قصه شب برای کودک دبستانی [ 10 قصه کوتاه و جالب برای دانش آموزان ]
![قصه شب برای کودک دبستانی [ 10 قصه کوتاه و جالب برای دانش آموزان ] 1 قصه شب برای کودک دبستانی [ 10 قصه کوتاه و جالب برای دانش آموزان ]](https://roozaneh.net/wp-content/uploads/2024/09/قصه-شب-برای-کودک-دبستانی-233.jpg)
در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه چندین قصه شب برای کودک دبستانی را برای شما دوستان قرار دادهایم. این قصههای کودکانه و زیبا مخصوص عزیزانی هستند که در خانه فرزند دبستانی دارند و میخواهند شب را راحت خوابیده و فردا با انرژی سر کلاس بروند. در ادامه با ما باشید.
فهرست موضوعات این مطلب
داستان گربه ی پشمالو
![قصه شب برای کودک دبستانی [ 10 قصه کوتاه و جالب برای دانش آموزان ] 2 داستان گربه ی پشمالو](https://roozaneh.net/wp-content/uploads/2024/09/داستان-گربه-ی-پشمالو.jpg)
در یك باغ زیبا و بزرگ ، گربه پشمالویی زندگی می كرد .
او تنها بود . همیشه با حسرت به گنجشكها كه روی درخت با هم بازی می كردند نگاه می كرد .
یكبار سعی كرد به پرندگان نزدیك شود و با آنها بازی كند ولی پرنده ها پرواز كردند و رفتند .
پیش خودش گفت : كاش من هم بال داشتم و می توانستم پرواز كنم و در آسمان با آنها بازی كنم .
دیگر از آن روز به بعد ، تنها آرزوی گربه پشمالو پرواز كردن بود .
آرزوی گربه پشمالو را فرشته ای كوچك شنید . شب به كنار گربه آمد و با عصای جادوئی خود به شانه های گربه زد .
صبح كه گربه كوچولو از خواب بیدار شد احساس كرد چیزی روی شانه هایش سنگینی می كند . وقتی دو بال قشنگ در دو طرف بدنش دید خیلی تعجب كرد ولی خوشحال شد. خواست پرواز كند ولی بلد نبود .
از آن روز به بعد گربه پشمالو روزهای زیادی تمرین كرد تا پرواز كردن را یاد گرفت البته خیلی هم زمین خورد .
روزی كه حسابی پرواز كردن را یاد گرفته بود ،در آسمان چرخی زد و روی درختی كنار پرنده ها نشست
وقتی پرنده ها متوجه این تازه وارد شدند ، از وحشت جیغ كشیدند و بر سر گربه ریختند و تا آنجا كه می توانستند به او نوك زدند . گربه كه جا خورده بود و فكر چنین روزی را نمی كرد از بالای درخت محكم به زمین خورد .
یكی از بالهایش در اثر این افتادن شكسته بود و خیلی درد می كرد.
شب شده بود ولی گربه پشمالو از درد خوابش نمی برد و مرتب ناله می كرد .
فرشته كوچولو دیگر طاقت نیاورد ، خودش را به گربه رساند .
فرشته به او گفت : هر كسی باید همانطور كه خلق شده ، زندگی كند . معلوم است كه این پرنده ها از دیدن تو وحشت می كنند و به تو آزار می رسانند . پرواز كردن كار گربه نیست . تو باید بگردی و دوستانی روی زمین برای خودت پیدا كنی .
بعد با عصای خود به بال گربه پشمالو زد و رفت.
صبح كه گربه پشمالو از خواب بیدار شد دیگر از بالها خبری نبود . اما ناراحت نشد .
یاد حرف فرشته كوچك افتاد . به راه افتاد تا دوستی مناسب برای خود پیدا كند .
به انتهای باغ رسید . خانه قشنگی در آن گوشه باغ قرار داشت . خودش را به خانه رساند و كنار پنجره نشست .
در اتاق دختر كوچكی وقتی صدای میو میوی گربه را شنید ، با خوشحالی كنار پنجره آمد . دختر كوچولو گربه را بغل كرد و گفت : گربه پشمالو دلت می خواد پیش من بمانی . من هم مثل تو تنها هستم و هم بازی ندارم . اگر پیشم بمانی هر روز شیر خوشمزه بهت می دم .
براي بچه ها قصه بگوييد. قصه گويی يكي از روش های سنتی خوب گذشته ما است.
در حال حاضر ما كتاب داستان را جايگزين قصه گفتن كرده ايم. نه اينكه كتاب داستان خوب نيست اما براي بچه ها قصه بسازيد و زندگی گذشته خودتان را در قالب قصه برای آن ها تعريف كنيد.
قصه مثل ذهن سه عنصر، كشف و پردازش و ابداع را دارد. قصه ما را به گذشته وصل مي كند و پلی است كه گذشته را به حال متصل می كند و حال را به آينده. قصه فرهنگ گذشته را منتقل می كند.
