قصه شب برای کودک 6 ساله شما (10 قصه جالب کودکانه پیش دبستانی)

قصه شب برای کودک 6 ساله شما (10 قصه جالب کودکانه پیش دبستانی)

در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه چندین قصه شب برای کودک 6 ساله (پیش دبستانی و کلاس اول) را برای شما دوستان قرار داده‌ایم. این قصه‌های کودکانه و زیبا مخصوص عزیزانی هستند که در خانه فرزند کوچک دارند و می‌خواهند شب را راحت خوابیده و فردا با انرژی باشند. در ادامه با ما باشید.

دانه‌ها می‌رویند

صبح روز جمعه بود. آفتاب همه جا را روشن کرده بود. فرهاد کنار باغچه نشسته بود. چیزی را در خاک پنهان می‌کرد. فرشته پیش او آمد و پرسید: «فرهاد، چه چیزی را در خاک پنهان می‌کردی؟»

فرهاد گفت: «اگر گفتی!»

فرشته گفت: «فهمیدم. یک گنج. تو دیشب یک عالم پول پیدا کرده‌ای. امروز آن‌ها را در زمین پنهان کردی. وقتی که دزدها آمدند و رفتند آن‌ها را بیرون می‌آوری. بگذار من هم پول‌هایت را ببینم.»

فرهاد گفت: «نه، فرشته، درست جواب ندادی. این چیزها که تو گفتی فقط توی قصه‌ها اتفاق می‌افتد. من پولی ندارم که زیر خاک پنهان کنم.»

فرشته گفت: «بگذار فکر کنم. فهمیدم. تو یک دانه لوبیا کاشتی. مثل قصه‌ی جَک و دانه‌ی لوبیا. فردا صبح یک درخت خیلی بزرگ از زمین سبز می‌شود، تو از آن درخت بالا می‌روی، در آنجا هفت خُم پر از پول گذاشته‌اند، یک دیو هم آنجاست. تو دیو را می‌کشی و پول‌ها را برمی‌داری. بگذار من هم با تو بیایم.»

فرهاد خندید و گفت: «نه، فرشته. گفتم که این چیزها فقط توی قصه‌ها اتفاق می‌افتد.»

فرشته گفت: «من دیگر چیزی نمی‌دانم. خودت بگو که داشتی چه چیزی را در زمین پنهان می‌کردی؟»

فرهاد گفت: «یک دانه لوبیا. ولی نه لوبیایی مثل لوبیای جَک، یک لوبیای معمولی. حالا نگاه کن، چند دانه‌ی دیگر هم در زمین می‌کارم. هر روز به آن‌ها آب می‌دهم بعد از چند روز از هر دانه‌ی لوبیا یک بوته‌ی لوبیا سبز می‌شود. به بوته‌ها هم آب می‌دهم. بوته‌ها توی آفتاب بزرگ و بزرگ‌تر می‌شوند. گل می‌دهند، گل‌های خیلی قشنگ! بعد گل‌ها کم‌کم پژمرده می‌شوند و می‌ریزند. به جای گل‌ها غلاف‌های سبزی روی بوته‌ها پیدا می‌شوند. این غلاف‌ها بزرگ می‌شوند بعد هم کم‌کم خشک می‌شوند. توی هر غلاف چندتا دانه‌ی لوبیاست.»

فرشته گفت: «فقط دانه‌های لوبیا را وقتی که می‌کاریم سبز می‌شوند؟»

فرهاد گفت: «نه. همه‌ی دانه‌ها اگر زیر خاک بروند و آب و نور آفتاب به آن‌ها برسد، سبز می‌شوند. بعضی از دانه‌ها مثل لوبیا و گندم و جو و چیزهای دیگر، را ما می‌کاریم. بعضی از دانه‌ها هم خودشان از بوته یا درخت می‌افتند و در خاک فرو می‌روند و سبز می‌شوند. بعضی از دانه‌ها را باد از بوته جدا می‌کند و آن‌ها را به جای دوری می‌برد. آنجا دانه‌ها در خاک می‌افتند و سبز می‌شوند.»

فرشته گفت: «فقط بوته‌ها از دانه می‌رویند؟»

فرهاد گفت: «نه. درخت‌های بزرگ هم از دانه می‌رویند.»

فرشته گفت: «از یک دانه‌ی کوچک؟»

فرهاد گفت: «بله، از یک دانه‌ی کوچک.»

فرشته گفت: «فرهاد، خیلی خوب است که آدم دانه‌ی کوچکی را در زمین بکارد و بوته یا درختی از آن بروید. بگذار من هم به تو کمک کنم. می‌خواهم ببینم که چطور از این دانه‌های لوبیا بوته‌ی لوبیا بیرون می‌آید.»

فرهاد گفت: «خیلی خوب. کمک کن.»

آن وقت فرهاد و فرشته دانه‌های لوبیا را در زمین کاشتند.

من چند روز پیش به خانه‌ی آن‌ها رفتم. بوته‌های لوبیا از خاک بیرون آمده بودند. کوچک و سبز و قشنگ بودند. فرشته به آن‌ها نگاه می‌کرد. انتظار روزهایی را می‌کشید که آن‌ها گل کنند و لوبیا بدهند.

مطلب مشابه: قصه فانتزی کودکانه؛ 10 قصه با موضوعات فانتزی جالب برای کودک

مطلب مشابه: قصه‌های کودکانه هری پاتر (4 داستان دلنشین Harry Potter برای کودک)

آجر گُلی

آجر گُلی

دور باغ قشنگی، یک دیوار آجری قشنگ کشیده بودند، این دیوار از صدها آجر درست شده بود. آجرهای دیوار همه زرد بودند. فقط یکی از آن‌ها کمی قرمز رنگ بود. برای همین بود که آجرهای دیگر اسم این آجر را گذاشته بودند آجر گُلی.

آجرها می‌توانستند باغ قشنگ را تماشا کنند. می‌توانستند خیابان قشنگی را که کنار آن باغ بود تماشا کنند. هر روز صبح و عصر پرنده‌ها می‌آمدند روی دیوار می‌نشستند برای آجرها آواز می‌خواندند. بعضی از شاخه‌های درخت‌های باغ روی دیوار می‌خوابیدند، این شاخه‌ها گل می‌دادند، برگ‌ها و گل‌های آن‌ها دیوار را قشنگ‌تر می‌کرد. همه‌ی آجرهای دیوار خوشحال بودند، از صدای پرنده‌ها خوششان می‌آمد، از بوی گل‌ها خوششان می‌آمد، خوشحال بودند که همه باهم توانسته‌اند دیواری به این قشنگی درست کنند.

ولی آجر گلی خوشحال نبود. از صبح تا عصر اخم می‌کرد و می‌گفت: «چه فایده‌ای دارد که من همیشه اینجا بمانم؟ اینجا هیچ کس به من نگاه نمی‌کند. من میان این همه آجر پیدا نیستم. من می‌خواهم تنها باشم تا همه فقط به من نگاه کنند.» آجرهای دیگر دلشان نمی‌خواست که آجر گلی اوقاتش تلخ باشد. با او شوخی می‌کردند و می‌خندیدند ولی آجر گلی اصلاً نمی‌خندید.

