داستان های کوتاه گابریل گارسیا مارکز / ۴ داستان فوق العاده زیبا

داستان های کوتاه گابریل گارسیا مارکز را در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه برای شما دوستان قرار دادهایم. گابریل خوزه گارسیا مارکِز رماننویس، نویسنده، روزنامهنگار، ناشر و فعال سیاسی کلمبیایی بود. او بین مردم کشورهای آمریکای لاتین با نام گابو یا گابیتو (برای محبوبیت) مشهور بود و پس از درگیری با رئیس دولت کلمبیا و تحت تعقیب قرار گرفتن، در مکزیک زندگی میکرد. مارکز برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۸۲ بود. او را بیش از سایر آثارش به خاطر رمان صد سال تنهایی چاپ ۱۹۶۷ میشناسند که یکی از پرفروشترین کتابهای جهان در سبک رئالیسم جادویی است.
فهرست موضوعات این مطلب
آخرین سفر کشتی خیالی
حالا به همه نشان خواهم داد من کی هستم، این را سالها بعد، با صدای کلفت مردانهاش بهخود گفت، سالها پس از آنکه برای اولین بار کشتی اقیانوس پیمای عظیم را دید که بدون نور و بدون سر و صدا، یکشب مانند یکساختمان بزرگ و متروک ازمقابل دهکده عبور کرد و طولش از سرتاسر دهکده بیشتر و قدش از بلندترین برج ناقوس کلیسا بلندتر بود و در ظلمت شب به سفر خود بهسمت شهر مستعمرهای طرف دیگر خلیج ادامه داد، شهری که برای مقابله با دزدان دریایی، مملو از قلعههای جنگی بود، با بندر باستانی سیاهپوستان و فانوس دریایی بزرگی که حلقههای نور هولناکش هر پانزده ثانیه یکبار، دهکده را تبدیل به منظرهای از کوههای ماه، با خانههای نورانی و خیابانهای آتشفشانی میکرد.
و گرچه او در آن زمان پسربچهای بیش نبود و صدایش هنوز مردانه نشده بود ولی از مادرش اجازه گرفته بود که شب، تا دیر وقت کنار ساحل بماند و به صدای چنگ نواختنهای شبانة باد گوش کند ولی هنوز بهخاطر میآورد که چگونه وقتی نور فانوس دریایی گشوده میشد، کشتی اقیانوسپیما ناپدید میشد.
و بار دیگر با کنار رفتن نور ظاهر میشد، بهطوریکه کشتی در مدخل خلیج بهطور مداوم ظاهر میشد و ناپدید میگشت و با تلوتلو خوردن خوابآلود خود سعی داشت کانال خلیج را بیابد، تا اینکه گویی سوزنی در دستگاه جهتیابش شکسته باشد، راه خود را به طرف صخرهها کج کرد، و به صخرهها خورد و هزاران تکه میشد و بی هیچ صدایی غرق شد در حالیکه چنین برخوردی با صخرهها میبایستی تولید انفجاری پر سرو صدا میکرد که خفتهترین اژدهای جنگل ما قبل تاریخی را که پس از آخرین خیابانهای دهکده آغاز میشد.
و در انتهای دیگر جهان پایان مییافت، از خواب بیدار کند، بهطوریکه خود او نیز تصور کرد آنرا در خواب دیده است مخصوصاً روز بعد، موقعی که آکواریوم درخشان خلیج را دید و رنگهای در هم و آمیخته به هم کلبههای سیاهپوستان روی تپههای بندر را، و قایقهای قاچاقچیان گوآیانا را که طوطیهای معصومی دریافت میکردند که گلویشان مملو از الماس بود، فکرکرد: همانطور که داشتم ستارهها را میشمردم خوابم برده و آن کشتی عظیم را در خواب دیدهام.
بهطوریکه آنقدر مطمئن شد که ماجرا را برای هیچکس تعریف نکرد، دیگر هم به آن فکر نکرد تا درست همان شب، در ماه مارس آینده، موقعی که داشت سر اسبهای آبی را در دریا میشمرد، بار دیگر کشتی اقیانوسپیمای خیالی را تیره رنگ و در عین حال نورانی در آنجا یافت و این بار آنقدر از بیداری خویش مطمئن بود که دوان دوان پیش مادرش رفت و جریان را برای او تعریف کرد و مادرش سه هفته تمام از غصه زار زد که از بس وارونه زندگی میکنی مغزت دارد میگندد، روز میخوابی و شب، مثل ولگردها دوره راه میافتی، و چون دستههای صندلی راحتی، در عرض یازده سال بیوهزن بودن ساییده شده بود و در آنروزها میبایستی به شهر میرفت تا صندلی راحتی برای نشستن بخرد.
و به شوهر مردهاش فکر کند، از فرصت استفاده کرد و از قایقران تقاضا کرد که قایق را از سمت صخرهها براند تا پسرش آنچه را که در ویترین دریا دیده است، ببیند: عشق ماهیها در بهار اسفنجها، گوشماهیهای صورتیرنگ و کلاغهای آبیرنگ که در لطیفترین چاههای دریا وجود داشت.
شیرجه میرفتند و حتی گیسوان سرگردان مغروقین کشتیهای مستعمرهای، ولی نه اثری از کشتیهای اقیانوسپیمای غرق شده وجود داشت و نه از گل کلمهای عصرانه، با اینحال او آنقدر اصرار میکرد که مادرش به او قول داد در ماه مارس آینده او را همراهی کند، البته بدون اینکه بداند که تنها چیز مسلم آیندهاش یک صندلی راحتی عهد فرانسیس دریک بود که در یک حراجی ترکها خرید و همان شب روی آن نشست و آه کشان فکر کرد:
«الوفرنة» بیچارة من! اگر بدانی فکر کردن بهتو از روی پارچة مخمل با این ابریشمدوزیهای ملکهوار چقدر راحت است، ولی هر چه بیشتر شوهر خود را بهخاطر میآورد بههمان اندازه نیز خون، در قلبش تبدیل به شکلات میشد و پر از حباب، درست مثل اینکه عوض نشستن، در حال دویدن باشد.
خیس از عرق ترس و با نفسی مملو از خاک، تا اینکه طرفهای سحر پسرش برگشت و او را در صندلی راحتی مرده یافت طوریکه بدنش هنوز گرم بود ولی مثل کسی که مار او را گزیده باشد، یکمرتبه گندیده بود و درست عین همین واقعه برای چهار خانم دیگر هم پیش آمد البته قبل از اینکه صندلی راحتی را، خیلی دور در دریا بیفکند.
جایی که نتواند به کسی صدمه بزند، چون در عرض قرنها آنقدر از آن صندلی راحتی استفاده کرده بودند که دیگر ظرفیت استراحتبخشیدن خود را از دست داده بود، و در نتیجه پسر مجبور شد به وضعیت رقتانگیز یتیمی خود که همه با انگشت نشانش میدادند و میگفتند این پسر همان بیوهزنی است که صندلی منحوس را به دهکده آورد.
عادت کند و به جای برخورداری از ترحم مردم، با خوردن ماهیهایی که از قایقها میدزدید زندگی خود را بگذراند و صدایش رفته رفته دورگه شد و خاطرات گذشته خود را بهخاطر نیاورد تا یک شب دیگر در ماه مارس که بر حسب اتفاق به طرف دریا نظر افکند.
ناگهان، پروردگارا! آن نهنگ عظیم پنبة نسوز، ان حیوان غرش کننده را دید و دیوانهوار فریاد زد مردم بیایید آنرا ببینید و سگها چنان به پارس کردن افتادند و زنها چنان دستپاچه شدند که حتی پیرترین مردان نیز وحشت پدران خود را بهخاطر آوردند و زیر تختخوابهای خود پنهان شدند چون تصور کرده بودند
« ویلیام دامپیر» مراجعت کرده است و کسانی که در خیابانها پراکنده شدند زحمت این را بهخود ندادند که آن ساختمان محیرالعقول را ببینند که در آن لحظه داشت بار دیگر جهت خود را گم میکرد و در فاجعة سالیانة خود هزاران تکه میشد، بلکه پسرک را به باد کتک گرفتند و بدنش را آنچنان کبود کردند که با دهان کف کرده از خشم گفت: حالاخواهید دید من کی هستم، ولی تصمیم خود را به هیچکس نگفت و در عوض، تمام سال را با همان فکر گذراند: حالا نشان همه خواهم داد که من کی هستم، و همانطورکه به انتظار ظاهر شدن مجدد کشتی باقی ماند تا آنچه را که انجام دادنیست انجام دهد.
و آن این بود که یک قایق دزدید، از خلیج عبور کرد و تمام بعدازظهر را به انتظار رسیدن ساعت موعود در میان دهلیزهای بندر سیاهپوستان، در میان پیت خیارشوری جزائر کارائیب باقی ماند ولی آنچنان در ماجرای خود غرق بود که مثل همیشه در مقابل مغازههای سرخپوستان توقف نکرد تا چینیهای عاج را ببیند که در دندان فیل حکاکی شده بودند، و یا سیاهپوستان هلندی را با آن دوچرخههایشان مسخره کند، و یا مثل دفعههای پیش از کسانی که پوست تنشان مثل پوست مار کبرا بود و بارها دور دنیا را گشته بودند بترسد.
پس مسحور رؤیای میکدهای که در آن بیفتک زنهای برزیلی را میفروختند، متوجه چیزی نشد تا اینکه شب با سنگینی تمام ستارگانش بهروی او افتاد و جنگل از خود عطر شیرینی از گلهای گاردینا و مارمولک گندیده بیرون داد و او داشت در قایق سرقتی خود به طرف مدخل خلیج پارو میزد و چراغ را خاموش کرده بود تا نگهبانان گمرک را متوجه نکند و پانزده ثانیه با نور سبز رنگ فانوس دریایی، رؤیایی میشد و بعد بار دیگر به حالت بشری خود برمیگشت و میدانست که دارد به کانال بندر نزدیک میشود، نه تنها بهخاطر اینکه نور چراغهای غمانگیز آنرا نزدیکتر میدید، بلکه چون نفس کشیدن آب غمگینتر میشد.
و آنچنان غرق در خود پارو میزد که نفهمید از کجا ناگهان نفس هولناک کوسهای به او خورد، همانطور که نفهمید چرا شب، گویی که ستارگانش یکمرتبه مرده باشند، غلیظتر شد و دلیلش این بود که کشتی افیانوس پیما آنجا بود، با هیکل عظیم خود، پروردگارا، عظیمتر از عظیمترین چیزهای زمین و دریا، سیصد تُن بوی کوسه که آنچنان نزدیک به قایق عبور میکرد که او میتوانست به وضوح وصلههای فولادی بدنهاش را ببیند، بدون حتی یک نور در روزنههای بیانتهایش، بدون نفسی در دستگاهش، بدون روح، سکوت خود را تحمل میکرد، آسمان خالی خود، هوای مردة خود، زمان متوقف شدة خود، دریای سرگردان خود که یک جهان، حیوان غرق شده رویش شناور بود و ناگهان تمام این چیزها با داس نور فانوس دریایی ناپدید و برای لحظهای تبدیل بهدریای بلورین کارائیب شد.
