انشا در مورد حیاط مدرسه برای پایه سوم تا نهم با مقدمه، بدنه و نتیجه گیری

انشا درباره حیاط مدرسه

انشا حیاط مدرسه یکی از انشاهای جالب برای پایه سوم تا نهم می باشد و در این بخش هم 10 انشا با موضوع حیاط مدرسه را گردآوری کرده ایم که به صورت کامل (مقدمه، بدنه و نتیجه گیری) می باشند.

انشا از زبان حیاط مدرسه

مقدمه: خاطرات و لحظات شیرین و خوب و بد ما در حیاط بزرگی است که در آن سالیان سال حضور داشتیم؛ جایی که اولین بار با لباس دانش آموزی در آن قدم گذاشته ایم و سال به سال با پیشرفت به مقاطع بالاتر ارتقا یافته ایم.

توصیف انشا: حیاط مدرسه خلوتگاه و ارامش دهنده و گاهی پراضطراب ترین لحظات دوران درس و مدرسه ی یک دانش آموز را تشکیل داده است.

زمانی که در حیاط مدرسه قدم زده، درس خوانده، بازی کرده، خندیده، گریه کرده و گاهی از شادی زیاد و اخذ نمرات خوب، بالا و پایین رفته و اشک شوق ریخته است.

حیاط مدرسه ی ما جایی است پراز درختان سنوبر و کاج که زیر سایه ی ان می نشینیم و با دوستانمان گل می گوییم و گل می شنویم. زمین فوتبالی دارد و با تیرک دروازه که همیشه عده ایی از بچه ها در حال بازی در انجا هستند و توپ را ازاین سمت به آن سمت می برند،

و گاهی میخندند و گاهی دعوا می کنند. زمین والیبالی دارد با تور والیبال که همیشه تیم والیبال در حال تمرین هستند تا برای بازی های استانی امادگی لازم را داشته باشند.

حیاط مدرسه ما پر از گل های نوشکفته ایی است که هر کدام عطر و بوی خاصی دارند به اسم عطر نوجوانی! گل هایی که روزی باز می شوند و هرکدام به سمت و سویی مختلف می روند تا آینده ساز این مملکت باشند.

بله این گل ها همان دانش آموزانی هستند که هر ساله عده ای با آن خداحافظی می کنند و عده ای سلام!

نتیجه گیری: بیاییم همیشه از مدرسه و حیاط مدرسه خود مراقبت کنیم تا برای ایندگان نیز حیاط مدرسه پراز حال خوب و حس خوب تازگی را داشته باشند.


انشا در مورد حیاط مدرسه برای پایه سوم تا نهم با مقدمه، بدنه و نتیجه گیری

انشا زیبا در مورد حیاط مدرسه

همیشه عاشق زنگ تفریح ها بودم و هستم یه حسه ارامش و یا شاید آزادی رو به ادم میده. روز اولی که وارد مدرسه شدم رو اصلا یادم نمیره کلاس اول وقتی همراه مامانم وارد حیاط مدرسه شدم خیلی وحشت داشتم.

از این حیاط بزرگ میترسیدم و همینطور که به جلوتر میرفتیم ترسم ببشتر میشد. مامانم بعد معرفی من به ناظم منو به اونا سپرد و خودش رفت بیرون مدرسه تا منتظرم باشه بهم گفته بود میرم خونه.

ولی من خوب میدونستم بیرون منتظره منه تا من به این حیاط و محوطه وحشتناک عادت کنم. بالاخره بعده معرفی و مشخص شدن کلاس ها، راهنماییمون کردن به سمت کلاسی که واسمون درنظر گرفته شده بود.

معلمی مهربانی وارد کلاس شد و با معرفی خودش و بعدش سوال کردن اسم های من و بقیه بچه ها شروع به درس دادن کرد که یهو صدایی شبیه زنگ ساعت ولی طولانی تر زده شد و معلم نازنینم توضیح داد به این زنگ به اصطلاح میگن زنگ تفریح.

