اشعار در رثای شهادت حضرت علی اصغر {50 شعر سوزناک غمگین بلند}

در این بخش مجموعه اشعار در رثای شهادت حضرت علی اصغر (ع) فرزند نوزاد امام حسین را ارائه کرده ایم. در ادامه سوزناک ترین و غمگین ترین اشعار در مورد حضرت علی اصغر را در سایت روزانه بخوانید.
در ماه محرم کودک شیر خواره حضرت حسین (ع) علی اصغر که از شدت گرما و عطش بی تاب شده بود، رباب و اهل خیام به دنبال راهی برای آرام کردن نوزاد بودند. کودک را به دستبابا دادند و امام نیز در حال گفتگو با دشمن بود که ناگهان تیری از کمان حرمله رها شد و به گلوی حضرت علی اصغر اصابت کرد و این کودک شش ماهه در حالی به شهادت رسید که هیچ گناه و جرمی نداشت و تنها به دلیل اینکه فرزند حسین بود، هدف این تیر سه شعبه قرار گرفت و بر روی دستان پدر پرپر شد. حضرت حسین خون گلوی او را به سوی آسمان پاشید.
فهرست اشعار در مورد حضرت علی اصغر (ع)
بگیر اصغرم را و آبش بده
که سوزد سرا پایش از تشنگی
رخش بوسم اما چه بوسیدنیکه افسرده سیمایش از تشنگی
عطش از نگاهش ربوده است تابترک خورده لب هایش از تشنگی
زند دست و پا روی دستان منکه می لرزد اعضایش از تشنگی
کند گریه آهسته چون ناله اشگره خورده در نایش از تشنگی
نه شیری، نه آبی که در آفتابکنم من تسلّایش از تشنگی
به گهواره می پیچد از سوز تبکند تب مداوایش از تشنگی
از این تشنگی چون مؤید بسوختسید رضا موید
***
آوای لالایی
ذبیح من که زخمت به خون بخشیده زیبایی
دهان خشک و چشم نیم بازت گشته دریاییمنم خورشید و تو همچون ستاره بر سر دوشم
رخت گردیده چون ماه بنی هاشم تماشاییتبسم های تو دل برده از عباس و از اکبر
تلظی های تو داده حرم را شغل سقاییبه قد کوچک و سن کمت نازم که تا محشر
دهد زخم گلویت آب بر گل های زهراییتو دیشب تا سحر بیدار بودی و در اطرافت
صدای العطش گردیده بود آوای لالاییتبسم کن که می بینم سر ببریده ات با من
چهل منزل کند بالای نیزه راه پیماییتمام تشنگان را بود بر لب حرفِ آب اما
تو بهر آب گفتن هم نبودت هیچ یاراییزبس زیبا شدی برروی دستم دم به دم از من
گلویت دل ربایی می کند، رویت دل آراییبه روی دست من ذبح تو بر من سخت اما
تو با لبخند خونینت به من دادی شکیباییاگر چه دم به دم رفتم زمیدان کشته آوردم
تو تا بودی مرا در دل نبود احساس تنهاییحاج غلامرضا سازگار
***

گلوی نازک از تیر سه شعبه آب کِی خورده
تو رفتی و بلا دیدم ولی باور نمی کردم
حرم را مبتلا دیدم ولی باور نمی کردمبه دست خاک نسپردم مگر چشمان بازت را
سرت را از قضا دیدم ولی باور نمی کردمفقط جای تو را فهمید پشت خیمه ها، نیزه
خودم این صحنه را دیدم ولی باور نمی کردممیان غارت خیمه تمام دلخوشی ام را
به دستی بی حیا دیدم ولی باور نمی کردمنه قنداقه، نه گهواره، لباست را هم از سویی
میان کیسه ها دیدم ولی باور نمی کردمچه جا خوش کرده ای مادر کنار حنجر سقا
سر از تن را جدا دیدم ولی باور نمی کردممرا دنبال خود منزل به منزل می بری با سر
تنت را کربلا دیدم ولی باور نمی کردمگلوی نازک از تیر سه شعبه آب کِی خورده
خودم دیدم چرا دیدم ولی باور نمی کردمالهی مرده بودم که تو را اینگونه سرگردان
بدون دست و پا دیدم ولی باور نمی کردمتماشا می کنم وقتی لبت سرنیزه می نوشد
از این غم دردها دیدم ولی باور نمی کردمجابر عابدی
***
دهان کودک من با تیر شد پر از خون
ای مادران عالم من حضرت ربابم
از تشنگی طفلم خسته دل و کبابمای مادران عالم طفلم توان ندارد
ازتشنگی چه گوید وقتی زبان نداردای مادران عالم، مادر دعا نماید
شاید که ساقی ما سوی حرم بیایدای مادران عالم چه کس خبر ندارد
طفلی که تشنه باشد خوابی دگر نداردای مادران عالم جز چشم تر ندارم
شیری برای طفلم آخر دگر ندارمای مادران عالم من مادری غمینم
باید به سوک طفل ششماهه ام نشینمای مادران عالم حالم شده دگرگون
دهان کودک من با تیر شد پر از خونای مادران عالم جز چشم من که دیده
قنداقه ای پر از خون یک طفل سربریدهالهی هیچ مادر داغی چنین نبیند
یک ماتم چنینی روی زمین نبیندزین ماتم نفس گیر گر ماتمی بگیرد
دیگر تعجبی نیست مادر اگر بمیردای مادران بگویید بنویس ای «وفایی»
رباب شد شهیده، رباب شد فداییسید هاشم وفایی
***
به روی دست پدر جان به ره جانان داد
جان عالم به فدایش که چه جایی جان دادنازم آن طفل صغیری که پس از خوردن تیر
او تسلّی به پدر با دو لب خندان دادیعنی ای جان پدر غم مخور از تشنگیم
که به فردوس برین آب مرا جانان داد
***
عیسای مسیحا دم
تا خدا فیض تو را قسمت دنیا کرده
لطف دستان تو را باب مداوا کردهنفس حضرت عیسای مسیحا دم را
در دم کالبد کوچک تو جا کردههر کجا حرف شفا هست در این آبادی
پر قنداقه تو کار خودش را کردهظرف شش ماه، تو چه با برکت دل بردی
ویژگی ای که فقط عمر تو پیدا کردهروی دستان رباب آیه تو نازل شد
علیِ اکبر، اگر روزی لیلا کردهاشک درباره تو، عرش نشینم کرده
این همان کرب و بلاییست که امضا کردهپر پرواز تو آنقدر تو را بالا برد
مادرت را به سرت غرق تماشا کردهمادرت غرق معماست که جرم تو چه بود؟
تیر در پاسخ یک معصیت ناکردهمجتبی کرمی
***

لب تشنه ای!
می خواستم بزرگ شوی محشری شوی
تا چند سالِ بعد علی اکبری شویمی خواستم که قد بکشی مثل دیگران
شاید عصای پیریِ یک مادری شویلحظه به لحظه رنگ تو تغییر می کند
چیزی نمانده است که نیلوفری شویمثل دو تکه چوب لبت را به هم نزن
اسبابِ خجلتم جلویِ دیگری شویاین مادری من که به دردت نمی خورد
تو حاضری علی که تاج سری شوی؟!علی اکبر لطیفیان
***
جای قطره آب
چگونه خاک بریزم به روی زیبایت
که تو بخندی و من هم کنم تماشایتبه غیر گریه بی اشک تو جواب نبود
برای ناله هل من معین بابایتمزار کوچک تو پر شده است از خونت
بخواب ماهی من در میان دریایتمرا ببخش عزیزم که جای قطره آب
به یک سه شعبه بر آورده ام تقاضایتچگونه جسم تو پنهان کنم که می دانم
به وقت غارتمان می کنند پیدایتبه خواب در دل این خاک تا کمی وقت است
که بعد از این شود آغوش نیزه ها جایتبیا رباب که این شاید آخرین باریست
که خواب می رود او با نوای لالایتاگر نشد که شود سایه سرت امروز
به روی نیزه شود سایه سار فردایتمحمدعلی بیابانی
***
اصغرم تو تشنه تری
بگو که یک شبه مردی شدی برای خودت
و ایستادی امروز روی پای خودتنشان بده به همه چه قیامتی هستی
و باز در پی اثبات ادعای خودتاز آسمانی گهواره روی خاک بیفت
بیفت مثل همه مردها به پای خودتپدر قنوت گرفته تو را برای خدا
ولی هنوز تو مشغول ربنای خودتکه شاید آخر سیر تکامل حلقت
سه جرعه تیر بریزی درون نای خودتیکی به جای عمویت که از تو تشنه تر است
یکی به جای رباب و یکی به جای خودتبده تمام خودت را به نیزه ها و بگیر
برای عمه کمی سایه در ازای خودتو بعد همسفر کاروان برو بالا
برو به قصد رسیدن به انتهای خودتو در نهایت معراج خویش می بینی
که تازه آخر عرش است ابتدای خودتسه روز بعد در افلاک دفن خواهی شد
درون قلب پدر خاک کربلای خودتهادی جانفدا
***
کودک شش ماهه
هلا که ماه محرم بهار بیداری ست
چقدر کودک مظلوم تشنه یاری ستبه حکم صادره کل یوم عاشورا
میان غزه و سوریه کربلا جاری ستبعید نیست اگر منع آب هم بشویم
چرا که راه سعادت مسیر دشواری ستمباد وعده دشمن فریب مان بدهد
در این زمان که چنین قحطی وفاداری ستبه زیر بیرق دشمن اگر که سینه زدیم
نه عزت است نه شوکت مذلت و خواری ستبه دل کتیبه هیهات من الذلّه زدیم
چرا که فلسفه و حکمت عزاداری ستشبیه این همه ابر بهار این شبها
ببار چشم تر من ببار این شبهابه ذره گر نظری پور بوتراب کند
به آسمان رود و کار آفتاب کنددخیل دامن باب الحوائج ام غم نیست
اگر تمامی عالم مرا جواب کندندیده چشم کسی تا به حال در دنیا
به گریه کودک شش ماهه انقلاب کندبه گریه هم شده فهماند بعد از این باید
حسین روی علی اصغرش حساب کندبه زین دست پدر شد سوار طفل حرم
که دشت را به سر حرمله خراب کندبه میهمانی تیر سه شعبه رفت اخر
مگر به دیدن جدش نبی شتاب کندنگفت حرمله با خود که ممکن است این تیر
حسین فاطمه را از خجالت اب کندنگفت حرمله با خود که ممکن است این تیر
چقدر خون به دل مادرش رباب کندنگفت حرمله با خود که تیر کوچک تر
برای حنجر شش ماهه انتخاب کنددلیل سرخی تنگ غروب دانی چیست؟
ز خون حنجر او آسمان خضاب کندبیا به زمزمه آب آب گریه کنیم
به پای مرثیه های رباب گریه کنیملالا لالا لالاگل بهارم
ببین که پابه پات منم بیدارمخجالتم نده جلوی عمه
ناخن نکش ببین که شیر ندارمدلم به درد لاعلاج اسیره
یه کم بخواب دلم آروم بگیرهخدا خودت بگو چکار کنم من
جلو چشام علی م داره می میرهدلم برا تو غش میره میدونی
نمیمونم اگه تو هم نمونیداری تلظّی می کنی عزیزم
یا داری اشهد زیر لب میخونی؟ببین کشوندی به کجا حسین و
کسی ندید تو خیمه ها حسین وکاشکی میشد به حرف میومدی تا
یه بار صدا کنی بابا حسین وبرای اینکه بشنوه صداتو
بازم تماشا بکنه چشاتوجلو همه برا یه جرعه آب
منت شمرو میکشه برا توتموم آرزوی رفته بر باد!