با شب ماه مارس و هوای هر روزی مرغهای ماهیخوار، و بدین سان او در میان گویهای شناور تنها ماند بدون اینکه بداند چه بکند، از خودش متعجبانه پرسید که شاید هم واقعاً دارد باچشمهای باز خواب میبیند.
نه فقط حالا بلکه دفعههای دیگر هم خواب بوده است ولی بهمحض اینکه این فکر به سرش زد، نفسی مرموز، گویهای شناور را از اول تا آخر خاموش کرد بهطوریکه وقتی نور فانوس دریایی عبور کرد کشتی اقیانوس پیما بار دیگر ظاهر گشت و قطب نماهایش بهم ریخته بود شاید حتی نمیدانست که آن دریای کدام اقیانوس است و بهسختی در جستجوی کانال نامریی بود و در حقیقت داشت بهطرف صخرهها پیش میرفت که او یکمرتبه متوجه شد آن گویهای شناور آخرین طلسم آن جادو است و چراغ قایق را روشن کرد.
یک نور کمرنگ سرخ که بدون شک هیچیک از دیدهبانیهای ادارة گمرک را به وحشت نمیانداخت ولی برای ناخدای کشتی همانند خورشید مشرقزمین بود چون بر اثر آن نور، کشتی اقیانوس پیما مسیر خود را پیداکرد و با حرکتی رستاخیزی وارد دهانة کانال شد و آنگاه تمام چراغهایش همزمان با هم روشن شد، کورههایش بکار افتاد، ستارگان آسمانش روشن شدند و اجساد جانوران شناور بهعمق فرو رفتند و در آشپزخانه، بشقابها بهم خوردند و بوی سسها بلند شد و صدای ارکستر با نواختن دو نیمة ماه بههم و تام تام شریانهای عشاق دریایی در سایه روشن کابینها به گوش رسید ولی او آنقدر خشم در سینهاش انباشته بود که نه گذاشت از شوق گیج بشود.
و نه از آن سعادت بهوحشت بیفتد، بلکه مصممتر از همیشه به خود گفت حالا خواهند دید من کی هستم، پدرسوختهها حالا خواهند دید! و بهجای اینکه خود را کنار بکشد تا زیر آن دستگاه عظیم نرود، شروع کرد به پاروزدن در جلو آن، حالا خواهید فهمید من کی هستم و همانطور کشتی را با نور چراغ خود هدایت کرد تا اینکه آنقدر از اطاعت آن مطمئن شد که بار دیگر او را وادار کرد عرشههای خود را منحرف سازد. کشتی را از کانال نامریی بیرون کشید و گویی یک گوسالة دریایی باشد، قلادة آنرا به طرف دهکدة خفته کشید، یک کشتی زنده و تسخیر ناپذیر در مقابل دستههای نور فانوس دریایی که اکنون هر پانزده ثانیه آنرا تبدیل به آلومینیوم میکرد و رفته رفته صلیبهای کلیساها پدیدار میشد.
حالت نزار خانهها، امید و کشتی اقیانوس پیما به دنبال او می رفت، با تمامی آنچه که در درون خود داشت دنبال او میرفت، با ناخدای خفتهاش، گاوهای نمایشی در یخ یخچالهایش، بیماری تنها در بیمارستانش، آبهای یتیم چاههایش، ناخدای بیدار شده که صخرهها را به جای اسکله گرفته بود چون درست در آن لحظه صدای ضجة سوت کشتی منفجر شد.
یکبار، او سراپا از بخاری که رویش ریخت خیس شد، یکبار دیگر و قایق سرقتی کم مانده بود واژگون شود، یکبار دیگر، ولی خیلی دیر شده بود چون پلههای ساحل در آن نزدیکی دیده می شد، ریگ خیابانها، در خانههای مردم دیر باور و دهکده که سراسر با نور کشتی اقیانوس پیمای وحشتزده روشن شده بود و او فقط فرصت کرد که خود را کنار بکشد تا بگذارد آن طوفان سهمگین پیش برود و از شوق فریاد کشید بفرمایید هیولا، درست یک ثانیه قبل از آنکه آن کشتی فولادین زمین را بشکافد.
و صدای خرد شدن نودهزار و پانصد جام کریستال شامپانی، یکی پس از دیگری به گوش برسد، و آنوقت همه جا روشن شد و اکنون دیگر صبح یکروز مارس نبود بلکه ظهر درخشان یک روز چهارشنبه بود و او با رضایت خاطر توانست ناباوران را ببیند که با دهان باز به بزرگترین کشتی اقیانوس پیمای این جهان خیره شده بودند که جلوی کلیسا به گل نشسته بود، از هر سفیدی سفیدتر، بلندیاش بیست مرتبه بلندتر از برج ناقوس کلیسا و با طول نود و هفت مرتبه بیشتر از طول سرتاسر دهکده با اسمش که با حروف فلزی روی بدنه حک شده بود: «هالالشیلاک» و هنوز از بدنهاش آبهای باستانی دریاهای مرگ قطره قطره فرو میریخت.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب عشق سالهای وبا نوشته گابریل گارسیا مارکز
مطلب مشابه: جملات کتاب صد سال تنهایی؛ متن های زیبا از این رمان گابریل گارسیا مارکز
داستان یکی از همین روزها

Monday dawned warm and rainless. Aurelio Escovar, a dentist without a degree, and a very early riser, opened his office at six. He took some false teeth, still mounted in their plaster mold, out of the glass case and put on the table a fistful of instruments which he arranged in size order, as if they were on display.
سحرگاه دوشنبه گرم و خشک بود. “اورلیو اسکوار” دندانپزشکی بدون مدرک و فردی بسیار سحرخیز، مطبش را در ساعت ۶ صبح باز کرد. چند دندان مصنوعی را که هنوز در قالب گچی بودند، از جا لیوانی بیرون آورد و مشتی از ابزار را که به ترتیب اندازهشان مرتب کرده بود روی میز گذاشت، گویی که آنها را برای نمایش عموم گذاشته.
He wore a collarless striped shirt, closed at the neck with a golden stud, and pants held up by suspenders. He was erect and skinny, with a look that rarely corresponded to the situation, the way deaf people have of looking.
او پیراهنی راه راه و بدون یقه پوشیده بود که بر روی گردنش، با گلمیخی طلایی بسته شده بود. همچنین شلواری که با بند شلوار بالا نگه داشته شده بود. او راستقامت و لاغر بود، با تیپ و قیافهای که در بین در بین ناشنوایان به ندرت دیده میشود.
با تیپ و قیافهای که به ندرت به دندانپزشکان میخورد، چهرهای که به ناشنوایان میآمد.
When he had things arranged on the table, he pulled the drill toward the dental chair and sat down to polish the false teeth. He seemed not to be
thinking about what he was doing, but worked steadily, pumping the drill with his feet, even when he didn’t need it.
وقتی وسایل را روی میز مرتب کرد، مته را به سمت صندلی مخصوص دندانپزشکی کشید و نشست تا مشغول به صیقل دادن دندان مصنوعی شود. به نظر میرسید فکرش با کاری که میکند نیست، اما پیوسته مشغول بود و مته را با پایش حتی وقتی که نیازی به آن نداشت پمپاژ میکرد.
After eight he stopped for a while to look at the sky through the window, and he saw two pensive buzzards who were drying themselves in the sun on the ridgepole of the house next door. He went on working with the idea that before lunch it would rain again.
بعد از ساعت ۸، لحظاتی از کار دست کشید تا از پنجره به آسمان نگاه کند که دو کرکس مغموم را دید که بر روی تاق شیروانی خانه همسایه مشغول خشک کردن تن خود هستند. او با این برداشت که تا قبل از ناهار دوباره باران شروع به بارش خواهد کرد، به کار خود برگشت.
The shrill voice of his eleven-year-old son interrupted his concentration.
“Papa.”
“What?”
“The Mayor wants to know if you’ll pull his tooth.”
“Tell him I’m not here.”
صدای ضعیف پسر یازده سالهاش تمرکزش را به هم ریخت.
“بابا”
“بله؟”
“شهردار میخواهد بداند که آیا دندانش را میکشی؟”
“به او بگو من اینجا نیستم.”
He was polishing a gold tooth. He held it at arm’s length, and examined it with his eyes half closed. His son shouted again from the little waiting
room.
“He says you are, too, because he can hear you.”
دندانپزشک، مشغول صیقل یک دندان طلا بود. دندان را به فاصله آرنجش نگه داشته بود و آن را با چشمانی نیمه بسته بررسی میکرد. پسرش دوباره از اتاق انتظار کوچکشان صدایش زد.
“میگوید تو هم اینجا هستی، چرا که میتواند صدایت را بشنود.”
The dentist kept examining the tooth. Only when he had put it on the table with the finished work did he say: “So much the better.”
He operated the drill again. He took several pieces of a bridge out of a cardboard box where he kept the things he still had to do and began to polish the gold.
دندانپزشک به بررسی دندان ادامه داد. فقط وقتی دندان را با پایان کار روی میز قرار داد گفت: “خیلی بهتر شد.”
او مته را دوباره روشن کرد. او چند خرک اتصال را از جعبه مقوایی در آورد. در این جعبه چیزهایی را نگه میداشت که هنوز باید روی آنها کار میکرد. و دوباره شروع به تراش طلا شد.
“Papa.”
“What?”
He still hadn’t changed his expression.
“He says if you don’t take out his tooth, he’ll shoot you.”
Without hurrying, with an extremely tranquil movement, he stopped pedaling the drill, pushed it away from the chair, and pulled the lower
drawer of the table all the way out. There was a revolver. “O.K.,” he said.
“Tell him to come and shoot me.”
“بابا”
“بله؟”
هنوز تغییری در چهره او مشاهده نمیشد.
“میگوید اگر دندانش را نکشی، به تو شلیک خواهد کرد.”
بدون عجله و با حرکتی بسیار آرام، پدال زدن به مته را متوقف کرد، آن را از کنار میز دور کرد و دراور پایینی میز را تا ته بیرون کشید. در آن یک هفتتیر بود. گفت: “قبول، به او بگو بیاید و به من شلیک کند.”
He rolled the chair over opposite the door, his hand resting on the edge of the drawer. The Mayor appeared at the door. He had shaved the left side of his face, but the other side, swollen and in pain, had a five-day-old beard.
او صندلی را به سمت برعکسِ در ورودی چرخاند و دستش را روی لبه دراور نگه داشت. شهردار بر در ظاهر شد. او سمت چپ صورتش را تراشیده بود، اما سمت دیگر صورت، متورم و با درد، ریشی پنج روزه در آمده بود.
The dentist saw many nights of desperation in his dull eyes. He closed the drawer with his fingertips and said softly: “Sit down.”
“Good morning,” said the Mayor.
“Morning,” said the dentist.
دندانپزشک در حالت کسل چشمان شهردار، شبهای زیادی از بیقراری و لاعلاجی را دید. با نوک انگشتانش دراور را بست و به نرمی گفت: “بنشینید.”