وقت بیرون رفتن و رفتن به حیاط مدرسه است و فقط حیاط نه بیرون از مدرسه. ناخودآگاه ترسی وجودم رو پر کرد دوباره دیدن اون شلوغی آزارم میداد میترسیدم، بچه ها بعد جمع کردن لوازمشون همه باخوشحالی بیرون رفتن ولی من هنوز میترسیدم.

یکی از بچه هایی که کنار من نشسته بود نرفته برگشت و سوال کرد نمیخوای بیای بریم بیرون مونده بودم چه جوابی بدم که یهو دستم گرفت و منو دنباله خودش کشوند سمت حیاط.

خیلی شلوغ بود یه عده مشغول بازی بودن و عده ی دیگه نشسته بودن با دیدنشون همه ترسی که داشتم از اون شلوغی از بین رفت و الان که فکرشو میکنم شاید بهترین صحنه ای بود که تا اون موقع دیده بودم باشه.

از اون روز به بعد نه تنها حیاط مدرسه برام کابوسی نبود بلکه روزای تعطیل هم بی صبرانه منتظره روز مدرسه میشدم تا از دیدن حیاطش و ساختمون مدرسه لذت ببرم.


انشا درباره حیاط مدرسه پایه هفتم

مقدمه: در گوشه گوشه آن خاطره هایی داریم با قدم گذاشتن در هر قسمتش ،خاطرهایمان درست مانند یک فیلم از جلوی چشمهایمان میگذرد.

بدنه: اولین روز مدرسه رو یادتون هست؟ وقتی لباس مادر یا پدرمونو تو مُشتامون جمع کرده بودیم ،اجازه نمیدادیم ک مارو به داخل مدرسه ببرن ، یادش بخیر اون موقع حیاط مدرسه رو مثل یک تونل وحشت میدیدیم.

سالها پشت سرهم میگذشتن و ماها دیگه ترسی از مدرسه رفتن نداشتیم و اون رو مثل خونه دوممون دوست داشتیم ،چون حیاطش این اجازه رو به ما میداد که هنوز مثل خونه شیطونی کنیم.

بیشتر ما خاطراتی ک توی حیاط مدرسه داشتیم خیلی زیادتر از کلاس درس بود. اینقدر به ما خوش میگذشت، که منتظر میشدیم تا کلاس تموم بشه و ما به ادامه بازیمون برسیم.

یادم هست حیاط مدرسه مان آنقدر بزرگ بود که همه جشن های مناسبتی را در مدرسه ما برگذار میکردن و دانش اموزان مدرسه های دیگر هم به مدرسه ما می آمدند .

اما حالا که سالیان طولانی از آن روزها میگذرد ، وقتی به حیاط مدرسه قدم گذاشتم باورم نمیشد، با خودم فکر میکردم نکند مدرسه را کوچکتر کرده اند ؟ اما نه خودش بود .

شاید باورتان نشود ولی مدرسه ما انقدر هم که فکر میکردم بزرگ نبود بلکه ما بودیم که کوچک بودیم و الان بزرگتر که شدم این موضوع را فهمیده ام.

نتیجه: حیاط مدرسه ،سرشار از اتفاقات خوب و بد است و چه زیاد هستند دوستی هایی که در این محیط دلباز شکل گرفته و ماندگار شده است . تا میتوانیم قدر چنین روزهایی را بدانیم و تا میتوانیم از خودمان برای دوستانمان خاطرات خوش به یادگار بگذاریم.


انشا در مورد حیاط مدرسه برای متوسطه اول

مقدمه: در زندگی ما ادم ها مکان هایی بسیار جذابی هستندکه هیچوقت از خاطرات ما فراموش نمی شوند وتا ابد با یاد و خاطره آن حس خوب و حال خوبی به ما دست می دهد مانند حیاط مدرسه.

متن انشا: حیاط مدرسه مکانی است که ما در آن بازی کردیم، درس خواندیم، افتادیم، نشستیم، گریه کردیم، خندیدیم، دوست های جدید پیدا کردیم، گاهی قهر کردیم، گاهی دعوا کردیم .