سه شعبه بی هوا جوابتو دادالهی دست حرمله قلم شه
سر بریده تو برام فرستادچشای پر ستاره تو ببوسم
به یاد تو گهواره تو ببوسمببین کارم کجا کشیده باید
گلوی پاره پاره تو ببوسمعلیرضا خاکساری
***
مطلب مشابه: اشعار حضرت علی اصغر، مجموعه شعر سوزناک شهادت علی اصغر شب هفتم ماه محرم

آفتاب اصغرم
ای ماه به خون خضاب اصغر
قربانی آفتاب اصغرموج از نفست شرار آتش
بحر از عطشت کباب، اصغرآبی که نریخت در گلویت
از داغ تو گشت آب اصغربا یاد لبت ز سینه جوشد
خون جگر رباب اصغرلالایی تیر کرد خوابت
یک لحظه به دوشِ باب اصغراز سوز گلوی تشنه ات تیر
افتاد به پیچ و تاب اصغرخشکیده اگر چه آب چشمت
گرید به تو چشم آب اصغربا تیر سه شعبه داد دشمن
بر العطشت جواب اصغرکی دیده گل نخورده آبی
این گونه دهد گلاب اصغرگهواره توست شانه من
سیراب شدی بخواب اصغراز میثم خویش کن شفاعت
فردا به صف حساب اصغرحاج غلامرضا سازگار
***
اصغر ای راحت جان
لب به لب می زنی و شعله وری ز جگر می سوزی
آب می گردی و بی بال و پری تو اگر می سوزیمی زنی خنده ولی بی خبری، چو پدر می سوزی
دلم آتش شده از خون جگری، چقدر می سوزینیست روئی به حرم برگردم بی تو ای راحت جان
که خجل از روی مادر گردم وای از این داغ گرانسرخ از چشمه خود تر کردم که چنین زد فوران
با حرم با که برابر گردم، چه کنم بابا جاندست و پا می زنی و می لرزم، دست و پای بابا
خنده ات تازِ لبانت پر زد، سوخت لب های مراحرمله بر جگرم خنجر زد، پدر افتاد ز پا
شعله بر خیمه گه مادر زد، تو کجا، تیر کجا
***
بوسه بابا بر گلو
الا ای تیر با من قطع کردی گفتگویش را
لب من بر لبش بود و تو بوسیدی گلویش رازحلق تشنه او چشمه خون کرده ای جاری
مهیا کردی از خون گلو آب وضویش راچگونه خویش را نزدیک کردی بر گلوی او
گمانم دور دیدی چشم خونین عمویش رادرست آن دم که حلق تشنه او را تو بوسیدی
تبسم کرد و زهرا مادرم بوسید رویش راتو از این غنچه بی آب بگرفتی گلاب و من
بَرم در بزم وصل دوست با خود رنگ و بویش راتو مانند قلم در خون اصغ رسر فرو بردی
نوشتی بر روی دستم کتاب آرزویش رانه تنها کردم از خونش جبین خویش را رنگین
نوشتم بر جبین آسمان سرّ مگویش رااگر دریا شود عالم زخون آل بوسفیان
نشاید کرد جبران قیمت یک تار مویش راگواه غربت تو روی گلگون من است اصغر
تبسم کن کز این پس خون تو خون من است اصغرحاج غلامرضا سازگار
***
کوچکم اما بزرگی کن بیا و دست گیر
دید اصغر غربت باب نکوی خویش را
وز جمال او، عیان داغ عموی خویش راجنبشی بنمود یعنی نیست بابا غریب
بر به میدان تا ربایم سهم گوی خویش راکوچکم اما بزرگی کن بیا و دست گیر
غنچه بی آب و رنگ و مشک بوی خویش راشه عبا بر دوش افکند و ورا در بر گرفت
پس مبدل ساخت وضع جنگجوی خویش راگفت ای بی دین سپه! این طفل را نبَود گنه
می بَرید از حق، سزای خلق و خوی خویش رابود اصغر روی دست شه ولی نگذاشتند
تا که شه کامل نماید، گفتگوی خویش رااز پی دفع بلا از حجت کبرای حق
پیش تیر کین هدف کردی، گلوی خویش راتا کند رفع پریشانی زبابای عزیز
با تبسم جلوه گر بنمود روی خویش راهرچه شه نوشید زآن جام بلا، شد تشنه تر
عاقبت پر کرد از این ساغر، سبوی خویش راکند پشت خیمه، قبر کوچکی یعنی که من
باعلی در خاک کردم، آرزوی خویش راباب «مظلوم» ورا حق، تسلیت گفتا ولیک
مادرش از غم پریشان کرده موی خویش راسید جواد مظلوم پور
***
گاهواره تا صبح ناله می زد
ای اهل کوفه رحمی این طفل جان ندارد
خواهد که آب گوید اما زبان ندارددیشب به گاهواره تا صبح ناله می زد
امروز روی دستم دیگر توان نداردهنگام گریه کوشد تا اشک خود بنوشد
اشکی که تر کند لب دور دهان نداردرخ مثل برگ پاییز لب چون دو چوبه خشک
این غنچه بهاری غیر از خزان نداردای حرمله مکش تیر یک سو فکن کمان را
یک برگ گل که تاب تیر و کمان نداردشمشیر اوست آهش فریاد او تلظّی
منت بن گذارید یک قطره آب آریدجانش به لب رسیده تاب بیان ندارد
به کودکی که در تن جز نیمه جان نداردبا من اگر بجنگید تا کشتنم بجنگید
این شیر خواره بر کف تیغ و سنان نداردجز اشک خجلت خود آب روان ندارد
مادر نشسته تنها در خیمه بین زنهاتا با خدنگ دشمن روحش زند پر از تن
جز شانه امامش دیگر مکان ندارد
***
مطلب مشابه: متن نوحه زنجیر زنی (شعر مداحی امام حسین علیه السلام و واقعه عاشورا)

محسن ترین مدافع سردار کربلا
آمد از آن میان و تو را انتخاب کرد
تیری که صورت پدرت را خضاب کردآمد پدر برای تو آبی طلب کند
دشمن چگونه شد که پدر را جواب کرد؟مضطر شده پدر، برود سمت خیمه ها؟
حتی تصورش جگرم را کباب کردهفت آسمان سرخ خدا گریه می کند
از گریه ای که در غم طفلش رباب کردنفرین به حرمله که عذاب سه شعبه را
حتی برای کودک شش ماهه باب کردمحسن ترین مدافع سردار کربلا
در خون خود کنار حسین انقلاب کرداحمدجواد نوآبادی
***
عرشیان باب حوائج که خطابش کردند
فرشیان جای ابا الفضل حسابش کردندداشت کم کم به تکان های عمو می خوابید
ناگهان هروله کردند و خرابش کردندمادر اصغر شش ماهه خود اقیانوس است
رب آب است به معنی و ربابش کردندشایدم او ملکی بود خدا می داند
که به مادر شدن شاه مجابش کردندتشنگی بوده بهانش که به میدان برود
خواست سر-باز شود پا به رکابش کردندقطره آبی شد و بر شانه بابا می رفت
تا که در دست پدر بود، حبابش کردنبی هوا مثل مدینه پسری را کشتند
او از ارباب چکیدست و گلابش کردندبه علی اصغر و ارباب نمی دانستم
او همان محسن زهراست، جوابش کردندمثل انگور حسین است ولی زود رسید
چیدنش از سر این شاخه، شرابش کردندسیل اشکی ولی آنها که نمی فهمیدند
آب را در جلوی چشم تو آبش کرندبس که در قلب حرم ولوله ای شد دیدی؟
کشتنت را چقدر پر تب و تابش کردند؟بس که خورشید شد از تابش خود شرمنده
سوخت از سوز تو تا این که مذابش کردندخون تو دست پدر بود که باران می شد
تا که بارید به خورشید، عذابش کردندرنگ خورشید نه زرد است و نه قرمز شاید
در همان روز به خون تو خضابش کردندو دو پیکر به مزاری عجب استقبالی
جای او سینه باباست که خوابش کردندو غزل ساخته دست علی اصغر شد
