بریده‌هایی از کتاب بدن فراموش نمی کند از بسل ون در کولک (درباره مشکلات روانی)

تروما و مشکلات روانی دست خوش نگارش کتاب‌های بسیاری شده‌اند. یکی از بهترین این کتاب‌ها “بدن فراموش نمی کند” نام دارد. اثری بسیار مهم درباره تروما که با دقت بسیار و همچنین قلم ساده‌ای نوشته است. ما نیز در ادامه این کتاب را به شما دوستان معرفی کرده و بریده‌هایی از آن را برای شما دوستان قرار خواهیم داد. با ما باشید.

بریده‌هایی از کتاب بدن فراموش نمی کند از بسل ون در کولک (درباره مشکلات روانی)

این کتاب درباره چیست؟

کتاب بدن فراموش نمی کند فرصت‌های جدیدی را برای تسکین یا حتی بهبود آسیب‌ها فراهم کرده است. این کتاب شیوه‌ها و تجاربی را آفریده که با بهره‌گیری از قابلیت انعطاف‌پذیری عصبی طبیعی مغز به بازماندگان کمک کند تا در لحظه کاملاً احساس سرزندگی داشته باشند و به زندگی‌شان ادامه دهند.

این کتاب سه مسیر پیشِ رویمان قرار می‌دهد: ۱. کل به جزء، با حرف‌زدن، ارتباط‌گیری (مجدد) با دیگران، و فراهم‌ساختن فرصت شناخت و درک آنچه درونمان درحال وقوع است و در عین حال پردازش خاطرات تروما؛ ۲. مصرف قرص‌هایی که واکنش‌های هشداردهندهٔ نادرست را از کار می‌اندازند یا بهره‌گیری از فناوری‌هایی که شیوهٔ سازمان‌دهی اطلاعات در مغز را تغییر می‌دهند؛ و ۳. جزء به کل، با امکان‌پذیرکردن تجربیاتی در بدن که عمیقاً و اساساً با درماندگی، خشم یا فروپاشیِ ناشی از تروما در تضادند. تعیین بهترین گزینه از بین گزینه‌های فوق برای هر بازماندهٔ خاصی کاملاً تجربی است. بیشتر افرادی که با آن‌ها کار کرده‌ام به تلفیقی از هر سه گزینه نیاز داشته‌اند.

بریده و جملاتی از کتاب بدن فراموش نمی کند

«بزرگ‌ترین منبع رنج‌های ما دروغ‌هایی است که به خودمان می‌گوییم.»

تروما، اصولاً تحمل‌ناپذیر و توان‌فرساست. بیشتر قربانیان تجاوز، سربازان جنگی و کودکانی که آزار دیده‌اند وقتی به آنچه بر سرشان گذشته فکر می‌کنند، اندوهشان به حدی است که می‌کوشند فکر آن رویدادها را از ذهنشان دور و وانمود کنند اتفاقی نیفتاده و با آن کنار بیایند. با داشتن خاطرهٔ ترس و احساس شرمساری از ضعف و آسیب‌پذیری مطلق، ادامهٔ حیات به انرژی بسیار عظیمی نیاز دارد.

بریده و جملاتی از کتاب بدن فراموش نمی کند

سخنان غم‌انگیز بگو؛ اندوهی که بر زبان نیاید در دلِ آشفته نجوا می‌کند تا در هم شکندش. ویلیام شکسپیر، مکبث

هرچند همهٔ ما می‌خواهیم از تروما عبور کنیم، بخشی از مغز که مسئول حصول اطمینان از بقای ماست (در جایی بسیار پایین‌تر از مغز منطقی ما)، مهارت چندانی در انکارکردن ندارد. مدت‌ها بعداز اتمام تجربهٔ تروما، کوچک‌ترین اشاره به خطر به فعال‌سازی مجدد آن می‌انجامد و مدارهای مغزی آسیب‌دیده را تحریک و مقادیر چشمگیری هورمون‌های استرس ترشح می‌کند. این امر سبب ایجاد احساسات ناخوشایند و ادراکات فیزیکی شدید و همین‌طور کنش‌های شتاب‌زده و پرخاشگرانه می‌شود. این واکنش‌های پس‌از تروما نامفهوم و تحمل‌ناپذیر به نظر می‌رسند. نجات‌یافتگان تروما که احساس می‌کنند بر رفتار خود کنترل ندارند، رفته‌رفته دچار این نگرانی می‌شوند که آسیب‌های واردشده به آن‌ها شدید و جبران‌ناپذیر است.

«پی بردیم دردهایی هست بیش از حد جانکاه، غم‌هایی بیش از حد عمیق و وجدهایی بیش از حد زیاد که خودهای محدود ما توان ابرازشان را نداشتند. وقتی هیجان به این درجه می‌رسید، ذهن خفه می‌شد؛ و حافظه تا یکنواخت‌شدن دوبارهٔ اوضاع، خالی می‌گشت.»

