اشعار خواجوی کرمانی + برترین غزلیات و شعر عاشقانه این شاعر

اشعار زیبای خواجوی کرمانی

در این مطلب روزانه مجموعه ای از اشعار و غزلیات عاشقانه خواجوی کرمانی را گردآوری کرده ایم که امیدوارم مورد توجه شما قرار بگیرد.

کمال‌الدین ابوالعطاء محمودبن علی‌بن محمود، معروف به «خواجوی کرمانی» (زاده: ۶۸۹ ه‍.ق در کرمان – درگذشت: ۷۵۲ ه‍. ق در شیراز) یکی از شاعران نیمهٔ اول قرن هشتم است. آرامگاه خواجو در تنگ الله اکبر شیراز است. وی از شاعران عهد مغول است و اشعاری در مدح سلاطین منطقه فارس در کارنامهٔ خود دارد. خواجوی کرمانی که به نخل‌بند شاعران نیز شهرت دارد، در اواخر سدهٔ هفتم هجری در کرمان زاده شد. زمان زایش او را به اختلاف بین ۶۶۹–۶۸۹ هجری قمری ثبت کرده‌اند. او در دوران جوانی خود جدا از کسب دانش‌های معمول روزگار مسافرت را نیز پیشه نموده و بازدیدهایی از مناطق اصفهان، آذربایجان، شام، ری، عراق و مصر نیز داشته‌است. او لقب‌هایی مانند خلاق المعانی و ملک الفضلا نیز داشته‌است. او در نیمهٔ سدهٔ هشتم هجری در شهر شیراز درگذشت و در تنگ الله اکبر این شهر نزدیک رکناباد به خاک سپرده شد.

اشعار و غزلیات خواجوی کرمانی

اگر آن ماه مهربان گردد
غم دل غمگسار جان گردد
آنکه چون نامش آورم بزبان
همه اجزای من زبان گردد
ور کنم یاد ناوک چشمش
مو بر اعضای من سنان گردد
چون کنم نقش ابرویش بردل
قد چون تیر من کمان گردد
مه ز شرم جمال او هرماه
در حجاب عدم نهان گردد
یا رب این آسیاب دولابی
چند برخون عاشقان گردد
چون دلم با غم تو گوید راز
در میان خامه ترجمان گردد
از لبت هر که او نشان پرسد
چون دهان تو بی نشان گردد
چون ز لعلت سخن کند خواجو
شکر از منطقش روان گردد

***

هیچ می دانی چرا اشکم ز چشم افتاده است
زانک پیش هرکسی راز دلم بگشاده است
کارم از دست سر زلف تو در پای اوفتاد
چاره کارم بساز اکنون که کار افتاده است

