بریدههایی از کتاب افسانه عادی بودن از گابور میت (درباره کمالگرایی در زندگی)
در علم روانشناسی مدرن کمالگرایی و کمالطلبی نوعی بیماری تلقی میشود. نویسنده این کتاب نیز با دقت بسیاری سعی کرده توضیح دهد که عادی بودن بسیار نرمال و خوب است. ما نیز در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه بریدههایی از کتاب افسانه عادی بودن به همراه توضیحات لازمه را برای شما دوستان قرار دادهایم. با ما باشید.

این کتاب درباره چیست؟
کتاب افسانه عادی بودن درباره فرهنگ غلط حاکم بر جامعه است که ما را بهسوی بیماریهای مختلف هدایت میکند. گابور میت، نویسندۀ این کتاب سعی کرده است به ما نشان دهد که یکی از مهمترین عوامل محیطی دخیل در بروز بیماریهای مختلف، عوامل زیستروانشناختی هستند.
در این کتاب، به نقش تروماهای مختلف در بروز بیماریهای جسمانی، بیماریهای خودایمنی و اهمیت استرس، تروماهای دوران کودکی و راهحلهایی برای غلبه بر برخی از آسیبها اشاره شده است.
بریده و جملات طلایی از کتاب افسانه عادی بودن
«آنچه از همه واضحتر، همهجا حاضر و جزء واقعیتهای مهم است معمولاً جزء دشوارترین چیزهایی است که میشود دید و دربارهاش صحبت کرد.»
این واقعیت که میلیونها نفر یک صدای مشترک دارند به معنای فضیلتداشتن شَری که ازش پیروی میکنند نیست. این واقعیت که آنها ایرادهای زیادی دارند باعث نمیشود این ایرادها حقیقت باشند و این واقعیت که یکمیلیون نفر یک شکل از آسیب روانی را دارند باعث نمیشود این افراد عاقل باشند. ـ اریک فروم، جامعهٔ عاقل
«ما واقعاً اعصاب همدیگر را به لرزه درمیآوریم و مغزهای هم را تکان میدهیم.»

واژهٔ «تروما» به یونانی یعنی «زخم». متوجه باشیم یا نباشیم، این زخمخوردگی ما یا شکل برخورد با آن است که نشان میدهد رفتارمان باید چه باشد. باعث شکلیافتن عادتهای اجتماعی است و طرز فکر ما را دربارهٔ جهان معین میکند.
حس امنیتِ کودک، اعتمادش به دنیا، روابط متقابلش با دیگران و مهمتر از همه ارتباطش با عواطف اصلیاش منوط به حضورِ مداومِ مراقبانی است که هماهنگ و دور از استرس هستند و قابلیتِ اتکای عاطفی دارند. هرچه این مراقبان پُراسترستر یا پریشانتر باشند، معماری عاطفی ذهن کودک لرزانتر است.
«رنجی که مسائل تغییر محیطزیستی دارد بر جوانان وارد میکند این است: آنها پیش خود تعبیر میکنند که آیندهای ندارند و بشریت رو به انحطاط است»؛ احساس میکنند دولتها و بزرگسالان به آنها خیانت و طردشان کردهاند و همین به آنها چنان غم و ناامیدیای وارد کرده که «به استرسزایی مداوم برای آنها تبدیل شده و این تأثیری خاص، پایدار و بهمرور منفی در سلامت روانی کودکان و جوانان میگذارد.»
یکی از شکستهای مداوم و فاجعهبار نظام سلامت نادیدهگرفتن این است که علم تا امروز توانسته چه چیزی را ثابت کند. این شکستِ فلجکننده عملاً نمیگذارد ببینیم که آنچه تا امروز تثبیت شده عملاً دارد به ما میگوید چه چیزهایی را نمیدانیم یا چه چیزهایی را مدام داریم نادیده میگیریم
سختکوشی، تمرکز بیرونی بر چندین کار و داشتن احساس ابروظیفهشناسی که اساسش هم این قاعده است: آدم باید وجود خود را با انجامدادن کار و ارائهٔ چیزهایی به دیگران توجیه کند؛ جلوگیری از پرخاشگری و خشمی که باعث محافظت از خود است؛ عمل براساس دو باوری که فشار و التزام برای فرد دارد: «من مسئول احساس دیگران هستم» و «هرگز نباید کسی را ناامید کنم».
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب من زلاتان هستم (درباره موفقیت های فوتبالیست معروف)