بیمارانی که در کودکی توسط مراقبانشان مورد بی‌رحمی قرار گرفته‌اند با هیچ‌کس احساس امنیت نمی‌کنند. اغلب از بیمارانم می‌پرسم آیا می‌توانند اسم کسی را ببرند که در مسیر رسیدنشان به بلوغ با او احساس امنیت کرده باشند. بیشترشان به خاطرهٔ آن معلم، همسایه، مغازه‌دار، مربی یا کشیشی که نشان داده بود دل‌سوزشان است، سفت می‌چسبند؛ این خاطره اغلب اوقات سرمنشأ یادگیری برقراری مجدد ارتباط است. ما موجودات امیدواری هستیم. در بهبود تروما همان‌قدر که به‌یادآوری نحوهٔ زنده ماندمان اهمیت دارد شکستگی‌ها نیز مهم است.

بااین‌حال، اگر خوابتان دچار اختلال شود یا شکمتان کار نکند یا اگر همیشه احساس گرسنگی می‌کنید یا تماس فیزیکی دیگران با شما دادتان را بلند می‌کند (چیزی که اغلب در کودکان و بزرگ‌سالان مبتلا به تروما دیده می‌شود)، کل ارگانیسم دچار بی‌تعادلی می‌شود. جالب است که در بسیاری از مشکلات روانی، ردی از مشکلات خواب، اشتها، تماس، گوارش و انگیختگی دیده می‌شود.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب هنر زندگی آسوده اثر شونمیو ماسونو (خلاصه متن های کتاب)

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب افسانه عادی بودن از گابور میت (درباره کمالگرایی در زندگی)

بریده و جملاتی از کتاب بدن فراموش نمی کند

در دفتر کارم به‌کرات شاهد مسخ شخصیت بیمارانی هستم که داستان‌های دهشتناکی را بدون هیچ احساسی برایم تعریف می‌کنند.

وقتی دوباره به مطبم آمد، مشتاقانه میزان اثربخشی داروها را از او جویا شدم. گفت که هیچ‌یک از قرص‌ها را نخورده است. درحالی‌که سعی می‌کردم عصبانیتم را پنهان کنم، دلیلش را از او پرسیدم. جواب داد: «دیدم اگر قرص‌ها را بخورم و کابوس‌هایم تمام شود، یعنی دوستانم را ترک کرده‌ام و مرگشان بیهوده بوده است. من باید یادگار زنده‌ای از دوستانم باشم که در ویتنام مردند.»

یا آن‌طور که جان بالبی به بیانی فراموش‌نشدنی می‌گوید: «آنچه را نتوان با مادر در میان گذاشت، به خودمان هم نمی‌توانیم بگوییم.»

گسستگی بارزترین ویژگی تروماست.

حساسیت‌زدایی ممکن است واکنش‌پذیری‌تان را کمتر کند؛ اما اگر در امور عادی روزمره مثل قدم‌زدن، آشپزی یا بازی‌کردن با بچه‌ها احساس رضایت نکنید، لذتی از زندگی نخواهید برد.

رفته‌رفته فهمیدم تنها چیزی که کار درمان تروما را امکان‌پذیر می‌کند تحسین تعهد بیماران به بقای خود بود، چیزی که به آن‌ها کمک می‌کرد سوءاستفاده‌ای را که از آن‌ها شده بود تحمل کنند و آن‌گاه در مقابل تاریکی‌های روح که به‌ناچار بر سر راه بهبود قرار دارند، تاب بیاورند.

به نظر می‌رسد زندگی عده‌ای از مردم در قالب روایت جریان دارد؛ زندگی خودم توقف‌ها و آغازهای بسیاری داشت. تروما نیز به همین شکل است. خط داستانی را قطع می‌کند…، به‌یک‌باره اتفاق می‌افتد و سپس زندگی به روال خود ادامه می‌دهد. کسی برای آن آماده‌تان نمی‌کند.

همهٔ بازماندگان ترومایی‌ای که دیده‌ام هرکدام به‌نوعی سازش‌پذیر بوده‌اند و قصه‌شان و تاب‌آوری‌شان مایهٔ حیرت بوده است. آگاهی از اینکه تلاش برای بقا به‌تنهایی چقدر انرژی می‌برد مانع می‌شود تا از هزینه‌ای که آن‌ها اغلب دراِزای بقایشان متحمل می‌شوند، یعنی نداشتن رابطه‌ای پرمهر با بدن و ذهن و روحشان، در شگفت بمانم.

افرادی که احساس امنیت می‌کنند و پیوند معناداری با دیگران دارند دلیلی نمی‌بینند که وقتشان را در راه مصرف موادمخدر یا خیره‌شدن بیهوده به تلویزیون ضایع کنند؛ الزامی نمی‌بینند شکمشان را از کربوهیدرات‌ها پر کنند یا به هم‌نوعانشان حمله کنند. بااین‌حال، اگر به نظر برسد کارهایشان چیزی را تغییر نمی‌دهد، خود را گرفتار می‌بینند و اغواگری قرص‌ها، رهبران گروه‌های تبهکاری، مذاهب افراطی یا جنبش‌های سیاسی خشن یا هرکس و هرچیزی که نشانه‌ای از تسکین داشته باشد، به دامشان می‌اندازد.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب خطاب به عشق | نامه های عاشقانه آلبر کامو به معشوق خود

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب چهار میثاق / معروف ترین کتاب خودیاری و خودشناسی

بریده و جملاتی از کتاب بدن فراموش نمی کند

اگر سرتان پایین باشد و از ترس نتوانید اطرافتان را نگاه کنید، طعمهٔ آسانی برای سادیسم بقیه هستید؛ اما وقتی طوری راه می‌روید که این پیام را به دیگران می‌دهد که «سر به سرم نذار» به نظر نمی‌رسد کسی اذیتتان کند.