***

اشعار خواجوی کرمانی

تا کی ندهی داد من ای داد ز دستت
رحم آر که خون در دلم افتاد ز دستت

تا دور شدی از برم ای طرفه بغداد
شد دامن من دجله بغداد ز دستت

از دست تو فردا بروم داد بخواهم
تا چند کشم محنت و بیداد ز دستت

بی شکر شیرین تو در درگه خسرو
بر سینه زنم سنگ چو فرهاد ز دستت

***

مجموعه گلچین اشعار خواجوی کرمانی

حدیث عشق ز ما یادگار خواهد ماند
بنای شوق ز ما استوار خواهد ماند

کنون که کشتی ما در میان موج افتاد
سرشک دیده ز ما برکنار خواهد ماند

اساس عهد مودت که در ازل رفتست
میان ما و شما پایدار خواهد ماند

ز چهره هیچ نماند نشان ولی ما را
نشان چهره برین رهگذار خواهد ماند

ز روزگار جفا نامه‌ ئی که عرض افتاد
مدام بر ورق روزگار خواهد ماند

شکنج زلف تو تا بیقرار خواهد گشت
درازی شب ما برقرار خواهد ماند

چنین که بر سر میدان عشق می‌ نگرم
دل پیاده بدست سوار خواهد ماند

حدیث زلف و رخ دلکش تو خواهد بود
که بر صحیفه‌ ی لیل و نهار خواهد ماند

فراق نامه‌ ی خواجو و شرح قصه‌ ی شوق
میان زنده‌ دلان یادگار خواهد ماند

***

اشعار خواجوی کرمانی

ای لبت باده‌ فروش و دل من باده‌ پرست
جانم از جام می عشق تو دیوانه و مست

تنم از مهر رخت مویی و از مویی کم
صد گره در خم هر مویت و هر مویی شست

هر که چون ماه نو انگشت‌ نما شد در شهر
همچو ابروی تو در باده‌ پرستان پیوست

تا ابد مست بیفتد چو من از ساغر عشق
می پرستی که بود بیخبر از جام الست

تو مپندار که از خودخبرم هست که نیست
یا دلم بسته ی بند کمرت نیست که هست

آنچنان در دل تنگم زده‌ یی خیمه ی انس
که کسی را نبود جز تو درو جای نشست

همه را کار شرابست و مرا کار خراب
همه را باده بدستست و مرا باد بدست

چو بدیدم که سر زلف کژت بشکستند
راستی را دل من نیز بغایت بشکست

کار یاقوت تو تا باده فروشی باشد
نتوان گفت بخواجو که مشو باده پرست

***

اشعار بلند خواجوی کرمانی

جان پرورم گهی که تو جانان من شوی
جاوید زنده مانم اگر جان من شوی

رنجم شفا بود چو تو باشی طبیب من
دردم دوا شود چو تو درمان من شوی

پروانه وار سوزم و سازم بدین امید
کاید شبی که شمع شبستان من شوی

دور از تو گر چه ز آتش دل در جهنمم
دارم طمع که روضهٔ رضوان من شوی

مرغ دلم تذرو گلستان عشق شد
بر بوی آنکه لاله و ریحان من شوی

اکنون که خضر ظلمت زلف تو شد دلم
بگشای لب که چشمهٔ حیوان من شوی

چشمم فتاد بر تو و آبم ز سر گذشت
و اندیشه‌ ام نبود که طوفان من شوی

چون شمع پیش روی تو میرم ز سوز دل
هر صبحدم که مهر درفشان من شوی

زلفت بخواب بینم و خواهم که هر شبی
تعبیر خوابهای پریشان من شوی

می‌گفت دوش با دل خواجو خیال تو
کاندم رسی بگنج که ویران من شوی

وان ساعتت رسد که بر ابنای روزگار
فرمان دهی که بنده ی فرمان من شوی

***

ای غم عشق تو آتش زده در خرمن دل
و آتش هجر جگر سوز تو دود افکن دل

چشمه ی نوش گهر پوش لبت چشمه ی جان
حلقه ی زلف شکن بر شکنت معدن دل

گر کنی قصد دلم دست من و دامن تو
ور کند ترک تو دل دست من و دامن دل

جانم از دست دل ار غرقه ی خون جگرست
خون جان من دل سوخته در گردن دل

پرتو روی تو شد شمع شبستان دلم
تا شبستان سر زلف تو شد مسکن دل

بده آن آب چو آتش که بجوش آمده است
ز آتش روی دل افروز تو خون در تن دل

چاره با ناوک چشمت سپر انداختنست
ورنه تیر مژه‌ات بگذرد از جوشن دل

دل شیدا همه پیرامن سودا گردد