بس که دیوان عظیمیست، کتابش کردندبس که گفتند و شنیدیم نمی از دریا
جگرم را ز همین شعر کبابش کردندامیرحسام یوسفی
***
به روی دست بابا
از توی خیمه ها هنوز
صدای لالایی میادرباب به انتظاره تا
دوباره اصغرش بیادگهواره خالی هنوز
تکون تکون میخوره بازبچه ها تو خیمه میگن
گهواره اصغر رو میخوادچشمای مادر به دره
خیمه غم به انتظارولی نمی دونه دیگه
علی به خیمه نمی آدباباش میاد از میدون و
داره خجالت میکشهآخه رباب اصغرش و
اینجوری غرق خون ندادبه پشت خیمه با غلاف
یه قبر کوچیک می کنهوقتی میخواد خاک بریزه
خنده اون میاد به یادلحظه آخری با بغض گرفت
اصغرش رو به روی دستمادر ربلاب اون از راه دور
به حنجرش بوسه می دادمحمد علی شهاب
***
مادر نشسته منتظر ماه پاره اش
اما فقط ز خیمه او آه می رسدمولای ما کنار فرات و علی به دست
اما ز لحظه ای که حرمله آنگاه می رسداین ها معادلات غریبانه غم است
این ها گذشت و واقعه از راه می رسدحسین دست غریبی خود به زانو زد
برای جرعه آبی به حرمله رو زدبا حنجری شکسته خدا را صدا زدی
در لا به لای خون خودت دست و پا زدیکوچکترین شهید حرم در سرای عشق
از سال شصت و یک سخن آشنا زدیآری، چگونه خوانمت از روی نیزه ها؟
کوچکترین سری که تکیه بر این نیزه ها زدیباور نمی کنم عزیز دلم روی نیزه ای
آتش به عمه و من و این خیمه ها زدیجمعه غروب، روز دهم، در نگاه آب
یک مهر سرخ آخر این ماجرا زدیآقا ببخش قصد جسارت نداشتم
بر این ردیف و قافیه عادت نداشتممحمد مهدی نسترن
***
مطلب مشابه: متن تسلیت شهادت علی اکبر | اشعار سوزناک اولین شهید کربلا | عکس نوشته مذهبی

صدای آب آب اصغر
تو را دادند از پیکان به جای شیر آب اصغر
عطش طی شد تلظی نه، تبسم کن، بخواب اصغرلبت خاموش بود اما گذشت از گنبد گردون
ز قطره قطره خونت صدای آب آب اصغردهم تا روی خود را در ملاقات خدا زینت
محاسن را ز خون حنجرت کردم خضاب اصغرکه دیده گل شود بر روی دست باغبان پرپر
که دیده خون مه ریزد به دوش آفتاب اصغرتو خاموشی و من در نینوا چون نی نوا دارم
زند با ناله خود چنگ بر قلبم رباب اصغردر این صحرا که پرگردیده از فریاد بی پاسخ
تو با لبخند گفتی اشک بابا را جواب اصغرشود از شیر، شیرین کام طفل شیر خوار اما
تو روی دست من از تیر گشتی کامیاب اصغراگر چه بر سر دستم شهید آخرین گشتی
تو از اول شدی بهر شهادت انتخاب اصغرتو هم خون خدا، هم زاده خون خدا هستی
که در آغوش ثارالله چشم خویش را بستیحاج غلامرضا سازگار
***
تیر حرمله بر لاله عصمت
سلام ما به حسین و علی اصغر او
امیر عشق که گهواره بود سنگر اورضیع داده خدایش، نشان سربازی
صغیر بر همه پیدا، مقام اکبر اوشکفت لاله عصمت به روی دوش حسین
چو تیر حرمله آمد به سوی حنجر اومجال گریه نبودش که خنده کرد علی
حسین، مات از حالِ گریه آور اوگرفت خونش و بر اوج آسمان پاشید
که پیک تسلیت آمد زپیک داور اوکنار خیمه به خاکش سپرد و امضاء شد
کتاب سرخ شهادت به خون اصغر اواگر چه پیکراو را به خاک پوشیدند
به شهر کوفه سرش را به نیزه ها دیدندسید رضا مؤید
***
لب خشکیده ات
به کف چون جان گرفتم تا کنم تقدیم جانانت
گلویت را سپر کن تا بگیرم پیش پیکانتذبیح من مبادا گوسفند از آسمان آید
مهیّا شو که سازم در منای دوست قربانتتکلّم کن تکلّم کن بگو من آب می خواهم
تلظّی کن تلظّی کن فدای کام عطشانتزبی آبی نمانده در دو چشمت قطره اشکی
که تر گردد لب خشکیده ات از چشم گریانتز حجم تیر و حلق نازکت گردیده معلومم
که خواهد شد جدا از تن سر چون ماه تابانتنه ناله می زنی نه دست و پا نه اشک می ریزی
مزن آتش مرا این قدر با لب های خندانتنفس، شعله گلو تفتیده لب تشنه عجب نبود
که دود از تیر برخیزد زسوز حلق سوزانتنگوئی کس نشد همبازی ات بر گرد گهواره
شرار تشنگی تا صبح، بازی کرد با جانتبه تیر دوست ای سر تا قدم عاشق تبسّم کن
بپر در دامن زهرا و با محسن تکلّم کنحاج غلامرضا سازگار
***
کام تشنه
قبول دارم در کربلا ثواب نکردم
ملامتم نکن! آغوش را جواب نکردمهمه توان خودش را گذاشت حرمله اما
خدا گواه به سمت علی شتاب نکردمبه زهر، کام مرا تلخ کرد حرمله اما
هوای بوسه بر آن شیشه گلاب نکردمهزار بار مرا سمت مشک آب فرستاد
ولی به حضرت عباس فکر آب نکردمدو راه داشتم: اصغر – حسین. ساده بگویم
که چشم بستم و از این دو انتخاب نکردمبه تیره بختی من تیر نیست در همه عالم
که هیچ کار برای دل رباب نکردممحمدحسین ملکیان
***
شرمنده لبت، پسرم آفتاب شد
مادر به جای آب ز شرم تو آب شد
آتش گرفت، سوخت و غرق عذاب شدبیهوده پا به سینه من میزنی، مکوب
حتی خیال قطره شیری سراب شدمثل همیشه بوسه زدم روی گونه ات
اما لبم ز تاول رویت کباب شداز بس ترک به روی ترک بسته بر لبت
شرمنده لبت، پسرم آفتاب شداز تیرهای حرمله پیداست فکر چیست
ای غنچه خزان زده وقت گلاب شدوقتی عمود خیمه عباس را کشید
گفتم رباب خانه عمرت خراب شدحسن لطفی
***
سوره کوچک
جان به پیکر داشت وقتی مشک ها جان داشتند
کاش می شد ابرها آن روز باران داشتندکاش می شد قطره آبی به خیمه می رسید
آب ها هم کاش که حرّ پشیمان داشتندآب باعث شد که مردی آب شد پیش همه
آب ها از شمر گویا اذن میدان داشتندکودکی آرام شد با لای لای تیرها
بعد از آن گهواره ها خواب پریشان داشتندسوره کوچک که روی دست بابا ذبح شد
مجلس مرثیه ای آیات قرآن داشتندبند قلب آسمانی ها به مویی بند بود
بر نخ قنداقه اش از بس که ایمان داشتندهیچ داغی مثل داغ کودک شش ماهه نیست
اهل بیت از حرمله بغض دوچندان داشتندنیزه ها در پشت خیمه خاک بر سر ریختند
ماه های روی نیزه چشم گریان داشتندمحسن حنیفی
***
مطلب مشابه: شعر عاشورا؛ مجموعه ای کامل از اشعار ماه محرم و شهادت امام حسین (ع)

روضه رباب
چه آتشی ست که در حرف حرف آب نشسته
که روضه خوانده که بر گونه ها گلاب نشسته؟صدای آه بلند است گوشه گوشه تکیه
چه ناله هاست که در روضه رباب نشستهکدام سو بدود چشم های خسته این زن
که در مسیر نگاهش فقط سراب نشسته«چه کرده اند که زیر عبا می آوری اش؟ آه!
