داستان ترسناک و وحشتناک با 15 قصه جالب مو سیخ کن!
مجموعه داستان ترسناک و وحشتناک جالب
در این بخش 15 داستان ترسناک و بسیار وحشتناک (10 قصه ترسناک نوشتاری و 5 داستان در ویدیو) را ارائه کرده ایم. در ادامه یک ویدیو از داستان های ترسناک را هم قرار داده ایم که امیدواریم مورد توجه شما قرار بگیرد.
فهرست موضوعات این مطلب
موجودات سفید درخشان
قصد دارم یک ماجرا از یکی از دوستای دانشگاهیم تعریف کنم حتی دوستم این ماجرا رو تو کلاس درس اندیشه اسلامی برای استاد و دانشجوها تعریف کرد و استادمون پس از شنیدن ماجرا به دوستم گفت که بعد از اتمام کلاس بیاد تا بهش بگه چه کاری انجام بده تا دیگه این اتفاق براش تکرار نشه بعد از اتمام کلاس من از دوستم خواستم تا تمام ماجرا رو برام دقیق و کامل تعریف کنه ، این ماجرا رو از زبان دوستم تعریف می کنم:
بعد از آخرین کلاسم تو دانشگاه حدود ساعت ۸ شب با دوستام خداحافظی کرده و به سمت منزل دانشجویی خود که حدود ۱۰ دقیقه با دانشگاه فاصله داشت به راه افتادم .
دیدم هوا خوبه حال و هوای پیاده روی به سرم زد، بنابراین تصمیم گرفتم مسیر دانشگاه تا منزل رو پیاده برم . من و سه دوستم یه منزل دانشجویی گرفته بودیم و قرار گذاشته بودیم هر شب یکی تدارک شام رو ببینه . از شانس من هم اون شب نوبت من بود بنابراین گفتم پیاده برم ، هم موقعه شام به منزل می رسم و هم توی راه چهار تا همبرگر می خرم ، این طوری دیگه از شستن ظرفها هم راحت می شدم. بعد چند دقیقه به ساندویچی رسیدم و چهار تا همبرگر خریدم .بعد از مدت کوتاهی به منزل رسیدم و در رو باز کردم دیدم مثل همیشه منتظر من هستن و هنوز چیزی نخوردن. بعد از خوردن شام و تماشای فوتبال رخت خوابها رو پهن کردیم و چراغ ها رو خامو ش کردیم و خوابیدیم .
من که اصلا خوابم نمی برد و تمام ذهنم مشغول حوادثی بود که اون روز توی دانشگاه برام رخ داده بود. فکر کنم تا یک ساعت همین طور داشتم فکر می کردم و اصلا خوابم نمی برد و همش توی رختخواب به این طرف و اون طرف غلت می خوردم که بالاخره احساس سنگینی توی چشام کردم و یواش یواش داشت خوابم می برد که یهو با صدای دوستم که توی خواب حرف می زد و هذیون می گفت از خواب بیدار شدم.
اما با خودم گفتم حتما کابوس میبینه و بعد چند ثانیه دیگه هذیون نمی گه چشامو دوباره بستم و خواستم بخوابم که باز دوستم توی خواب شروع کرد به هذیون گفتن اما این دفعه فقط صدای دوستمو نمیشنیدم انگار صدای پچ پچ و خنده هم می اومد بنابراین کنجکاو شدم ببینم که این صداها مال کیه چشامو باز کردم و سرمو برگردوندم طرف دوستم خدای من چی میبینم ،،
اینها کی هستن و اتاق ما چیکار می کنن دیدم چند نفر دور دوستم حلقه زده و رو زانوهاشون نشستن و با دستاشون میزنن رو زانوهاشون و می خندن و تو گوش هم دیگه پچ پچ می کنن و دوباره می خندن دوستم هم تو خواب فقط هذیون می گفت اونا هم می خندیدن.
بدنشون خیلی سفید بود و مثل گچ بود تا من به اونا نگا کردم انگار متوجه من شده بودن و در یک لحظه و چشم برهم زدن همشون از زمین بلند شدن و فرار کردن طرف آشپزخونه ، آخری که داشت فرار می کرد به پاهاش نگا کردم دیدم پاهاش مثل مجسمه های گچیه ، اما نتونستم چهرشونو خوب ببینم چون هم تازه از خواب بیدار شده بودم و چشام هنوز تار می دیدن و هم صورت و بدنشون خیلی روشن و سفید بود . من هم بعد از فرار اونا از ترس لحاف رو کشیدم رو صورتم و تا صبح همون جوری خوابیدم .
صبح با صدای بچه ها از خواب بلند شدم و تا دوستم رو دیدم ازش پرسیدم یوسف دیشب کابوس می دیدی؟ اونم در عین خونسردی گفت: نه چطور مگه؟ ماجرا رو براش تعریف کردم ولی یوسف گفت: اصلا متوجه چیزی نشده و شب هم کابوس ندیده بقیه دوستام هم متوجه چیزی نشده بودن ، نه صدای دوستم رو شنیده بود و نه موجودات سفید رنگ دیده بودن و تنها شاهد ماجرا من بودم.
مطلب مشابه: داستان تلخ و غمگین و حکایت های عاشقانه و زیبای احساسی
داستان وحشتناک سوییچ ماشین

“سوییچ ماشین داستان ترسناکی است که برای یک پدر و دختر در یک شب بارانی اتفاق افتد.”
شبی پدری همراه دخترش، در جادهای کم تردد در بیرون شهر رانندگی میکرد. آنها کل روز را نزد مادر دخترک که در بیمارستان بستری بود سپری کرده بودند و شب هنگام در حال برگشت به خانه بودند. دختر در حالی که به صدای ضربات قطرههای باران روی سقف ماشین گوش میکرد، خواب چشمانش را سنگین و شروع به چرت زدن کرد. ناگهان صدای بلندی به گوش رسید. پدر با فرمان دست و پنجه نرم میکرد تا کنترل لاستیکها را از دست ندهد، اما ماشین روی جادهی خیس بارانی لیز خورد و به دیوار سنگی برخورد کرد.
پدر، دخترک را دید که در اثر تصادف زخمی شده است. پس از آن از ماشین پیاده شد تا اوضاع ماشین را ارزیابی کند. هر دو لاستیک جلوی ماشین ترکیده بود و گلگیر سمت راست در اثر اصابت با دیوار جمع شده بود اما قسمتهای دیگر ماشین صدمه جندانی ندیده بود.
پدر که سعی میکرد وضعیت را برای دخترش توضیح دهد گفت: «ما حتما از روی یک چیزی توی جاده رد شدیم! هر چیزی که بوده، جفت لاستیکها رو سوراخ کرده! »
دخترک در حالی که از شوک تصادف میلرزید پرسید: «میتونی درستش کنی پدر؟» پدر در حالی سرش را به نشانهی منفی تکان میداد پاسخ داد: «نه. متاسفانه من فقط یک لاستیک زاپاس دارم. مجبورم برگردم به شهر و یکی رو پیدا کنم تا ماشینو یدک کنه. شهر از اینجا زیاد دور نیست. تو میتونی توی ماشین منتظر بمونی.» دختر با اینکه دلش نمی خواست گفت: «باشه. اما لطفا خیلی طول نکشه.»
مرد میتوانست ترس را در چشمان دخترش ببیند. در حالی که در ماشین را میبست به دخترش گفت: «همینجا بشین. به محض این که بتونم برمیگردم.»
دختر پدرش را در آیینه جلوی ماشین نظاره کرد که با گامهایی خسته در زیر باران به سمت پایین جاده میرفت تا در سیاهی شب از دیده پنهان شد. یک ساعت از رفتن پدرش میگذشت. دخترک در شگفت بود که پدرش چرا هنوز بعد از این همه وقت بازنگشته است. او بسیار نگران بود چرا که پدرش تا آن موقع باید برمیگشت. در همان هنگام، نگاهی به آیینه جلوی ماشین انداخت و شمایلی را دید که از دور به سمت ماشین حرکت میکرد. دخترک فکر کرد که آن شخص پدرش است؛ اما هنگامی که سرش را برگرداند تا نگاه دقیقتری بیاندازد، متوجه شد که مرد غریبهای است. مرد لباس سرهمی پوشیده و ریش پرپشتی صورتش را پوشانده بود. او چیز بزرگی را در دست چپش گرفته بود که با هر قدم به جلو و عقب تاب میخورد.
چیزی در رابطه با مرد غریبه وجود داشت که دختر را عصبی میکرد. همانطور که مرد به ماشین نزدیک میشد، دخترک به شیشه عقب ماشین خیره شد و چشمانش را ریز کرد تا بهتر ببیند. در نور کم جاده، دخترک فهمید که مرد در دست راست خود چیزی را محکم گرفته است. یک ساطور بزرگ و تیز!
مغز دخترک وحشت زده، سریع شروع به کار کرد. هر دو در جلو را قفل کرد. سپس روی صندلی عقب پرید و درهای عقب را نیز قفل کرد. وقتی که سر خود را بالا آورد، مرد غریبه را دید که ایستاده و به نظر میرسد که مستقیما به او زل زده!
ناگهان، مرد دست خود را بالا آورد و دخترک جیغ بلندی از ته دل کشید. در دست چپ او سر بریدهی پدرش بود! دختر پشت سر هم جیغ میکشید. نمیتوانست خودش را کنترل کند. قلبش دیوانهوار در سینه میکوبید و به سختی میکوشید نفس بکشد. چهرهی پدرش حالت وحشتزدگی را هنوز در خود نگه داشته بود. دهانش باز، مردمک چشمانش به سمت بالا چرخیده و فقط سفیدی چشمانش معلوم بود.
وقتی که مرد غریبه به ماشین رسید، صورتش را به شیشهی ماشین چسباند و با چشمانی سرخ و دیوانهوار به دختر خیره شد. موهای مرد آشفته و کثیف بود. روی صورتش نیز زخمهایی عمیق خودنمایی میکرد. برای یک لحظه، مرد همانجا زیر بارش باران در حالی که پوزخند میزد مانند مرد دیوانهای ایستاد. سپس دستش را درون جیبش کرد، چیزی بیرون آورد و به آرامی دستش را بالا برد. سوییچ ماشین پدر دخترک در دستش بود!

مسافر
عموی دوستم ساکن یکی از شهرستانهای اطراف قزوین حدود چهل داشت سرحالو سالم و شاداب حتی لب به سیگار نمیزد
متاهل بود با مینی بوسی که داشت هر روز مسافرا رو به مسیری که از وسط چنتا روستا رد میشد میبرد .
