شعرهای غمگین خارجی از شاعران عرب | گزیده اشعار اندوهناک و تأثیرگذار با ترجمه

در ادبیات عرب، شعر غمگین ریشه‌ای عمیق دارد؛ از مرثیه‌های پیش از اسلام تا اندوه‌های مدرن درباره غربت و فقدان. در ادامه گزیده‌ای از تأثیرگذارترین این اشعار با ترجمه فارسی آورده شده است.

شعرهای غمگین خارجی از شاعران عرب | گزیده اشعار اندوهناک و تأثیرگذار با ترجمه

غم در شعر عرب، ریشه‌ای به قدمت خودِ زبان دارد؛ از نوحه‌های شاعران دورهٔ جاهلی برای ویرانه‌های یار گرفته تا مرثیه‌های سوزناک شاعران معاصر برای وطن و عزیزان از دست رفته. در این بخش، گزیده‌ای از شعرهای غمگین شاعران عرب را با ترجمه یا شرحی از درون‌مایه‌شان مرور می‌کنیم تا در دلِ تاریکیِ این کلمات، با صدای شاعرانِ دردآشنا هم‌نفس شویم. از «ای مرگ، سینه‌ام را دریدی» ابوالقاسم شابی که فریادی از عمقِ دردِ فقدان است، تا «نونیه» ابن زیدون که یکی از مشهورترین شعرهای فراق در تاریخ ادبیات عرب است، و از «اعلامِ یأس» عبدالعزیز مقالح که تصویری تکان‌دهنده از فروپاشیِ درونی ارائه می‌دهد، تا «عبوری» محمد القیسی که روایتی است از غربت و تنهایی در میانِ جمعیت. هر یک از این سروده‌ها، زاویه‌ای تازه از رنج انسان را آشکار می‌سازد و خواننده را به هم‌نفسی با شاعرانِ دردآشنا دعوت می‌کند.

فهرست موضوعات این مطلب

اشعار غمگین عربی

تنهایی که در درون مان داشتیم
آن قدر بزرگ شده است
که نمی دانیم دوست داشتن را انتظار می کشیم
یا انتظار کشیدن را دوست می داریم
جمال ثریا

هوایم داشت
رفته رفته خراب‌تر می‌شد
و اشک در چشمانم
بیشتر بیشتر
به گمانم
شباهنگام
چیزی شبیه به تو
درونم
شروع به باریدن کرده بود
جمال ثریا

روزی می‌آید
خاطره ها هم…
حرف هایشان را پس می‌گیرند…
جمال ثریا

روزهای مديدی
‏نه می‌نويسد
‏نه می‌پرسد
‏و نه سراغی می‌گيرد …
‏امّا يک ‌روز می‌آيد
‏و تنها با يک سلام
‏باز هم اوست كه برنده می‌شود …
جمال ثریا

دنبال مقصر می گردی
راه دوری نرو
غیر از خودت کسی تقصیری نداشت
او فقط به تو کمی امید داد
تو در مقابل
همه چیزت را
جمال ثریا

“فریاد عشق”

ای کاش پیش از اینکه
کسی را کاملا از دست دهیم
می توانستیم
تمام عشق مان را
بر او فریاد بزنیم
جمال ثریا

فاصله ها هرگز
مانعی برای دوست داشتن
برای عشق نیستند
درست
اما اگر من اینجا گریه کنم
آیا در دوردست ها
گونه های تو خیس خواهند شد ؟
جمال ثریا

نام این آتش ، تنها عشق بود
و عمری که داشت زیر سایه ی این سه حرف
رو به زوال می رفت

هزاران هزار نیستی در این سه حرف
هزاران ترک شدن در سه حرف
نامش تو بود
و اگر می ماندی ، ما می شد

مرا ببخش
نباید دوستت می داشتم
جمال ثریا

اشعار جمال ثریا ؛ گلچین شعرهای عاشقانه و اجتماعی از این شاعر

اشعار غمگین عربی

اگر یکروز از من بپرسند
قویترین انسان های دنیا
چه کسانی هستند ؟
جواب می دهم
زنانی که تنهایی را یاد گرفته اند
جمال ثریا

تو را به آغوش می کشم
و نفسم به پرنده ای سرخ می ماند
که در آسمان طلایی گیسوانت
به پرواز درآمده است
و به اسبی سرخ
که تمام تن ات را به تاخت
می پیماید
شب های دلدادگی بسیار کوتاه است
محبوبم
چهار نعل باید عاشقی کرد
جمال ثریا