چه کرده اند که در چشم هاش خواب نشسته؟چه دیر می گذرد! کو صدای گریه اصغر؟»
میان خیمه زنی غرق اضطراب نشستهکشیده روی سرش باز چادر عربی را
درست مثل سؤالی که بی جواب نشستهکسی نگفت در آن سرزمین چه دیده که یک سال
رباب یکسره در زیر آفتاب نشستهفائزه زرافشان
***
کوچک ترین قربانی
بالا نشسته است که پیغمبرش کنند
کوچک ترین امامِ همین منبرش کنندمثل امامزاده شش ماهه می شود
عمّامه ی سیاه، اگر بر سرش کنندپرواز می کنیم به سمت خدایشان
ما را اگر دخیل ضریحِ پرش کنندحقّش نبود در وسط خطبه خوانیش
یک تیر را روانه آن حنجرش کنندحالا که فیض از گل رویش نمی برند
بهتر همان که پیش همه پرپرش کنندیک تیر ساده هم، به خدا خوب می بُرد
امّا قرار بود از این بدترش کنندرفت و تکان خالی گهواره را گذاشت
تا دلخوشی عاطفه مادرش کنندعلی اکبر لطیفیان
***
یار وفادار عشق
ای که گرفتی به دوش، بار غم و بار عشق
باز بیا سر کنیم، قصّه گلزار عشققصه شنیدم که دوش، تشنه لبی گلفروش
برد گلی سبز پوش، هدیه به بازار عشقگل غم نا گفته داشت خاطر آشفته داشت
چشم به خون خفته داشت از غم سالار عشقعشوه کنان ناز کرد، وا شدن آغاز کرد
خنده زد و باز کرد دیده به دیدار عشقگر چه زمان دیر بود تشنه لب شیر بود
منتظر تیر بود یار وفادار عشقباغ تب و تاب داشت گل طلب آب داشت
کی خبر از خواب داشت دیده بیدار عشقتا هدف تیر شد، طفل زمان پیر شد
عرش زمین گیر شد، ای عجب از کار عشقآن گل مینو سرشت بر ورق سرنوشت
با خطی از خون نوشت معنی ایثار عشقاین گل باغ خداست از چمن کربلاست
خوابگه او کجاست سینه اسرار عشقآه که با پشت خم، پشت خیامت برم
نغمه سراید به غم قافله سالار عشقتازه گل پرپرم من ز تو عاشق ترم
اصغرم ای اصغرم ای گل گلزار عشقغنچه آغوش من، زینت خاموش من
یار کفن پوش من یار من و یار عشقدشت پر از های و هوست مشتری عشق اوست
ای شده قربان دوست اوست خریدار عشقخیمه به کویم زدی خنده به رویم زدی
می ز سبویم زدی بر سر بازار عشقکودک من لای لای از غم تو وای وای
گریه کند های های چشم عزادار عشقبا تو «شفق» پر گرفت عشق در او در گرفت
تا نفسی بر گرفت پرده ز اسرار عشقشفق
***
سفینة النجاة
ای تیر مرا به آرزویم برسان!
یعنی به برادر و عمویم برسانحالا که پدر، تشنه لبیک من است
بی تاب خودت را به گلویم برسانلبیک به اوست آرزویم؛ لبیک!
می گویم با خون گلویم لبیکتفسیر عظیم «یتلظّی عطشا» ست
لب باز نمودم که بگویم: «لبیک»من نیز یکی از آن همه مردانت
قابل شده این جان، که شود قربانت؟حالا که بلا دور سرت می گردد
بگذار علی شود بلاگردانتباید که به روی دست، قرآن ببرم
شش آیه از آن سوره انسان ببرمتا قرآن باز، روی نیزه نرود
باید که تو را نیز به میدان ببرمشش ماهه خود را که به میدان آورد
گفتند حسین، تیغ برّان آوردسوگند به قرآن! که پی معجزه است
این بار به جای تیغ، قرآن آورد!بر حجت حق، حجت آخر شده است
با خون گلو، چشمه باور شده استآیا علی اصغر است بر دست حسین؟
قرآن حسین، ثقل اکبر شده استغوغای عطش بود و فراتی می خواست
از خضر نجات، آب حیاتی می خواستطوفان بلا ساحل امنی می جُست
این قوم، سفینة النجاتی می خواستاو رفت که بی تاب کند لشکر را
از شرم عطش آب کند لشکر را؟او در پی تشنه حقیقت می گشت
می رفت که سیراب کند لشکر راطفل است؟ نه! این کمال خود را دارد
در یاری تو، مجال خود را دارداین نیست تلظی و رجزخواندن اوست!
این شیر، زبان حال خود را دارداین گریه، نه! زخم بر تن احساس است!
طفل است و تلظی رجزش هم خاص است!با تیر سه شعبه گفت دشمن، این طفل
هم قاسم، هم اکبر، هم عباس استمی دید غریبی پدر را و گریست
مادر را و سوز جگر را و گریستجز تیر، کسی حرف دلش را نشنید
بر حنجر او گذاشت سر را و گریستهستی شما حرام شد ای مردم
آلوده به ننگ و نام شد ای مردم«کیف یتلظی عطشا» یعنی که
حجت به شما تمام شد ای مردم!شد گندم ری طعم هواخواهی شان
دیدی که چه بود اوج خداخواهی شان!دیدی که چگونه اصغرم را کشتند
با نیت قربتاً الی اللهی شان!سیدمهدی حسینی
***
غم مخور ای کودک خاموش من
ای یگانه کودک یکتا پرست
وی به طفلی مست صهبای الستگر چه شیر مادرت خشکیده است
شیر رحمت از لبت جوشیده استغم مخور ای بهترین همراز من
غم مخور ای آخرین سرباز منغم مخور ای کودک خاموش من
قتلگاهت می شود آغوش منغم مخور ای کودک دُردی کشم
من خودم تیر از گلویت می کشمدر حرم زاری مکن از بهر آب
چون خجالت می کشم من از ربابمی برم تا آنکه سیرابت کنم
با خدنگ حرمله خوابت کنممخفی از چشم زنان دلپریش
می کنم قبر تو را با دست خویشصورتت را می گذارم روی خاک
تا ز خاک آید ندای عشق پاک
***
طفل کفن پوش رباب
از لشکر کوفه این خبر می آید
زخم است و دوباره بر جگر می آیداین بار هدف کیست؟ پدر یا که پسر؟
تیر است و به قصد سه نفر می آید!پرسید پدر؟ پسر؟ هدف آخر کیست؟
انگار که دل توی دل مادر نیستای تیر! به غیر زخم بر جان رباب
حرفِ درگوشی تو با اصغر چیستمی رفت به سمت لشکر بی خبران
می گفت رباب، مادرانه، نگران:خورشید! متاب بر گلوی پسرم
می ترسم چشمی بزند زخم بر آنرفتی و نگاه مادرت دنبالت
لبخند خبر می دهد از احوالتآغوش به روی مرگ واکرده ای و
تیر است که آمده به استقبالتشب هایم مهتاب ندارد دیگر
مادر، بی تو خواب ندارد دیگرگهواره خالی از تو آغوش من است
گهواره تو تاب ندارد دیگرگفتند بر او داغ مجسم بزنند
یک تیر ولی سه زخم توام بزنندحتی گهواره علی را بردند
تا تیر به قلب مادرش هم بزنندحالا من و، اشک و، شب مهتابی و او
لالایی خواب و، تب بی خوابی و اوگهواره کودک مرا پس بدهید
من باشم و، تنهایی و، بی تابی و اوشش ماهه ام! ای طفل کفن پوش رباب!