مسافرا تو مسیر روستاها یا مزارع اطراف جاده پیاده میشدن گاهی هم مسیر کوتاهی رو وسط جاده سوار مینی بوس میشدن .عادت داشت گاهی با مسافرا سر مسائل روز بحث کنه بعضی اوقات هم رابطش با مسافرا فقط تبادل لبخند بود بیشتر زندگیشو به رانندگی گذرونده بود
خیلی واقع بین بود و برای اسایش خانوادش تلاش میکرد
پسر 17 ساله یکی از اقوامش شاگردش بود که کرایه هارو جمع میکرد در رو باز میکرد یا برا مسافرا اب میبرد.باین وصف زندگیش به ارومی پیش میرفت
اون صبح پاییزی شاگردش زنگ زد که بخاطر بیماری مادرش نمیتونه بیاد .راننده بعد از خوردن صبحانه بطرف گاراژ رفت مینی بوس رو بیرون اورد گرچه رانندگی تو هوای سرد
چندان خوشایند نبود بخصوص که امروز شاگردش هم نیومده بود
ماشین رو همون جای همیشگی پارک کرد و منتظر موند تک تک مسافرا سوار شن طبق معمول وقتی تعداد مسافرا بحد نصاب رسید مینی بوس رو روشن کرد و به راه افتاد
بعد از اینکه بین راه هم چند نفرو سوار کرد از اینه جلو متوجه پیرمرد خیلی سالخورده و ضعیفی شد که تمام مدت بهش زل زده بود
و اونو از اینه جلو ماشین میپایید…
از اونجاکه اواخر پاییز بود مسافرای روستا کمتر شده بودن .مردم یکی یکی پیاده شدندیگه جز اون پیرمرد و راننده کسی تو ماشین نبود پیرمرد اومد و ردیف جلو نشست
راننده نمیدونست کجا باید پیرمرد رو پیاده کنه هنوز تا اخرین ده خیلی مونده بود
نگاه خیره پیرمرد ازار دهنده بود
راننده از پیرمرد پرسید:
“عمو کجا میری؟
پیرمرد که از اول مسیر یک کلمه هم حرف نزده بود جواب نداد راننده بی اعتنا به پیرمرد به رانندگیش ادامه داد تو مسیری بودن که فقط دشت بکر بود
هنوز چند کیلومتر تا نزدیکترین ده باقی مونده بود که پیر مرد ایستاد راننده به خیال اینکه پیرمرد میخواد پیاده شه بلند شد و در مینی بوس رو باز کرد
پیرمرد پول کرایه رو روی صندلی کنار راننده گذاشت…
موقع پیاده شدن بود که که راننده متوجه سم های پیرمرد جن شد و خشکش زد
وقتی پیر مرد جن اخرین نگاه رو به راننده انداخت و چهره واقعیشو با خباثت نمایش داد قلب راننده بیچاره که تحمل این شوک عصبی رو نداشت ایستادو در جا سکته کرد
خدا میدونه چند ساعت راننده نگون بخت سکته کرده تو اون سرما کف ماشین بیهوش بود بالاخره یکی از روستاییها که با موتور رد میشد متوجه مینی بوس شد
وقتی دید نمیتونه اونو بهوش بیاره اونو به بیمارستان رسوند
فردای اونروز راننده تو بخش سی سی یو بهوش اومد و با لکنت زبان و بدبختی اونچه رو که دیده بود تعریف کرد
تا پنج روز بعد بخاطر حال وخیمش تو سی سی یو بستری بود که روز ششم بعلت نامعلوم دوباره سکته کرد و دار فانی رو وداع گفت.
مطلب مشابه: داستان آموزنده و الهام بخش (حکایت های تامل برانگیز کوتاه و بلند)
هالای پوزان
این ماجراخیلی وقت پیش برای دایی مادرم قبل از انقلاب و زمان شاه رخ داده این ماجرا را از زبان دایی مادرم تعریف می کنم :
یه روز زمستانی بعد از کلی خواهش و التماس از فرمانده گردان مرخصی چند روزه گرفتم و با خوشحالی به طرف خونه ، توی روستا حرکت کردم برای رفتن به روستا ابتدا رفتم ترمینال جنوب(خزانه) و بلیط اتوبوس برا تبریز گرفتم.
حدوده ساعت 7 عصر ماشین حرکت کرد، تمام راه پوشیده از برف بود و برف همه جا رو سفید پوش کرده بود. تمام مدت تو اتوبوس به روستا و خانواده ام فکر میکردم که مدتها دور از اونا بودم، چیزی حدوده چهار ماه ….
از یه طرف خوشحال بودم که میرم خونه و از یه طرف هم نگران شاید باید به حرف فرمانده گردان گوش می دادم وتوی این روز زمستانی و سرد ، کولاکی مرخصی نمی گرفتم…
چون من باید برای رفتن به روستا شهرستان بستان آباد پیاده شده و از همون جا هم اگه مسیر باز باشه باید با تراکتور یا مینی بوس برم روستا . تمام شب توی اتوبوس بیدار بودم و تمامی اهالی روستا یکی یکی جلوی چشمام می اومدن…
به پدرم فکر می کردم که الان باز مریض شده و گوشه خونه خوابیده یا مادرم اگه منو ببینه چه عکس العملی نشون میده یا خاله ام که بارداره و نمی دونم بچه اش دختره یا پسر و همچنین برادرم که می دونم این همه مدت که من نبودم حتما خیلی رنج کشیده و به دختر دایی ام که قراره باهاش ازدواج کنم.
. نزدیکای سحر بود که اتوبوس به بستان آباد رسید و همون جا از اتوبوس پیاده شدم هوا خیلی سرد وابری بود و یواش یواش دونه های برف داشت می بارید.
با خودم گفتم بهتره برم یه چیزی بخورم بعد راه بیافتم چون بشدت احساس سرما میکردم ضمنا باید منتظر مینی بوس میموندم تا بیاد . رفتم طرف قهوه خانه دیدم زیاد شلوغ نیست چند دقیقه ای اونجا نشستم وصبحونه و چایی خوردم.
بعد از مدتی دیدم بارش برف شدت گرفت ، بنابراین فوری ساک و وسایلمو برداشتم و رفتم به سمت مینی بوس . مینی بوس مثل همیشه منتظر مسافرا بود و این نشون میداد که هنوز جاده بازه .
رفتم و سوار مینی بوس شدم بعد چند دقیقه مینی بوس تقریبا نیمه پر شد و راننده اومد و ماشین رو روشن کرد وحرکت کردیم به سمت روستا ، روستای ما آخرین روستا تو مسیر بود.
توی مسیر روستا بودیم که بارش برف شدت گرفت وبرف کولاک می کرد مینی بوس هم آروم آروم و با احتیاط کامل به مسیرش ادامه می داد ، مسافرا یکی یکی داشتن پیاده می شدن من هم خدا خدا می کردم که جاده بسته نشه چون هر لحظه احساس می کردم که سرعت مینی بوس کم میشه بعدیک ساعت فقط من بودم و دو نفر دیگه ، که یهو راننده مینی بوس ماشین رو متوقف کرد و گفت عزیزان شرمنده دیگه جلوتر از این نمی تونم برم ، جاده بسته اس میترسم برم ماشین تو برف گیر کنه.
حالا ترس من فقط از برف و کولاک نبود حالا باید فکر حمله گرگها رو هم می کردم بنابراین من و دو نفر دیگه پیاده شده و با پای پیاده به سمت روستامون راه افتادیم خوشبختانه یکی از همراهام هم مقصدش روستای من بود این طوری حداقل دو نفر بودیم و ترس از حمله گرگها کمتر می شد…
دوست من هم خیلی آدم پرحرفی بود و یه ریز در مورد همه چی صحبت می کرد چاره ای نداشتم باید تحملش می کردم بالاخره با کلی مشقت کوهها رو پشت سر گذاشتیم.
وقتی وارده جاده خود روستا شدیم شدت بارش برف هم یواش یواش داشت کم میشد و ما بهتر میتونستیم جلومونو ببینیم، همه درختا سفید پوش شده بودن و کناره های آب رودخونه هم یخ زده بود.
احساس می کردم سالهاست که به روستا نیومده ام بعد از نیم ساعت پیاده روی یواش یواش می تونستم زمینها و باغهای روستا رو ببینم ، دوستم هم که کماکان به حرف زدنش ادامه می داد ولی من کوچکترین توجه ای به حرفای اون نداشتم و فقط میخواستم هر چی زودتر به خونه برسم…
توی همین افکار غوطه ور بودم که یهو اون طرف رودخانه گوشه باغ زنی رو دیدم که داره لباس میشوره ، چشامو تیز کردم تا ببینم اون کیه که توی این برف و کولاک اونم تنهایی داره لباس میشوره…
تغییر مسیر دادم و رفتم طرف زنه ، نگام فقط رو اون زنه بود و دوستم هم فقط داشت حرف میزد من هر چی فکر کردم دیدم این زنه اصلا آشنا نیست و شبیه هیچ کدوم از زنای ده نیست و یه چیزی رو هی داخل آب می کنه بعد میاره بیرون،
با خودم گفتم این چه طرزه شستنه لباسه ، قدمامو تندتر کردم تا ببینم این زن کیه، دوستم تا دید من سرعت حرکتم رو زیاد کردم و تغییر مسیر دادم با خنده گفت رحیم خیلی عجله داری ولی مسیر روستا که این طرفه.
ولی من بدون اعتنا به حرفای اون به مسیرم به طرف زنه ادامه دادم و گامهامو سریع تر بر میداشتم یواش یواش می تونستم اون زنه رو بهتر ببینم خدای من چی میبینم باز چشامو تیز کردم ،برف مزاحم دیدم شده بود ،
دوباره با دقت نیگا کردم دیدم زنه یه نوزاده پسر رو که لخته و هیچ لباسی تنش نیست هی داخل آب میکنه و در میاره و با حرص و عصبانیت این کار رو تکرار می کنه ، نوزاد بیچاره هم فقط دست و پا می زد و هق هق می کرد و داشت خفه می شد، با خودم گفتم این زنه حتما دیونه اس ، کدوم مادری دلش میاد همچین بلایی سر بچه اش بیاره .
تا اونجایی که من یادم بود توی روستای ما و حتی روستاهای مجاور زن دیونه نداشتیم ، اون زنه همچنان بچه رو داخل آب می کرد و در میاورد
، هنوز چهل متری باهاش فاصله داشتم که یهو…
سرشو بلند کرد و به من خیره شد من هم یک دفعه احساس ترس و وحشت کردم و در جا خشکم زد و وایسادم دیگه هیچ صدایی رو نمی تونستم بشنوم انگار کر شدم ، اونم همون جوری با چشای خیره و درشت خود فقط به من نیگا می کرد و با یه دستش بچه رو زیر آب نگه داشته بود ، انگار یکی توان حرکت رو از من گرفت حتی پلک هم نمی تونستم بزنم انگار کل دنیا یه دفعه صداش قطع شده بود ، حتی صدای برف و کولاک و باد هم نمی اومد به راحتی می تونستم ، فقط صدای قلبمو بشنوم و حس کنم
بعد پنج یا شش ثانیه فوری بچه رو از داخل آب کشید بیرون ، خدای من بچه مثل بچه آدم نبود چشمای بچه از حدقه زده بود بیرون و با همون حالت داشت به من نگاه می کرد،
انگار بچه با اون چشای ترسناکش التماس می کرد کمکش کنم، ولی من حتی نمی تونستم داد بزنم انگار یکی داشت صدا و نفسمو خفه می کرد که زنه یهو بچه رو جلوی دو دستش گرفت وبا سرعت فرار کرد طرف داخل باغ،
طرز فراره زنه هم عجیب بود زنه درحالی که دو دستشو جلوش ،صاف گرفته بود بچه رو با سرعت داشت میبرد ، بچه هم که روش به طرف من بود با چشای ترسناکش فقط به من زل زده بود و می تونستم التماسشو ببینم و من هم فقط به بچه نگا می کردم ولی اون به سرعت داشت از من دور می شد و با حالت زل زده نگام می کرد تا آخرین جایی که می تونستم و برف و کولاک اجازه میداد با نگاهم دنبالشون کردم…
یهو زنه وایساد و سرشو برگردوند طرف من و یک لحظه نگام کرد و یکدفعه پرید پشت درختا من هم همین طور مات و مبهوت فقط نگاه می کردم که با صدای دوستم به خودم اومدم که از دور داد می زد رحیم چته؟ چرا جواب نمیدی؟ انگار بدنم یهو آزاد شد و می تونستم صدای برف و کولاک و باد رو بشنوم برگشتم نگا کردم دیدم بدون اینکه متوجه شم حدود چهل پنجاه متر با دوستم فاصله گرفتم به سرعت دویدم طرف دوستم و ماجرا رو بهش گفتم.
