشابه: معروف ترین قصه های کودکانه جهان شامل ۱۰ داستان جذاب طولانی
فالهای سرگرمکننده روزانه
پیشنهادهای منتخب فال را متناسب با این بخش ببینید.










