اشعار جدایی از عشق با شعر کوتاه تک بیتی و دو بیتی و اشعار نو در مورد جدا شدن

جدایی از عشق یکی از تلخترین تجربههایی است که میتواند قلب انسان را درگیر خاطره، دلتنگی و سکوت کند. گاهی هیچ جملهای مثل یک شعر غمگین نمیتواند حال دل آدم را بعد از دوری، فراق یار، پایان رابطه یا خداحافظی عاشقانه توصیف کند. شعر جدایی، زبان دلهایی است که هنوز میان خاطرهها ماندهاند و با هر بیت، بخشی از درد پنهان خود را آرامتر بیان میکنند.
در این بخش مجموعهای از اشعار جدایی از عشق، شعرهای کوتاه و بلند درباره فراق، دو بیتیهای غمگین، تکبیتیهای احساسی و شعرهای سوزناک درباره جدا شدن از یار را گردآوری کردهایم. اگر به دنبال شعری برای بیان دلتنگی، غم دوری، شکست عشقی، خداحافظی یا حالوهوای بعد از جدایی هستید، این مجموعه میتواند همراه احساسات شما باشد.
این اشعار برای کپشن، استوری، پیام عاشقانه غمگین، متن زیر عکس، دلنوشته و بیان احساسات بعد از دوری مناسب هستند و هرکدام به شکلی زیبا، تلخی جدایی و درد فراق را روایت میکنند.
فهرست موضوعات این مطلب
اشعار زیبای احساسی در مورد جدایی از عشق
دلم هواتو کرده
هوای خنده هاتو
چقد تحمل کنه
جدایی از چشاتو…
***
چقدر دوست داشتنی بودی
وقتی چهره رنجور و چشمان مهربانت
در نگاهم خیره میشد
***

عزیزان از غم و درد جدایی
به چشمانم نمانده روشنائی
بدرد غربت و هجرم گرفتار
نه یار و همدمی نه آشنائیباباطاهر
***
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
***
با من شوریده سر حرف از جدائی ها چرا
بیدم و هر دم تنم لرزان لرزان میشود…
***
شعر تک بیتی جدا شدن از عشق
آنقدر عزیزی که به هنگام جدایی
هر ثانیه در حسرت دیدار، بگریم..
***
چه گویمت که دلم از جدائیت چون است
دلم جدا ز تو دل نیست قطرهٔ خون است…*
چنان بسوخته ام در غم جدایی دوست
که چرخ را دل بر جان من بمی سوزدحکیم نزاری
***
شعر بلند در مورد عشق و جدایی سوزناک
ای کرده دلم سوخته ی درد جدایی
از محنت تو نیست مرا روی رهاییمعذوری اگر یاد همی نایدت از ما
زیرا که نداری خبر از درد جداییدر فرقت تو عمر عزیزم به سر آمد
بر آرزوی آنکه تو روزی به من آییمن بی تو همی هیچ ندانم که کجایم
ای از بر من دور ندانم که کجاییگیرم نشوی ساخته بر من ز تکبر
تا که من دلسوخته را رنج نماییایزد چو بدادست به خوبی همه دادت
نیکو نبود گر تو به بیداد گراییبیداد مکن کز تو پسندیده نباشد
زیرا که تو بس خوبی چون شعر سنایی
***
من و یک لحظه جدایی ز تو، آن گاه حیات؟
اینقدر صبر به عاشق نسپرده است کسیصائب تبریزی
***

تا به شب ای عارف شیرین نوا
آن مایی آن مایی آن ماتا به شب امروز ما را عشرتست
الصلا ای پاکبازان الصلادر خرام ای جان جان هر سماع
مه لقایی مه لقایی مه لقادر میان شکران گل ریز کن
مرحبا ای کان شکر مرحباعمر را نبود وفا الا تو عمر
باوفایی باوفایی باوفابس غریبی بس غریبی بس غریب
از کجایی از کجایی از کجابا که می باشی و همراز تو کیست
با خدایی با خدایی با خداای گزیده نقش از نقاش خود
کی جدایی کی جدایی کی جدامولانا
***
اشعار در مورد جدا شدن از یار
چو نی نالدم استخوان از جدایی
فغان از جدایی فغان از جداییقفس به بود بلبلی را که نالد
شب و روز در آشیان از جداییدهد یاد از نیک بینی به گلشن
بهار از وصال و خزان از جداییچه سان من ننالم ز هجران که نالد
زمین از فراق، آسمان از جداییبه هر شاخ این باغ مرغی سراید
به لحنی دگر داستان از جداییچو شمعم به جان آتش افتد به بزمی
که آید سخن در میان از جداییکشد آنچه خاشاک از برق سوزان
کشیده است هاتف همان از جدایی
***

اگر تو باز نگردی
امید آمدنت را به گور خواهم برد
و کس نمیداند
که در فراق تو دیگر
چگونه خواهم زیست
چگونه خواهم مرد
***
روز نوروزست، سرو گل عذار من کجاست؟
در چمن یاران همه جمعند یار من کجاست؟مونسم جز آه و یارب نیست شبها تا به روز
آه و یارب! مونس شبهای تار من کجاست؟گشته مردم، هر یکی، امروز، صید چابکی
چابک صید افگن مردم شکار من کجاست؟نیست یک ساعت قرار این جان بی آرام را
یارب! آن آرام جان بی قرار من کجاست؟سوخت از درد جدایی دل بامید وصال
مرهم داغ دل امیدوار من کجاست؟روزگاری شد که دور افتاده ام، آخر بپرس
کان سیه روز پریشان روزگار من کجاست؟بود عمری بر سر کویت هلالی خاک ره
رفت بر باد و نگفتی: خاکسار من کجاست؟هلالی جغتایی