ولی اون گفت که نه زنی دیده و نه بچه ای و با حالت تمسخر و خنده به من گفت معلومه تو ارتش خیلی اذیت می شی! من هم بی تفاوت به حرفای اون ، هر دو راه افتادیم طرف خونه ، ولی تمام راه همش فکر اون بچه و زنه بودم…
بعد از حدود بیست دقیقه ای به خونه رسیدم و از دوستم جدا شدم و در زدم منتظر بودم که الان مادرم یا برادرم میان در رو باز می کنن هوا هم خیلی سرد بود کمی منتظر موندم دیدم خبری نشد دویاره محکم تر در زدم که صدای ضعیفه پدرم رو شنیدم که می گفت کیه؟
گفتم منم رحیم ، پدر در رو باز کن . اون هم با کلی مشقت اومد و در رو باز کرد. تا دیدمش فهمیدم که باز مریض شده و خونه نشین شده بعد از روبوسی و احوال پرسی
ازشم پرسیدم تنهایی؟ گفت آره . پرسیدم پس داداش و مادرم کجاست؟ پدرم گفت چند دقیقه پیش دختر خالت با گریه و زاری اومد و گفت که خاله ات که باردار بود بچه اش تو شکمش سقط شده و مرده برای همین مادرت با دادشت رفتن خونه خالت ، تا اینو شنیدم تنم لرزید و بی اختیار گفتم بچه اش پسر بود؟ پدرم گفت آره پسر بود…
هالای پوزان = لغت ترکی. جنی که بر سر زنان باردار ظاهر میشود و سبب سقط نوزاد یا مرگ مادر میشود.
مطلب مشابه: داستان ترسناک واقعی (مجموعه قصه های عجیب و وحتشناک اما واقعی)
زنی در جاده متروکه

چند سال قبل، حادثه وحشتناکی در ارتباط با یک روح برای دو مرد جوان رخ داد. آن دو که آدریان و لئو نام داشتند، حدود ساعت یک نیمه شب به خانه برمیگشتند. در آن ساعت از شب، هیچ وسیله نقلیهای در جاده به چشم نمیخورد. آدریان رانندگی میکرد و لئو کنارش نشسته بود. آدریان با سرعت مجاز میراند و پیچهای تند را به آرامی پشت سر میگذاشت. از آنجایی که هر دو به شدت خسته بودند، حرفی بینشان رد و بدل نمیشد. زمانی که به راه ورودی جاده متروکه رسیدند، ناگهان آدریان متوجه شد خانمی سفیدپوش وسط جاده راه میرود. پشت آن خانم به آنها بود و در نتیجه فقط موهای بلندش به چشم میخورد. آدریان از سرعت ماشین کاست تا بتواند چهره آن خانم را ببیند. از لئو خواست که نگاهی به آن خانم بیندازد و وقتی متوجه شد که لئو هم میتواند آن زن را ببیند، خیالش تا حدی راحت شد.
آدریان نمیتوانست باور کند که روح دیده است و در عین حال از این که خانمی تنها در آن ساعت از شب در آن جاده قدم بزند هم تعجب کرده بود. حتی در روز روشن هم هیچ کس جرأت نداشت پیاده به آنجا برود، چون جاده کم عرض و به شدت خطرناک بود؛ علاوه بر آن، یک زن تنها در آن ناحیه کوهستانی چه میکرد.
آدریان از گوشه چشم نگاهی به لئو انداخت. لئو وحشتزده و بیمناک به نظر میرسید. وقتی به زن نزدیکتر شدند، آدریان ترمز کرد. زن به آرامی را به آنها کرد و آنها در کمال حیرت و ناباوری متوجه شدند که او چهرهای بسیار کریه دارد و قطرات خون را روی صورت او دیدند.
آدریان حتم پیدا کرد که او یک انسان نیست. در نتیجه به سرعت پایش را روی پدال گاز فشارداد و تصمیم گرفت زن را زیر گرفته و فرار کند، ولی نمیدانستند بعد از زیر گرفتن آن زن چه بلایی سرشان میآید. چند ثانیه بعد لئو با تردید به پشت سر نگاه کرد تا ببیند که آیا زن هنوز آنجاست یا نه و با وحشت فراوان سر آن زن را دید که روی صندلی عقب قرار داشت. لئو آن چنان ترسیده بود که نمیدانست چه کند و یا چه بگوید. آدریان هم از آینه نکاهی به عقب انداخت و متوجه شد که زن بدون سر در تعقیب آنهاست.
بعد از آن حادثه، آدریان و لئو تا مدتها شوکه بودند و قدرت تکلمشان ضعیف شده بود. بعد از مدت زیادی، جریان را برای نزدیکان خود تعریف کردند و تصمیم گرفتند که هرگز به آن جاده نزدیک نشوند.
سوال عجیب
دوستی تعریف می کرد که در یکی از مهد کودکهای یه شهر بعد از اینکه مربی آموزشی راجب بهشت و جهنم و شیطان و خدا صحبت کرد دختربچه ی پنج ساله سواله عجیبی پرسید که این داستان رو از زبان مربی آموزشی تعریف می کنم
مثل همیشه تا وارد کلاس شدم همه ی بچه ها بلند شدن و همون خوش آمد گویی همیشگی رو با هم گفتن. بعد از کمی خوش وبش گویی با بچه ها گفتم که امروز قصد دارم داستان حضرت آدم و شیطان رو براتون تعریف کنم از بچه ها پرسیدم کسی این داستان رو بلده؟ همشون ساکت شدن که ناگهان دختربچه ای که ردیف جلو نشسته بود گفت خانم این داستان رو عموم دیشب برام تعریف کرد من هم بی اختیارگفتم آفرین دختر خوب بیا جلو و این داستان رو برا بچه ها تعریف کن
اون هم اومد جلوی وایت برد و شروع کرد به تعریف داستان حضرت آدم و شیطان ، که چه جوری شیطان حضرت آدم رو فریب می ده ، بعد از اتمام داستان به بچه ها گفتم که براش دست بزنن و تشویقش کنن تا بره سر جاش بشینه ، بعد از تشویق بچه ها دیدم دختربچه هنوز اونجاست و داره به من نگا می کنه بهش گفتم عزیزم چی شده؟ چرا نمی ری سرجات بشینی؟دفعه بعد یه داستان دیگه برا بچه ها تعریف می کنی
اونم گفت: خانم معلم یه سوال بپرسم ، گفتم بپرس عزیزم ، گفت مگه خدا زمانی که شیطان برا آدم سجده نکرد از بهشت بیرون نکرد. گفتم آره زمانی که خدواند حضرت آدم رو خلق کرد تمامی فرشته ها برای آدم سجده کردن به جز شیطان که اون هم فرشته نبود.
پرسید خوب اگه خدا شیطان رو از بهشت بیرون کرد پس چه جوری شیطان تونست وارد بهشت شه و حضرت آدم رو گول بزنه ، یه کمی مکث کردم ، از این سوالش جا خوردم بعد از مدتی من و من خواستم یه چیزی بگم که دختره گفت:” دیشب موقعی که می خواستم بخوابم ، عموم بعد از این که مامان از پیشم رفت اومد و داستان رو تعریف کرد و بهم گفت که فردا این داستان رو برا بچه ها و خانم معلمتون تعریف کن و ازش این سوال رو بپرس”
مطلب مشابه: داستان وحشتناک + 4 داستان ترسناک و جالب برای افراد بزرگسال (18+)
شب تاریک و جاده

ساعت یه ربعی از دو نصفه شب میگذره که اتوبوس سر سه راه حسن آباد با سر و صدای زیادی توقف میکنه. شاگرد راننده در رو باز میکنه و با لحن تحکم آمیزی که خستگی توش موج میزنه میگه: سه راه…
خودش دستگیره آهنی رو میگیره و میپره پایین. از صندلی بلند میشم و دو رو برم و نگاهی میکنم. همه مست خوابن و فقط منم که باید پیاده بشم.
شاگرد راننده، صندوق اتوبوس رو باز میکنه و ساک منو میذاره زمین. تشکری ازش میکنم و برش میدارم. بدون اینکه جواب بده در صندوق رو میبنده و سوار اتوبوس میشه و در رو میبنده.
اتوبوس از جلوم که رد میشه همه جا میشه تاریکی مطلق… صدای جیرجیرکها از دو طرف جاده میاد. بیخیال تاریکی، ساک به دست حرکت میکنم به طرف اونور جاده. صدای ماشینی از سمت چپم میاد. سر بر میگردونم ولی چیزی یا نوری نمیبینم. انگاری خیالاتی شدم.
خب معلومه هفت ساعت تو اتوبوس نشستن و صدای موتور اتوبوس و از طرفی شکم خالی… به وسط جاده که میرسم یه دفعه توی تاریکی یه نور خیلی قوی روشن میشه. یه ماشین میبینم که مثل برق از پشت سرم رد میشه. سوت سوز دارش پشت گردنم میشینه. به سرعت خودمو میرسونم اونور جاده و میرم طرف دیگهِ سه راهی و منتظر میمونم.
هنوز ساکم به زمین نرسید که اون دور دورا چراغ ماشینی سو سو میزنه. اونقدر آروم میاد که انگار یکی داره هولش میده. کمی این و پا اون پا میکنم تا اینکه بالاخره میرسه
پیکان گوجهای زوار در رفته، کمی جلوتر از من وا میسه. ساکم رو که جلو پام گذاشته بودم از رو زمین بر میدارم و نزدیکش میشم. تموم شیشههاش بالاست. خم میشم و با صدای بلندی که شبیه داد زدنه میگم: حسن آباد؟
یکی، درِ جلوی ماشین رو باز میکنه. بی معطلی سوار ماشین میشم و ساکمو میزارم رو پام. عجب گورستانیه اینجا! یعنی نباید یه دونه چراغ روشن کنه؟ خداییش چش چشو نمیبینه. همینطور که این جملاتو پیش خودم میگم سرمو بر میگردونم سمت راننده.
پیرمردی با صورت استخونی و دستهایی با رگهای ورم کرده، پشت فرمون نشسته. نگاهی به من میکنه و لبخندی تحویلم میده. تو اون تاریکی از دیدن دو تا تیله طلایی رنگ که ته کاسه چشمش دو دو میزنه حسابی جا میخورم. کمی خودمو جا بجا میکنم و بی هوا میگم شما تو این مسیر کار میکنید؟ و چه سوال مسخرهای میپرسم.
چه میدونم شاید اگه یکی دیگه تو شرایط من بود میپرسید شما اصلا آدمید؟ راننده نگاهی به من میکنه و با خنده چندش آوری، هفت هشت تا دندون زرد شده که توی دهنش باقیمونده رو به من نشون میده
کم کم چشمهام به نور توی ماشین داره عادت میکنه که لکههای قرمز رنگ روی شونه پیر مرد نظرم رو جلب میکنه. سرمو بر میگردونم صندلی عقب ولی یهو میخکوب میشم. یه جنازه خون آلود لای مشما است. با عجله دستگیره در رو میکشم ولی باز نمیشه.
هر چی سعی میکنم بیفایدس. بالا بر شیشه هم سر جاش نیست. نیمرخ صورت پیر مرد تو اون فضای تاریک داره سکتهام میده
روشنایی چند تا مغازه از دور معلوم میشه. نمیدونم! شایدم خونه است؟ میخوام داد بزنم ولی صدام در نمیاد… به شیشه بغلم مشت میزنم. راننده نگاهی بهم میندازه ولی دیگه لبخند نمیزنه. خشونت از چشماش میباره و با عصبانیت اول یه چیزایی زیر لبش میگه بعد صداشو میبره بالا. ماشین کنار روشنایی توقف میکنه.
دستشو که خونی به نظر میاد میاره به سمت من. اونو پس میزنم و خودمو میکشم عقب. با تندی دستگیره در رو میگیره و محکم میکشه. در ماشین که باز میشه با دوتا دستش حولم میده بیرون. با کتفم میوفتم کنار جاده. ساکم رو از تو ماشین پرت میکنه طرفم و در رو میبنده.
