معروف ترین قصه های کودکانه جهان شامل ۱۰ داستان جذاب طولانی

معروف ترین قصه های کودکانه جهان را در بخش داستان سایت ادبی و هنری روزانه آماده کرده ایم. این قصه های بسیار زیبا و دوست داشتنی از گوشه و کنار این جهان هستند و هرکدام در سهم خویش بسیار عالی هستند. پس اگر به دنبال یک قصه معروف کودکانه جذاب هستید، با روزانه همراه شوید.
فهرست قصه های کودکانه جهان
قصه کودکانه کلاغ
در روزگاران گذشته ملکهای بود که دختری کوچک و زیبا داشت. روزی دختر آرام نمیگرفت و هر چه مادر او را سرزنش میکرد قرار نداشت، به گونهای که مادر بیحوصله شد. وقتی مادر دید که گروه کلاغان بر فراز قصر پرواز میکنند، پنجره را باز کرد و گفت:«چقدر دلم میخواست تو هم یک کلاغ بودی و به میان آنها پرواز میکردی. تنها در این صورت من از دست تو راحت میشوم.» به محض بیرون آمدن این سخنان از دهان مادر، دختر به شکل کلاغ در آمد، از پنجره پرواز کرد و رهسپار جنگلی تاریک و ژرف شد. مدتها آنجا ماند و دیگر پدر و مادرش از او خبری نداشتند.
روزی از روزها جوانی از راهی که به میان آن جنگل میرسید، میگذشت. در آنجا چنین به نظرش رسید که کلاغی او را صدا میزند. پیش رفت و کلاغ را دید که میگفت: پدر من پادشاه بوده و من شاهزاده خانمی هستم که جادو شدهام، اما تو ممکن است بتوانی مرا از این بند رهاسازی» جوان گفت: «چه باید بکنم؟» کلاغ پاسخ داد: «همین راه را ادامه بده تا به خانهای برسی که پیرزنی در آن زندگی میکند. او غذا و آشامیدنی برایت میآورد، اما قبول نکن، چیزی نخور و چیزی ننوش؛ زیرا اگر چیزی بخوری یا بیاشامی به خواب ژرفی فرو میروی و دیگر نمیتوانی مرا نجات دهی. در باغچه پشت خانه پیرزن کومه بزرگی از پوست درخت ریخته شده. بالای این کومه برو و منتظر من بمان. سه روز پیاپی دو ساعت از ظهر گذشته درحالی که در یک کالسکه نشستهام که روز اول به چهار اسب سفید، روز دوم به چهار اسب خرمایی و روز سوم به چهار اسب سیاه بسته شدهاست به دیدار تو میآیم. اما اگر در میان کومه در خواب باشی جادوی من باطل نمیشود” جوان قول داد که به گفتههای دختر عمل کند، اما کلاغ گفت: «افسوس که من از پی میدانم که تو مرا نجات نخواهیداد؛ زیرا از غذای پیرزن خواهی خورد.»
با وجود این، مرد جوان بار دیگر قول داد که به غذا و آشامیدنی پیرزن دست نزند. بعد از ورود به آن خانه، پیرزن نزد او آمد و گفت: «ای مرد بینوا، چقدر خسته شدهای. بیا رفع خستگی کن و کمی بخور و بنوش.» جوان جواب داد: «نه چیزی میخورم و نه چیزی میآشامم.» اما زن او را آرام نگذاشت و گفت: «اگر چیزی نمیخوری، دست کم یک جرعه از این گیلاس بنوش. یک دفعه عادت حساب نمیشود. سپس جوان تسلیم شد و آشامید. نزدیک دو ساعت از ظهر گذشته به باغچه روی کومه پوست درخت رفت و در انتظار کلاغ ماند. اما با اینکه سرپا ایستاده بود ناگهان چنان احساس خستگی کرد که ارادهاش از دست رفت و دراز کشید بیآنکه بخوابد. وقتی دراز کشید چشمانش خود به خود بسته شدند و به خواب رفت. خواب او چنان ژرف بود که هیچ چیز در جهان نمیتوانست او را بیدار کند. ساعت دو بعداز ظهر کلاغ با یک کالسکه سررسید که چهار اسب سفید داشت، اما دختر آنقدر اندوهگین بود که با خود گفت: «میدانم در خواب است.» و هنگامی که وارد باغ شد جوان روی کومه پوستها در خواب عمیقی فرو رفتهبود. کلاغ از کالسکه پیاده شد، نزد او رفت، او را تکان داد و او را صدا زد؛ اما نتوانست وی را بیدار کند.
فردای آنروز جوان چیزی نمیخواست. پیرزن او را آرام نگذاشت و آنقدر اصرار ورزید تا سرانجام یک جرعه از گیلاس او نوشید. نزدیک ساعت دو بعد از ظهر به باغ روی کومه پوست درخت رفت و در انتظار کلاغ ماند. اما ناگهان چنان احساس خستگی کرد که اعضای بدنش دیگر تاب تحمل او را نداشتند. ناچار دراز کشید و به خواب رفت. وقتی کلاغ با کالسکه چهار اسبه خرمایی به آنجا آمد با حالتی اندوهگین به خود گفت: میدانم که در خواب است.» سپس نزد او رفت و کوشید تا او را بیدار کند، اما هیچ فایدهای نداشت. بامداد روز بعد پیرزن از او پرسید که او را چه میشود، نه چیزی میخورد و نه چیزی میآشامد. آیا میخواهد بمیرد؟ او پاسخ داد: «میلی به خوردن و آشامیدن ندارم.» با این همه سینی غذا و یک لیوان آشامیدنی برای او گذاشت و چون بوی عطر آن به مشامش رسید تاب مقاومت را از دست داد و تمام محتوای لیوان را نوشید. با فرا رسیدن ساعت موعود به باغ رفت و روی کومه پوستها در انتظار ماند. اما این بار هم بیش از روزهای پیش احساس خستگی کرد و دراز کشید و به خواب رفت. کلاغ که همچنان غمگین بود با خود گفت: «میدانم که خواب است و نمیتواند مرا نجات دهد.» و چون نزد او رفت، دید که راحت و بیخیال خوابیده است. هرچه او را تکان داد و صدا زد بیدار نشد. آنگاه یک گرده نان، تکهای گوشت پخته و سبویی پر از آشامیدنی در کنار گذاشت، یک حلقه طلا که نامش روی آن حک شدهبود، از انگشت خود بیرون آورد و در انگشت مرد جوان فرو برد. و نامهای نوشت و در کنار او گذاشت. در نامه نوشته بود که هر چه از آن نان، گوشت و آشامیدنی بخورد، تمام نمیشود و همچنین نوشتهبود:« به طوری که معلوم است تو هرگز نمیتوانی در اینجا مرا نجات دهی، اما اگر هنوز مایلی مرا رهاسازی به قصر «استرومبرگ» برو، میدانم که موفق خواهیشد.» و سپس سوار کالسکهاش شد و به سوی آن قصر رفت.
مرد جوان بیدار شد، از اینکه به خواب رفتهبود اندوهناک گشت و با خود گفت: بیتردید او رفته و من نتوانستهام او را نجات بدهم.» سپس به اطراف خود نظر انداخت و غذا و آشامیدنی و نامه را دید، آنرا خواند و به سوی قصر استرومبرگ به راه افتاد، اما نمیدانست که این قصر در کجاست. مدتها این جهان گسترده را زیر پا گذاشت تا سرانجام به جنگل انبوه و تاریکی رسید و پانزده روز تمام در آن راهپیمایی کرد بیآنکه به انتهای آن برسد. آنقدر خسته و کوفته شدهبود که در پناه بوتهای دراز کشید و خوابید. بامداد روز بعد به راه خود ادامه داد و شامگاه که خواست در پناه بوتهای بخوابد صدای زوزه و نالههایی به گوشش رسید، به گونهای که نتوانست بخوابد هوا روبه تاریکی میرفت که از دور روشنی پر نوری نظرش را جلب کرد. برخاست، به سوی آن رفت و خانه کوچکی را دید که غول تناوری در برابر آن ایستاده بود. پیش خود فکر کرد: «اگر پیش بروم و غول مرا ببیند کارم ساخته است. با وجود این، تصمیم گرفت خود را به خطر بیندازد و پیش رفت. وقتی چشم غول به او افتاد، گفت: «چه خوب شد آمدی مدتی است که چیزی نخوردهام و اکنون تو را به جای شام میخورم.»
مرد جوان گفت: «بهتر است دست به چنین کاری نزنی. من نمیگذارم که مرا به آسانی بخوری. اگر غذا میخواهی من به قدر کافی دارم که تو را سیر کند.» غول گفت: «اگر راست میگویی پس نگران نباش، من چون چیزی برای خوردن نداشتم خواستم تو را بخورم.» آنگاه هر دو سر میز نشستند. جوان نان، گوشت و سبو را روی میز گذاشت و غول گفت: «به به، چه غذای خوبی!» و آنقدر خورد که سیر شد. سپس جوان از او پرسید: «میتوانی به من بگویی قصر زرین استرومبرگ کجاست؟» غول گفت: «الان به نقشه نگاه میکنم، همه دهکدهها، شهرها و خانهها روی آن مشخص شدهاست.» سپس به اتاق خود رفت و به نقشه نگاه کرد، اما نام چنین قصری در آن نبود و به جوان گفت: «مهم نیست. من نقشههای بزرگتری در قفسههای طبقه بالا دارم. برویم آنها را نگاه کنیم.» اما این کار هم بیفایده بود. بنابراین جوان تصمیم گرفت به راه خود ادامه دهد. غول از او خواهش کرد چند روز دیگر بماند تا برادرش که برای تهیه مواد غذایی رفته بود بازگردد. وقتی او به خانه آمد غول و جوان از او درباره قصر زرین استرومبرگ پرسیدند. او در پاسخ گفت: «بعد از غذا وقتی کاملا سیر شدم روی نقشه نگاه میکنم.» سپس همه با هم به اتاق او در طبقه بالا رفتند و روی نقشه او جست وجو کردند، اما اثری از آن قصر نیافتند. با وجود این، آنها دست بردار نبودند و همه نقشههای قدیمی را زیر و رو کردند تا سرانجام محل قصر زرین استرومبرگ را یافتند، اما آن قصر در چندین هزار فرسنگی آنجا بود.
مرد جوان پرسید: «چگونه میتوانم به آنجا بروم؟ غول گفت: من دو ساعت بیکارم، تو را تا نزدیک آنجا میرسانم و سپس به خانه برمیگردم تا به کودکمان شیر بدهم.» پس غول، جوان را تا چند صد فرسنگی محل قصر برد و گفت: «باقی راه را خودت به تنهایی میتوانی بروی.» و خودش برگشت. جوان شب و روز راه پیمود تا سرانجام قصر زرین استرومبرگ را پیدا کرد. اما قصر بر بالای کوهی ساخته شدهبود که سراسر آن از بلور بود. جوان از دور دید که شاهزاده خانم که در کالسکهاش سوار است، اطراف قصر گشتی زد و به درون رفت و از نظر ناپدید شد. جوان از دیدن او خوشحال شد و خواست از کوه بالا برود، اما هر چه کوشید روی بلور میلغزید و پایین میافتاد. وقتی دید که هرگز به او نخواهد رسید اندوهگین شد و با خود گفت: «در اینجا میمانم و انتظارش را میکشم.» آنگاه کلبهای ساخت و یک سال در آن زندگی کرد. هر روز شاهزاده خانم را میدید که سوار بر کالسکه از آن بالا میگذرد. اما به هیچ رو به او دسترسی نداشت.
روزی از روزها جوان از درون کلبه خود سه راهزن را دید که با هم نزاع میکردند. فریاد زد: «خدا پشت و پناه شما باشد!» راهزنان با شنیدن این صدا ایستادند، اما کسی را ندیدند. سپس بار دیگر بنای زد و خورد را گذاشتند. جوان بار دیگر گفت: «خدا پشت و پناه شما باشد!» راهزنان باز دست از نزاع کشیدند و پیرامون خود را نگاه کردند، اما کسی را ندیدند و دوباره به زد و خورد پرداختند. جوان برای سومین بار همان جمله را تکرار کرد و سپس با خود گفت: «باید ببینم منظورشان چیست؟» و از کلبه بیرون آمد و پیش رفت و پرسید چرا همدیگر را میزنید. یکی از آنها جواب داد که یک چوبدست پیدا کردهاست که وقتی به در بستهای زده شود در خود به خود باز میشود. دیگری گفت پالتویی پیدا کردهاست که هر کس آنرا بپوشد نامرئی میشود.
سومی گفت اسبی را دزدیده که آدم را به هرکجا ۔ حتی بالای کوه بلور – میبرد و علت دعوای آنها این است که نمیدانند ان چیز باید متعلق به هر سه باشد یا آنها را چه طور تقسیم کنند. مرد جوان گفت: «من سازه آنها را از شما بخرم، گرچه پول ندارم، اموال دیگری دارم که ارزش آنها بسیار بیش است. با وجود این، اول باید آنها را آزمایش کنم تا معلوم شود که آیا راست گفتهاید سپس راهزنها او را سوار اسب کردند، پالتو را به او پوشاندند و چوبدست را هم به دستش دادند. اما دیگر او را ندیدند، زیرا نامرئی شده بود، پس از آنکه هر سه را یک کتک جانانه زد، فریاد کشید: «ای تنبلهای بیکاره! حالا به آنچه لیاقت داشتید، رسیدید. آیا راضی شدید؟» آنگاه سوار بر اسب از کوه بلور بالا رفت و چون به مقابل در قصر رسید در بسته بود. ضربهای با چوبدست به آن نواخت که ناگهان باز شد. او وارد قصر شد و از پلکان بالا رفت تا به تالار طبقه بالا رسید. دختر آنجا بود و در برابرش یک جام طلای پر از آشامیدنی قرار داشت. اما او نمیتوانست جوان را ببیند، زیرا هنوز پالتو را به تن داشت. حلقهای را که دختر به انگشت او کردهبود، بیرون آورد و در جام طلا انداخت که جرنگ صدا کرد. در این هنگام دختر فریاد زد: «این حلقه خودم است، حتما مردی هم که باید مرا نجات دهد، اینجاست.» مستخدمان او همه جای قصر را گشتند، اما کسی را نیافتند؛ زیرا او پالتوی خود را بیرون آورده و سوار بر اسب از قصر خارج شدهبود. خدمتگزاران و شاهزاده خانم به بیرون قصر رفتند و جوان را دیدند. سپس فریادهای شادی سر دادند. او از اسب پیاده شد، شاهزاده خانم را میان بازوان خود گرفت، شاهزاده خانم هم او را در آغوش گرفت و گفت: «اکنون نجات پیدا کردهام و فردا مراسم عروسی خودمان را برگزار میکنیم.»
مطلب مشابه: داستان کوتاه ۱۰ خطی کودکانه (۱۰ قصه قشنگ و شیرین برای کودک)
مطلب مشابه: داستان کودکانه برای سه سال / ۱۰ قصه زیبای دلنشین کودکانه
دوشیزه مالین

در روزگاران گذشته پادشاهی پسری داشت که به خواستگاری دختر پادشاه پرقدرتی رفت. نام این دختر دوشیزه مالین بود و زیبایی شگفتآوری داشت. پدر دختر قول دادهبود که دخترش را به جوانی دیگر بدهد، بنابراین درخواست این پسر را رد کرد. با وجود این، آن قدر همدیگر را دوست داشتند که حاضر به چشمپوشی از هم نبودند. دوشیزه مالین به پدر گفت: «من نه میخواهم و نه میتوانم کس دیگر را به شوهری بپذیریم.» پدر از سخن سخت دختر برآشفت و دستور داد برج بلند تاریکی بسازند که نه نور ماه و نه پرتو خورشید را در آن راه بود و چون کار ساختن برج به پایان رسید به دختر گفت: «تو مدت هفت سال را در این برج میمانی و سپس میآیم ببینم که آیا دست از جسارت و افادهات برداشتهای، یا نه.» سپس همه گونه آشامیدنی و مواد غذایی برای مدت هفت سال در برج ذخیره کردند و دختر را با خدمتکاری که داشت به آنجا فرستادند و با کشیدن دیوارهای بلند آنها را از آسمان و زمین جدا ساختند.
آن دو در تاریکی برج که با نور شمع روشن میشد بدون دانستن موقع شب و روز ساکن شدند. شاهزاده هر روز به دور برج میگشت و نام شاهزاده خانم را فریاد میکرد، اما دیوارهای کلفت برج مانع رسیدن صدا به درون آن بود. با این حال جز آه و ناله و شکوه چه کاری میتوانست بکند؟
اما زمان گذشت. با اتمام ذخیره مواد غذایی آن دو دریافتند که پایان هفت سال نزدیک است و با خود میاندیشیدند که هنگام رهایی شان فرا رسیدهاست. اما نه صدای ضربه چکشی به گوش رسید و نه قطعه سنگی از سنگهای برج جنبشی کرد. گویی پدر آنها را از یاد بردهبود. آنها فقط برای مدتی کوتاه ذخیره داشتند و مرگ اسفباری را پیش بینی میکردند، سپس دوشیزه مالین گفت: «باید آخرین بخت خودمان را آزمایش کنیم و به شکافتن دیوار بپردازیم. آنگاه ناخن گیر را برداشت و شروع به خراشیدن ملات یکی از سنگها کرد. وقتی شاهزاده خانم خسته میشد خدمتکار کار او را ادامه میداد. مدتی کار کردند تا توانستند یکی از سنگها را بیرون بیاورند. سپس سنگ دوم، آنگاه سنگ سوم و سرانجام پس از سه روز کوشش نخستین پرتو خورشید به درون افتاد. سرانجام روزنه آنقدر بزرگ شد که توانستند بیرون را نگاه کنند. آسمان به رنگ آبی بود و باد خنکی چهره آنان را نوازش میداد. با وجود این، دیدند که همه جا را غبار و غم فراگرفته، قصر پادشاه ویران شده و تا آنجا که چشم کار میکرد شهر و روستا سوخته، کشتزارها ویران شده و جنبندهای به چشم نمیخورد. وقتی سوراخ آنقدر بزرگ شد که هر دو توانستند از آن بیرون بخزند ابتدا خدمتکار بیرون پرید و سپس نوبت دوشیزه مالین بود، اما به کدام سو میتوانستند روی آورند. چرا که دشمنان همه کشور را ویران کرده، پادشاه گریخته و مردمان را کشته بودند. پس سرزمین خود را ترک کردند و به جست و جوی کشوری دیگر به راه افتادند اما نه سرپناهی یافتند و نه انسانی که تکه نانی به آنها بدهد. آنها چنان دچار پریشانی شدند که از برگهای بوته گزنه رفع گرسنگی میکردند. پس از یک راهپیمایی طولانی به کشوری دیگر رسیدند و همه جا درخواست کار کردند، اما در هر خانه را که میزدند آنها را از خود میراندند و هیچ کس دلش به حال آنان نمیسوخت. سرانجام به شهر بزرگی رسیدند و به قصر پادشاه رفتند، اما آنجا هم به آنها گفتند که راهشان را بگیرند و بروند تا آنکه آشپز پادشاه دلش به حالشان سوخت و اجازه داد بمانند و برای او ظرفشویی کنند.