شهردار گفت: “صبح بخیر“
دندانپزشک در جواب گفت: “همچنین” (صبح بخیر)
While the instruments were boiling, the Mayor leaned his skull on the headrest of the chair and felt better. His breath was icy. It was a poor office:
an old wooden chair, the pedal drill, a glass case with ceramic bottles. Opposite the chair was a window with a shoulder-high cloth curtain. When he
felt the dentist approach, the Mayor braced his heels and opened his mouth.
در حین جوشاندن ابزار (استریلیزه کردن)، شهردار سر خود رو روی قسمت مخصوص سر روی صندلی گذاشت و حس کرد حالش بهتر شده است. نفسهایش یخی بودند. مطب محقری بود: یک صندلی چوبی قدیمی، مته پدالی، جا لیوانی با بطریهای سرامیکی. آن سمت صندلی، پنجرهای بود با پرده پارچهای به ارتفاعی تا دوش انسان. وقتی شهردار متوجه شروع کار دندانپزشک شد، پاشنههایش را مهار و دهانش را باز کرد.
Aurelio Escovar turned his head toward the light. After inspecting the infected tooth, he closed the Mayor’s jaw with a cautious pressure of his fingers.
“It has to be without anesthesia,” he said.
“Why?”
“Because you have an abscess.”
The Mayor looked him in the eye. “All right,” he said, and tried to smile.
اورلیو اسکوار سرش را به سمت نور لامپ چرخاند. بعد از بررسی دندان خراب، با انگشتهایش، محتاط و با فشاری اندک فک شهردار را بست. گفت: “باید کار را بدون بیحسی انجام دهم.”
“چرا؟”
“چون آبسه دارید.”
شهردار به چشمهای دندانپزشک نگاه کرد و سعی کرد لبخند بزند. گفت: “باشد،”
The dentist did not return the smile. He brought the basin of sterilized instruments to the worktable and took them out of the water with a pair of cold tweezers, still without hurrying. Then he pushed the spittoon with the tip of his shoe, and went to wash his hands in the washbasin. He did all this without looking at the Mayor. But the Mayor didn’t take his eyes off him.
دندانپزشک در جواب لبخند شهردار، لبخندی نزد. او تشتک ابزار استریلیزه شده را به روی میز کار آورد؛ آنها را همچنان بدون هیچ عجلهای، به کمک دو موچین سرد از آب بیرون آورد. آب دهان ریخته شده رو با نوک کفشش کنار زد و رفت تا دستانش را در لگن مخصوص شست و شو بشورد. در حین انجام هیچ کدام از این کارها به شهردار نگاه نکرد. اما شهردار تمام مدت نگاهش را از روی دندانپزشک برنداشت.
It was a lower wisdom tooth. The dentist spread his feet and grasped the tooth with the hot forceps. The Mayor seized the arms of the chair, braced his feet with all his strength, and felt an icy void in his kidneys, but didn’t make a sound. The dentist moved only his wrist. Without rancor, rather
with a bitter tenderness, he said:
“Now you’ll pay for our twenty dead men.”
دندان خراب، یک دندان عقل پایین بود. دندانپزشک پاهایش را از هم باز کرد و دندان را با انبری داغ گرفت. شهردار چنگی به دستههای صندلی انداخت، پایش را با تمام توان سفت کرد؛ و خلا خنکی در کلیههایش حس کرد، اما صدایی از خودش در نیاورد. دندانپزشک صرفا با حرکت مچ دستش کار میکرد. بدون کینه، اما به جایش با لطافتی تلخ گفت: “حالا جواب ۲۰ نفری را که از ما مردند، پس میدهی.”
The Mayor felt the crunch of bones in his jaw, and his eyes filled with tears. But he didn’t breathe until he felt the tooth come out. Then he saw it through his tears. It seemed so foreign to his pain that he failed to understand his torture of the five previous nights.
شهردار کروچیدن استخوانهای فکش را حس کرد، و چشمانش از اشک پر شد. نفسش را تا زمانی که حس کرد دندان بیرون کشیده شده، حبس کرد. سپس دندان را از بین اشکهایش دید. آنقدر با دردش بیگانه به نظر می رسید که نتوانست شکنجه پنج شب قبل را درک کند.
Bent over the spittoon, sweating, panting, he unbuttoned his tunic and reached for the handkerchief in his pants pocket. The dentist gave him a clean cloth.
“Dry your tears,” he said.
The Mayor did. He was trembling. While the dentist washed his hands, he saw the crumbling ceiling and a dusty spider web with spider’s eggs and dead insects.
خم شده به روی ظرف آب دهان، عرق کرده و نفس نفس زنان، شهردار دکمههای تونیک (لباس کوتاه) خود را باز کرد و سعی کرد دستمالش را از جیب شلوارش درآورد. دندانپزشک به او دستمال تمیزی داد.
دندانپزشک به شهردار گفت: “اشکهایت را پاک کن.”
شهردار همین کار را کرد. میلرزید. وقتی دندانپزشک مشغول شستن دستهایش بود، چشم شهردار به سقف فرسوده مطب به همراه تار عنکبوتی خاکخورده با تخمهای عنکبوت و حشرات مرده در آن افتاد.
The dentist returned, drying his hands. “Go to bed,” he said, “and gargle with salt water.” The Mayor stood up, said goodbye with a casual military salute, and walked toward the door, stretching his legs, without buttoning up his tunic.
دندانپزشک مشغول خشک کردن دستانش، برگشت. گفت: “در تخت خوابت استراحت کن و آب نمک غرغره کن.” شهردار از جایش بلند شد، با سلامی نظامی خداحافظی کرد و به سمت در خروجی حرکت کرد، در حالی که پاهایش را بر زمین میکشید و دکمههای لباسش را نبسته بود.
“Send the bill,” he said.
“To you or the town?”
The Mayor didn’t look at him. He closed the door and said through the screen:
“It’s the same damn thing.”
گفت: “صورت حساب را برایم بفرست.”
“برای خودت یا برای شهرداری؟”
شهردار نگاهی به او نکرد. در را بست و از پشت پرده گفت:
“هر دو این لعنتیها یکی هستند.” (پول شهر همان پول من است!)
رؤیاهایم را میفروشم

یک روز صبح ، ساعت نه ، که روى تراس هتل ریویرای هاوانا ، زیر آفتاب درخشان داشتیم صبحانه میخوردیم ، موجى عظیم چندین اتومبیل را، که آن پایین در امتداد دیوار ساحلى ، در حرکت بودند یا توى پیادهرو توقف کرده بودند، بلند کرد و یکى از آنها را با خود تا کنار هتل آورد. موج حالت انفجار دینامیت را داشت و همه آدمهاى آن بیست طبقه ساختمان را وحشتزده کرد و در شیشهای بزرگ ورودى را به صورت گرد درآورد. انبوه جهانگردان سرسراى هتل با مبلها ، به هوا پرتاب شدند و عدهاى از طوفان تگرگ شیشه زخم برداشتند. موج به یقین بسیار بزرگ بود، چون از روى خیابان دوطرفه میان دیوار ساحلى و هتل گذشت و، با آن قدرت ، شیشه را از هم پاشید. داوطلبان بشاش کوبایى، به کمک افراد اداره آتشنشانى ، آت و آشغالها را درکمتر از شش ساعت جمع کردند و دروازه رو به دریا را گشودند و دروازه دیگرى کار گذاشتند و همه چیز را به صورت اول درآوردند. صبح کسى نگران اتومبیلی که با دیوارجفت شده بود نبود، چون مردم خیال میکردند یکى از اتومبیلهایى است که توى پیاده رو توقف کرده بودند. اما وقتیکه جرثقیل آن را ازجایش بلندکرد، جسد زنى دیده شد که کمربند ایمنى او را پشت فرمان ، نگه داشته بود ، ضربه آن قدرشدید بود که زن حتى یک استخوان سالم برایش نمانده بود. چهرهاش داغان شده بود، چکمههایش دریده بود و لباسش تکه پاره شده بود. یک حلقه طلا به شکل مار با چشمانى از زمرد درانگشت دستش دیده میشد. پلیس به اثبات رساند که زن خدمتکار سفیرجدید پرتغال و زنش بوده . او دوهفته پیش همراه آنها به هاوانا آمده بود و آن روز صبح ، سوار براتومبیلى نو، راهی بازار بوده . وقتى این موضوع را توى روزنامه خواندم نام زن چیزى را به خاطرم نیاورد ، اما حلقه مارمانند و چشمان زمردش کنجکاوى مرا برانگیخت ،چون دستگیرم نشد که حلقه درکدام یک از انگشتانش بوده .
این خبر براى من بسیار بااهمیت بود چون میترسیدم همان زن فراموشنشدنى باشد که اسمش را هیچگاه درنیافتم و حلقهاى شبیه همین حلقه در انگشت اشاره دست راستش داشت که حتى در آن روزها از حالا غیرعادیتر بود. این زن را سى و چهار سال پیش در وین ، توى میخانهاى که محل رفت و آمد دانشجویان امریکاى لاتینى بود، دیده بودم که سوسیس و سیب زمینى آب پز و آبجو بشکه میخورد. من آن روز صبح از رم رسیده بودم و هنوزکه هنوز است واکنش سریع خود را در برابر سینه باشکوه اوکه حالت سینه خوانندگان اپرا را داشت ، دمهاى وارفته پوست روباهی که روى یقه کتش آویخته بود، و آن حلقه مصرى مارمانند را به یاد دارم . زبان اسپانیایى را که تعریفى نداشت با لحنى طنیندار و بدون مکث صحبت میکرد و من خیال میکردم که او تنها زن اتریشى در پشت آن میز طولانى چوبى است . اما اشتباه میکردم ، او توى کلمبیا متولد شده بود، و دردوران بچگى و در فاصله دو جنگ به اتریش آمده بود تا در رشته موسیقى و آوازدرس بخواند. سى سالى داشت اما خوب نمانده بود چون چهرهاش چنگى به دل نمیزد و پیش از موقع شکسته شده بود. اما انسان جذابى بود و حیرت همه را برمیانگیخت .
وین هنوز شهر سلطنتى کهنى بود که موقعیت جغرافیاییاش در میان دو دنیاى آشتیناپذیر، پس ازجنگ جهانى دوم ، آن را به صورت بهشت معاملات بازار سیاه و جاسوسى بینالمللى درآورده بود. من جایى دنجتر براى هم میهن فراریام ، که هنوز توى میخانه سرنبش دانشجویان غذا میخورد، سراغ نداشتم . او صرفا به خاطر پایبندى به ریشههایش آن جا میآمد چون آن قدر پول داشت که غذاى همه دوستان پشت میزش را حساب کند. هیچ گاه اسم حقیقیاش را نمیگفت و ما همیشه او را با نامى آلمانى، که راحت نمیشد تلفظ کرد، میشناختیم ، نامى که ما آمریکاى لاتینیها در وین برایش ساخته بودیم ، یعنى فرو فریدا. من تازه به او معرفى شده بودم که با گستاخى بیشائبهاى از او پرسیدم، چطور ما به دنیایی گذاشته که این همه با تپههاى بادخیزکیندیو متفاوت و دور است و او این جمله بهتانگیزرا پاسخ داد:
“من رؤیاهامو میفروشم .”