حیاط مدرسه مانند خود مدرسه شامل خانه دوم ما است که اتفاق های شیرین و تلخ زیادی را در ان تجربه کردیم حیاط مدرسه ما مانند همه مدرسه ها دارای شیر اب خوری و زمین فوتبال و والیبال است،

و درختچه ها و درخت های زیبایی دارد که ما همراه با دوستان مان همیشه در زیر سایه های ان دور هم می نشینیم و لحظات زیبای کودکی و نوجوانی و جوانی خود را رقم می زنیم .

روز اول مدرسه را هیچکس فراموش نمی کند. لحظه ی اول با وارد شدن به مدرسه اولین منظره ی قابل رؤیت حیاط مدرسه است که با دیدن ان منظره ی زیبا شوق و ذوق امدن مدرسه بیشتر می شود تا همراه با دوستان جدید در حیاط مدرسه بازی های جدیدی را نیز تجربه کنیم.

نتیجه گیری: نتیجه می گیریم که همیشه از حیاط مدرسه ی خود واز منظره و وسایل تفریحی ان مراقبت کنیم تا برای دانش اموزان جدیدی که وارد مدرسه می شوند نیز خاطرات شیرینی مانند خاطرات ما ثبت و در یادها همیشگی شود.


انشا درمورد حیاط مدرسه پایه چهارم

مقدمه: باز هم لحظه شیرین انتظار فرا می رسد . معلم ریاضی مان تکالیف فردا را به ما گفته و حالا همه بچه ها به اضافه خود معلم در انتظار شنیدن صدای زنگ تفریح هستیم .

از درس نخوان ترین مان گرفته تا درس خوان ترین و حس و حال فرد گرسنه ای را داریم که در رستوران نشسته است و منتظر است غذایش را بیاورند . دینگ !

بدنه : با هیاهوی زیادی از پله ها پایین می آییم و به سمت حیاط می دویم ، مثل زندانی های فراری .حالا که به حیاط رسیده ایم ، باید تصمیم بگیریم که چه کاری می خواهیم بکنیم .

حیاط مدرسه آنقدر بزرگ است که دست ما را برای هرچیز ممکنی باز گذاشته است . حیاط مدرسه ما زمین فوتبال ، والیبال و بسکتبال دارد . در وصف بزرگی اش همین بس که در اوایل چندین بار گمشده ام.

فضای سبز حیاط خیلی برای ما مفید و حیاتی است . مخصوصا درخت های بزرگ جنگلی . پشت این درخت ها پاتوق جمعی از بچه هاست .

پیش این درخت های بزرگ ، بهترین جا برای پخش پنهانی موسیقی و یا نشان دادن کلیپ های خنده دار است . بعضی وقت ها هم تماشای خلاصه فوتبال ها و بازی های خاطره انگیز در الویت کارهای ماست.

بوفه مدرسه ، یکی دیگر از محبوب ترین و پر تجمع ترین قسمت های حیاط مدرسه است . در جلوی بوفه ، حداقل پنج نفر را می توان دید که همدیگر راهل می دهند و در اندیشه سیرکردن شکم خود هستند .

حیاط مدرسه بلافاصله پر می شود از قوطی های آبمیوه و رانی و آَشغال های دیگر که بابای مدرسه باید خم و راست شود و آن ها را از حیاط داغ مدرسه بر دارد.

نتیجه: زنگ کلاس به صدا در می آید . انگار بعضی ها نمی خواهند صدای آن را بشنوند ؛ همچنان به بازی شان ادامه می دهند . بالاخره خسته می شوند و راه کلاس را در پیش می گیرند ولی دیگر دیر شده .

ناظم مدرسه با یک خط کش فلزی جلوی در ایستاده و آماده است تا خط کش خود را به رقص درآورد . بچه ها دو راه بیشتر ندارند ؛ یا باید به حیاط برگردند و یا باید خط کش بخورند و به کلاس بروند .

دانش آموزی که تا همین چند دقیقه پیش دست از بازی در حیاط نمی کشید ، حالا جور خط کش را تحمل می کند و سر کلاس می رود . ما انسان ها چقدر سریع تغییر می کنیم .