جوونی از تو مغازه میاد بالا سرم و دستم رو میگیره و بلندم میکنه. بدنم حسابی درد میکنه. راننده از ماشین پیاده میشه و با صدای بلندی به یه زبون محلی ناآشنا یه چیزهایی به اون میگه. اون جوون بعد حرف زدن با پیرمرد یه نگاهی به صندلی عقب ماشین میکنه و میگه چیه داداش مشکلی داری؟ مریضی؟
خون ن … جسد. سرم میگردونم طرف ماشین. جوری اینو با لکنت میگم که میزنه زیر خنده. جوون که خط ریش بلندی داره از تو مغازه یه لیوان آب میاره و میده دستم و با خنده آرامش بخشی میگه نترس برادر من. اشتباه دیدی، حاج رحیم قصابِ محله است. هفتهای چند بار میره سلاخ خونه برا گوشت. اونی که دیدی عقب ماشین، شقهِ گاوه.
خودمو جمع و جور میکنم و کمی شونمو که درد میکنه میمالم. برام توضیح میده که پنج کیلومتر تا حسن آباد مونده. پیرمرد انگار فهمیده من چرا قاطی کرده بودم، سوار ماشینش میشه و دوباره در رو برام باز میکنه.
من که دودستی ساکم رو به خودم چسبوندم، تشکری میکنم سوار ماشینش میشم. ماشین که راه میافته با شرمندگی از پیرمرد عذر خواهی میکنم. ساکم رو که زیر پام میزارم یه کارت شناسایی کف ماشین نظرم رو جلب میکنه. خم میشم و برش میدارم. با اینکه نور کمه ولی خیلی آشناس برام. به راننده نگاه میکنم. چشم میدوزه به من و با حالتی چندش آور میخنده.
سرم رو بر میگردونم عقب ماشین، صورتی خون آلود با خط ریشی بلند از پشت مشما زل زده به من…
نویسنده: فریبرز روشن
این یک دختر کوچک نبود
من و شوهرم همراه خانوادهاش در نزدیکی یک دریاچه کوچک و دورافتاده در نیومکزیکو کمپ کرده بودیم. حدود ده نفر در گروه ما بودند و گروه دیگری شامل شش نفر در کمپ مجاور قرار داشت. شب بود و هر دو گروه مشغول فعالیتهای معمولی مانند درست کردن اسمورز (شیرینی کمپینگ)، نوشیدن چای و گفتن داستان بودند که ناگهان صدایی شنیدیم که شبیه به یک دختر بچه بود که کمک میخواست.
هیچیک از دو گروه بچهای همراه خود نداشت، اما همه مطمئن بودیم که صدای یک دختر بچه را میشنویم. بنابراین، تصمیم گرفتیم که بهطور گروهی منطقهای که صدا از آن میآمد را جستوجو کنیم.
در پشت کمپهای ما یک مزرعه بود، و همه ما یک شکل بلند و کاملاً سفید دیدیم که حدود ۳۰ متر از ما فاصله داشت. چیزی که دیدیم شبیه یک انسان حدوداً ۶ فوتی (۱۸۰ سانتیمتری)، لاغر و کاملاً سفید بود. وقتی نزدیکتر شدیم تا تحقیق کنیم، آن موجود شروع به عقبنشینی کرد و در میان درختان ناپدید شد. تمام شب صدای دختر بچهای که کمک میخواست را میشنیدیم و نمیتوانستیم بخوابیم.
چه کسی روی تخت من است؟
پدری هر شب قبل از خواب به اتاق پسر هفت سالهاش میرفت تا شببخیر بگوید؛ زیرا میدانست اگر این کار را نکند، پسرش نمیتواند راحت بخوابد. این کار برایشان تبدیل به یک عادت شبانه شده بود. او وارد اتاق نیمهروشن شد، جایی که پسرش زیر پتو منتظرش بود.
با اولین نگاه، پدر متوجه شد که امشب چیزی غیرعادی درباره پسرش وجود دارد، اما نمیتوانست دقیقا تشخیص دهد. پسرش مثل همیشه به نظر میرسید، اما با یک لبخند بزرگ که از گوش تا گوش کشیده شده بود.
پدر پرسید: «حالت خوبه، عزیزم؟»
پسر با همان لبخند سر تکان داد و گفت: «بابا، زیر تختم را برای هیولاها چک کن.»
پدر کمی خندید و به زانو افتاد تا تنها برای رضایت پسرش زیر تخت را چک کند.
در آنجا، زیر تخت، پسر واقعیاش، رنگپریده و وحشتزده، دراز کشیده بود. او با صدایی آرام گفت: «بابا، یکی روی تختم هست.»
دستبند قرمز
پزشکی در بیمارستانی مشغول به کار بود که در آنجا بیماران با نوارهای رنگی علامتگذاری میشدند: سبز برای زنده و قرمز برای متوفی.
شبی پزشک مأمور شد از زیرزمین بیمارستان وسایلی را تهیه کند. او وارد آسانسور شد. وقتی در باز شد، بیمار زنی را دید که داخل ایستاده و مشغول کار خودش بود. بیماران اجازه داشتند برای تمدد اعصاب کمی در بیمارستان قدم بزنند، بهویژه آنهایی که مدت طولانی در بیمارستان بستری بودند.
پزشک لبخندی به بیمار زد و دکمه زیرزمین را فشار داد. برایش عجیب بود که چرا زن خودش دکمهای را فشار نداده است. او فکر کرد شاید زن هم به زیرزمین میرود.
درِ آسانسور باز شد و در دوردست مردی را دید که به سمت آسانسور لنگانلنگان میآمد. پزشک با وحشت دکمه بستن در را فشار داد. بالاخره در بسته شد و آسانسور به حرکت درآمد. قلب پزشک تند میزد.
زن، عصبانی گفت: «چرا این کار را کردی؟ او فقط میخواست سوار شود.»
پزشک پرسید: «مچ دستش را دیدی؟ قرمز بود. او دیشب فوت کرده. مطمئنم چون خودم عملش را انجام دادم.»
زن مچ دستش را بالا آورد. پزشک مچ دست قرمز او را دید. زن لبخند زد و گفت: «مثل این یکی؟»
داستان ترسناک ایرانی موجودات عجیب در اتاق

خوب یادمه وقتی پنج سالم بود مادرن اتاقم رو جدا کرد. خودشم سنی نداشت یه خانوم جوون بیست ساله پدرمم که از اول تردد به خارج از کشور داشت و زمانهای طولانی خونه نبود. شاید نترس بودنم به خاطر همون جداییه اتاق خوابم از سن کمه
خونه ای که توش بودیم بافت قدیمی داشت دوتا اتاق که زیر هر دو اتاق هم زیر زمین بود. مامان تو اتاق خودش و من تو اتاق خودم میخوابیدیم. خوب یادمه نصف شبا یه اقایی میزد به شیشه و بیدارم میکرد.منم چقدر راحت میرفتم پنجره رو باز میکردم و عادی برخورد میکردم. یه بار بهش گفتم صدات مردونس چرا پس چادر سرت کردی. اخه شنل کلاه دار میپوشید همش. بهم گفت صورتم سوخته نباید هوا بخوره. یه شب برام کشمش اورد باهم خوردیم به خدا خیلی مهربون بود. من از جایی ترسم شروع شد که دیگه شبا منتظرش بودم. یادمه یه شب که از ساعت اومدنش گذشته بود و نیومده بود من تشنج کرده بودم. ببینید اگر میگم ساعت. منظورم اون تایمیه که به اومدنش عادت کرده بودم. اون شب وقتی به هوش اومدم که دیدم مادر بزرگم و خالم دارن پاهامو تو اب سرد ماساژ میدن و مامانم گریه میکرداون مرد و دیگه هرگز ندیدم
فقط یه بار که مشغول بازی بودم دیدم مامانم داره به ترکی به مرحوم پدرم میگه سعید نذار بره تو اتاقش اگه این دفعه ام بیاد میبرتش.
اینا رو فقط یادمه ولی کوچیکتر از اونی بودم که بخوام پیگیر بشم.
دیگه نذاشتن من جدا بخوابم و هرگز نمیذاشتن جایی تنها باشم. مادرم تبریزیه و جایی که میخواستن من نفهمم ترکی حرف میزدن… خخخ ولی من میفهمیدم و به رو نمیاوردم..
یه روز مادرم میخواست بره جایی،منو برد گذاشت خونه مادر بزرگم کلیم سفارش کرد که مامان اصلا چشم از روش برندار یه ساعته برمیگردم…
خونه مادر بزرگمم که نگم براتون اصله کلبه وحشت بود. مادر بزرگم خدا بیامرز جونش بود و من. خیلی دوسم داشت. اون روز من خیلی بازی کردم و خسته شدم من و انداخت رو پاش و تکون تکون تا خوابم برد. ظاهرا منو میذاره همون جا تو حیاط و میره تو کوچه کنار درو همسایه نشستنمن نمیدونم درست چند دیقه گذشته بود یهو از خواب بیدار شدم. طاق باز خوابیده بودم چشمامو که باز کردم خدارو شاهد میگیرم دیدم از روی پشت بوم یه حیوونی بهم زل زده نمیفهمیدم گربه بود یا سگ ولی پوزه داشت. من اولش نخواستم بدوئم چون اصلا از گربه اینا ترس نداشتم ولی اون واقعا ترسناک بود. من تمام انرژیمو جمع کردم و یهو پاشدم از ته حیاط به سمت در کوچه دویدن و مامان جونمو صدا کردن. تو مسیر یهو بولیزم به یه جا گیر کرد. به روح بابام قسم برگشتم دیدم یه گوسفند با دندوناش بولیزمو گرفته من سریع رومو برگردوندم و جیغ و داد با تمام قوا… همون موقع مادر بزرگم با داد و فریاد درو وا کرد و پرید تو حیاط. دقیقا همون موقع منم پرت شدم رو زمین برگشتم دیدم هیچی نیست. به خدا راس میگم. ولی هیچ کس هرگز باور نکرد. خلاصه این داستانا کاملا تموم شد.تا اینکه من رسیدم کلاس پنجم دبستان. از اون خونه رفته بودیم.. حتی از اون شهر.
من پنجم بودم خواهرم اول. پدرم یه ورشکستگیه وحشتناک مالی تجربه میکرد اون دوران.. یادمه اون روزا خیلی سختی کشیدیم. از اینجاشو از زبون مامانم میگم تا دوباره خودم بشممامانم: شب شده بود. سعید نبود تو خونه یه ریال پول نبود بتونم حتی نون بخرم. کنار دستم رها و لیلا خواب بودن. نگاشون کردم و گفتم خدا داخل همه ظرفارم گشتم یه پولی پیدا کنم نون بخرم.این طفل معصوما چی باید ببرن مدرسه. تو همین حس و حال بودم که خوابم برد. چشمام سنگین شده بود که دیدم یهو یکی از پشت بغلم کرد. اونقدر محکم بغلم کرد که فکر کردم سعیده. گفتم کی رسیدی؟؟؟ جواب نداد. گفتم سعید ولم کن اصلا حوصله ندارم بچه ها شامم نخوردن چیکار باید بکنیم. برگشتم که باهاش حرف بزنم دیدم هیچ کس نیست. سریع تو جام نشستم و زل زدم تو تاریکی به رو به روم. دوباره نشسته داشت خوابم میبرد که به محض بستن چشمام دیدم یه مرد کریه چهره روبه روم ایستاده ولی هی میپره بالا پایین.