غمگینت خواهند کرد
بسیار هم غمگین
آن زمان است
که مرا به‌خاطر خواهی آورد
جمال ثریا

اگر دیداری هم نباشد
‏حتی اگر
لمسی هم نباشد
‏بی‌دلیل برای بعضی‌ها
‏همیشه جایی
در دل‌هایمان هست
جمال ثریا

هربار که
هوای رفتن به سرم می زند
می روم
در گوشه ای
تنها می نشینم
تا این سودا
از خیالم
بگذرد
می دانم
اگر بروم
هرگز به اینجا
بازنخواهم گشت
جمال ثریا

خیلی دلم می‌خواست که
حالا کنارم باشی
اما نیستی!
تو آنجایی
و «آنجا» نمی‌داند
که چقدر خوشبخت است..
محمود درویش

عشق
مرا می‌آموزد
که عشق نورزم
و رهایم می‌کند در وزشگاهِ برگ‌ها..
محمود درویش

پاییز اما
چیزی نیست جز خلوتی برای تعمق
در آن چه از عمرمان فرو افتاد..
محمود درویش

پاییز چه غم‌انگیز است.
و غم‌انگیز‌تر از آن اینکه تو باشی،
و من تنهای تنها با خاطرات تو قدم بزنم..
محمود درویش

و تنها چون تو یک رویا هستی، من زیاد می‌خوابم…
محمود درویش

گاهی چیزی که بیش از همه بر سینه‌ات سنگینی می‌کند، حرفی‌ست که فرصتِ گفتنش از دست رفته..
محمود درویش

چه اشکالی دارد اگر بحث را ببازم
و خنده‌اش را به دست آورم؟
محمود درویش

هرشب
در محاصره گفته‌های ناگفته مانده‌ام..
محمود درویش

کسی را نیازارید
چرا که همه‌ی دلها
به قدر کافی پر از دردند…
محمود درویش

به ناچار عاشقت شدم
نه برای آنکه زیباترینی، نه!
برای آنکه عمیق‌ترینی
که عاشق زیبایی معمولاً احمق است…
محمود درویش

مَرا به غیر تو رغبتی نیست که تمام آرزوهایَم در «تو» خلاصه می‌شود…
محمود درویش

و نام‌ها را نیز عطری‌ست
هر بار تو را صدا زدم،
نسیم بهشت وزیدن گرفت…
محمود درویش

خودمان دوست نداریم حالمان خوب شود
زیرا «درد» آخرین حلقه‌ی اتصال ما به چیزیست که
از دستش داده‌ایم…!
محمود درویش

در غیاب آنکه دوستش داری یتیم‌ خواهی بود حتّی اگر تمام دنیا تو را در آغوش بگیرند‌.
محمود درویش

بعد از من..
هر کسی که تو را خواهد بوسید
بر روی لبانت، نهال کوچک انگوری خواهد یافت
که من کاشته‌ام…
محمود درویش

شعرهای خارجی غمگین | گزیده اشعار اندوهناک و تأثیرگذار از شاعران جهان

اشعار غمگین عربی

و دست زنی در دستانم کافی‌ست
تا آزادی‌ام را در آغوش بگیرم…
محمود درویش

من یک زنم
نه کمتر نه بیشتر
تو اگر خواستی مجنونی دلتنگ باش
اما من دوست دارم همانگونه که هستم دوستم بدارند
نه شبیه تصویری رنگی در روزنامه
یا اندیشه‌ای پرداخت شده در شعری میان گوزن‌ها
من یک زنم، نه کمتر نه بیشتر…
محمود درویش

من فراموش نمی‌کنم‌،
فقط چیزها را کنار می‌گذارم…
محمود درویش

عشق یک پیمان است
و پیمان یک دِین بر گردن
که فقط مردان واقعی آن را ادا و به آن وفا می‌کنند
و چه اندک هستند این تعداد مردان…
محمود درویش

به اندازهٔ کافی خاطره دارم
تا قهوه‌ام را به‌ تنهایی در کافه‌ای بنوشم
که همه آن را خلوت می‌پندارند،
امّا با آنانی که نیستند
شلوغ شده است…
محمود درویش