موضوع انشا درباره حیاط مدرسه

حیاط مدرسه مکانی است که خاطرات بسیاری از دانش اموزان در آن رقم میخورده است گاه خاطرات خوب و گاه دعواهای سر بازی ها … حیاط مدرسه محل بازی و بازیگوشی دانش اموزان است که در آن فوتبال و والیبال و سایر ورزش ها را انجام می دهند.

بچه ها زنگ تفریح خود را در حیاط مدرسه میگذرانند و مشغول استراحت و بازیگوشی هستند، همچنین بچه ها در حیاط بازی های فوتبال بین مدرسه ای و مسابقات انجام می دهند.

خاطره ای که از حیاط مدرسه به یاد دارم بر میگردد به دوران ابتدایی که در حیاط مسابقه دو میدانی برگزار کردند که مسیر آن دور تا دور مدرسه بود و من در ان مسابقه دوم شدم.

در حیاط مدرسه همچنین فوتبال نیز بازی میکردم و و بازی میکنم، همچنین در روزهای که راهپیمایی بود همه در حیاط مدرسه ما جمع می شدند که بسیار بزرگ بود.

حیاط مدرسه علاوه بر خاطره های خوشی که دارد خاطرات بدی نیز دارد در حیاط و در بازی فوتبال چند باری افتاده ام و زخمی شده ام
ولی حیاط مدرسه با تمام اتفاقات خوب و بدش برای همه دانش اموزان و همه ی مردم سرشار از خاطرات خوب و خوشی های تکرار نشدنی است.


انشا درباره حیاط مدرسه

مقدمه: خاطره اولین روز مدرسه ام را با تصویری از حیاط مدرسه به یاد می‌آورم. صبح زود بود و تازه وارد مدرسه شده بودم. مادرم من را در صف کلاس اولی ها گذاشت و خداحافظی کرد و رفت.

روی دیوارهای حیاط نقاشی های رنگی کشیده بودند و چیزهایی نوشته بوند که هنوز نمی توانستم بخوانم. یک ایوان بزرگ هم انتهای حیاط بود که مدیر و ناظم و چند دانش آموز با بلندگو روی آن ایستاده بودند و برنامه خوشامدگویی اجرا می‌کردند.

تنه انشا: یک لحظه در آن حیاط بزرگ و شلوغ احساس تنهایی کردم. کمی باد می آمد و فرم مدرسه ام را که کاملا نو بود تکان می داد. محیط غریبه حیاط مدرسه، برایم رنگ باخته بود و خاکستری شده بود.

دلم می خواست به خانه برگردم و کنار خانواده و چهره های آشنا و با محبت پدر و مادرم قرار بگیرم. به در خروجی حیاط نگاه کردم و به سرم زد که فرار کنم.

در همین فکرها بودم که زنگ شروع کلاس ها خورد و بچه ها به طرف سالن مدرسه رفتند. تنها ایستاده بودم و بغض کرده بودم. ناگهان یک دانش آموز هم قد و قواره خودم از گوشه حیاط به سمتم آمد و پرسید که آیا من هم کلاس اولی هستم؟

بعد گفت که او هم مثل من تازه وارد است و می ترسد کلاسش را پیدا نکند. با هم پیش ناظم رفتیم و کلاس مان را پیدا کردیم. دقیقا دو کلاس کنار هم. از هم خداحافظی کردیم تا زنگ تفریح دوباره همدیگر را ببینیم و به حیاط برویم.

حالا حیاط برایم رنگ های شاد و خوشرنگی داشت که می توانستم در کنار دوست جدیدم در آن بازی کنم و احساس تنهایی نکنم.

نتیجه گیری: حیاط مدرسه ما اولین اجتماع بزرگی بود که در آن قرار گرفتم. من یک نفر بودم میان آن جمعیت زیاد که توانستم خودم را پیدا کنم و نترسم.

اجتماعی که با همراهی و همدلی دیگران و در کنار بقیه دانش آموزان برایم خاطرات زیادی را رقم زده و چیزهای زیادی به من آموخته است.


