بریدههایی از کتاب نقشه هایی برای گم شدن اثر سوزانا هیسلاپ درباره خودشناسی
کتابهای خودشناسی که این روزها به آثاری پُر فروش تبدیل شدهاند، اثرهایی هستند که میتوانند در بسیاری از موارد به ما کمک کنند. یکی از این کتابها “نقشه هایی برای گم شدن” نام دارد که اثر بسیار درخشانی است. در ادامه متن بریدههایی مهم از این کتاب را جمع آوری کردهایم و برای شما قرار دادیم. با ما باشید.

این کتاب درباره چیست؟
سوزانا هیسلاپ درباره این اثر اینطور گفته است: «اگر در برزخ خانهنشینی ایام همهگیری کرونا گرفتار شدهاید و نمیدانید چطور این شرایط جدید را بپذیرید، کتاب ربکا سولنیت را بخوانید. سولنیت در کتاب نقشه هایی برای گم شدن چندین نقشه فلسفی، خودزندگینگاری و تجربی برای مسیریابی در ناشناختهها ترسیم میکند. او در این کتاب که رادیکال و در عین حال دلگرمکننده است بدون آنکه در دام کلیشه بیفتد، نشان میدهد که چطور بهترین چیز برای پیدا کردن در مسیری که انتخاب شما نبوده، اغلب یافتن خودتان است.»
ربکا سولنیت در کتاب نقشه هایی برای گم شدن، مجموعه جستارهای مختلفی را نوشته است که همگی به نوعی با موضوع گم شدن، گم بودن یا گم کردن، ارتباط دارند.
جملات خودشناسی از کتاب نقشههایی برای گم شدن
پرسش اینجاست که چطور میشود گم شد. اگر هیچ گاه گم نشدهای، هیچ گاه زندگی نکردهای. اگر ندانی چطور گم شوی، تباه خواهی شد. زندگی کاشفانه جایی در میانهٔ سرزمینهای ناشناخته قرار دارد.
برو به جهنم اما وقتی رفتی به راهت ادامه بده و از آنسویش بیرون بیا.
فراموش کردن هنر نیست، هنر در رها کردن است.

ژاپنیها رسمی باستانی دارند به نام «کینتزوگی» که در آن ظروف شکسته را در عوضِ دور انداختن، با آب طلا، نقره یا پلاتین بند میزنند و ظرفی با شمایل جدید میسازند تا ردّ گذشته را بشود در آن دید و ستود. معتقدند تاریخچهٔ هر چیز بخشی جدانشدنی از آن و قابل احترام است. این ظرفها، که میشود آنها را استعارهای از روانمان دید، امکان گمشدن در زمان را به آدم میدهند و به یادمان میآورند گاهی نقص میتواند بزرگترین فضیلت باشد.
چه سودی برای انسان دارد اگر کل دنیا را به چنگ بیاورد و روحش را گم کند؟ او میگوید جهان را وا گذارید و در آن گم شوید تا روحتان را بیابید.
هرچیزی ترک دارد،و از همان جاست که نور به درون میتابد لئونارد کوهن
ژانباپتیست بورگیگنیون دانْویل، نقشهکشِ قرنهجدهمی، میگفت «کنار نهادن برداشتهای اشتباه، حتی اگر به پیشرفت هم نینجامد، یکی از راههای پیشبرد دانش است.»
جِی. رابرت اُپِنهایمِر میگوید «دانشمند همواره بر “لبهٔ اسرار”، در آستانهٔ ناشناختهها، زندگی میکند.» دانشمند ناشناخته را به شناخته تبدیل میکند و مثل ماهیگیران آن را با قلاب بالا میکشد اما هنرمند تو را به دلِ آن دریای تاریک میبرد.
همیشه طوری از کوهنوردی حرف میزنند انگار فتح قله معادل پیروزیست اما بالاتر که میروی جهان بزرگتر میشود و تو خودت را در برابر آن کوچکتر حس میکنی، متأثر و رها میشوی از اینکه چقدر فضا اطرافت هست، چقدر جا برای پرسه زدن، چقدر ناشناخته.
گاهی یک عکس قدیمی، یک دوست قدیمی، یک نامهٔ قدیمی به ما یادآوری میکند که دیگر آن شخص سابق نیستیم، چون کسی که آنجا زندگی میکرد، آن ارزشها را داشت، آنطور انتخاب میکرد و آنطور مینوشت دیگر وجود خارجی ندارد. بدون اینکه متوجه باشی، مسافت زیادی را طی کردهای. غریبه برایت آشنا شده و آشنا اگر نگوییم غریبهــــ دستکم عجیب یا عذابآور شده، لباسی که دیگر قوارهٔ تنت نیست. مسافت سفرِ بعضیها خیلی بیشتر از دیگران است.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب نجات از هزارتو دکتر نیکول لپرا با موضوع خودشناسی
مطلب مشابه: بریده هایی از کتاب پاندای بزرگ و اژدهای کوچک با جملات سنگین فلسفی و خودشناسی