و اهل دلرا غم سودای تو پیرامن دل

آتشی در دل خواجوست که از شعله ی اوست
دود آهی که برون می‌رود از روزن دل

***

اشعار خواجوی کرمانی

ز تو با تو راز گویم به زبان بی‌ زبانی
به تو از تو راه جویم به نشان بی‌ نشانی

چه شوی ز دیده پنهان که چو روز می‌ نماید
رخ همچو آفتابت ز نقاب آسمانی

تو چه معنی لطیفی که مجرد از دلیلی
تو چه آیتی شریفی که منزه از بیانی

ز تو دیده چون بدوزم که تویی چراغ دیده
ز تو کی کنار گیرم که تو در میان جانی

همه پرتو و تو شمعی همه عنصر و تو روحی
همه قطره و تو بحری همه گوهر و تو کانی

چو تو صورتی ندیدم همه مو به مو لطایف
چو تو سورتی نخواندم همه سر به سر معانی

به جنایتم چه بینی به عنایتم نظر کن
که نگه کنند شاهان سوی بندگان جانی

به جز آه و اشک میگون نکشد دل ضعیفم
به سماع ارغنونی و شراب ارغوانی

دل دردمند خواجو به خدنگ غمزه خستن
نه طریق دوستان است و نه شرط مهربانی

***

در دلم بود کزین پس ندهم دل بکسی
چکنم باز گرفتار شدم در هوسی

نفس صبح فرو بندد از آه سحرم
گر شبی بر سر کوی تو برآرم نفسی

بجهانی شدم از دمدمه‌ ی کوس رحیل
که کنون راضیم از دور ببانگ جرسی

نیست جز کلک سیه روی مرا هم سخنی
نیست جز آه جگر سوز مرا هم نفسی

عاقبت کام دل خویش بگیرم ز لبت
گر مرا بر سر زلف تو بود دسترسی

بر سر کوت ندارم سر و پروای بهشت
زانکه فردوس برین بیتو نیرزد بخسی

تشنه در بادیه مردیم باومید فرات
وه که بگذشت فراتم ز سر امروز بسی

هر کسی را نرسد از تو تمنای وصال
آشیان بر ره سیمرغ چه سازد مگسی

خیز خواجو که گل از غنچه برون می‌آید
بلبلی چون تو کنون حیف بود در قفسی

***

اشعار خواجوی کرمانی

آب آتش میبرد خورشید شب‌ پوش شما
میرود آب حیات از چشمه ی نوش شما

شام را تا سایبان روز روشن دیده‌ ام
تیره شد شام من از صبح سحرپوش شما

در شب تاریک خورشیدم در آغوش آمدی
همچو زلف ار بودمی یک شب در آغوش شما

از چه رو هندوی مه پوش شما در تاب شد
گر به مستی دوشم آمد دوش بر دوش شما

ای ز روبه بازی آهوی شما در عین خواب
شیر گیران گشته مست از خواب خرگوش شما

مردم چشم عقیق افشان لؤلؤ بار من
گشته در پاش از لب در پوش خاموش شما

حلقه ی گوش شما را تا بود مه مشتری
مشتری باشد غلام حلقه در گوش شما

عیب نبود چون بخوان وصل نبود دسترس
گر به درویشی رسد بوئی ز سر جوش شما

آب حیوانست یا گفتار خواجو یا شکر
ماه تابانست یا گل یا بناگوش شما

***

یاد باد آن که بروی تو نظر بود مرا
رخ و زلفت عوض شام و سحر بود مرا

یاد باد آن که ز نظاره رویت همه شب
در مه چارده تا روز نظر بود مرا

یاد باد آن که ز رخسار تو هر صبحدمی
افق دیده پر از شعله خور بود مرا

یاد باد آن که ز چشم خوش و لعل لب تو
نقل مجلس همه بادام و شکر بود مرا

یاد باد آن که ز روی تو و عکس می ناب
دیده پر شعشعه شمس و قمر بود مرا

یاد باد آن که گرم زهره گفتار نبود
آخر از حال تو هر روز خبر بود مرا

یاد باد آن که چو من عزم سفر می کردم
بر میان دست تو هر لحظه کمر بود مرا

یاد باد آن که برون آمده بودی بوداع
وز سر کوی تو آهنگ سفر بود مرا

یاد باد آن که چو خواجو ز لب و دندانت
در دهان شکر و در دیده گهر بود مرا

***

ای چشم نیم‌ خواب تو از من ربوده خواب
وی زلف تابدار تو بر مه فکنده تاب

بر مه فکنده برقع شبرنگ روز پوش
مه را که دید ساخته از تیره شب نقاب

روزم شبست بی تو و چون روز روشنست