جایت خالی ست توی آغوش ربابدر من انگار، کودکی می گرید
هر روز صدای توست در گوش ربابسیدمهدی حسینی
***
مطلب مشابه: جملات تسلیت ماه محرم؛ متن تسلیت ماه محرم حسینی، شعر تسلیت ماه محرم

طفل زبان بسته
بر نبض این گهواره نظم کهکشان بسته ست
امید، بر شش ماه عمر او زمان بسته ستوقتی به پابوس لبش نائل نشد باران
یعنی در رحمت به روی آسمان بسته ستخیلی تلظی می کند آب فرات؛ اما
راه وصال او به دریا همچنان بسته ستآری، رجزهای علی اکبر و قاسم
شرح تلظی لب طفل زبان بسته ستدفع بلا کرده ست از جان امام خویش
او عهد با مولای خود تا پای جان بسته ستمی خواست بابایش ببوسد حنجر او را
اما مسیر بوسه را تیر و کمان بسته ستحنیفی
***
نور گلو و بوسه تیر
تیر نگذاشت که یک جمله به آخر برسد
هیچ کس حدس نمی زد که چنین سر برسدپدرش چیز زیادی که نمی خواست، فرات
یک دو قطره ضرری داشت به اصغر برسد؟با دو انگشت همین حنجره میشد پاره
چه نیازی به سه شعبه است که تا پر برسدخوب شد عرش همه نور گلو را برداشت
حیف خون نیست بر این خاک ستمگر برسد؟خون حیدر به رگش، در تب و تاب است ولی
بگذارید به سن علی اکبر برسددفن شد تا بدنش نعل نبیند اما
دست یک نیزه برآن حلق مطهر برسدشعله ور می شود این داغ دوباره وقتی
شیر در سینه بی کودک مادر برسدزیر خورشید نشسته، به خودش می گوید
تیر نگذاشت که آن جمله به آخر برسدعلیرضا لک
***
لبخند ناب
میان گریه ات لبخند ناب است
چرا باور کنیم از قحط آب است؟خدا در بند قنداقه تو را خواست
علی همواره دستش در طناب استعلی هستی تو آخر، حرمله کیست؟
بزن پلکی که وقت فتح باب استبه عکسِ وقتِ تشییع تنِ تو
چقدر انجام دفنت پر شتاب استچه بهتر دفن بودی و نگفتند
سه روز این جسم زیر آفتاب استجواد محمدزمانی
***
یک بار رسید و بار دیگر نرسید
پرواز چنین به بام باور نرسیدهر چند که عمر نوح را پیدا کرد
تاریخ، به سنّ درک «اصغر» نرسیدشفق
***
چون غنچه گل، به خویش پیچید، علی
دامن ز سرای خاک، برچید علیآن گه که شفق ز حنجرش سر می زد
خورشید صفت به مرگ خندید، علیده بزرگی
***
قطره آبی
بر روی دست باب تلظّی بهانه بود
او تشنه وصال خدای یگانه بودتنها اگر به قطره آبی نیاز داشت
دریا ز چشم دختر زهرا روانه بودپیش از قیام کرببلا بلکه پیش تر
حلقش برای تیر شهادت نشانه بودلبهای او خموش ولی بند بند او
گرم دعا و زمزمه عاشقانه بودبا خنده داد جان به سر دست باغبان
بی ناله بلبلی که خموش از ترانه بودشه رخ به خون حنجر او شست کای خدا
این هدیه آخرین دُر من در خزانه بودتیری که شه ز حنجر خونین او کشید
گریان به یاد خنده آن نازدانه بودکودک مخوان ورا، که به حق خدا قسم
خونش برای دین خدا پشتوانه بودپاداش قهرمانی و ایثار خود، حسین
این ماه پاره، طُرفه مدالش به شانه بوداین فخر«میثم» است که گویند بعد از او
تا زنده بود بنده این آستانه بودحاج غلامرضا سازگار
***
مطلب مشابه: متن ماه محرم | جملات زیبا در مورد ماه محرم و عاشورا | عکس نوشته ماه محرمی
بی قرار در آفتاب
لختی بیا به سایهٔ این نخل ها رباب!
سخت است بی قرار نشستن در آفتاب!لختی بیا و خاطره ها را مرور کن
ای راوی حماسه، مرا غرق نور کنمهمان سفره های فراهم نمی شوی؟
عیسی شده ست طفل تو، مریم نمی شوی؟بانو! بیا که سایه بیفتد به پای تو
تلخ است اگر چه سایه نشینی برای توبانو بیا! بیا و ز جانسوزها بگو
از مکه و مدینه، از آن روزها بگوآن روزها که مژدهٔ باران رسیده بود
از کوفه نامه های فراوان رسیده بودآن نامه ها که از تب کوفه نوشته بود
از باغ های سبز و شکوفه نوشته بودیادت که هست آن سحر نغمه ساز را؟
راه عراق رفتن و ترک حجاز را؟آن روز مشرق از گلِ باور طلایه داشت
همواره آفتاب بر آفاق سایه داشتهم دوش آفتاب شدی، پابه پای نور
آن ماه پاره، داشت در آغوش تو حضوررفتید تا به مرز شهادت قدم نهید
در سرزمین سبز شهادت قدم نهیدرفتید تا مسافر عهد ازل شوید
مضمون شوید شعر خدا را، غزل شویدامّا امان ز حیلهٔ گرگانِ روزگار
هر سو جفا به جای وفا بود آشکارخود را میان دشت بلا واگذاشتید
باشد! شما به کوفه که دعوت نداشتید!خیمه در آن زمان، غزل انتظار بود
مضمون آب بر کلماتش، سوار بودبه به ز همتی که به احساس زنده شد!
مشکی که با سِقایَتِ عباس زنده شد!تکبیر گفت و ذائقهٔ خیمه شد خنک
حتی گلوی حمزه و کوهِ اُحُد خنکسیراب کرد مشک حرم را و بازگشت
آن تشنه سرفرازترین سرفراز گشتچشمش به غیر خیمه نمی دید در مسیر
اما امان نداد به او هجمه های تیر!جسمش به روی خاک پر از مُشک و نافه شد
ای باغ لاله! حسرت و داغی اضافه شدهاجر! به سعیِ خیمه به خیمه مکن شتاب
پایان پذیر نیست تماشای این سراباین خاطرات، چنگِ غم آهنگ می زند
این خاطرات قلب تو را چنگ می زندلختی بیا به سایهٔ این نخل ها رباب!
سخت است بی قرار نشستن در آفتاب!این گریه های بی حدِ کودک برای چیست؟
این گریه ها، ز جنس تقاضای آب نیست!این بار گریه، حاصل عشق است و شوق و شور
رفتن ز مرز حادثه تا قله های نور«ساقی! حدیث سرو و گل و لاله می رود»
«این طفل، یک شبه ره صد ساله می رود»این بار، گوش بر سخن هیچ کس مکن
گهواره را برای شهادت قفس مکنمَسپُر به نیل، آسیه پیدا نمی شود!
با این ردیف، قافیه پیدا نمی شود!این طفل را فقط پی اهدای جان فِرِست
این هدیه را فقط به سوی آسمان فِرِستباید که شعرِ فتح بخواند، قبول کن!
حیف است او به خیمه بماند، قبول کن!برخیز ای رباب، دلت را مجاب کن
قنداقه را به دست پدر ده، شتاب کنبشتاب که درنگ در این کارها جفاست
حتی زره به قامت این طفل، نارساست!بشتاب! نه! شتاب علی بیشتر شده ست
گویا ز رازهای خدا، با خبر شده ستوقت وداعِ همسفر آمد، نگاه کن
هنگام بوسهٔ پدر آمد، نگاه کندشمن به غیر کینه، مقابل نشد، نشد
در این میانه، حرمله، کاهل نشد، نشدحنجر شد از سه شعبه مُشبّک، ضریح شد
بخشید جان به حادثه، از بس مسیح شدپر جوش شد ز لاله، کران تا کرانِ دشت
خاموش شد صدای چکاوک میانِ دشتکوفه، سکوت پیشه تر از خارزار شد
لبریز از کسالت سنگ مزار شدگل را نصیبِ صاعقه کردند کوفیان
«از آب هم مضایقه کردند کوفیان»آنان که حرص، قوتِ شب و روزشان شده ست!
مُلکِ دو روزه آشِ دهن سوزشان شده ستاین خون، شروع دردِ فراگیرشان شود!
این ناله، عن قریب که پاگیرشان شود!بانو! جهانیان به فدای غریبی ات
آری، ورق ورق شده قرآن جیبی اتکم مانده بود عالم از این داغ جان دهد
ای مادرِ شهید خدا صبرتان دهد!می دانم از دل تو شکوفید این امید
آقا سرش سلامت، اگر طفل شد شهید!امّا کسی نمانده به آقا توان دهد!
یا رب مباد از پسِ این داغ جان دهد!حالا به پشتِ خیمه پدر ایستاده است
مشغولِ دفنِ پیکر خورشید زاده استلبریز ابر می شود و تار، آسمان
در خاک دفن می شود انگار، آسمانبهتر که دفن بود تن طفل تو رباب
بوسه نزد سه روز بر این پیکر آفتاببهتر که دفن بود و پی بوریا نرفت
آن ماه پاره زیر سُم اسب ها نرفتبهتر که دفن بود و چو رازی کتوم شد
این نامه، محرمانه شد و مُهر و موم شدلختی بیا به سایهٔ این نخل ها رباب!
سخت است بی قرار نشستن در آفتاب!از خاطر تو آن غم دیرین نرفته است
آب خوش از گلوی تو پایین نرفته است!زمزم به چشم و زمزمه در سینه تا به کی؟!
آه از جدایی دل و آیینه تا به کی؟!تا کی کتاب خاطره ها را ورق زدن؟!
در هر غروب، باده ز جام شفق زدن؟!کمتر ببین به خواب، دل و جان خسته را
کابوس های ماهی و تُنگ شکسته رابگذار از این حکایت خون بار بگذریم
نفرین به هر چه حرمله! بگذار بگذریمامّا ازین گذشته تماشا کن ای رباب
حالا حسین مانده و این خیل بی حساب!تنها به سمت معرکه باید سفر کند
زینب کجاست دختر او را خبر کند؟این لاله لاله باغ مگر وانهادنی ست؟
این شرحه شرحه داغ مگر شرح دادنی ست؟آه ای رباب، جان من این دل، دلِ تو نیست؟
این جان که هست در کفِ قاتل، دلِ تو نیست؟این باغ لاله چیست به گودال قتلگاه؟
آیا حسین بود؟ نکردیم اشتباه؟آه ای رباب، قاتلِ خودسر چه می کند؟
با جای بوسه های پیمبر چه می کند؟!حالا چه عاشقانه محاسن کند خضاب
سبط رسول، تشنه میان دو نهر آب!کم کم سکوت، ساحلِ فریاد می شود
آبِ فرات بر همه آزاد می شودآبی ولی منوش که غیر از سراب نیست!
زَهْر است این به کام تو، باور کن آب نیست!این آب، شیر می شود و سنگ می شود
یعنی دلت برای علی، تنگ می شود!لختی بیا به سایهٔ این نخل ها رباب!