یکم ترسیدم ولی کلا نترس بودم. از قدیمام شنیده بودم که جنا گنج دارن و طلا دارن و اینا پیش خودم گفتم به خاطر بچه هام ازش چیزی بخوام. من داشتم با خودم به این چیزا فک میکردم که یهو صدای اون پیچید تو سرم و گفت چی میخوای طلا؟؟؟
گفتم اره بچه هام از صبح چیزی نخوردن شوهرم ورشکست شده کمکم میکنی؟؟؟ اون صدا پیچید تو سرم. دهنش تکون نمیخورد انگار تو فکرامون باهم حرف میزدیم بهم گفت اره کمکت میکنم. یهو جلوی چشمم سوخت و دود شد. انگار که هیچی نبوده. صبح بیدار شدم دخترارو راهیه مدرسه کنم که دیدم رو میز اشپزخونه یه پنجاه تومنی هست. خیلی گشته بودم ولی اصلا پول نبود. پنجاه تا تک تومنی سال هفتاد و هشت.بقیه شو خودم تعریف میکنم دوباره. خلاصه مامانم با اون پول نون خرید باورتون نمیشه پدرم کم کم وضع زندگی رو درست کرد و رفته رفته همه چیز درست شد. ما سه سال تو اون خونه زندگی کردیم و واقعا سختیایی که نمیخوام تعریفش کنم کشیدیم زایمان سوم مادرم دوقلو بودن و … و مادرم حین بارداری یرقان گرفت و تا دم مرگ رفت و خیلی چیزای دیگه.. از اون خونه رفتیم و تازه اصل ماجرا برای من از اینجا شروع شد.
سوم راهنمایی بودم. این چیزا کاملا فراموشم شده بود و یه رفیق جینگ به اسم شیرین داشتم و کلم داغه شیطنتای اون سن. من همیشه عادت دارم نصف شبا بیدار شم و اب بخورم. وضع زندگیمون توپ شده بود و دوقلوها داشتن کم کم بزرگ میشدن اتاق منو لیلا مشترک بود. یه شب از خواب بیدار شدم رو تختم نشستم کاملا منگ بودم میخواستم برم تو اشپزخونه اب بخورم که تو همون حالت نشسته چشمم خورد تو هال کنار میز عسلی دیدم یکی داره تند تند تخمه های داخل ظرف رو با پوست میخوره چشمام کامل باز نشده بود فک کردم مامانمه ولی یک آن سرشو اورد بالا و با من چشم تو چشم شد و جلوی چشام غیب شد. خیلی شبیه خودم بود حتی مدل موهاش منم که سرتق دوییدم تو هال دنبالش ولی امن و امان بود و چیزی ندیدم… ساعت حدودای یک شب بود. اب خوردم برگشتم تو جام. هفت صبح که بیدار شدم برم مدرسه مامانم گفت از کی تا حالا روزه میگیری. با تعجب نگاش کردم گفتم نه روزه نیستم گفت پس چرا سحری خوردی… گفتم کی ؟؟؟؟ من؟؟؟؟ من کی سحری خوردم. مامانم خیلی عادی بود و واقعا جدی میگفت.
فک میکرد دارم اذیتش میکنم. با اصرار و قسم و ایه گفتم من سحری نخوردم بگو ببینم جریان چیه. گفت پاشدم غذا داغ کردم که سحریمو بخورم تو بدون کلمه ای حرف اومدی از یخچال تخم مرغ گذاشتی کنار گاز و نشستی کف اشپزخونه. گفتم چیه نیمرو میخوای ولی جواب ندادی. من برات نیمرو زدم گذاشتم جلوت فکر کردم خوابالویی هیچی نمیگی خوردی و رفتی. بدون کلمه ای حرف. هرچی قسم خوردم من نبودم گفت شاید یادت نمیاد. خلاصه این موضوع رفت تو مخم. چند روز گذشت من خیلی اتفاقی مدل موهامو عوض کردم جلوی اینه وایساده بودم موهامو نگاه میکردم و هی دست تو موهام میکشیدم که یهو یه چیزی با سرعت زیاد از پشت رد شد. من تو اینه دیدمش. برگشتم پشتمو نگاه کردم یکم تو اون حالت ایستادم اما نه. خبری نشد. وقتی برگشتم دوباره سمت اینه اون موجود دوباره از مسیری که رفته بود برگشت و جالبه با مدل موی جدید من بود کپه خودم.
مامانم ظاهرا یه بار دیگه منو دیده بود که زنگ زده بوده مدرسه مدیرمون گفته بود سر کلاسه اونجا بود که مامانم باور کرد و افتاد دنبال داستان. بهش گفته بودن همزادشه و اصلا خوب نیست کسی همزاد خودشو ببینه.
بازم با گذر زمان داستان فراموش شد.
رفتم اول دبیرستان
دیگه خیلی شر شده بودم. خیلیم درس میخوندم.حالمم عالی بود. یکی عاشقم بود و من تو عالم بچگی خیلی کیف میکردمطرف یه تلفن قاچاقی برام خریده بود من شبا میزدم کنار تختم تو پریز و باهاش حرف میزدم.
از اینجا به بعد واقعا چیزای سختی و تحمل کردم. واقعا سخت.
یک ساعتی هست دارم تایپ میکنم و تو این یه ساعت سه تا قرص میگرن خوردم. با هر تعریفم سردردم شدیدتر میشه. میدونم بعد از پست شدن این داستان دوباره خیلی قضاوت میشم ولی از همون سالها خیلی دلم میخواست اینارو از تو دلم بریزم بیرون
دور نشم از قصه.
یه شب که تلفن و زدم تو پریز و شروع کردم با دوستم به حرف زدن نمیدونم اصلا چیشد طرف خودش حرف و کشید سمت این چیزا. که اره جدیدا تو خونه صدا میشنوم و این اتفاق و اون اتفاق ….. حین گفتن اون من تنم گر گرفته بود و حس بدی داشتم. تو اوج صحبتاش بود که یهو برقا قطع شد. بهش گفتم خیلی میترسم برقا رفته ولی وقتی بهم میگفت نترس من صدای یکی دیگرم تو تلفن میشنیدم
نه صدای واضح حرف زدن ولی مثل خس خس نفس کشیدن بود
ترسای من شروع شد. تو خونه از سایه خودمم میترسیدم.خیلی جالب بود. توجه میکردم به تغییرات محیط و خودمو خیلی حواسم جمع شده بود. مثلا وقتی یه جا حس بدی پید میکردم لامپ اونجا میسوخت. به خاک بابام گندش نمیکنم دروغ نمیگم لزومی نمیبینم دروغ بگم خودم خوب میدونم چطوری به نظر میاد ولی واقعیت زندگیه من بود. تا یکم هیجان و تغییر احساس میومد سراغم یا برق میرفت یا لامپ میسوخت. من با اون همه شیطنت و جنب و جوش کم کم افسرده شده بودم. نمیشه گفت غمگین ولی خب خیلی کم حرف و اروم بودم.. یه شب که بابامم خونه بود از در دسشویی اومدم بیرون خیلی گذری چشمم خورد به اتاقم دیدم داداش کوچیکم یکی از اون دوقلوها.. یه پسرن یه دختر.
دیدم امیر کنار تختم ایستاده با پاش داره یه چیزی و از زیر تختم میکشه بیرون. امیر و صحرا مهد کودکی بودن
تا دیدم تو اتاقه به بابام گفتم با امیر بگو بیاد بیرون میخوام برم بخوابم.
بابام بدون اینکه نگام کنه حین تماشای تی وی گفت امیر بالا خوابه
منم چون دقت نکرده بودم
یلی عادی گفتم نه بابا اوناهاش تو اتاقمه وقتی برگشتم اتاقمو نگاه کردم بیهوش شدم. ولی یادمه چی دیدم. یه پسر بود کاملا واضح دیدمش کچل سفید تیشرت توسی شلوار مشکی بهم نگاه کرد و یهو غیب شد
من وقتی بهوش اومدم گریه پدرمو بالاسرم دیدممن برای مامانم گفتم چی دیدم اونم باور کرد.. بعد از اون جریان هم مامان هم بابا هم عموم و دوستم نیلوفر اون پسر و تو اتاق من دیدن…
دوتا شو براتون میگم.عمه و عموم اومده بودن خونه ما. عمم یه پسر سه ساله داشت . یه شب که هممون باهم خوابیده بودیم نصف شب دیدم علیرضا کنار عمم ..علیرضا کنار عمم نشسته به روبه روش زل زده و دست و پا شکسته و با زبون بچگیش هی میگه برو عقب دست نزن به مامانم. مامانه خودمه. بهش گفتم علیرضا چرا بیدارشدی چیشده.خیلی خوش زبون و شبرین گفت دختردایی نی نی میخواد مامانمو ببره. گفتم نی نی کجاس گفت اینهاش و رو به روشو نشون داد یهو دادزد برو برو ولی بچه اصلا نمیترسید انگار کاملا عادی یه بچه میدید. یه بارم عموم بیرون بود وقتی اومد خونه مستقیم رفت تو اتاق من لباساشو عوض کنه. اومد خیلی عادی گفت پسره بچه ی کیه
گفتم کدوم پسره گفت رو تختت خوابه پسر بچه هه. من بدو بدو پله هارو رفتم بالا دیدم پتوی تختمم سر جاش نیست . عموم شوکه شد گفت اااا همین الان اینجا خواب بود خودم دیدمش. بیچاره کوله بارشو جمع کرد رفت. راستی اون پتو هرگز پیدا نشد.
شبا تو کمد دیواریه اتاقم سر و صدا میشنیدم… تق.توق. واقعا دوران بدی بود. قضیه این بچه واقعا مثل معما بود. سوالمم این بود که چرا جز من همه میتونن ببیننش . چرا اینقدر واضحه. چرا کچله. چرا فقط نگاهم میکنه.
من یه شب یه خواب لعنتی دیدم از اون به بعد همه چیز بدتر شد
خواب دیدم بچه هه اومده تو اتاقم بهش گفتم چی از جونم میخوای. چرا ولم نمیکنی چرا حرف نمیزنی.
یهو بهم گفت منو دوس داشته باشگفتم اخه تو کی هستی. گفت من از اون دوتا بدم میاد. گفتم کدوم دوتا.
گفت دوقلوها
پرسیدم چرا بدت میاد.
گفت اگه ببینم بهشون توجه میکنی اذیتشون میکنممن از خوابم فقط برای مامانم گفتم
گفت خواب بوده چیزی نیستاز این ماجرا دوماهی گذشت داداشم کلاس فوتبال میرفت و خواهرم ژیمناستیک
یه روز ظهر هر دوی بچه ها از کلاسشون تقدیر نامه گرفته بودن خیلی خوشحال بودیم
چون خیلی کوچیک بودن.من هردوشونو بغل کردم کلی قربون صدقه و این حرفا.
بعد از ظهر اون روز بچه ها رفتن تو کوچه با دوستاشون بازی کنن بابام تازه براشون دوچرخه خریده بود. یه ساعتی میشد بازی میکردن که یهو صدای خواهرمو که بلند داد میزد مامان امیر،مامان امیر مرد شنیدمهمه باهم دوییدیم تو کوچه.
امیر با پای خودش داشت میومد ولی الهی بمیرم که چه صحنه ای بود
دستش از ارنج شکسته بود و بد فرم اویزون بود. از ابروش خون میچکید و نصف پوست پیشونیش اویزون بود
جمجمشو میدیدممامانم غش کرد
به ولله قسم سر سوزن بزرگنمایی نمیکنم.
به جون خودش قسم که یه دونه برادرمه
الان که الانه و بیست سالشه میگه اون اتفاق وهرگز فراموش نمیکنم.
میگفت خیلی عادی داشتم با دوچرخم میومدم که یه نیرویی بلندم کرد کوبید رو زمین و سرازیریم بود با دوچرخه با سرعت زیادی پرت شده بود سمت یه درخت.