اما پسر پادشاه کشوری که آن دو به آنجا رفته بودند همان نامزد دوشیزه مالین بود. پدرش نامزد دیگری برای پسر در نظر گرفتهبود که چهرهاش زشت بود و قلبی شریر داشت. تاریخ برگزاری مراسم عروسی تعیین شده و نامزد هم به قصر آمدهبود، اما بر اثر زشت رویی خود را به کسی نشان نمیداد، در اتاق خود میماند و دوشیزه مالین از آشپزخانه برای او غذا میبرد. روز رفتن به کلیسا فرا رسید از بس از زشتی چهرهاش شرم داشت و میترسید در صورت ظاهر شدن در کوچه مردم او را مسخره کنند به دوشیزه مالین گفت: «خوشبختی بزرگی در انتظار توست، پای من زخم شده و در کوچه به سختی راه میروم. تو پیراهن عروسی من را بپوش و به جای من به کلیسا برو. این افتخار بزرگی برای تو خواهد بود.» اما دوشیزه مالین این درخواست را رد کرد و گفت: «من افتخاری را که از آن خودم نباشد نمیخواهم.»
اصرار نامزد و پیشنهاد پول هم سودی نداشت، به طوری که نامزد سرانجام برآشفت و گفت: «اگر از دستور من سرپیچی کنی، جانت را از دست خواهیداد. کافی است یک کلمه بگویم و سرت در برابر پایت بیفتد.» پس دوشیزه مالین مجبور به اطاعت از نامزد، پوشیدن پیراهن پرشکوه او و آویزان کردن جواهراتش شد. وقتی در این آرایش به تالار شاهی وارد شد همه حاضران مجذوب زیبایی بیمانندش شدند. پادشاه به فرزندش گفت: «این نامزدی است که برایت انتخاب کردهام و باید همراه خود به کلیسا ببری.» پسر پادشاه از دیدار دختر شگفت زده شد و با خود گفت:
شبیه دوشیزه مالين است. اگر سالها در زندان برج نبود و تاکنون جان نسپرده بود میتوانستم باور کنم که خود اوست.» آنگاه دست دختر را گرفت و او را به کلیسا برد. بوته گزنهای در کنار راه بود. دختر روبه بوته کرد و زمزمه کنان با خود گفت: .
ای بوته گزنه کوچولو؟
در اینجا چه کار داری؟
آیا روزی را به یاد داری
که برگهایت را نپخته و نمک نزده میخوردم؟
شاهزاده از او پرسید: «با خودت چه میگویی؟» دختر پاسخ داد: «چیزی نیست. به دوشیزه مالین فکر میکردم.» شاهزاده از اینکه او دوشیزه مالین را میشناخت، تعجب کرد: اما چیزی نگفت. وقتی به کنار گورستان کلیسا رسیدند، دختر گفت: «جاده کوچولو که خدا نگهدارت باد، بدان که من نامزدی نیستم که قول داده شدهاست.»
شاهزاده پرسید: «با خودت چه میگویی؟» دختر جواب داد: «چیزی نیست. به دوشیزه مالین فکر میکردم.» پسر پرسید: «مگر تو دوشیزه مالین را میشناسی؟» دختر گفت: «نه، نمیشناسم. چطور ممکن است او را بشناسم، اما چیزهایی از او شنیدهام.» به محض رسیدن به کلیسا دختر بار دیگر گفت: «در کوچولو، خدا نگهدارت باد، بدان که من نامزدی نیستم که قول داده شدهاست.»
شاهزاده بار دیگر پرسید: «با خودت چه میگویی؟» دختر آهی کشید و گفت: «به دوشیزه مالین فکر میکردم.» سپس شاهزاده گردنبند گرانبهایی بیرون آورد، آنرا به دور گردن دختر آویخت و گیره آنرا بست. سپس وارد صحن کلیسا شدند و کشیش در برابر محراب آنها را دست به دست داد و زن و شوهر اعلام کرد. داماد او را به قصر بازگرداند، اما در راه سخنی نگفت. وقتی آنهابه قصر رسیدند دختر به اتاق نامزد دوید، لباسهای شاهانه و جواهرات را بیرون آورد، روپوش خاکستری خود را پوشید و از آن همه جز گردنبندی که داماد به او هدیه کردهبود چیزی با خود نگهنداشت. هنگام شب که باید عروس را به اتاق خواب داماد میبردند، عروس چهرهاش را با وال نازکی پوشاند تا داماد به نیرنگش پینبرد. وقتی اطرافیان همه رفتند، داماد گفت: «ببینم، در راه کلیسا به بوته گزنه چه میگفتی؟» عروس گفت: «کدام بوتهگزنه؟ من با بوتههایگزنه گفت وگو نمیکنم.» شاهزاده پاسخ داد: «اگر تو با بوتهگزنه سخن نگفتی، پس تو عروس حقیقی نیستی.» عروس پس از بازیافتن خونسردی خود گفت: «اکنون از خدمتکارم میپرسم، زیرا اوست که افکار مرا حفظ میکند.»
آنگاه از اتاق بیرون رفت و به دوشیزه مالین ناسزا گفت: «ظرفشوی کثیف، به بوتهگزنه چه میگفتی؟» دوشیزه مالین پاسخ داد: «من فقط میگفتم، بوتهگزنه کوچولو، اینجا چه کار داری. آیا روزی را به یاد داری که برگهایت را نپخته و نمک نزده میخوردم؟»
سپس عروس با شتاب به اتاق داماد رفت و گفت: «اکنون آنچه را به بوتهگزنه میگفتم به یاد آوردم.» و کلماتی را که از دوشیزه مالین شنیده بود تکرار کرد. داماد پرسید: «خب، در راه گورستان که از برابر آن میگذشتی، چه میگفتی؟» عروس جواب داد: «راه گورستان؟ من با راه گورستان صحبت نمیکنم.» داماد گفت: «پس تو عروس حقیقی نیستی.»
در این هنگام عروس شتابان بیرون رفت و با دوشیزه مالين بدرفتاری کرد و گفت: ظرفشوی کثیف، تو در راه گورستان چه میگفتی؟» دختر گفت: «من فقط گفتم، جاده کوچولو که خدا نگهدارت باد، بدان که من آن نامزدی نیستم که قول داده شدهاست.»”
عروس فریاد زد: «این سخن به بهای جانت تمام خواهد شد.» و به سوی اتاق داماد دوید و گفت: «اکنون آنچه را به جاده گورستان گفتم به یاد آوردم.» و هر چه را از دوشیزه مالین شنیده بود، تکرار کرد. داماد پرسید: «پس بگو ببینم به در ورودی کلیسا چه گفتی؟» عروس گفت: «در ورودی کلیسا؟ من با در کلیسا گفت وگو نمیکنم.» داماد پاسخ داد:«بنابراین روشن است که تو عروس حقیقی نیستی.» عروس از اتاق بیرون دوید و بار دیگر با دوشیزه مالين بدرفتاری و بددهنی کرد و گفت: «ظرفشوی کثیف، به در کلیسا چه میگفتی؟» دختر جواب داد: «فقط میگفتم: در کوچولو که خدا نگه دارت باد، بدان که من آن نامزدی نیستم که قول داده شده است.» .
عروس که بسیار خشمگین شدهبود، فریاد کشید: «با این حرف سرت را از دست خواهیداد.» و سپس به اتاق برگشت و گفت: «حالا آنچه را با در کلیسا میگفتم به یاد آوردم.» و کلماتی را که شنیده بود، تکرار کرد. داماد پرسید: «گردنبند را که در برابر در ورودی کلیسا به تو دادم، چه کردی؟» عروس گفت: «کدام گردنبند؟ تو به من گردنبند ندادی.» داماد پاسخ داد: «من آن را به گردنت آویختم و خودم گیره آن را بستم.» سپس روبند او را برداشت و با دیدن چهره کریه او از ترس به عقب پرید و گفت: «تو چطور اینجا آمدی؟ تو کی هستی؟» عروس جواب داد: «من نامزدی هستم که به تو قول داده شدهاست، اما چون میترسیدم مردم مسخرهام کنند به ظرفشوی آشپزخانه گفتم لباسهایم را بپوشد و به جای من به کلیسا بیاید.» داماد پرسید: «این دختر کجاست؟ میخواهم او را ببینم. برو او را بیاور.» عروس از اتاق بیرون رفت و به نگهبانها گفت دخترک ظرفشوی آشپزخانه تقلب کردهاست، هرجا او را ببینند با تیر بزنند و سرش را از تن جدا کنند. نگهبانها او را گرفتند و خواستند کشان کشان ببرند که فریاد کشید و درخواست کمک کرد، به گونهای که شاهزاده صدایش را شنید. سپس با شتاب از اتاق بیرون رفت و دستور داد او را رها کنند. آنگاه مشعل آوردند و به گردنش گردنبند جواهری را که در برابر کلیسا به او دادهبود، دید و گفت: «عروس حقیقی تویی همان که همراه من به کلیسا آمدی. اکنون به اتاق من بیا.» و چون تنها ماندند به او گفت: «در میان راه از دوشیزه مالین نام بردی. اگر امکان داشت خیال میکردم که او در برابر من ایستاده است، زیرا تو شباهت بسیاری به او داری.» دختر پاسخ داد: «من همان دوشیزه مالينام، همان که مدت هفت سال به خاطر تو در تاریکی برج زندانی شد، گرسنگی و تشنگی را تحمل کرد و در تمام این مدت در پریشانی و بینوایی زیست اما امروز بار دیگر خورشید به خاطر من پرتو میافکند. من در کلیسا به عقد زناشویی تو درآمدهام و همسر مشروع توام.» آنگاه یکدیگر را در آغوش گرفتند و باقی عمر را در خوشبختی زندگی کردند. عروس تقلبی به جزای عملش رسید و سرش از تن جدا شد. .
برجی که دوشیزه مالین در آن زندانی بود سالیان دراز به حال خود باقی ماند و هنگامی که کودکان از برابر آن میگذشتند این شعر را میخواندند:
تو را لالاگلوریا کی در این برج زندانی است؟
دختر پادشاه، او را نمیبینم دیوار راه نمیدهد / سنگ از جا نمیجنبد
دوست من دستت را به من بده / و بیا راه خودمان را بگیریم و برویم.
مطلب مشابه: قصه پسرانه کوتاه و طلانی [ 10 داستانه کودکانه پسرانه دلنشین و زیبا ]
مطلب مشابه: قصه کودکانه زیبا و آموزنده مناسب برای کودک 3 تا 7 ساله
دخترک غازچران

روزی و روزگاری ملکه کهنسالی بود که شوهرش سالها پیش دارفانی را وداع گفتهبود و دختری بسیار زیبا داشت. وقتی دختر به سن رشد رسید او را با شاهزادهای از دیاری دوردست نامزد کردند.
هنگام عروسی فرا رسید و دختر باید به آن کشور عزیمت میکرد. ملکه پیر او را از صمیم قلب دوست میداشت جامهدان او را از ظروف گرانبها، زر و زیور بسیار، طلا و نقره، جامهای زرین و جواهرات و همه آن چیزهایی که جهیزیه شاهانه را تشکیل میدهد انباشت و ندیمهای را همراه او کرد تا به کشور شاهزاده برساند و به دست نامزدش بسپارد، به هر کدام نیز یک اسب شاهوار دادهشد، اما اسب شاهزاده خانم که فالارا نام داشت، سخنگو بود. به هنگام خداحافظی، مادر به اتاق خوابش رفت، چاقویی برداشت و انگشت خود را به گونهای برید که خون از آن جاری شد. سپس دستمال سفیدی را زیر آن گرفت، سه قطره خون روی آن چکاند و آنرا به دختر داد و گفت: «دختر عزیزم، از این دستمال خوب نگهداری کن؛ چرا که در این سفر به آن نیاز خواهیداشت.»
سپس با اندوه فراوان از یکدیگر خداحافظی کردند. شاهزاده خانم دستمال را زیر نیمتنه خود پنهان کرد، سوار اسب شد و راه سرزمین نامزدش را در پیش گرفت، پس ساعتی سواری شاهزاده خانم سخت تشنه شد و به نديمه گفت: پیاده شد و با جامی همراه داری قدری آب از آن چشمه به من بده که خیلی تشنهام.» ندیمه پاسخ داد:اگر خیلی تشنهاید، خودتان پیاده شوید، به کنار چشمه بروید و آب بنوشید. من که کلفت شما نیستم.» شاهزاده خانم آنقدر عطش داشت که از اسب پیاده شد و بر سر چشمه رفت.سپس بیآنکه از جام زرین استفاده کند خم شد و از چشمه آب نوشید. سپس فریاد برآورد: «ای خدای بزرگ!» اما سه قطره خون به سخن آمدند و گفتند: «اگر مادرتان از این رویداد خبر داشت، دلش هزار پاره میشد. اما شاهزاده خانم که دختری فروتن بود، . نگفت و بار دیگر سوار اسب شد. چند فرسنگ دیگر راه پیمودند. روز گرمی بود و خورشید میتابید. چیزی نگذشت که بار دیگر شاهزاده خانم تشنه شد و چون از کنار رودی میگذشتند دوباره به ندیمه خود گفت: «پیاده شو و قدری آب در جام طلا به من بده.» چرا که سخنان موذیانه ندیمه را به زودی از یاد بردهبود. اما ندیمه بار دیگر با خودپسندی و تکبر بیشتری پاسخ داد: «اگر تشنه هستید خودتان آب بنوشید، من دیگر مستخدم شما نیستم.» سپس شاهزاده خانم از اسب پیاده شد و از بس تشنه بود کنار آبروان دراز کشید و زار زار گریست و گفت: «ای خدای بزرگ!» و سه قطره خون به سخن آمدند و بار دیگر این جمله را تکرار کردند: «اگر مادرت از این رویداد خبر داشت، قلبش هزار پاره میشد.»
دختر موقع آب نوشیدن به جلو خم شدهبود، بنابراین دستمال و سه قطره خون از داخل نیم تنهاش داخل آبروان افتاد و بیآنکه بر اثر شدت اندوه متوجه آن شود با جریان آب رفت. اما ندیمه آنرا دید و خوشحال شد که میتواند بر نامزد دختر مسلط شود و او را به اختیار خود درآورد. زیرا دختر با از دست دادن قطرههای خون دچار ضعف شد و نیروی مقاومت خود را از کف داد، به طوری که وقتی خواست بار دیگر سوار فالادا شود، نديمه گفت: «فالادا متعلق به من و یابوی مردنی من برای تو است.» و او ناچار به اطاعت شد. سپس ندیمه با خشونت دستور داد تا لباسهای شاهانهاش را بیرون آورد و لباسهای ندیمه را بپوشد و به علاوه در برابر آسمان سوگند یاد کند که از این ماجرا در دربار پادشاه چیزی به کسی نگوید؛ زیرا اگر چنین سوگندی یاد نمیکرد همانجا او را میکشت. با وجود این، فالادا – اسب باوفا – همه چیز را دید و با خود عهد کرد که آنرا از یاد نبرد.
اکنون ندیمه بر فالادا سوار بود و عروس واقعی روی اسب دیگر و بدینسان تا رسیدن به قصر پادشاهی راه پیمودند. وقتی به آنجا رسیدند شادی و هیجان عمومی همه جا را فرا گرفت. شاهزاده با شتاب پیشرفت و ندیمه را که خیال میکرد همسر آینده اوست، از اسب پیاده کرد و زیر بازوی او را گرفت تا از پلکان بالا برود، درحالی که شاهزاده خانم واقعی ناچار پایین باقیماند. و اما پادشاه پیر به کنار پنجره رفت و دختر را دید که در حیاط قصر ایستاده و دید که تا چه حد ظریف، آداب دان و زیباست و چون به تالار سلطنتش بازگشت از عروس درباره همراه او که آن پایین در حیاط قصر ماندهبود، پرسید که کیست و او پاسخ داد: «من در میان راه او را پیدا کردم تا تنها نباشم. کاری به او واگذار کنید که بیکار نماند.» اما پادشاه کاری نداشت که به او واگذار کند و چون مردد مانده بود که چه باید بکند، گفت: «پسرکی داریم که غازها را میچراند دختر میتواند به او کمک کند.»نام پسرک کنراد بود و قرار شد که عروس واقعی در نگهداری و چراندن غازها او را یاری دهد.
چندی نگذشت که عروس دروغی به شاهزاده گفت: «همسر عزیزم، خواهش میکنم به خاطر من انجام دهید.» شاهزاده پاسخ داد: «با کمالمیل» – «خواهش میکنم “پوستکن” را بخواهید و دستور دهید تا سر این اسب را که سوار بر آن به اینجا آمدهام، ببرد و پوستش را بکند؛ چرا که مرا در راه بسیار اذیت کردهاست. در حقیقت میترسید که مبادا اسب رفتار او را با شاهزاده خانم فاش سازد. باری عروس دروغی اصرار را به جایی رساند که سرانجام خواستهاش عملی شد و فالادای باوفا را سر بریدند. شاهزاده خانم پس از آگاهی از این جریان به پوستکن وعده داد تا در برابر انجام یک خدمت دیگر یک سکه نقره به او بدهد. دروازهی تاریکی بود که هر بامداد غازچران ناچار با غازهایش از آنجا میگذشت، پس به او گفت سر فالادا را زیر سقف دروازه تاریک میخکوب کند تا بتواند هر بار که از آنجا میگذرد آنرا ببیند. بنابراین پوستکن انجام این کار را به او قول داد و سر اسب را محکم به زیر سقف تاریک کوبید.
روز بعد، دخترک که همراه کنراد از زیر دروازه میگذشت تا صبح زود غازها را به چرا ببرد، رو به سر فالادا کرد و گفت:
ای فالادا که آن بالا میخکوب شدهای؟
و سر پاسخ داد:
ای ملکه جوان که از اینجا میگذری!
اگر مادرت این اتفاق را میدانست
قلبش هزار پاره میشد.
سپس دخترک ساکت و آرام از شهر بیرون رفت و با کنراد غازها را به صحرا برده بعد از رسیدن به مرغزار روی علفها نشست و زلفهایش را که همچون طلای ناب میدرخشید، باز کرد. پسرک که از درخشش موهای دختر خوشش آمدهبود به سوی او آمد تا در آنها چنگ اندازد و چند تار مویش را بکند. اما دختر گفت:
ای نسیمک بوز، بوز
کلاهک کنراد را بینداز
تا به دنبال آن بدود و من
گیسوانم را شانه کنم
و دوباره سرم را بپوشانم
این گفته باد تندی وزیدن گرفت، کلاه پسرک را به صحرا برد و او ناچار شد مدتی دنبال آن بدود. وقتی پسرک بازگشت دختر موهایش را شانه زده و دوباره آنها را پوشانده بود، به گونهای که پسرک نتوانست به موهای او چنگ زند و چیزی از آنها را بکند. پسرک از این جریان خشمگین شد و دیگر با دختر حرف نزد. بدین گونه تا عصر غازها را چراندند و سپس به خانه بازگشتند.
بامداد روز بعد که به دنبال غازها از زیر دروازه تاریک میگذشتند، دختر جوان گفت:
ای فالادا که آن بالا میخکوب شدهای؟
و فالادا جواب داد:
ای ملکه جوان که از اینجا میگذری،
اگر مادرت این ماجرا را میدانست
قلبش هزار پاره میشد.
