غزل شماره ۹۸ از غزلیات صائب تبریزی؛ نیست ماه و آفتابی آسمانِ عشق را…

غزل شماره ۹۸ از غزلیات صائب تبریزی، با مطلعِ تأمل‌برانگیزِ «نیست ماه و آفتابی آسمانِ عشق را…»، یکی از غزل‌های پرمغز و فلسفیِ این شاعرِ سبک هندی است که در آن، آسمانِ عشق را از هر «ماه و آفتابِ ظاهری» تهی می‌داند و این تهی‌بودن را نه نقص، که نشانه‌ی بی‌نیازی عشق از هر «غیر» معرفی می‌کند. صائب در این سروده، با تصاویری از «عقلِ خام» که چون چراغی روشن در برابرِ «آفتابِ عشق» فروغی ندارد و «سبزه‌ای» که در کویرِ دل می‌روید، به فروتنی و ناچیزیِ عقل در برابر عشق اشاره می‌کند و در نهایت، عشق را نه در «قبله‌های ظاهری» که در «نکته‌ای از راز نهان» جستجو می‌کند.

غزل شماره ۹۸ از غزلیات صائب تبریزی؛ نیست ماه و آفتابی آسمانِ عشق را...

غزل زیبای صائب

نیست ماه و آفتابی آسمانِ عشق را

روشنی از آه باشد دودمانِ عشق را

فیضِ ماه نو ز شمشیرِ شهادت می‌برند

خون حنای عید باشد کشتگانِ عشق را

از دلِ سرگشته‌ام هر ذره‌ای در عالمی است

اخترِ ثابت نباشد آسمانِ عشق را

غوطه زد حلاج در خون، این کمان را تا کشید

چون کند زه هر گرانجانی کمانِ عشق را؟

بوی این می آسمان‌ها را به چرخ انداخته است

کیست تا بر سر کشد رطلِ گرانِ عشق را

رهنوردِ شوق آسایش نمی‌داند که چیست

سنگِ ره، منزل نگردد کاروانِ عشق را

نیست غیر از گرم‌رفتاری، درین ظلمت سرا

پیشِ پای خود چراغی شبروانِ عشق را

گر‌چه باشد آسمان سرحلقهٔ گردنکشان

هست چون خاتم به فرمان، قهرمانِ عشق را

نگسلد چون حلقهٔ زنجیر، داغِ او ز هم

می‌رسد نعمت مسلسل، میهمانِ عشق را

خار و گل یکرنگ باشد در جهانِ اتحاد

نیست فرق از یکدگر پیر و جوانِ عشق را

بر زمین چسبیدگان را شهپرِ معراج نیست

در نیابد هر گرانجانی مکانِ عشق را

گل عبث گوشی درین بستانسرا کرده است پهن

هر هواجویی نمی‌فهمد زبانِ عشق را

عالمی چون برگ شد خرجِ خزانِ بی‌بهار

تا که دریابد بهارِ بی‌خزانِ عشق را؟

در زمینِ شور، تخمِ خویش را باطل مکن

گوشِ زاهد نیست در خور، داستانِ عشق را

خار و خس را موجهٔ سیلاب گردد بال و پر

زینهار از کف مده صائب عنانِ عشق را

غزلیات بیشتر از صائب تبریزی: غزل شماره ۹۷ از غزلیات صائب تبریزی | غزل شماره ۹۶ از غزلیات صائب تبریزی

غزلیات بیشتر از صائب تبریزی: غزل شماره ۹۵ از غزلیات صائب تبریزی | غزل شماره ۹۴ از غزلیات صائب تبریزی

تفسیر این شعر

تفسیر این شعر

این غزل از صائب تبریزی، یکی از پرمضمون‌ترین، عرفانی‌ترین و دشوارترین سروده‌های اوست. صائب در این شعر با بیانی ایهامی، تصاویر بدیع و نگاهی عمیق عرفانی، عشق را به عنوان نیرویی بی‌نظیر و فراگیر ستایش می‌کند. او عشق را آسمانی می‌داند که در آن ماه و آفتابی نیست، بلکه روشنایی آن از «آه» (درد و ناله) است. او از شمشیر شهادت، از حلاج و خون، از رطل گران عشق، از گرم‌رفتاری، و از خار و گل در جهان اتحاد سخن می‌گوید. در پایان، به صائب سفارش می‌کند که عنان عشق را از کف ندهد.