انشا درمورد حیاط مدرسه برای ابتدایی

مقدمه: مدرسه خانه ی دوم من بود…

بدنه: امسال سال آخریست که در مدرسه ابتدایی می گذرانم. روزهای بسیاری در این مدرسه بودم و در حیاط این مدرسه دویدم. حیاط مدرسه برای من تنها مکانی نبود که دوس داشتم ولی تنها مکانی بود که بیشترین خاطره را از آن دارم.

من عاشق زنگ های ورزش هستم زمانی که زنگ ورزش آخرین زنگ روز ما باشد بیشتر به آن علاقه مند هستم، چون بعد از پایان تمام ورزش ها و بازی های زنگ آخر در همان حیاط زیبای مدرسه منتظر صدای زنگ آخر میمانم و همین که زنگ به صدا درآمد با صمیمی ترین دوستم از مدرسه خارج و به سمت خانه روانه میشویم.

وقتی زنگ آخر در کلاس باشی و زنگ بخورد برای رسیدن به بیرون از مدرسه باید ترافیک بالایی را از سر بگذرانی ولی وقتی در حیاط باشی میتوانی اولین نفر از مدرسه خارج بشوی.

سکوی مدرسه را خیلی دوست دارم چرا که سرود ها و نمایش های بسیاری را برای دیگر دانش آموزان روی همین سکو برگزار کردیم. حیاط مدرسه را خیلی دوست دارم خصوصا پایان هر ترم که همه به صف می شوند و شاگرد های ممتاز معرفی میشوند و هدیه میگیرند.

من اضطراب اول شدن را همیشه دوست داشتم و مشتاقانه منتظر دیدن هدیه ی شاگرد اولی ام می ایستادم. حیاط مدرسه برای من دنیای آشنا و قشنگی است، من گوشه به گوشه ی حیاط را قدم زده ام و جایی نیست که رد پایی از من نداشته باشد.

مدرسه ما را همیشه به یاد امتحانات می اندازد من حیاط مدرسه را با این نشانه به یاد می آورم که در پایان ترم کلی بچه ی پوشه به دست با مادرهایشان می آیند داخل حیاط مدرسه و منتظر میمانند که بروند داخل و امتحان بدهند.

مادرهایشان آن ها را می بوسند و راهی امتحان می شوند. مادرها در حیاط منتظر بچه ها می مانند، اما تا زمانی که بچه ها امتحانشان تموم بشود سرگرم صحبت با همدیگر میشوند و حیاط مدرسه پر از صدای مادرانه میشود.

حیاط مدرسه خیلی چیزها را به خودش دیده شاید اگه بخواهیم پای درد و دل و حرف های حیاط مدرسه بشینیم باید سال های سال شاید صد سال گوش بدهیم.

حیاط مدرسه صبورانه و عاشقانه تک تک قدم های همه ی دانش آموزهای مدرسه را می شمارد و خاطرات را ثبت میکند. برای من شاید پررنگ ترین خاطره ی مدرسه ام زمانی بود که برای اولین بار این حیاط قشنگ را دیدم.

یک مهر اول ابتدایی، روزی که اولین بار چشم به این همه آدم کوچولو خورد، آدم کوچولوهایی که مثل خودم بودند و قرار بود بهترین دوست های من از بین این آدم ها باشند.

حیاط مدرسه قشنگمان من را شیفته ی خودش کرد طوریکه آن روز برای من بدون هیچ استرس و اضطرابی پررنگ ترین خاطره ی مدرسه شد.

نتیجه گیری: هیچ وقت فراموش نمیکنم و حتما هر زمانی که بتونم دوباره به حیاط مدرسمون سر میزنم.


انشا طنز درمورد حیاط مدرسه

مقدمه: حیاط مدرسه ، یادآور خاطرات کودکی برای بزرگتر ها و یادآور تنها دلخوشی بچه های شلوغ و تنبل و یا اندک زمانی برای هوا خوری بچه زرنگ ها در زنگ تفریح است !