در واقع همین تنها حرفه او بود. او فرزند سوم از یازده فرزند مغازهدار مرفهى درکالداس سابق بود وهمین که زبان بازکرد، این عادت زیبا را درخانوادهاش تعمیم دادکه همه ، پیش از صبحانه خوابهایشان راتعریف کنند، یعنى وقتیکه کیفیت الهامبخشى درانسان به نابترین شکلى درحال پاگرفتن است . درهفت سالگی خواب دید که یکى از برادرهاش را سیلاب برده . مادرش صرفا از روى خرافهپرستى قدغن کردکه پسرش توى آبکند شنا کند با این که او عاشق این کار بود. اما فرو فریدا از قبل به شیوه خود پیشبینىاش را اعلام کرده بود.
گفته بود:”معنى این خواب این نیست که برادرم غرق میشه بلکه منظور اینه که نباید لب به شیرینى بزنه .”
تعبیراو براى پسر پنج ساله ظاهرا روسیاهى به دنبال داشت : چون او نمیتوانست روزهاى یکشبه را بدون قاقالیلى به شب برساند. مادرکه به استعداد غیبگویى دخترش اطمینان داشت اخطار را جدى گرفت . اما دراولین لحظهاى که از پسرغافل ماند او با یک تکه شیرینى کارامل که پنهانى مشغول خوردنش بود خفه شد و راهىبراى نجاتى نبود.
فرو فریدا گمان نمیکردکه از راه استعدادش بتواند زندگی کند تا این که زمستانهاى طاقتفرساى وین عرصه را براو تنگ کرد. آن وقت بود که او در اولین خانهاى که علاقه پیداکرد زندگی کند به دنبال کار برآمد ووقتیکه از او پرسیدند چه کارى ازدستش برمیآید فقط این نکته را به زبان آوردکه :”من خواب مىبینم .” به تنهاکارى که نیاز داشت توضیحى مختصر براى خانم خانه بود و آن وقت با دستمزدى که تنها مخارج جزئى او را برمیآورد استخدام شد، اما یک اطاق قشنگ و سه وعده غذا دراختیارداشت ، به خصوص صبحانه که خانواده مینشستند تا از آینده نزدیک تک تک اعضا خبر پیدا کنند : پدرکارشناس امور مالى بود، مادر زن بشاشى بود و به موسیقی مجلسی عشق میورزید، و دو بچه یازده و نه ساله . آن ها همه مذهبى بودند و به خرافات تمایل داشتند و با علاقه به گفتههاى فرو فریدا دل میدادند که تنها وظیفهاش کشف سرنوشت روزانه خانواده از طریق رؤیاهاى آنها بود.
فرو فریدا براى مدتى طولانى و به خصوص در طول سالهاى جنگ ، که واقعیت شرارتبارتر ازکابوس بود،کارش را به خوبی انجام میداد. تنها او بود که در سر صبحانه تصمیم میگرفت که هرکس در هر روز
دست به چه کارى بزند و چگونه بزند تا این که پیشگوییهایش به صورت قدرت مطلق خانه درآمد. سلطهاش بر خانواده بیچون و چرا بود. جزئیترین آه به اجازه او از دهان برمیآمد. ارباب خانه در همان وقتهایی که من در وین بودم درگذشت و این بزرگوارى را نشان داد که قسمتى از داراییاش را براى آن زن به جا گذاشت به این شرط که فرو فریدا به دیدن خوابهایش براى خانواده ادامه بدهد تا به انتها برسند.
من براى مدتى بیش از یک ماه در وین ماندگار شدم و در شرایط طاقت فرساى دانشجویان دیگر سهیم بودم و به انتظار پولى لحظهشمارى میکردم که هیچ وقت به دستم نرسید. دیدارهاى فروفریدا که با دست و دلبازى توأم بود با آن غذاهاى بخور و نمیر براى ما جشن به حساب میآمد. یک شب که آبجو مرا به وجد آورده بود، توى گوش من با قاطعیت زمزمه کرد:
“فقط اومدم بهت بگم که دیشب خواب تو دیدم . باید فورى از این جا برى و تا پنج سال این طرفها پیدات نشه .” وجاى درنگ باقى نگذاشت .گفتهاش با چنان قاطعیتى همراه بودکه من همان شب سوار آخرین قطار رم شدم . گفتهاش آن قدر بر من تأثیرگذاشت که از آن وقت به بعد خود را آدمى دانستهام که از فاجعهاىکه قرار بوده دامنگیرش شود جان به در برده و هنوزکه هنوز است پایم به وین نرسیده .
پیش از آن واقعه ناگوار هاوانا، فروفریدا را یک بارطورى نامنتظرانه و تصادفى دیدم که برایم رازآمیز بود. این اتفاق در روزى پیش آمد که پابلو نرودا در طول یک سفر دور و دراز، براى یک اقامت موقتى، براى
اولین بار از هنگام جنگ داخلى، پا به اسپانیا گذاشت. نرودا یک روز صبح را به قصد شکارکتابهاى ناب دست دوم با ماگذراند و توى پورتر یک جلد کتاب قدیمى از ریخت افتاده را ،که شیرازهاش از هم پاشیده بود، خرید و در ازایش قیمتى پرداخت که دو برابر حقوق ماهانهاش در سفارتخانه رانگون میشد . در لابه لاى جمعیت مثل فیل معلولى حرکت میکرد و هر چیزى راکه میدید با کنجکاوى بچگانه به دنبال طرزکارش بود، چون دنیا در نظرش اسباب بازى کوکى گندهاى میآمدکه زندگى از آن ساخته می شد.
من کسى را ندیدهام که به اندازه او به یکى از پاپهاى رنسانس شبیه باشد، چون آدمى شکمباره و ظریف بود و حتى، به رغم میلش در صدر میز مینشست . همسرش ، ماتیلده ، پیشبندى دور گردنش میآویخت که بیشتر به درد آرایشگاه میخورد تا سر میز غذا ، اما این تنها راهى بود که سرا پایش غرق سس نمیشد. آن روز در رستوران کاروالریاس یکى از روزهاى معمول زندگى او بود. سه خرچنگ درسته را با مهارت یک جراح از هم جدا کرد و خورد و در عین حال بشقابهاى دیگران را با چشم بلعید و از هرکدام با لذتى چشید انگار خواسته باشد صدفهاى خوراکى معمول گالیسیا، صدفهای پوسته سیاه کانتابریا، میگوهاى الیکانته و خیارهاى دریایى کوستا براو را ، که خواستاران زیادى دارد، بخورد. و در این میان مثل فرانسویها ازچیز دیگرى بهجز غذاهاى لذیذ آشپزخانه صحبت نمیکرد، به خصوص خرچنگ ماقبل تاریخى شیلى که توى قلبش جا داشت .
ناگهان از خوردن دست کشید ، شاخکهاى خرچنگوارش را تنظیم کرد و با لحنى بسیار آرام به من گفت :
“یه نفر پشت سر منه که چشم از من بر نمیداره .”
از روى شانهاش نگاه کردم و دیدم درست میگوید. سه میز آن طرفتر زنى جسور باکلاه قدیمى و اشارپى ارغوانى بدون شتاب غذا میخورد و به او خیره شده بود. بیدرنگ او را به بجا آوردم . پیر و چاق شده بود اما همان فرو فریدا بود با حلقه مارمانند در انگشت اشاره . فرو فریدا با نرودا و همسرش سوار یک کشتى بودکه از ناپل راه افتاده بود. اما توى کشتى همدیگر را ندیده بودند. او را دعوت کردیم تا سر
میز ما قهوه بنوشد و من تشویقش کردم تا از رؤیاهایش بگوید و شاعر را شگفتزده کند. نرودا اعتنایى نکرد، چون از همان ابتدا اعلام کرد که ، به رؤیاهاى پیشگویانه اعتقادى ندارد.
گفت :”فقط شعره که غیبگوست .”
پس از صرف ناهار و درطول قدم زدن اجبارى در طول رامبلاس ، من و فرو فریدا خود را عقب کشیدیم تا خاطراتمان را تعریف کنیم بیآنکه گوش کسى بشنود. فرو فریدا گفت که اموالش را در اتریش فروخته و دراپورتوى پرتغال جاى دنجى پیدا کرده و توى خانهاى که توضیح داد کاخى قلابى بر روى تپه است زندگى میکند که از آن جا چشم انداز سراسراقیانوس تاکشورهاى امریکاى جنوبى پیدااست . هرچند صریحا نگفت اما ازگفتههایش این موضوع روشن بود که با خوابهاى پیاپى،دار و ندار مشتریان پر و پا قرصش را در وین بالا کشیده . اما این موضوع تعجب مرا برنینگیخت ، چون نظرم همیشه این بوده که رؤیاهاى او چیزى بیش از ترفندى براى گذران زندگى نیست و این موضوع را با او در میان گذاشتم .
غش غش زیر خنده زد وگفت : “مث همیشه پررویى.”و چیز دیگرى نگفت ،چون بقیه افراد به انتظار نرودا ایستاده بودند تا او صحبت هایش را به زبان عامیانه شیلیایى با طوطیهاى رامبلا د لوس باخاروس تمام کند. وقتی گفتوگویمان را از سرگرفتیم فروفریدا موضوع را عوض کرد.
گفت : “راستى، میتونى برگردى وین .”
تنها در این وقت بود که به صرافت افتادم سیزده سال از اولین ملاقات ماگذشته .
گفتم :”حتى اگه رؤیاهات نادرست باشه به هیچ وجه برنمیگردم ، اینوگفته باشم .”
درساعت سه ما او را به حال خودگذاشتیم تا نرودا را براى رفتن به محل خواب نیمروز مقدس او همراهى کند، که در خانه ما پس از تدارک مفصل آماده کرده بود و از جهتى آدم را به یاد مراسم چاى ژاپنیها میانداخت . بعضى پنجرهها میبایست باز باشند و بعضى دیگر بسته باشند تا میزان کامل گرما حاصل شود ونوع خاص نور از جهتى خاص میبایست بتابد و سکوت کامل برقرار باشد. نرودا بیدرنگ به خواب رفت و مثل بچهها ده دقیقه بعد بیدار شد که اصلا انتظارش را نداشتیم . سر وکلهاش در اتاق پذیرایى پیدا شد ، سرحال و با نقشی که بالش برگونهاش جاگذاشته بود.
گفت : “من خواب اون زنى رو دیدم که خواب میبینه .”
ماتیلده از او خواست که خوابش را برایش تعریف کند. گفت :”خواب دیدم که اون زن داره خواب منو میبینه .” من گفتم : “این موضوع از داستانهاى بورخسه .”
با ناراحتى نگاهى به من انداخت .
“مگه اون این موضوعو نوشته ؟”
گفتم : “اگه هم ننوشته باشه یه روزى مینویسه . این یکى از مخمصههاى اونه .”
همین که نرودا درساعت شش غروب آن روز سوارکشتى شد با ما خداحافظی کرد، به تنهایى پشت یک میز تنها نشست و با جوهر سبز شروع به نوشتن شعرهاى روانى کرد که معمولا موقع اهداى کتاب
هاش با آن گل و ماهى و پرنده میکشید. با اولین اخطار”بدرقهکنندهها پیاده شوند”، به دنبال فرو فریدا گشتم و سرانجام همانطورکه خداحافظی نکرده داشتیم میرفتیم ، در عرشه جهانگردها پیدایش کردیم . او هم چرتى زده بود.