عاقبت یک روز آجر گلی با خودش گفت: «من از اینجا می‌روم. به جایی می‌روم که تنها باشم، به جایی می‌روم که همه مرا ببینند و از من تعریف کنند.» آن وقت از جایش افتاد پایین، خواست به راه بیفتد و برود، یکی از آجرها فریاد زد: «آجر گلی، کجا می‌روی؟ برگرد سر جایت. ببین، حالا که تو پایین افتاده‌ای دیوار سوراخ شده است.» ولی آجر گلی به حرف دوستش گوش نداد. به راه افتاد و رفت.

آجر گلی رفت و رفت، به باغ دیگری رسید، توی باغ رفت. دختر کوچولویی کنار یک باغچه ایستاده بود گل‌های باغچه را نگاه می‌کرد. آجر گلی به دختر سلام کرد و گفت: «ببین چه آجر خوبی هستم! نمی‌خواهی با من برای باغچه‌ات لبه درست کنی؟» دختر آجر گلی را برداشت، به آن نگاه کرد و گفت: «بله، تو آجر خوبی هستی ولی به درد من نمی‌خوری. با یک آجر که نمی‌توانم برای باغچه‌ام لبه درست کنم. برای ساختن لبه‌ی باغچه سی چهل تا آجر لازم دارم.» آن وقت آجر گلی را روی زمین گذاشت.

آجر گلی باز به راه افتاد رفت و رفت به باغ دیگری رسید. توی باغ رفت. باغبانی داشت برای باغش نرده درست می‌کرد. آجر گلی به باغبان سلام کرد و گفت: «ببین چه آجر خوبی هستم! نمی‌خواهی نرده‌ات را با من درست کنی؟» باغبان آجر گلی را برداشت به آن نگاه کرد و گفت: «بله، تو آجر خوبی هستی ولی به درد من نمی‌خوری. با یک آجر که نمی‌توانم نرده درست کنم. برای ساختن نرده، اگر کنار هر چوب هم دو سه تا آجر بگذارم، پنجاه شصت تا آجر لازم دارم.» آن وقت آجر گلی را روی زمین گذاشت.

آجر گلی باز به راه افتاد رفت و رفت به مزرعه‌ای رسید. توی مزرعه رفت. دهقانی داشت با چوب یک انبار می‌ساخت. آجر گلی به دهقان سلام کرد و گفت: «ببین چه آجر خوبی هستم! نمی‌خواهی انبارت را با من بسازی؟» دهقان آجر گلی را برداشت، به آن نگاه کرد و گفت: «بله، تو آجر خوبی هستی ولی به درد من نمی‌خوری. با یک آجر که نمی‌توانم انبار بسازم. برای ساختن انبار صدها آجر لازم دارم.» آن وقت آجر گلی را روی زمین گذاشت.

آجر گلی روی زمین نشست. اوقاتش خیلی تلخ شده بود. هیچ کس او را نمی‌خواست همه به او می‌گفتند: «یک آجر به درد ما نمی‌خورد. ما سی چهل تا آجر لازم داریم. ما صدها آجر لازم داریم.» ولی آجر گلی که یکی بیشتر نبود. یک دفعه چیزی به یادش آمد، توی دنیا یک جا بود که او را می‌خواستند، توی یک دیوار. همان دیواری که آجر گلی از آنجا بیرون آمده بود.

آجر گلی دوید و پای همان دیوار برگشت، آجرهایی که توی دیوار کنار آجر گلی بودند شل شده بودند، دیوار داشت خراب می‌شد، آجر گلی کاری نمی‌توانست بکند، پای دیوار نشست و گریه کرد.

در این وقت صاحب باغ پای همان دیوار آمد، آجر گلی را دید، آن را برداشت و سر جایش گذاشت.

دیوار دوباره درست شد. آجر گلی توی دیوار نشسته بود. دیگر اوقاتش تلخ نبود خوشحال بود، از صدای پرندگان خوشش می‌آمد، از بوی گل‌ها خوشش می‌آمد، خوشحال بود که او و آجرهای دیگر توانسته‌اند دیواری به این قشنگی درست کنند.

پری چشم آبی و پیشی کوچولو

پری چشم آبی و پیشی کوچولو

روزی بود، روزگاری بود. در جایی دور جنگل خیلی خیلی بزرگی بود. این جنگل پر بود از درخت‌های سبز و قشنگ و حیوان‌های کوچک و بزرگ. در این جنگل چند تا پری هم زندگی می‌کردند. همه‌ی پری‌ها قشنگ بودند و بال‌های زیبایی مثل بال پروانه داشتند. ولی یک پری کوچک بود که از همه‌ی پری‌ها قشنگ‌تر بود. این پری چشم‌های آبی زیبایی داشت برای همین بود که همه او را پری چشم آبی صدا می‌زدند. پری چشم آبی از صبح تا شب توی جنگل می‌گشت، زیر درخت‌ها می‌نشست و با حیوان‌های کوچک جنگل بازی می‌کرد. حیوان‌های جنگل پری چشم آبی را خیلی دوست می‌داشتند.

غروب بود جنگل کم‌کم تاریک می‌شد. پری چشم آبی زیر درختی نشسته بود صدای میومیویی شنید. نگاه کرد. گربه‌ی سیاهی دید که به طرف او می‌آمد. اسم این گربه مشکی بود. مشکی با پری چشم آبی دوست بود.

پری چشم آبی دید که مشکی ناراحت است، پرسید: «مشکی، چه شده است؟ چرا این قدر میومیو می‌کنی؟»

مشکی گفت: «پیشی کوچولو، بچه‌ی گربه‌ی بزرگ جنگل، از صبح تا حالا گم شده است. مادرش خیلی ناراحت است من همه جا را گشتم ولی او را پیدا نکردم. کم‌کم دارد شب می‌شود نمی‌دانم چه بکنم.»

پری چشم آبی گفت: «حتماً سگی به دنبال پیشی کوچولو دویده است. پیشی کوچولو ترسیده است به بالای درختی رفته است. حالا می‌ترسد از آن درخت پایین بیاید.»

مشکی گفت: «حتماً همین طور شده است. ولی من که نمی‌توانم از همه‌ی درخت‌های جنگل بالا بروم. راستی، پری چشم آبی تو بال داری بیا و بالای درخت‌های جنگل پرواز کن ببین می‌توانی پیشی کوچولو را پیدا کنی؟»

حرف مشکی تمام شد. به پری چشم آبی نگاه کرد تا ببیند که خواهش او را قبول می‌کند یا نه. ناگهان دید که پری چشم آبی سرش را پایین انداخته است و دارد گریه می‌کند. مشکی تعجب کرد. کنار پری چشم آبی نشست و پرسید: «پری عزیزم، چه شده است؟ چرا گریه می‌کنی؟»

پری چشم آبی سرش را بلند کرد و گفت: «آخر تو نمی‌دانی. من بال دارم ولی نمی‌توانم پرواز کنم. می‌ترسم پرواز کنم. خیلی سعی کرده‌ام، خیلی سعی کرده‌ام که مثل پری‌های دیگر پرواز کنم ولی هیچ وقت نتوانسته‌ام. من از پرواز کردن می‌ترسم.»