چسبیدن به افراد دیگر طبیعی‌ترین راهی است که انسان‌ها می‌توانند در موقع ناراحتی، به کمک آن خودشان را آرام کنند. این بدان معناست که بیمارانی که به‌لحاظ فیزیکی یا جنسی مورد خشونت واقع شده‌اند با دوراهی روبه‌رو هستند: به‌شدت خواهان لمس افرادند؛ اما در عین حال از تماس بدنی وحشت دارند. لازم است ذهن بار دیگر حس ادراکات فیزیکی را فرابگیرد و به بدن هم باید کمک کرد تا آرامش ناشی از لمس دیگران را تحمل کند و از آن لذت ببرد. افراد فاقد آگاهی هیجانی با تمرین می‌توانند ادراکات فیزیکی‌شان را با رویدادهای روان‌شناختی پیوند دهند. آن‌گاه قادر خواهند بود به‌تدریج با خودشان آشتی کنند. (۲۷)

نام برخی از بزرگ‌ترین پیشتازان عصب‌شناسی و روان‌پزشکی، ازجمله ژان – مارتن شارکو، پیِر ژانه و زیگموند فروید، با این کشف گره خورده که هیستری در تروما ریشه دارد، به‌ویژه ترومای برخاسته از سوءاستفادهٔ جنسی در کودکی.

«سکوت = مرگ.» سکوت دربارهٔ تروما هم به مرگ منتهی می‌شود، مرگ روح.

سازگاری زیان‌های خودش را در پی دارد. بسیاری از کودکان تنفر از خودشان را امن‌تر از آن می‌دانند که با ابراز عصبانیت یا فرار رابطه‌شان را با مراقبانشان به خطر بیندازند.

دروازه‌های سیل‌بند مبتلایان به پی‌تی‌اس‌دی کاملاً باز است. به‌دلیل نداشتن صافی همواره درگیر اضافه‌بار حسی هستند. برای رهایی از این وضعیت، سعی می‌کنند مغزشان را خاموش کنند و به دید تونلی و تمرکز افراطی روی می‌آورند. اگر نتوانند به‌طور طبیعی خاموش شوند، شاید به دارو یا الکل متوسل شوند تا جهان را به دست فراموشی بسپارند. تراژدی آنجاست که تعطیلی مغز به قیمت کنارگذاشتن عوامل لذت و شادی نیز تمام می‌شود.

مواجهه با رنج تحمیل‌شده توسط دیگران به اندازهٔ کافی دشوار است؛ اما بسیاری از افراد مبتلا به تروما در عمق وجود خود به‌دلیل آنچه در موقعیت خاصی انجام داده یا نداده‌اند، عمدتاً احساس شرم می‌کنند. آن‌ها به‌دلیل وحشت‌زدگی، نداشتن استقلال، هیجان یا خشمی که احساس کردند، از خودشان متنفرند.

بقای ماست (در جایی بسیار پایین‌تر از مغز منطقی ما)، مهارت چندانی در انکارکردن ندارد. مدت‌ها بعداز اتمام تجربهٔ تروما، کوچک‌ترین اشاره به خطر به فعال‌سازی مجدد آن می‌انجامد و مدارهای مغزی آسیب‌دیده را تحریک و مقادیر چشمگیری هورمون‌های استرس ترشح می‌کند. این امر سبب ایجاد احساسات ناخوشایند و ادراکات فیزیکی شدید و همین‌طور کنش‌های شتاب‌زده

بیشتر رنج‌های بشری در عشق و فقدان ریشه دارند و وظیفهٔ درمانگران این است که به افراد کمک کنند تا واقعیت زندگی را با همهٔ لذت‌ها و دل‌شکستگی‌هایش «بپذیرند، حسش کنند و آن را تاب بیاورند.»

بریده و جملاتی از کتاب بدن فراموش نمی کند

«تا زمانی که ندانید مشغول چه‌کاری هستید، نخواهید توانست کاری را که می‌خواهید انجام دهید.» پیامدهای این حرف مشخص است: برای‌آنکه زمان حال را درک کنید باید بدانید کجایید و از آنچه بر سرتان می‌گذرد آگاه باشید. اگر سیستم خودحسگری‌مان از کار بیفتد، باید راه‌هایی برای فعال‌سازی مجدد آن بیابیم.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب پنج قدم فاصله راشل لیپینکات با جملات ارزشمند آن

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب ۱۹۸۴ اثر جرج اورول / 40 جمله آموزنده از داستانی زیبا

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.