گفت : “من خواب شاعرو دیدم .”
شگفتزده ازاو خواستم که خوابش را برایم تعریف کند.
گفت : “خواب دیدم شاعر داره خواب منو میبینه .” و نگاه بهتزده
من اوقات او را تلخ کرد. “چه انتظارى داشتى؟گاهی میون اون همه خواب ،آدم خوابى میبینه که هیح ارتباطى با زندگى واقعى نداره.”
دیگر او را ندیدم یا حتى به فکرش هم نیفتادم تا وقتیکه خبر آن زن انگشتر مارمانند به دست را توى آن فاجعه ریویرای هاوانا اشنیدم که جاش را از دست داده . چند ماه بعد که ، در یک مهمانى سیاسى، تصادفى با سفیر پرتغال برخوردم نتوانستم جلو وسوسه خود را بگیرم و از او سؤالهایى کردم . سفیر با علاقه زیاد و تحسین فوقالعادهاى درباره او داد سخن داد ،گفت : “شما نمیدونین چقدر این زن خارقالعاده بود. اگه میدونسین یه داستان دربارهش مینوشتین .” وبا همین لحن و جزئیات بهتانگیز به گفتههایش ادامه داد،بیآنکه سرنخى به دست من بدهد تا به نتیجهاى برسم .
سرانجام با لحنى بسیار عینى پرسیدم : “آخر چه کار میکرد؟”
آنوقت او مأیوسانه گفت : “هیچى، خواب میدید.”
مطلب مشابه: داستان و حکایتهای معروف هزار و یک شب (۱۰ داستان دلنشین)
مطلب مشابه: داستانهای کوتاه فرانتس کافکا (۶ داستان جالب نویسنده معروف)
فقط اومدم یه تلفن بکنم

بعد از ظهر یک روز بهاری بارانی، ماریا دِ لالوز سروانتس که بهتنهایی رانندگی میکرد، اتومبیل کرایهاش در راه بارسلون توی بیابان مونه گروس خراب شد. زن بیست و هفت سالی داشت، اهل مکزیک و زیبا و متفکر بود که چند سال پیش، در نقش بازیگر تئاتر، اندک شهرتی بههم زده بود. او با یک شعیبده باز کاباره ازدواج کرده بود و قرار بود به دیدن چند نفر از بستگانش در ساراگوسا برود و اوایل شب، پیش او برگردد. یک ساعتی وحشتزده به اتومبیلها و کامیونها علامت میداد و آنها توی آن کامیون به سرعت از کنارش میگذشتند. تا این که سرانجام رانندۀ یک اتوبوس قراضه دلش به حال او سوخت. اما هشدار داد که راه خیلی دور نمیرود.
ماریا گفت: «اهمیتی نداره. فقط میخوام یه تلفن پیدا کنم.»
واقعیت داشت و تلفن را هم از این رو ضروری میدانست که شوهرش بداند قبل از ساعت هفت نمیتواند پیش او باشد. او با آن کت دانشجویی و کفشهای کتانی در ماه آوریل به پرندۀ کوچک ژولیدهای شباهت داشت و به دنبال آن بدبیاری، خاطرش آنقدر آشفته شد که فراموش کرد کلید اتومبیل را بردارد. زنی با سر و وضعی نظامی کنار راننده نشسته بود و به ماریا حوله و پتویی داد و روی صندلی برای او جا باز کرد. ماریا سر و صورت بارانیاش را پاک کرد و سپس نشست، پتو را دور خود پیچید و سعی کرد سیگاری روشن کند، اما کبریتها مرطوب بود. زنی که با او روی یک صندلی نشسته بود سیگاری را روشن کرد و خواست که یکی از سیگارهایش را که هنوز خشک بود به او بدهد. سیگار که میکشیدند، ماریا هوس کرد درِ دلش را باز کند و صدایش را از صدای باران و سر و صدای اتوبوس بلندتر کرد. زن انگشترش را روی لبها گذاشت و حرفش را قطع کرد.
زیر لب گفت: «خوابن.»
ماریا پشت سرش را نگاه کرد و دید که اتوبوس پر از زنهایی است که با سنهای نامشخص و موقعیتهای متفاوت که لای پتوهایی، درست مثل پتوی خودش، به خواب رفتهاند. آرامش آنها به او سرایت کرد، روی صندلی کز کرد و با صدای باران از هوش رفت. وقتی بیدار شد هوا تاریک بود و طوفان به صورت نم نم بارانِ یخزدهای درآمده بود. نمیدانست که چقدر خوابیده یا توی این دنیا به کجا رسیده. همسایهاش گوش به زنگ بود.
ماریا پرسید: «کجا هستیم؟»
زن گفت: «رسیدیم»
اتوبوس داشت وارد حیاط سنگفرش ساختمان عظیم و غمزدهای میشد که ظاهراً صومعهای در دل جنگلی از درختان غولپیکر بود. مسافران، که نور ضعیف چراغِ حیاط آنها را روشن کرده بود، سر جایِشان ماندند تا زنی که سر و وضع نظامیها را داشت با تحکّمِ مرسومِ توی کودکستانها، که دیگر ور افتاده بود، گفت که از اتوبوس پیاده شوند. همه زنهایی مسن بودند و حرکاتشان در نور پریده رنگِ حیاط آنقدر با بیحالی توأم بود که به اشباحِ توی خواب شباهت داشتند. ماریا، که پشت سر همه پیاده شد، پیش خود فکر کرد که راهبهاند. اما وقتی چندین زن را با لباس یک شکل دید که دَمِ درِ اتوبوس از آنها استقبال کردند دچار تردید شد. زنها پتوها را روی سر آنها کشیدند تا تر نشوند، آن وقت همه را به ستون یک خط کردند و نه با حرف، بلکه با کف زدنهای موزون و آمرانه هدایت کردند. ماریا خداحافظی کرد و دست دراز کرد پتو را به زنی که با هم روی یک صندلی نشسته بودند بدهد، اما زن به او گفت که تا وقتی دارد از حیاط میگذرد سرش را با آن بپوشاند و سپس به دفتر نگهبانی بدهد.
ماریا پرسید: «اینجا تلفن پیدا میشه؟»
زن گفت: «البته، جاشو بهت نشون میدن.»
سیگار دیگری خواست و ماریا بقیۀ جعبۀ مرطوب را به او داد، گفت: «تو راه خشک میشن.» زن از روی رکاب با تکان دادن دست خداحافظی کرد و با صدایی که به فریاد میماند، گفت: «خدا به همراه.» اتوبوس پیش از آن که به او فرصت بدهد چیز دیگری بگوید به راه افتاد.
ماریا دوان دوان به طرف راهروِ ساختمان راه افتاد. پرستاری سعی کرد با کف زدنهای سریع جلو او را بگیرد اما ناگزیر شد به فریادی آمرانه متوسّل شود: «میگم، بایست!» ماریا از زیر پتو بهتزده نگاه کرد و یک جفت سر و انگشت اشارهای گریزناپذیر دید که او را به سوی صف میخواند. اطاعت کرد. وقتی پا به راهرو گذاشت از گروه جدا شد و از دربان سراغ تلفن را گرفت. یکی از پرستارها چند بار آرام روی شانهاش زد و او را به صف برگرداند. آن وقت با صدای شیرینی گفت:
«از این طرف، خوشگله، تلفن از این طرفه.»
ماریا همراه زنهای دیگر به طرف انتهای راهروِ تاریک راه افتاد تا به خوابگاه دسته جمعی رسید. پرستارها در آنجا پتوها را جمع کردند و شروع کردند هر تختی را به یک نفر بدهند. پرستار دیگری، که در نظر ماریا انسانتر بود و مقام بالاتری داشت، تا انتهای صف رفت و فهرست نامی را با اسمهایی که روی تکههای مقوا به بالاتنۀ تازه واردها دوخته شده بود مقابله میکرد، به ماریا که رسید از این که او کارت شناسایی به سینه نداشت متعجب شد.
ماریا گفت: «من فقط اومدم یه تلفن بکنم.»
با تأکید زیادی توضیح داد که اتومبیلش توی بزرگراه خراب شده. شوهرش، که توی جشنها کارش چشمبندی است، در بارسلون چشم به راه اوست؛ چون تا پیش از نیمه شب سه برنامه باید اجرا کنند و او میخواهد شوهرش بداند که نمیتواند سر وقت برسد. و افزود که حالا تقریباً ساعت هفت است و شوهرش میبایست تا ده دقیقۀ دیگر راه بیفتد و او میترسد که، چون دیر کرده، شوهرش برنامهها را به هم بزند. پرستار که ظاهراً به دقت به او گوش می داد.
پرسید: «اسمت چییه؟»
ماریا با آهی از سرِ آسودگی خیال اسمش را گفت، اما زن پس از چند بار مرور کردن فهرست، اسمش را پیدا نکرد. با اندکی دلهره از پرستار دیگری پرسشی کرد که او چیزی به نظرش نرسید و شانه بالا انداخت.
ماریا گفت: «اما من فقط یه تلفن بکنم.»
سرپرست گفت: «البته، جونم.» و او را با ملایمتی آنقدر ظاهری تا کنار تختش برد که به نظر واقعی نمیرسید. «اگه آدم خوبی باشی با هر کی میتونی تماس بگیری، اما الآن نه، باشه فردا.»
سپس در ذهن ماریا جرقهای زده شد و به صرافت افتاد که چرا زنها توی اتوبوس حرکاتشان طوری بود که انگار در نه یک آکواریم باشند. آنها را در واقع با داروی آرامبخش بیحال کرده بودند و آن کاخ تاریک با دیوارهای سنگیِ ضخیم و گلدانهای یخزده در واقع بیمارستانِ زنان بیمارِ روانی است. با دلهره دوان دوان از خوابگاه بیرون رفت اما پیش از آن که به درِ اصلی برسد، پرستار غولپیکری که لباس کار تعمیرکارها را به تن داشت با ضربۀ محکم دستش جلو او را گرفت، دست او را پیچاند و بی حرکت نگه داشت. ماریا، که از وحشت منگ شده بود، زیر چشمی به او نگاه میکرد.
گفت: «به خاطر خدا، به مرگ مادرم قسم میخورم من فقط اومدم یه تلفن بکنم.»
تنها یک نگاه گذرا به چهرۀ آن زن کافی بود که ماریا دریابد هیچ التماسی هر چقدر دامنه داشته باشد آن دیوانۀ لباس کار پوش را، که به دلیل قدرت غیر عادیاش هرکولینا صدایش میکردند، نرم نمی کند. او مسؤل موارد دشوار بود و دو بیمار آسایشگاه را با دستش، که به دست خرسهای قطبی می ماند و در کار کشتن اشتباهی مهارت پیدا کرده بود، خفه کرده بود. مشخص شده بود که مورد اول تصادفی بوده. مورد دوم آن قدرها روشن نشد و به هرکولینا گوشزد کردند و اخطار دادند که بار سوم با یک بازجویی درست و حسابی روبروست. واقعیت ماجرا از این قرار بود که این بُزِ گرِ یک خانواده قدیمی و نازنین، تاریخچۀ حادثههای مشکوکی در بیمارستانهای روانیِ گوناگونِ سراسر اروپا داشت.