فردای همون روزم جلوی ..فردای همون روزم جلوی چشمام یه موتوری خواهرمو له کرد رو زمین اونم دقیقا سرش شکست و دستشمامانم خیلی از دستم عصبانی بود
حرفش کاملا یادمه که گفت سمت بچه ها بری دستاتو قلم میکنم…
من دیگه اون بچرو ندیدمما تو یه سال ۳تا خونه عوض کردیم اخر سر یه دعا نویس پاکستانی به بابام گفت مشکل خونه نیست مشکل دخترته. یکی براش دعای سنگینی گرفته دعای قبرستونی و کنار قبر یه بچه خاکه اون دعا. و دعاش نگهبان جن داره
خلاصه که من هر روز یکم بیشتر منزوی میشدم و عجیب غریب. اتفاقات و قبل وقوع میدیدم تو بیداریه محض.
ببینید دوستان شاید باور نکنید حقم دارید تفاوت داستان من با اکثریت اینه که. همه شروع جملشون اینه.(اینو از زبون فلانی میگم یا اینکه این قصه ماله فلان دهاته فلان روستاس ماله چند ده ساله
جسارت نباشه قصدم توهین نیست ولی اینارو به عینه من خودم تجربه کردم. نه تو روستا نه تو دهات نه چهل سال پنجاه سال پیش نه از زبون کسی. کاملا تو شهر و زندگیه مدرن و تجربه خودم.باور کردن یا نکردنش به خودتون مربوطه ولی قسم میخورم عین واقعیته
خلاصه: ما دوباره تو خونه جدید بودیم. یه شب با دوستم نیلوفر تو اتاق درس میخوندیم.فصل امتحانا بود .امتحان امادگی دفاعی داشتیم سال اخر بودم. ما کم کم اماده شدیم بخوابیم. نیلوفر خیلی زود خوابش برد من رو تختم داشتم همچنان درس میخوندم که منم خوابم برد یهو نیلوفر بلند داد زد اه خفه شو دیگه. از خواب پریدم گفتم چته چیشده. گفت چرا اینقدر حرف میزنی درس میخونی اروم بخون صدات نمیذاره بخوابم. گفتم چی میگی بابا منم خواب بودم
دوباره نیلوفر خوابید ولی راس میکفت صدای پچ پچ دونفر میومدهرکار میکردم نمیتونستم بفهمم اما صداشون میومد. کم کم چشمام سنگین شد و خوابم برد. ساعت ۶صبح که حالت گرگ و میشم داشت بابام بیدارم کرد. تا چشمامو وا کردم دستش و به حالت سیس گذاشت رو بینیش و بهم گفت اروم بیا دنبالم
پاشدم عین منگا راه افتادم دنبالش از پشت رکابیشو گرفته بودم و داشت میرفت سمت انباری یهو من کشیدمش اونم ایستاد برگشت گفت نترس بیا. رفتم نزدیک انباری بابامم ایستاد چسبید در گوشم گفت اروم گوش کن. خوب که گوش دادم دیدم صدای یه زن و یه بچه میاد که دارن باهم حرف میزنن. من تعادلمو از دست دادم از ترس. اومدم دستمو بگیرم به دیوار که نخورم زمین دستم خورد چراغ انباری روشن شد و یهو صدای جیغ دوتا گربه اومد و صدا صحبت کردن قطع شد.
بابام بهم زل زد گفت رها به مامانت چیزی نگو دوباره میخواد اساس کشی کنه گناه داره.
من خیلی ضعیف شده بودم بیماریای مختلف ولی دکتر میرفتم همه میگفتن خوبه. صدام یهو ماه ها میگرفتمن خیلی ضعیف شده بودم بیماریای مختلف ولی دکتر میرفتم همه میگفتن خوبه. صدام یهو ماه ها میگرفت دو رگه میشد میگفتن حساسیته هی دارو هی دکتر ولی فایده نداشت البته هنوزم گاها یهو صدام کامل میره بی هیچ دلیلی.خلاصه که خودمو عامل بدبختی و خانه به دوشیه خانواده میدیدم و خیلی خودمو سرزنش میکردم..
یه روز نمیدونم مامانم چی دیده بود که خودش دوباره به بابام گفت من اینجا نمیمونم. که ای کاش میموندیم Raha??:
من درسم تموم شده بود و تابستون بود. خونه جدید دو طبقه کاملا مجزا بود پدرم خونه رو رهن کامل کرد پایین دو تا اتاق کنار هم داشت و حموم کنار اتاقا بود. منتها حمام طبقه پایین توش لباسشویی گداشتیم فقط برای لباس شستن استفاده کنیم
یکی از اتاقا رو من برداشتم یکی لیلا
تو هاله پایین راحتی و تی وی گذاشتیمبالا هم عین پایین بود یه اتاق شد برای مامان اینا یه اتاق دوقلوها
حمامم برای استفاده میرفتیم بالا.
اوایل تابستون بود برای پدرم از بندر عباس مهمون اومد. و درخواست کردن که همگی بریم تبریز پیش فامیلای مامانم. منم که شدیدا از تو فامیل بودن و این چیزا بدم میومد سریع رفتم یه کلاس ارایشگری ثبت نام کردم به بابام گفتم من نمیام. واقعا الان که به اون روزا فکر میکنم از ترس سرم گیج میره و از خودم میپرسم چطوری تونستم تنها بمونم.
پدرم راضی نمیشد ولی مامانم گفت به شرطی که شبا بری پیش شیرین روزا هم که کلاسی.منم که به خاطر برادر شیرین از خدا خواسته اوکی و دادم و قرار شد اوناهم زود برگردن.خخخ بچه بودیم خب.
هه. زهی خیال باطل. از فردای رفتنشون شروع شد.من مونده بودم و دو طبقه خونه و یه زیر زمین خفن تو حیاط.
صبح زود که مامان اینا رفتن مامان برام برنج پخته بود گفت داشتی برمیگشتی تن ماهی بخر با برنج بخور.من ظهر که داشتم از کلاس برمیگشتم یه تن ماهی خریدم و یه شیشه شکلات صبحانه. رسیدم خونه کولر و زدم نشستم رو مبل. از گرما هیچ میلی به غذا نداشتم گذاشتم تو یخچال همه چیز و اومدم رو مبل پای تی وی که خوابم برد. ساعت ۸شب از خواب پریدم دیدم همه جا تاریکه. یادم اومد قبل خواب هم کولر روشن بود هم تی وی. چک کردم دیدم برقا نرفته. با دست خاموش شده. من واقعا الان تعجب میکنم از نترسیه اون روزام. بی خیال شدم چراغارو روشن کردم و رفتم تو اشپزخونه. خیلی گرسنم بود. زیر برنج و روشن کردم غذا داغ شه در یخچال و وا کردم تن ماهی و برداشتم اومدم کنار ظرفشویی که بازش کنم چشمم خورد به شیشه خالیه شکلات
یادم افتاد که نخورده بودمشراستش ترسیدم ولی سعی کردم فرار نکنم. اروم زیر برنج و خاموش کردم کلید و برداشتم مانتومم ..راستش ترسیدم ولی سعی کردم فرار نکنم. اروم زیر برنج و خاموش کردم کلید و برداشتم مانتومم رو شونه هام بود فقط سعی کردم از خونه بیام بیرون
از خونه زدم بیرون و تا خونه دوستم میدوییدم.
رسیدم خونشون اما نمیدونم چرا هرکار کردم نتونستم بگم خونه تنهام چند ساعتی نشستم و بعد ساعت دوازده یک بود برگشتم خونه
تمام چراغارو روشن کردم و تا صبح بیدار بودم تی وی میدیدم.
خدا میدونه از اول شروع نوشتن این داستان چقدر حالم بد شده. قفسه سینم داره میترکه.خلاصه که من بیست و سه روز تو خونه تنها بودم. اتفاق خیلی خاصی جز خاموش روشن کردن چراغاو گم شدنه یه سری وسایلم نیفتاد تا روز اخر. روز اخر که صبحش بابام گفت دارن برمیگردن من رفتم بیرون عصر بود اومدم خونه دیدم صدای اب میاد از طبقه بالا. گفتم شاید صبح رفتم حموم شیر و محکم نبستم اروم اروم از پله ها رفتم بالا درو وا کردم رفتم تو
جو اونجا واقعا سنگین بود. هیچی نبود ولی حس میکردم از زیر مبلا نگام میکنن. شایدم توهم بود از ترس زیاد. دیدم شبشه حموم کاملا بخار گرفته. درو که وا کردم دیدم قشنگ تازه کسی حمام بوده کف داشت رو زمین حمام و بخار همه جاروگرفته بود.گرمه گرم. از وحشت زیاد اومدم بدوئم اما یاد گرفته بودم موقع ترس فرار نکنم اروم در حموم و بستم ولی قلبم تو دهنم بود. کنار حموم اتاق بچه ها بود. در اتاق و باز کردم از سمت راستم سرمو چرخوندم اتاق و چک کنم دیدم هیچی نیست.به سمت چپ اتاق که رسیدم یه اینه رو میز بود که تخت بچه ها توش معلوم بود ولی چیزی ندیدم تا اومدم درو ببندم حس کردم یه چیزی تو اینه تکون خورد نگاش کردم دیدم یه نفر با قد خیلی بلند رو تخت نشسته برگشتم سمت تخت هیچی نبود ولی تو اینه که دوباره نگاه کردم دیدم بدون حرکت رو تخت نشسته. دیگه نفهمیدم چجوری خودمو رسوندم تو کوچه. مستقیم رفتم خونه دوستم و بابام اینا که نزدیک بودن برگشتم. چقدرم تودار بودم که هیچی برای کسی تعریف نمیکردم.
خلاصه چندین ماه گذشت و من رفتم سر کار. مسدر پیچ و فکر کنم بشناسید فروشگاه رنجیره ایه لباس بود شعبه اصفهان صندوق دار شدم. شب عید شده بود اونقدر سرمون شلوغ بود دوازده یک شب با سرویس برمیگشتم خونه. روزها بود خانوادمو ندیده بودم. صبح که میرفتم خواب بودن شبم که برمیگشتم خواب بودنچهارشنبه سوری ما ساعت نه شب تعطیل شدیم. من بعد از روزها با خانوادم بودم. از سر شب میخواستم برم حموم ولی هی حرف میزدیم نمیشد برم. شب ساعت دو بود که پاشدم برم حموم بابام گفت دیره نرو ولی من رفتم. رفتم بالا تو حموم. موهام خیلی بلند بود جمع کردم پشت سرم که به صورتم ماسک بزنم بعد موهامو بشورم.منتظر بودم ماسکم خشک بشه دوش بگیرم همینجوری که نشسته بودم رو سکوی کناردر. یهو یکی در زد. اولش فک کردم بابامه. از این شوخیا میکرد گاها. بدون اینکه درو وا کنم گفتم بابا نکن لطفا میترسم. اینو که گفتم دوباره با سه
ضربه در زد منم داد زدم گفتم بابا نکن لطفا. کاملا سکوت بود. رفتم پشت در خم شدم که از نصفه ی شیشه ایه در نبینه پشت درم منتطر بودم تا در زد درو وا کنم بترسونمش
مطمئن بودم بابامه. یکم وایسادم به محض اینکه در زد درو وا کردم ولی چنان جا خوردم که درو بلافاصله بستم هیچ کس پشت در نبود تغریبا داشتم سکته میکردم. شیر اب و وا کردم تند تند با چشم باز صورتمو شستم واقعا میترسیدم چشمامو ببندم. با چشم باز موهامو شامپو کردم همشم با مشت رو اینه اب میریختم که خودمو ببینم ترسم کمتر شه. واقعا فضا سنگین شده بود. تو همون حین که داشتم سریع موهامو میشستم حس کردم از سمت نورگیر حمام یه چیزی تکون خورد اول نگاش نکردم اما سنگینه یه نگاهی رومن بود. واقعا غیر ارادی کاملا سست شدم و سرمو اروم چرخوندم سمت نورگیر. خدای من. خواب باشه. زانوهام میخواست بشکنه. چند ثانیه کاملا چشم تو چشم بودیم. یه موجود خیلی خیلی خیلی ترسناک موهای وز و چشمای مثل اتیش قرمز و بسیار بزرگ جثه دستشو گذاشته بود زیر چونش منو تماشا میکرد خدای من یاد اوریشم ترسناکه. (الان ۵ساعته دارم تایپ میکنمو پنج صبح شده)نمیدونم چقدر طول کشید شاید پنج ثانیه قفل شده بودمو بهش نگاه میکردم. ولی یهو چنان جیغ وحشتناکی زدم و بابا بابا صدا کردم که هنوز صدام تو گوشم میپیچه. صورتمم برگردونده بودم که نبینمش. یه لحظه فقط تکون خوردم و به زور حولمو تنم کردم. ولی نه صدای جیغم قطع میشه نه اشکم بند میاد. در هالم بسته بود و مامان و بابام داد میزدن میکوبیدن به در صدام میکردن. دیگه نفهمیدم چجوری اومدن تو و من کی بیهوش شدم کی لباس تنم کردن. وقتی بیدار شدم خونه یه دعانویس بودم. اون روز دعا نویسه اومد خونمون طبقه بالا یه دوری زد و گفت اینجا زندگی میکنن ولی بی ازارن به من دعا داد اما من اعتقاد نداشتمو ازش استفاده نکردم.