مشکی دلش برای پری چشم آبی سوخت و گفت: «پری عزیزم، غصه نخور. تو همین جا بنشین. من می‌روم و پیشی کوچولو را پیدا می‌کنم بعد برمی‌گردم. آن وقت دوتایی می‌نشینیم و فکر می‌کنیم که چه کار کنیم تا تو بتوانی پرواز کنی.» آن وقت مشکی به راه افتاد و رفت.

هنوز دو سه دقیقه از رفتن مشکی نگذشته بود که پری چشم آبی صدایی شنید خوب گوش داد. صدا صدای بچه گربه‌ای بود که می‌ترسید. پری چشم آبی به درختی که کنار آن نشسته بود نگاه کرد درخت بزرگی بود. پری چشم آبی در بالای این درخت پیشی کوچولو را دید. پیشی کوچولو روی یکی از شاخه‌های درخت نشسته بود. روی شاخه‌ی دیگر درخت هم یک جغد نشسته بود، یک جغد بزرگ. جغد نگاهش را به پیشی کوچولو دوخته بود. پیشی کوچولو می‌ترسید، میومیو می‌کرد، می‌خواست فرار کند ولی نمی‌توانست.

پری چشم آبی با خودش گفت: «باید فکری بکنم. همین حالا جغد پیشی کوچولو را می‌گیرد.» یادش رفت که می‌ترسد پرواز کند ناگهان بال‌هایش را به هم زد و پرید بالای درخت رفت. جغد می‌خواست روی سر پیشی کوچولو بپرد اما همان وقت پری چشم آبی پیشی کوچولو را در بغلش گرفت، پرید و از درخت دور شد.

پری چشم آبی خوشحال بود که پیشی کوچولو را نجات داده است. پرواز می‌کرد و می‌خندید. یک دفعه به یادش آمد که دارد پرواز می‌کند و اصلاً نمی‌ترسد. تعجب کرد بازهم پرواز کرد، بازهم دید که نمی‌ترسد خیلی خوشحال شد.

پری چشم آبی همان طور که پیشی کوچولو را در بغل گرفته بود دور تا دور جنگل پرواز کرد. هر دو خوشحال بودند. عاقبت زیر درختی مشکی را دیدند. مشکی هنوز داشت دنبال پیشی کوچولو می‌گشت. پری چشم آبی از آسمان پایین آمد و پیشی کوچولو را جلو پای مشکی، روی زمین گذاشت.

آن وقت پری چشم آبی همه چیز را برای مشکی تعریف کرد. هر سه باهم خندیدند و رقصیدند بعد هم پری چشم آبی پرواز کرد و رفت که روی شاخه‌ی درختی بخوابد. مشکی هم پیشی کوچولو را پیش مادرش، گربه‌ی بزرگ جنگل برد.

مطلب مشابه: قصه کودکانه شاهنامه (10 داستان معروف شاهنامه برای کودکان)

مطلب مشابه: قصه کودکانه مناسب بچه‌های 4 تا 6 سال با 12 داستان زیبا

قصه کودکانه یک عروسک برای فرزانه

قصه کودکانه یک عروسک برای فرزانه

روز آخر سال بود. مادر هما می‌خواست برای خرید از خانه بیرون برود. هما گفت: «مادر، اجازه می‌دهید که من هم با شما بیایم؟ من می‌خواهم با پول‌هایی که دارم خرید کنم.» مادر گفت: «هما، می‌خواهی چه بخری؟» هما گفت: «یک اسباب بازی.» مادر گفت: «برای کی؟» هما گفت: «معلوم است، برای خودم.» مادر گفت: «من خیال کردم که می‌خواهی برای کسی عیدی بخری.» هما گفت: «نه، مادر. چه فایده دارد که با پولم برای دیگری چیز بخرم؟» مادر گفت: «هما جان، وقتی که من و پدرت برای تو عیدی می‌خریم خوشحال می‌شوی؟» هما گفت: «بله، مادر جان.» مادر گفت: «ما هم که به تو عیدی می‌دهیم خوشحال می‌شویم. عیدی دادن هم به اندازه‌ی عیدی گرفتن آدم را خوشحال می‌کند.»

هما مدتی مادر را نگاه کرد بعد گفت: «مادر، من دلم نمی‌خواهد برای کسی عیدی بخرم. اجازه می‌دهید که با پولم برای خودم اسباب بازی بخرم؟» مادر گفت: «البته. این پول مال خود توست. با آن می‌توانی هرچه دلت می‌خواهد بخری. برو، پالتو و کفش‌هایت را بپوش و بیا تا برویم بیرون.»

هما و مادر از خانه بیرون آمدند. فرزانه جلو خانه‌ی خودشان ایستاده بود. فرزانه دوست هما بود. فرزانه به هما و مادر سلام کرد. پدر فرزانه راننده‌ی تاکسی بود. مادرش در یک خیاطی کار می‌کرد. فرزانه و مادر بزرگش روزها در خانه تنها بودند.

هما گفت: «مادر، اجازه می‌دهید که فرزانه هم با ما بیاید؟» مادر گفت: «بله. اگر مادر بزرگش اجازه بدهد، فرزانه را هم با خودمان می‌بریم.» مادر بزرگ فرزانه اجازه داد.

فرزانه و هما و مادرش به راه افتادند به خیابان رفتند به یک مغازه‌ی اسباب بازی فروشی رسیدند. فرزانه و هما و مادر توی مغازه رفتند. مغازه پر از اسباب بازی بود، پر از خرس‌هایی بود که می‌رقصیدند، پر از میمون‌هایی بود که ساز می‌زدند، پر از اتومبیل‌های کوچک جوراجور و عروسک‌های رنگارنگ بود. فرزانه و هما به همه‌ی اسباب بازی‌ها نگاه کردند. از بعضی از آن‌ها خوششان نیامد. قیمت بعضی از آن‌ها هم گران بود. هما هم آن قدر پول نداشت که بتواند یکی از آن‌ها را بخرد. عاقبت فرزانه یک عروسک دید، این عروسک خیلی قشنگ بود، موهایش طلایی بود، پیراهنی آبی به تن داشت، کفش‌ها و جوراب‌هایش سفید بود این عروسک چشم‌های آبی قشنگی داشت. وقتی که می‌خوابید چشم‌هایش بسته می‌شد. فرزانه آن عروسک را به هما نشان داد، هما از آن خوشش آمد، قیمت آن عروسک گران نبود، هما همان عروسک را خرید.

فرزانه و هما و مادر به خانه آمدند. فرزانه و هما عروسک را از جعبه‌اش بیرون آوردند. مدتی با آن عروسک بازی کردند. بعد هما به فرزانه گفت: «مادر و پدرم برای من عیدی خریده‌اند. عیدی‌ها توی دوتا بسته‌ی بزرگ است. من نمی‌دانم که آن‌ها چه خریده‌اند. صبح عید آن‌ها را به من می‌دهند. تو می‌دانی پدر و مادرت برای تو چه خریده‌اند؟» فرزانه گفت: «مادر و پدرم امسال برای من عیدی نمی‌خرند. یک ماه پیش، پدرم یک تاکسی خریده است. تاکسی خیلی گران است. پدر و مادرم حالا دیگر پول ندارند که برای من عیدی بخرند. سال دیگر می‌خرند.» بازهم فرزانه و هما عروسک بازی کردند آن وقت فرزانه به خانه‌ی خودشان رفت.