آنگاه بار دیگر به صحرا رسیدند. دختر روی علفها نشست و به باز کردن موهایش پرداخت. پسرک باز به سوی او شتافت تا به آنها چنگ اندازد، اما دختر گفت:
ای نسیمک بوز، بوز
کلاهک کنراد را بینداز
تا به دنبال آن بدود و من
گیسوانم را شانه کنم
و دوباره سرم را بپوشانم
سپس باد شدیدی وزیدن گرفت و کلاه پسرک را آنقدر دور با خود برد که او ناچار شد چندی به دنبالش بدود. وقتی پسرک بازگشت دختر مدتها بود موهایش را شانه زده و سرش را پوشانده بود. پسرک نتوانست حتی یک مو از سرش بکند. بدین گونه آن روز هم غازها را چراندند تا آنکه هوا رو به تاریکی نهاد. اما وقتی به خانه رسیدند کنراد نزد پادشاه در رفت و گفت: «من دیگر حاضر نیستم با این دختر به چرای غازها بروم پادشاه پرسید: چرا؟ ـ«او تمام روز مرا عصبانی میکند.» پادشاه دستور داد جریان را برایش حکایت کند و گفت: «صبح که با گله غاز از زیر دروازه تاریک میگذریم یک سر اسب آن بالا کوبیده شده دختر به آن میگوید:
اي فالادا که آن بالا میخکوب شدهای
و سر جواب میدهد:
ای ملکه جوان، که از اینجا میگذری،
اگر مادرت از این ماجرا خبر داشت
قلبش هزار پاره میشد.
همچنین پسرک همه آنچه را در مرغزار روی دادهبود، وزیدن باد شدید و اینکه او مجبور شدهبود به دنبال کلاهش مدتی بدود برای پادشاه حکایت کرد.
پادشاه به او دستور داد که روز بعد هم غازها را به چرا ببرد. خودش هنگام بامداد پشت دروازه تاریک پنهان شد و گفت وگوی دختر را با سر فالادا شنید. سپس به دنبال آنان به صحرا رفت و در میان بوتهای در مرغزار پنهان شد. آنگاه جیزی نگذشت که با چشمان خود دخترک غازچران و پسرک را دید که غازها را میچرانند. لحظهای بعد دختر را دید که روی علفها نشست و گیسوانش را که همچون زر ناب میدرخشیدند، باز کرد. دختر بار دیگر تکرار کرد:
ای نسیمک بوز، بوز
کلاهک کنراد را بینداز
تا او به دنبال آن بدود
و من بتوانم موهایم را شانه زنم
و دوباره سرم را بپوشانم
با این گفته باد شدیدی درگرفت و کلاه پسرک را با خود برد، به گونهای که مجبور شد مدتی آنرا دنبال کند. دختر جوان به آرامی موهای خود را شانه زد، آنها را بافت و پادشاه همه اینها را میدید. سپس بیآنکه کسی او را ببیند به قصر بازگشت و عصر که دخترک غازچران به قصر آمد او را به کناری کشید و علت این رفتار را از او پرسید. دختر پاسخ داد:«من حق ندارم به شما بگویم و حتی حق ندارم رنج و محنت خود را برای کسی حکایت کنم؛ زیرا در برابر خداوند سوگند یاد کردهام، و گرنه کشته میشوم.» پادشاه اصرار کرد و او را آرام نگذاشت؛ اما یک کلمه پیش از این نشنید، سپس پادشاه گفت: «اگر نمیخواهی غم و رنج خود را به من بگویی به این اجاق بگو» و از آنجا رفت. سپس دختر به کنار اجاق رفت و بنای گریه و زاری را گذاشت و راز دلش را گفت: «من از همه جا رانده شدهام و با وجود این من دختر پادشاهم و ندیمه خائن به زور مرا مجبور کرد تا جامههای شاهانهام را بیرون آورم و لباسم را با او عوض کنم. جای مرا در کنار نامزدم گرفت، درحالی که من باید کار پست غازچرانی بپردازم. اگر مادرم از این کار خبر داشت قلبش هزار پاره میشد.»
اما پادشاه در آن سوی اجاق پنهان شدهبود و گفتههای دختر را میشنید. سپس پادشاه انگشت و دختر را از اجاق کنار کشید، جامههای شاهانه را به او پوشاندند و از زیبایی او به در شگفت شدند. پادشاه پسرش را فراخواند و به او گفت که عروس دروغین در کنار اوست و او جز یک ندیمه بیش نیست، در حالی که عروس واقعی تاکنون غازچرانی میکرده است. شاهزاده از مشاهده زیبایی فوق العاده و تقوای شاهزاده خانم از صمیم قلب بسیار خوشحال شد. سپس جشن بزرگی برپا شد که بسیاری از شخصیتها و دوستان خوب را در آن دعوت کردند.
شاهزاده در گوشه بالای میز نشست، به طوری که شاهزاده خانم در یک طرف و ندیمه در طرف دیگر او قرار داشتند، اما ندیمه که چشمانش درست تشخیص نمیدادند شاهزاده خانم را در آرایش خیره کنندهاش نشناخت. پس از آنکه خوردند و آشامیدند و سرمست و شاد شدند پادشاه معمایی طرح کرد: «کسی که به ولی نعمت خود بدین گونه خیانت کرده و او را فریب دادهباشد سزاوار چیست؟» و سپس همه آنچه را روی دادهبود حکایت کرد و از ندیمه پرسید: «چنین کسی سزاوار چه کیفری است؟» و عروس دروغی پاسخ داد: «سزاوار کیفری جز این نیست که او را عریان کنند و به درون بشکهای که پر از میخهای نوک تیز است بیندازند و بشکه را به دو اسب سفید ببندند که او را از کوچهای به کوچهای بکشد تا آنکه بمیرد.»
سپس پادشاه گفت: «این شخص خود تو هستی و تو حکم کیفرت را بیان کردی و آنچه را گفتی بر سر خودت خواهد آمد.» پس از اجرای حکم شاهزاده با نامزد واقعی خود عروسی کرد و در کنار یکدیگر با صلح و سعادت در کشور پادشاهی فرمانروایی کردند.
ژان آهنین

روزی و روزگاری پادشاهی در نزدیک قصر خود جنگل بزرگی پر از شکارهای گوناگون داشت. پادشاه شکارچی خود را فرستاد تا یک بز کوهی شکار کند، اما شکارچی دیگر بازنگشت. پادشاه گفت: «شاید دچار حادثه ناگواری شدهباشد.» دو شکارچی دیگر را به جست و جوی او فرستاد، اما آن دو هم برنگشتند. روز سوم پادشاه دستور داد همه شکارچیانش گرد آمدند و به آنان گفت: «سراسر جنگل را بگردید و تا هر سه را پیدا نکردهاید، برنگردید.» اما آنان هم بازنگشتند و هیچ کدام از سگهای شکاری هم که با خود برده بودند، به قصر برنگشتند. از آن پس دیگر هیچکس مایل نبود جان خود را در چنین جنگلی به خطر اندازد. و در نتیجه جنگل در سکوتی عمیق فرو رفت و فقط گهگاه عقاب یا کرکسی که بر فراز درختان بلند آن پرواز میکرد، به چشم میخورد.
این وضع سالیان دراز ادامه یافت تا آنکه یک شکارچی خارجی خود را به پادشاه معرفی کرد و ضمن درخواست شغلی در دربار پیشنهاد کرد به درون جنگل خطرناک برود. پادشاه به موافقت با این کار مایل نبود و گفت: «چیز مشکوکی در این جنگل وجود دارد. من میترسم که تو هم سرنوشتی بهتر از دیگران نداشتهباشی و نتوانی از آنجا خارج شوی.» شکارچی پاسخ داد: «اعلی حضرتا، من با قبول همه خطرها و به مسئولیت خودم این کار را میپذیرم. من ترس را نمیشناسم.» سپس شکارچی با سگ خود وارد جنگل شد. پس از مدت کمی سگ رد پای شکاری را گرفت و آن را دنبال کرد، اما هنوز چند قدمی پیش نرفتهبود که به مردابی رسید و متوقف شد. در این هنگام دستی از میان مرداب بیرون آمد، سگ را به چنگ گرفت و به زیر آب کشید. وقتی شکارچی این رویداد را دید از راهی که آمدهبود برگشت. سه مرد را انتخاب کرده و به آنها گفت که با سطل آنقدر آب بکشند تا مرداب خالی شود. وقتی که مرداب نمایان شد یک غول وحشی را دیدند که ته آب خوابیده است. بدنش خرمایی رنگ و همچون آهن زنگ زده و موهایش چهره او را پوشانده بود و تا به سر زانوی او میرسید. مردم او را طناب پیچ کردند و به قصر بردند. غول وحشی باعث شگفتی بسیار شد. پادشاه دستور داد او را در قفسی آهنی انداختند و فرمان داد که هر کس در قفس را باز کند اعدامش کنند و کلید قفس را به فرمانده نگهبانان ملکه سپرد. از آن پس همه کس در کمال امنیت به آن جنگل رفت و آمد میکرد.
پادشاه پسری هشت ساله داشت. روزی از روزها که پسر پادشاه در حیاط قصر بازی میکرد توپ طلاییاش درون قفس افتاد. پسر به سوی قفس دوید و توپ خود را خواست. غول گفت: «اگر در قفس را باز کنی، توپ تو را میدهم.» پسر پاسخ داد: «نه، من چنین کاری نمیکنم. پادشاه این کار را ممنوع کردهاست.» و از آنجا رفت. روز بعد بار دیگر نزدیک قفس آمد و توپ خود را مطالبه کرد. غول وحشی گفت: «در را باز کن.» اما پسر امتناع کرد. روز سوم که پادشاه به شکار رفتهبود، کودک بازگشت و به غول گفت:«حتی اگر بخواهم در را باز کنم کلید آنرا ندارم.» غول وحشی جواب داد: «کلید زیر بالش مادرت است. میتوانی بروی و آنرا برداری. پس کودک که فقط به دنبال توپ خود بود، همه تردیدها را کنار گذاشت و کلید را آورد. در به زحمت باز شد و پسرک انگشت خود را نیز زخم کرد. وقتی در باز شد غول وحشی بیرون آمد، توپ طلایی کودک را به او داد و پا به فرار گذاشت. کودک دچار هراس شد، او را صدا زد و گفت: «غول وحشی، فرار نکن، وگرنه مرا کتک میزنند.» با این گفته غول برگشت، کودک را از روی زمین برداشت، روی دوش خود گذاشت و با گامهای بلند به سوی جنگل رفت. پادشاه هنگام بازگشت از شکار قفس را خالی دید و از ملکه داستان را پرسید. ملکه چیزی نمیدانست، پس به جست و جوی کلید رفت اما کلید آنجا نبود. فرزندش را صدا زد، اما از او هم اثری نبود.. پادشاه عدهای را به دنبال او به کوه و دشت فرستاد، اما او را نیافتند. پس آنچه را روی دادهبود به آسانی حدس زدند و عزای عمومی در دربار برقرار شد.
وقتی مرد وحشی به جنگل رسید کودک را از روی شانه پایین آورد و گفت: «تو دیگر نه پدرت را خواهی دید، نه مادرت را، اما من تو را نزد خودم نگه میدارم، زیرا تو مرا از بند نجات دادهای و من به تو رحم میکنم. اگر هر چه را میگویم انجام دهی با تو خوش رفتاری خواهمکرد. نام من ژان آهنین است و آنقدر گنج و طلا دارم که هیچکس دیگر در جهان ندارد.» آنگاه تخت خوابی از خزه خشک برای کودک درست کرد و او را روی آن خواباند. روز بعد او را به چشمهای برد و گفت: «نگاه کن این چشمه زرین، روشن و شفاف و بسان بلور است. تو باید اینجا بنشینی و مواظب باشی که هیچ چیز در آن نیفتد و آنرا آلوده نکند. من هر روز هنگام غروب میآیم تا ببینم آیا دستور مرا خوب اجرا کردهای.» کودک کنار چشمه نشست و دید که گاهی یک ماهی طلایی و گاهی یک مارماهی طلایی در آن شنا میکنند و او مواظب بود که هیچ چیز درون چشمه نیفتد. او همچنان بیحرکت نشسته بود که ناگهان چنان درد شدیدی در انگشت خود حس کرد که ناخواسته آنرا به درون آب فرو برد. سپس با شتاب آنرا بیرون آورد و دید که انگشتش زراندود شده و کوشید تا طلا را از روی انگشت خود پاک کند، اما موفق نشد. ژان آهنین هنگام غروب آفتاب بازگشت، کودک را نشسته دید و به او گفت: «چه بر سر چشمه آمدهاست؟ » کودک، درحالی که انگشتش را پشت خود پنهان کردهبود تا او نبیند، پاسخ داد: «هیچ، هیچ» اما غول گفت: «تو انگشت خود را در آب فرو بردی. این دفعه چشم پوشی میکنم، اما مواظب باش دیگر چیزی در آب نیفتد.» روز بعد صبح زود کودک در کنار چشمه نشسته بود و نگهبانی میداد. بار دیگر انگشتش به شدت درد گرفت. انگشتش را روی سرش گذاشت. ولی بدبختانه یک تار موی او در آب افتاد. آنرا فورا از آب بیرون آورد، اما تار مو و دستش کاملا زراندود شدهبود. ژان آهنین بازگشت و چون میدانست که چه گذشته است، گفت: «تو گذاشتی یک تار مویت در چشمه بیفتد. این بار هم صرف نظر میکنم، اما اگر بار دیگر چنین کاری رخ بدهد چشمه آلوده خواهد شد و آن وقت دیگر نمیتوانم تو را نزد خودم نگاه دارم.»
روز سوم کودک کنار چشمه نشسته بود. انگشتش بیهوده دردگرفت، اما کوشید تا آنرا تکان ندهد. با وجود این، زمان به نظرش طولانی شد. چهرهاش را پیش برد تا تصویر خود را در آب زلال چشمه ببیند و چون رفتهرفته بیشتر به سوی آب خم شد موهای بلندش از روی شانه وی در آب افتادند. با عجله خود را پس کشید، اما موها همه طلایی شده و همچون اشعه خورشید میدرخشیدند میتوانید حدس بزنید که کودک تا چه حد ترسیده بود. دستمالش را برداشت و آنرا به دور سرش بست تا غول چیزی نفهمد. اما وقتی او برگشت همه چیز را میدانست و گفت:«دستمالت را از سر بازکن.» سپس موهای طلایی او بیرون ریختند و پسر بیهوده کوشید تا عذرخواهی کند، اما فایدهای به حالش نداشت و غول گفت: «تو از عهده آزمون برنیامدی و دیگر نمیتوانی اینجا بمانی. راه جهان گسترده را در پیش گیر و برو تا مفهوم فقر و بینوایی را دریابی. با وجود این تو پسر بد قلبی نیستی و من خیر و صلاح تو را میخواهم، بنابراین این حق را به تو میدهم که هر وقت دستخوش خطری شدی وارد جنگل شوی و فریاد کنی: «ژان آهنین!» در این صورت من به یاریات میآیم. قدرت و توان من بسیار است آنقدر که تو نمیتوانی تصور کنی. به علاوه طلا، نقره و جواهرات بسیاری در اختیار دارم.»
بدینسان شاهزاده جنگل را ترک گفت و شب و روز از راه و بیراه رفت تا سرانجام به شهر بزرگی رسید. دنبال کار رفت، اما کاری پیدا نکرد. به علاوه کاری نیاموخته بود تا بتواند هر کجا که لازم است کاری انجام دهد. آنگاه به قصر پادشاه رفت و درخواست کرد در صورت امکان کاری به او بدهند. خدمتگزاران دربار نمیدانستند چه کاری به او واگذار کنند، اما از او خوششان آمد و به او گفتند که نزد آنها بماند. آنگاه آشپز پادشاه او را به خدمت گرفت و گفت هیزم و آب بیاورد و خاکسترها را جارو کند. یک روز که آشپز دست تنها بود او را فرستاد تا سینیهای غذا را سر میز شاهانه ببرد. اما چون نمیخواست کسی موهای طلاییاش را ببیند کلاهش را از سر بر نداشت. پادشاه که تاکنون چنین چیزی ندیدهبود گفت: «وقتی سر میز شاهانه خدمت میکنی، باید کلاهت را از سر برداری.» پسر جواب داد: «اعلی حضرتا نمیتوانم کلاهم را بردارم، زیرا یک لکه کچلی روی سر دارم.» پادشاه با شنیدن این گفته آشپز را خواست، او را سرزنش کرد و از او پرسید چگونه توانسته است چنین پسری را به خدمت آشپزخانه در آورد. باید هر چه زودتر او را بیرون کند. اما آشپز که دلش به حال پسر سوخت، او را با کمک باغبان عوض کرد.
اکنون کار پسر گل کاری، آبیاری باغ، بیل زدن و کندن زمین در زیر باد و باران و تغییرات جوی بود. یک روز که تنها در باغ کار میکرد، هوا آنقدر گرم بود که کلاهش را از سر برداشت تا سرش کمی خنک شود. وقتی اشعه خورشید به موهای او تابید، چنان درخشید که بازتاب آن به اتاق شاهزاده خانم افتاد و او با شتاب به کنار پنجره رفت تا ببیند که چیست. سپس با دیدن پسرک او را صدا زد و گفت: «پسر، یک دسته گل برای من بیاور.» پسر کلاهش را با عجله بر سر گذاشت.
مقداری گل صحرایی چید، یک دسته گل درست کرد و به طرف اتاق شاهزاده خانم رفت. از پلهها که بالا میرفت باغبان به او رسید و گفت:«چطور برای شاهزاده خانم از این گلهای بیارزش و عادی میبری! زود برو و یک دسته گل از زیباترین و کمیابترین گلها درست کن.» پسر پاسخ داد: «نه، گلهای وحشی عطر تندتری دارند و از آنها بیشتر خوشش خواهد آمد.» به محض ورود او به اتاق، شاهزاده خانم به او گفت: «کلاهت را بردار. شایسته نیست که در حضور من کلاه بر سر داشتهباشی.» پسر پاسخ داد: «نمیتوانم. من کچلم.» اما شاهزاده خانم کلاهش را گرفت و از سرش کشید. در این هنگام موهای زرینش روی شانههای او ریخت، به طوری که جلب توجه میکرد. پسر خواست بگریزد، اما شاهزاده خانم بازوی او را گرفت و یک مشت سکه طلا در دست او ریخت. پسر با پولها از آنجا خارج شد، اما هیچ ارزشی برای آنها قائل نبود و آنها را نزد باغبان برد و گفت: «اینها را به فرزندان تو میدهم تا با آنها بازی کنند.» فردای آن روز بار دیگر شاهزاده خانم او را صدا زد و گفت یک دسته گل وحشی برایش ببرد و وقتی وارد اتاق شد شاهزاده خانم خواست کلاه از سرش بردارد، اما پسر کلاه را با دو دست روی سر نگه داشت. شاهزاده خانم بار دیگر یک مشت سکه طلا به او داد، اما آنها را به جای اسباب بازی به بچههای باغبان داد. روز سوم باز همان وضع تكرار شد. دختر نتوانست کلاه را از سرش بردارد و پسر نیز پولهای او را برای خود نگه نداشت.