وقتی که دل دست هایم
تنگ می شود برای انگشتان کوچکت
آن ها را می گذارم برابر خورشید
تا با ترکیبی از کسوف و گرما
دوری ات را معنا کنم!مصطفی مستور
***
ای آنکه ز هجر تو ندیدیم رهایی
باز آی، که دل خسته شد از بار جداییهر چند مرا هیچ نخوانی که: بیایم
این نامه نبشتم که: بخوانی و بیاییما را همه کاری به فراق تو فرو بست
باشد که ز ناگه در وصلی بگشاییگفتی که: ز تقصیر تو بود این همه دوری
تقصیر چه باشد؟ چو ندانم که: کجایی؟از بار غم خویش نبایست شکستن
ما را که شب و روز تو بایستی و باییای رفته و بر سینهٔ ما داغ نهاده
سوگند به جان تو که: اندر دل ماییهر چند پسند همه خلقی ز لطافت
اینت نپسندیم که در عهد نیاییبنمای بنا معقتدانم رخ رنگین
تا بیش نپرسند که: دیوانه چرایی؟ز آیینه عجب دارم آرام نمودن
وقتی که تو آن روی به آیینه نماییاندر دل یکتا شدهٔ اوحدی امروز
سوزیست که آتش برساند به دوتاییاوحدی

شعر زیبا در مورد جدایی
نباشد خوشیی چون آشنایی
نه دردی تلخ چون درد جداییفخرالدین اسعد گرگانی
***
شیرین ننماید به دهانش شکر وصل
آن را که فلک زهر جدایی نچشاند
***
بیاموزمت کیمیای سعادت
ز هم صحبت بد جدایی جدایی
***
دلم توفانی از غم هاست ، طلوع سخت ماتم هاست
نمیدانم چرا این دل همیشه غرق رویاهاست ؟؟؟
***

شعر دو بیتی جدایی
دریا چه دل پاک و نجیبی دارد
بنگر که چه حالت غریبی دارد
آن موج که سر به صخره ها میکوبد
با من چه شباهت عجیبی دارد !!!
***
ای آنکه دوست دارمت اما ندارمت
بر سینه می فشارمت اما ندارمتای آسمان من که سراسر ستاره ای
تا صبح می شمارمت اما ندارمتدر عالم خیال خودم چون چراغ اشک
بر دیده می گذارمت اما ندارمتمی خواهم ای درخت بهشتی، درخت جان
در باغ دل بکارمت اما ندارمتمی خواهم ای شکوفه ترین مثل چتر گل
بر سر نگاه دارمت اما ندارمتاز مجموعه اشعار سعید بیابانکی
بودنم را هیچ کس باور نداشت
هیچکس کاری به کار من نداشت
بنویسید بعد مرگم روی سنگ
با خطوطی نرم زیبا و قشنگ
آنکه خوابیده در این گور سرد
بودنش را هیچ کس باور نکرد
***
میزنم کبریت بر تنهایی ام
تا بسوزد ریشه بیتابی ام
میروم تا هر چه غم پارو کنم
خانه ام را باز هم جارو کنم
***

درسکوت دادگاه سرنوشت
عشق برما حکم سنگینی نوشت
گفته شد دل داده ها از هم جدا
وای بر این حکم و این قانون زشت
***
اشعار در مورد جدا شدن
رفتی و ندیدی که چه محشر کردم
با اشکتمام کوچه را تر کردم
وقتی که شکست بغض تنهایی من
وابستگی ام را به تو باور کردم
***
دیگر بوی بهار هم سرحالم نمی کند
چیزی شبیه گریه زلالم نمی کند
آه ای خدا مرا به کبوتر شدن چکار ؟
وقتی که سنگ هم رحمی به بالم نمی کند
***

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع، ولی لب هایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس… هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه “خداوند” نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!
***
نمی دونی تو این روزا چقدر از زندگی سیرم
دارم می میرم از اینکه تو رفتی و نمی میرم
نمی دونی تو این روزا چقدر یاد تو می افتم
ته دنیام نزدیکه نگاه کن کی بهت گفتم
کجا باید برم بی تو، تویی که قدّ ِ دنیامی
که هر جایی رو می بینم نبینم پیش چشمامی
برم هر جای این دنیا شبم با بغض دمسازه
آخه هر جا یه چیزی هست منُ یاد تو بندازه
نمی دونم تو این برزخ کی از این درد می میرم
نمی دونم چرا یک شب فراموشی نمی گیرم
منُ اینجا بکُش وقتی قراره تازه رویا شی
اگه تا آخر دنیا قراره تو دلم باشی….
***
شعر زیبای غمگین و غم انگیز در مورد جدایی
رو به روی پنجره دیوار باشد بهتر استبین ما این فاصله “بسیار” باشد بهتر است
من به دنبال کسی بودم که “دلسوزی” کند
همدمم این روزها سیگار باشد بهتر است
من نگفتم آنچه حلاج از تو دید و فاش کرد
سر نوشت “رازداری”، دار باشد بهتر است!
خانه ی بیچاره ای که سرنوشتش زلزله است
از همان روز نخست آوار باشد بهتر است
گاه نفرت حاصلش عشق است، این را درک کن
گاه اگر از تو دلم بیزار باشد بهتر است
***
دورم ز تو ای خسته خوبان چه نویسم؟
من مرغ اسیرم به عزیزم چه نویسم؟
ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد
با آن دل گریان به عزیزم چه نویسم؟