 فضای کلی غزل

صائب در این غزل با لحنی شورمند و ستایش‌آمیز، عشق را به عنوان نیرویی بی‌نظیر معرفی می‌کند که:

– در آسمانش، ماه و آفتابی نیست؛ روشنایی آن از آه است.

– خون کشتگان عشق، حنای عید می‌شود.

– اختر ثابتی (ستاره‌ی ثابت) در آسمان عشق نیست (همیشه در تحول است).

– حلاج در خون غوطه زد تا کمان عشق را زه کند.

– بوی عشق، آسمان‌ها را به چرخ درآورده است.

– گرم‌رفتاری، چراغ شب‌روان عشق است.

– خار و گل در جهان اتحاد، یکرنگند.

– عشق، زبان خاص خود را دارد که هر هواجویی نمی‌فهمد.

 تفسیر بیت‌به‌بیت

 بیت اول:

«نیست ماه و آفتابی آسمانِ عشق را / روشنی از آه باشد دودمانِ عشق را»

– در آسمان عشق، نه ماهی است و نه آفتابی.

– روشنایی عشق از آه (ناله و درد) است و دودمان (خاندان) عشق از آه روشن می‌شود.

نکته: عشق، نیازی به نور ظاهری ندارد؛ روشنایی آن از درد و ناله‌ی عاشق است.

 بیت دوم:

«فیضِ ماه نو ز شمشیرِ شهادت می‌برند / خون حنای عید باشد کشتگانِ عشق را»

– فیض (برکت) ماه نو را از شمشیر شهادت می‌برند.

– خون کشتگان عشق، حنای عید (رنگین‌کننده‌ی دست‌ها در عید) می‌شود.

نکته: شهادت در راه عشق، برکت و نور می‌آورد. خون شهیدان عشق، مانند حنا، دست‌ها را رنگین می‌کند.

 بیت سوم:

«از دلِ سرگشته‌ام هر ذره‌ای در عالمی است / اخترِ ثابت نباشد آسمانِ عشق را»

– از دل سرگردان من، هر ذره‌ای در عالمی است (هر ذره‌ی وجودم، جهانی است).

– در آسمان عشق، اختر ثابتی (ستاره‌ی ثابت) نیست (همه چیز در تحول است).

نکته: دل عاشق چنان گسترده است که هر ذره‌اش جهانی است. عشق، ایستایی و ثبات ندارد.

 بیت چهارم:

«غوطه زد حلاج در خون، این کمان را تا کشید / چون کند زه هر گرانجانی کمانِ عشق را؟»

– حلاج (منصور حلاج، عارف شهید) در خون غوطه زد تا این کمان را کشید.

– چگونه هر گرانجانی (سنگین‌جان و بی‌حوصله) می‌تواند کمان عشق را زه کند؟

نکته: حلاج با شهادت خود، کمان عشق را زه کرد. هر کسی توانایی این کار را ندارد.

 بیت پنجم:

«بوی این می آسمان‌ها را به چرخ انداخته است / کیست تا بر سر کشد رطلِ گرانِ عشق را»

– بوی این می (شراب عشق)، آسمان‌ها را به چرخ درآورده است.

– کیست که بتواند پیمانه‌ی سنگین عشق را بر سر کشد؟

نکته: عشق چنان سنگین است که آسمان‌ها را به لرزه می‌اندازد. هیچ کس توانایی حمل آن را ندارد.

 بیت ششم:

«رهنوردِ شوق آسایش نمی‌داند که چیست / سنگِ ره، منزل نگردد کاروانِ عشق را»

– رهنورد (رهرو) شوق، آسایش را نمی‌شناسد.

