غزل شماره ۹۳ از غزلیات حافظ؛ چه لطف بود که ناگاه رَشحِه قَلَمَت…
غزل شماره ۹۳ از غزلیات حافظ، با مطلعِ «چه لطف بود که ناگاه رَشحِه قَلَمَت…»، یکی از غزلهای پرشور و امیدبخشِ این شاعر بزرگ است که در آن از رسیدنِ خبری خوش، نامهای از سوی معشوق یا دوستی عزیز، و تأثیرِ دمِ مسیحاییِ پیامآور سخن به میان میآید. در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تکبیتهای آن، به بررسی پیشینهٔ تاریخیِ این غزل (همراه با اشاره به بازگشتِ حافظ از تبعید یزد به شیراز) و درونمایهٔ شکرگزاری، امیدواری و زندهشدنِ دلِ خسته خواهیم پرداخت. هدف آن است که خواننده با زبانی غیر از زبانِ خشکِ دانشگاهی، با لایههای پنهانِ این شعرِ ماندگار آشنا شود. پیشنهاد می کنیم شما عزیزان غزل شماره ۹۴ از غزلیات حافظ شیرازی؛ زان یارِ دلنوازم، شُکری است با شکایت… را بخوانید.

غزل شماره 93 حافظ شیرازی
چه لطف بود که ناگاه رَشحِهٔ قَلَمَت
حقوقِ خدمتِ ما عرضه کرد بر کرمت
به نوکِ خامه رقم کردهای سلامِ مرا
که کارخانهٔ دوران مباد بی رَقَمَت
نگویم از منِ بیدل به سهو کردی یاد
که در حسابِ خرد نیست سهو بر قَلَمَت
مرا ذلیل مگردان به شکرِ این نعمت
که داشت دولتِ سرمد عزیز و محترمت
بیا که با سرِ زلفت قرار خواهم کرد
که گر سَرَم برود برندارم از قدمت
ز حالِ ما دلت آگه شود مگر وقتی
که لاله بردمد از خاکِ کشتگانِ غمت
روانِ تشنهٔ ما را به جرعهای دریاب
چو میدهند زُلالِ خِضِر ز جامِ جَمَت
همیشه وقتِ تو ای عیسیِ صبا خوش باد
که جانِ حافظِ دلخسته زنده شد به دَمَت
غزل شماره ۹۲ از غزلیات حافظ؛ میرِ من خوش میروی کاندر سر و پا میرمت…
غزل شماره ۹۱ از غزلیات حافظ «میر من خوش میروی کاندر سر و پا میرمت»
تفسیر این شعر

این غزل از حافظ شیرازی، یکی از زیباترین غزلهایی است که در آن شاعر با دریافت نامه یا پیامی از معشوق (احتمالاً شاه شجاع یا یکی از حامیانش) شادمان شده و شکرگزار است. این شعر را میتوان در دو سطح «زمینی» (تشکر از حامی که نامه نوشته) و «عرفانی» (دریافت الهام و لطف الهی) تفسیر کرد.
فضای کلی غزل
حافظ از «رسیدن قلم» یا «نامه» معشوق به وجد آمده است. این قلم «رشحه» (چکیده و قطرهای از لطف) داشته و حقوق خدمت شاعر را به کرم معشوق عرضه کرده است. حافظ در این غزل:
– شکرگزار وصل نامه است.
– بر پایداری قلم و اراده معشوق تأکید دارد.
– سر تسلیم در برابر زلف معشوق فرود میآورد.
– به مجنونوار خود اشاره میکند که زیر خاک غم معشوق خواهد خوابید.
– در پایان، معشوق را به «عیسی صبا» تشبیه میکند که جان حافظ را با دم خود زنده کرده است.
بیت اول:
«چه لطف بود که ناگاه رشحهٔ قلمت / حقوقِ خدمتِ ما عرضه کرد بر کرمت»
– چه لطف (خوبی و لطفی) بود که ناگهان رشحه قلمت (چکیده و قطرهای که از قلمت چکید – یعنی کلامت، نامهات) …
– حقوق خدمت ما را بر کرم و بزرگواری تو عرضه کرد (یادآوری کرد).
نکته: حافظ میگوید این نامه (یا قلم معشوق) یادآور حقوق و خدماتی بوده که ما در حق تو داشتهایم و تو را به کرم وا داشته است. «کرم» صفت معشوق، و «حقوق خدمت» در مقابل آن قرار گرفته است.
بیت دوم:
«به نوکِ خامه رقم کردهای سلامِ مرا / که کارخانهٔ دوران مباد بی رَقَمَت»
– سلام مرا (سلامی که من فرستاده بودم) با نوک خامه رقم کردهای (نوشتهای).
– ای کاش کارخانه روزگار (دنیا) بی رقم تو (نوشته و امضای تو) نباشد.
نکته: «رَقَم» هم به معنای خط و نوشته است، هم به معنای امضا و فرمان. شاعر آرزو میکند دنیا هیچگاه از قلم و فرمانت خالی نباشد.
