قصه آموزنده برای کودکان لجباز (5 قصه آموزنده برای آرام کردن کودک)

در این قسمت از سایت ادبی و هنری روزانه چندین قصه آموزنده برای کودکان لجباز را برای شما دوستان آماده کرده‌ایم. این قصه‌های کوتاه و آموزنده مناسب بچه‌های شلوغی هستند که با انرژی زیادی که دارند پدر و مادر خود را کمی اذیت می‌کنند. اما شک نکنید که این قصه‌ ها را دوست داشته و به بچه آرامتری تبدیل خواهند شد. با ما باشید.

قصه آموزنده برای کودکان لجباز (5 قصه آموزنده برای آرام کردن کودک)

قصه در مورد لجبازی کودکان

روزی روزگاری در یک جنگل زیبا، مهمان دانایی وارد شد. مهمان دوست داشت همه حیوانات جنگل را بشناسد. اما با هیچ‌کدام حرفی نمی زد.

او قدم می زد و به رفتار ها و حرف های بقیه خوب دقت می کرد تا آن ها را بشناسد. همینطور که در جنگل قدم می زد، طوطی را دید که با نگرانی از او پرسید:” شما “نَه نَه” را ندیدی؟!”. مهمان با تعجب جواب داد:” “نه نه” کیه؟”.

طوطی چیزی نگفت و فورا پرواز کرد و رفت. مهمان هم به راه خودش ادامه داد. او در حال راه رفتن بود که خرگوشی با نگرانی پیشِ او دوید و گفت: “شما “نَه نَه” را ندیدی؟!”. مهمان دوباره تعجب کرد و پاسخ داد:” اصلا این “نَه نَه” کی هست؟”.

خرگوشی جوابی نداد و فورا دوید و رفت. مهمان خیلی تعجب کرده بود. او اصلا “نه نه” را نمی شناخت. به راه خودش ادامه داد تا اینکه خرسی را دید.

خرسی هم با نگرانی گفت:” ببینم شما “نَه نَه” رو این طرفا ندیدی؟!”.مهمان کاملا گیج شده بود. برای همین پرسید:” حتما “نَه نَه” مادربزرگ دانای جنگل است. درسته؟”. خرسی با نگرانی، اخم کرد و رفت. مهمان هنوز هم گیج و متعجب بود.

او با خودش می گفت:” این “نَه نَه” کیه؟ اگه مادربزرگه جنگله، چرا همه با نگرانی دنبالش میگردن؟”. این فکر ها در سرِ مهمان می چرخید که ناگهان چشمش به دوتا قناری افتاد.

هر دوی آن ها نشسته بودند. یکی از آن ها بلند بلند گریه می کرد و یکی دیگری ناراحت و غمگین بود.

مهمان به آن ها نزدیک شد و گفت:” میشه بهم بگید “نَه نَه” کیه؟”. قناری ها فورا باهم جواب دادند و گفتند:” شما “نه نه” رو دیدی؟! کجاست؟

ما بابا مامانش هستیم و خیلی نگرانشیم. دوباره به حرفمون گوش نکرده و معلوم نیست کجاست! تو رو خدا بگید پسرمون کجاست!”. مهمان تازه فهمید که “نه نه” اسم یک بچه قناریِ کوچک است که اصلا به حرف پدر و مادرش گوش نمی دهد.

مهمان گفت:” میفهمم که چقدر ناراحت و نگرانید. شما بچه تون رو خیلی دوست دارید، واسه همین نمیخواید آسیب ببینه.

بیاید باهم مثل همه حیوانات جنگل بریم و دنبالش بگردیم.”. سپس، همه باهم به راه افتادند. رفتند و رفتند تا اینکه از ته یک چاه سیاه، صدایی به گوش رسید. صدایی که می گفت: “من دیگه نمیخوام “نه نه” باشم.

من همش به مامان بابام میگم “نه”، واسه همین همیشه به دردسر میفتم. خدایا کمکم کن. دیگه به حرف بابا مامانم گوش میکنم!”.

آن ها فهمیدند که این صدا، صدای “نَه نَه” است. مهمان از بالای چاه داد زد و گفت:” تو که پرواز بلدی، پر بزن و بیا بالای چاه!”. نَه نَه گفت:” به حرف مامانم گوش نکردم و جای بدی رفتم. واسه همین هر دوتا بال‌هام آسیب دیده و نمیتونم پرواز کنم!”.