– سنگ راه (موانع)، هرگز منزل کاروان عشق نمی‌شود.

نکته: عاشقان هرگز آسایش نمی‌طلبند و موانع، آنان را از راه باز نمی‌دارد.

 بیت هفتم:

«نیست غیر از گرم‌رفتاری، درین ظلمت سرا / پیشِ پای خود چراغی شبروانِ عشق را»

– در این سرای ظلمت (دنیا)، جز گرم‌رفتاری (سوز و حرارت عشق)،

– چراغی برای شب‌روان عشق نیست.

نکته: در تاریکی دنیا، تنها گرمای عشق، چراغ راه عاشقان است.

 بیت هشتم:

«گر‌چه باشد آسمان سرحلقهٔ گردنکشان / هست چون خاتم به فرمان، قهرمانِ عشق را»

– اگرچه آسمان سرحلقه‌ی گردنکشان (متکبران) است،

– قهرمان عشق، چون خاتم (انگشتری) در فرمان اوست.

نکته: آسمان با همه‌ی عظمتش، در برابر قهرمان عشق، چون انگشتری در دست اوست.

 بیت نهم:

«نگسلد چون حلقهٔ زنجیر، داغِ او ز هم / می‌رسد نعمت مسلسل، میهمانِ عشق را»

– داغ عشق، چون حلقه‌های زنجیر، هرگز از هم نمی‌گسلد.

– نعمت مسلسل (پیاپی) به میهمان عشق می‌رسد.

نکته: عشق، داغی است که هرگز از دل عاشق جدا نمی‌شود و نعمت‌های پیاپی به او می‌رسد.

 بیت دهم:

«خار و گل یکرنگ باشد در جهانِ اتحاد / نیست فرق از یکدگر پیر و جوانِ عشق را»

– خار و گل در جهان اتحاد (وحدت)، یکرنگند.

– در عشق، هیچ فرقی میان پیر و جوان نیست.

نکته: در عالم وحدت عشق، همه چیز یکسان است. سن و سال در عشق معنا ندارد.

 بیت یازدهم:

«بر زمین چسبیدگان را شهپرِ معراج نیست / در نیابد هر گرانجانی مکانِ عشق را»

– کسانی که به زمین چسبیده‌اند، بال معراج ندارند.

– هر گرانجانی (سنگین‌جان) نمی‌تواند مکان عشق را درک کند.

نکته: عشق، نیاز به سبک‌بالی و پرواز دارد. انسان‌های زمین‌گیر، آن را درک نمی‌کنند.

 بیت دوازدهم:

«گل عبث گوشی درین بستانسرا کرده است پهن / هر هواجویی نمی‌فهمد زبانِ عشق را»

– گل، در این بستانسرا، گوشی (شنوایی) را به عبث پهن کرده است.

– هر هواجویی (هر کس که به دنبال هوس باشد) زبان عشق را نمی‌فهمد.

نکته: عشق، زبانی خاص دارد که فقط اهل آن می‌فهمند. هواجویان از آن بی‌بهره‌اند.

 بیت سیزدهم:

«عالمی چون برگ شد خرجِ خزانِ بی‌بهار / تا که دریابد بهار بی‌خزانِ عشق را؟»

– آیا جهانی چون برگ، خرج خزان بی‌بهار می‌شود؟

– تا چه زمانی بهار بی‌خزان عشق را درک خواهیم کرد؟

نکته: عشق، بهاری است که خزان ندارد. اما انسان‌ها همچنان درگیر خزان‌های زندگی‌اند.

 بیت چهاردهم:

«در زمینِ شور، تخمِ خویش را باطل مکن / گوشِ زاهد نیست در خور، داستانِ عشق را»

– در زمین شور (زمین نامرغوب)، تخم خود را باطل مکن.

– گوش زاهد (زاهدان ظاهربین) شایسته‌ی شنیدن داستان عشق نیست.