شب اول ناگزیر شدند ماریا را با تزریق آرامبخش بخوابانند. وقتی تمایل به کشیدنِ سیگار، او را پیش از طلوع آفتاب بیدار کرد، مچ دستها و پاهایش را دید که به میلههای فلزی تخت بستهاند. داد و بیداد کرد اما سر و کلۀ کسی پیدا نشد. صبح در آن حال که شوهرش هنوز اثری از او در بارسلون پیدا نکرده بود، ماریا را ناگزیر به درمانگاه بردند چون او، غوطهور در درد و رنج خود، بیهوش افتاده بود.
وقتی به هوش آمد نمیدانست وقت چقدر گذشته. اما حالا دنیا در نظرش چهرۀ مطبوعی یافته بود. در کنار تختش، پیرمردی غول پیکر، با رفتاری مصمّم و دو بار نوازش استادانۀ دست، شادیِِ زنده بودن را به او برگرداند. مرد رئیس آسایشگاه بود.
ماریا پیش از آن که چیزی بگوید و حتی پیش از آن که سلام کند، درخواست سیگار کرد. مد یکی روشن کرد و همراه با پاکت سیگار که تقریباً پر بود، به دست او داد. ماریا نتوانست جلو اشکهایش را بگیرد.
دکتر با لحنی آرامبخش گفت: «حالا وقتشه که گریه کنی تا دلت آروم بگیره. اشک ریختن بهترین داروست.»
ماریا، بدون شرم سفرۀ دلش را گشود، و این کاری بود که هیچگاه نتوانسته بود در لحظههای تهی پس از بودن با عشاق اتّفاقی از عهدۀ انجامش برآید. دکتر، همانطور که گوش میداد، با انگشتها گیسوان او را صاف میکرد، بالشش را مرتب میکرد تا او راحتتر نفس بکشد، با درایت و نوعی شیرینی که زن هیچگاه در خواب هم نمیتوانست حس کند او را در مخمصۀ بی اطمینانی یاریاش میداد. برای اولینبار در زندگی به این معجزه دست یافته بود که مردی او را درک میکند و با تمامی قلب به حرفهایش گوش میسپارد و انتظار ندارد بهعنوان پاداش با او به خلوت برود. در پایانِ ساعتی طولانی، وقتی دیگر اعماق روحش را عریان کرده بود، اجازه خواست که تلفنی با شوهرش حرف بزند.
دکتر با آن حالت شاهانۀ موقعیتش از جا برخاست، گفت: «حالا زوده، شازده» و با لطافتی که زن هیچگاه تجربه نکرده بود گونهاش را نوازش کرد و و گفت: «هر کاری بهموقع خودش» از دم در به شیوۀ کشیشها با دستهایش طلب رحمت کرد، و گفت که به او اعتماد کند و برای همیشه ناپدید بود.
ماریا را همان روز بعد از ظهر، با یک شمارۀ مسلسل و شرحی سرسری دربارۀ معمای محلی که از آن جا آمده و تردید پیرامون سرسری دربارۀ معمای محلی که از آنجا آمده و تردید پیرامون هویتش، در بخش آسایشگاه پذیرفتند. رئیس در حاشیۀ پردونده به خط خود ارزیابی شخصیاش را آورده بود، نوشته بود: مضطرب.
همانطور که ماریا پیشبینی کرده بود، شوهرش نیم ساعت دیرتر از وقت برنامۀ قراری که داشتند از آپارتمانشان در محلۀ هورتا بیرون آمد. اولینبار بود که در طول تقریباً دو سال پیوند آزاد و سازگار، ماریا دیر کرده بود و مرد گمان کرد علتش سیلاب بارانی است که در آن دو روز پایان هفته همۀ استان را بههم ریخته بود. پیش از بیرون رفتن با سنجاق یادداشتی به در چسباند که در آن مسیرش را مشخص کرده بود.
در جشن اول که تویش بچهها همه لباس کانگارووار پوشیده بودند، او بهترین تردستیاش، ماهی نامرئی را از برنامه حذف کرد؛ چون نمیتوانست بدون یاری زن اجرا کند. برنامۀ نمایش دو در خانۀ زنی نود و سه ساله بود که روی صندلی چرخدار نشسته بود و به خود میبالید که در هر کدام از جشنهای تولد سیسال گذشتهاش یک شعبدهباز تازه برنامه اجرا کرده. مرد از غیبت ماریا آنقدر ناراحت بود که در اجرای سادهترین تردستی تمرکز پیدا نمیکرد. در برنامۀ سوم یعنی برنامهای که هر شب در کافهای در خیابان رامبلاس اجرا میکرد برای گروهی جهانگرد فرانسوی نمایش کسالتبار به اجرا درآورد که آنچه را میدیدند باور نمیکردند؛ چون به تردستی اعتقاد نداشتند. بعد از هر نمایش به خانهاش تلفن میزد و منتظر میماند تا ماریا گوشی را بردارد. بعد از آخرین تلفن دیگر نگران شد و یقین کرد که اتفاقی افتاده است.
در راه خانه، توی وانتی که برای نمایش عمومی راست و ریس کرده بود، شکوه بهار را در درختان نخل کنار پاسه تو دِِ گراسیا دید و این فکر شوم که شهر بدون وجود ماریا چه حالی برایش خواهد داشت به خود لرزید. وقتی یادداشت را که هنوز به در سنجاق شده بود دید آخرین امیدش را از دست داد. آنقدر ناراحت بود که فراموش کرد غذای گربه را بدهد.
حالا که دارم این را می نویسم یادم می آید که هیچ وقت به اسم حقیقی مرد پی نبردم، اما توی بارسلون ما همه او را به اسم حرفه ای اش ساتورنوی جادوگر میشناختیم. شخصیت عجیبی داشت و در کارها بهراستی شلختگی نشان میداد. اما ماریا از ظرافت و جذابیتی برخوردار بود که مرد بهرهای نبرده بود. این او بود که توی این جامعۀ انباشته از اسرار بزرگ دست مرد را میگرفت و راهنمایی میکرد؛ جامعهای که در آن هیچ مردی خواب آن را نمیدید که بعد از نیمه شب مجبور شود با تلفن همسرش را جستجو کند. ساتورنو ماجرا را دنبال نکرد و ترجیح داد فکر حادثه را از سر بیرون کند و تنها کاری که کرد این بود که به ساراگوسا تلفن زد، و از آنجا مادربزرگ خواب آلود بدون دلواپسی گفت که ماریا بعد از ناهار خداحافظی کرده و راه افتاده. مرد فقط یک ساعتی در طلوع آفتاب به خواب رفت و خواب آشفتهای دید که در آن ماریا لباس عروسی ژندۀ آغشته به خونی پوشیده و با این اطمینان ترسناک از خواب پرید که زن این بار برای همیشه رفته تا او بدون وجود ماریا با این دنیای درَندشت روبرو شود.
زن در پنج سال گذشته سه مرد متفاوت از جمله او را ترک گفته بود. در شهر مکزیکو شش ماه پس از دیدارشان در گرماگرم عشقی جنونآسا او را گذاشت و رفت. یک روز صبح نیز پس از یک شب زندهداری جانانه او را ترک گفت. هر چیزی هم داشت جا گذاشت، حتی حلقۀ ازدواج قبلی خود را. در نامهای هم نوشته بود که تاب تحمّل بار عذاب این عشق مجنونوار را ندارد. ساتورنو پس از این در و آن در زدن پی برد که ما را به هر بهایی شده برگرداند. خواهش و تمناهایش بی قید و شرط بود، قولهای زیادی هم داد که آنقدرها نتوانست پای بندشان باشد اما با تصمیم راسخ زن روبرو شد. زن به او گفت «هم عشق کوتاه داریم هم بلند» و با بیرحمی نتیجه گرفت «این یکی کوتاه بود» یکدندگی ماریا او را ناگزیر کرد که تن به شکست بدهد. اما در ساعتهای اول صبح روز جشن اولیا پس از کمابیش یک سال فراموشی عمدی وقتی پا به اتقا سوت و کور خود گذاشت، زن را دید که با تاج شکوفههای نارنج به سر و لباس تور دنبالهدار عروسی، مخصوص عروسهای باکره، به تن روی کاناپه اتاق پذیرایی دراز کشیده است.
ماریا واقعیت ماجرا را برایش بازگو کرد و گفت که نامزد تازهاش با داشتن یک زندگی آبرومند و با نیت ازدواج همیشگی در کلیسای کاتولیک، او را با لباس عروسی و جلو محراب کلیسای کاتولیک او را با لباس عروسی و جلو محراب کلیسا رها میکند و میرود پدر و مادرش تصمیم میگیرند که در هر حال جشن را برگزار کنند و زن تظاهر میکند که اتفاقی نیفتاده و با گروه نوازنده سنتی به پایکوبی سرگرم می شود و بیش از اندازه گلو تر میکند. آن وقت با حال زار و پشیمان از کردهها نیمه شب به سراغ ساتورنو میآید.
ساتورنو خانه نبود، اما زن کلیدها را توی گلدان راهرو جای همیشگی پیدا کرد و حالا این بود که بی قید و شرط تسلیم شده بود. مرد پرسید «این چند وقت طول میکشه؟» و زن با سطری از شعر وینی سیوس ز مورانس جواب او را داد، گفت «عشق تا هر وقت طول بکشه همیشگیه» و حالا بعد از دو سال هنوز همیشگی بود.
ماریا ظاهراً عاقل شده بود. رؤیای هنرپیشه شدن را کنار گذاشته و خود را هم در کار و هم در بستر وقف ساتورنو کرد. در پایان سال گذشته توی گردهمایی شعبدهبازان در پرپیگنان شرکت کرده بودند و موقع برگشتن، برای اولین بار سری به بارسلون زدند. این شهر آنقدر دوست داشتند که هشت ماهی را در آنجا گذراندند و وقتی دیگر جا افتادند آپارتمانی را در محلۀ هورتا یعنی کاتالونیای واقعی خریدند. آپارتمان پر سر و صدا و بدون نگهبان بود اما گنجایش پنج بچه را هم داشت. خوشبختی آنها رشکبرانگیز بود، تا آن روز تعطیل آخر هفته که زن اتومبیلی کرایه کرد و به دیدن اقوامش در ساراگوسا رفت و قول داد ساعت هفت شب دوشنبه برگردد. در طلوع آفتاب روز پنج شنبه هنوز از او خبری نبود.
دوشنبۀ هفتۀ بعد، از شرکتی که اتومبیل را بیمه کرده بود تلفن شد و سراغ ماریا را گرفتند. ساتورنو گفت «من چیزی نمیدونم توی ساراگوسا دنبالش بگردین» و گوشی را گذاشت. یک هفته بعد افسر پلیسی به در خانه آمد و گزارش داد که اتومبیل اوراق شده توی جادۀ فرعی کادیس در فاصلۀ نهصد کیلومتری جایی که ماریا آن را رها کرده بود پیدا شده بود. افسر میخواست بداند که زن جزییات بیشتری پیرامون ارتباط با دزدی اتومبیل میداند یا نه. ساتورنو داشت گربهاش را غذا میداد و وقتی ماجرا را صادقانه برای پلیس تعریف میکرد سرش را هم بلند نکرد، گفت افسر نباید وقتش را تلف کند چون زنش او را ترک کرده و او خبر ندارد که کجا رفته و با چه کسی رفته. این حرفها را آنقدر با اطمینان بر زبان آورد که افسر ناراحت شد و از پرسشهایی که مطرح کرده بود پوزش خواست. پلیش پرونده را پایان یافته اعلام کرد.