پیش میومد یهو نصف شب لامپ خاموش تو اتاقم میترکید بابام بیچاره شبا پیشم میخوابید تند تند مریض میشدم. روابطم خراب میشد. اون موقع ها بود که یه درویشی بهم گفت اسمتو عوض کن. سنگینی رو اسم ساراست. بگو خانواده و دوستات با اسم جدید صدات کنن. بعد از داستان اسم. قضایا واقعا تموم شد.
تا سال هشتاد و نه که اومدیم تهران. همه چیز عادی بود.سال نود و یک بود. یه شب از سر کار اومدم تو فروردین ماهم بود. داشتم میرفتم بخوابم.رفتم تو دسشویی جلوی اینه. من عادت دارم گاها تو اینه زل میزنم به خودم. مثل همیشه تو اینه زل زدم به خودم. به خدا الان که دارم میگم موهای سرم داره از ترس سیخ میشه. همینجوری که داشتم به خودم نگاه میکردم یهو رفتم جلوتر. خودمو میدیدم اما انگار از تو چشمام یکی دیگه بهم تو اینه زل زده بود. نمیدونم چجوری توضیحش بدم. چیزی نمیدیدم فقط یه حس عجیب بود که انگار از درونم یکی دیگه داره نگاهم میکنه. بی خیال شدم و رفتم خوابیدم. اما….. صبحش دیگه نتونستم از جام پاشم. صبح که بیدار شدم بدنم حرکت نمیکرد. اولش فک کردم خواب میبینم اما سرم تکون میخورد.به خدا التماس میکردم که خواب باشه ولی وقتی با گریه مامانمو صدا کردم و اومد تو اتاق فهمیدم که بیدارم.
از گردن به پایین حرکت نمیکرد. چه روزای تلخی. خیلی خلاصه میگم که هشت ماه منو میذاشتن لای پتو و دکترای مختلف میچرخوندن. تو هشت ماه نزدیک هفده میلیون هزینه کردیم ولی خوب نمیشدم. اواسط ابان بود من کم کم شروع کرده بودم به نشستن و اروم اروم راه رفتن. اینم گذشت و اتفاق خاصی تجربه نکردم دیگه. تنها چیزایی که برام پیش میاد هنوز که هنوزه وجود کسیو گاها کنارم حس میکنم. بی دلیل حالم یهو خیلی بد میشه بدنم یخ میکنه و چند دیقه بعد نرمال میشم. تو عصبانیتام به مرزجنون میرسم و به طرز وحشتناکی به خودم صدمه میزنم و اصلا نه درد حس میکنم نه میفهمم چیکار میکنم.
نتورک حالمو خیلی بهتر کرده رو خودم کنترل دارم البته بازم پیش میاد اما به ندرت. گاها که دارم با دوستام ویس بازی میکنم تو ویسای خودم صداهای عحیبی ضبط میشه که اصلا نمیفهمم منبعش چیه. گاها روزها تو خونمون بوی تعفن میاد بدون اینکه منشا بو رو پیدا کنیم. وسایلمو گم میکنم به خدا باهام شوخی میکنن قشنگ. مثلا دارم ارایش میکنم رژم دستمه میذارمش کنار پام بعد که لازمش دارم یه رب میگردم تا پیداش کنم اخر سر میبینم همونجا بوده. بی دلیل صدام عوض میشه. خیلی خیلی خیلی بی دلیل همه تو خونه باهام بد میشن. واقعا انگار به چشمشون یکی دیگم. واقعا جبهه میگیرن و دعواهای خیلی خیلی الکی پیش میاد. خیلی خیلی طولانی شد از سر شب دارم تایپ میکنم و اصلا چک نکردم غلط املایی اگر داشت شرمنده چون موقع تعریف کردن واقعا اینجا نبودم انگار تو اون لحظه ها بودم.از همون بار اول و اخری که به وضوح داخل حمام دیدمش میگرنی شدم و هرگز درمان نشد. و روزی نیست که من قرص میگرنمو نخورم خدا شاهده حتی یک روز. میگرنم هر روزه. سه بارم از مریضیه کاملا سخت یعنی از مرگ حتمی برگشتم. جدیدا یه تواناییه جدید کشف کردم… به خدا واسه خودمم عجیبه همیشه نیست ولی گاهی پیش میاد. چند روز پیش پای تی وی بودم داشت برنامه اشپزی نشون میداد منم مشغول کناب خوندن بودم داشت شیرینی درست میکرد من یهو بوی کیک و شنیدم. به خدا قسم خالی نمیبندم
یا مثلا تو اینستا میچرخیدم یه کلیپ پلی کردم اون مسابقه هست که جونورای وحشتناک میریزن رو سرت تو باید اواز بخونی به ولله قسم یه هشت پا انداخت رو سره زنه من با اینکه خب اصلا تو فکر این چیزا نیستم و محو چیزیم که دارم نگاه میکنم بوی لجن و ماهی و بوی دریا رو شنیدم.
یا مثله بعضی وقتا تا کسی میاد چیزی بهم بگه قبل اینکه اون بگه من دقیقا بهش میگم اینو میخوای بگی یعنی حتی شبیهشم نه … عینا خود قضیه رو میگم. ولی بعضی وقتا.
من به زندگی با این موضوع عادت کردم..
خیلیم کمرنگ شدن. ولی خب سال ها بود سوختن لامپ و دیگه تجربه نکرده بودم تا چند شب پیش که با ورودم به اتاقم کسی صدام زد و در لحظه لامپ سوخت.
الانم خودم میفهمم کاملا نرمال نیستم
قبل دعوا حس میکنم قراره دعوا شه
هرگز خواب نموندم کافیه ساعتی که میخوام بیدار شم و بیارم تو ذهنم بدون دقیقه ای جابه جایی همون ساعت بیدار میشم. حسم خیلی جاها راهنماییم میکنه.
ولی خب بدیاش بیشتره
من گفتم نتورکرم تیم نسبتا بزرگی دارم ولی شدیدا احساس تنهایی میکنم.روابطم عالی شروع میشه افتضاح تموم.
تو یه جمع خیلی شاد برم اگر من پکر باشم در عرض چند دیقه جمع واقعا میپاچه. ولی برعکسشم هست
اگه شاد باشم میتونم لشگر افسرده ای رو شاد کنم
به شدت فراموش کار شدم.
بداخلاق شدم و از همه بدتر همون احساس تنهاییه.
داستان آل موجود ترسناک
روایات از آل در نقاط مختلف ایران چندتا وجه مشترک داره که باتوجه به اون میشه اینگونه آل رو معرفی کرد که موجودی بوده با قدرتهای اهریمنی تواناییهای فراتر از توان انسان داشته بیشتر به شکل زنی قد بلند با سینه های بزرگ و آویزان و موهای بلند و ژولیده به رنگ قرمز و دندانهایی نیش مانند(مثل سگ سانان)و چشمانی قرمز رنگ و بدنی پرمو روایت شده که گاهی با لباس و گاهی برهنه یا نیمه برهنه رویت شده غذای مورد علاقه.
آل و بچه هاش قلب و شش(جگر)زنان زائو هستش البته روایاتی هست از قدیم که مردی ،زنی قدبلند که تشتی بر سرداشته رو دیده و وقتی ازش پرسیده که داخل تشت چه چیزی رو حمل میکنه؟ گفته: جگر تازه هستش که غذای فرزندانمه باید واسشون ببرم گشنه هستن حقیقتاً هیچکس دقیقاً نمیدونه چرا آل که خودش مونث هستش دشمنی دیرینه با زنان داره و به چه دلیل جون بسیاری از زنان یا کودکان خرد سالشون رو گرفته نکته جالب اینه که آل از بین مادر و فرزند یکی رو برای شکار انتخاب میکنه و معمولاً از کشتن هردو پرهیز میکنه اگر به جنبه علمی قضیه نگاه کنیم خیلی ها وجود آل و ترس از آل رو به افسردگی بعد از زایمان خانومها نسبت میدن ولی به نظر شخصی خودم:”تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها” یک سری از محققان ریشه آل رو از زنان آمازون میدونن که قومی از زنان تندخو وحشی و جنگجو بودند که در سرزمینهای قفقاز و دریای سیاه و آذربایجان فعلی زندگی
میکردن و عادت به هجوم و غارت همسایگان خود داشتند، پیشنهاد میکنم حتماً در مورد زنان آمازون در اینترنت و ویکی پدیا مطالعه بکنید چون توضیح کاملش از حوصله این داستان خارجه که چی شد که این زنها تبدیل به آل شدن از نظر محققان، خلاصش اینکه: برخی از این زنها به شکل آواره به سرزمینهای جنوبی پناهنده شدن و در حاشیه روستاها در بیابانها و جنگلها زندگی میکردند و برای گذران زندگی به دزدی کردن از روستاها میپرداختند و همچنین برای بقای نسل خودشون به دزدی نوزادان حتی دزدیدن
جنین از شکم مادر رو آوردن و نوزادان پسر رو میکشتن و نوزادان دختر رو پیش خودشون میبردند و با آداب و رسوم خودشون بزرگ میکردند البته من به شخصه فکر میکنم آل موجودیه که هیچوقت به شکل یک انسان زندگی نکرده و زات و نهادی شیطانی داره بگذریم برسیم به داستانمون که اینبار از زبان نوزاد داستان قبلی که مادربزرگم سیمین بوده روایت میشه و این روایات از نوزادیش شروع شده و تا پایان عمرش ادامه پیدا میکنه، حالا ادامه داستان:
تابستان برای مردم روستا فصل کار و تلاش بی وقفه هستش تلاشی که از صبح زود شروع میشه و گاهی با پایان روز هم به اتمام نمیرسه و خیلی ها مجبورن شب رو برای حفاظت از زراعت خودشون بیدار بمونن شعبانعلی همسرم هم امشب طبق نوبت باید سر زمین پدری نگهبانی میداد بعد از ازدواجمان این اولین شبی بود که باید در خانه تنها میماندم اما چون در روستای ما تنها گذاشتن نو عروس حامله در خانه امری نامبارک تلقی میشد و همچنین به خاطر سفارشهای مادرم صدف بانو، همسرم به منزل دختر خاله ام لیلا رفت و از او خواست که امشب به خانه ما بیاید تا من تنها نباشم.شعبانعلی کم کم محیای رفتن میشد من هم چند عدد سیب زمینی و تخم مرغ
در قابلمه مسی گذاشتم تا آب پز شود و پس از آماده شدن در بقچه ای به همراه نان به همسرم دادم تا برای شام با خود ببرد شعبانعلی بقچه را زیر بغل زد و بیل را در دست گرفت ومحیای رفتن شد قبل از رفتن رو به من کرد و گفت سیمین نمیخوام جلوی مادرت شرمنده شم به لیلا گفتم قبل از تاریک شدن هوا بیاد پیشت اگر دیر کرد خودت برو دنبالش یه وقت شب تنها تو خونه نمونی دیگه سفارش نمیکنم به خدا سپردمت من هم به شعبانعلی گفتم خیالت جمع حتماً لیلا میاد و تنها نمیمونم خیرپیش.