مطلب مشابه: قصه های آرامبخش کودکانه (10 قصه زیبا و شیرین کودکانه 4 تا 7 ساله)
مطلب مشابه: قصه صوتی کودکانه / 35 قصه دلنشین و جذاب جدید و قدیمی
سکه پشت پرده
![قصه شب برای کودک دبستانی [ 10 قصه کوتاه و جالب برای دانش آموزان ] 3 سکه پشت پرده](https://roozaneh.net/wp-content/uploads/2024/09/سکه-پشت-پرده.jpg)
کی می دونه می می نی الان دلش چی می خواد
یه بستنی چوبی🍦 وای دهنم آب افتاد!
آره می می نی امروز رفته تو فکر دوباره
بستنی هم می دونه می می نی پول نداره💸
آهان! چه فکری کردم تو قلکم پول💵 دارم
الان می رم سراغش پول هاش رو در می آرم
قلک جونم کجایی؟ قایم نکن خودت رو
بیا ببین می می نی چه کاری داره با تو
ای وای چی شد نگاه کن هیچی تو قلکم نیست
خالی شده اینم از بد شانسی می می نی ست
هر وقت میام سراغش پول نداره خالیه
همیشه فکر می کردم قلک من عالیه
مامان خوب ونازم که بهتر از گلایی!😍
دلم برات تنگ شده صبح تا حالا کجایی؟😎
می خوام بهت بگم که چه نازنین وخوبی!
-زود باش بگو چی می خوای؟
-یه بستنی چوبی!
مامان به من پول میدی؟ تا بخرم یه دونه
-نه نمیشه می می نی این قدر نگیر بهونه
مگه خودت تو قلک پول نداری عزیزم؟
من هم که بعضی وقت ها پول توی اون میریزم
-مامان ببین خالیه صد دفعه توش رو دیدم
یادم میاد با پول هاش ماشین باری🚚 خریدم
-آره یادم میاد که خیلی گرون خریدی💰
ارزون تر از اون هم بود گفتم: ببین ندیدی
حالا برو بازی کن با اون ماشین باری
بستنی بی بستنی وقتی که پول نداری
من به تو پول میدم باز اما یه روز دیگه
باشه باید گوش کنم هرچی مامانم میگه
برو برو گاز بده یه عالمه بار داریم
باید بریم اونا رو از مزرعه بیاریم
باید زیاد کار کنی خسته بشی بیفتی
دیگه بهت نمیدم بنزین و آب مفتی
اون چیه زیر مبله یه دونه پوله انگار
آره چه شانسی دارم میگه بیا برم دار
من می تونم با این پول یه بستنی بگیرم
دیگه با این ماشینم به مزرعه نمیرم
این پول که مال من نیست مال مامان یا باباست
افتاده از جیب هاشون شاید یه ماهه این جاست
بهتره این رو زودتر برم بدم به مامان
ماشین باری🚛 بیا زود که وقت کاره الآن
مامان بیا نگاه کن ببین چی پیدا کردم
با ماشیم براتون یه بار خوب آوردم
شیطونه گفت با این پول یه بستنی🍦 بخر زود
گوش ندادم به حرفش برای این که بد بود
-چه کار خوبی کردی صد آفرین می می نی
نتیجه ی کارت رو همین الآن می بینی
حالا که من دونستم چه قدر تو پاک و خوبی
می رم برات می گیرم یه بستنی چوبی
-چه کیفی داره به به، به آرزوم رسیدم
هیچ کس رو بهتر از این مامان جونم ندیدم
قصه ننه سوسکه
![قصه شب برای کودک دبستانی [ 10 قصه کوتاه و جالب برای دانش آموزان ] 4 قصه ننه سوسکه](https://roozaneh.net/wp-content/uploads/2024/09/قصه-ننه-سوسکه.webp)
یکی بود ،یکی نبود.یک ننه سوسکه مهربان، دلش قد آسمان.یک بچه داشت ناز و تپل،مثل یک دسته گل 💐.
خیلی دوسش داشت.هر چه که میخواست،« نه »نمیگفت.
یه روز سوسک تپلی گفت :«ننه،ننه،من آش 🍲میخوام.میپزی برام؟؟»
ننه سوسکه گفت:«می پزم برات،عزیز دلم ، دسته ی گلم»
بعد هم کاسه ای برداشت و رفت توی انبار، تا عدس ، نخود و لوبیا بیاورد.دید عدس دارد اما نخود و لوبیا ندارد.عدس را ریخت تو کاسه اش.سراغ بچه اش آمد و گفت:«ننه جان،پاشو برو در خانه ی همسایه ها، بگو اگر نخود دارید یا لوبیا قرض بدهید کمی به ما.»