بعد مهمان سطلی پیدا کرد و آن را به یک طناب بست. سطل را به داخل چاه انداخت. نه نه داخل سطل نشست و همه باهم او را از چاه سیاه نجات دادند.

“نه نه” همه جای بدنش آسیب دیده بود. او از اینکه همیشه لجبازی کرده بود و به حرف پدر و مادرش گوش نمی کرد خیلی پشیمان بود.

نه نه سرش را پایین انداخت و گفت:” شما اگه بهم میگید کاری نکن، برای اینه که من به دردسر نیفتم. من داخل این چاه فکر کردم و تصمیم گرفتم از این به بعد به حرفای شما که خیلی دوسم دارین گوش کنم!”. سپس، مهمان دانا گفت:” آفرین عزیزم! نه گفتن خیلی بدم نیست. اما اگه بهمون آسیبی وارد شه، اصلا خوب نیست!”.

مطلب مشابه: قصه شب برای کودک دبستانی [ 10 قصه کوتاه و جالب برای دانش آموزان ]

مطلب مشابه: قصه های شیرین دخترانه؛ 10 قصه دلنشین و زیبا برای فرزند دختر

داستان آموزنده جوجه اردک زشت

داستان آموزنده جوجه اردک زشت

روزی روزگاری توی یه جنگل سرسبز و زیبا، یه جوجه اردک زندگی می کرد.

جوجه اردک هرروز همراه مامان اردک و بابا اردک و خواهر و برادرش کنار برکه می رفت و روی آب برکه شنا می کرد .

یه روز آفتابی و تعطیل یه اتفاق عجیبی توی برکه افتاد .

آدمهای زیادی کنار برکه اومده بودند تا گردش و تفریح کنند .

اون روز جوجه اردک مثل هرروز همراه مامان اردک و بابا اردک و خواهر و برادرش روی آب برکه شنا می کرد ناگهان یه چیز بزرگ نزدیک جوجه اردک افتاد .

جوجه اردک با تعجب نگاه کرد . بعد صدای یه پسربچه رو شنید

(( آهای جوجه اردک! توپمو بیار))

اما جوجه اردک که از توپ خوشش اومده بود به در خواست پسر بچه اهمیت نداد و مشغول توپ بازی شد .

در همین موقع مامان اردک و بابا اردک و خواهر و برادر جوجه اردک متوجه توپ بازی کردن جوجه اردک شدند.

بابا اردک گفت (( پسرم ! توپو به صاحبش پس بده ))

مامان اردک گفت (( بابا اردک راست میگه . توپو پس بده ))

اما جوجه اردک اهمیت نداد و مشغول توپ بازی شد.

پسربچه گفت (( جوجه اردک! لجبازی نکن .توپمو پس بده ))

جوجه اردک جواب داد (( نمیخوام . میخوام توپ بازی کنم ))

ناگهان نوک جوجه اردک به توپ خورد و توپ سوراخ شد ، باد توپ خالی شد و توپ کوچیک شد.

جوجه اردک و پسربچه هردو ناراحت شدند .

بابا اردک گفت (( پسرم! برو عذرخواهی کن. ))

جوجه اردک توپ کوچولو رو به دست پسر بچه داد و گفت (( ببخشید ))

پسر بچه گفت (( حالا چیکار کنم ؟! من فقط همین یه دونه توپو داشتم ))

بعد شروع کرد به گریه کردن. جوجه اردک با دیدن گریه ی پسربچه ، گریه کرد.

در همین موقع گریه پسربچه قطع شد و گفت (( جوجه اردک! تو هم بلدی گریه کنی ! باشه . بخشیدم . الان به بابام میگم یه توپ دیگه بخره و باهم بازی کنیم ))

پسربچه همین کار رو کرد و بعد از مدتی که توپ جدید خریده شد ، با جوجه اردک مشغول توپ بازی شد.

جوجه اردک هم به خودش قول داد دیگه لجبازی نکنه و دل کسی رو نشکنه .