موجوداتی که واکنشهای خودتنظیمکنندهٔ استرسشان ضعیف است اضطراب بیشتری دارند و کمتر توانایی مواجهه با مشکلات محیطی عادی را دارند و حتی در وضعیت عادی هم استرس زیادی دارند.
بعد از رخدادی پُراسترس در زندگی، خطرِ عود بیماری دو یا سه برابر میشود و بعد از سه یا چهار بار رخداد پُراسترس، خطرِ بیماری پنجبرابر و حتی هفتبرابر میشود؛ داشتن تاریخچهٔ ترومای کودکی که باعث افزایش آمار دو تا سهبرابری کلیت جمعیت دارای این بیماری است؛ داشتن تاریخچهٔ سوءاستفادههای جنسی و فیزیکی ارتباط زیادی با افزایش آمار عود بیماری دارد؛ ارتباط کمتر با عواطف باعث میشود فرد کمتر بتواند خود را در مقابل استرس محافظ کند؛ [نبود] پشتیبانی اجتماعیای که باعث کاهش تأثیراتِ استرسهای زندگی شود.
رنج مردان هم بخشی از چرخهٔ پدرسالاری است. هم رنج علتها را میبرند هم معلولها را. تابو علیه آسیبپذیربودن بیشتر از هرچیزی باعث رنجش عمیق مردان است، درست همانند زنان. ممکن است بین مردان خشم جایز باشد، ولی غصه، ناراحتی یا «ضعف» نیست. یعنی چیزهایی که نشاندهندهٔ محدودیتهای فرد است
بارهایی که در فرهنگهای پدرسالار بر دوش زنان گذاشته میشود و نحوهای که آنها محدود و خُرد میشوند سبب میشود آنها نتوانند به تبلور شخصی اصیل از خود برسند.
مجلات زنان و نوجوانان پُر است از محتوایی که میخواهد کمک کنند زنان در تغییری فرهنگی قرار گیرند و تواناییهای آنها را چندگانه کند تا بتوانند به انواع گوناگون یکی دیگر را غرق در لذت کنند. این یکی دیگر در بیشتر اوقات یک مرد است. دختران تشویق میشوند حالت جنسی داشته باشند، نه اینکه طبیعی باشند یا خودشان را بروز بدهند، بلکه تبدیل شوند به ابزاری برای جلبتوجه و حفظ همسر خود. این را بهمثابهٔ راهی برای «قدرتگرفتن» در ساختار قدرتی که سرکوبگر است ارایه میکند.

کودکانی که در ماه دسامبر به دنیا میآیند در مقایسه با همکلاسیهایی که متولد ماه ژانویهٔ همان سال (یازده ماه قبل) هستند ۳۹ درصد بیشتر دچار اختلال بیتوجهی ـ بیشفعالی میشوند. علت؟ کودکان متولد دسامبر در همان سالی وارد مدرسه میشوند که کودکان جوانتر از آنها یعنی متولدین ژانویه وارد مدرسه میشوند ــ آنها یازده ما رشد مغزیشان با همکلاسیهایشان فاصله دارد. آنها را بهخاطر یک «اختلال ژنتیکی مغز» درمان نمیکنند، درمان میکنند چون بهطور طبیعی رشد مدارهای مربوط به توجه و خودتنظیمی مغزشان با تأخیر انجام شده است.
باید متوجه باشیم بسیاری از صفات شخصیتیای که باور داریم برای ماست و حتی شاید به آنها افتخار هم میکنیم عملاً حامل زخمهایی هستند. این زخمها وقتی به ما خورده که ارتباطمان با خودمان را از دست دادهایم؛ صحبت هم برای خیلی قبل است.
سلامت ما بیرون از تَن ماست.
یکی از اصلیترین رفتار والدی که این محققان رویش تمرکز داشتند این بود که ببیند مادران تا چه حد «با محبت» فرزند را «پرورش» میدهند یا آنها را [در نمونهٔ موشها] میلیسند
در نبودِ تسکیندهندهای معین، واکنش طبیعی یک آدم جوان این است که دست به سرکوب بزند و خودش را از موقعیت احساسیای که بر اثر رنج برایش ایجاد شده جدا کند.
خطر مرگ در زنانی که هنگام مجادله با همسران خود همیشه یا معمولاً احساسات خود را برای خودشان نگه میدارند چهاربرابر بیشتر از زنانی است که همیشه احساساتشان را بروز میدهند
بسیاری از زنان درنهایت به سکوت سرخود تن میدهند و آن را «تمایلی برای ساکتکردن افکار و احساساتشان» مینامند «تا بتوانند روابط امن، بهخصوص روابطی گَرم داشته باشند.» اگر این نفیِ مداوم اصالت فرد پشتسر هم انجام شود، ممکن است نتیجهای مرگآور به همراه داشته باشد
نفش فاصلهٔ زیاد جنسیت در سلامت امری واقعی است، ولو اینکه به آن پرداخته نشده باشد. زنان بیشتر از دیگران دچار بیماریهای مزمن میشوند؛ بسیاربسیار قبل از رسیدن به پیری در آنها چنین اتفاقاتی میافتد. سالهایی که سلامتشان تهدید میشود و ناتوان میشوند هم بسیار است. پزشکی مطرح اهل امریکا همین اواخر نوشت «زنان اوضاع بدتری را از سر میگذرانند» و به این اشاره کرد که آنها بیشتر در خطرِ رنجِ بیماری مزمن، میگرن، فایبرومیالژی، اختلال رودهٔ تحریکپذیر و مشکلات مختلف خودایمنی مثل روماتیسمهای مفصلی هستند.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب خیره به خورشید اروین یالوم کتابی درباره هراس از مرگ