تپلی قبول کرد و رفت سمت همسایه ی راست دستی که خاله مورچه بود. در زد و منتظر شد.وقتی که در باز شد،گفت:«سلام و علیکم خاله مورچه جان🐜. ننه ام سلام رساند و گفته اگر نخود دارید یا لوبیا قرض بدهید کمی به ما.»
خاله مورچه توی خانه اش نخود و لوبیا داشت اما توی دلش مهربانی نداشت. با خودش فکر کرد اگر بدهم خودم کم می آورم.این بود که گفت:« نه ندارم.تمام شده،ببخشیدم .اگر داشتم،می دادم.»بعد هم در را بست و رفت توی خونه.سوسکی تپلی راه افتاد و رفت در خانه سمت چپی ، که بی بی پینه دوز بود.در زد و گفت:«سلام به بی بی پینه دوز🐞،مزاحمم این وقت روز . امده ام قرض بگیرم ازشما اگر دارید کمی نخود یا لوبیا.»
بی بی پینه دوز توی خانه اش نخود و لوبیا داشت اما توی دلش مهربانی نداشت. با خودش فکر کرد اگر بدهم خودم کم می آورم. این بود که گفت:« نه ندارم. تمام شده،ببخشیدم . اگر که داشتم میدادم .» سوسک تپلی با دست خالی برگشت به خونه،پیش ننه سوسکه و گفت :«ننه جان،همسایه ها هم مثل ما نه نخود دارند و نه لوبیا.»
ننه سوسکه آهی کشید و گفت :«حیف شد اگرداشتند چه خوب میشد. اما عیب نداره ننه جان شُکر خدا عدس دارییم تو خونه مان .با همین عدس آشی میپزم خوشمزه🍵.»
دیگ را گذاشت رو اتش . عدس را ریخت توآبش.نمک به آن،یکم زد.به هم زد و به هم زد.
بالاخره اش پخته شد.بویش توی خونه ننه پیچید.از خانه بیرون رفت و به خانه ی همسایه رسید.ننه سوسکه یک کاسه اش کشید داد به دست بچه اش .بعد هم یک کاسه برای خودش کشید .خواست بخورد ،اما نخورد.
باخودش گفت:«ای وای،چه نامهربانم من! به فکر خودم هستم،به فکر همسایه ها نیستم.»
آنوقت کاسه آش خودش را به زمین گذاشت دو تا کاسه تمیز برداشت .🍵🍵 هر دو را پر از آش داغ کرد.کاسه ها را به دست پسرش داد و گفت:«ننه جان،سوسک تپلم،دسته گلم،پاشو این کاسه ها رو بردار وببر یپنکی را بده خاله مورچه یکی دیگرو بده خاله بی بی پینه دوزبگو قابل شما را ندارد،ببخشید که آشمان نخود و لوبیا ندارد.»
سوسک تپلی کاسه ها را گرفت و برد به در خانه ی همسایه ها داد و همان را گفت که ننه اش گفته بود.
خاله مورچه🐜 و بی بی پینه دوز🐞،کاسه های آش را گرفتند و خجالت کشیدند.توی دلشان گفتند :«چه بد کردیم!به ننه سوسکه که اینقدر مهربان است، نامهربانی کردیم.»
بعد هم آش ها را خوردند و ظرف های ان ها را پر از نخود و لوبیا کردند و فرستادند به در خانه ننه سوسکه به خودشان هم قول دادند که انبار دلشان را پر از مهربانی کنند.
مطلب مشابه: قصه کودکانه جدید و قدیمی زیبا (20 داستان برای کودک از پینوکیو تا پسری در جنگل)
مطلب مشابه: قصه برای خواب شبانه کودک (قصه شب) 15 قصه خواب زیبا برای کودک در هر سنی
قصه حرف زشت
![قصه شب برای کودک دبستانی [ 10 قصه کوتاه و جالب برای دانش آموزان ] 5 قصه حرف زشت](https://roozaneh.net/wp-content/uploads/2024/09/قصه-حرف-زشت.jpg)
– گاهی بچه ها بدون آن که معنی کلمه های زشت را بدانند آن را به کار می برند و گاهی هم به دنبال جلب توجه دیگران هستند چون می دانند آن ها نسبت به این حرف ها واکنش نشان می دهند. این داستان برای آگاهی آن ها نسبت به کلماتی است که به کار می برند. همه ی ما حرف زشت بلدیم. ولی مهمه که میدونیم نباید از اون کلمات استفاده کنیم. از اینکه بچه ها توی مدرسه حرف زشت یاد میگیرند نگران نباشید. فقط بهشون یاد بدید که به خاطر شخصیت خودشون نباید از اون کلمات استفاده کنند.