– چه موقع می‌خواهی مرا ببوسی؟
+ وقتی باور کنم که می‌توانم باور کنم که لب‌هایت برای من باز شده‌اند.
محمود درویش

عاشق صحبت کردن با تو ام
حتی با اینکه گاهی چیزی برای گفتن ندارم..
محمود درویش

کسانی هستند که عشق را زندگی می‌دانند و
کسانی هستند که آن را دروغ می‌بینند؛
هر دوی آن‌ها حقیقت دارند؛
اولی روح خود را ملاقات کرد و دومی آن را از دست داد…
محمود درویش

شعرهای کوتاه زیبا از نزار قبانی
بی‌چشمان تو
تاج من خار است وُ
وطنم خاک

آغاز پاییز
حس غریب آرامش و خطر به جانم می‌افتد
می‌ترسم نزدیک شوی
می‌ترسم دور شوی.

وقتی به بچه‌های جهان یاد دادم اسمت را هجی کنند
دهانشان به درخت توت بدل شد…

«در نهایت حتی
اگر مالِ من نبودی خوشحالم که
بخشی از زندگی من بودی.»

خداوند چشمان تو را برای من مُقدّر ساخته،
بگذار میان آن‌ها بخوابم و
در را به رویم قفل کن.

در چشمانت
کودک زیبایی گرم بازی است
که در سرزمین من به آن ماه می‌گویند.

عطر تنت،
سینه‌ام را آکنده از رایحه‌ی شام می‌کند:
رایحه‌ی هلو، انجیر، بادام و آب
حال تو به من بگو:
چگونه در این سوز سرمای زمستان
اینچنین بوی بهار را
از لبانت استشمام می‌کنم!

‏مرا با چشمانت عاشق نشو، چه بسا از من زیباتری بیابی!
مرا با قلبت عاشق شو؛
که قلب‌ها هرگز مشابه هم نیستند.

این عطر را که به خودت می‌زنی
موسیقی آرامی است با
امضای خاص تو که جعلش محال است…

محبوبم می‌پرسد:
تفاوت میان من و آسمان چیست؟
تفاوت این است عشق من!
وقتی تو می‌خندی
آسمان از یادم می‌رود.

بانو‌«دستان» تو
طعم «شراب می دهد
و بی‌ تو هیچ «عطرِ» زیبایی نیست
تو پیشینه‌ی تمام عطرهایی…

دوستت دارم با افتخار و سری بالا گرفته همچون گنبدهای دمشق…
و چون مناره‌های مصر…

کافه‌های جهان
آکادمی‌های عاشقی هستند
هرگاه بسته شوند
فرهنگ عشق پایان می‌یابد

زنی را که دوست داری برایش نام زیبا و متفاوتی بگذار که هیچ کس جز تو آن‌ را بدان صدا نکند

تو بزرگترین فتح در میان فتوحات منی،
تو آخرین وطنی که در آن زاده شدم،
و در آن دفن خواهم شد.

تو را در خلال اندوهم دوست می دارم
ای رخساره ی دست نیافتنی
همچون خداوند
بیا بسنده کنیم
که تو همواره مثل راز باقی بمانی

برای اولین بار است
در طول زندگی‌ام‌ می‌بینم
ماه در خانه‌ام پا برهنه راه می‌رود

من دوستت دارم
هزار هزار
پس بگریز از من
از آتشم
از دودم
که در دنیا چیزی ندارم
جز چشم هایِ ” تو ”
و غم هایِ خویش

اشعار محمود درویش + مجموعه اشعار غمگین و عاشقانه این شاعر

عکس نوشته اشعار نزار قبانی

ای لحظاتِ خوش که هنوز از راه نرسیده‌اید،
آیا نمی‌شود راهِ کوتاه‌تری در پیش بگیرید؟
قبل از اینکه دل‌هایمان فرتوت شوند…

عشق آن است که
هزار بار دوستت داشته باشم
و هربار حس کنم اولین باری است
که دوستت دارم

من درباره تو به آنها نگفته ام
اما تو را دیده اند که در چشمانم شنا میکنی
من درباره تو به آنها نگفته ام
اما تو را در کلماتم دیده اند
عطرِ عشق نمیتواند پنهان بماند …

و من مدام از خودم می پرسم
چرا سرنوشت تو را به من رساند
و به من فرصتی برای زندگی با تو را نداد!