مطلب مشابه: قصه های آموزنده از مرزبان نامه [ 13 داستان جالب برای نوجوانان ]

مطلب مشابه: قصه کوتاه کودکانه جدید شاد و غمگین (7 قصه جالب و زیبا)

قصه کوتاه پسر لجباز و کیف

قصه کوتاه پسر لجباز و کیف

يكی بود يكی نبود، زير گنبد كبود، داستان قصه ما شروع شد.پارسا اسم پسربچه ی داستان ماست. يک ‌روز پارسا با مادرش مي‌خواست برود خانه پدربزرگش. پارسا مثل هميشه گفت: «مادر مي‌توانم چند‌تا اسباب‌بازي با خودم بياورم؟» مادر گفت: «باشد.»

پارسا يك كيف بزرگ داشت كه توی آن يك عالمه وسيله جا می‌شد. آن‌را برداشت و توی آن خرس بزرگش را گذاشت. كاميون بزرگش را هم گذاشت و توپ و خيلی چيزهای بزرگ ديگر…

مادر پارسا وقتی كيف بزرگ و سنگین پارسا را ديد گفت: «وای پارسا تو نمی‌تواني اين كيف سنگين را بياوری.»

پارسا گفت: «مادر من مي‌توانم كيفم را بياورم.» مادر با پارسا بحث كرد اما پارسا زیر بار نرفت.

مادر تصميمش را گرفت و به پارسا گفت: پس كيف را بايد خودت بياوری.

چند قدم كه از خانه دور شدند پارسا خسته شد اما نتوانست به مادرش بگويد، چون مادرش در خانه به پارسا گفته بود كه كيف را بايد خودش بياورد.

پارسا زبانش بند آمده بود اما كيف را تا خانه پدربزرگش آورد. وقتي به خانه پدربزرگ رسيدند پارسا به مادرش گفت: «مادر تو راست مي‌گفتي من از اين به بعد وسيله‌هاي كوچک را مي‌آورم.» مادر دستی بر سر او كشيد و او را بوسيد.

لباس زمستونی جیرجیرک

لباس زمستونی جیرجیرک

زمستان آمده بود، همه جا سرد بود. پینه دوز خانم توی خانه اش نشسته بود و لباس می‌دوخت. یک عالم لباس، پارچه و کاموا داشت که باید زود آنها را می‌دوخت، می‌بافت و به صاحبانش می‌داد. خیلی از حیوان ها پارچه های رنگارنگ کلفت آورده بودند تا پینه دوز خانم برای آنها لباس گرم بدوزد. لباس ها کلفت و زمستانی بود.

پینه دوز خانم مشغول دوخت و دوز بود که صدایی آمد.

جیرجی خانم همسایه اش بود. پینه دوز خانم در را باز کرد و گفت: «خوش آمدی جیرجیرک خانم. بفرما تو»

جیرجیرک خانم با یک بقچه که زیر بغلش بود، وارد اتاق شد. آنها کمی با هم سلام و احوال پرسی کردند. کمی از این طرف و آن طرف حرف زدند. بعد جیرجیرک خانم بقچه اش را باز کرد و گفت: «پینه دوز خانم! برایم یک لباس بدوز! یک لباس خوب و قشنگ بدوز!»

پینه دوز خانم به پارچه ای که جیرجیرک خانم آورده بود، با تعجب نگاه کرد و گفت: «با این پارچه؟»

جیرجیرک خانم پرسید: «مگه عیبی داره؟ رنگش بَد ه؟ جنسش بد ه؟»

پینه دوز خانم سرش را تکان داد و گفت: «نه! رنگش خوبه. جنسشم خوبه، اما نازک و خنکه. مال تابستونه.»

پارچه ای که جیرجیرک خانم آورده بود خیلی نازک بود. مناسب زمستان نبود. پینه دوز خانم گفت: «اگر در زمستان این لباس نازک را بپوشی سرما می خوری! مریض می‌شی!»

جیرجیرک خانم کمی ناراحت شد. دلگیر شد. کمی جیرجیر کرد و گفت: «پینه دوز خانم تو فقط بدوز! پوشیدنش با من» بعد هم خداحافظی کرد و رفت. بعد از چند روز لباس جیرجیرک خانم آماده شد. خود پینه دوز خانم رفت و لباس را به جیرجی تحویل داد.