چندی بعد کشور دچار جنگ شد و پادشاه همه مردم را برای دفاع از کشور دعوت کرد، بیآنکه بداند آیا میتواند در برابر دشمنی که بسیار قوی بود و ارتش بزرگی در اختیار داشت مقاومت کند. شاگرد باغبان گفت: «من دیگر بزرگ شدهام، میخواهم به جنگ بروم و فقط یک اسب میخواهم.» همه به این گفته او خندیدند و گفتند: «وقتی ما راه افتادیم یکی برای تو در اصطبل میگذاریم. برو آنرا برای خودت بردار.» وقتی همه رهسپار جنگ شدند او به اصطبل رفت و اسب را بیرون آورد. اسب میلنگید و پایش را روی زمین میکشید. با وجود این، پسر بیزین سوار اسب شد و مستقیم به جنگل تاریک رفت. وقتی به حاشیه جنگل رسید سه بار فریاد زد: «ژان آهنین!» در نتیجه همه درختها به لرزه افتادند. ناگهان مرد وحشی پدیدار شد و گفت: «چه میخواهی؟»
پسر جواب داد:«یک اسب تیزپا پرتوان میخواهم؛ چراکه عازم جنگم.» ژان آهنین گفت: «اسب و بسیاری چیزهای دیگر که از آنها نام نمیبری برای تو آماده خواهد شد.» سپس به جنگل برگشت و مهتری را با یک اسب تیزپای پرقدرت، که نفسهای پرصدا میکشید و به آسانی رام نمیشد، فرستاد. پشت سر او هم یک لشکر سرباز که سراپای آنها غرق در فولاد بود و شمشیرهای آخته آنها در برابر پرتو خورشید میدرخشید، ایستاده بودند. جوان اسب النگ خود را به مهتر سپرد، بیزین سوار اسب تیزپا شد و پیشاپیش لشکر قرار گرفت. وقتی به میدان جنگ رسید بسیاری از مردان جنگی پادشاه به خاک و خون افتاده بودند و چیزی نمانده بود که باقی مانده آنها عقب نشینی کنند. سپس جوان با لشکر پولادین خود پیش تاخت، همچون رگبار بر سر دشمنان ریخت و هر که را که مقاومت میکرد مانند برگ خزان بر زمین میانداخت. بقیه بنای گریز گذاشتند، اما جوان آنها را دنبال کرد و تا هنگامی که جز یکی باقی نماند دست از سرشان نکشید. سپس به جای آنکه به پادشاه بپیوندد دور زد، لشکریان را به جنگل رساند و ژان آهنین را صدا زد. مرد وحشی حاضر شد و پرسید: «چه میخواهی؟» جوان پاسخ داد: «اسب و لشکرش را بگیر و یابوی لنگ مرا بده.» بیدرنگ هر چه گفته بود، انجام شد و جوان سوار بر اسب لنگ به خانه بازگشت
از سوی دیگر به محض رسیدن پادشاه به قصر، دخترش از او استقبال کرد و به خاطر پیروزی پدر به او تبریک گفت. پادشاه پاسخ داد: «من پیروزی را به دست نیاوردم، بلکه سلحشور ناشناسی بود که با لشکریان خود به یاری من آمد.» دختر میخواست که نام سلحشور را بداند، اما پدر او را نمیشناخت و گفت: «او راه خود را در پیش گرفت و رفت و من او را ندیدم.» شاهزاده خانم درباره کمک باغبان از باغبان پرسید، اما او خندید و گفت: «او الان سوار بر اسب لنگ خود از جنگ بازگشته است، همه او را مسخره کرده و گفتند که «لنگ لنگان را نگاه کنید! او از جنگ برگشته است!» عدهای هم از او پرسیدند در این مدت پشت کدام پرچین مخفی شده و خوابیده است؟ اما جوان پاسخ داد: «قسمت عمده کار را من انجام دادهام. اگر من نبودم کار خراب شدهبود. در این موقع همه مسخرگی را از حد گذراندند.
پادشاه به دخترش گفت: «دستور میدهم سه شبانه روز جشن بزرگی برپا شود و تو سه بار با پرتاب سیب طلایی نامزدت را انتخاب خواهی کرد. شاید سلحشور ناشناس با شنیدن این خبر در جشن حضور پیدا کند.» وقتی خبر برگزاری جشن به جوان رسید به جنگل رفت و ژان آهنین را صدا زد. ژان پرسید: «تو چه میخواهی؟» جوان گفت: میخواهم سیب طلایی شاهزاده خانم را من بگیرم.» ژان پاسخ داد: «سیب از هم اکنون مال تو است. به علاوه یک زین سرخ برایت میآورند و روی یک اسب سرکش سرخ مایل به طلایی سوار خواهی شد.» جوان روز جشن چهارنعل سررسید و به جمع سلحشوران پیوست. او سراپا غرق در پولاد بود، بنابراین هیچ کس او را نشناخت. شاهزاده خانم نزدیک شد و سیب زرینی به میان سلحشوران انداخت، اما هیچ کس جز این جوان نتوانست آنرا به دست آورد.
ژان آهنین روز دوم یک اسب سفید و یک زین سفید برای او فرستاد. این بار هم تنها او توانست سیب زرین را به چنگ آورد. با این همه لحظهای درنگ نکرد، با شتاب سیب را برداشت و از آنجا دور شد. پادشاه برآشفت و گفت: «چنین کاری مجاز نیست. او باید نزد من بیاید و نامش را بگوید.» سپس پادشاه دستور داد سلحشور گیرنده سیب را دنبال کنند و اگر به میل خود بازنگشت با نوک شمشیر و یا لبه آن او را مورد حمله قرار دهند. با وجود این، کسی به گرد او هم نرسید. روز سوم ژان آهنین یک زیر سیاه و یک اسب مشکی – همچون شبق – برای او فرستاد و بار دیگر سیب زرین را او به دست آورد. اما قصد گریز با سیب را داشت، بنابراین خدمتگزاران پادشاه او را دنبال کردند. یکی از آنها چنان او را از نزدیک در فشار گذاشت که با نوک شمشیرش پای او را زخمی کرد. با این همه وی موفق شد از چنگ آنان بگریزد، اما اسبش جهش تندی کرد به طوری که کلاه خود نقابدار به زمین افتاد و همه موهای طلاییاش را دیدند. پس همه از همان راه بازگشتند و همه ماجرا را به پادشاه گزارش دادند.
فردای آن روز شاهزاده خانم درباره کمک باغبان پرسید و باغبان گفت: «او در باغ مشغول کار است. این آدم عجیب در جشن هم شرکت کرده و فقط دیشب نزد من برگشته است. به علاوه سه سیب زرین را که به فرزندان من نشان داده است.
پادشاه فرمان احضار او را داد. وقتی وی نزد پادشاه رسید باز هم کلاهش را از سر برنداشت. اما شاهزاده خانم نزدیک رفت و کلاه او را برداشت. ناگهان خرمن زلفهای طلایی او روی شانههایش ریخت. او چنان خوش سیما بود که همه در شگفت شدند. پادشاه پرسید: «آیا تو همان سلحشوری هستی که هر روز به جشن آمده و هر روز زیناش به رنگی بوده و سه سیب زرین را به دست آورده است؟» جوان جواب داد: «آری و این هم سیبها.» و درحالی که آنها را از جیب بیرون آورد به سوی پادشاه گرفت و گفت: «اگر دلایل دیگری میخواهید میتوانید به زخمی نگاه کنید که سربازان شما هنگام تعقیب بر من وارد آوردند. در ضمن من همان سلحشوری هستم که شما را در راه شکست دشمنان یاری داد.»
پادشاه گفت: «اگر تو میتوانی دست به چنین شاهکارهایی بزنی، پس کمک باغبان نیستی. بگو ببینم پدر تو کیست؟» جوان پاسخ داد: «پدر من پادشاه پر قدرتی است و من هر قدر طلا که بخواهم در اختیار دارم.» پادشاه گفت: «من باید از تو سپاسگزاری کنم. آیا میتوانم عنایتی به تو روا دارم؟» جوان گفت: «آری، میتوانید. دخترتان را به همسری من بدهید.» در این هنگام شاهزاده خانم خندید و گفت: «این جوانی بیادعا و بیافاده است. اما من از همان ابتدا که موهای طلاییاش را دیدم، فهمیدم او کمک باغبان نیست.» سپس به سوی جوان رفت، او را بوسید و فرمان برگزاری مراسم باشکوه عروسی صادر شد. پدر و مادر شاهزاده هم در جشن عروسی او حضور یافتند و بسیار شادمان شدند؛ چرا که هرگونه امید دیدار مجدد پسر عزیزشان را از دست دادهبودند. هنگامی که همه سر میز شام نشسته بودند ناگهان همه جا به طرز مرموزی ساکت شد، درهای تالار باز شد و پادشاه شکوهمندی با همراهان بسیار وارد تالار گردید. او مستقیم به سوی داماد رفت، او را بوسید و گفت: «من ژان آهنین هستم که بر اثر طلسم جادوگر به غول وحشی تبدیل شدهبودم، اما تو مرا از جادو رها ساختی. اینک همه گنجهای گرانبهای خود را به تو واگذار میکنم.».
مطلب مشابه: قصه های کودکانه، قدیمی و خاطره انگیز ایرانی (12 قصه دلنشین دخترانه پسرانه)
مطلب مشابه: قصه های قشنگ برای بچه ها؛ 12 داستان و قصه فوق العاده زیبا و جالب
کلید طلایی

یک روز سرد زمستانی که برف سنگین زمین را در چادری سفید پوشانده بود پسری بینوا از کلبه بیرون رفت تا با سورتمهاش هیزم جمعآوری کند. وقتی مقداری هیزم جمع کرد و روی سورتمه گذاشت دستهایش آنقدر یخ بسته بودند که تصمیم گرفت هرچه زودتر به خانه برگردد و آتش روشن کند تا کمی گرم شود.
در این هنگام برف سنگین را با دستها کنار زد تا راه باز کند و درحالی که مشغول خراشیدن زمین و کندن یخها بود یک کلید طلایی پیدا کرد. به خیال اینکه در محل کلید قفل هم باید باشد زمین را کاوید و یک صندوقچه آهنی یافت. با خود گفت: «ای کاش کلید به در صندوقچه بخورد، باید در آن چیزهای گرانبهایی گذاشته شدهباشد.» همه جای بدنه صندوقچه را گشت و سوراخی نیافت. سرانجام روزنهای پیدا کرد، اما آنقدر کوچک بود که به چشم نمیآمد. کلید را آزمایش کرد و کلید به آسانی به آن خورد. یک بار کلید را در قفل چرخاند و اکنون باید صبر کنم تا قفل را باز کند و در صندوقچه را بگشاید، در این هنگام خواهیم دید چه چیزهای شگفتانگیزی در صندوقچه گذاشته شدهاست.
شش قو

روزی پادشاهی در جنگل بزرگ و پر درختی چنان با شتاب به دنبال شکار اسب تاخت که از همراهان دور افتاد و هیچکدام به او نرسیدند. شب که فرا رسید و هوا تاریک شد، ایستاد و به اطراف نگریست و دید که گم شدهاست. کوشید تا راهی برای خروج از جنگل پیدا کند، اما موفق نشد. در این هنگام پیرزنی را دید که به سختی و لرزان راه میرود و به سوی او پیش میآید. رفتار و حرکاتش نشان میداد که عجوزه جادوگری است. پادشاه به او گفت: «ای زن مهربان، ممکن است راهی را که از میان جنگل به بیرون میرود به من نشان بدهی؟» پیرزن پاسخ داد: «البته اعلی حضرت، با کمال میل، اما به یک شرط و اگر آن شرط را انجام ندهید هرگز از این جنگل بیرون نخواهیدرفت و در اینجا نابود خواهیدشد.» پادشاه گفت: «آن شرط چیست؟» پیرزن جواب داد: «دختری بسیار زیبا دارم که بر روی زمین دختری به آن زیبایی نخواهیدیافت و شایسته آن است که همسر شما باشد. اگر شما او را به عنوان ملکه انتخاب کنید من شما را یاری میدهم تا از جنگل خارج شوید.» پادشاه که از این رویداد بسیار ناراحت شدهبود، با پیشنهاد پیرزن موافقت کرد.
پیرزن او را به کلبهای برد که دخترش در آنجا در کنار اجاق نشستهبود. دختر از پادشاه چنان استقبال کرد که گویی در انتظار او بود. پادشاه دید که دختر بسیار زیباست، اما از او خوشش نیامد. هر بار که به او نگاه میکرد هراس مرموزی در دل خود احساس میکرد. وقتی پادشاه دختر را روی اسب خود سوار کرد، پیرزن راه را به او نشان داد و او توانست قصر پادشاهی را پیدا کند. به محض رسیدن به قصر، پادشاه به وعده خود وفا کرد و مراسم عروسی را برپا ساخت و دختر را ملکه خود کرد.
پیش از آن پادشاه ازدواج کردهبود. وی از همسر اول خود هفت فرزند داشت که شش پسر و یک دختر بودند و آنان را از همه عالم بیشتر دوست میداشت. پادشاه ترسید مبادا نامادری با آنان بدرفتاری کند یا آنان را آزار دهد، بنابراین همه را به قصر دورافتادهای در دل یک جنگل بزرگ برد. اما این قصر چنان پنهان و یافتن راه آنچنان دشوار بود که اگر زن دانشمندی یک گلوله نخ به او ندادهبود که با آن راه را پیدا کند خود پادشاه هم راه قصر را گم میکرد. خاصیت عجیب گلوله نخ این بود که وقتی پادشاه آنرا پیش پای خود روی زمین میانداخت گلوله خود به خود میغلتید و به پیش میرفت و راه را به او نشان میداد. باری هنگامی که پادشاه برای دیدار فرزندان عزیزش از قصر خارج میشد، ملکه متوجه غیبتهای او شده و کنجکاوی میکرد که علت رفتن پادشاه به آن جنگل دور را بداند. پول بسیاری به نوکران خود داد و آنها راز فرزندان را برای او آشکار کردند و خاصیت گلوله نخ را که تنها وسیلهای بود که راه قصر پنهان را نشان میداد، به او گفتند. از آن هنگام ملکه خواب و راحت را بر خود حرام کرد تا آنکه جای گلوله نخ را که فقط پادشاه میدانست، کشف کرد. سپس تعدادی پیراهن کوچک ابریشمی دوخت و چون مادرش جادوگری را به او آموخته بود داخل هر پیراهن یک طلسم گذاشت. یکی از روزها که پادشاه به شکار رفتهبود، پیراهنها را برداشت و به سوی جنگل رفت و گلوله نخ، راه قصر را به او نشان میداد.
بچهها که از دور دیدند کسی میآید به تصور آنکه پدر عزیزشان است با خوشحالی به طرف او دویدند. او یک یک پیراهنها را روی آنها انداخت. به محض تماس دست او با بدن آنها همه به شکل قو درآمدند و به آسمان پرواز کردند. آنگاه ملکه خوشحال از اینکه از شر بچهها راحت شده به قصر بازگشت. اما خواهر کوچولوی بچهها با برادرانش بیرون نیامدهبود و ملکه از وجود او اطلاع نداشت. فردای آن روز پادشاه به دیدار فرزندان رفت، اما فقط دختر خود را دید. از دختر پرسید: «برادرانت کجا هستند؟» دختر جواب داد: «پدر عزیزم، آنها رفتند و مرا تنها گذاشتند.» و سپس برای پدر حکایت کرد که از پنجره اتاقش دیدهاست که برادرانش به شکل قو در آمدند و به آسمان رفتند و پرهایی را هم که در حیاط قصر ریخته بود، جمعآوری کرده و به پدر نشان داد. غم جانکاهی پادشاه را فراگرفت، اما به این فکر نیفتاد که این کار زشت به دست ملکه صورت گرفتهباشد. چون بیم داشت که مبادا دختر را هم از دست او بربایند تصمیم گرفت او را با خود ببرد، اما دختر که از نامادری میترسید، از پدر درخواست کرد یک شب دیگر هم او را در قصر دورافتاده بگذارد.
دختر بینوا با خود فکر میکرد: «من مدت درازی اینجا نمیمانم و به جست و جوی برادرانم خواهمرفت.» با فرا رسیدن شب از قصر گریخت و یک راست به سوی جنگل رفت. تمام شب و تمام روز بعد را راه پیمود تا آنکه از شدت خستگی بر زمین افتاد. وقتی به هوش آمد کلبه متروکی نظرش را جلب کرد. از پلههای آن بالا رفت و به اتاقی رسید که شش تخت خواب کوچک در آن بود، اما جرئت نکرد روی تختها دراز بکشد. زیر یکی از آنها رفت و روی زمین خوابید. وقتی آفتاب غروب میکرد صدای لرزشی همچون بال پرندگان به گوشش رسید. آنگاه دید که شش قو از پنجره وارد اتاق شدند و روی زمین نشستند و به همدیگر دمیدند، به طوری که همه پرهایشان ریخت و بالها و پوست بدنشان بسان یک پیراهن از بدن آنها جدا شد و دختر که آنها را نگاه میکرد، برادران خود را شناخت و با خوشحالی بسیار از زیر تخت بیرون پرید. برادران هم با دیدن خواهر کوچک خود همان قدر شادمان شدند، اما این شادی چندان دوام نیافت؛ زیرا به او گفتند: «تو اینجا نمیتوانی بمانی؛ چراکه مأمن راهزنان است.
اگر هنگام بازگشت تورا بیابند خواهند کشت.» خواهر کوچولو پاسخ داد: «آیا نمیتوانید از من حمایت کنید؟» برادران گفتند: «نه چون هر شب فقط مدت یک ربع ساعت میتوانیم پوست تو را از تن خودمان بیرون کنیم و به شکل انسانی خودمان بازگردیم و دوباره به شکل قو در میآییم.» خواهر به گریه افتاد و گفت: «هیچ راهی برای رهایی شما نیست؟» برادران پاسخ دادند: «نه راهی نیست، زیرا شرایط بسیار سخت و اجرا نشدنیای وجود دارد. چرا که تو باید شش سال تمام نه سخن بگویی، نه بخندی و در این مدت شش سال شش پیراهن از گلهای ستارهای جنگلها برای ما بدوزی. اگر تا لحظه آخر شش سال یک کلمه از دهانت بیرون بیاید همه زحمتها به هدر میرود.» هنگامی که برادران سخن خود را به پایان رساندند یک ربع ساعت سپری شد و بار دیگر به شکل قو درآمدند و از پنجره پرواز کردند و رفتند.
اما دختر تصمیم جدی داشت که اگر به بهای جانش هم تمام شود برادران خود را نجات دهد. پس کلبه متروک را رها کرد و به میان جنگل رفت بالای درختی رفت و روی شاخهای نشست تا شب گذشت. روز بعد سراسر جنگل را زیر پا گذاشت و به جمعآوری گلهای ستارهای پرداخت و شروع به دوختن پیراهنها کرد. او با هیچ کس سخن نمیگفت و علاقهای به خندیدن نداشت. همواره در جای خود روی شاخه درخت مینشست و سرش به کار دوختن بود. روزی از روزها پادشاه این سرزمین به قصد شکار به جنگل آمد و همراهانش نزدیک درختی رسیدند که دختر بالای آن نشستهبود. او را صدا زدند و از او نامش را پرسیدند، اما او جوابی نداد. سپس به او گفتند از درخت پایین بیاید و همراه آنها برود و گفتند که به او هیچ صدمهای نخواهدرسید، اما دختر جز تکان دادن سر کاری نمیکرد. شکارچیان پادشاه همچنان از او سؤال میکردند، پس برای آنکه دست از سرش بردارند زنجیر طلای خود را برای آنها به پایین انداخت.
