نگاهی بر زندگی بیژن الهی شاعر ایرانی؛ درباره زندگی شخصی و آثار معروف او

بیژن الهی از بزرگترین شاعران ایرانی است که زندگی ساکت و حاشیه نشینی داشت. اما این دوری باعث نشد تا به شعر او صدمه وارد شود. بیژن الهی در نثر ساده و شعر نوی خود لطفاتی خاص داشت که از زندگی ساکت وی نشات گرفته بود. در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه قصد داریم نگاهی کامل بر زندگی استاد بیژن الهی داشته باشیم. در ادامه با ما باشید.
فهرست موضوعات این مطلب
تولد و اوایل زندگی
بیژن الهی در سال 1324 در شهر تهران و از مادری تبریزی و پدری شیرازی به دنیا آمد. او در نقاط مختلف تهران زندگی کرده و در محله تجریش به تحصیل پرداخت. او به اصرار مادر ریاضی خواند اما رشته مورد علاقهاش نقاشی و طراحی بود.
دنیای نقاشی و مخالفت پدر و مادر
بیژن الهی در سالهای نوجوانی، ذوقی فراوان در نقاشی نشان داد و با شرکت در انجمنهای هنری، نقاشی را پی گرفت.
او در نوجوانی در کلاسهای نقاشی استاد جواد حمیدی شرکت کرد. ورود او به عرصه هنر به جدال با خانوادهاش انجامید، چرا که مادرش با وجودی که دستی در نقاشی داشت برای تنها فرزندش آینده دیگری میخواست.
فشارهای زیاد درنهایت باعث شد تا در سال 1342 ترک تحصیل کند. به سفارش استادش، جواد حمیدی، تعدادی از آثارش را برای چهارمین بیینال فرستاد، اما به اصرار خانواده، از ادامه فعالیت در این عرصه بازماند؛ در نهایت نقاشی را رها و راه دیگری در پیش گرفت.
آشنایی با دنیای ادبیات

دوری از نقاشی برای بیژن الهی دوری از دنیای هنر نبود. بیژن الهی و مخالفتهای شدید مادرش با وی، او را به گوشه نشینی و به سمت دنیای ادبیات سوق داد. از کافهنشینی تا نشستهای دوستانه، در کنار دیگر همنسلانش که بلند پرواز و آرمانخواه بودند، نیما میخواندند و به جنبشهای فکریادبی دنیا چشم داشتند و با وجود تمام سختیها و عدم پذیرش جامعه ادبی، میخواستند به دستاوردی نو برای ادبیات فارسی برسند.
البته بیژن الهی درکنار شعر و نوشتن، دستی در ترجمه هم داشت. او به شیوه خودآموز شروع به زبانآموزی میکند و زبانهای مختلفی چون یونانی، عربی، انگلیسی، آلمانی و فرانسه را فرا میگیرد. او از زبانهای مختلف، آثار کسانی چون کاوافی، ماندلشتام، رمبو، میشو، هولدرلین، جویس، فلوبر، پروست، الیوت، لورکا، ابن عربی و.. ، را ترجمه میکند. تعداد محدودی از آثار او در دوره حیاتش، به چاپ و پخش رسیدهاند.
همکاری با مطبوعات
در آبان ماه سال 1343، به دعوت فریدون رهنما و با شعر «برف» بیژن الهی به دنیای مطوبعات ورود کرد. بعد از چاپ آثارش در مجلههای ادبی و تا اواخر همین دهه بیژن الهی در میان همفکرانش، خوب شناخته شده بود.
او در جزوه شعر (همکاری با اسماعیل نوریعلا)، اندیشه و هنر، دفترهای روزن، مجله خوشه، مجله بررسی کتاب و هفته نامه تماشا مجله رستاخیز جوان و مجله بیدار، شعر و ترجمه به چاپ سپرد.