زنده است
آنکه عشق می‌ورزد،
دل و جانش به عشق می‌ارزد

نزار قبانی

هر عطری که خریدم،
تو مالک آن شدی! پس کی؟
بگو کی از حضور تو رها میشوم!؟
مسافر همیشه همسفر من . . .

‏و چه بسیار “حالت چطوره؟”
هایی که معنیش
“دلم برایت تنگ شده” بود
و نفهمیدند…

بگذار دوستت بدارم
تا از اندوه دور بمانم…
تا از تاریکی برهم…
تا از زشتی دور شوم…
بگذار دمی در کف دستان تو بخوابم
ای امن‌ترین مکان‌ها…

نزار قبانی

چگونه از او بگریزم
در حالی‌که او سرنوشت من است؟
آیا رود می‌تواند مسیر خود را تغییر دهد؟

اشعار غمگین عربی

من از کسانی که دوستشان دارم
بیشتر میترسم،
زیرا تنها آنان هستند که
می‌توانند مرا برنجانند!

چه كسى مى گويد كلمات نمى‌توانند كارى كنند؟!
آن ها، نوازش مى‌كنند
غرق مى‌كنند و نجات مى‌بخشند!
گرما بخش‌اند و به تو قدرت پرواز
و شكوفايى عطا مى‌كنند!
و گاه چنان تو را
بر زمين می‌زنند كه از هم گسيخته شوى!

کاش میدانستی
که پرندگان عشق، هرگز دوباره پر نمی گشایند
دوست من
عشق مسافری است
که تنها یک بار به سراغمان می آید و
یکباره می رود

شعرهای عربی غمگین

یکی ماه عاشق و
خبره در خواب،
حتا بر ران‌های مورچه‌یی.

آیا خواهم ماند در ستیز،
با چشمه‌ی زمزم؟
از کجا می‌آید اندوه‌ات
ای یارِ بی‌غش؟

بگوی
دست عشق را تا فرو رود؛
در شکاف سینه‌هات،
در گردن و موی.

خیال‌ات را بگوی،
هر آن‌چه دل‌خواهِ اوست؛
برگیرد از این نگاره‌های مه‌تابی.
بانو،
از کجا می‌آید اندوه‌ات؟
از د‌ل‌داده‌یی،
یا ظلمتی؟
آدونیس

گفتمت: بیدار شو
آب را طفلی دیدم
باد و سنگ‌ها می‌رانْد
و نیز گفتم: زیر آب و ثمره‌ها،
زیرِ پوست گندم،
وسوسه‌یی‌ست رؤیای آن دارد
تا سرودی باشد؛
برای زخم،
در ملکوتِ گرسنگی و گریستن.
برخیز،
ندایت می‌کنم،
شناختی صدا را؟
من‌ام برادرت خِضر
اسبِ مرگ،
زین می‌کنم و
برمی‌کَنم دروازه‌ی روزگار.
آدونیس

سال نو مبارک
سال نو مبارک
اما من دوست دارم بگویم: عشق نو مبارک!
واژه ها را مثل دیگران به زحمت نمی اندازم
من دوست ندارم احساساتم
مثل خواسته های دیگران باشد
من عشقِ پنهان شده درکارت پستالها را نمی پسندم
من تورا همانگونه درآغاز سال دوست دارم
که در پایان سال،
عشق فراتر از زمانهاست
و گسترده تر از جغرافیا
برای همین دوست دارم به همدیگر بگوییم:
عشق نو مبارک!

– در سال جدید چی دوس داری؟!
چه پرسش کودکانه ای!
عشقِ من! چگونه نمی دانی چه می خواهم؟
من تنها تورا می خواهم!
ای درآمیخته با وجود من
در تار و پود من
هدیه ها زنانگیِ مرا برنمی انگیزند
نه عطرها، نه گلها، نه لباس‌ها
نه حتی ماهِ دورازدست
با النگوها و گردنبندها و جواهرات چه کنم؟!
ای مردی که در خون من روانه ای!
با جواهرات زمینی چه کنم ای گوهرِ یکدانه ام!
سرورم!
ای که نبضِ زندگی ام در دستانِ توست
ای که رنجم می دهی و شادم می کنی
و تکه تکه ام را گرد می آوری
و شعله ورم می سازی و زیر و رویم می کنی
موسیقی برف با ما حرف می زند
و من درسال نو خداخدا می‌کنم
تا سایه نشینِ عشقت باشم
و رازم را دریابی.