این کار فایدهای نداشت، بنابراین کمربند زرین خود را انداخت و چون این کار هم نتیجهای نبخشید بند جورابهای خود را انداخت و کم کم هرچه بر تن داشت و میتوانست از آن صرف نظر کند به پایین انداخت تا آنکه فقط پیراهنش باقی ماند. اما شکارچیان که دست بردار نبودند، از درخت بالا رفتند و دختر را پایین آوردند و او را نزد پادشاه بردند. پادشاه از او پرسید: «تو کیستی و روی درخت چه میکنی؟» و چون پاسخی نشنید به همه زبانهایی که میدانست همين پرسش را از او کرد، اما دختر مانند یک بچه ماهی بیصدا ماند. با وجود این، او آنقدر زیبا بود که دل پادشاه را ربود و پادشاه به عشق او گرفتار شد. آنگاه او را در بالاپوش خود پیچید، و روی اسب خود سوار کرد و به قصر برد. سپس دستور داد لباس های گرانبها به او پوشاندند و زیبایی او چنان بود که همچون روز میدرخشید، اما هرچه کردند یک کلمه حرف از دهانش بیرون نیامد. پادشاه او را سر میز شام در کنار خود نشاند و رفتار فروتنانه و حرکات شایسته او چنان به طبع پادشاه خوش آمد که با خود گفت: «تنها این دختر را در تمام جهان به همسری انتخاب خواهمکرد.» و پس از چند روز با او ازدواج کرد. .
اما پادشاه مادر پیر بدجنسی داشت که از این زناشویی ناراضی بود، از ملکه جوان بدگویی میکرد و میگفت: «کسی چه میداند که این دختر از کجا آمده که سخن گفتن نمیداند. او شایستگی همسر پادشاه را ندارد.» یک سال بعد که ملکه نخستین فرزندش را به دنیا آورد، پیرزن کودک را ربود و هنگام خواب دهان ملکه را با خون آلوده ساخت. آنگاه نزد پادشاه رفت و گفت که ملکه بچهاش را خوردهاست، زیرا او ماده غولی بیش نیست.
پادشاه این سخنان را باور نمیکرد و تاب تحمل آزار ملکه را نداشت. اما دختر همه وقت در کار دوخت و دوز شش پیراهن برادرانش بود و به هیچ کار دیگری دست نمیزد. بار دوم که پسر زیبایی به دنیا آورد پیرزن باز همان نیرنگ دفعه پیش را تکرار کرد، اما پادشاه نتوانست گفتههای او را باور کند و اظهار داشت: «ملکه آنقدر با ایمان و آنقدر خوشقلب است که چنین کاری از او ساخته نیست. اگر گنگ نبود و میتوانست از خودش دفاع کند بیگناهیاش بر همه ثابت میشد.» اما وقتی پیرزن برای سومین بار نوزاد پادشاه را ربود و ملکه را متهم ساخت بیآنکه ملکه بتواند سخنی در مقام دفاع خویش بیان کند، پادشاه چارهای نداشت جز اینکه ملکه را تسلیم دادگاه کند و دادگاه او را به سوختن در آتش محکوم کرد.
روز اجرای حکم دادگاه فرا رسید. آن روز آخرین روز شش سال هم بود که دختر در تمام مدت نه سخنی گفتهبود و نه خندهای کردهبود. در نتیجه طلسم جادوی برادران باطل شده و آنها از دام جادوگر رها شدهبودند. دختر شش پیراهن از گلهای ستارهای را نیز دوخته بود و فقط آستین چپ آخرین پیراهن باقی ماندهبود. وقتی ملکه را روی داربست بردند او پیراهنها را روی دست گرفتهبود. هنگامی که بر بالای توده هیزم قرار گرفت و میخواستند آنرا آتش بزنند به آسمان نگاه کرد و دید که شش قو هوا را میشکافند و پیش میآیند. دریافت که لحظه نجاتش فرا رسیده و قلبش از شادی میتپید. قوها مستقیم به طرف او بال زدند و به گونهای پایین آمدند که دختر توانست پیراهنها را به سوی آنها بیندازد و تا قوها با پیراهنها برخورد کردند پروبال و پوست قو از میان رفت و دختر برادران خود را سالم و سرحال و زیبا در برابر خود دید جز آنکه برادر کوچکتر بازوی چپ نداشت و به جای آن یک بال قو در سمت چپ خود داشت. پس خواهر و برادرها یکدیگر را در آغوش گرفتند و ملکه به سوی پادشاه که به کلی گیج و مبهوت شدهبود، رفت و بنای سخن گفتن گذاشت و گفت: «همسر عزیزم اکنون من حق حرف زدن دارم تا ثابت کنم که بیگناهم و مرا به ناحق و با بیعدالتی متهم کردهاند.» و داستان فریب و نیرنگ مادر پیر پادشاه را که سه فرزند او را ربوده و پنهان کردهبود، بیان کرد. آنگاه به جست وجوی کودکان رفتند و آنان را نزد پدر و مادر که از شادی در پوست خود نمیگنجیدند، آوردند. سپس مادرشوهر شریر برای کیفر جنایاتش بر روی توده هیزم قرار گرفت و آتش زدهشد تا از آن خاکستر به جای ماند. و اما پادشاه، ملکه و شش برادرش سالیان دراز در صلح و صفا و خوش بختی روزگار گذراندند.
گوی کریستال

روزی روزگاری زن جادوگری بود که سه پسر داشت. آنها یکدیگر را بسیار دوست داشتند، اما ساحره به فرزندان خود بیاعتماد بود و خیال میکرد که آنها میخواهند قدرت جادوییاش را از دستش بگیرند. جادوگر پسر بزرگتر را به شکل عقابی در آورد که روی قله بلند و سنگلاخی زندگی میکرد، روزها در آسمان بالا و پایین میپرید و با پرواز خود دایرههایی ترسیم میکرد. پسر دوم هم به نهنگ تبدیل شد که در اعماق دریا زندگی میکرد و کسی اثری از او نمیدید، جز فواره پر قدرتی که گهگاه به هوا پرتاب میکرد. پسر سوم که از همه کوچکتر بود از بیم آنکه مبادا او را هم به حیوان وحشی مانند خرس یا گرگ بدل کند در نهان از خانه مادر گریخت.
او شنیده بود که شاهزاده خانمی در قصر خورشید زرین است که جادو شده و در انتظار روز رهاییاش به سر میبرد. اما هرکس میخواست او را از قید جادو رها کند جان خود را به خطر میانداخت. تا آن هنگام ۲۳ جوان در این راه دچار مرگی اسفبار شدهبودند. فقط یک بار دیگر امکان داشت کسی بخت خود را برای نجات دختر بیازماید و پس از آن دیگر هیچ کس حق این کار را نداشت. سپس این پسر که دلی پر جرئت و سری نترس داشت، تصمیم گرفت خود را به قصر خورشید زرین برساند. چندی به جست وجوی حوادث همه جا را زیر پا گذاشت تا سرانجام به جنگل ژرف و بیانتهایی رسید. ناگهان از دور دو غول را دید که با دست به او اشاره میکردند. وقتی پیش رفت به او گفتند: «ما بر سر کلاهی دعوا داریم تا ببینیم مالي کدام یک از ما میشود. اما زور ما مساوی است و هیچ کدام نمیتواند در این نزاع پیروز شود. آدمهای کوچک از ما زیرکترند پس از تو میخواهیم دعوای ما را حل و فصل کنی.» جوان پرسید: «چرا بر سر یک کلاه کهنه نزاع میکنید؟» آنها پاسخ دادند: «تو از خاصیت این کلاه خبر نداری. این یک کلاه سحرآمیز است و هرکس آنرا بر سرش بگذارد، به هر جایی که بخواهد برده میشود. و در همان لحظه به آنجا میرسد.» جوان گفت: «کلاه را به من بدهید. من از شما فاصله میگیرم و هر وقت صدا زدم به سوی من بدوید. هر کدام زودتر رسید صاحب کلاه خواهد بود.» آنگاه کلاه را بر سرش گذاشت و به راه افتاد. اما چون هیچ اندیشهای جز شاهزاده خانم نداشت غولها را از یاد برد و هم چنان به راه خود ادامه داد. ناگهان از ته دل آهی کشید و گفت: «کاش در قصر خورشید زرینفام بودم!» و هنوز این کلمات از دهان او بیرون نیامده بود که خود را روی کوه سربه فلک کشیدهای در برابر قصری باشکوه دید.
وارد قصر شد، همه اتاقها را گشت و در آخرین اتاق شاهزاده خانم را نشسته دید، اما با دیدن او بسیار وحشت کرد. شاهزاده خانم چهرهای خاکستری و پر از چین و چروک با چشمانی بیبرق و جلا و موهایی سرخ رنگ داشت. جوان پرسید: «شما همان شاهزاده خانمی هستید که همه زیباییاش را میستایند؟» دختر آهی کشید و گفت: «این چهره واقعی من نیست، زیرا چشمان مرا فقط در این شکل زشت میتوانند ببینند. اما برای آنکه چهره حقیقی مرا ببینی در این آینه نگاه کن که اشتباه نمیکند و تصویر حقیقی مرا به تو نشان میدهد.» آنگاه آینه را به سوی او گرفت و او در آن آینه چهره زیباترین دوشیزه سراسر جهان را دید و دید که اشک غم و اندوه بر روی گونههایش جاری است.
سپس پرسید: «چگونه میشود تو را نجات داد؟ من از هیچ خطری هراس ندارم.» دختر پاسخ داد: «باید گوی کریستال را به دست آوری و آنرا در برابر چشمان ساحره بگیری تا قدرتش از بین برود و در این صورت من به چهره اصلی خودم برمیگردم.» سپس دختر آهی کشید و افزود: «جوانهای بسیاری در همین راه جان خود را از دست دادهاند. ای جوان، دل من به حال تو میسوزد که خود را در معرض چنین خطرهای عظیمی قرار میدهی.» جوان گفت: «هیچ چیز مرا از این راه بازنمیدارد، پس آنچه را باید انجام دهم به من بگو.» شاهزاده خانم گفت: «همه چیز را خواهی دانست. وقتی از این کوه که قصر روی آن است، پایین رفتی نزدیک چشمه گاو وحشی تنومندی را میبینی که باید با آن پیکار کنی. اگر بتوانی آنرا بکشی از شکمش پرندهای آتشین بیرون میآید، تخم گداختهای نیز از شکم پرنده خارج میشود که گوی کریستال زرده آن است، اما تخم در صورتی رها خواهد شد که مجبور شود. اگر پرنده به زمین بیفتد شعلهور میشود و میسوزد. در نتیجه تخم او نیز ذوب خواهد شد، گوی کریستال از بین خواهد رفت و تمام زحمتها به هدر میرود.»
جوان از کوه پایین رفت. به کنار چشمه رسید و گاو نر وحشی و قوی هیکلی را دید که نفس نفس میزد. گاو با دیدن او نعره کشید و به سویش حمله برد. جوان با شمشیری که در دست داشت به جنگی سخت پرداخت، سرانجام نوک شمشیر را در بدن او فرو برد و گاو بر زمین افتاد. ناگهان پرندهای آتشین از شکم او بیرون آمد و خواست پرواز کند، عقابی که همان برادر جوان بود از میان ابرها سررسید، بر سر پرنده فرود آمد و آنرا روی دریا گرفت و بدنش را با نوک سوراخ کرد، به طوری که درحال مرگ و پریشانی تخم خود را رها ساخت. اما تخم روی دریا نیفتاد، بلکه بر کلبه ماهیگیری افتاد و آتش گرفت. در این موقع امواج بلند دریا به ساحل ریختند، کلبه را در خود گرفتند و آتش را خاموش کردند، چراکه برادر دیگر جوان که نهنگ شدهبود خود را به آنجا رسانده و آب دریا را به سوی کلبه پرتاب کردهبود. وقتی حریق خاموش شد جوان به جست وجوی تخم رفت و آنرا که هنوز ذوب نشدهبود یافت. اما پوست آن بر اثر ریزش آب دریا و سردشدن ناگهانی شکاف خورده بود. در نتیجه گوی کریستال به آسانی و بیآنکه آسیبی ببیند از آن بیرون آمد.
هنگامی که جوان به جست و جوی جادوگر رفت تا گوی کریستال را به او نشان دهد، جادوگر گفت: «قدرت مرا نابود کردی و در نتیجه از هم اکنون فرمانروا و پادشاه کوه زرین تویی و قدرت آن را داری که دو برادرت را هم به شکل انسانی خودشان برگردانی.» جوان به سوی شاهزاده خانم دوید و وقتی وارد اتاق شد دختر همه درخشش و زیبایی خود را بازیافته بود. سپس آن دو در کمال شادی و شادمانی حلقه نامزدی را به دست یکدیگر کردند.
مطلب مشابه: قصه کودکانه برای دختر بچه ها؛ 10 داستان جالب برای کودک دختر شما
طبل زن

شبی از شبها طبل زن جوانی که تنها در صحرا راه میپیمود، به کنار دریاچهای رسید. سه پیراهن کوچک کتان سفید دید که در کناری گذاشته بودند. با خود گفت: «چه پارچه لطیفی!» و یکی از آنها را برداشت و در جیب خود گذاشت. سپس به خانه بازگشت و بیآنکه دیگر در این باره فکر کند به بستر رفت تا بخوابد. هنوز به خواب نرفته بود که احساس کرد کسی نام او را صدا میزند. گوشش را تیز کرد و صدای آرامی شنید که میگفت: «طبل زن، طبل زن! بیدار شو.» وی کسی را بر اثر تاریکی شب نمیدید، اما چنین به نظرش رسید که شبحی در برابر تختش اینسو و آنسو میرود. طبل زن گفت: «چه میخواهی؟» شبح گفت: «پیراهن کوچک مرا که دیشب از کنار دریاچه برداشتهای، به من برگردان.»
طبل زن پاسخ داد: «اگر بگویی تو کیستی آنرا به تو پس میدهم.» صدا آهي کشید و جواب داد: «من دختر پادشاه قدرتمندی هستم که به دست عجوزه جادوگری گرفتار شده و روی کوه کریستال طلسم شدهام. هر روز باید با دو خواهرم در دریاچه آب تنی کنم. اکنون اگر پیراهن نداشتهباشم نمیتوانم از اینجا بروم. دو خواهرم از آنجا رفتند، اما من مجبور شدم بمانم. خواهش میکنم پیراهنم را پس بده.» طبل زن گفت: « آسوده باش دختر بینوا، با کمالمیل آنرا به تو برمیگردانم.» سپس آنرا از جیبش بیرون آورد و در تاریکی شب به او داد. سپس گفت: «یک لحظه صبر کن شاید من بتوانم به کمک تو بیایم.» دختر گفت: «تو در صورتی میتوانی برای رهایی من از دست عجوزه جادوگر کمک کنی که از کوه کریستال بالا بروی. اما تو به کوه کریستال نمیرسی و در صورت نزدیک شدن به آن نمیتوانی از آن بالا بروی.» طبل زن گفت: «آنچه را من بخواهم میتوانم. من دلم به حال تو میسوزد و از هیچ چیز باکی ندارم، اما راهی را که به کوه کریستال میرسد، نمیشناسم.» صدا پاسخ داد: «راه کوه کریستال از میان جنگلی میگذرد که محل سکونت غولان است و اجازه ندارم بیش از این چیزی به تو بگویم.» با این گفته طبل زن صدای برهم خوردن بالهایی را شنید و شبح آنجا را ترک گفت.
با روشن شدن هوا طبل زن آماده عزیمت گشت. طبل خود را به کمر بست و با بیپروایی تمام راهی جنگل شد. مدتی راه پیمود، اما دیری ندید. با خود گفت: «ابتدا باید این موجودات خوابآلوده را از خواب بیدار کنم.» آنگاه طبل را آماده کرد و چنان شور و غوغایی به راه انداخت که پرندگان هیاهوكنان درختان را ترک گفتند. چیزی نگذشت که دیوی که در میان علفها خوابیده بود با تمام هیکل خود که به بلندی و تنومندی درخت صنوبر بود از جا برخاست و گفت: «موجود لعنتی، چرا اینجا طبل میزنی. مرا از خواب بیدار کردی درحالی که در خواب خوش بودم.» طبل زن گفت: «طبل میزنم تا راه را به هزاران نفر از همراهانم نشان بدهم.» غول گفت: «اینها برای چه کاری به جنگل من میآیند؟» طبل زن پاسخ داد: «اینجا میآیند که حساب تو را برسند و جنگل را از شر دیوی چون تو خلاص سازند.» غول گفت: «او هو، اوهو؛ اما من همه را مثل مورچه زیر دست و پا له میکنم.» طبل زن گفت: «تو خیال میکنی میتوانی به آنها آسیب برسانی؟ وقتی خم میشوی تا یکی از آنها را بگیری با یک خیز از دست تو میگریزد و پنهان میشود. هنگامی که دراز میکشی تا بخوابی از همه سوراخها بیرون میآیند و از سر و رویت بالا میروند. هر کدام از آنها یک چکش پولادی به کمر بسته و با این چکشها سر تو را خرد میکنند.» دیو ابروهایش را در هم کشید و با خود گفت: «اگر سر به سر این نژاد خائن بگذارم ممکن است باعث زحمتم بشود. من گرگها و خرسها را خفه میکنم، اما در برابر این کرمهای زمین کاری از دستم ساخته نیست.» سپس گفت: «گوش کن کوتوله مردنی، بیرون بیا. من قول میدهم که در آینده کاری به کار تو و همراهانت نداشته باشم. هر وقت چیزی خواستی به من بگو، برای رضایت تو هر کاری میکنم.»
طبل زن پاسخ داد: «تو پاهای درازی داری و از من تندتر میدوی. مرا روی شانهات تا کنار کوه کریستال ببر. من هم به همراهانم اشاره میکنم عقبنشینی کنند و این دفعه تو را آسوده بگذارند.» دیو گفت: «بیا کرمک، روی شانه من سوار شو هر جا بخواهی تو را میبرم.» سپس او را از زمین برداشت و چون روی شانه غول نشست شروع به طبل زدن کرد. دیو با خود گفت:«این باید علامت عقبنشینی باشد که به همراهانش میدهد. بعد از مدتی دیو دیگری پیش آمد، طبل زن را از اولی گرفت و او را در داخل جا دکمهاش گذاشت. طبل زن دکمه را که به اندازه یک بشقاب بود، در بغل گرفت و با خوشحالی به تماشای اطراف پرداخت. سپس به غول سوم رسیدند. او طبل زن را از جا دکمه دومی برداشت، روی لبه کلاهش گذاشت و به راهش ادامه داد. طبل زن در طول و عرض لبه کلاه راه میرفت و همه جا را از بالای درختها تماشا میکرد. وقتی در میان آسمان نیلگون کوهی از دور نمودار شد با خود گفت: «این حتما کوه کریستال است.» و همین طور هم بود. این راه برای غول فقط چند قدم بود، عاقبت به پای کوه رسیدند و غول او را پایین آورد. طبل زن از غول خواست که او را به قله کریستال برساند، اما غول سرش را تکان داد، زیرلب غرغر کرد و به جنگل بازگشت.