مطلب مشابه: بیوگرافی پروین اعتصامی شاعر زن؛ از تولد و شروع شعر گفتن تا چاپ کتاب، انزوا و مرگ
مطلب مشابه: نگاهی بر زندگی قیصر امین پور شاعر (از تولد تا شاعری و درگذشت و گزیده اشعار او)
زندگی شخصی و ازدواج اول

در سال 1348 بیژن الهی از طریق فعالیت ادبی با با غزاله علیزاده، نویسنده «خانه ادریسیها» و «شبهای تهران» آشنا شده و درنهایت با وی ازدواج میکند؛ ازدواجی که حدود دو سال میپاید. این ازدواج به توصیه درویش حاج مطهرعلیشاه خاکسار آخرین قطار کش درویشان خاکسار انجام شد؛ زیرا هم او و هم غزاله دست ارادت به درویش حاج مطهر داده بودند بگونه ایی که بهنگام تولد فرزندشان حاج مطهر علیشاه با سن بالای 110 سال به بیمارستان رفت و برای فرزندشان دعای خیر کرد.
اما کم بزاعتی بیژن الهی و همچنین سختگیری او در چاپ آثارش باعث شد تا درنهایت این ازدواج به جدایی بیانجامد.
راهاندازی مجله 51
بیژن الهی با کمک و حمایت مالی عزیزه عَضُدی (دوست نویسنده بیژن) نشری به نام نشر 51 را به راه میاندازد و آن را مدیریت میکند، او سعی میکند کتاب شاعران نوگرا را چاپ و معرفی کند، از خودش هم چند جلد کتاب آماده میکند، اما چاپ نمیکند، و آنهایی هم که چاپ میشوند به پخش نمیرسند (به جز چاپ دوم ساحت جوانی).
فعالیت سختگیرانه بیژن الهی و همچنین عدم استقال مخاطبین باعث میشود که کار نشر به بنبست برسد.
حساسیت او و دقّت وسواسگونهاش چاپ آثارش را سالها و سالها به تأخیر میاندازد، اما در این میان بالاخره کتابهایی مثل کتابِ اشعار نرودا به نام «بیست شعر عاشقانه و یک سرود نومیدی» (1352) که چهار سال بعد به چاپ دوم هم میرسد، کتاب «اشعار حلاج» (1354)، «ساحت جَوّانی» از هانری میشو (1359) و کتاب رمبو به نام «اوراق مصور آرتور رمبو» (1362) را در نشرهای مختلف امیرکبیر، فاریاب و انجمن فلسفه و … به چاپ و پخش میرساند.
ازدواج دوم

دوری از همسر سابق و دختر برای بیژن الهی سخت بود. اما در این دور و بازهم از طریق شعر، الهی در سال 1367 با ژاله کاظمی، نقاش، دوبلور، گوینده و مجری تلویزیون، آشنا میشود و ازدواج میکند. البته این ازدواج شیرین که بازتاب گستردهای در اشعار الهی داشته، به نتیجه نمیرسید و این دو درنهایت در سال 1379 جدا میشوند.
سالهای بعد از فوت ژاله، خصلت انزواگزینی بیژن تشدید میشود. رابطه با دوستان را محدود میکند، در بر هر کسی نمیگشاید و هر کسی را به حضور نمیپذیرد. خانهاش را «زندان هارون الرشید» میداند و سکوتش حتی در جمع دوستان، بلندتر از قبل میشود.
مطلب مشابه: بیوگرافی احمد شاملو شاعر بزرگ؛ درباره زندگی شخصی، آثار هنری و ازدواج با عشقش
اواخر زندگی و مرگ
مرگ همسر سابقش برای بیژن الهی بسیار سخت بود. او به روستاهای شمال رفته و چندسال آخر عمرش را در آن حوالی زیست. او عملا به سکوت و انزوا کشیده شد و با جهان قطع رابطه کرد. سرانجام، بعدازظهرِ نهم آذر 1389، دچار سکته قلبی میشود و در حین انتقال به بیمارستان دار فانی را وداع میگوید.