نکته: نباید در جای نامناسب سرمایه‌گذاری کرد. زاهدان ظاهربین، اهل درک عشق نیستند.

 بیت پانزدهم (مقطع):

«خار و خس را موجهٔ سیلاب گردد بال و پر / زینهار از کف مده صائب عنانِ عشق را»

– خار و خس (موانع) برای سیلاب، بال و پر می‌شود (آن را تقویت می‌کند).

– ای صائب، هشدار که عنان (اختیار) عشق را از کف ندهی!

نکته: موانع، عشق را تقویت می‌کنند. شاعر به خود سفارش می‌کند که هرگز عنان عشق را رها نکند.

 خلاصه به زبان ساده

صائب می‌گوید:

در آسمان عشق، نه ماهی است و نه آفتابی. روشنایی آن از آه (ناله) است.

فیض ماه نو را از شمشیر شهادت می‌برند و خون کشتگان عشق، حنای عید می‌شود.

از دل سرگردان من، هر ذره‌ای در جهانی است. در آسمان عشق، ستاره‌ای ثابت نیست.

حلاج در خون غوطه زد تا کمان عشق را زه کرد. چگونه هر سنگین‌جانی می‌تواند کمان عشق را زه کند؟

بوی شراب عشق، آسمان‌ها را به چرخ درآورده است. کیست که پیمانه‌ی سنگین عشق را بر سر کشد؟

رهرو شوق، آسایش را نمی‌شناسد. سنگ راه، منزل کاروان عشق نمی‌شود.

در این سرای ظلمت، جز گرمای عشق، چراغی برای شب‌روان نیست.

اگرچه آسمان سرحلقه‌ی گردنکشان است، قهرمان عشق چون خاتم در فرمان اوست.

داغ عشق چون حلقه‌های زنجیر، هرگز از هم نمی‌گسلد و نعمت‌های پیاپی به میهمان عشق می‌رسد.

خار و گل در جهان اتحاد، یکرنگند. در عشق، فرقی میان پیر و جوان نیست.

آنان که به زمین چسبیده‌اند، بال معراج ندارند. هر سنگین‌جانی مکان عشق را درک نمی‌کند.

گل، در این بستان، گوشی را به عبث پهن کرده است. هر هواجویی زبان عشق را نمی‌فهمد.

آیا جهانی چون برگ، خرج خزان بی‌بهار می‌شود تا بهار بی‌خزان عشق را درک کنیم؟

در زمین شور، تخم خود را باطل مکن. گوش زاهد، شایسته‌ی شنیدن داستان عشق نیست.

خار و خس، برای سیلاب بال و پر می‌شود. ای صائب، هشدار که عنان عشق را از کف ندهی!

 نکته پایانی

این غزل صائب، یکی از پرمضمون‌ترین و عرفانی‌ترین غزل‌های سبک هندی است. صائب در این شعر، با تصاویر بدیع و مضامین عمیق، عشق را به عنوان نیرویی بی‌نظیر ستایش می‌کند که ماه و آفتاب ندارد، روشنایی آن از آه است، خون شهیدانش حنای عید می‌شود، و خار و گل در جهان وحدت آن یکرنگند. او به خود سفارش می‌کند که عنان عشق را از کف ندهد، زیرا عشق، تنها راه نجات در این سرای ظلمت است. این غزل، یکی از بهترین نمونه‌های نگاه عرفانی-فلسفی صائب به عشق است که در آن، عشق به عنوان نیرویی فراگیر و بی‌نظیر، بر تمام هستی چیره می‌شود.

غزلیات بیشتر از صائب تبریزی: غزل شماره ۹۳ از غزلیات صائب تبریزی | غزل شماره ۹۲ از غزلیات صائب تبریزی

غزلیات بیشتر از صائب تبریزی: غزل شماره ۹۱ از غزلیات صائب تبریزی | غزل شماره ۹۰ از غزلیات صائب تبریزی

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.