شوپن کنار شومینه می نوازد
بگو دوستم داری تا به زنانگی ام قانع باشم
بگو دوستم داری
تا ناگهان مثل گوهری تابان بدرخشم
سرورم!
ای که بیست سال است در من نهان شده‌ای
و مرا زیر باران، با بارانی ات می پوشانی
تا هنگامی که به سینه ات پناه می برم
دیگر از دنیا چه می خواهم؟!
سرورم!
تا هنگامی که با من هستی
سالِ من مبارکتر از مبارک است!

هزار سال است که دوست‌ات می‌دارم!
من، چونان تو،
از نخستین گزش، به عشق ایمان نمی‌آورم،
اما می‌دانم که ما پیش‌تر،
یک‌دیگر را دیدار کرده‌ایم،
به روزگاران، در میان افسانه‌ای راستین.

و ما دو چهره، یک‌دیگر را در آغوش فشردیم،
بر گستره‌ی آب‌های ابدی.
سایه‌ات، پیوسته، به سایه‌ی من می‌پیوندد
در گذر روزگاران
در میان آینه‌های ازلی و مرموز عشق
من هم‌واره از تو سرشارم،
در خلوت قرن‌های پیاپی…
آن‌جا مردی است کولی،
که چراغ‌دان‌های اشتیاق را می‌افروزد،
و با سازش می‌خواند:
اشعاری را
که بر اوراق بادها می‌نویسی،
برای من.
آن‌جا زنی است کولی،
که در بیشه‌های اعصار
گم شده است،
و ریزه‌های نان خاطرات آینده‌اش را با تو،
پی می‌گیرد،
تا گذرگاهِ کُمایِ روحی را
گم نکند.

تنها تو ….صاحب ِتاریخ ِمن!
نام خود را در صفحه اول بنویس،
و در صفحه سوم ،
و دهم،
و در آخرین ِآن.
تنها تو می توانی روزهای مرا سرهم کنی ،
از قرن اول تولد
تا قرن بیست و یکم پس از عشق.
تنها تو ،
می توانی ،
آنچه میخواهی به روزهایم بیفزایی
و آنچه را می خواهی
از آن حذف کنی.
تمام ِتاریخ ِمن ،از کف دست های تو جاری می شود ،
و بر کف دست های تو می ریزد!
سعاد الصباح

ﻣﺮﺍ ﻣﺜﻞ ﺯﺑﺎﻥ ﻋﺮﺑﯽ‏
ﺍﺯ ﺭﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﭼﭗ ﻧﺨﻮﺍﻥ
ﻣﺮﺍ ﻣﺜﻞ ﺯﺑﺎﻥ ﻻﺗﯿﻦ
ﺍﺯ ﭼﭗ ﺑﻪ ﺭﺍﺳﺖ ﻧﺨﻮﺍﻥ
ﻣﺮﺍ ﻣﺜﻞ ﭼﯿﻨﯽ
ﺍﺯ ﺑﺎﻻ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻧﺨﻮﺍﻥ
ﻣﺮﺍ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﺨﻮﺍﻥ
ﻫﻢﭼﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ
ﺳﺒﺰﻩﻫﺎ ﺭﺍ
ﻭ ﮔﻨﺠﺸﮓ
ﮐﺘﺎﺏ ﮔﻞ ﺭﺍ ﻣﯽﺧﻮﺍﻧﺪ!

ﺗﻮ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺭﻭﺷﻨ‌ﻔﮑﺮﯼ ﻫﺴﺘﯽ
ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﻣﺴﺄﻟﻪﺍﯼ ﻗﻮﻣﯽ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﯽ
ﻭ ﺍﺯ ﺗﺨﺖﺧﻮﺍﺏ
ﺗﺮﺑﯿﻮﻧﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﯽ ﻧﺴﺎﺧﺘﻪﺍﯼ!
ﺧﻮﺏ ﻣﯽﺩﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺯﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﻮﺍﻡ
ﺍﻣﺎ ﺷﯿﻄﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﺎ ﻣﺎ ﻗﻬﻮﻩ ﻣﯽﻧﻮﺷﺪ
همواره ﻣﺮﺍ ﺗﺸﻮﯾﻖ ﻣﯽﮐﻨﺪ
ﺗﺎ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﭙﺮﺳﻢ
ﺩﻭﻣﯽ ﭼﻪﮐﺴﯽ ﺍﺳﺖ؟
سعاد الصباح