پیکر او بنا بر وصیتی که به دوستی همدل سپرده بود، به روستای بیجدهنو (بیجدنو) از توابع شهرستان مرزنآباد منتقل و در همانجا به خاک سپرده میشود» بنا بر وصیتش، بر سنگ گور او هیچچیز جز امضایش حک نشد.
تکنیک خاص در شعرگویی
استفاده از تکنیکهای ادبیات مدرن در کنار دانش او از ادبیات کلاسیک، منجر به خلق فضایی نو و تصویرپردازی ویژهای در شعر بیژن الهی شد.
از جمله شاخصههای مهم شعر او تقطیع و چینش منحصربهفرد واژگان و همچنین تلفیق گزارههای انفصالی، تلویحی و بههمپیوستن توانش ارتباطی و روایی و خلق صحنههای بدیع و تصویرسازیهای تازه و نو در شعر فارسی بود.
نگاه ارگانیک او به تقطیع و کاربردهای زیبایش از ویرگول و خط تیره و دو نقطه و… آثار او را از شاعران همنسل خودش متمایز جلوه میداد و بهنوعی سایه او را بر شعر شاعران پیشرو «شعر دیگر» میگستراند.
نظر بزرگان درباره بیژن الهی
اسماعیل خویی، شاعر و فلسفهدان، دربارهٔ بیژن الهی به بیبیسی فارسی اینچنین میگوید: «او شاعر نوآوری بود و به آنچه داشت هرگز راضی نمیشد.
هر راهی که میرفت و هر کاری که میکرد، برای این بود که گونههای شعر خودش را نوتر کند؛ او به عالم عشق به معنای عرفانیاش راه یافت و ترجمههای خوبی از شعرهای منصور حلّاج ارائه کرد. او زبان فرانسه را خوب میدانست.
قصدش از پژوهش در شعر فرانسه بیشتر آموختن بود تا ترجمه کردن ولی دید که ترجمهٔ شعر هم زمینهای است برای تمرین سرودن؛ با رفتن او دفتر یک گونه از شعر نیمایی بسته میشود.»
یداله رویایی، شاعر معاصر و طراح شعر حجم، درباره بیژن الهی مینویسد: در امروز ما، بیژن، همیشه فردا بود. فردای او از گذشتههای دور میآمد، و دیروزهای دور، گاهی که شاعر پسفردا میشد، وقتی که فردا را از میان برمیداشت به گذشتههای دورتر میبرد و در این معامله غبار از گذشته برمیداشت، مادر لغت میشد، که میبرید و میساخت.
یک «نئولوگ» عاشق، عاشق لوگوس. پیشتر و بیشتر از همه دریافته بود که زبان، نیاز به نئولوژی (فرس نو) دارد و فرس نو دالانش ترجمه است.
نوریعلا، شاعر و منتقد در یادداشتی بعد از مرگ بیژن الهی نوشته است: انتشار جزوه نهم برای موجنوییها حکم یک دور قدرتنمایی را داشت و به نظر من آنکه در میان ما بیش از همه برجهیده و چهرهای شگفت ار خود نشان داده بیژن الهی است…
حافظ موسوی در یادداشتی بیژن الهی را اینگونه وصف میکند: «یکی از رازآلودترین چهرههای شعر نیم قرن اخیر ایران بود. یک دال بدون مدلول، یا بهتر است بگوییم دالی که مدلولش مخفی بود، مخفی و رازآلود، بودی که خودش را به نبودن زده بود.
از خودش یک غیاب ساخته بود. گاهی بر زبان دیگران حاضر میشد. گاهی، چون شایعهای دهان به دهان میگشت.
مرگش همان قدر ناگهانی و غافلگیرکننده بود که گویی میخواسته است تا دیر نشده همه جستوجوگرانش را برای همیشه ناکام بگذارد. نهمین روز از نهمین ماه سال هشتادونه، بهراحتی آب خوردن مرد.»