یک روز بعد از ظهر خواهر خرسو به خرسک زنگ زد و از او دعوت کرد تا با هم بازی کنند خرسو گفت : « عروسک هایت را هم با خودت بیاور تا بازی کنیم. بعد هم با هم فیلم تماشا می کنیم. » خرسک از مامانشاجازه گرفت و عروسک هایش را در کالسکه بچه گذاشت و با عجله به سمت خاله خرسو راه افتاد. خرسو دم در منتظر او بود. آخرین باری که خرسک به خانه خرسو آمد ، با هم مامان بازی کردند. این دفعه هم دنباله همان بازی را ادامه دادند. بعد از کلی مامان بازی و سر و صدا از مامان خرسو اجازه گرفتند که تا فیلم تماشا کنند. خرسو گفت: « نگاه کن این فیلم را برادرم کرایه کرده. بیا تماشا کنیم. » خرسک گفت : « باشه. » اسم فیلم مشکلات در مدرسه خرس ها بود و برای آدم بزرگ ها ساخته شده بود. فیلم درباره نوجوانان و مدرسه بود. خرسک چیزی از فیلم نفهمید. بچه هایی که در فیلم بازی می کردند ، از دست هم عصبانی و ناراحت می شدند ولی خرسک نمی دانست چرا ! آن ها سر به سر هم می گذاشتند و لباس های همدیگر را مسخره می کردند. آن ها حرف هایی می زدند که خرسک نمی فهمید. وقتی عصبانی یا ناراحت می شدند چیزهایی می گفتند که خرسک تا حالا نشنیده بود.
او فکر کرد این حرف ها چیزی شبیه « مزخرف ! » یا « لعنتی ! » اما به زبان آدم بزرگ هاست. یکی ، دو تای آن ها را با خودش تکرار کرد. به نظرش خیلی جالب بودند. بعد از فیلم خرسک و خرسو کمی دیگر با هم بازی کردند و بعد خرسک به خانه آمد. سر میز شام خرسک فیلم را برای بابا ، خرسه ، مامان و برادر خرسی تعریف کرد و گفت که چطور بچه ها در مدرسه عصبانی یا ناراحت می شدند و سر به سر هم می گذاشتند و لباس های هم دیگر را مسخره می کردند. برادر خرسی گفت : « من این فیلم رو با برادرم خرسو دیدم. از فیلم خوشت آمد ؟ فکر می کنی برای سن تو مناسب است ؟ » به خرسک برخورد و گفت : « نخیر ! خیلی هم خوشم آمد. او دستش را بلند کرد تا نشان دهد که فیلم چقدر برایش جالب بوده که دستش به لیوان خورد و لیوان افتاد و شیر روی میز ریخت. خرسک خواست بگوید « اه » ولی یکی از حرف های توی فیلم یادش افتاد و آن را تکرار کرد. مامان ، بابا خرسه و برادر خرسی ساکت شدند و با دهان باز به خواهر خرسک خیره شدند.
خرسک به فکر فرو رفت. مامان نفس زنان گفت : « چی گفتی ؟ » خرسک من منکنان گفت : « یادم رفت. » زبان بابا بند آمد و دستش با چنگال خشک شد و توی هوا ماند. مامان پرسید : « این را از کجا یاد گرفتی ؟ » خرسک گفت که این ها را در فیلم شنیده است. مامان خرسه گفت : « حرف هایی که توی فیلم شنیدی حرف های بدی هستند ، حرف هایی که هیچ خرسی نباید به زبان بیاورد. زبان ما همیشه باید زبانی دوستانه باشد. آدم های خوب هیچ وقت از این حرف ها نمی زنند و تو هم اگر می خوای آدم خوبی باشی نباید از این حرف ها بزنی. » خرسک موقع خواب از مامان خرسه عذرخواهی کرد و به او گفت که دوست دارد آدم خوبی باشد.
از کودک بپرسید :
– به نظرت خرسک کار خوبی کرد که فیلم برادر خرسو رو تماشا کرد ؟
– چرا نباید حرف بد بزنیم ؟
– تو اگر جای خرسک بودی چه می کردی ؟
به کودک بگویید :
گاهی وقت ها آدم ها حرف های بدی به هم دیگر می زنند که باعث ناراحتی هم می شوند ، اما کلی حرف های خوب هست که آدم ها می توانند به هم بزنند. اگر با بچه هایی که حرف بد می زنند برخورد کردی بهترین کار این است که از آن ها دوری کنی و بگویی که تا وقتی درست صحبت نکنید با شما دوست نمی شوم.
آپارتمان حیوانات
توی جنگل سبز یه درخت کاج بود که از همه ی درختهای جنگل بلندتر و زیباتر بود .این درخت در جایی قرار داشت که از رویشاخه هاش همه ی جنگل و درختای سر سبزش دیده می شدند.
به خاطر همین مدتها بود که به خاطر این درخت بین بعضی از حیوونای جنگل دعوا می شد . سنجاب و جغد و دارکوب و کلاغ و … همه می خواستن لونشونو روی این درخت بسازن .