کان لحظه شب بود که نهان باشد آفتاب

خورشید را بروی تو تشبیه چون کنم
کو همچو بندگان دهدت بوسه بر جناب

بر روی چون مه ار چه بتابی کمند زلف
باری به هیچ روی ز من روی بر متاب

گفتم مگر بخواب توان دیدنت ولیک
دانم که خواب را نتوان دید جز بخواب

یک ساعتم از آن لب میگون شکیب نیست
سرمست را شکیب کجا باشد از شراب

چشمم بقصد ریختن خون دل مقیم
افکنده است چون سر زلفت سپر بر آب

در آرزوی روی تو خواجو چو بیدلان
هر شب بخون دیده کند آستین خضاب

***

گفتا تو از کجایی کآشفته می‌ نمایی
گفتم منم غریبی از شهر آشنایی

گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت دارم سر گدایی

گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی
گفتم که خوش نوایی از باغ بینوایی

گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی
گفتم به می پرستی جستم ز خود رهایی

گفتا جویی نیرزی گر زهد و توبه ورزی
گفتم که توبه کردم از زهد و پارسایی

گفتا به دلربایی ما را چگونه دیدی
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی

گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی لیکن به دست نایی

گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی
گفتم از آنکه هستم سرگشته‌ای هوایی

گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند
گفتم حدیث مستان سری بود خدایی

***

اشعار کوتاه و عاشقانه خواجوی کرمانی

ز تو
کی کنار گیرم؟!
که تو
در میانِ جانی..

***

آن بهشتی که همه در طلبش معتکف اند
منِ کافر، همه شب با تو به آغوش کشم

***

رنج از کسی بریم که دردش دوای ماست
زخم از کسی خوریم که رنجش شفای ماست

***

ز تو با تو راز گویم به زبان بی‌ زبانی
به تو از تو راه جویم به نشان بی‌ نشانی

***

دل گر خطری دارد از جان خطرش نبود
از جان خطرش نبود دل گر خطری دارد

***

ای لبت باده‌ فروش و دل من باده‌ پرست
جانم از جام می عشق تو دیوانه و مست

***

آن چنان در دل تنگم زده‌ ای خیمه ی انس
که کسی‌ را نبود جز تو در او جای نشست

***

ببوی زلف تو دادم دل شکسته بباد
بیا که جان عزیزم فدای بوی تو باد

***

ای دل صبور باش و مخٖور غم که عاقبت
این شام، صبح گردد و این شب سحر شود

***

صبح چون گلشن جمال تو دید
بر عروسان بوستان خندید
نام لعلت چو بر زبان راندم
از لبم آب زندگانی بچکید

***

از هزاران دل
یکی را باشد
استعدادِ عشق..!

***

ای صبا حالِ جگر گوشه ی ما چیست بگو
درد ما را به جز از صبر دوا چیست بگو …

مطالب مشابه را ببینید!

اشعار زیبای تبریک عید قربان و مجموعه شعر عاشقانه و عارفانه دو بیتی و کوتاه اشعار توصیف عشق + اشعار زیبا و خواندنی درباره عشق و در وصف عاشقی متن در مورد پسر + جملات و اشعار زیبا و عاشقانه در مورد پسر عزیزم شعر عاشقانه صبح بخیر + مجموعه اشعار زیبای صبح بخیر برای همسر و عشق زندگی شعر سفر + اشعار زیبا در مورد سفر کردن با شعرهای کوتاه و بلند زیبا 10 گزیده اشعار بوستان و غزلیات سعدی + گلچین بهترین اشعار زیبای سعدی شعر در مورد گل + مجموعه اشعار زیبا و عاشقانه در مورد گل و زیبایی آن شعر باران + مجموعه اشعار زیبای عاشقانه و خواندنی در مورد بارش باران شعر بلند حافظ در وصف نوروز؛ گلچین اشعار زیبا از حافظ شیرازی درباره بهار شعر کودکانه فصل بهار + اشعار زیبا با موضوع بهار، سرسبزی و فصل زیبایی ها