سخت است بی قرار نشستن در آفتاب!مهمانِ سفره های فراهم نمی شوی؟
عیسی شده ست طفل تو، مریم نمی شوی؟غمگین مباش، آخر این ماجرا خوش است
پایان شب به میمنت «والضّحی» خوش استآید به انتقام کسی از تبارتان
«عَجّل عَلی ظُهورکَ یا صاحبَ الزمان»جواد محمدزمانی
***
مهر تابان
الا اهل حرم من از یم خون، گوهر آوردم
فروزان اختری از مهر تابان بهتر آوردمگلو پاره، بدن گلگون، دهن خونین، دو لب خندان
گُل از بهر سکینه در عزای اکبر آوردمحرم را ترک گفتم رفتم و باز آمدم اما
کبوتر بُرده بودم صید بی بال و پر آوردمگنه کاران عالم را خبر سازید ای یاران!
که از میدان خون با خود شفیع محشر آوردمجوانان، اکبرم را با هم آوردند در خیمه
ولی من خود به تنهایی علیّ اصغر آوردمدل پیغمبر و چشم علی و فاطمه روشن
که با خود محسنی دیگر برای مادر آوردمنمی گویم که تیر حرمله با او چه ها کرده
ولی گویم که من صید بریده حنجر آوردممبادا اصغرش خوانید نامش اصغر است اما
به خون اکبرم سوگند ذبح اکبر آوردمحاج غلامرضا سازگار
***
تبسم های تو
ذبیح من! که زخم تو به خون بخشیده زیبایی
دهان خشک و چشم نیم بازت گشته دریاییمنم خورشید و تو همچون ستاره بر سر دوشم
رخت گردیده چون ماه بنی هاشم تماشاییتبسم های تو دل برده از عباس و از اکبر
تلظّی های تو داده حرم را شغل سقاییبه قد کوچک و سن کمت نازم که تا محشر
دهد زخم گلویت آب بر گلهای زهراییتو دیشب تا سحر بیدار بودی و در اطرافت
صدای العطش گردیده بود آوای لالاییتبسم کن که می بینم سر ببریده ات با من
چهل منزل کند بالای نیزه راه پیماییتمام تشنگان را بود بر لب حرف آب اما
تو بهر آب گفتن هم نبودت هیچ یاراییز بس زیبا شدی بر روی دستم دم به دم از من
گلویت دلربایی می کند، رویت دلآراییبه روی دست من ذبح تو بر من سخت بود اما
تو با لبخند خونینت به من دادی شکیباییاگر چه دم به دم رفتم ز میدان کشته آوردم
تو تا بودی مرا در دل نبود احساس تنهاییحاج غلامرضا سازگار
***
مطلب مشابه: متن تسلیت عاشورا + عکس نوشته های روز عاشورا و شهادت امام حسین در ماه محرم
غنچه نوشکفته
چون موج روی دست پدر پیچ و تاب داشت
وز نازکی، تنی به صفای حباب داشتچون سوره های کوچک قرآن ظریف بود
هر چند، او فضیلتِ امّ الکتاب داشتاز بس که در زلالیِ خود، محو گشته بود
گویی خیال بود و تنی از سراب داشتلبخند، سایه ای گذرا بود بر لبش
با آن که بسته بود دو چشمان و خواب داشتیک جا سه پاسخ از لبِ خاری شنیده بود
آن غنچه لیک فرصتِ یک انتخاب داشتخونش پدر به جانب افلاک می فشاند
گویی به هدیه دادنِ آن گل، شتاب داشتخورشید، در شفق شرری سرخ گون گرفت
یعنی که راهِ شیریِ او، رنگِ خون گرفتسیدعلی موسوی گرمارودی
***
بی تابی گهواره
نباشد در جهان وقتی که از مردانگی نامی
به دنیا می دهد بی تابیِ گهواره پیغامیغریبیِ پدر را می زدی فریاد با گریه
گلویت غرق خون شد تا نماند هیچ ابهامیگلویت از زبانت زودتر واشد، نمی بینم
سرآغازی از این بهتر، از این بهتر سرانجامیتو در شش بیت حقِ مطلب خود را ادا کردی
چه لبخند پر از وحیی چه اشک غرق الهامیعلی را استخوانی در گلو بود و تو را تیری
چه تضمینی، چه تلمیحی، چه ایجازی، چه ایهامیتو را از واهمه در قامت عباس می بیند
اگر تیر سه شعبه کرده پیشت عرض اندامی«اَلا یا قوم اِن لَم تَرحَمُونِی فَارحَمُوا هذا»
برید این جمله را ناگاه تیرِ نابه هنگامیچنان سرگشته شد آرامش عالم که برمی داشت
به سوی خیمه ها گامی، به سوی دشمنان گامیبرایت با غلاف از خاک ها گهواره می سازد
ندارد دفنت ای شش ماهه غیر از بوسه احکامیکنار گاهواره مادر چشم انتظاری هست
برایش می برد با دست خون آلوده پیغامیسید حمید برقعی
***
باران نیامد
برای خاطر طفلان نیامد
نه، ابری با لب خندان نیامدصدای گریه هستی بلند است
صدای گریه باران نیامدنشان اشک بر پیراهنت نیست
رمق دیگر گل من در تنت نیستبخواب اصغر که حتّی جرعه آبی
برای دست از جان شستنت نیستشاه زیدی
***
ذبح عظیم
فکری به حال ماهی در التهاب کن
بابا برای تشنگی من شتاب کندردی عمیق در رگ من تیر می کشد
من را برای ذبح عظیم انتخاب کنهل من معین توست که لبیک می دهم
أمّن یجیب های مرا مستجاب کنمن روی دست های تو قد می کشم، پدر
از این به بعد روی نبَردم حساب کنداغ جوان چه زود تو را پیر کرده است!
با خون من محاسن خود را خضاب کنگهواره هم که تاب ندارد بدون من
فکری به حال خاطره های رباب کنوقتش رسیده نیزهٔ خود را علم کنند
هفتاد و دومین غزلت را کتاب کنوحیده گرجی
***
بی شمشیر می آید
زره پوشیده از قنداقه، بی شمشیر می آید
شجاعت ارث این قوم است، مثل شیر می آیدبه روی دست بابا آسمان ها را نشان کرده
چقدر آبی به این چشمان بی تقصیر می آید!زبانش کودکانه ست و نمی فهمم چه می گوید
ولی می خوانم از چشمش که با تکبیر می آیدبه چیزی لب نزد جز آه، از لطف ستم اما
نمی دانم چرا از دست دنیا سیر می آید!جهانی را شفاعت می کند با قطرهٔ اشکی
که از چشمش تو گویی آیهٔ تطهیر می آیدبخواب ای کودکم، لالا که سیرابت کند دشمن
بخواب ای کودکم، لالا که دارد تیر می آیدعلی فردوسی
***
مطلب مشابه: متن ادبی ماه محرم + جملات و مجموعه شعر در مورد کربلا و امام حسین (ع)
لبخند
باید دل خود به عشق، پیوند زدن
دم از تو، تو ای خون خداوند! زدناز تو، ره و رسم عشق باید آموخت
وز اصغر تو، به مرگ لبخند زدن!محمد علی مجاهدی
***
لحظهٔ سخت امتحان
لحظهٔ سخت امتحان شده بود
چقَدَر خوب امتحان دادیتا صدای پدر به گوشَت خورد
تن گهواره را تکان دادیگرچه سمت تو تیر می آمد
هدف تیر قلب مادر بودمادرت داشت نیمه جان می شد
روی دست پدر که جان دادیمی توانی گلو سپر بکنی
تیر حتی اگر سه پر باشدتیر خوردی و راه و رسمت را
به تمام جهان نشان دادیحیف خون گلوت بود اگر
قطره ای روی خاک می افتاداز زمین دلخوری برای همین
خون خود را به آسمان دادیگرچه شش ماه داشتی اما
یک شبه پا گذاشتی بر اوجلحظهٔ سخت امتحان شده بود
چقدر خوب امتحان دادیسید علی نقیب
***
سرباز کوچک
پوشید سرباز کوچک، قنداقه یعنی کفن را
پیمود یاس سپیدی، راه شقایق شدن رانالید یعنی مرا هم در کاروانت نصیبی ست
یعنی که در پیشگاهت آورده ام جان و تن راقدری بنوشان مرا از، اشک غریبانهٔ خویش
تا حس کنم در نگاهت، لب تشنه پرپر زدن راتا چند اینجا بمانم، وقتی در این ظهر غربت
می بینی افتاده بر خاک، یاران گلگون کفن رایک سینه داری پر از داغ، دست تو بگذارد ای کاش
بر شانهٔ کوچک من، این داغ قامت شکن راناگاه در دست مولا، یک چشمه جوشید از خون
بوسید تیری گلویِ آن شاخهٔ نسترن راگهواره خالی خدایا، تنها دلی ماند و داغی
داغی که از من گرفته ست، پروای دل سوختن رارضا معتمد
***
حماسهٔ خون
با صفاتر ز بانگِ چلچله ای
عاشقِ واصلی و یک دله ایراه صد ساله را شبی رفتی
خالی از فکر زاد و راحله ایبهرِ اتمام حُجَّت آمده ای؟
یا که از زمرهٔ مباهله ای؟بعدِ کوچِ برادرت اکبر
بی قراری و تنگ حوصله ایتو کجا خواستی ز مادر شیر؟!