روز بعد، روز عید بود. هما از خواب بیدار شد، لباس‌های نوش را پوشید، پیش پدر و مادر رفت، پدر و مادر منتظر او بودند، هما پدر و مادرش را بوسید و گفت: «عیدتان مبارک!» پدر و مادر هم او را بوسیدند و گفتند: «عیدت مبارک!» آن وقت دو بسته به او دادند. توی بسته‌ای که پدر به او داد یک عروسک بود، یک عروسک خیلی بزرگ و خیلی قشنگ. توی بسته‌ای که مادر به او داد یک توپ بود، یک توپ خیلی بزرگ و خیلی قشنگ.

هما از عروسک و توپ خوشش آمد. همه نشستند تا صبحانه بخورند. ناگهان هما از جایش بلند شد به مادر گفت: «همین حالا برمی‌گردم.» به اتاق خودش رفت عروسکی را که پیراهن آبی به تن داشت در جعبه‌اش گذاشت. دوید و از خانه بیرون رفت. در خانه‌ی فرزانه را زد. فرزانه در را بازکرد. او هم لباس نو پوشیده بود.

هما صورت فرزانه را بوسید. عروسک را به او داد و گفت: «فرزانه، عیدت مبارک!» فرزانه به هما و عروسک نگاه کرد، از هما پرسید: «این عروسک را به من می‌دهی؟» هما گفت: «بله، آن را برایت عیدی آورده‌ام.» فرزانه باز به هما و عروسک نگاه کرد. آن وقت هما را بغل کرد و صورتش را بوسید و گفت: «عیدت مبارک!»

کمی بعد، هما پیش پدر و مادرش برگشت. آن‌ها هنوز داشتند صبحانه می‌خوردند. هما پیش مادر رفت آهسته در گوش او گفت: «مادر، شما راست می‌گفتید. عیدی دادن هم به اندازه‌ی عیدی گرفتن آدم را خوشحال می‌کند.»

سارا و ببری

عصر بود. یک دختر کوچک قشنگ با مادرش از کوچه‌ای می‌گذشت. این دختر سارا بود. سارا با مادرش به خانه‌ی خاله مریم می‌رفت تا ببری را ببیند.

خاله مریم گربه‌ی بزرگ و قشنگی داشت. گربه‌ی خاله مریم یک ماه بود که پنج تا بچه زاییده بود. همه‌ی بچه گربه‌ها قشنگ بودند. سارا، روزی که بچه گربه‌ها را دید یکی از آن‌ها را به خاله مریم نشان داد و گفت: «این یکی از همه قشنگ‌تر است. شکلش درست مثل شکل ببر است.» سارا خودش ببر ندیده بود ولی پدرش عکس ببر را به او نشان داده بود.

خاله مریم گفت: «سارا، صبر کن تا بچه گربه‌ها کمی بزرگ‌تر بشوند من همین بچه گربه را به تو می‌دهم.» سارا گفت: «متشکرم، خاله مریم. من اسمش را ببری می‌گذارم.»

از آن روز به بعد، هر روز سارا برای دیدن ببری به خانه‌ی خاله مریم می‌رفت. بچه گربه‌ها از پستان مادرشان شیر می‌خوردند. روز به روز بزرگ‌تر می‌شدند. بعضی از روزها خاله مریم توی ظرفی شیر می‌ریخت. سارا شیر را جلو بچه گربه‌ها می‌گذاشت. بچه گربه‌ها شیر را می‌خوردند. حالا دیگر یک ماهه شده بودند.

آن روز، مثل هر روز سارا به خانه‌ی خاله مریم رفت. ببری از همیشه قشنگ‌تر شده بود. شیری را که سارا در بشقاب ریخته بود تند و تند خورد.

سارا به مادرش گفت: «مادر، من امروز ببری را به خانه‌ی خودمان می‌برم.» مادر گفت: «نه، سارا. هنوز ببری باید پیش مادرش بماند. هنوز به مادرش احتیاج دارد.»

سارا گفت: «نه، مادر. نه، ببین چقدر خوب شیر می‌خورد! من همین امروز او را به خانه می‌برم.» مادر سارا به خاله مریم نگاه کرد. خاله مریم هم به مادر سارا نگاه کرد و سرش را تکان داد.

آن روز عصر، باز یک دختر کوچک قشنگ با مادرش از کوچه‌ای می‌گذشت. سبدی در دست داشت. توی سبد، بچه گربه‌ای میومیو می‌کرد. این دختر سارا بود. بچه گربه‌ای هم که میومیو می‌کرد ببری بود. سارا ببری را به خانه‌ی خودشان می‌برد. توی کوچه همه‌اش ببری میومیو کرد. مادر با ناراحتی سبد را نگاه می‌کرد. سارا گفت: «مادر، ببری سبد را دوست ندارد. وقتی که به خانه رسیدیم دیگر میومیو نمی‌کند.»

در خانه، سارا ببری را از سبد بیرون آورد. ببری به این طرف و آن طرف اتاق رفت. بازهم میومیو کرد. سارا گفت: «مادر، ببری هنوز با خانه‌ی ما آشنا نیست. تا فردا صبح آشنا می‌شود و دیگر میومیو نمی‌کند.»

سارا برای ببری شیر آورد. ولی ببری شیر را نخورد. هنوز هم ناراحت بود و میومیو می‌کرد. سارا گفت: «مادر، شاید ببری سیر است.» مادر گفت: «سارا جان، شاید هم مادرش را می‌خواهد.»

شب شد. سارا خوابید. ببری هم خوابید. سارا نمی‌دانست خواب است یا بیدار. صدای مادرش را شنید. مادرش او را صدا زد. سارا و مادرش باهم از خانه بیرون رفتند. تاریک بود، چراغ‌های کوچه مرتب روشن و خاموش می‌شدند. در جایی دور، بچه گربه‌ای میومیو می‌کرد. سارا کمی می‌ترسید.

سارا و مادرش از چند کوچه گذشتند. چراغ‌ها خاموش شدند. وقتی که دوباره چراغ‌ها روشن شدند، سارا دید که توی یک باغ است. دیگر شب نبود باغ پر از گل بود. توی یک حوض بزرگ ماهی‌های قرمز شنا می‌کردند. سارا سرش را بلند کرد. می‌خواست به مادرش بگوید: «مادر، ببین چه باغ قشنگی است!» ولی مادرش آنجا نبود. به جای مادر، خانم دیگری آنجا ایستاده بود. این خانم عروسک بزرگی در دست داشت. آن را به سارا داد. سارا به این طرف و آن طرف نگاه کرد. مادرش را ندید. از خانم پرسید: «مادرم کجاست؟» خانم سرش را مثل خاله مریم تکان داد و چیزی نگفت. سارا دوباره پرسید: «مادرم کجاست؟ مادرم کجاست؟» خانم بازهم جواب نداد. سارا فکر کرد که دیگر هیچ وقت مادرش را نمی‌بیند.