این بدگمانی ماریا باز ممکن است او را ترک کند، در جشن عید پاک، توی کاداکس به جانش نیش زد. کاداکس جایی بود که رُسا رگاس آنها را برای قایقرانی دعوت کرده بود. در مارتیم توی نوشگاه شلوغ ملکوت چپ، در آن وقتی که آفتاب فاشیسم داشت غروب میکرد، بیست نفر از ما دور یکی از آن میزهای آهنی خوشساخت، که فقط جا برای شش نفر دارد، تنگ هم چسبیده بودیم. ماریا بعد از آن که پاکت دوم سیگارش را در آن روز تمام کرد، جعبۀ کبریتش ته کشید. دستی لاغر و ظریف که دستبند برنزی رُمی در آن دیده میشد از وسط آن گروه شلوغ دراز شد و سیگار زن را روشن کرد. ماریا تشکر کرد، بی آن که کسی را که از او تشکر میکرد نگاه کند؛ اما ساتورنوی شعبدهباز اور را دید، نوجوانی پوست و استخوان بود با چهرهای برق انداخته و رنگ پریده و موی دم اسبیِ بسیار مشکی که تا کمرش میرسید. و در آن حال که شیشههای پنجرۀ نوشگاه به زحمت میتوانستند شدّت باد سرد و خشک بهاری را تحمل کنند او شلوار نخی سادهای پوشیده بود و صندل دهاتیها را به پا داشت.
ماریا و ساتورنو دیگر او را ندیدند تا اواخر پاییز، توی نوشگاهی در بارسلویه تا، که غذاهای دریایی میپخت. مرد همان لباس نخی ساده را پوشیده بود و به جای موی دم اسبی، این بار، گیسباف داشت. به هر دوی آنها سلام کرد، انگار که سالهاست همدیگر را میشناسند و آن طور که ماریا را بوسید و طوری که ماریا در مقابل او را بوسید، ساتورنو بدگمان شد که نکند آنها پنهانی همدیگر را میبینند. چند روز بعد ساتورنو تصادفی به نام و شمارۀ تلفن جدیدی برخورد که ماریا توی دفتر نشانی های خانوادگی نوشته بود و حسادت بیرحمانه، آشکارا، برای مرد روشن کرد که قضیه از چه قرار است. سابقۀ کار و بارِ آن مزاحم مدرک نهایی بود: بیست و دو سال داشت، تنها فرزند یک خانوادۀ ثروتمند بود که کارش تزیین و ویترین مغازههای شیک بود. بدنامیاش همه جا پیچیده بود که از زنها اخاذی میکند و مشکلات عاطفیشان را حل میکند. اما ساتورنو موفق شد جلو خود را بگیرد تا شبی صبح تا تقریباً طلوع آفتاب روز بعد، ابتدا هر دو یا سه ساعت یک بار و سپس هر وقت که نزدیک تلفن بود. این واقعیت که کسی گوشی را بر نمیداشت به عذابش دامن میزد.
روز چهارم زنی از اهالی اندلُس که برای رُفت و روب به خانهاش میآمد، گوشی را برداشت. گفت: «آقا رفتهن بیرون.» لحن مبهمش ساتورنو را عصبی کرد. نتوانست جلو وسوسۀ خود را بگیرد و نپرسد که ماریا خانم تصادفاً آنجا هستند یا نه.
زن گفت «کسی به اسم ماریا اینجا زندگی نمیکنه، آقا زن ندارن.»
ساتورنو گفت: «میدونم. خانم اونجا زندگی نمیکنن، اما انگار گاهی سری میزنن، هان؟»
زن از کوره در رفت.
«تو دیگه چه زهرماری هستی؟»
ساتورنو گوشی را گذاشت. انکار زن تأیید دیگری بر چیزی بود که دیگر بدگمانی به حساب نمیآمد بلکه قاطعیتی جگرسوز بود. از خود بیخود شد. در روزهای بعد به هرکسی که توی بارسلون میشناخت، به ترتیب الفبا تلفن زد. هیچ کس خبری نداشت، اما هر تلفن رنج او را عمیقتر میکرد، چون دیوانگیهایش که از حسادت مایه میگرفت ورد زبان شب زندهدارانِ توبه ناپذیر ملکوت چپ بود. و آنها با انواع لطیفههایی که میشاختند او را میآزردند. تنها در این وقت بود که به صرافت افتاد که توی آن شهر زیبا و دیوانه و نفوذناپذیر تنهاست و هیچگاه رنگ خوشبختی را نمیبیند. در طلوع آفتاب بعد از آن که غذای گربه را داد، به خود هی زد که قرص و محکم باشد و تصمیم گرفت که فکر ماریا را نکند.
پس از گذشت دو ماه ماریا هنوز با زندگی آسایشگاه خو نگرفته بود. با قاشق و چنگالی که با زنجیر به میز چوبیِ دراز و یُغُز متصل بود اندکی از جیرۀ غذای زندان را میخورد تا زنده بماند و در آن حال از تصویر ژنرال فرانسیسکو فرانکو که بر آن اتاقِ غذاخوریِ تاریک قرون وسطایی سایه افکنده بود، چشم بر نمیداشت. روزهای اول در برابر مراسم هر روزۀ کسالتبار و نیز مراس دیگر کلیسا، که وقت را تلف میکرد، مقاومت نشان میداد؛ حاضر نبود توی حیاط ترفیح توپبازی کند؛ حاضر نبود توی کارگاهی پا بگذارد که همبندهایش با پشتکاری پر تب و تاب حضور پیدا کی کردند تا گل کاغذی درست کنند اما بعد از هفتۀ سوم رفته رفته توی زندگی صومعه جا افتاد. دکترها میگفتند، هر کدام از اینها همینطورها شروع کردهاند و جزو جامعه شدهاند.
بی سیگاری، که دو سه روز اول به دست پرستاری که سیگار را به قیمت طلا میفروخت، حل شده بود، با ته کشیدن پول کمی که ماریا داشت دوباره حکم شکنجه را برایش پیدا کرد. بعد که چند تا از همبندها با روزنامه و ته سیگارهای آشغالدانیها سیگار درست کردند آرامشی پیدا کرد، و علاقۀ وسوسهانگیزش به سیگار به اندازۀ زل زدن به تلفن شدّت پیدا کرده بود و بعدها که با ساختن گل کاغذی چند پِزِتا پول به جیب میزد تسلی خاطری موقتی پیدا کرد.
تنهایی شبها از هر چیزی شاقتر بود. خیلی از همبندها، مثل خود او در آن فضای نیمه تاریک بیدار میماندند و جرأت نمیکردند کاری بکنند چون پرستاران شب نیز کنار درِ سنگینی که با قفل و زنجیر مجکم شده بود، بیدار بودند. اما یک شب که غم، ماریا را از پا در آورده بود، با صدایی آنقدر بلند که زن کنار تخت او بشنود، گفت:
«ما کجاییم؟»
صدای واضح و جدیِ زن کنار او جواب داد:
«وسط جهنم»
زن دیگری، در دوردست که صدایش در تمام آسایشگاه میپیچید، گفت «میگن اینجا کشورهای عربهای مغربییه. درست هم میگن، چون توی تابستون، که ماه پیداش میشه، آدم صدای سگها رو میشنوه که به رو به دریا پارس میکنن»
زنجیر قفلها مثل لنگر کشتی بادبانی به صدا درآمد و در باز شد. نگهبان سنگدل آنجا، که در آن سکوت سمج تنها موجود زنده بود، در طول آسایشگاه شروع به قدم زدن کرد، میرفت و می آمد. ماریا دچار وحشت شد چون میدانست که چه خبر است.
از همان هفتۀ اولی که ماریا به آسایشگاه گذاشت پرستار شب رک و راست از او خواست که در اتاق نگهبانی به اونزدیک بشود. با لحنی روشن و کاسبکارانه از سیگار، از شکلات و «هر چه او بخواهد» یاد کرد و هراسان گفت «همه چیز در اختیارت قرار میگیره» و وقتی ماریا نپذیرفت، شیوهاش را تغییر داد. آن شب که درِ آسایشگاه باز شده بود یک ماهی از وقتی گذشته بود که پرستار شب خود را شکست خورده دیده بود.
وقتی یقین پیدا کرد که همۀ ساکنان آسایشگاه در خوابند به تخت ماریا نزدیک شد. در همین وقت بود که ماریا پشت دست به پرستار زد بهطوری که محکم به تخت کناری خورد. پرستار که از کوره در رفته بود از جا برخاست و در میان سر و صداهایی که ساکنان مضطرب آسایشگاه به راه انداخته بودند، فریاد زد: «کثافت، کاری میکنم که توی این جهنم بپوسی»
تابستان در روز یکشنبۀ اول ژوئن، بدون خبر از راه رسید و لازم بود کارهایی انجام بگیرد؛ چون در طول مراسم عشای ربانی ساکنان آسایشگاه که عرق از سر و روی شان میریخت شروع کردند پیراهنهای پشمیِ از ریخت افتادهشان را در بیاورند. ماریا با لبخند منظرۀ مضحک بیماران لخت را تماشا میکرد که پرستارها توی راهرو سر به دنبالشان کرده بودند و او که توی آن شلوغی دلش نمیخواست کسی شوخی خشنی با او بکند تک و تنها به یک دفتر خلوت پناه برد که تویش تلفن بیوقفه زنگ میزد و او صدای ملتمسانۀ کسی را در پشت آن احساس میکرد. ماریا بی آنکه فکر کند گوشی را برداشت و صدای خندان و دوردستی را شنید که با لذّت زیادی صدای گویندۀ اعلام ساعت را تقلید می کرد:
«ساعت چهل و پنج و نود و دو دقیقه و صد و هفت ثانیه»
ماری که انبساط خاطری پیدا کرده بود، گوشی را گذاشت. میخواست از اتاق بیرون برود که به صرافت افتاد فرصتی استثنایی به چنگ آورده تا از آنجا فرار کند. شش شماره را طوری عجولانه و با هیجان زیاد گرفت که یقین نداشت تلفن خانهاش را گرفته باشد. درنگ کرد، قلبش داشت از جا کنده میشد، صدای مشتاق و غم انگیز زنگ آشنا را میشنید، یک بار، دو بار، سه بار و سرانجام صدای مردی را شنید که دوستش میداشت، در خانهای بدون حضور او.
«الو؟»
صبر کرد تا بزاقی که راه گلویش را بسته بود کنار برود.
آهی کشید: «سلام عزیزم.»
اشکهایش را رفرو خورد. در آن طرف خط سکوتی کوتاه و گزنده که از حسادت میسوخت سرانجام دق دلش را خالی کرد:
«لگوری!»
و گوشی را محکم روی تلفن زد.