جعفر مدرسصادقی، داستاننویس، بیژن الهی را مال زمان دیگر میداند و مینویسد: «اینکه با شمار اندکی از دوستان نشست و برخاستی میکرد و سخنی میگفت، همه از سر لطف بود وگرنه او، نه همسخنی داشت و نه همدمی. سخت تنها بود و پوستکلفتی هم نداشت که با بیرحمی زمانه دستوپنجه نرم کند. گاهی شکایتی میکرد، اما فقط درددلی بود.»
دوستی بیژن الهی و مسعود کیمیایی

مسعود کیمیایی از 16 ، 17 سالگی با بیژن الهی رفیق گرمابه و گلستان بود. این رفاقت به حدی ریشهدار و مستمر بود که به گفته کیمیایی، این دو تا پنج روز پیش از مرگ الهی نیز مرتب با هم دیدار میکردند.
این دیدارها بستر خاطرات بسیاری است که حقیقتا در یک ستون و یک صفحه نمیگنجد. صحبت گره خوردن و درهم آمیختن دو زندگی است، آن هم چه عمرهای پرباری؛ زندگی یک کارگردان مطرح سینما و زندگی یک شاعر نوپرداز با جهانی منحصر به فرد.
تقریبا بیژن بچه بالای شهر بود. بچه خیلی خوبی هم بود. اینکه میگویم بچه، اصطلاح آن موقع است. من برای بیژن جذاب بودم به دلیل اینکه فرضا اگر در خیابان دو نفر دعوا داشتند، من راحت از آن نمیگذشتم.
این از نظر طبقاتی برای او جذابیت داشت. برای من هم او جذابیت داشت. خانهشان زیر کوه است و گرفتاری خریدن کتاب ندارد. اما من دارم. پس مجبور میشوم در 19 سالگی برای داشتن یک صفحه از گرامافون بتهوون دست به دزدی بزنم. از فروشگاه فردوسی که فروشگاه بزرگی بود و پله برقی داشت و مردم میآمدند برای تماشا. بتهوون دو تا اورتور داشت به نامهای «اگمونت» و «کریولان».
سالها بعد که فیلم «قیصر» را ساختم و باز با بیژن بودم، داشتم پلانهای «رضا موتوری» را میگرفتم. چسبیده به سینما «نیاگارا» یک فروشگاه صفحه فروشی بود.
به بیژن گفتم برویم ببینیم موسیقی چی داره، آمدیم داخل همان آقا بود. خیلی گرم بود به بیژن گفت چه میخواهی، بیژن گفت ما با هم هستیم.
رو به من کرد و گفت مرا میشناسی آقای کیمیایی. گفتم معذرت میخواهم به جا نمیآورم. گفت من همانم که صفحه بتهوون را به شما دادم. حال من بد شد. بغلش کردم. یکی از شعرهای بیژن درباره همین اتفاق است که البته اصلا شبیه این اتفاق نیست.
مطلب مشابه: نگاهی بر زندگی صائب تبریزی شاعر معروف (بیوگرافی از تولد تا درگذشت و اشعار او)
گزیده اشعار بیژن الهی به انتخاب سایت روزانه
تنها یکبار میتوانست
در آغوشاش کِشَد
و میدانست آنگاه چون بهمنی فرو میریزد
و میخواست به آغوشام پناه آورد؛
ناماش برف بود
تناش برفی
قلباش از برف
و تپشاش صدای چکیدن برف
بر بامهای کاهگلی،
و من او را
چون شاخهای که زیر بهمن شکسته باشد
دوست میداشتم
آدمهای بهاری.
چه میکنید با برگی که خزان دوست بدارد؟
چه میکنید با پروانهیی که به آب افتد؟
از سر هر انگشت
پروانهیی پریده ست.
پروانهی کدام انگشت تشنه بود؟
پروانهی کدام انگشت به آب میمیرد؟
من بارها اندیشیدهام
من خزان و برف را پیاده پیمودهام
پیشانی بر پای بهار سودهام
که معیار شما نیست.

و بهار همهی فصلهای من بودی
تو بهار همهی دفترچههایی که
چیزی درشان ننوشتم.