شروع کرد به گریه کردن. گریه کرد و گریه کرد. ناگهان صدایی شنید. چشم‌هایش را بازکرد دید که در خانه‌ی خودشان خوابیده است.

مادرش کنار او ایستاده بود. پرسید: «سارا، دخترم، چرا گریه می‌کنی؟ از چه می‌ترسی؟» سارا خودش را توی بغل مادرش انداخت و گفت: «مادر، مادر، تو رفته بودی. دیگر نرو. هیچ وقت نرو. من بی تو چه کار کنم؟» مادر گفت: «سارا جان، من جایی نرفته بودم. تو خواب می‌دیدی. من هرگز هیچ جا نمی‌روم. برای اینکه می دانم که دختر کوچکم به من احتیاج دارد.»

بازهم ببری داشت میومیو می‌کرد. ناگهان سارا از جایش بلند شد و گفت: «مادر، پس ببری هم به مادرش احتیاج دارد.» مادر گفت: «بله، دخترم. همه‌ی بچه‌ها تا وقتی که بزرگ نشده‌اند به مادرشان احتیاج دارند. ولی بچه گربه‌ها خیلی زود بزرگ می‌شوند. باید سه چهار هفته‌ی دیگر هم صبر کنی. آن وقت ببری بزرگ می‌شود. دیگر به مادرش احتیاج ندارد. آن وقت ما و خانه‌ی ما را دوست می‌دارد و همیشه پیش ما می‌ماند.»

صبح روز بعد، باز یک دختر کوچک قشنگ با مادرش از کوچه‌ای می‌گذشت. سبدی در دست داشت. توی سبد، بچه گربه‌ای میومیو می‌کرد. این دختر سارا بود. بچه گربه‌ای هم که میومیو می‌کرد ببری بود. سارا ببری را پیش مادرش می‌برد.

مطلب مشابه: قصه شاد کودکانه قشنگ؛ 10 داستان و قصه کوتاه شاد حال خوب کن برای کودک

مطلب مشابه: قصه آموزنده برای کودکان لجباز (5 قصه آموزنده برای آرام کردن کودک)

موهای علی

مادر توی خانه بود. علی و دوستش فرید، پیش مادر آمدند. علی گفت: «مادر، فرید می‌خواهد برود و موهایش را کوتاه کند. اجازه می‌دهید که من هم با او بروم و موهایم را کوتاه کنم؟»

مادر گفت: «بله، تو هم برو.»

علی و فرید از خانه بیرون آمدند. سر کوچه‌ی آن‌ها یک آرایشگاه بود. علی و فرید توی آرایشگاه رفتند. آرایشگر آن‌ها را می‌شناخت. علی و فرید به آرایشگر سلام کردند. آرایشگر از دیدن آن‌ها خوشحال شد. گفت: «بچه‌ها، خوش آمدید. خوب، اول موهای کدام تان را کوتاه کنم؟»

علی گفت: «اول موهای فرید را کوتاه کنید.»

آرایشگر گفت: «باشد.»

آن وقت فرید روی یک صندلی بزرگ نشست. جلو او یک آینه‌ی بزرگ بود. علی صورت فرید را توی آینه می‌دید. آرایشگر پشت سر فرید ایستاد. یک شانه و یک قیچی در دستش گرفت. تند و تند موهای فرید را کوتاه کرد.

فرید توی آینه به علی لبخند زد. آرایشگر هم به علی لبخند زد.

آرایشگر موهای فرید را کوتاه کرد. فرید از جایش بلند شد. با موهای کوتاه خیلی قشنگ‌تر شده بود. علی از موهای فرید خوشش آمد.

آرایشگر به علی گفت: «حالا نوبت توست، می‌خواهی موهایت را چطور کوتاه کنم؟»

علی گفت: «مثل موهای فرید. می‌خواهم شکل فرید بشوم.»

آن وقت علی روی صندلی بزرگ نشست. توی آینه فرید را دید. آرایشگر را هم دید. آرایشگر بازهم قیچی و شانه را در دست گرفت. شروع به کار کرد. تند و تند موهای علی را کوتاه کرد.

علی توی آینه به فرید لبخند زد. به آرایشگر هم لبخند زد. آرایشگر موهای او را کوتاه کرد. کارش تمام شد. علی از جایش بلند شد. باز توی آینه نگاه کرد گفت: «متشکرم. موهای من مثل موهای فرید نشده است. من شکل فرید نشده‌ام ولی موهایم قشنگ شده است. من از آن‌ها خوشم می‌آید.»

علی با موهای کوتاه خیلی قشنگ‌تر شده بود فرید هم از موهای او خوشش آمد.

علی و فرید از آرایشگاه بیرون آمدند. علی از فرید خداحافظی کرد. دوید و به خانه رفت. تا مادرش را دید، گفت: «موهایم را ببینید!»

مادرش گفت: «موهایت خیلی قشنگ شده است. با موهای کوتاه خیلی قشنگ‌تر شده‌ای.»

علی گفت: «متشکرم، مادر. فکر می‌کنید که پدر هم از موهای من خوشش بیاید؟»

مادر گفت: «بله، فکر می‌کنم که خوشش بیاید.»

علی گفت: «مادر، من می‌روم جلو در خانه می‌ایستم، تا پدر بیاید. اجازه می‌دهید؟»

مادر گفت: «برو.»

علی جلو در خانه ایستاد. پدر به خانه آمد. علی تا او را دید گفت: «پدر، سلام. موهای مرا ببینید. قشنگ شده است، نه؟»

پدر گفت: «سلام. آن وقت قاه قاه خندید.»

علی ناراحت شد. گفت: «پدر، به چه می‌خندید؟»

پدر کلاهش را از سر برداشت. او هم همان روز به آرایشگاه رفته بود. او هم موهایش را کوتاه کرده بود. آن وقت علی هم شروع کرد به خندیدن. قاه قاه خندید. به پدر گفت: «پدر، من می‌خواستم موهایم مثل موهای فرید بشود. می‌خواستم خودم شکل فرید بشوم اما نشدم. حالا می‌بینم که موهایم مثل موهای شما شده است. خودم هم درست شکل شما شده‌ام.»

خرگوش کوچولو و دوستانش

خرگوش کوچولو و دوستانش

پاییز بود. هوا سرد شده بود. صبح زود خرگوش کوچولو از خانه بیرون آمد. رفت که غذایی پیدا کند. توی مزرعه را گشت دوتا هویج پیدا کرد به خانه برگشت. یکی از هویج‌ها را خورد. خواست هویج دوم را هم بخورد، به یاد دوستش بره‌ی کوچولو افتاد. با خودش گفت: «شاید بره‌ی کوچولو چیزی پیدا نکرده باشد که بخورد. خوب است که این هویج را برای او ببرم.» به خانه‌ی بره‌ی کوچولو رفت. بره‌ی کوچولو در خانه نبود. خرگوش کوچولو هویج را آنجا گذاشت و بیرون آمد.