اکنون طبل زن بینوا خود را در برابر کوهی به بلندی سه کوه که روی هم گذاشته شدهباشد، میدید و نمیدانست چگونه باید از آن بالا برود. کوشید تا از آن بالا برود، اما نتیجهای نداشت؛ چراکه لیز میخورد و پایین میافتاد. با خود گفت: «کاش پرنده بودم!» اما آرزو چه فایده دارد، زیرا با این آرزو بال پیدا نمیکرد. هنگامی که ایستاده بود و نمیدانست چگونه مشکل خود را حل کند، نه چندان دور از آنجا دو مرد را دید که به شدت با هم نزاع میکنند. پیش رفت و دید گفت وگو بر سر یک زین اسب است که روی زمین گذاشتهشده و هر کدام میخواهد زین را برای خود بردارد. طبل زن گفت: «مگر دیوانه شدهاید که درحالی که هیچ کدام اسب ندارید به خاطر یک زین با هم دعوا میکنید.» یکی از دو مرد پاسخ داد: «این زین به نزاعش میارزد، زیرا هرکس روی آن بنشیند و آرزو کند به جایی برده میشود حتی اگر آن سر دنیا باشد و در همان لحظه آرزو به آنجا میرسد. زین، مال مشترک هر دوی ماست و اکنون نوبت من است که سوار آن بشوم، اما او میخواهد مانع شود.» طبل زن پاسخ داد: «من همین حالا اختلاف را حل میکنم.» آنگاه چند قدمی دورتر رفت، چوبی را در زمین فرو برد و برگشت. سپس گفت: «اکنون به سوی آن چوب بدوید. هر کدام زودتر به آنجا رسید اول سوار زین شود.» آن دو مرد با سرعت به سوی چوب دویدند، اما هنوز چند قدمی دور نشدهبودند که طبل زن روی زین سوار شد و آرزو کرد روی کوه کریستال برده شود. پیش از آنکه آن دو به جای اول خود برگردند او روی کوه کریستال بود. دشت روی قله كوه همواری دیده میشد و خانه کهنهای که از سنگ ساخته شدهبود. برکه بزرگی در برابر خانه و جنگلی بزرگ و تاریک پشت آن بود. طبل زن حیوان و انسانی در آنجا ندید. همه چیز در سکوت مطلق فرو رفتهبود. تنها باد در میان شاخسار درختان لرزه میانداخت و ابرها از روی سر او میگذشتند. نزدیک رفت و در زد. بعد از سه بار در زدن پیرزنی با چهرهای گندم گون و چشمانی سرخ در را باز کرد. عینکی روی بینی درازش گذاشته بود و با نگاههای نافذ به او خیره شد، و از او پرسید چه میخواهد. طبل زن پاسخ داد: «اجازه ورود و خوراک و پوشاک میخواهم.»
پیرزن گفت:«اگر سه کار را انجام بدهی خوراک و پوشاک خواهی داشت.» جوان جواب داد: «چرا که نه؟ من هر کار دشواری باشد از زیر آن شانه خالی نمیکنم.» پیرزن اجازه داد وارد شود. به او غذا داد و هنگام شب یک تخت خواب در اختیارش گذاشت. بامداد که پس از یک خواب سیر بیدار شد، پیرزن یک انگشتانه به طبل زن داد و گفت: «آب بركة مقابل خانه را خالی کن. این کار باید پیش از تاریکی تمام شود. همه ماهیها هم باید مطابق درشتی و نوع آنها مرتب و روی زمین چیده شوند.» طبل زن گفت: «چه کار عجیبی!» با وجود این، به کنار برکه رفت و شروع به کشیدن آب کرد. تا پیش از ظهر کار کرد، اما با یک انگشتانه و آن همه آب چه نتیجهای میتوان گرفت، حتی اگر هزاران سال طول بکشد؟ ظهر که شد، با خود گفت: «این کار فایدهای ندارد. کار کنم یا نه، نتیجه یکی است.» بنابراین دست از کار کشید و روی زمین نشست. در این حال دختر جوانی از خانه بیرون آمد، سبدی که مقداری خوراکی در آن بود در برابرش گذاشت و گفت: «چرا غمگینی؟» طبل زن او را نگاه کرد و دید که بسیار زیباست. آهی کشید و گفت: «این اولین کار را نمیتوانم انجام بدهم. وای به حال کارهای دیگر. من به جست و جوی شاهزاده خانمی آمدهام که باید در اینجا باشد. اما هنوز او را نیافتهام، باید راهم را بگیرم و بروم.» دختر گفت: «تو کمی استراحت کن. من از این گرفتاری نجاتت میدهم. تو خسته شدهای سرت را روی زانوی من بگذار و بخواب.» طبل زن نیازی به تکرار این گفته دختر نداشت. سرش را روی زانوی او گذاشت و چشمانش را بست. دختر بیدرنگ نگین انگشتری سحرآمیز را چرخاند و گفت: «آبها به هوا! ماهیها از آب بیرون!» ناگهان آب برکه همچون بخار سفیدی به هوا برخاست و همراه ابرهای دیگر دور شد. ماهیها هم در کنار برکه بالا و پایین میپریدند و مطابق درشتی و نوعشان در کنار هم ردیف میشدند. طبل زن به محض بیدار شدن با تعجب دید که همه چیز انجام گرفتهاست. دختر به او گفت: «در میان ماهیها یکی پهلوی ماهیهای هم نوع خود نیست، بلکه از آنها جدا ماندهاست. امشب که پیرزن میآید تا ببیند کارهایی را که از تو خواسته انجام شدهاست یا نه.
از تو میپرسد: «این ماهی که جدا افتاده چه معنی دارد؟» تو ماهی را به صورت او پرتاب میکنی و میگویی: «عجوزه جادوگر، این ماهی مخصوص تو است.» پیرزن شب آمد و چون همان پرسش را پرسید جوان ماهی را به چهرهاش پرتاب کرد. پیرزن وانمود کرد که چیزی ندیده و ساکت ماند، اما نگاه شیطنت باری به او انداخت. فردای آن روز به جوان گفت: «دیروز وظیفه بسیار آسانی به عهده داشتی، امروز باید کار سختتری به تو بدهم. باید همه درختهای جنگل را قطع کنی و تنه درختها را بشکافی و به صورت قطعات کوچک خرد کنی، با طناب بیندی و هنگام غروب آفتاب همه چیز تمام شود.» آنگاه یک تبر، یک کنده هیزم شکنی و دو گوه به او داد. اما تبر از سرب و کنده و گوهها از حلبی بود. وقتی طبل زن نخستین ضربه را وارد ساخت، لبه تبر پیچ خورد و کنده و گوهها در هم شکستند. جوان راه خلاصی خود را از این گرفتاری نمیدانست. دختر بار دیگر سررسید، برای او غذا آورد، او را دلداری داد و گفت: «سرت را روی زانوی من بگذار و بخواب، وقتی از خواب بیدار شدی کارها انجام شدهاست.» دختر نگین انگشتری سحرآمیزش را چرخاند و در یک لحظه همه درختهای جنگل با صدای شکستن فرو ریختند. تنه درختها خودبهخود شکاف خوردند و به قطعههای کوچک تقسیم شدند و به ردیف، روی طنابها قرار گرفتند و بسته شدند؛ گویی گروه غولان نامرئی همه این کارها را انجام میدادند. وقتی طبل زن بیدار شد دختر به او گفت: «میبینی چوبها مرتب شده و با طناب بسته شدهاند و فقط یک شاخه باقی مانده است. وقتی پیرزن امشب آمد و از تو پرسید که معنی این شاخه نشکسته چیست با آن یک ضربه به او بزن و بگو: «این شاخه برای تو است، عجوزه جادوگر!» پیرزن به موقع رسید و گفت: «میبینی که کار چقدر آسان بود. اما این شاخه برای چه کسی آنجا ماندهاست؟» طبل زن درحالی که با آن شاخه یک ضربه به پیرزن میزد، گفت: «برای تو عجوزه جادوگر!» اما پیرزن وانمود کرد که چیزی احساس نمیکند. سپس خنده نیشداری کرد و گفت: «فردا صبح زود همه این چوبها را روی هم انباشته کن و آنرا آتش بزن و بگذار تا کامل بسوزند.» جوان سپیدهدم بیدار شد و شروع به جمعآوری هیزمها کرد، اما چگونه ممکن است یک مرد تنها همه جنگل را در یک جا جمع و روی هم انباشته کند؟ کار پیشرفتی نداشت. با این همه دختر او را هنگام پریشانی و گرفتاری تنها نگذاشت.
هنگام ظهر برای جوان غذا آورد و پس از آنکه ناهار خورد سرش را روی زانوی دختر گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد همه چوبهای جنگل با شعله عظیمی که تا آسمان زبانه میکشید، میسوختند. سپس به او گفت: «گوش کن وقتی جادوگر بیاید همه گونه کار به تو واگذار خواهد کرد. نترس و هر چه را که از تو میخواهد انجام بده، زیرا از این راه قدرت و تسلط او بر تو از میان خواهد رفت. اما اگر بترسی، گرفتار خواهی شد و در آتش خواهی سوخت. سرانجام وقتی همه کارها را انجام دادی با دو دست او را بگیر و به میان آتش پرتاب کن.» دختر از آنجا رفت، پیرزن پنهانی سررسید و گفت: «سردم است. به ، که چه آتشی میسوزد. استخوانهای مرا گرم میکند و حالم را جا میآورد. اما یک تکه هیزم وسط آتش است که نمیسوزد. برو آنرا برای من بیاور. سپس آزادی و هرجا بخواهی میتوانی بروی. نترس، شجاع باش و وارد آتش شو.» طبل زن تردیدی به خود راه نداد و به میان شعلههای سرکش پرید، اما آسیبی به او نرسید و آتش موهایش را هم کز نداد. تکه هیزم را آورد و در برابر پیرزن گذاشت. اما تا هیزم را روی زمین گذاشت چوب تغيير حالت داد. دختر جوان زیبایی که هنگام پریشانی به او کمک کرده بود، در برابر چشمان جوان ظاهر شد و از لباسهای ابریشمی که او بسان طلا میدرخشیدند به خوبی فهمید که شاهزاده خانم است. با وجود این پیرزن خندهای زهرآگین سرداد و گفت: «تو خیال میکنی که او به تو تعلق دارد، اما هنوز چنین نیست.» و چون خود را آماده کرد که دختر را بگیرد و با خود ببرد، جوان با دو دست او را گرفت و به هوا پرتاب کرد و به میان حلقه شعلههای آتش انداخت؛ به طوری که او را در خود گرفتند و پیدا بود که از فرو بردن یک عجوزه جادوگر شادمان بودند.
سپس شاهزاده خانم به طبل زن نگاه کرد و دید که جوان خوشسیمایی است که برای نجات او جانش را به خاطر انداخته است. پس دست خود را به سوی او دراز کرد و گفت:«تو همه چیزت را به خاطر من به خطر انداختی و من هم به سهم خودم به خاطر تو همه کار میکنم. ثروت هم کم نداریم و با آنچه جادوگر در اینجا جمعآوری کرده هر چه بخواهیم به قدر کافی داریم.» آنگاه او را به خانه برد. در آنجا صندوقها و قفسهها پر از گنجهای گرانبها بودند. همه طلاها و نقرهها را گذاشتند و جز جواهرات و گوهرهای گرانبها چیزی با خود برنداشتند. جوان دید که دختر دیگر نمیخواهد روی کوه کریستال بماند، سپس گفت: «روی این زین بنشین تا هر دو با هم مثل پرندگان پرواز کنیم.» دختر گفت: «این زین کهنه را دوست ندارم. اگر این نگین انگشتری را بچرخانم هر دو در خانه خودمان خواهیم بود.» طبل زن گفت: «باشد، در این صورت بگو تا در برابر دروازه شهر برویم.» با یک چشم بر هم زدن آنجا بودند، اما طبل زن گفت: «ابتدا باید نزد پدر و مادرم بروم و از حال خودم آنها را مطلع کنم. همین جا بمان، به زودی برمیگردم.» دختر جواب داد: «خواهش میکنم وقتی به آنجا رسیدی گونه راست پدر و مادرت را نبوس، وگرنه همه چیز را از یاد میبری و من در این بیابان تنها و بیکس خواهم ماند.» جوان گفت: «چگونه ممکن است تو را فراموش کنم.» و به او قول داد که به زودی برگردد. وقتی به خانه پدری رسید آنقدر تغيير کردهبود که هیچ کس او را نشناخت، زیرا سه روزی که روی کوه کریستال گذرانده بود، به قدر سه سال گذشته بود. سپس خود را معرفی کرد و پدر و مادرش به گردن او آویختند. او آنقدر متأثر شد که سفارشهای دختر را از یاد برد و گونههای آنها را بوسه زد. وقتی گونه راست آنها را بوسید همه خاطرات شاهزاده خانم را فراموش کرد. سپس جیبهایش را خالی کرد و مشت مشت جواهرات درشت و گرانبها را روی میز ریخت.
پدر و مادر جوان نمیدانستند که با این همه ثروت چه کنند. پس پدر دستور داد قصر باشکوهی ساختند که پیرامونش را باغها، چمن زارها و جنگلها فراگرفته بودند، گویی محل سکونت شاهزادهای خواهد بود. وقتی ساختمان قصر تمام شد، مادر گفت: دختری را به نامزدی تو انتخاب کردهام و سه روز متوالی مراسم عروسی را برگزار خواهیم کرد.» پسر با تقاضای پدر و مادرش موافقت کرد.
و اما شاهزاده خانم بینوا چندی در کنار دروازه شهر در انتظار نشست و با فرا رسیدن شب با خود گفت: «حتما گونههای راست پدر و مادرش را بوسیده و مرا فراموش کردهاست.» پس با دلی شکسته و اندوهناک آرزو کرد به کلبه دورافتادهای در میان جنگل برود و دیگر نخواست به دربار پدرش بازگردد. هر روز عصر به شهر میرفت و از برابر خانه جوان میگذشت. جوان گهگاه او را میدید، اما او را نمیشناخت. سرانجام شنید که میگویند: «فردا مراسم عروسی صاحب قصر بزرگ برگزار میشود.» پس تصمیم گرفت بار دیگر سعی کند شاید دلش را به دست آورد. نخستین روز مراسم عروسی نگین انگشتری سحرآمیزش را چرخاند و گفت: «پیراهنی به درخشش آفتاب!» و بیدرنگ پیراهن در برابر او بود؛ آنقدر درخشان که گویی فقط با اشعه خورشید بافته شدهاست. هنگامی که همه مهمانها جمع بودند وارد تالار شد. حاضران مجذوب زیبایی و پیراهن درخشان او شدند، به خصوص عروس که شیفته پیراهنهای زیبا بود. او به سوی دختر رفت و از او خواست که آنرا به او بفروشد. دختر جواب داد: «نه در برابر پول، بلکه اگر اجازه دهی نخستین شب جشن را پشت در اتاق داماد بگذرانم حاضرم آنرا رایگان واگذار کنم.» عروس که نمیتوانست تمایل سرکش خود را سرکوب کند، پذیرفت و پیش از خواب ماده خواب آوری در آشامیدنی داماد ریخت؛ به طوری که داماد به خواب عمیقی فرو رفت. وقتی سکوت همه جا را فرا گرفت، شاهزاده خانم در برابر اتاق خواب داماد نشست و با صدای بلند گفت:
طبل زن، طبل زن، به من گوش کن
آیا مرا از یاد بردهای؟
آیا تو روی کوه کریستال در کنار من نبودی؟
آیا من جانت را از چنگ عجوزه جادوگر نجات ندادم؟
آیا سوگند نخوردی که به من وفادار بمانی؟
طبل زن، طبل زن، به من گوش کن
اما هیچ سودی نداشت و طبل زن بیدار نشد. شاهزاده خانم ناچار و بیآنکه نتیجهای بگیرد با روشن شدن هوا آنجا را ترک کرد.
شب دوم نگین انگشتری را چرخاند و گفت: «یک پیراهن نقرهای به رنگ مهتاب!» وقتی با آن پیراهن که به لطافت و زیبایی مهتاب بود در جشن حضور یافت بار دیگر میل عروس به داشتن آن برانگیخته شد. شاهزاده خانم هم موافقت کرد پیراهن را به او بدهد، به شرط آنکه دومین شب را در برابر در اتاق خواب داماد بگذراند. سپس در سکوت شب با صدای بلند گفت:
ای طبل زن، طبل زن، به من گوش کن
آیا مرا از یاد بردهای؟
آیا تو روی کوه کریستال در کنار من نبودی؟
آیا من جانت را از چنگ عجوزه جادوگر نجات ندادم؟
آیا سوگند نخوردی که به من وفادار بمانی؟
طبل زن، طبل زن، به من گوش کن
اما هیچ صدایی نمیتوانست طبل زن را که بر اثر ماده مخدر بیهوش شدهبود، بیدار کند. وقتی روز شد شاهزاده خانم با حالتی اندوهگین به کلبه خود بازگشت، اما ساکنان قصر شکوه دختر ناشناس را شنیدهبودند، سپس همه را برای داماد نقل کردند و به او گفتند که بر اثر ریختن ماده خوابآور در آشامیدنی او چیزی نشنیده است. شب سوم شاهزاده خانم نگین انگشتری خود را چرخاند و گفت: «پیراهنی به درخشش ستارهها!» وقتی با چنین پیراهنی در جشن حاضر شد، عروس بر اثر شکوه و زیبایی پیراهن که هیچ پیراهن دیگری به پای آن نمیرسید، دل از دست داد و با خود گفت: «این پیراهن را هم باید به دست آورم و به دست خواهم آورد.» اما دختر مانند شبهای پیش حاضر شد که با گذراندن شب سوم در برابر اتاق خواب داماد آن را به او بدهد. داماد دیگر آشامیدنی را که برایش آوردند، نخورد و آنرا پشت تختخواب خالی کرد وقتی همه جا را سکوت فرا گرفت، صدای آرامی به گوشش رسید که او را میخواند و می گفت:
طبل زن، طبل زن، گوش کن
آیا مرا از یاد بردهای؟
آیا تو روی کوه کریستال در کنار من نبودی؟
آیا من جانت را در برابر عجوزه جادوگر حفظ نکردم؟
آیا سوگند یاد نکردی که به من وفادار بمانی؟
طبل زن، طبل زن، به من گوش کن
ناگهان حافظهاش بازگشت، فریادی کشید و گفت: «چگونه ممکن است چنین بیوفا باشم؟ تقصیر از بوسهای است که به گونههای راست پدر و مادرم زدم. آن بوسه باعث فراموشی من شد.» پس از جا پرید، دست شاهزاده خانم را گرفت، به اتاق خواب پدر و مادر برد و گفت: «این نامزد حقیقی من است. اگر با دختر دیگری ازدواج میکردم بیعدالتی بزرگی مرتکب شدهبودم.» وقتی پدر و مادر جوان قضیه را دریافتند موافقت خود را اعلام کردند. سپس لوسترهای تالار را از نو روشن کردند و به دنبال نوازندگان فرستادند و دوستان و خویشاوندان را بار دیگر دعوت نمودند و مراسم عروسی با شادی و شعف بسیار برگزار شد و نامزد حقیقی به جای پیراهنهای زیبایی که از دست دادهبود پیراهنهای بسیار زیباتری پوشید که از هر جهت رضایت او را فراهم میساخت.