بلاخره اختلاف و درگیری بین اونها بالا گرفت و کار به کلانتری کشید .پلیس جنگل تصمیم گرفت با بزرگترای جنگل مشورت کنه و راه چاره ای پیدا کنه .جلسه ی شورا برگزار شد و هر کسی نظری داد .اما در بین همه ی نظر ها، حرفی که لک لک پیر زد از همه جالبتر بود .
لک لک گفت من توی شهر آدمها دیدم که خونه هایی روی هم می سازن و بهش آپارتمان می گن .بهترین کار اینه که روی درخت کاج هم یه آپارتمان چند طبقه درست کنیم تا همه ی حیوانات درخت نشین جنگل، بتونن یه خونه روی اون درخت داشته باشن.این نظر با موافقت همه روبرو شد و قرار شد به زودی آپارتمان حیوانات در جنگل سبز ساخته بشه .
دارکوب که مهارت زیادی توی خونه ساختن، روی درختان داشت، نقشه ی آپارتمان رو کشید و به همه نشون دارد نقشش حرف نداشت .اون یه آپارتمان ده طبقه ی خیلی زیبا طراحی کرده بود .طبقه ی اول برای سنجاب ،طبقه ی دوم برای لک لک پیر، طبقه ی سوم برای جغد ،طبقه ی چهارم برای دارکوب ،طبقه ی پنجم برای کلاغ و…
قرار شد دو طبقه از آپارتمانشون رو هم برای پذیرایی از مهمونایی که به جنگل اونها مهاجرت می کنن ،خالی نگه دارن.
شنبه ،اول هفته کار ساختن آپارتمان شروع شد.دارکوب با فاصله های منظم روی درخت سوراخهای بزرگی ایجاد می کرد.بعد سنجاب وارد این سوراخها می شد و با ابزاری که داشت، اتاق بزرگی توی هر سوراخ درست می کرد.بعد نوبت کلاغ بود که وارد اتاقها بشه و خاک و زباله هارو از اونجا بیرون بریزه و تمیز کنه .وقتی اتاقها تمیز می شدند جغد مبلها و تختخوابهایی اندازه ی اونها می ساخت و لک لک اونارو توی اتاقها نصب می کرد. تا آخر هفته همه ی واحدها ساخته شدند.
بعدش همه کمک کردن و با هم در و پنجره های آپارتمانشون رو کار گذاشتند. آخر کار هم همه با هم قلمو دست گرفتند و شروع به رنگ کردن در و پنجره های آپارتمانشون کردن.
آپارتمان که تموم شد بقیه ی حیوونای جنگل برای اونها پرده های قشنگی به عنوان هدیه آوردند تا پشت پنجره هاشون نصب کنند.با نصب پرده ها ،آپارتمان درخت کاج زیباتر و زیباتر شد.
کار آپارتمان تموم شد و موقع اسباب کشی رسید هر کسی با کمک دوستاش اسباب و اثاثیه ی خودش رو توی آپارتمانش برد .اولین روزی که حیوانات وارد آپارتمانشون شدند توی جنگل یه عالمه شادی و شور برپا شده بود. نزدیک غروب که شد آپارتمان نشینها ،پنجره هاشونو باز کردن و جلوی پنجره نشستن .با این صحنه انقدر درخت کاج قشنگ شده بود که تا چند شب همه ی حیوونا می یومدن زیر درخت کاج و دور هم می نشستن و صفا می کردن. حیوونای توی آپارتمان هم از مهمونایی که اومده بودن پیش اونا شب نشینی، پذیرایی می کردن.حالا جنگل سبز یه آپارتمان قشنگ برای حیوونای کوچیکی که روی درخت زندگی می کنند،داره .اگه به جنگل سبز سر زدید از اون آپارتمان هم دیدن کنید.
مطلب مشابه: قصه کودکانه جالب و جدید ( 10 داستان برای کودک خردسال )
مطلب مشابه: قصه بلند برای خواب کودک؛ 12 داستان شیرین و زیبای کودکانه قبل خواب
قصه گنجشک فراموشکار
![قصه شب برای کودک دبستانی [ 10 قصه کوتاه و جالب برای دانش آموزان ] 6 قصه گنجشک فراموشکار](https://roozaneh.net/wp-content/uploads/2024/09/قصه-گنجشک-فراموشکار.jpg)
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.