همان روز صبح، بره‌ی کوچولو هم از خانه بیرون آمد. رفت که غذایی پیدا کند توی مزرعه را گشت، یک کاهو پیدا کرد. به خانه برگشت. هویجی را که خرگوش آنجا گذاشته بود دید. کاهو را خورد خواست هویج را هم بخورد، به یاد دوستش خر کوچولو افتاد. با خودش گفت: «شاید خر کوچولو چیزی پیدا نکرده باشد که بخورد. خوب است که این هویج را برای او ببرم.» به خانه‌ی خر کوچولو رفت. خر کوچولو در خانه نبود. بره‌ی کوچولو هویج را آنجا گذاشت و بیرون آمد.

همان روز صبح، خر کوچولو هم از خانه بیرون آمد. رفت که غذایی پیدا کند توی مزرعه را گشت یک کلم پیدا کرد. به خانه برگشت. هویجی را که بره‌ی کوچولو آنجا گذاشته بود دید. کلم را خورد. خواست هویج را هم بخورد، به یاد دوستش گوساله‌ی کوچولو افتاد. با خودش گفت: «شاید گوساله‌ی کوچولو چیزی پیدا نکرده باشد که بخورد. خوب است که این هویج را برای او ببرم.» به خانه‌ی گوساله‌ی کوچولو رفت. گوساله‌ی کوچولو در خانه نبود. خر کوچولو هویج را آنجا گذاشت و بیرون آمد.

دیو کوچولوی مهربان

دیو کوچولوی مهربان

سال‌ها پیش، در جایی دور، جنگل بزرگی بود. کنار آن جنگل کوه بزرگی بود. در آن کوه غار بزرگی بود، توی آن غار چند تا دیو بزرگ و یک دیو کوچک زندگی می‌کردند.

دیوهای بزرگ خیلی زشت بودند. هرکدام دوتا شاخ و یک دم خیلی زشت داشتند ولی دیو کوچولو اصلاً زشت نبود. دوتا شاخ و یک دم کوچک داشت که آن‌ها هم زشت نبودند. دیوهای بزرگ خیلی بداخلاق و بدجنس بودند، به جنگل می‌رفتند، حیوان‌های جنگل را می‌ترساندند. گل‌های جنگل را لگدمال می‌کردند. درخت‌های قشنگ جنگل را هم می‌شکستند. ولی دیو کوچولو حیوان‌های جنگل را دوست می‌داشت، گل‌های جنگل را دوست می‌داشت، درخت‌های قشنگ جنگل را هم دوست می‌داشت. هر وقت که دیوهای بزرگ می‌خواستند به جنگل بروند، دیو کوچولو گریه می‌کرد. به دیوهای بزرگ می‌گفت: «حیوان‌ها و گل‌ها و درخت‌های جنگل را اذیت نکنید. ولی دیوهای بزرگ به حرف او گوش نمی‌کردند.»

عاقبت یک روز دیو کوچولو با خودش گفت: «من دیگر اینجا نمی‌مانم. من دیوها را دوست نمی‌دارم. پیش حیوان‌های جنگل می‌روم و با آن‌ها دوست می‌شوم.» آن وقت به راه افتاد. رفت تا به جنگل رسید. توی جنگل خرگوش کوچولویی داشت زیر درختی بازی می‌کرد. خرگوش تا دیو کوچولو را دید، ترسید و فرار کرد. دیو کوچولو فریاد زد: «کجا می‌روی؟ من با تو کاری ندارم. من آمده‌ام تا با تو دوست بشوم.» ولی خرگوش کوچولو همین طور که می‌دوید، گفت: «نه، نه، من از تو می‌ترسم. من نمی‌توانم با تو دوست بشوم. برو با روباه دوست بشو. او از من بزرگ‌تر و قوی‌تر است شاید او از تو نترسد.»

دیو کوچولو باز به راه افتاد رفت و رفت تا به روباه کوچولویی رسید. روباه کوچولو داشت زیر درختی بازی می‌کرد. تا دیو کوچولو را دید، ترسید و فرار کرد. دیو کوچولو فریاد زد: «کجا می‌روی؟ من با تو کاری ندارم. من آمده‌ام تا با تو دوست بشوم.» ولی روباه کوچولو همین طور که می‌دوید، گفت: «نه، نه، من از تو می‌ترسم. من نمی‌توانم با تو دوست بشوم. برو با گرگ دوست بشو. او از من بزرگ‌تر و قوی‌تر است شاید او از تو نترسد.»

دیو کوچولو باز به راه افتاد رفت و رفت تا به گرگ کوچولویی رسید. گرگ کوچولو داشت زیر درختی بازی می‌کرد. تا دیو کوچولو را دید، ترسید و فرار کرد. دیو کوچولو فریاد زد: «کجا می‌روی؟ من با تو کاری ندارم. من آمده‌ام تا با تو دوست بشوم.» ولی گرگ کوچولو همین طور که می‌دوید، گفت: «نه، نه، من از تو می‌ترسم. من نمی‌توانم با تو دوست بشوم. برو با شیر دوست بشو. او از من بزرگ‌تر و قوی‌تر است شاید او از تو نترسد.»

دیو کوچولو باز به راه افتاد رفت و رفت تا به شیر کوچولویی رسید. شیر کوچولو داشت زیر درختی بازی می‌کرد. تا دیو را دید، ترسید و فرار کرد. دیو کوچولو فریاد زد: «کجا می‌روی؟ من با تو کاری ندارم. من آمده‌ام تا با تو دوست بشوم.» ولی شیر کوچولو همین طور که می‌دوید، گفت: «نه، نه، من از تو می‌ترسم. من نمی‌توانم با تو دوست بشوم. برو با فیل دوست بشو. او از من بزرگ‌تر و قوی‌تر است شاید او از تو نترسد.»

دیو کوچولو باز به راه افتاد رفت و رفت تا به فیل کوچولویی رسید. فیل کوچولو داشت زیر درختی بازی می‌کرد. تا دیو کوچولو را دید، ترسید و فرار کرد. دیو کوچولو فریاد زد: «کجا می‌روی؟ من با تو کاری ندارم. من آمده‌ام تا با تو دوست بشوم.» ولی فیل کوچولو همین طور که می‌دوید، گفت: «نه، نه، من از تو می‌ترسم. همه‌ی حیوان‌های جنگل از تو می‌ترسند. اینجا هیچ حیوانی با تو دوست نمی‌شود. اگر از من می‌شنوی، به شهر برو و با آدم‌ها دوست بشو. آدم‌ها از همه‌ی حیوان‌ها بزرگ‌تر نیستند ولی از همه‌ی آن‌ها قوی‌ترند آن‌ها از تو نمی‌ترسند.»

دیو کوچولو باز به راه افتاد. از جنگل بیرون آمد تا به شهر برود. راه دور بود، دیو کوچولو هرچه می‌رفت به شهر نمی‌رسید. عاقبت به رودخانه‌ای رسید، دوتا بچه داشتند کنار رودخانه بازی می‌کردند. تا دیو کوچولو را دیدند ترسیدند و فرار کردند. دیو کوچولو فریاد زد: «کجا می‌روید؟ من با شما کاری ندارم. من آمده‌ام تا با شما دوست بشوم.» بچه‌ها حتی جواب دیو کوچولو را هم ندادند، دویدند و رفتند.