اینکه چرا کودکی در توجهکردن مشکل دارد یا ناآرام است، خود را جدا میداند و بیقرار است ممکن است چندین دلیل داشته باشد: اضطراب، استرس در خانه، خستگی در برابر مصالحی که برایش دیگر جذاب نیست، مقاومت در مقابل محدودیتهای نشستن سر کلاس درس، ترس از قلدری، معلمی زورگو، تروما ــ حتی اگر باورتان بشود، ماه تولد او هم میتواند نقش داشته باشد.
چرا «نفس» نیازمند فرار است؟ ما وقتی دنبال فراریم که زندانی باشیم، وقتی مشغول رنجکشیدن باشیم. اعتیاد وقتی به سراغ ما میآید که زندگی ما در بیداری به گیرافتادن ما در پریشانی، شک، از دست رفتن معنا، انزوا و بیارزشبودن درونی منجر شود؛
اولین چیزی که باید پرسیده شود این نیست که بدانیم اشکال اعتیاد چیست، بلکه باید بدانیم چه چیزی در این اعتیاد «درست» است. شخص از این عادتی که دارد چه سودی میبرد؟ برای او چه میکند؟ به چه چیزی میرسد؟ بدوناعتیاد به چه چیزی نمیرسد؟ این پرسوجو اساس درست هر اعتیادی است.
مانع احساسات آسیبپذیر شدن، سوای جلوگیری از بلوغ، تشدید حس تهیبودن را باعث میشود، ملال را در ما پرورش میدهد، نمیگذارد از صمیمت واقعی بهره ببریم و کنجکاوی و آموختن را به تردید میاندازد، بنزین خواست ما برای دورکردن ذهنمان از لحظهٔ حاضر میشود و باعث ایجاد اجباریشدن پیوستن به بازیهای رقابتی میشود، در پسزمینهٔ ذهن ما سروصداهای پیدرپی ایجاد میکند، موقعیتها و رفتارهای اجتماعی خطیر میسازد، گرسنهٔ مصرف محصولاتمان میکند و ما را مجبور میکند ازطریق مواد جانشین راه فراری پیدا کنیم.
توانایی سیستم ایمنی برای واکنش نشان دادن به سرطان پروستات در مردانی که تمایل به سرکوب خشم خود داشتند از بین میرود. در تحقیق دیگری دربارهٔ بیماری پروستات نشان داده میشود که پشتیبانی اجتماعی باعث میشود خطر این بیماری کاهش یابد
سرطان چیزی بیشتر از بیماری سلولها نیست؛ سرطان همچون ترافیک ماشینهاست: بیماری ماشینها. یک عمر تحقیق دربارهٔ موتورهای سوزان داخلی ماشینها کمک نمیکند کسی معضلات ترافیکی شهر را درک کند… ترافیک شهری بهعلت ناتوانی در برقراری ارتباط عادی بین ماشینها و محیطشان است و هرجایی ممکن است رخ بدهد، خواه آنها حرکتی عادی بکنند خواه نه. ـ سِر دیوید اسمیترز، نیِچِر،
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب نیروی حال نوشته اکهارت تله / اثری درباره فلسفه شرق و فرزانگی
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب هنر همیشه بر حق بودن اثر آرتو شوپنهاور فیلسوف بزرگ آلمان

آبراهام مازلوِ روانشناس عمر خود را وقف تحقیق دربارهٔ تبلورِ خویشتن کرد. او دستیابی به رضایت اصیل برمبنای ارزشهای درونی فرد را بررسی کرده است. او در یکی از مقالات مشهور خود مینویسد: «تحقیق دربارهٔ آدمهایی سالم که میتوانند خود را تبلور بدهند نشان میدهد که آنها “بهطور مناسب تنظیم نشدهاند” (البته از نظر سیستم سادهانگارانهٔ تأیید و هویتگیریِ فرهنگ [حاکم]).» مازلو میگوید این آدمهای سالم رابطهای پیچیده با «فرهنگِ کمتر سالم» خود دارند. آنها نه همرنگشوندهاند و نه بهطور خودکار سرکشی میکنند.