سال ها پیش در جنگلی بزرگ و سرسبز،روی بالاترین شاخه ی بزرگ ترین و بلندترین درخت،گنجشکی زندگی می کرد.🌲🕊
گنجشک قصه ما؛ روزی تصمیم گرفتکه برای دیدن دوستش به خانه ی او برود. صبح زود به راه افتاد. از جاهای زیادی عبور کرد. اما گنجشک کوچک قصه ی ما یک مشکل داشت؛ و آن هم این بود که ” فراموش کار ” بود. او در راه متوجه شد که خانه دوستش را فراموش کرده است.🤔
او از بالای رودی عبور کرد که آن جا یک قو در حال آب تنی بود . او از قو آدرس خانه دوستش را پرسیداما قو نمی دانست.🕊
او رفت و رفت تا به یک روستا رسید .خیلی خسته شده بود . روی پشت بام خانه ای نشست تا استراحت کند. تصمیم گرفت به خانه ی خودش برگردد. ولی او آنقدر فاصله اش از خانه زیاد شده بود که راه خانه ی خودش را هم فراموش کرده بود. احساس کرد یک نفربه طرف او می آید. ترسید و به آسمان پرید .از بالا دید یه سگ به طرف او می آید .سگ به او گفت: « چی شده گنجشک کوچولو؟ »از من نترس. من پلیسه جنگلم می خواهم با تو دوست بشوم.🕊🐶
گنجشک گفت : « یعنی تو نمی خواهی مرا شکار کنی ؟ » سگ گفت : « معلوم است که نمی خواهم! کارم کمک به بقیه حیوان هاست.» گنجشک گفت : « من راه خانه ام را گم کرده ام. سگ گفت : « من به تو کمک می کنم تا راه خانه ات را پیدا کنی،سپس از گنجشک پرسید : « آیا یادت می آید که خانه ات کجا بود؟ »🕊😕
گنجشک جواب داد : در جنگل بزرگ روی درختی بسیار بزرگ . سگ گفت : « با من به جنگل بیا من به تو کمک می کنم تا آن درخت را پیدا کنی . سگ و گنجشک کوچولو باهم وارد جنگل بزرگ شدند.🕊🐶🌲
و بعد از ساعت ها تلاش و جست و جو سگ توانست خانه ی گنجشک کوچولو را پیدا کند. گنجشک کوچولو پرواز کرد و روی بالاترین شاخه رفت و نشست و به پلیس جنگل قول داد که از این به بعد، حواسش را بیشتر جمع کند تا دیگرگم نشود. و سگ مهربون هم بهش گفت همیشه یه نقشه از ادرس خونتون و با خودت داشته باش تا هر وقت مثل امروز راه و گم کردی بتونی زود خونتو پیدا کنی.
قصه بزبزک زنگوله پا
بزبزک زنگوله پا، یک سبد بافت. آن را از سقف خانه اویزان کرد و به بزغاله هایش گفت:اگر روزی من در خانه نبودم و گرگ آمد، بروید تو این سبد و طناب را بکشید.
آن روز بزبزک زنگوله پا بچه هایش را صدا کرد و گفت: مواظب خودتان باشید، خانه را تمیز کنید، ظرفها را هم بشویید. من خیلی زود برمی گردم و برایتان یک آش خوشمزه می پزم و رفت.
در خاله باز مانده بود. گرگ وارد خانه شد و گفت: *یجه ها سلام من خاله تان هستم.»
زغاله ها پیدند توی سبد. طناب را کشیدند و گفتند: خاله جان سلام مادرمان گفته بود که شعا میا
یید تا خانه را تمیز کنید و برایمان آش خوشمزه بپزید به ما هم گفته این بالا بمانیم تا مزاحم شما نباشیم.»
گرگ ناجار شد که خانه راجار و بزند و گردگیری کند، ظرف ها را بشوید، آش هم بپزد. بعد هم از خستگی روی تخت افتاد و منتظر شد که بزغاله ها پایین بیایند. اما خیلی زود خوابش برد.
بزبزک زنگوله پا از راه رسید. گرگ را دید. جارو را برداشت. با آن گرگ را زد و از خانه بیرون کرد. بزغاله ها از سبد پایین امدند.
بعد هم لاور هم نشستند، آشی را که گرگه پخته بود خوردند و خندیدند. اما بزبزک زنگوله پا، دلش برای گرگه سوخت. یک ظرف آش هم برای او کشید و پشت در گذاشت.
هدیه جشن تولد
مشکی یک مورچه ی سیاه مهربان بود. او با مورچه ی قرمزی به نام سرخک دوست بود. مشکی می خواست به جشن تولد سرخک برود اما نمی دانست چه هدیه ای برای او ببرد. پیش مادرش رفت و به او گفت: « مامان من برای سرخک چی هدیه ببرم؟»
مادرش فکری کرد و گفت: «فکر می کنم اگر یک اسباب بازی برایش ببری خیلی خوشحال شود.»
مشکی نمی دانست چه جور اسباب بازی ای برای سرخک ببرد. تا این که فکری به نظرش رسید. او به باغ رفت و یک دانه ی گُیاهِ گِرد پیدا کرد. دانه را برداشت و آن را شست و تمیز کرد. بعد با گلبرگ های گل سرخ آن را رنگ کرد. حالا او یک توپ کوچولوی قرمز رنگ داشت. مشکی توپ قرمز را به سرخک هدیه داد. سرخک از توپ قرمز خیلی خوشش آمد و از مشکی تشکر کرد. از آن روز به بعد مشکی و سرخک هر روز با هم توپ بازی می کردند و از این بازی لذّت می بردند.