روزانه‌ها
دوست دارم مثل پرندگان پاییزی،
گاه‌به‌گاه گم شوم
می‌خواهم وطنی پیدا کنم
وطنی نو
بی‌هیچ دیّاری
و خدایی که
مرا تعقیب نکند
و سرزمینی که
به دشمنی‌ام برنخیزد
می‌خواهم از پوست خویش بگریزم؛
از صدای خویش
و از زبان خویش
می‌خواهم مثل شمیم بستان‌ها بگریزم
می‌خواهم از سایه‌ی خویش بگریزم
و از نشانی خویش
می‌خواهم از شرقِ خرافه‌ها و ماران بگریزم
از خُلفا و از تمام پادشاهان
می‌خواهم مثل پرندگان پاییزی،
عشق بِورزَم‌؛
ای شرق چوبه‌های دار و دشنه‌ها
و امیران
از تمام پادشاهان…
می‌خواهم مثل پرندگان پاییزی،
عشق بِورزَم؛
ای شرقِ چوبه‌های دار و دشنه‌ها
و امیران
از تمام پادشاهان…
می‌خواهم مثل پرندگان پاییزی،
عشق بِورزَم؛
ای شرق چوبه‌های دار و دشنه‌ها.
نزار قبانی

شعر عاشقانه دیوانه کننده؛ 40 اشعار دیوانگی عشق و عاشق شدن

شعرهای عربی غمگین

فراموش می‌شوی
گویی که هرگز نبوده‌ای
مانند مرگ یک پرنده
مانند یک کنیسۀ متروکه فراموش می‌شوی
مثل عشق یک رهگذر
و مانند یک گل در شب… فراموش می‌شوی

من برای جاده هستم…
آن‌جا که قدم‌های دیگران از من پیشی گرفته
کسانی که رویاهای‌شان به رویاهای من دیکته می‌شود
جایی که کلام را به خُلقی خوش تزئین میکنند، تا به حکایت‌ها وارد شود
یا روشنایی‌ای باشد برای آن‌ها که دنبال‌ش خواهند کرد
که اثری تغزلی خواهد شد … و خیالی.

فراموش می‌شوی
گویی که هرگز نبوده‌ای
آدمیزاد باشی
یا متن
فراموش می‌شوی.
با کمک دانایی‌ام راه می‌روم
باشد که زندگی‌ای شخصی حکایت شود.
گاه واژگان مرا به زیر می‌کشند،
و گاه من آن‌ها را به زیر می‌کشم
من شکل‌شان هستم
و آن‌ها هرگونه که بخواهند، تجلی می‌کنند
ولی گفته‌اند آن‌چه را که من می‌خواهم بگویم.
فردا، قبلاً از من پیشی گرفته است
من پادشاه پژواک هستم
بارگاهی برای من نیست جز حاشیه‌ها
و راه، راه است
باشد که اسلاف‌م فراموش کنند
توصیف کردن چیزهایی را که ذهن و حس را به خروش در می‌آورند.

فراموش می‌شوی
گویی که هرگز نبوده‌ای
خبری بوده باشی
و یا ردّی
فراموش می‌شوی.

من برای جاده هستم…
آن‌جا که ردّ پای کسان بر ردّ پای من وجود دارد
کسانی که رویای من را دنبال خواهند کرد
کسانی که شعری در مدح باغ‌های تبعید بر درگاه خانه‌ها خواهند سرود

آزاد باش از فردایی که می‌خواهی!
از دنیا و آخرت!
آزاد باش از عبادت‌های دیروز!
از بهشت بر روی زمین!
آزاد باش از استعارات و واژگان من!
تا شهادت دهم
هم‌چنان که فراموش می‌کنم
زنده هستم!
و آزادم!
محمود درویش

چشم‌هایی هستند
که نور را نمی‌بینند
خاطراتی، که به یاد نمی‌آیند
لبخندهایی که لذتی نمی‌بخشند
اشک‌هایی که دردی را نمی‌شویند!
کلماتی، چون سیلی
و احساساتی، که هستند…
روحی هست

که هیچ چیز
تسلایش نمی‌بخشد.

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.