دیو کوچولو خسته بود، اوقاتش تلخ بود، تنها بود. کنار رودخانه نشست و با خودش گفت: «دیوهای کوه مرا دوست ندارند. حیوان‌های جنگل مرا دوست ندارند. بچه‌های شهر مرا دوست ندارند. من همیشه باید تنها بمانم.» آن وقت شروع کرد به گریه کردن. همین طور که داشت گریه می‌کرد، حس کرد که دوستی او را نوازش می‌کند. سرش را برگردانید، پسر بچه‌ای را دید. خوشحال شد و گفت: «سلام، تو از من نمی‌ترسی؟ پس من اشتباه می‌کردم. بچه‌ها از من نمی‌ترسند.» پسر بچه گفت: «من بالای آن درخت بودم. شنیدم که به بچه‌ها چه می‌گفتی. من از تو نمی‌ترسم ولی معلوم نیست که همه‌ی بچه‌ها هم از تو نترسند.» دیو کوچولو گفت: «پس من باید چه کار کنم؟» پسر بچه گفت: «با من بیا!»

پسر بچه و دیو کوچولو رفتند و رفتند به یک مغازه‌ی اسباب بازی فروشی رسیدند. صاحب مغازه دوست پسر بچه بود. پسر بچه دیو کوچولو را به او نشان داد. دیو کوچولو همه چیز را برای صاحب مغازه تعریف کرد. صاحب مغازه فکری کرد و گفت: «فهمیدم چه کار کنم» آن وقت نشست و از پارچه و پنبه نُه تا دیو کوچولو ساخت.

چند روز بعد ده تا دیو کوچولو را جلو مغازه‌اش گذاشت. دیو کوچولو آواز می‌خواند و نُه تا دیوی که اسباب بازی فروش ساخته بود می‌رقصیدند. بچه‌ها فکر می‌کردند که همه‌ی این دیوها اسباب بازی هستند. از دیدن آن‌ها خوشحال می‌شدند. هر روز برای دیدن آن‌ها می‌آمدند. کم‌کم فهمیدند که دیوی که آواز می‌خواند اسباب بازی نیست یک دیو کوچولوی درست و حسابی است. ولی دیگر با او دوست شده بودند و از او نمی‌ترسیدند. آن‌ها دیو کوچولو را دوست می‌داشتند. دیو کوچولو هم آن‌ها را دوست می‌داشت.

مطلب مشابه: قصه شب برای کودک دبستانی [ 10 قصه کوتاه و جالب برای دانش آموزان ]

قور، قور، قور

مریم دختر عموی جمشید بود. مریم در دهی نزدیک شهر زندگی می‌کرد. چند روز بود که با پدر و مادرش به خانه‌ی جمشید آمده بود.

زمستان بود. هوا خیلی سرد بود. یک شب مریم و جمشید توی اتاق نشسته بودند و باهم بازی می‌کردند. مریم گفت: «جمشید، تو می‌توانی صدای گربه دربیاوری؟»

جمشید گفت: «بله، آن وقت مثل گربه میومیو کرد.»

مریم پرسید: «جمشید، تو می‌توانی صدای بره دربیاوری؟»

جمشید گفت: «بله، آن وقت مثل بره بَع بَع کرد.»

مریم پرسید: «جمشید، تو می‌توانی صدای قورباغه دربیاوری؟»

جمشید کمی فکر کرد و گفت: «نه، من نمی‌دانم قورباغه چه صدایی می‌دهد.»

مریم گفت: «گوش کن. این صدای قورباغه است: قور، قور، قور.»

جمشید گفت: «تو صدای قورباغه را کجا شنیده‌ای؟»

مریم گفت: «کنار رودخانه‌ای که از جلو خانه‌ی ما می‌گذرد پر از قورباغه است. آن‌ها هر شب تا صبح آواز می‌خوانند. تابستان که ما توی حیاط می‌خوابیدیم، من هر شب مثل قورباغه‌ها قور قور می‌کردم. قورباغه‌ها هم به من جواب می‌دادند.»

جمشید گفت: «مریم، قورباغه‌ها چه رنگند؟»

مریم گفت: «قورباغه‌ها سبزند و خال‌های قهوه‌ای روی بدنشان هست.»

جمشید گفت: «پس چرا در خانه‌ی ما قورباغه نیست؟»

مریم گفت: «مادرم می‌گوید که قورباغه‌ها در کنار رودخانه‌ها و استخرها زندگی می‌کنند. آخر قورباغه می‌تواند هم در آب زندگی کند و هم در خشکی. پس هم به آب احتیاج دارد و هم به خشکی. خانه‌ی شما که نزدیک رودخانه و استخر نیست. بیا برویم و از مادرت اجازه بگیریم. فردا تو هم به خانه‌ی ما بیا. آنجا من قورباغه‌ها را به تو نشان می‌دهم.»

جمشید و مریم پیش مادر جمشید رفتند. مریم به مادر جمشید گفت: «اجازه می‌دهید که جمشید به خانه‌ی ما بیاید؟ من می‌خواهم قورباغه‌ها را به او نشان بدهم.»

مادر جمشید خندید و گفت: «مریم جان، حالا که تو نمی‌توانی قورباغه‌ها را به جمشید نشان بدهی. حالا زمستان است در زمستان قورباغه‌ها به ته رودخانه یا استخر می‌روند. تمام زمستان را در آنجا می‌خوابند. بهار که شد، بیدار می‌شوند. آن وقت من جمشید را به خانه‌ی شما می‌آورم تا قورباغه‌ها را ببیند.»

جمشید گفت: «مادر، قورباغه‌ها مثل گربه بچه می‌زایند؟»

مادر گفت: «نه، پسرم. قورباغه‌ها در آب تخم می‌ریزند. بچه‌های آن‌ها از تخم بیرون می‌آیند. بچه‌ی قورباغه اول شکلش مثل شکل قورباغه نیست. چند بار شکلش عوض می‌شود، آخر به شکل قورباغه درمی‌آید.» بعد مادر رفت و کتابی آورد و شکل قورباغه و بچه قورباغه‌ها را به جمشید و مریم نشان داد.

جمشید گفت: «مادر، من دلم می‌خواهد خود قورباغه‌ها را ببینم.»

مریم گفت: «صبر داشته باش، پسر. بهار که شد به خانه‌ی ما می‌آیی و خود قورباغه‌ها را می‌بینی.»

همسایه‌های تازه

همسایه‌های تازه

مهرداد خواهر و برادر نداشت. او و پدر و مادرش در خانه‌ای بیرون از شهر زندگی می‌کردند. توی کوچه‌ی آن‌ها فقط دوتا خانه بود. توی یکی از این خانه‌ها مهرداد و پدر و مادرش زندگی می‌کردند. خانه‌ی دیگر خالی بود. مهرداد خیلی تنها بود. راه کودکستان دور بود مهرداد نمی‌توانست به کودکستان برود. خیلی دلش می‌خواست یک دوست و همبازی داشته باشد.