همان شب پینه دوز خانم منتظر آواز جیرجیرک خانم بود. چون هر شب جیرجیرک خانم از خانه اش بیرون می‌آمد و جیرجیر آواز می خواند. او هر چقدر منتظر شد، صدای جیرجیر نیامد. شب بعد هم جیرجیرک خانم، آواز نخواند.

پینه دوز خانم دلواپس شد. صبح روز بعد پالتوی کلفتش را پوشید. شال و کلاه کرد و رفت به خانه جیرجیرک خانم. وقتی رسید دید که جیرجیرک خانم توی رختخواب خوابیده است. جیرجیرک خانم عطسه ای کرد و گفت: «پینه دوز خانم کاش حرفت را گوش کرده بودم. لباسم نازک بود. هوا سرد بود. به همین خاطر سرما خوردم. مریض شدم.»

پینه دوز خانم خندید و گفت: «باز خوب شد که زود فهمیدی وگرنه ممکن بود بدتر بشه. چون برف و سرما هنوز تو راهه.» بعد پینه دوز خانم قول داد که همان شب یک پالتو گرم و ضخیم برای جیر جیرک خانم بدوزد و برایش بیاورد. جیرجیرک خانم هم قول داد که قشنگ ترین آوازش را برای پینه دوز خانم بخواند.

مطلب مشابه: قصه های کودکانه برای خواب [ 6 داستان جدید کودکانه قشنگ ]

مطلب مشابه: قصه های آرامبخش کودکانه (10 قصه زیبا و شیرین کودکانه 4 تا 7 ساله)

حکیم و دختر لجباز

حکیم و دختر لجباز

در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می‌افتد و استخوان لگنش از جایش در می‌رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به او بزند. هر چه به دختر می‌گویند حکیم ها بخاطر شغل و طبابتی که می‌کنند محرم بیمارانشان هستند، اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به لگنش بزند. به ناچار دختر هر روز ضعیف تر و ناتوان‌تر می‌شود تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق می‌گوید: «به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به لگن دخترتان او را مداوا کنم.» پدر دختر با خوشحالی زیاد قبول می‌کند و به حکیم می‌گوید: «شرط شما چیست؟»

حکیم می‌گوید: «برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم. شرط من این هست که بعد از جا انداختن لگن دخترت، گاو متعلق به خودم شود؟» پدر دختر با جان و دل قبول می‌کند و با کمک دوستان و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی می‌خرد و گاو را به خانه حکیم می‌برد. حکیم به پدر دختر می‌گوید: «دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید.»

پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری می‌کند. از آنطرف حکیم به شاگردانش دستور می‌دهد که تا دو روز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند. شاگردان همه تعجب می‌کنند و می‌گویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد. حکیم تاکید می‌کند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود.

دو روز می‌گذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف می‌شود. خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم می‌آورد. حکیم به پدر دختر دستور می‌دهد دخترش را بر روی گاو سوار کند. همه متعجب می‌شوند، چاره ای نمی‌بینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند. بنابراین دختر را بر روی گاو سوار می‌کنند. حکیم سپس دستور می‌دهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند؟ همه دستورات مو به مو اجرا می‌شود، حال حکیم به شاگردانش دستور می‌دهد برای گاو کاه و علف بیاورند.

گاو با حرص و ولع شروع می‌کند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر می‌شود، حکیم به شاگردانش دستور می‌دهد که برای گاو آب بیاورند؟ شاگردان برای گاو آب می‌ریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم می‌شود و پاهای دختر هر لحطه تنگ و کشیده تر می‌شود دختر از درد جیغ می‌کشد. حکیم کمی نمک به آب اضاف می‌کند گاو با عطش بسیار آب می‌نوشد. حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده می‌شود.

جمعیت فریاد شادی سر می‌دهند. دختر از درد غش می‌کند و بیهوش می‌شود. حکیم دستور می‌دهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند. یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری می‌شود و گاو بزرگ متعلق به حکیم می‌شود. آن حکیم ابوعلی سینا بوده است.

مطلب مشابه: قصه شیرین کودکانه + مجموعه 10 داستان در مورد دوستی و دیگر موضوعات

مطلب مشابه: قصه تصویری برای کودک؛ 7 قصه ویدیویی زیبا و قشنگ برای کودکان

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.