کوآلای قهرمان
![قصه شب برای کودک دبستانی [ 10 قصه کوتاه و جالب برای دانش آموزان ] 7 کوآلای قهرمان](https://roozaneh.net/wp-content/uploads/2024/09/کوآلای-قهرمان.png)
یکی بود یکی نبود
توی جنگل ما کنار یک رود خانه درخت بزرگی قرار داشت که خانم کاکلی و جوجه هایش در آنجا زندگی می کردند هر چه زمان گذشت جوجه ها بزرگتر می شدند و به غذای بیشتری نیاز داشتند برای همین خانم کاکلی و آقای کاکلی با هم به دنبال غذا رفتند .
جوجه ها تنها مانده بودند یک دفعه یک پروانه قشنگ پر زد و روی شاخه ای نشست
جوجه ها که پروانه ندیده بودند از ترس سر هایشان را زیر پرهایشان کردند « مثلا پنهان شدند» .
پروانه گفت : چرا می ترسید ؟ به من می گن پروانه ,معمولا پرنده ها از دیدن من خوشحال می شوند چون من غذای آنها هستم .
جوجه ها که گرسنه بودند تلاش کردند پروانه را بگیرند و بخورند ولی پروانه بالاتر پرید .
آنها به پروانه گفتند: چقدر تو زیبا هستی و چه قشنگ می پری ، پروانه گفت: خداوند این بالهای زیبا را به من داده بعد هم پر زد بالاتر چون می ترسید پرنده ها بخورنش.
جوجه ها داشتند درباره پروانه حرف می زدند که درخت تکان خورد فوری ترسیدند وسرهاشونو لای پر هم پنهان کردند.
یک حیوان بزرگ با پنجه های قوی به درخت چسبیده بود با گوشهای پهن و بدن پشمالو خیلیم با نمک و مهربون به نظر می ر سید .
به جوجه ها گفت :
نترسید شما که غذای من نیستید.
جوجه ها گفتند : ما را چه جوری دیدی ما که قایم شدیم .
او گفت : ولی فقط شما سرتان را پنهان کردید بدنتان بیرون بود جوجه های قشنگ اسم من کوآلا است ،من نوعی خرس درختی هستم و در همسایگی شما با خانواده ام کنار کلبه زندگی میکنم .
جوجه ها گفتند : خوش به حالت می تونی همه جا بروی .
کوآلا گفت : ولی من و همه حیوانات که با ل نداریم دوست داریم مثل شما پرنده باشیم ودر آسمان آبی و زیبای خداوند پرواز کنیم خدا نعمت بزرگ پرواز کردن را به شما داده صبر کنید بزرگتر شوید ، عجله نکنید .
یک مرتبه کوآلا دید پرنده ی شکاری به سوی جوجه ها می آید
فریاد زد : خطر! کوآلا خود را روی لانه ی جوجه ها انداخت و با پنجه های خود به بالهای پرنده شکاری می زد.
پروانه خود را به خانم کاکلی رساند و گفت : مرا نخورید جوجه هایتان در خطر هستند زود بیائید . خانم کاکلی و کوآلا با کمک هم به هر زحمتی که بود پرنده ی شکاری را دور کردند .
کوآلا کمی زخمی شده بود ولی خوشحال بود که توانسته جوجه های همسایه را نجات بدهد.
خانم کاکلی از پروانه و کوآلا تشکر کرد و بعد از آن داستان شجاعت کوآلا در جنگل پیچید و همه او را کوآلای قهرمان می نا میدند .