پرنده طلایی

در روزگاران گذشته پادشاهی بود که در پشت قصر خود باغی زیبا و فریبنده داشت و یکی از درختهای این باغ سیبهای طلایی میداد. یک سال که سیبها کاملا رسیده و درشت شدند آنها را شمردند، اما روز بعد یکی از سیبها کم بود. موضوع را به پادشاه خبر دادند و او دستور داد پسرانش هر شب تا صبح زیر درخت نگهبانی بدهند. پادشاه سه پسر داشت و چون شب رسید پسر اول را به باغ فرستاد، اما نیمههای شب از شدت خستگی چشمانش بسته شد و به خواب رفت. روز بعد دیدند که یک سیب دیگر کم است. شب بعد نوبت پسر دوم بود، اما او هم به همین وضع دچار شد و هنگامی که زنگهای نیمه شب به صدا درآمدند خواب چشمانش را گرفت. بامداد روز بعد دیدند که یک سیب دیگر کم است. آن وقت نوبت پسر سوم رسید که آماده نگهبانی بود، اما پادشاه او را قابل نمیدانست و تصور میکرد که او از دو برادرش هم شایستگی کمتری دارد. با این همه سرانجام بر اثر اصرار پسر موافقت کرد و اجازه داد که او هم نگهبانی بدهد. پسر زیر درخت سیب دراز کشید و بیدار ماند و توانست در برابر فشار خواب مقاومت کند. وقتی زنگهای نیمه شب نواخته شد صدای برهم خوردن بال پرندهای در هوا پیچید.
پسر در روشنایی مهتاب دید که پرنده یک راست به سوی درخت میآید و پرهایش همچون طلا میدرخشد. پرنده روی درخت نشست و تا به یکی از سیبها نوک زد جوان تیری به سویش رها کرد. تیر به پرنده خورد، اما گریخت و یکی از پرهای طلاییاش به زمین افتاد. جوان پر را برداشت و بامداد روز بعد آنرا نزد پدر برد و آنچه را دیده بود برای پدر حکایت کرد. پادشاه دستور داد شورای عالی پادشاهی تشکیل شود. همه اعضای شورا نظر دادند که آن پر طلایی آنقدر گرانبهاست که به سراسر کشور پادشاهی میارزد. پادشاه گفت: «اگر این پر اینقدر گرانبهاست چه فایده دارد که فقط یکی داشته باشم بهتر است پرندهای را که این پر آن است به دست آورم.»
بنابراین پسر بزرگتر به راه افتاد. او خود را بسیار باهوش میدانست، بنابراین مطمئن بود که پرنده طلایی را به دست خواهد آورد. بعد از کمی راهپیمایی روباهی را در حاشیه جنگلی نشسته دید. تفنگ خود را از شانه پایین آورد و روباه را نشانه گرفت. روباه فریاد زد: «شلیک نکن! در عوض من اندرز پر ارزشی به تو میدهم. میدانم که به دنبال پرنده طلایی آمدهای. امشب به دهکدهای میرسی و در آنجا در مسافرخانه میبینی که روبه روی هم واقع شدهاند. یکی از آنها غرق در نور است و مسافران در آنجا زندگی شاد و مسروری دارند، اما به آنجا نرو، بلکه به مسافرخانه دیگر برو، اگرچه ظاهر بد و کثیفی داشتهباشد.» شاهزاده با خود گفت: «چطور ممکن است چنین حیوان احمقی نظر عاقلانهای به من بدهد!» روی ماشه تفنگ فشار آورد، اما تیر به روباه نخورد، حیوان دمش را دراز کرد و با شتاب گریخت. شاهزاده به راه خود ادامه داد و شبانگاه به دهکدهای رسید که دو مسافرخانه داشت. در یکی از آنها میخواندند و میرقصیدند، درحالی که دیگری ظاهرش فقیرانه و غمناک بود. شاهزاده با خود گفت: «دیوانه باشم، اگر به این مسافرخانه چرک و کثیف بروم و از آن مسافرخانه زیبا دوری کنم.» پس وارد مسافرخانه شاد و سرزنده شد و زندگی هرزه و پرگناهی را آغاز کرد و پرنده، پدر و همه اصول و مبانی اخلاقی خوب و شایسته را به فراموشی سپرد.
بعد از گذشت چند وقت چون این برادر به خانه بازنگشت، پسر دوم به جست و جوی پرنده طلایی به راه افتاد. در میان راه مانند برادر بزرگتر روباهی را دید که به او همان اندرز را تکرار کرد. اما جوان به اندرز روباه توجهی نکرد. وقتی به آن دو مسافرخانه رسید، از پنجره آن نگاه کرد و در میان فریادهای شادی و سرور برادرش را دید که او را به درون خواند. جوان قدرت مقاومت در برابر وسوسه را نداشت، داخل شد و همان جا ماند و جز به لذتجویی به چیزی نیندیشید. .
مدتی بعد، از دو برادر بزرگتر خبری نرسید بنابراین جوانترین شاهزاده تصمیم گرفت به راه افتد و بخت خود را برای به دست آوردن پرنده طلایی بیازماید، اما پدرش اجازه نمیداد و با خود میگفت: «لازم نیست او برود. بخت او از دو برادر بزرگتر هم برای یافتن پرنده طلایی کمتر است. او هرگاه دچار بدبختی شود نمیتواند خودش را نجات دهد؛ زیرا استعدادش از همه کمتر است.» با این همه پدر آرام نداشت و سرانجام با عزیمت پسر موافقت کرد. روباه همچنان در حاشیه جنگل نشسته بود. از پسر خواست که به او رحم کند و او را نکشد و در عوض همان اندرز را به او گفت. جوان دلش به حال سوخت و پاسخ داد: «روباه کوچولو، نترس، من صدمهای به تو نمیرسانم.» روباه گفت:از این کار پشیمان نخواهیشد و برای آنکه زودتر به مقصد برسی بيا سوار دم من شی وقتی پسر روی دم روباه نشست، روباه با سرعت بنای دویدن گذاشت و چنان میدوید که موهای جوان در برابر باد سوت میکشید.
وقتی به ده رسیدند جوان پیاده شد و همانطور که روباه گفتهبود به مسافرخانه محقر رفت و شب را به آرامی در آنجا گذراند. بامداد روز بعد وقتی به صحرا رسید روباه آنجا بود و گفت: «میخواهم آنچه را باید بعد از این انجام دهی به تو بگویم. یک راست برو تا به قصری برسی که در برابر آن گروهی سرباز روی زمین خوابیدهاند. به آنها اعتنا نکن و از میان آنها بگذر. وارد قصر شو، از همه اتاقها عبور کن. سرانجام به اتاقی میرسی که یک پرنده طلایی در قفسی چوبی گذاشته شدهاست. در کنار آن یک قفس طلایی خالی گذاشتهاند. مبادا پرنده را از قفس چوبی بیرون بیاوری و در قفس طلایی بگذاری، و گرنه از این کار پشیمان خواهیشد.» سپس روباه بار دیگر دمش را پهن کرد، شاهزاده روی آن نشست و به سرعت به راه افتادند، آنقدر سریع که موهای شاهزاده در برابر باد سوت میکشید. وقتی به قصر رسیدند شاهزاده همه چیز را همانگونه دید که روباه گفتهبود. از همه اتاقها گذشت و به اتاقی وارد شد که پرنده طلایی در قفس چوبی قرار داشت و در کنار آن یک قفس طلایی خالی بود. سه سیب طلایی هم که از درخت باغ پدرش دزدیده شدهبود، کف اتاق افتاده بود. شاهزاده با خود گفت:
مسخره است که آن پرنده طلایی زیبا را در این قفس چوبی زشت بگذارم. پس در قفس را باز کرد، پرنده را گرفت و آنرا در قفس طلایی جای داد. اما در همان لحظه پرنده صدای گوش خراشی سر داد، به طوری که سربازها بیدار شدند و به اتاق هجوم آوردند و پسر را دستگیر کرده به زندان بردند. روز بعد او را در دادگاه حاضر کردند و چون به همه چیز اعتراف کرد محکوم به مرگ شد. با وجود این، پادشاه اعلام کرد که به یک شرط از کشتن جوان صرف نظر خواهد کرد و آن شرط این است که به جست و جوی اسب طلایی بادپا برود و آنرا برای پادشاه بیاورد و پادشاه هم عهد میکند که پرنده طلایی را به پاداش این کار به جوان بدهد.
شاهزاده به راه افتاد، اما کاری جز آه و ناله نداشت؛ زیرا نمیدانست که اسب طلایی را از کجا باید به دستآورد. در همین فکر بود که ناگهان چشمش به روباه – دوست قدیمیاش – افتاد که در کنار راه نشسته بود. روباه گفت: «دیدی، همه چیز بدین علت روی داد که تو به حرف من گوش ندادی. با این همه به من اعتماد کن؛ زیرا میگویم که چگونه اسب طلایی را به دست خواهیآورد. از همین راه پیش برو تا به قصری برسی که اسب طلایی در اصطبل آن بسته شدهاست. عدهای مهتر روی زمین در برابر اصطبل خوابیده و خروپف میکنند. تو به آرامی میتوانی وارد شوی و اسب طلایی را بیاوری، اما مواظب باش و زین زشت چوبی و چرمی را روی اسب بگذار، نه زین طلایی را که همان جا آویزان است، وگرنه از این کار پشیمان خواهیشد.» آنگاه روباه دمش را پهن کرد، شاهزاده روی آن نشست و به سرعت به راه افتادند؛ آنقدر سریع که موهای شاهزاده در برابر باد سوت میکشید. پس همه چیز همانگونه روی داد که روباه گفتهبود. شاهزاده به اصطبل اسب طلایی وارد شد، اما وقتی خواست زین چوبی را روی اسب بگذارد با خود گفت: «باعث سرشکستگی این حیوان زیباست که زین گرانبها را که شایسته آن است روی آن نگذارم.» اما تا زین طلایی را روی اسب گذاشت اسب شیهه بلندی کشید و از شنیدن صدای آن مهتران بیدار شدند، جوان را دستگیر کردند و به زندان بردند. روز بعد در دادگاه به مرگ محکوم شد، اما پادشاه قول داد که او را اعدام نخواهد کرد و اسب طلایی را هم به او خواهد بخشید، به شرط آنکه شاهزاده خانم زیبای قصر طلایی را نزد او بیاورد.. و جوان با قلبی اندوهگین به راه افتاد، اما چیزی نگذشت که روباه باوفا سر راه او پیدا شد.
روباه گفت: «من باید تو را در این بدبختی رها کنم. اما دلم به حالت میسوزد، بنابراین یک بار دیگر هم تورا نجات میدهم. اگر همین راه را ادامه دهی به قصر طلایی میرسی. هوا تاریک است، صبر کن تا همه جا را سکوت فراگیرد. در آن هنگام شاهزاده خانم زیبا به حمام میرود. او را دنبال کن و ناگهان او را در آغوش بگیر و ببوس. در آن زمان به میل خود به دنبال تو میآید و تو میتوانی او را همراه خود ببری. فقط مواظب باش که اجازه ندهی برای خداحافظی از پدر و مادرش برود، وگرنه از این کار پشیمان خواهیشد.» سپس روباه دمش را پهن کرد، شاهزاده روی آن نشست و با شتاب بسیار به راه افتادند؛ چنان سریع که موهای شاهزاده در برابر باد سوت میکشید. وقتی به قصر طلایی رسیدند همه چیز همانگونه بود که روباه گفتهبود. شاهزاده تا نیمه شب صبر کرد. وقتی همه چیز به خواب عمیقی فرو رفت و سکوت همه جا را فرا گرفت، دوشيزه زیبا عازم حمام شد. جوان به سوی او پرید و او را بوسید. دختر گفت که با کمال میل حاضر است با او برود، اما با گریه و زاری اجازه خواست که با پدر و مادرش خداحافظی کند. جوان ابتدا مقاومت کرد، اما چون رفتهرفته دختر بیشتر اشک میریخت و به پای او افتاد سرانجام تسلیم شد. اما وقتی دختر به تخت خواب پدر دست زد، پدر بیدار شد و همه درباریان با او بیدار شدند. جوان را دستگیر کردند و به زندان انداختند.
فردای آن روز پادشاه به او گفت: «تو سزاوار مرگی، با وجود این در صورتی تو را عفو میکنم که در مدت هشت روز کوهی را که در برابر پنجرۀ من است و دیدگاه مرا سد کرده جابه جا کنی. اگر در این کار موفق شوی، دخترم را نیز برای پاداش به تو میدهم.» شاهزاده بیدرنگ به کندوکاو کوه و انتقال خاک آن مشغول شد، اما هفت روز گذشت و چون دید که پیشرفت کار اندک بوده و همه زحماتش به هدر رفتهاست دچار اندوه فراوان شد و همه امید خود را از دست داد. عصر روز هفتم روباه حاضر شد و گفت: «تو لیاقت آنرا نداری که من وقت خودم را صرف تو کنم. با این همه برو بخواب. من به جای تو این کار را انجام میدهم.» بامداد روز بعد که شاهزاده از خواب برخاست و از پنجره نگاه کرد، کوه ناپدید شدهبود. پس شاهزاده غرق شادی به نزد پادشاه دوید و خبر داد که شرط را اجرا کردهاست و پادشاه باید به وعدهاش وفا کند و دخترش را به او بدهد.
پسر و دختر دست در دست به راه افتادند و روباه هم به آنان پیوست و به شاهزاده گفت: «درست است که تو آنچه را از همه مهمتر بوده به دست آوردهای، اما شاهزاده خانم قصر طلایی و اسب طلایی باید با هم باشند.» شاهزاده پرسید: «اسب طلایی را چگونه میتوانم به دست آورم؟» روباه گفت: «باید شاهزاده خانم زیبای قصر طلایی را نزد پادشاهی ببری که تو را به آن قصر فرستاد. شادی و هیجان عمومی همه جا را فراخواهد گرفت و با کمال میل اسب طلایی را به تو خواهند داد و آنرا نزد تو خواهند آورد. بیدرنگ سوار اسب شو و برای خداحافظی به یکایک حاضران دست بده. برای آخرین بار دست خود را به سوی شاهزاده خانم قصر طلایی دراز کن و چون دست او را گرفتی او را به سوی خودت بکش و بگریز. در این صورت هیچکس به گردت هم نخواهد رسید، زیرا اسب طلایی بادپا از باد هم تندتر میرود.»
آنگاه همه چیز همانگونه انجام شد که روباه گفتهبود و شاهزاده دوشیزه زیبا را سوار بر اسب طلایی با خود برد. روباه هم پابهپای آن دو به راه افتاد و به جوان گفت: «حالا تو را یاری میدهم تا پرنده طلایی را هم به دستآوری. وقتی به قصری که پرنده طلایی در آنجاست رسیدی دختر خانم را از اسب پیاده کن و من از او مواظبت خواهمکرد. آنگاه سوار بر اسب طلایی وارد قصر شو، قفس را بردار، با شتاب به سوی ما بیا، دوشیزه را بردار و با خود ببر.»
همه نقشهها همانطور که روباه گفتهبود، انجام گرفت. اما وقتی شاهزاده خواست به همراهی شاهزاده خانم قصر طلایی با قفس طلایی به نزد پدر بازگردد، روباه به او گفت: اکنون پاداش یاریهای مرا بده.» شاهزاده پرسید: «پاداش تو چیست؟» روباه پاسخ داد:وقتی به جنگلی که از دور پیداست، رسیدیم تو باید مرا بکشی، سرم را از تن جداکنی و پاهایم را ببری.» شاهزاده گفت: «چه پاداش خوبی برای سپاسگزاری از آن همه یاری پیشنهاد کردی. من قادر به انجام چنین کاری نیستم.» روباه گفت: «اگر مایل به انجام این پیشنهاد نیستی مجبورم تو را ترک کنم. اما پیش از رفتن میخواهم دو اندرز به تو بدهم. اول آنکه هرگز جان محکوم به اعدامی را که باید به دار آویخته شود خریداری نکن. دوم آنکه هرگز روی لبه چاه ننشین.» روباه این را گفت و راه جنگل را در پیش گرفت.
جوان با خود گفت: «حیوان شگفتانگیزی است و هوسهای عجیبی دارد! چه کسی ممکن است جان محکوم به اعدامی را بخرد و راجع به نشستن روی لبه چاه باید بگویم که تاکنون آرزوی چنین کاری را نداشتهام.» سپس شاهزاده در کنار شاهزاده خانم زیبا به راه خود ادامه داد تا بار دیگر به همان دهکدهای رسیدند که دو برادرش در مسافرخانه آنجا مانده بودند. عدهای در دهکده جمع شدهبودند و هیاهوی بسیار به گوش میرسید. چون علت را پرسید گفتند قرار است دو مرد را که مرتکب شرارتهای بسیار شده و اموال و ثروت خود را به هدر دادهاند، به دار آویزند و چون پیشرفت دید که آن دو مرد برادرانش هستند. از مأموران پرسید که آیا راهی برای رهایی آنان وجود دارد. مأموران جواب دادند: اگر بخواهی میتوانی جان آنها را بخری. اما چرا پولت را به خاطر این دو موجود ناچیز و ناکس به هدر بدهی؟» اما جوان در این باره نیندیشید، بهای آنها را پرداخت و دو برادر را آزاد کرد و همه با هم به راه ادامه دادند.
پس از مدتی به جنگلی رسیدند که نخستین بار روباه را دیدهبودند. جنگل تاریک و هوا مطبوع بود و خورشید از لابه لای درختان میدرخشید، بنابراین برادران گفتند کمی در کنار چاه آب استراحت کنیم، چیزی بخوریم و بیاشامیم.» جوان موافقت کرد و به هنگام گفت وگو، بیآنکه توجه کند، روی لبه چاه نشست. دو برادر از فرصت استفاده کرده و او را به درون چاه انداختند. دوشیزه زیبا، اسب طلایی و پرنده طلایی را برداشتند و آنهارا نزد پدر بردند و گفتند: «ما نه تنها پرنده طلایی را با خود آوردهایم، بلکه اسب طلایی و شاهزاده خانم قصر طلایی را نیز به غنیمت گرفتهایم.» آنگاه شادی و سرور همگانی برپا شد، اما اسب طلایی چیزی نمیخورد و پرنده طلایی نیز آوازی نمیخواند و دوشيزه قصر طلایی نیز همچنان اشک میریخت.
و اما از برادر کوچک بشنویم. او در چاه خفه نشد، چراکه چاه آب نداشت. او بیآنکه صدمهای ببیند روی خزههای نرم چاه افتاد. با این همه نتوانست از آنجا خارج شود. اما روباه این بار هم به هنگام سختی جوان را رها نکرد، به درون چاه جست و به او غرولند کرد که اندرزش را به کار نبسته است. سپس گفت: «نمیتوانم از این کار خودداری کنم و تصمیم دارم تو را یاری دهم که از چاه بیرون بروی و بار دیگر روشنایی روز را به چشم ببینی.» پس گفت که دم او را محکم بچسبد، سپس راه بالا را در پیش گرفت و او را با خود بالاکشید. آنگاه گفت: «تو هنوز هم مصون از خطر نیستی؛ زیرا برادرانت از کشته شدن تو مطمئن نشدهاند و در جنگل نگهبانهایی را مأمور کردهاند که با دیدنت تو را بکشند.»