تو کجا اهل خواهش و گله ای؟!تو قنوتی به روی دستِ پدر
تو قیامی، تو عطرِ نافله ایبا نگاهت که شیرگیر شده ست
چیره بر حیله های حرمله ایخواست دشمن حسین را بکشد
به گمانش تو ختم غائله ایغافل از آن که در حماسهٔ خون
تو شروعی، اگرچه بسمله ایو سلام خدا بر آل علی
که تو از آن تبار و سلسله ایجواد محمدزمانی
***
خطبهٔ خون
طوفان شد و موج و از دل صحرا رفت
رودی کوچک به یاری دریا رفتمی خواست که خطبه ای بخواند با خون
از منبر دستان پدر بالا رفتتیری که نداشت از خدا پروایی
حتی نگذاشت تا که دست و پاییانگار که از سقیفه پرتاب شده
هر شعبه اش آب می خورد از جاییهر چند کلاس درس او یک واحه ست
راهی که به آنجا نرسد بی راهه ستپیران همه طفل مکتب او هستند
این پیر طریقتی که خود شش ماهه ستصفربیگی
***
مطلب مشابه: عکس پس زمینه ماه محرم با کیفیت بالا برای موبایل + تم عاشورا و امام حسین (ع)
کنار قلب پدر
بگو که یک شبه مردی شدی برای خودت
و ایستاده ای امروز روی پای خودتنشان بده به همه چه قیامتی هستی
و باز در پی اثبات ادعای خودتاز آسمانیِ گهواره روی خاک بیفت
بیفت مثل همه مردها به پای خودتپدر قنوت گرفته تو را برای خدا
ولی هنوز تو مشغول ربّنای خودتکه شاید آخر سیر تکامل حَلقت
سه جرعه تیر بریزی درون نای خودتیکی به جای عمویت که از تو تشنه تر است
یکی به جای رباب و یکی به جای خودتبده تمام خودت را به نیزه ها و بگیر
برای عمه کمی سایه در ازای خودتو بعد، همسفر کاروان برو بالا
برو به قصد رسیدن، به انتهای خودتو در نهایت معراج خویش می بینی
که تازه آخر عرش است، ابتدای خودتسه روزِ بعد، در افلاک دفن خواهی شد
کنار قلب پدر، خاک کربلای خودتهادی جانفدا
***
اتمام حجت
ننوشتید زمین ها همه حاصلخیزند؟
باغ هامان همه دور از نفس پاییزندننوشتید که ما در دلمان غم داریم؟
در فراوانی این فصل تو را کم داریمننوشتید که هستیم تو را چشم به راه؟
نامه نامه «لَکَ لَبَّیک اباعبدالله»حرف هاتان همه از ریشه و بُن و باطل بود
چشمه هاتان همگی از دِه بالا گِل بودبی گمان در صدف خالی شان دُرّی نیست
بین این لشکر وامانده دگر حرّی نیستبی وفایی به رگ و ریشهٔ آن مردم بود
قیمت یوسف زهرا دو سه مَن گندم بود؟!چه بگویم؟ قلمم مانده زبانم قاصر
دشت لبریز شد از غربت «هَل مِن ناصِر»در سکوتی که همه مُلک عدم را برداشت
ناگهان کودک شش ماهه علم را برداشتهمه دیدند که در دشت هماوردی نیست
غیر آن کودک گهواره نشین مردی نیستمثل عباس به ابروی خودش چین انداخت
خویش را از دل گهواره به پایین انداختخویش را از دل گهواره می اندازد ماه
تا نماند به زمین حرف اباعبداللهعمق این مرثیه را مشک و علم می دانند
داستان را همهٔ اهل حرم می دانندبعد عباس دگر آب سراب است سراب
غیر آن اشک که در چشم رباب است ربابکمی آرام که صحرا پر گرگ است علی
و خدای من و تو نیز بزرگ است علیپسرم می روی آرام و پر از واهمه ام
بیشتر دل نگران پسر فاطمه امسیدحمیدرضا برقعی
***
شکوفه پرپر
در دشت بلا که خاک از خون تَر بود
یک باغ پر از شکوفهٔ پرپر بودجانسوزترین مصیبت عاشورا
از شیر گرفتن علی اصغر بودشفق
***
سرباز شیرخواره
طفل همیشه عاشق، سرباز شیرخواره
مادر شود فدایت، یک خنده کن دوبارهمی دانم از لب خشک لبخند بر نیاید
لبهات بسته مادر! با چشم کن اشارهوقتی کشید بابا تیر از گلوت بیرون
شد حنجر تو مثل قرآن پاره پارهتو شیر خواهی از من، من عذر خواهم از تو
کز سینه جای شیرم آید برون شرارهدر خیمه ماه رویان سوزند همچو خورشید
کی دیده، جان مادر! خون ریزد از ستارهبگذار تا بسوزم بگذار تا بگریم
بر زخم داغدیده جز گریه چیست چارههر قطره اشک ما را موج هزار دریا
هر لحظه در غم توست صد سال یادوارهاینجاست جای تکبیر یا رب که دیده با تیر
راه نفس ببندند بر طفل شیرخواره؟مادر اگر بگرید بر زخم تو عجب نیست
بالله کم است اگر خون جوشد ز سنگ خارههم طفل بود معصوم هم تیر بود مسموم
«میثم» از این مصیبت خون گریه کن همارهحاج غلامرضا سازگار
***
بخواب اصغرم
ز ابر خیمه، اگر ماه روی باب ببینم
به روی خود ز سوی دوست، فتح باب ببینمبیا که منتظرم تا بَری به بزم وصالم
چو ذره، خویش در آغوش آفتاب ببینمسپید اگر شده مویت ز داغ سرخ جوانان
ز خون حنجر خود خواهمش خضاب ببینمبگو – به خواب، که آید به چشم من بنشیند
مگر که خواب روم بلکه خوابِ آب ببینمولی چه سود، که کارم عطش رسانده به جایی
که بُرده خواب، مگر خواب را به خواب ببینماگر چه تشنه ام اما ز قحط آب ننالم
که پُر ز آبِ بصر، دامن رباب ببینمخوش آنکه خیمه زنم زین تراب تیره فراتر
به خُلد رو کنم و روی بوتراب ببینمعلی انسانی
***
خون گلوی طفل
مادر نه طفل تشنه خود را به باب داد
مهتاب را فلک به کف آفتاب دادچون قحط آب، قحط وفا، قحط رحْم دید
چشمش به لعل خشک وی از اشک، آب دادبر طفل و باب او چو جوابی نداد کس
یک تیر، هر دو را، به سه پهلو جواب دادخون گلوی طفل نه، ایثار را ببین
آن گُل، نخورد آب و به گلچین گلاب دادهم عندلیب سوخت و هم باغبان که خصم
آبی به گُل نداد، ولی گُل به آب دادپرپر چو مرغ می زد و تا پر، نشسته تیر
اما به خنده باز تسلاّی باب داداو خنده کرد و عالم از این خنده گریه کرد
نگرفت آب و آب به چشم سحاب داداصغر به لای لای ندارد نیاز و تیر
او را به خواب بُرد و به مَهد تُراب دادعلی انسانی
***
بزن لبخند
اگر چه عمر جاویدان گرفتی
چه زود ای عمر من پایان گرفتیبه طومار شهادت مُهر گشتی
ز دست دوست این عنوان گرفتیچنان لب تشنه دیدار بودی
که آب از چشمه پیکان گرفتیچو پای رفتن میدان نبودت
به دست من ره میدان گرفتیچنان پروازی ای پر بسته! کردی
که جا در گلشن رضوان گرفتیگرفتی چون به کف پیمانه عشق
به کف جان بر سر پیمان گرفتینشسته بر لبت لبخند وصل است
که دادی جان ولی جانان گرفتیبزن لبخند تا دشمن بداند
که مرگی سخت را آسان گرفتیبه هر لبخند تو جان می گرفتم
ولی زین خنده از من جان گرفتیعلی انسانی
***
لاله سرخ حسین
خون خورم در غم آن طفل که جای لَبَنَش
ریخت دست ستم حرمله خون در دهنشکودکی کآب ز سرچشمه وحدت می خورد
گشت از سوز عطش، آب، روان از بدنشگر تن نوگل لیلا، نبود لاله سرخ
از چه آغشته به خون گشت چنین پیرهنش؟غنچه ای از چمن زاده زهرا بشکفت
که شد از زخم سِنان چون گل صد برگ، تنشگلشنی ساخته در دشت بلا گشت، که بود
غنچه اش اصغر و گل قاسم و اکبر سمنشتشنه لب کشته شد آن شاه که با خنجر و تیر
گشت ببریده و شد دوخته بر تن کفنشآنکه باشد نظرش داروی هر درد «سنا»
چشم دارم که فتد گوشه چشمی به منشجلال الدین همایی(سنا)
***
با تیر سه شعبه غنچه نشکفته ام وا شد
دلم چون لاله پرپر در این سوزنده صحرا شد
که با تیر سه شعبه غنچه نشکفته ام وا شدبخند اصغر که بعد از قتل هفتاد و دو سربازم
شهادتنامه امروز با خون تو امضا شدشهیدانم همه دادند جان در دامن صحرا
تو تنها در شهادت مقتلت آغوش بابا شدتو تا گشتی نشان تیر، خم کردی سر خود را