یک روز صبح مهرداد تا از خواب بیدار شد، کنار پنجره رفت دید که یک کامیون توی کوچه، جلو خانه‌ی روبه رو ایستاده است. چند مرد داشتند از توی کامیون اسباب بیرون می‌آوردند. مهرداد خوشحال شد دوید پیش مادرش و گفت: «مادر، مادر، دارند توی خانه‌ی روبه روی ما اسباب می‌برند حالا دیگر همسایه‌های تازه‌ای پیدا می‌کنیم. این همسایه‌ها حتماً بچه‌ای دارند که با من بازی کند.»

مادر مهرداد کنار پنجره آمد. توی کوچه نگاه کرد و گفت: «بله، مهرداد جان ما همسایه‌های تازه‌ای پیدا می‌کنیم. من هم امیدوارم که آن‌ها بچه‌ای داشته باشند که با تو بازی کند.»

مهرداد گفت: «مادر، حتماً دارند. شاید هم دوتا بچه داشته باشند.» آن روز تا عصر مهرداد مرتب کنار پنجره رفت ولی فقط چند مرد با کامیون اسباب آوردند. از همسایه‌های تازه خبری نشد.

صبح روز بعد، باز کامیون آمد و اسباب آورد. مهرداد مثل روز پیش کنار پنجره منتظر ایستاده بود دیگر داشت خسته می‌شد. به مادرش گفت: «مادر، پس چرا همسایه‌های تازه نمی‌آیند؟» مادر گفت: «مهرداد جان، صبر داشته باش حتماً امروز می‌آیند.»

نزدیک ظهر بود. یک اتومبیل توی کوچه‌ی آن‌ها آمد. مهرداد از پنجره اتومبیل را دید. از اتومبیل یک خانم پیاده شد، یک آقا هم پیاده شد. مهرداد هرچه انتظار کشید دیگر کسی از اتومبیل پیاده نشد. خانم جلو خانه‌ی روبه رو ایستاد. گربه‌ی سیاه کوچولویی را که در بغل داشت روی زمین گذاشت. آقا هم کنار خانم ایستاد.

مهرداد پیش مادرش دوید و گفت: «مادر، همسایه‌های تازه آمدند ولی بچه‌ای با آن‌ها نیست. اصلاً توی اتومبیل آن‌ها بچه نیست. مادر، حتماً همسایه‌های ما بچه ندارند. من بازهم باید تنها بمانم. تو که می‌گفتی آن‌ها حتماً بچه دارند.»

مادر گفت: «مهرداد، من گفتم امیدوارم که بچه داشته باشند. حالا هم ممکن است بچه داشته باشند شاید هم بچه‌های آن‌ها با اتومبیل دیگری بیایند. من اگر به جای تو باشم، توی اتاق نمی‌مانم و این قدر ناراحت نمی‌شوم. می‌روم توی کوچه، به همسایه‌های تازه سلام می‌کنم آن وقت از خود آن‌ها می‌پرسم که بچه دارند یا نه.»

مهرداد گفت: «راست می‌گویی مادر. همین حالا می‌روم و از خودشان می‌پرسم.»

مادر گفت: «پس از طرف من هم از آن‌ها خواهش کن که به خانه‌ی ما بیایند و با ما یک فنجان چای بخورند. حتماً خیلی خسته هستند.»

مهرداد رفت توی کوچه. خانم همسایه، همان طور که مادر گفته بود خیلی خسته بود. اوقاتش هم تلخ بود. گربه‌ی سیاه کوچولو جلو پای او می‌دوید و میومیو می‌کرد. مهرداد جلو رفت و به خانم و آقای همسایه سلام کرد. خواست بپرسد که آن‌ها بچه دارند یا نه، ولی نتوانست. فقط گفت: «اسم من مهرداد است. خانه‌ی روبه رو خانه‌ی ماست. مادرم می‌گوید حتماً شما خسته هستید از شما خواهش کرده است که به خانه‌ی ما بیایید و یک فنجان چای بخورید.»

آقا و خانم همسایه به مهرداد لبخند زدند. خانم گفت: «متشکریم. به مادر بگو دو سه دقیقه‌ی دیگر می‌آییم.» گربه‌ی سیاه بازهم جلو پای خانم دوید و میومیو کرد. خانم سرش را پایین آورد و به گربه گفت: «شیرو، شیرو، آرام باش! چرا این قدر صدا می‌کنی؟»

آقای همسایه گفت: «معلوم است. راه به این درازی را توی اتومبیل بوده است حالا هم گرسنه است و هم تشنه.»

در این وقت مهرداد نگاهی به شیرو انداخت و به طرف خانه دوید. کمی بعد با یک ظرف شیر برگشت. شیر را جلو شیرو گذاشت، شیرو شیر را خورد و خودش را به پای مهرداد مالید و خور خور کرد.

خانم و آقای همسایه به مهرداد نگاه می‌کردند دیگر اوقات خانم همسایه تلخ نبود. به مهرداد و شیرو نگاه می‌کرد و می‌خندید. مهرداد خم شد تا ظرف شیر را بردارد. شیرو روی شانه‌ی او پرید، مهرداد خیلی خوشحال شد. هرگز هیچ حیوانی این قدر با او دوست نشده بود. مهرداد شیرو را در بغلش گرفت و به موهای او دست کشید.

آن وقت خانم و آقای همسایه با مهرداد و شیرو به خانه‌ی مهرداد رفتند. مادر مهرداد چای را حاضر کرده بود، وقتی که چای می‌خوردند، خانم همسایه به مادر مهرداد گفت: «ما بچه نداریم. شما چه پسر خوبی دارید! به همین زودی با همه‌ی ما دوست شده است. ما همه او را دوست می‌داریم. خیلی خوشحال می‌شویم که گاهی او را پیش ما بفرستید. مهرداد می‌تواند در خانه‌ی ما با گربه‌ی ما شیرو، بازی کند. من هم قصه‌های قشنگ برایش تعریف می‌کنم. باغچه‌ی خانه‌ی ما هم خیلی بزرگ است من و مهرداد می‌توانیم در آنجا گل بکاریم و از گل‌ها مواظبت کنیم.»

خانم و آقای همسایه چای خوردند و رفتند. مادر فکر می‌کرد که مهرداد حتماً اوقاتش تلخ شده است که آن‌ها بچه ندارند. نگاهی به مهرداد کرد و خواست چیزی بگوید. ولی پیش از آنکه حرفش را شروع کند، مهرداد که داشت از پنجره شیرو را تماشا می‌کرد گفت: «مادر، مادر، من خیلی خوشحالم. من خانم و آقای همسایه و شیرو را دوست می‌دارم. درست است که همسایه‌های ما بچه ندارند، ولی خودشان خیلی مهربانند. تازه گربه‌ی قشنگی مثل شیرو هم دارند.»

مادر کنار پنجره رفت. دستش را بر سر مهرداد کشید و لبخند زد. همه خوشحال بودند. هم مادر، هم مهرداد، هم خانم همسایه و هم شیرو که دمش را بالا گرفته بود و داشت توی کوچه می‌دوید.

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.