بنابراین جوان لباس مجلل خود را با مرد فقیری که در کنار راه دید، عوض کرد و خود را به قصر پادشاه رساند. هیچ کس او را نشناخت، اما پرنده ناگهان به خواندن، اسب به خوردن پرداخت و دوشیزه زیبای قصر طلایی دست از گریستن کشید. پادشاه پرسید: «معنی این رویدادها چیست؟» دوشیزه پاسخ داد: «من نمیدانم اما تاکنون بسیار غمگین بودم و اکنون میبینم که شاد و خوشبختم گویی نامزد حقیقیام وارد قصر شدهاست.» آنگاه آنچه را روی دادهبود برای پادشاه حکایت کرد، هرچند که دو برادر تهدید کردهبودند که اگر چیزی بگوید او را خواهند کشت. پادشاه دستور داد همه کسانی را که در قصر بودند نزد او حاضر کردند و مرد فقیر نیز در میان آنان بود. هیچ کس او را نمیشناخت، اما شاهزاده خانم او را شناخت و به گردن او آویخت. آنگاه دو برادر بدجنس را دستگیر کردند. گردن زدند و شاهزاده جوان با شاهزاده خانم زیبا عروسی کرد و پادشاه او را وارث تخت و تاج خویش قرار داد.
و اما درباره روباه بینوا بگوییم. چندی بعد شاهزاده برای شکار به آن جنگل رفت و بار دیگر روباه را دید. روباه به او گفت: «تو اکنون هرچه آرزو کردی در اختیار داری، اما بدبختی من تمام شدنی نیست، گرچه تو قدرت آنرا داری که مرا از این بدبختی نجات دهی.» و بار دیگر به اصرار از شاهزاده خواست که او را بکشد و سرش و پاهایش را ببرد. شاهزاده چنین کرد و چون کار انجام گرفت، روباه به شکل مرد جوان خوشرویی در آمد که برادر شاهزاده خانم قصر طلایی بود. سرانجام او بدین وسیله از قید جادو رها شده بود. بنابراین هر سه شاد و مسرور شدند و در سراسر عمر در کمال خوش بختی زندگی کردند.
مطلب مشابه: قصه شب برای کودک 6 ساله شما (10 قصه جالب کودکانه پیش دبستانی)
گل سفید گل سرخ

بيوه بینوایی در انزوای کلبهای دورافتاده زندگی میکرد. در برابر کلبه باغچهای بود که در آن دو بوته گل رز روییده بود. یکی از آنها گلهای سفید و دیگری گلهای سرخ میداد. زن نیز دو دختر داشت که بسیار به هم شبیه بودند. نام یکی از آنها گل سفید و نام دیگری گل سرخ بود. این دو دختر آنقدر با ایمان، خوشقلب، فعال و دقیق بودند که هیچ کودکی در جهان چنین نبودند. اما گل سفید آرامتر و مهربانتر از گل سرخ بود. گل سرخ جست و خیز در چمنزارها و صحراها را دوست داشت، به جست وجوی گلها میرفت و پروانهها را شکار میکرد، درحالی که گل سفید نزد مادر میماند، در کارهای خانه به او یاری میداد و هنگامی که کاری نبود برای او کتاب میخواند. دو دختر کوچولو آنقدر همدیگر را دوست داشتند که هر وقت با هم از خانه بیرون میرفتند دست یکدیگر را میگرفتند وقتی گل سفید میگفت: «ما هرگز همدیگر را ترک نخواهیم کرد.»
گل سرخ پاسخ میداد: «تا زندهایم هرگز.» و مادرشان به این گفته میافزود: «هر چه یکی از شما دارد باید با دیگری قسمت کند.» بیشتر وقتها با هم در جنگلها میدویدند و تمشک خشک میچیدند. هیچ یک از حیوانات جنگل به آنها آسیبی نمیرساند، بلکه برعکس دوستانه نزدیک بچهها میآمدند. خرگوش کوچولو پیش میآمد و از دستهای کوچک آنها برگ کلم میخورد. بز کوهی از کنارشان میگذشت. گوزن در برابر آنها شادمانه جست و خیز میکرد. پرندگان روی شاخههای درختان میماندند و هر آوازی را که بلد بودند، میخواندند. هیچ آزاری به آنها نمیرسید، هرگاه دیر میشد و شب فرا میرسید در کنار هم و روی علفهای نرم دراز میکشیدند و تا بامداد میخوابیدند. مادرشان که این را میدانست نگرانی به خود راه نمیداد.
گل سفید و گل سرخ کلبه مادر را چنان تمیز نگاه میداشتند که چشم از دیدن آن شاد میشد. گل سرخ در فصل تابستان به انجام کارهای خانه میپرداخت و بامدادان و پیش از آنکه مادر از خواب بیدار شود یک دسته گل کنار تخت او میگذاشت که از هر یک از دو بوته رز یک گل در آن بود. گل سفید زمستانها آتش روشن میکرد، دیگ را به قلاب میآویخت و دیگچه مسی را آنقدر میسایید که همچون طلا میدرخشید. شبهایی که برف میبارید مادر میگفت: «گل سفید کلون در را ببند.» سپس در کنار اجاق مینشستند، مادر عینکش را به چشم میگذاشت، کتاب بزرگی را باز میکرد و برای آنها میخواند. دو دختر که آرام و عاقل نشسته بودند و نخ میتابیدند، به او گوش میدادند و برهای کنارشان روی زمین دراز کشیده بود و پشت سر آنها کبوتر سفیدی روی لبهای نشسته سرش را زیر بال خود پنهان کردهبود. یک شب که همه در کمال صفا و صمیمیت نشسته بودند، کسی در زد، گویی میخواست وارد کلبه شود. مادر گفت: «گل سرخ، زود باش، باید مسافری باشد که دنبال پناهگاه است.» گل سرخ به خیال آنکه مرد بینوایی است، کلون را کشید اما چنین نبود، بلکه خرسی سر بزرگش را لای شکاف در گذاشت.
گل سرخ فریادی کشید و به عقب پرید. بره بع بع کرد، کبوتر از جا پرید، گل سفید دوید و خود را پشت تخت مادر پنهان کرد. اما خرس شروع به سخن گفتن کرد و چنین گفت: «نترسید. من آزاری به شما نمیرسانم. بدنم تقریبا یخ زده و فقط میخواهم خودم را کمی نزد شما گرم کنم.» مادر گفت: «خرس بینوا، بیا نزدیک آتش دراز بکش. اما مواظب باش موهای نرمت آتش نگیرد.» سپس بچهها را صدا زد و گفت: «گل سفید، گل سرخ، بیایید اینجا، خرس آزاری به شما نمیرساند و قصد بدی ندارد.» سپس بچهها با هم پیش آمدند و کم کم بره و کبوتر هم – بیآنکه بترسند – نزدیک شدند. خرس گفت: «بچهها، کمی روی پوست من دست بکشید و برفها را پاک کنید.» و بچهها به دنبال جارو رفتند و با دقت موهای نرم و لطیف خرس را تمیز کردند. خرس هم درحالی که با آسودگی خرخر میکرد کنار آتش دراز کشید. مدت زیادی لازم نبود که دخترها با مهمان بیدست و پا و ناشی صمیمی شوند و او را دست بیندازند. کرکهای نرمش را با دست ژولیده میکردند، پاهای کوچکشان را روی پشتش میگذاشتند، او را لگد میکردند، یا یک ترکه فندق بر میداشتند و روی پشتش میزدند و وقتی غرغر میکرد میزدند زیر خنده. خرس هم به دلخواه خود را در اختیار آنها میگذاشت، اما وقتی از حد به در میکردند فریاد میزد:
گل سفید، گل سرخ
زیر قولت زدی دختر
موقع خواب بچهها به تخت خواب رفتند و مادرشان به خرس گفت: «به خاطر خدا تو کنار اجاق بخواب. اینجا تو از سرما و هوای بد در امانی.» هوا که روشن شد بچهها او را از کلبه بیرون بردند. او جست و خیز کنان در میان برفها به سوی جنگل رفت. از آن روز به بعد خرس هر شب سر ساعت معین به کلبه میآمد، کنار آتش میخوابید و اجازه میداد که بچهها هرقدر میخواهند با او بازی کنند. آنها آنقدر به او انس گرفتهبودند که پیش از آمدن مصاحب سیاهشان در را کلون نمیکردند.
وقتی بهار آمد و کوه و جنگل و صحرا بار دیگر پیراهن سبز بر تن کرد، بامداد زیبایی خرس به گل سفید گفت: «حالا من باید بروم و سراسر تابستان به اینجا برنمیگردم.» گل سفید پرسید: «خرس عزیزم، به کجا میروی؟» خرس پاسخ داد: «باید به جنگل بروم و گنجهایم را از دست افراد بدجنس حفظ کنم. وقتی زمین سخت و یخ بسته است آنها مجبورند زیر زمین بمانند و نمیتوانند راهی برای خودشان باز کنند. اما وقتی خورشید يخها را آب کرد و زمین گرم شد شکافی برای خودشان باز میکنند، روی زمین میآیند و به جست وجو میپردازند. آنها دزدی میکنند و آنچه یک بار به دست آنها افتاد و در غارهای زیرزمینی آنها مدفون شد دیگر روشنایی روز را به آسانی نخواهند دید.» گل سفید از این وداع بسیار غمگین شد. هنگامی که کلون را کشید و خرس از میان در به بیرون لغزید پوست بدنش به چفت گرفت و تکهای از آن کنده شد. گل سفید درخشش طلا را در زیر پوست او به وضوح دید، اما به چشمان خود چندان اطمینان نکرد. خرس دوید و به زودی در پس درختان ناپدید شد.
چندی بعد مادر بچهها را برای جمعآوری هیزم خشک به جنگل فرستاد آنها درخت بزرگی در آنجا دیدند که از ریشه درآمده و روی زمین افتاده بود و چیزی روی تنه آن اینسو و آنسو جست و خیز میکرد، اما از دور نتوانستند بفهمند که چیست. وقتی نزدیکتر رفتند کوتولهای را دیدند که چهرهای پیر و چروکیده و ریشی سفید و دراز داشت. نوک ریش او در داخل شکاف درخت گیر کرده بود و مردک بسان توله سگی که ریسمان به گردنش بسته شدهباشد، به سمت راست و چپ میپرید و نمیدانست چگونه خود را از آنجا بیرون بکشد. کوتوله چشمان سرخش را که شعلههای خشم از آن بیرون میجست، به بچهها دوخت و گفت: «چرا از آنجا تکان نمیخورید؟ آیا نمیتوانید به کمک من بیایید جلو؟» گل سرخ پرسید: «مرد کوچولوی عزیز چه بر سرت آمده؟ »
کوتوله پاسخ داد: «جوجه غاز ابله و کنجکاو بیایید. میخواستم این درخت را بشکنم و برای آشپزخانه هیزم تهیه کنم. غذای کمی که امثال ما به آن نیاز داریم با گندههای کلفت خیلی زود میسوزد؛ زیرا ما به اندازه نژاد زمخت و پرخور شما غذا به شکم خودمان نمیریزیم. من موفق شدهبودم گوها را در تنه درخت فرو ببرم. همه چیز خوب پیش میرفت، اما بر اثر ليز بودن این چوب لعنتی ناگهان گوه بیرون پرید و شکاف چوب به سرعت بسته شد به طوری که فرصت بیرون کشیدن ریش سفید و زیبایم را نداشتم و میبینی که در آن گیر کردم و دیگر نمیتوانم از اینجا بروم. احمقها، با آن قیافههای مثل مقوای خیس خورده به من میخندند. وہ، که چقدر زشتید!» بچهها در حد توانشان کوشش کردند، اما موفق به بیرون آوردن ریش نشدند، زیرا شکاف چوب سخت بسته شدهبود. گل سرخ گفت: «من به سرعت میروم و عدهای را میآورم.» کوتوله جیغ کشید: «احمقها، این چه فکری است که میخواهید بیدرنگ به دنبال دیگران بروید. همین الان هم شما دو تا برای من زیادید. هیچ کار بهتری به نظرتان نمیرسد؟» گل سفید گفت: «بیتابی نکن، من راهی پیدا میکنم.» او قیچی کوچکی که در جیب داشت، بیرون آورد و سر ریش را چید. وقتی کوتوله خود را آزاد احساس کرد کیسهای را که پر از طلا بود و میان ریشههای درخت گذاشتهبود، برداشت و درحالی که زیرزبانی غرولند میکرد، گفت: «نژاد کثیف، بیتربیتها، یک تکه از ریش زیبایم را چیدند. امیدوارم شیطان سزای این کارتان را بدهد!» و با این گفته کیسه را روی دوش انداخت و بدون نگاه کردن به بچهها دور شد.
چندی بعد گل سفید و گل سرخ میخواستند به اندازه خوراک یک وعده ماهی صید کنند. وقتی به نزدیکیهای چشمه رسیدند چیزی به لاغری یک ملخ بزرگ دیدند که به سوی چشمه جست میزند و نزدیک بود در آب بپرد. دخترها پیش دویدند و کوتوله را شناختند. گل سرخ گفت: «کجا میخواهی بروی. فکر نمیکنم بخواهی در آب بپری؟» کوتوله جواب داد: «اینقدر احمق نیستم که دست به چنین کاری بزنم. مگر نمیبینید که این ماهی لعنتی دارد مرا به طرف آب میکشد؟» کوتوله به کنار چشمه آمدهبود تا با قلاب ماهیگیری ماهی صید کند اما بدبختانه باد ریشش را به نخ قلاب پیچیده بود و یک ماهی بزرگ هم به قلاب افتادهبود. این موجود کوچولوی ضعیف هم نیروی کافی برای بیرون کشیدن آن از آب نداشت و زور ماهی که به کوتوله مسی چربید او را به طرف چشمه میکشید. درست است که کوتوله به هر ساقه علف یانی که در دسترسش بود، میچسبید اما این کار چندان فایدهای نداشت، ناچار به دنبال حرکات ماهی کشیده میشد و هر لحظه در خطر افتادن در آب بود. دخترها به موقع سر رسیدند. او را نگه داشتند و برای جدا کردن ریشش از دور نخ ماهیگیری کوشیدند، اما موفق نشدند؛ چراکه نخ و ریش به سختی درهم تنیده شدهبود. بنابراین راه دیگری جز به کار گرفتن قیچی و بریدن ریش نبود؛ کاری که باعث نابودی یک تکه از ریش شد. کوتوله با نگاه کردن به محل بریدگی ریش خود به آن دو ناسزا گفت: «طاعونها، این دیگر چه بازی است که صورت آدم را این طور بد شکل میکنید! کافی نبود ریش مرا از ته بتراشید حالا بهترین قسمت آنرا از کنارش میبرید. دیگر جرئت ندارم نزد آشنایانم بروم. آیا شما میتوانید پس از افتادن پاشنههای کفشتان بدوید؟» آنگاه کیسهای پر از مروارید را، که پشت نیها پنهان کرده بود، برداشت و بدون گفتن کلمهای درحالی که کیسه را به دشواری روی دوش خود حمل میکرد پشت سنگی از نظر پنهان شد.
بعد از مدتی مادر دختران را برای خرید مقداری نخ و سوزن، قیطان و نوار به شهر فرستاد. راه آنها از میان تیغستانی میگذشت که گوشه و کنار آن پر از تخته سنگ بود. دختران پرنده بزرگی را در آسمان دیدند که بالای سر آنها آهسته چرخ زد و رفتهرفته پایینتر آمد. سرانجام نه چندان دور از آنها کنار تخته سنگی به سرعت فرود آمد و نشست. کمی بعد جیغ بلند و رقت باری شنیدند، به سوی آن دویدند و با وحشت دیدند که عقاب بزرگی آشنای قدیمی آنها را گرفته و میخواهد با خود ببرد. بچههای دلسوز کوتوله را گرفتند و مدتی با عقاب جنگیدند تا آنکه طعمه را رها کرد و گریخت. وقتی کوتوله ترسش ریخت با صدای نازکش فریاد زد: «نمیتوانستید با من با احترام بیشتری رفتار کنید؟ آنقدر لباس نازک مرا کشیدید که همه جایش سوراخ و پارهپاره شد. آدمهای پست و ناشی، خرس گندهها!» سپس یک کیسه پر از سنگهای گرانبها را به دوش انداخت و دوباره به زیر تخته سنگ و درون غار خود لغزید.
دخترها به ناسپاسی و نمک نشناسی او عادت داشتند، راه خود را ادامه دادند و آنچه را مادر خواسته بود، خریدند. هنگام بازگشت و گذر از تیغستان ناگهان دیدند کوتوله یک کیسه سنگهای قیمتی و جواهرات را روی تکه زمین صاف و تمیزی ریخته و چون خیال نمیکرده به آن زودی کسی از آنجا عبور کند مشغول زیر و رو کردن و تماشای آنهاست. خورشید که درحال غروب بود، بر روی گوهرهای درخشان میتافت و آنها چنان به زیبایی برق میزدند که بچهها برای تماشای آنها ایستادند. کوتوله با دیدن دخترها ناگهان فریاد کشید: «چرا ماتتان برده، به چه نگاه میکنید؟» و در این حال بر اثر شدت خشم چهره خاکستریاش سرخ شنگرفی شدهبود. کوتوله هم چنان به ناسزاگویی ادامه میداد که صدای غرش شدیدی به گوش رسید. خرس سیاهی به سرعت از جنگل بیرون آمد و به سوی آنها دوید. کوتوله که دچار وحشت شدهبود، از جا پرید اما فرصت رسیدن به دخمهاش را پیدا نکرد، چرا که خرس به او رسیدهبود. کوتوله وحشتزده فریاد زد: «سرور عزیزم، مرا عفو کنید. همه گنجهایم را به شما میدهم. این همه سنگهای زیبا را که در اینجا دارم، نگاه کنید. خواهش میکنم به من رحم کنید. یک موجود کوچک و لاغراندام چه سودی برای شما دارد؟ در زیر دندانهای خودتان مرا احساس نخواهید کرد. این دو بچه ولگرد بدجنس را بگیرید. اینها دو لقمه مناسب برای شما خواهند بود؛ چرب، مانند دو بلدرچین کم سن و سال. به خاطر خدا، شما باید آنها را بخورید!» خرس بدون توجه به حرفهای او آن موجود پلید را با یک ضربه پنجه بر زمین کوفت، به طوری که دیگر از جا نجنبید. .
دخترها در این میان گریخته بودند، اما خرس آنها را صدا زد و گفت: «گل سفید، گل سرخ، نترسید. صبر کنید تا من هم با شما بیایم.» آن وقت دخترها صدای او را شناختند وصبر کردند. خرس به آنها رسید و ناگهان پوستش افتاد و به صورت یک جوان خوشسیما درآمد که در لباسهای طلاییاش میدرخشید. آنگاه رو به دخترها کرد و گفت: «من فرزند پادشاهم. این کوتوله بیایمان که همه گنجهای مرا دزدیده، مرا جادو کردهبود که در جنگلها سرگردان باشم تا آنکه مرگش باعث نجات من شود. اکنون او به کیفری که سزاوارش بود رسید.»
آنگاه پسر پادشاه با گل سفید و برادر او با گل سرخ ازدواج کرد و همه گنجهایی را که کوتوله در غار جمع کردهبود میان خود تقسیم کردند. مادر پیر دختران باز هم سالیان دراز عمر کرد و در کنار فرزندانش آسوده و خوشبخت زیست. او دو بوته گل رز را به باغ قصر برد و دستور داد تا در برابر پنجره اتاقش کاشتند. بوتهها هر سال زیباترین گلهای سفید و سرخ را میدادند.