در را به روی ناشناختهها باز بگذار، در را رو به تاریکی باز بگذار، از آنجا ارزشمندترین چیزها وارد میشوند. از آنجاست که خودت آمدهای و مقصدت هم همان جاست.
اما کودکان بهندرت پرسه میزنند، حتی در امنترین جاها. بهخاطر ترس والدینشان از اتفاقات وحشتناکی که ممکن است رخ دهد (که رخ میدهد، اما بهندرت) کودکان از تجربهٔ رخدادهای طبیعیِ شگفت، محروم میمانند. پرسهزنی در کودکی به من اتکابهنفس بخشید و حس جهتیابی و ماجراجویی، تخیل و میل به کاوش، توانایی اینکه کمی گم شوم و بعد راه برگشتم را خودم پیدا کنم. نمیدانم آخر و عاقبت این نسلِ محکوم به حصر خانگی چه میشود.
بهقول بنیامین، گم بودن یعنی حضورِ تماموکمال و حضورِ تماموکمال یعنی داشتن ظرفیتِ ماندن در تردید و رازآلودگی. انسان گم نمیشود بلکه خودش را گم میکند؛ این انتخابی آگاهانه است، تسلیمی از سر اختیار، وضعیتی روانی که دستیابی به آن از راه جغرافیاست.
در را به روی ناشناختهها باز بگذار، در را رو به تاریکی باز بگذار، از آنجا ارزشمندترین چیزها وارد میشوند. از آنجاست که خودت آمدهای و مقصدت هم همان جاست.
اما کودکان بهندرت پرسه میزنند، حتی در امنترین جاها. بهخاطر ترس والدینشان از اتفاقات وحشتناکی که ممکن است رخ دهد (که رخ میدهد، اما بهندرت) کودکان از تجربهٔ رخدادهای طبیعیِ شگفت، محروم میمانند. پرسهزنی در کودکی به من اتکابهنفس بخشید و حس جهتیابی و ماجراجویی، تخیل و میل به کاوش، توانایی اینکه کمی گم شوم و بعد راه برگشتم را خودم پیدا کنم. نمیدانم آخر و عاقبت این نسلِ محکوم به حصر خانگی چه میشود.
یکی از معروفترین حکایتهای بودائی دربارهٔ دو راهب است که قسم خورده بودند از زنان دوری کنند. روزی به رودخانهٔ خروشانی میرسند. زنی از آنها میخواهد کمکش کنند از رودخانه رد شود ـ جای زنان نیرومند در حکایتهای کهن خالیستــــ و یکی از آن دو راهبْ زن را بلند میکند و از رودخانه میگذراند. کمی که دو راهب در ساحل رودخانه به راهشان ادامه دادند، آن راهب دیگر او را به خاطر زیر پا گذاشتن عهدشان سرزنش میکند. دوستش پاسخ میدهد «تو چرا هنوز آن زن را به دوش میکشی؟ من که آنطرف رودخانه پایین گذاشتمش!»
برای فراموشیِ گذشته باید از حس فقدان دست کشید، حس فقدانی که خاطرهٔ غناییْ غایب و سرنخهاییست که با آنها در زمان حال پیش میروی. فراموش کردن هنر نیست، هنر در رها کردن است. و وقتی همه چیز از دست رفته باشد، میتوانی به غنای فقدان برسی.
مطلب مشابه: بریده هایی از کتاب قدرت شروع ناقص؛ خلاصه جملات روانشناسی و خودشناسیپ
مطلب مشابه: کتاب تئوری انتخاب ویلیام گلاسر روانشناس؛ خلاصه کتاب درباره خودشناسی و موفقیت