بگذار پاسخ دهم
همچنان که دوستانه میگریم.
هرچه بلور است به فصلِ پیش بسپاریم.
بگذار تا با رنگهای تنات
دوست بدارمات:
عریان شو زیر آبشارهای خورشید
حتا انگشترت را
در صدای آنها پرتاب کن
که میخواهند به ما
چیزی را جز این که هست
بباورانند.
من میدانم
که اندوه من برابر است
با اندوه سواری که صدای سم اسبش را
با صدای خرد شدن آهسته برگها
اشتباه میکند
با شب بویی
که تاریکی خود را از دست میدهد
با نارنجی
که تنها بر میز است
هوای سوختن دستهامان را
به ستارهها رساند
من میدانم
درختان عرعر ما را چشم به راه گذاشتهاند
و چند سواری که قرار بود از دوردست
خبری برای ما آرند
این شب، امّا، نیست
لکلکی که میشناسی، که نمیباید
بشناسی.
به تو زنجیر نقره میدهد
که دولا کنی، که سهلا کنی
و دوباره واکنی.
امّا، عاشقانه، لکلک نیست
این شب، این روزنِ تابستانی.
در خواب، تو را خوابی
دوباره درمیگیرد
به کشیدگی که این لکلک
یک پا برمیچیند.
خشک
مینماید
چون
پوست
این خانهبهدوش
قوز کرده
نرم با برف
رخت میکشد
چون برگی
مچاله
هی
زمان
از ما
خشوخشّ
میخواهد
یک کتاب قصه باز کن
روی زانوهات.
چه بود
جز سفری روی آبها؟
سفر کوتاه است
از گور به گور.
گذشته یک منظره میماند
با زنها، که چه زود
از میان میروند.
پایان سر میرسد
در آن حال که داری
دفتری ورق میزنی پُر عکسهایی
که در هیچ کسی، دیگر،
میل تماشایش نیست.
مطلب مشابه: بیوگرافی محمدتقی بهار شاعر ایرانی؛ از شاعری تا سیاست و زندگی شخصی
ستارهی صبح بود
یا مکث تو در کلام؟
یا مگر چیز دیگری
نه جز جنبهی استفهام…
زبان کوچکی بود آری
پرندهی کوچکی بود امّا
بالها بیجُنب
گسترده مانده بود
چون پرندگان بزرگ
در خُنکا…
زبان دیگری بود آری
که بگوید
بی که گفته باشد و انگاری
که نام میدهد تنها
به دامنههای تپّهها
که بلرزند چنان
که پرسیده شوند
به آرامیِ این خُنکا
همچنان که آهسته دران گرم میشوم.

و آن پرنده اگر
تن به باد نمیداد، نمیدیدی
باد از کدام سوست، نمیدانستی
آتشِ یاقوت بر انگشتت
از چه خاموش شدهست.
پس
با همین خموشیده، با همین نگین،
نامه را سربهمهر نما!
این نفیر زمستانی… این صدا
همیشه از پسِ پشت میآید،
بر دوش تو میساید و دور میشود،
اما
آنجا که دگر به گوش نمیآید،
آنجا
ایستاده محرم تو
به روشنیی درّهها…
سخن پایانی
بسیار خرسندیم که تا پایان همراه سایت روزانه بودید. ما امروز و در مقاله فوق سعی کردیم تا درباره زندگی شخصی و حرفهای بیژن الهی بنویسیم تا شما عزیزان و طرفداران با زندگی این اسطوره ادبیات بیشتر از قبل آشنا شوید. در پایان امیدواریم که از خواندن این مقاله نهایت لذت را برده باشید.
مطلب مشابه: زندگینامه شفیعی کدکنی شاعر ایرانی از تولد تا استادی دانشگاه و گزیده اشعار او
مطلب مشابه: نگاهی بر زندگی ایرج میرزا شاعر ؛ از تولد تا ازدواج، خودکشی فرزند و مرگ او