بعد از رفتن شعبانعلی به خانه برگشتم و در کنار سماور نفتی به پشتی تکیه دادم و نمیخواستم فکرم رو درگیر مسائل ترسناک کنم ولی ناخوآگاه غرق در فکر و خیال شدم و یاد وحشتناکترین روز زندگیم افتادم:روزی که با پدر و مادرم به منزل همسایه دیوار به دیوارمان کل رمضانعلی که مردی تندخو و اتآجی(گوشت تلخ)بود و گاهی رفتارهایی از خودش بروز میداد که انسان به عقل این مرد شک میکرد رفته بودیم من که کودکی ده ساله بودم علت ناراحتی و گریه و شیون.
حضار رو نمیفهمیدم علت رو از مادرم جویا شدم او گفت سیمین جان آل زن کل رمضانعلی رو کشته و حالا رمضانعلی میخواد بچه اش رو قربانی زنش کنه من که متوجه منظور مادرم نشدم فقط خیره به منظره رو در رو شدم باد شدیدی میوزید و گردوخاک رو وارد چشمانم میکرد به سختی به کمک دستم میتوانستم جلوی خاک را بگیرم و بتوانم نگاه کنم اسبی سفید در حیاط خانه به تیرکی بسته شده بود پدرم از کل رمضانعلی خواست.
که از خر شیطان پایین بیاید و تسلیم سرنوشت شود به او گفت این بچه چه گناهی کرده مرد خجالت بکش میبری بچه رو میزاری اونجا گرگی چیزی میاد بچه رو میبره و اونوقت جواب خدارو چی میخوای بدی ولی گوش رمضانعلی بدهکار نبود گفت من این بچه رو بدون مادر نمیتونم بزرگ کنم میخوام دنیا نباشه اگه زهرا نباشه و بچه را داخل قنداق گذاشت و با نردبان به پشت بام بردو در همانجا تنها گذاشت و برگشت پدرم خواست از نردبان بالا برود و بچه را برگرداند ولی کل رمضانعلی مانع شد و تشر بدی به پدرم زد و نردبان را به روی زمین انداخت.
پدرم رو به مادرم کرد و گفت خانوم بیا بریم این مرد دیوانه شده پدر و مادرم به خانه رفتند تا رخت سیاه برتن کنند ولی من ماندم تا نظاره گر سرنوشت اون کودک بی گناه باشم رمضان علی داخل خانه در کنار جسد زنش گریه و زاری میکرد.بعد از گذشت دقایقی ناگهان اسب شروع به شیهه کشیدن و بی قراری کرد انگار میخواست از چیزی فرار کند چون پشت بام گود بود نوزاد دیده نمیشد ولی انگار
حیوانی یا کسی بالای پشت بام بود این رو از بی قراری اسب میشد فهمید من به خانه دویدم و کل رمضانعلی رو صدا کردم و او سراسیمه به بیرون دوید و نردبان رو بلند کرد و شروع به بالا رفتن از آن کرد در همین لحظه طنابی که اسب با آن به تیرک چوبی بسته شده بود پاره شد و اسب چهارنعل به بیرون حیاط دوید و از جلوی دیدگانم محو شد و صدای گریه و شیون کل رمضانعلی بلند شد :بالامی آپاردی کول باشیمه اولدو(فرزندم رو برد خاک بر سرم شد).
رمضانعلی گریان و دست خالی از نردبان پایین آمد و رو به من گفت دیدی تو یه روز هم بی زن شدم هم بچمو بردن وقتی به داخل خانه رفت فریاد بلندی زد من هم به داخل خانه دویدم و صحنه ای را که میدیدم برایم قابل باور نبود زهرا خانم چشمهایش را باز کرده بود و رمضانعلی با صدای بلند خدارو صدا میزد.در همین فکروخیال بودم که فشار مثانه ام منو به خودم آورد نمیدونم چند ساعت بود که غرق در فکر و خیال شده بودم حالا دیگه هوا تاریک شده بود ولی خبری از لیلا نبود نمیدانستم چکار بکنم؟دنبال لیلا بروم یا به حیاط پشتی برای قضای حاجت؟فاصله بین اتاق تا دستشویی خیلی زیاد بود معمولاً شبها به دستشویی نمیرفتم اگر هم مجبور میشدم چون همسرم در خانه بود ترسی ازین بابت نداشتم و با خیال راحت به حیاط پشتی میرفتم ولی اینبار دلشوره عجیبی داشتم نمیدانستم باید چکار کنم اصلاً چرا لیلا نیامده؟! این هم از بخت بد من بود ولی دیگر درنگ جایز نبود فشار کلیه هایم لحظه به لحظه بیشتر میشد پس ضامن در آهنی را باز کردم .
وفانوس به دست از اتاق بیرون آمدم حیاط خانه ما حالت شیبدار داشت و هر دو اتاق اصلی و پشتی به علاوه طویله در گودی بود اما دستشویی در گوشه بالایی حیاط پشتی بود طوری که از این حیاط دیده نمیشد و فاصله زیادی با اتاق اصلی داشت آرام آرام از شیب بالا رفتم و وارد حیاط پشتی شدم دو سگمان هم مرا همراهی میکردن که این خودش قوت قلبی بزرگ برای من بود به جز صدای زوزه گرگها و پارس سگهای همسایه صدای دیگری در دل شب نمیامد بعد از اینکه از دستشویی بیرون آمدم و پرده دستشویی را کشیدم.
نگاهی به آسمان کردم که در این فصل سال مانند دامنی پر از نگینهای زیبا بود مانده بودم که به دنبال لیلا به منزلشان بروم یا برگردم به اتاق و اندکی دیگر صبر کنم، به هر حال اون بنده خداهم بچه و شوهر داشت و باید غذای آنهارو میداد و به آنها رسیدگی میکرد و سپس به منزل ما میامد، تصمیم گرفتم به خانه برگردم و شام بخورم و بعد از شام اگر هنوز لیلا نیامده بود به دنبالش بروم وقتی وارد حیاط اصلی شدم ناگهان سگها انگار متوجه حضور چیزی یا کسی در گوشه پایینی حیاط شده بودند و جلوتر از من پارس کنان به سمت آن دویدند دلشوره عجیبی به جانم افتاده بود هر قدم برایم انگار چند دقیقه طول میکشید نمیدانستم با چه چیزی مواجه خواهم شد ناگهان به ذهنم خطور کرد که حتماً لیلا به خانه مان آمده و وقتی دیده من خانه نیستم مشغول گشتن در حیاط به دنبال من است.
قسمت دوم……….ِ…ِِ
هنوز دوبه شک بودم ولی برای اینکه به خودم قوت قلب بدهم قدمهایم رو تندتر کردم و به طرف حیاط اصلی با صدای بلند گفتم به به لیلا خانوم چه عجب بالاخره از شوهرت دل کندی و اومدی!!ولی جوابی نشنیدم وقتی وارد حیاط اصلی شدم کسی رو ندیدم فقط در پایین شیب حیاط هر دو سگ به سمت اتاقک کنار حوض که در آن انبار وتنور بود خیز برداشته بودند و پارس میکردند در تاریکی انتهای حیاط چیزی معلوم نبود پس به طرف سرپایینی حیاط روانه شدم.
وقتی به نزدیکی سگها رسیدم فانوس رو بالا آوردم و در مقابل چشمانم قرار دادم تا بتوانم ببینم که چه حیوانی بالای پشت بام انبار باعث پارس کردن سگها شده در حالی که چشمم به دنبال نور فانوس میچرخید صحنه وحشتناکی جلوی چشمانم نمایان شد:یک زن با موهای پرپشت به قرمزی آتش در کنار تیرک سقف نشسته بود .
و به طرف پایین خم شده بود طوری که موهای قرمز رنگش با بازتاب نور فانوس میدرخشید داد زدم تو کی هستی؟سرش رو بالا آورد و به من نگاه کرد صورتی وحشتناک با چشمانی از حدقه بیرون زده داشت دندانهایش شبیه حیوانات بود همین که شروع به خندیدن با صدایی وحشتناک کرد من نقش زمین شدم و دیگر چیزی نفهمیدم تا اینکه با صدای لیلا به خودم اومدم.لیلا برایم تعریف کرد که وقتی به خانه ما آمده بود از سربالایی در خانه من را دیده بود که بروی زمین افتادم و سگها بالای سرم ایستاده اند و زوزه میکشند.
با لیلا به داخل اتاق رفتیم سرم و کتفم خیلی درد میکرد برایم آب قند آورد و ماجرا رو برایش تعریف کردم لیلا گفت خیلی شانس آوردی احتمالاً آل بوده ولی اینکه چرا بعد از بیهوش شدنت سراغ تو نیامده شاید از ترس سگها بوده خلاصه فردا صبح که شعبانعلی به خانه آمد و مرا در بستر بیماری دید ماجرای عجیبی برایم تعریف کرد:
گویا دیشب که شعبانعلی به باغ رفته بوده در هنگام صرف شام صدای جیک جیک جوجه هایی رو میشنود ناگهان به سرش میزند که این وقت شب در این بیابان مرغ و جوجه چکار میکند بهتره برم بگیرمشان و به خانه ببرم مقداری نان بر میدارد و به طرف صدا میرود میبیند یک مرغ سیاه و چند جوجه در حال نوک زدن به زمین هستن برایشان مقداری نان میریزد ولی آنها نمیخورند.
و پا به فرار میگذارند شعبانعلی هم به دنبال آنها میدود به قصد گرفتنشان میگفت: وقتی به خودم آمدم، دیدم چند صد متر از اتاقک داخل باغ دور شده ام ولی هنوز نتونستم جوجه هارو بگیرم جالبش این بود که به محض اینکه من خسته میشدم و توقف میکردم جوجه ها هم صبر میکردند تا من نفسی چاق کنم و سپس به دنبالشان بروم نمیدانم چرا حرص و طمع جلوی چشمانم رو گرفته بود(با اینکه پدر بزرگم آدم نداری نبود و خیلی اهل نماز و روزه و حلال و حروم بود)وقتی به خودم آمدم فهمیدم کاسه ای زیر نیم کاسه هست و این جوجه و مرغهای واقعی نیستن.
وگرنه نمیتونستند از دست من در بروند اصلاً چرا میخوان منو از باغ دور کنن و هرجا که وایمیستم اوناهم منتظر من میمونن به محض اینکه فهمیدم پا به فرار گذاشتم و به خانه باغ برگشتم ولی تا خود صبح صدای جیک جیک جوجه ها از بیرون اتاق میومد انگار داشتن صدام میکردن بعد از این ماجرا من به سختی مریض شدم علی مجبور شد به دنبال مادر در روستای مجاور برود تا شبها تنها نباشم ولی حملات شدید عصبی بهم دست میداد دو هفته بعد نوزادم رو از دست دادم و سقط جنین کردم و علی مرا به شهر برای دوا و درمان برد تا کمی حالم بهتر شد.