معمولاً طوری از زیبایی صحبت میکنند انگار فقط شهوت و تحسین را برمیانگیزد اما زیباترین آدمها طوری زیبا هستند که به پیشانینوشت یا تقدیر یا معنا میمانند، به قهرمان قصههای بهیادماندنی. اشتیاق به آنها تا حدی اشتیاق به سرنوشتی شکوهمند است. زیبایی را هم شاید بشود دری بهروی معنا و لذت دید. البته زیبارویان اغلب در چیز خاصی خارقالعاده نیستند، جز در تأثیری که بر دیگران میگذارند.
شکست ژرفتر از پیروزیست.
جهان را وا گذارید و در آن گم شوید تا روحتان را بیابید.
داوینچی از ایجاد حس فضا در نقاشی خوشش میآمد. میگفت هنگام کشیدن ساختمانها «برای آنکه یکی را دورتر از دیگری نشان دهید، باید هوا را چگالتر بگیرید. بنابراین ساختمان اول را… به همان رنگ خودش بکشید؛ خطوط دور ساختمانِ دورتر را محوتر و رنگش را متمایلتر به آبی کنید؛ و اگر میخواهید ساختمانی دورتر از این بکشید، باز هم به آبی متمایلترش کنید؛ و اگر ساختمانی پنج برابر دورتر میخواهید، پنج برابر متمایلتر به آبی.» از ظاهر امر اینطور بر میآید که نقاشان همواره مفتون آبیِ دوردست بودهاند و به این نقاشیها که نگاه میکنی میتوانی جهانی را تصور کنی که در آن میشود از لابهلای پهنهٔ چمنهای سبز و تنههای درختان قهوهای و خانههای سفید گذشت و بالاخره قدم گذاشت به سرزمین آبی: چمنها و درختها و خانهها آبی میشوند و شاید اگر به خودت هم نگاهی بیندازی مثل خدای هندوها ــــ کریشناــــ آبی شده باشی.
آبیِ دوردست رنگِ یک حس است، رنگ تنهایی و رنگ حسرت، رنگ آنجایی که از اینجا پیداست، رنگ جایی که خودت آنجا نیستی و رنگ جایی که هیچ وقت نمیتوانی بروی، چون این آبی کیلومترها دورتر بر لبهٔ افق ننشسته، بلکه در فاصلهٔ بین تو و آن کوههاست. رابرت هَسِ شاعر نامش را «حسرت» میگذارد، «چراکه اشتیاق پر است از فواصل بیپایان».
دانشجویی نقلقولی آورد که میگفت از فیلسوفی پیشاسقراطی به نام منون است «چگونه در پی چیزی هستی که ذاتش بر تو مطلقاً پوشیده است؟»
آناییس نین، جستارنویسی فرانسوی که تحقیقاتی در حوزهٔ روانکاوی انجام داده، میگوید: «جبههگیریِ سفتوسخت در برابر ناشناختهها و امور ناآشنا نشانهٔ احساس ناامنی شدید است.» ما از گم شدن، بلاتکلیفی، عدم قطعیت و رازآلودگیِ زندگی هراس داریم و میخواهیم از قبل، وقایع و حتی رفتار انسانها را پیشبینی کنیم تا مبادا چیزی خلاف انتظارمان رخ بدهد، تا بتوانیم به هر قیمتی که شده سکان زندگی را در دست بگیریم.
چه سودی برای انسان دارد اگر کل دنیا را به چنگ بیاورد و روحش را گم کند؟
پروانه چنان مظهر مناسبی برای روح انسان است که نامش در زبان یونانی psyche، بهمعنای روح و روان، است.
مطلب مشابه: خلاصه کتاب گاهی که از نه شنیدن می ترسیم آلن دو باتن با گزیده جملات خودشناسی

رسالت هنرمند این است که درها را بگشاید و الهامها، ناشناختهها و ناآشناها را به درون دعوت کند.
گاهی نقص میتواند بزرگترین فضیلت باشد.
مگر تماشای عمق زندگی که اینطور با تمام ظرفیتهای بالقوهاش برای در آغوش کشیدنِ تنهایی و رنج توصیف شده زیبا نیست؟ بعضی آهنگها قدرتی یاغیگرانه دارند؛ این اساساً همان چیزیست که راک اند رول ـ یکی از زیرشاخههای موسیقی بلوز به بهترین وجه انجامش میدهد، آهنگهایی دربارهٔ جوان بودن و قدم به جهان گذاشتن، پر از حس ظرفیتهای درونی خودت. اما موسیقی کانتری، دستکم آهنگهای قدیمیاش، اغلب به عواقب پرداخته، به دشواریِ ادامه دادن یا آگاهیای که بعد از ناممکنیِ ادامهٔ مسیر میآید. دلیل عمیقتر بودن موسیقی کانتری در مقایسه با راک این است که شکست ژرفتر از پیروزیست. شکست آن چیزیست که درس عبرت میشود، البته بیشترِ وقتها.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب نیمه تاریک وجود دبی فورد در باب روانشناسی و خودشناسی