ندیدی قامت من در غمت مثل کمان تا شدکنم از اشک خونین، گُل نثار جسم مجروحت
که لبخند شهیدانم ز گُلزخم تو پیدا شدخدایا شاهدی پیش دو چشمم بر سر دستم
گلوی تشنه طفلم نشان تیر اعدا شدز شصت حرمله تیری به حلق اصغرم آمد
که شد آن تیر، مسمار و فرو در قلب زهرا شدذبیح کوچکم! تا با گلوی تشنه جان دادی
زمین از اشک چشم هاجران در خیمه دریا شدحاج غلامرضا سازگار
***
خنده شیرین
ای حنجرت نازکتر از برگ گل یاس
دیگر نمی آید عمو شد کشته عباسبالا ببر ای اصغرم دست دعا را
بر هم بزن با ناله ات کرببلا راخون گلویت بر ملائک هدیه کردم
از خنده شیرین تو خون گریه کردمگهواره را زینت کنید ششماهه آید
امّا چرا بابایم از بیراهه آید
***
شیره خوار اصغرم
چون که از انصار دیگر کس نماند
شاه را جز یک علی اصغر نمانداز چپ و از راست چون یاری ندید
کرد آوازی که هر گوشی شنیدباشد آیا یک تن از اهل قبول
که شود یاری ده آل رسولجان خود سازد به راه ما فدا
که به گوش اصغر آمد این ندااز میان گاهواره، خویشتن
در فکند اندر زمین، یعنی که منشاه آمد، شاهزاده بر گرفت
راه آن میدان پُر لشگر گرفتگفت یا رب غیر این یک شیر خوار
کس ندارم تا تو را آرم نثارکرد از آن پس با درون دردناک
سوی ناپاکان میدان، روی پاکگفت آخر ای گروه ناپسند
این همه جور و تطاول تا به چندخود چه باشد جرم طفل شیر خوار؟
الله! الله! این چه ظلم است و چه کارطفل، عاری از گناه و از خطاست
خاصه طفلی کز نژاد مصطفاستزآن گروه بد سرشت و بد نهاد
شاه دین را هیچ کس پاسخ ندادکافری بنهاد تیری در کمان
کرد حلق تشنه او را نشانتیر کین بر آن گلوی پاک زد
خود، گلوی پاک او را چاک زدتیر بگذشت از گلوی نازکش
شاه را بشکافت بازو، ناوکشعاشقانه آب مژگان می فشرد
خون ز حلق شاه زاده می ستُردمی فشاند آن گاه سوی آسمان
کای خدای این جهان و آن جهانباش آگه کاین گروه سست عهد
خود چها کردند با این طفل مهدسروش اصفهانی
تیر سه شعبه و گلوی خونین
من خود به دل خاک سپردم بدنش را
یادم نرود گریه و ناخن زدنش راآن تیر که زد حرمله خیر ندیده
نگذاشت ببینم به زبان آمدنش رابه روی دست پدر عاشقانه جان می داد
گلی ز باغ لبش دست باغبان می دادسپیدی گلویش شد نشان تیر ولی
شکوه خنده خود را به او نشان می دادکمان ابروی او دل شکار بود ای کاش
کمان سرکش دشمن کمی امان می دادتمام چارستون حسین را لرزاند
سه شعبه ای که علی را تکان تکان می دادکمی ز خون گلو را به آسمان پاشید
نمی ز خون گلو غسل آسمان می دادبه لحظه لحظه سرخ غروب عاشورا
حسین در گذر عشق امتحان می دادمهدی زنگنه
***
ببین مادر ز گریه آب رفته
که از جسم و تن من تاب رفتهبه نیزه دار گفتم بچه داری؟
کمی آرام تازه خواب رفته
***
قربانی کوچک عاشورا
از ازل تیر بلایم در نظر بود ای پدر
حنجرم نه پای تا فرقم سپر بود ای پدرلب نهادی تا به لب هایم لبم آتش گرفت
دیدم از من هم لبانت تشنه تر بود ای پدرروزه دار عشقم و افطارم از خون گلوست
قوت من دیشب فقط اشک سحر بود ای پدرمن چو اسماعیل کوچک، کربلا کوه صفا
زمزمم چشم رباب خونجگر بود ای پدربا گلوی تشنه استقبال از پیکان عشق
همّت صید شکسته بال و پر بود ای پدربر لب خشکیده تا گردد نصیبم قطره ای
کاش چشمم از برای گریه تر بود ای پدردر شهادت خنده کردم تا تسلاّیت دهم
من نشان گشتم تو جانت در خطر بود ای پدرمصطفی حلق تو را بوسید تو حلق مرا
هر دو را امروز در مدّ نظر بود ای پدرشد سرم بر پوست آویزان تو خود دانی چرا
حجم تیر از گردن من بیش تر بود ای پدرپیشتر از آن که میثم پا گذارد در جهان
سینه سوز عترت خیرالبشر بود ای پدرغلام رضا سازگار
***
شش ماه، شب به پای تو بیدار بوده ام
حالا که راهِ آب دگر وا نمی شود
حالا که چاره ای به تو پیدا نمی شودحالا که مشکِ ساقی لب تشنه پاره شد
بین دو نهر قطره مُهَیّا نمی شودمن گریه می کنم تو بزن چنگ سینه ام
دردی که بی دواست مداوا نمی شودای ماهی فتاده به دور از فراتِ من
این دست و پا زدن به تو دریا نمی شوددارد تلظی ات همه را می کشد علی
خواهم که شیر آورم اما نمی شوداز من مخواه تا که در آغوش گیرمت
بابا نگاه می کند اینجا نمی شودشش ماه، شب به پای تو بیدار بوده ام
امشب کنار من آیا نمی شود؟بد مادری برای تو بودم که می روی؟
واللهِ تیر حرمله لالا نمی شودهم جوشنی به قدِّ تو در خیمه ها نبود
هم اینکه روی نیزه سرت جا نمی شودتو قصد کرده ای که فقط دِق دهی مرا
وقتی که ماندنت به تمنّا نمی شودمن لال می شوم خودت اصلاً به من بگو
بی تو رباب بی کس و تنها نمی شود؟مادر، نرفته ای تو دلم شور می زند
صرف نظر از این سفر حالا نمی شود؟دارم یقین علی که پس از پر کشیدنت
دیگر خموش ناله زنها نمی شودگوید دلم که ناله نکن بی خودی رباب
این شیرخواره خوش قد و بالا نمی شودهانی امیر فرجی
***
در بزم تیر و نیزه و خنجر
لب تر کن از پیاله کوثر تو هم برو
برخیز ای علی اصغر خیبر تو هم برواز صبح گریه کردی و دلشوره داشتی
دیدی رسید نوبتت آخر تو هم بروشش ماه می شود به تو من خو گرفته ام
باشد عصای پیری مادر تو هم بروفکر دل شکسته عمه نمی کنی
کم بود ماتم علی اکبر تو هم بروهر شعبه سه شعبه برای تو نیزه ای است
در بزم تیر و نیزه و خنجر تو هم بروبعد از عمو ماندنت اصلاً صلاح نیست
او رفت پیش ساقی کوثر تو هم بروتا خیمه ها هنوز به غارت نرفت است
قبل از شروع معرکه بهتر تو هم بروسید جواد پرئی
***
طفل من تا بغل توست خیالم جمع است
وقت آن است بگیری قمرش گردانی
پسرت را به فدای پدرش گردانیایستاده به روی پای خودش از امروز
مرد گشته ببرش مردترش گردانیبی گناهی تو اثبات شود می ارزد
پس ببر تا سند معتبرش گردانیتو فقط نیزه نخور صد علی اصغر به فدات
دادمش بلکه بگیری سپرش گردانیگلویش تازه گل انداخته من می ترسم
صبر کن تا صدقه دور سرش گردانیجان من قول بده پیش کسی رو نزنی
جان من قول بده زود برش گردانیطفل من تا بغل توست خیالم جمع است
نکند حرمله را با خبرش گردانی
علی اکبر لطیفیان
العطش
یک ماه خون گرفته 4 – غلامرضا سازگار
امشب، دل زهرای اطهر را، شکستند
در کـربلا بـــر روی مهمــان، آب بستند
عترت فاطمه دارد این زمزمه
العطش العطش، العطش العطشامشب شب بی تابی طفل رباب است
اطــراف گهـــواره صــــدای آب آب است
امیرالمؤمنین کربلا را ببین
العطش العطش، العطش العطشپــــریده رنـگ از روی گــل های مدینه
از تشنگی خشکیده لب های سکینه
عترت فاممه گشته ذکر همه
العطش العطش، العطش العطشای زادۀ ام البنیــــن، بنمــــا نظــــاره
گشته نفس در سینه طفلان شراره
ساقی تشنگان عموجان، عموجان
العطش العطش، العطش العطشامشب حرم، جز خون دل، آبی ندارد
طفـل سه ساله، در بدن تابی ندارد
از حرم یک صدا می رسد این ندا
العطش العطش، العطش العطشلــب تشنـه، اولاد امیــــرالمــؤمنیـن اســت
ای اهل کوفه! شرط مهمانی چنین است؟
بهر یک جرعه آب قلب مهمان کباب
العطش العطش، العطش العطش