ماریا آن شب، ناگهان خشمش فوران کرد، تصویر فرمانده کل را توی اتاق غذاخوری پایین کشید و با همۀ توانش توی پنجرۀ کثیف شیشهای که به باغ منتهی میشد پرتاب کرد و با سر و روی خونآلود خود را روی زمین انداخت. آنقدر عصبی بود که ضربههای پرستارها که سعی میکردند جلو او را بگیرند به جایی نمیرسید تا این که هرکولینا را با دستهای درهم انداخته توی درگاه دید که به او خیره شده است. ماریا تسلیم شد. اما او را کشان کشان به بخش بیماران خطرناک بردند و با شیلنگ آب سرد آرامش کردند و به هر دو پایش تربانتین تزریق کردند. تورم پاها مانع از راه رفتن او میشد. با این همه ماریا به این نتیجه رسید که از هیچ کاری نباید فروگذار کند تا از این جهنم رهایی یابد. هفتۀ بعد، وقتی او را به آسایشگاه برگرداندند، نوک پا نوک پا به طرف اتاق پرستار شب رفت و در زد.
قیمیتی که ماریا پیشنهاد کرد و از پیش هم می خواست این بود که پرستار پیغامی برای شوهرش بفرستند. پرستار پذیرفت، به این شرط که معاملۀ آنها کاملاً مخفی بماند و انگشت اشارهاش را تحکم آمیز پیش آورد و گفت:
«اگه بو ببرن لاشه تو رو زمین میاندازم»
و به این ترتیب، شنبۀ بعد، ساتورنوی شعبدهباز با وانت خود که برای پیشواز از ماریا آماده کرده بود، به طرف آسایشگاه زنان راه افتاد. رئیس آزمایشگاه ساتورنو را توی دفرش که مثل محوطۀ رزمناو تمیز و مرتب بود، پذیرفت و گزارش محبّتآمیزی از حال زنش به او داد: کسی خبر نداشت که ماریا از کجا، چگونه یا چطور به انجا وارد شده چون اولین اطلاع پیرامون ورودش به آسایشگاه همان برگۀ پذیرش رسمی بود که رئیس پس از گفت و گو با ماریا تنظیم کرده بود. تحقیق که همان روز انجام گرفته بود به جایی نرسید. اما آنچه کنجکاوی رئیس را بیش از هر چیزی برانگیخت این بود که سراتونو از کجا بود برده که همسرش کجاست. ساتورنو حرفی از پرستار نزد.
گفت: «شرکت بیمه به من خبر داد»
رئیس که قانع شده بود سری تکان داد و گفت «نمیدونم این شرکتهای بیمه چطور از همه چیز اطلاع پیدا میکنن» و با نگاهی سرسری به پرونده که روی میز زاهدانهاش جا داشت، نتیجهگیری کرد که:
«تنها چیزی رو که با قاطعیت میتونم بگم اینه که وضعش وخیمه»
رئیس اجزاه داد با رعایت احتیاط کاریهای لازم ترتیب ملاقاتی را بدهد به این شرط که ساتورنوی شعبدهباز قول بدهد به خاطر رعایت حال زنش، بدون چون و چرا مقرراتی را که او اعلام میکند بپذیرد. به خصوص بر رفتار با ماریا تأکید کرد تا از عود کردن حملههای عصبی او، که پیوسته تکرار و خطرناک میشد، جلوگیری شود.
ساتورنو گفت «خیلی عجیبه، چون درسته که اخلاق تندی داره اما جلو خودشو میگیره»
دکتر با نگاهی عاقل اندر سفیهوار گفت «رفتار بعضیها تا سالها نهفته میمونه و اون وقت یه روز بروز میکنه. روی هم رفته، جای شکرش باقییه که تصادفاً به اینجا راه پیدا کرده، چون تخصص ما توی مواردییه که مهارت لازم داره» سپس او را از وسواس عجیبی که ماریا نسبت به تلفن نشان می3داد آگاه کرد.
گفت «کاری نکنین که نشاط پیدا کنه»
ساتورنو با قیافۀ خندانی گفت «نگران نباشین، دکتر. من تو این کار تخصص دارم»
اتاق ملاقات که ترکیبی از سلول زندان و اقرارگاه بود، سالن پذیرایی سابق صومعه بود. ورود ساتورنو آن غیان شادی را که زن و شوهر انتظار داشتند به پا نکرد. ماریا در وسط اتاق، کنار میز کوچکی با دو صندلی کوچک و گلدانی بدون گل، ایستاده بود. واضح بود که با آن کت ارغوانی که به تنش زار می3زد و کفشهای بد ترکیبی که به هنوان صدقه به او بخشیده بودند، آمادۀ بیرون رفتن است. هرکولینا دستها تا کرده بر هم در گوشهای ایستاده بود و کمابیش ناپیدا بود. ماریا با دیدن شوهرش که پا به اتاق گذاشت از جا تکان نخورد و چهرهاش که هنوز جای زخم های شیشۀ ریز ریز شدۀ پنجره بر آن دیده میشد، هیجانی نشان نداد. بر گونۀ هم بوسهای عادی رد و بدل کردند.
ساتورنو پرسید «چه احساسی داری؟»
زن گفت «خوشحال که بالاخره اومدی این جا عزیزم، بارها مرگو پیش چشمم دیدهم»
فرصت نشستن نداشتند. ماریا با چشمان غرقه در اشک از رنجهای صومعه گفت، از وحشیگری پرستارها؛ از غذایی که باید پیش سگها انداخت؛ و از شبهای تمامنشدنی وحشتی که نمیگذاشتند چشم بر هم بگذارد.
«حتی نمیدونم چند روزه اینجام، یا چند ماه یا حتی چند سال، چیزی که میدونم اینه که هر کدوم از قبلی بدتره» و از ته دل آه کشید:
«خیال نمیکنم به حال اولم برگردم»
ساتورنو گفت «دیگه حالا تموم شد» با سر انگشتانش بر جای زخمهای چهره دست میکشید. «شنبهها میآم به دیدنت، و اگه دکتر اجازه بده حتی بیشتر میآم، خواهی دید، همه چیز به خوبی و خوشی تموم میشه» با سرانگشتانش بر جای زخمهای چهره دست میکشید. «شنبهها میآم به دیدنت، و اگه دکتر اجازه بده حتی بیشتر میآم، خواهی دید، همه چیز به خوبی و خوشی تموم میشه»
زن چشمهای از حدقه درآمدهاش را به مرد دوخته بود. ساتورنو سعی میکرد افسونش را، در اجرای تردستیها، در اینجا به کار بگیرد. با لحن ابلهانۀ دروغگوهای ماهر، که نسخه بدل چاشنی زدۀ هشدارهای دکتر بود، با زن حرف می زد و سرانجام نتیجه گرفت: «منظورم اینه که چند روز دیگه لازمه اینجا باشی تا بهبودی کامل پیدا کنی» ماریا به صرافت موضوع افتاد.
بهتزده گفت «به خاطر خدا، عزیزم، تو دیگه نگو که من دیوونهم»
ساتورنو که سعی میکرد بخنند، گفت «به چه چیزهایی فکر میکنی! آخه به صلاح همه ست که یه مدتی دیگه اینجا باشی. البته با شرایط بهتر»
ماریا گفت «اما من بهت گفتم که فقط اومدم یه تلفن بکنم»
ساتورنو نمیدانست در برابر وسواسهای ترسناکِ زن چه واکنشی نشان بدهد. به هرکولینا نگریست. او از فرصت استفاده کرد و به ساعتش اشاره کرد تا بگوید که وقت تمام است. ماریا اشاره را گرفت، به پشت سرش نگاهی انداخت و هرکولینا را دید که آمادۀ حمله است و دارد خیز میگیرد. سپس به گردن شوهرش آویخت و مثل یک زن دیوانۀ واقعی شروع کرد به جیغ کشیدن. ساتورنو تا آنجا که میتوانست با محبت تمام خود را از چنگ او رها کرد و به الطاف هرکولینا که او را از پشت سر گرفت، سپرد. هرکولینا بی آن که فرصت واکنش به ماریا بدهد، با دست چپ دست او را پیچاند، دست آهنین دیگرش را اطراف گلوی زن حلقه کرد و بر سر ساتورنوی شعبدهباز داد کشید:
«برو دیگه!»
ساتورنو وحشتزده پا به فرار گذاشت.
اما شنبۀ بعد که وحشت ملاقات گذشته را از سر گذرانده بود همراه گربه، که لباسی همانند لباس خود به او پوشانده بود، یعنی شلوار چسبان زرد و قرمز لئوتاردوی بزرگ به آسایشگاه رفت. کلاه سیلندر سرگذاشته بود و شنل چرخانی که ظاهرا به درد پرواز میخورد. با وانت سیرک خود وارد حیاط شد و آنجا نمایش جذابی اجرا کرد که ساعتی طول کشید و ساکنان آسایشگاه از بالکنها با فریادهای گوشخراش و کف زدنهای بی موقع، حالی کردند. همه حضور داشتند به جز ماریا که نه تنها حاضر نشد او را ملاقات کند بلکه برای تماشا هم پا به بالکن نگذاشت. ساتورنو رنجید.
رئیس او را تسلی داد: «این واکنش عادییه، فراموش میشه»
اما هیچگاه فراموش نشد. ساتورنو بعد از آن که بیهوده سعی کرد ماریا را ببیند همۀ تلاش خود را به کار برد تا نامهای به دست او برساند، اما بی نتیجه بود. زن چهار بار نامه را باز نکرده و بدون اظهار نظر پس فرستاد. ساتورنو دیگر دنبال نکرد اما مرتب توی دفتر نگهبان سیگار میگذاشت بی آن که پیجویی کند که به دست ماریا میرسد یا نه تا این که سرانجام واقعیت او را شکست داد.
کسی از عاقبت کار ساتورنو خبری پیدا نکرد، از این که دوباره ازدواج کرد و راهی زادگاهش شد. پیش از ترک بارسلون گربۀ نیمه گرسنه را به دست یکی از دوستان دختر سر به هوایش سپرد؛ که او نیز قول داد برای ماریا سیگار ببرد. اما دختر هم پس از مدّتی دیگر پیدایش نشد. رُسا رگاس تعریف میکرد که دوازده سال پیش او را، به سبک یه فرقۀ شرقی با سری تراشیده و خرقۀ بلند نارنجی رنگ، توی فروشگاه بزرگ کورته اینگلس با شکم پیش آمده دیدهاست. رسا تعریف کرده که چند وقت یکبار برای ماریا سیگار میبرده و چند مشکل ضروری او را حل کرده تا این که روزی تنها با خرابههای بیمارستان روبرو میشود که مثل خاطرۀ ناخوشایندی از زمانهای مصیبتبار درهم کوبیده شده. ماریا ظاهراً در آخرین ملاقات خیلی معقول بوده؛ فقط کمی چاق بوده و از آرامش صومعه رضایت داشته و این همان روزی بود که او گربه را برای ماریا برد؛ چون پولی که ساتورنو برای غذایش گذاشته بود ته کشیده بود.
مطلب مشابه: داستانهای کوتاه پائولو کوئلیو؛ ۱۰ داستان جالب و دلنشین