بدنه اصلی: تک تک قسمت های هر مدرسه خاطرات تلخ و شیرینی دارد به خصوص حیاط آن ؛ حیاطی که در آن بسیاری تنبیه شده اند ، بسیاری زمین خورده و زخمی شده اند ، بسیاری در برابر جمعیت انبوه دانش آموزان در صف حیاط جایزه گرفته و تشویق شده اند ،

بسیاری در آن کتاب به دست استرس امتحان زنگ بعد را کشیده اند و بسیاری آخرین قدم های خودرا بعد از فارغ التحصیلی به سوی آینده بر روی آن گذاشته اند .

امروزه نه تنها این حیاط مختص دانش آموزان است ، بلکه مکانی برای انتظار والدین برای به خانه بردن فرزندان خود نیز هست ، گوشه و کنار حیاط مدرسه جایی مخفی برای رد و بدل کردن اسباب بازی یا سی دی و غیره بوده و هست !

عبور از حیاط در هنگام زنگ نماز از وضوخانه تا نماز خانه برای نمازگزاران بدلیل رطوبت وضو مانند عبور از قطب جنوب بوده و هنوزهم در برخی مدارس هست ، حیاطهایی که روزی نفس دانشمندان در آن دمیده و بسیاری از ایده های نجات بخش دنیا در آن جا شکل گرفته است !

گاهی اوقات اهمیت این بخش از مدرسه از شکل گیری شخصیت یک فرد توسط تشویق ها و تنبیه های آن ها در آنجا مشخص می شود ،

گاهی اوقات حیاط مدرسه راهی برای فرار برخی دانش آموزان و در مقابل آرزوی بسیاری از بچه های کم توان و نا توان مالی و جسمی می شود ، گاهی اوقات وسیله ی شادی توسط جشن ها و مراسماتی مانند بازارچه می شود .

نتیجه: شاید در کنار عبارت حیاط مدرسه ، کلمه ی تفریح بیشتر به ذهن بیاید ولی همانطور که گفته شد ، نباید آن را از دیگر قسمت های مدرسه دست کم گرفت و باید به اهمیت آن پی برد که شاید قدم فرد مهمی بر روی آن باشد و ما بی خبر از آن آینده ی او را تغییر دهیم با روش هایی که گفته شد !


انشا درمورد حیاط مدرسه با مقدمه و نتیجه گیری

مقدمه: در رو که باز کردم یه دنیا خاطره به سمتم هجوم آورد، یه لبخند همراه با ترس تو صورتم جاش رو به بهت و حیرت داد.

بدنه انشا: تا حدودى اینجا عوض شده بود ولى باز همون حس و حال گذشته رو داشت حداقل ساختمونش که همون بود. مدرسه دنیاى کوچیکى که چیزاى کمى داشت ولى با همین چیزا چهار سال رو گذروندیم.

دبیرستان دوران طلایی ما بود، تو حیات مدرسه یکم قدم زدم هر گوشه ى اینجا یه عالمى داره کنار در نماز خونه ایستادم یه خنده از ته دل، انگار برگشتم به عقب چند تا دختر یه دنیاى بزرگ با هم ساخته بودند.

اینجا رو پله هاى همین مدرسه چه آتیش هایی که سوزوندیم، همینجا بود رو سر کله هم میزدیم، شعر و آواز میخوندیم. فارغ از نگاه عبوس ناظم از جلو در گذشتم، یکم آب بارون کفه حیاط جمع شده بود با پام آروم موج درست میکردم.

روزى که با بطرى آب نزدیک امتحان هاى خرداد اینجا دنبال هم کرده بودیم و جیغ میزدیم از اونجا گذشتم، خونه سرایدار رو دیدم آخ که بیچاره چه عذابى میکشید از دستمون چقدر اذیتش کردیم.

روی دیوارهاى مدرسه نقاشى هاىی رو با کمک نقاش میکشیدم که الان هیچکدوم ردى ازش نمونده بود.

سکوى مدرسه چه روزاى که روى این خطا وایسادیم تا مدیر بهمون بفهمونه که باید بیشتر درس بخونیم باید مثل یه خانم رفتار کنیم ته همه ى سخنرانى ها هم میرسید به جیغ و داد.