قصه ی ما به سر رسید ، کلاغه به خونه اش نرسید😊
مطلب مشابه: قصه شیرین کودکانه + مجموعه 10 داستان در مورد دوستی و دیگر موضوعات
مطلب مشابه: قصه شب کودکانه قدیمی + داستان های آموزنده خاص برای خواب کودک
کرمولک شکمو
یکی بود یکی نبود. کرمولک ، یک کرم کوچولو بود که بر خلاف بقیه دوستانش خیلی کرم تنبلی بود و همیشه یک جایی زیر سایه لم می داد و بازی بچه های دیگر را نگاه می کرد. هر چقدر دوست هایش به او می گفتند که با آن ها بازی کند ف همیشه با خمیازه می گفت : « نه ، من خسته ام ، باید استراحت کنم ، شما بازی کنید. » مادر و پدر کرمولک خیلی نگران بودند ، چون او خیلی تپل شده بود. مادرش مدام به او می گفت : « پسرم ، قند عسلم ، خوبه کمی ورزش کنی ، گاهی وقتا نرمش کنی ، تا کمی لاغر بکنی ، خودت رو راحت بکنی. » اما کرمولک گوشش بدهکار نبود ، هر روز صبح که از خواب پا می شد تا شب که می خواست بخوابد همه اش یک گوشه ای دراز کشیده بود و هله هوله می خورد. کرمولک قصه ما ان قدر خوراکی های مختلف می خورد که دیگر دقت نمی کرد که الان دارد چه می خورد. تا این که یک روز که زیر سایه یک گل نشسته بود ، دید که باغبان مهربان وسط باغچه یک بوته کاشت که از این بوته چند دانه کوچولوی سبز آویزان بود. کرمولک بی توجه به بوته جدید به خواب بعد از ظهرش ادامه داد. روز ها می گذشت و دانه های سبز بوته جدید تبدیل به میوه های دراز و تپل قرمز رنگی شدند ه رنگ زیبای شان باغچه را هم زیبا تر کرده بود. کرمولک هم با دیدن رنگ زیبای این میوه های عجیب دلش ضعف می رفت تا یک گازی به آن ها بزند. او نمی دانست نام این میوه چیست ولی احساس می کرد باید خیلی خوش مزه باشد. از طرفی آن قدر تنبل بود که نمی توانست از بوته بالا برود و از میوه های خوش رنگ و با مزه اش بخورد. بالاخره یک شب کرمولک تصمیم گرفت وقتی قرص ماه کامل شد آرام و یواشکی کنار بوته برود و از آن میوه ها بخورد. شب که شد کرمولک آرام و بی سرو صدا از خانه بیرون رفت تا رسید به بوته. کمی به این طرف و آن طرف نگاه کرد و بعد به سختی از بوته بالا رفت ، تا این که رسید به اولین میوه زیبا. چشم هایش را بست و با خوش حالی دهانش را تا ان جا که می توانست باز کرد و یک گاز بزرگ به آن زد اما … به محض گاز زدن به آن میوه دهانش سوخت ، انگار آتش گرفته بود ، از شدت سوزش قرمز شد و شروع کرد به جیغ کشیدن. چون در خانه کرمولک باز بود ، پدر و مادرش صدایش را شنیدند و به کمکش رفتند. آن ها دیدند کرمولک یک فلفل قرمز بزرگ را گاز زده و دارد می سوزد ، مادرش برایش آب آورد ، اما کرمولک آن قدر دهانش سوخته بود که اشک چشمانش تمام نمی شد ، پدر و مادرش او را به خانه بردند. مادرش او را دوباره به تختش برد و به او گفت : « تو امشب کار بدی کردی که بی اجازه از خانه بیرون رفتی ، اگر برایت اتفاقی می افتاد من و پدرت خیلی غصه می خوردیم. » کرمولک گفت : « مامان جونم آخه من چند روزی بود میوه های این بوته را می دیدم و خیلی دلم می خواست از ان ها بخورم ، واسه همین دیگه طاقتم تمام شد. » مادر کرمولک گفت : « تو باید سوال می کردی! اگر از من یا پدرت می پرسیدی ما به تو می گفتیم که این بوته ، بوته فلفله و نباید به اون نزدیک بشی ، یادته بهت می گفتم آن قدر شکمو نباش ، کمتر هله هوله بخور و کمی ورزش کن ، اگر به حرفم گوش می دادی به درد سر نمی افتادی ، اما شکمو بودن تو باعث شد به آن قدر اذیت بشی ، ولی حالا اشکالی نداره. به جاش یاد گرفتی از این به بعد هر چیزی رو که نمی دونی ، بپرسی و در مورد کاری که می خوای بکنی خوب فکر کنی. » کرمولک کوچولو اشکها شو پاک کرد و به مادرش گفت : « مامان جونم فول می دم از این به بعد پسر خوبی باشم ف هله هوله کمتر بخورم و هر چیزی هم که نمی دونم از شما بپرسم. قول می دم از فردا ورزش کنم و دیگه شکمو نباشم. » کرمولک از فردای اون روز به قولش عمل کرد و شروع کرد به ورزش کردن ، او دیگر هله هوله نمی خورد. به جایش غذا هایی می خورد که مقوی و سالم بودند. در کنار همه این ها کرمولک لاغر شده بود و حالا که دیگر خیلی تپل نبود ، می توانست با دوستانش بازی کند.
از کودک بپرسید :
– اگر شکمو باشیم ، چه می شود ؟
– به نظر تو هله هوله سالم است ؟
– برای سالم تر غذا خوردن چه نکاتی را باید رعایت کرد ؟
به کودک بگویید :
خوردن غذا های نا سالم و هله هوله به جز این که ممکن است چاقت کند ، می تواند باعث مریضی و دل درد تو هم بشود. تازه تو می توانی با دوستانت بازی هایی مثل قایم موشک و توپ بازی کنی که خیلی بیشتر سر حالت می کند و سالم تر و شاداب تر می شوی.
مطلب مشابه: داستان کوتاه و خواندنی + 27 داستان جالب و آموزنده
مطلب مشابه: قصه شب کودک + مجموعه داستان های برای کودکان قبل از خواب