یه ساختمون دو طبقه با کلى کلاس الان روبه رومه ، هوا ابرى بود و هیچ صداى جز صداى معلم ها نمیومد در حال تلاش براى قابل فهم کردن یه موضوع ساده که کسى بهش توجه نمیکرد.

صداى زنگ اومد، زنگ آخر بود کلى ادم متفاوت با چهر هاى خسته، شاد، ناراحت به سمتم اومدند تک تک این چهره ها من رو یاد خودم مینداخت از کنارم میگذشتن و از در مدرسه میرفتن بیرون غرق شدم تو این حجم از حس هاى مختلف.

ده سال از زمانى که ما اینجا بودیم گذشته هر کدوم از ما الان یه جا داره زندگى میکنه هر کدوم با یه دغدغه . کاش هیچ وقت ارزو نکرده بودیم که تموم شه، کاش هیچ وقت فکر نمیکردم اینجا داریم سختى میکشیم .

کم کم مدرسه خالى شد به سمت ساختمون رفتم آرام از سالن ها گذشتم و کلاس ها رو نگاه کردم کلاس هاى این مدرسه یه دنیا پر از خاطراته براى من و کسانی که بامن تو این مدرسه بودند.

از پله ها رفتم بالا به سمت دفتر مدرسه جاى که همیشه ازش وحشت داشتم که به جرم کرده و نکرده مجبور بشم برم اونجا، جایى که بار ها دلم شکست جاىی که بارها ترسیدم بخاطر یه مریضى به اسم افت تحصیلى باز خواست بشم.

مدرسه تنها جاى دنیاست که همه به درس خوندنت، خندیدنت، لباس پوشیدنت، رفتنت، اومدنت حتى خوردنت کار دارن از مدیرش گرفته تا سرایدارش براى اینکه بهتر بتونن شوتت کنن تو دانشگاه.

دونه دونه پله هاى اینجا رو که یه زمانى دوتا یکى میکردیم و میرفتیم بالا ، امروز با ارامش ازشون گذشتم دم دفتر بودم چه حس عجیبى هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزى رو بدون ترس و استرس دم این در وایسم .

در زدم رفتم تو چشم هاى زیادى به سمت من برگشتن بعضى با تعجب بعضى با لبخند بعضى با بى تفاوتى خیلى هارو نمیشناختم، اما هنوز چهرهاى آشنا اینجا بودن یه جوراى انگار بغضم گرفت چقدر همه شکسته شده بودند.

چقدر خستگى زندگى تو صورتشون موج میزد، معلم دینى که همیشه اکثر بچه ها باهاش مشکل داشتن از جمله خود من اولین کسى بود که من رو شناخت و به سمتت اومد بغلم کرد انگار یک لحظه لال شدم حرفى نبود براى گفتن این.

اگه امروز همون روزاى مدرسه بود این آدم آخرین کسى بود که تو دنیا ممکن بود من رو بغل کنه به صورتش نگاه کردم انگار اون هم تعجب میکرد از این حالتش.

بعد از سلام احوال پرسى مدیر مدرسه که انگار عوض شده بود بهم فهموند که باید در دفتر رو قفل کنند و همه برن چون پاییز بود و هوا داشت تاریک میشد از همه خدافظى کردم دور شدم وقتى اومدم بیرون از مدرسه دوباره حیات مدرسه رو نگا کردم،

اینجا کوچیک بود اما غصه هاى ما هم کوچیک بودن یه قطره روى گونم چکید بالا رو نگاه کردم اسمون گرفته بود داشت بارون میبارید دلم گرفت دلم گرفت از این سرعت گذر زمان،

ولى تهش باز رسید به یه تصویری از چهارتا دختر عجول که دنبال هم بودن و میخندیدن رفتم بیرون در رو بستم سرم رو تکیه دادم به در به خیابون نگاه کردم و براى همیشه خدافظى کردم با دنیاى داخل این چهار دیوارى…

نتیجه گیری:

نفسی رفت دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت
شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت

این مطالب را هم ببینید