بیت سوم:
«نگویم از منِ بیدل به سهو کردی یاد / که در حسابِ خرد نیست سهو بر قَلَمَت»
– نمیگویم که تو از من بیدل (بیقرار و شیدا) به سهو (سهواً و از روی خطا) یاد کردی.
– زیرا در حساب خرد (عقل)، سهو بر قلمت راه ندارد (قلمت خطا نمیکند).
نکته: حافظ شکوه نمیکند که معشوق سهواً به او توجه کرده؛ زیرا معتقد است قلم معشوق (اراده و فرمان او) هرگز خطا نمیکند. اگر توجه کرده، از روی حکمت و کرم بوده است.
بیت چهارم:
«مرا ذلیل مگردان به شکرِ این نعمت / که داشت دولتِ سرمد عزیز و محترمت»
– مرا در شکرگزاری این نعمت، ذلیل مگردان (خوار و زبون نکن).
– زیرا دولت جاودان (خدا یا بخت)، تو را عزیز و محترم داشته است.
نکته: حافظ میگوید شکر نعمت را به گونهای به جای آورم که ذلت و خواری نداشته باشد. «دولت سرمد» که تو را عزیز داشته، خود گواهی بر ارزش توست.
بیت پنجم:
«بیا که با سرِ زلفت قرار خواهم کرد / که گر سَرَم برود برندارم از قدمت»
– بیا تا با سر زلفت (گیرایی و پیچیدگی زلف تو) قرار و آرامش (آشتی و صلح) خواهم کرد.
– حتی اگر سرم برود، از قدمگاهت دست برنخواهم داشت.
نکته: «با سر زلفت قرار کردن» دو معنا دارد: ۱) با زلف تو کنار آمدن و از آن شکایت نکردن ۲) با تو آشتی کردن. در ادامه میگوید حتی اگر کشته شوم، از آستانه تو دست نمیکشم.
بیت ششم:
«ز حالِ ما دلت آگه شود مگر وقتی / که لاله بردمد از خاکِ کشتگانِ غمت»
– دل تو از حال ما آگاه خواهد شد، شاید در آن روز
– که لاله از خاک کشتگان (شهیدان) غم تو بروید.
نکته: اشاره به نهایت شیدایی: عاشقان تو زیر خاک میروند و روزی لاله از خون آنها میروید – آن وقت شاید تو از حالشان آگاه شوی. این بیت به شدت سوزناک است.
بیت هفتم:
«روانِ تشنهٔ ما را به جرعهای دریاب / چو میدهند زُلالِ خِضِر ز جامِ جَمَت»
– جان تشنه ما را با جرعهای دریاب (سیراب کن).
– همان گونه که زلال آب خضر (آب حیات) را از جام جم (جام جهاننمای جمشید) میدهند.
نکته: «جام جم» نماد دانایی و روشنبینی و قدرت. حافظ میگوید: تو که قدرت و فرمان داری، جان تشنه مرا با جرعهای از جام خود سیراب کن. خضر از جام تو آب حیات مینوشد، تو از این جام به من هم بده.
بیت هشتم (مقطع):
«همیشه وقتِ تو ای عیسیِ صبا خوش باد / که جانِ حافظِ دلخسته زنده شد به دَمَت»
– همیشه وقت (زمان) تو، ای عیسی صبا، خوش باد!
– زیرا جان حافظ دلخسته با دم تو زنده شد.
نکته: «عیسی صبا» تشبیه معشوق به عیسی مسیح (که مردگان را زنده میکرد) و صبا (باد صبحگاهی که پیامآور عشق است). حافظ میگوید دم (نفس و پیام) تو جان مرا زنده کرد.
خلاصه به زبان ساده
حافظ میگوید:
چه لطف و خوبی بود که ناگهان قطرهای از قلم تو (نامه یا پیام تو) حقوق خدمت ما را بر کرم و بزرگواری تو یادآوری کرد.
سلام مرا با نوک قلمت نوشتی. ای کاش کارخانه روزگار هیچگاه بیقلم و فرمان تو نباشد.
نمیگویم که تو از من بیدل سهواً یاد کردی، زیرا در عقل و منطق خطا بر قلم تو راه ندارد.
مرا در شکر این نعمت ذلیل مگردان؛ زیرا دولت جاودان تو را عزیز و محترم داشته است.
بیا تا با زلف تو آشتی کنم؛ حتی اگر سرم برود، از قدمگاهت دست نمیکشم.
دل تو از حال ما آگاه خواهد شد، شاید روزی که لاله از خاک کشتگان غم تو بروید.
جان تشنه ما را با جرعهای دریاب، همانگونه که آب خضر را از جام جم میدهند.
همیشه زمان تو، ای عیسی صبا، خوش باد! که جان حافظ دلخسته با دم تو زنده شد.
غزل شماره ۹۰ از غزلیات حافظ شیرازی؛ ای هدهد صبا به سبا میفرستمت …
غزل شماره ۸۹ از غزلیات حافظ شیرازی (یا رب سببی ساز که یارم به سلامت… با تفسیر)
نکته پایانی
این غزل، شکرانه وصل نامه معشوق است. حافظ در این شعر، هم شکوهمندانه از این لطف شکر میکند، هم به نکوهش ذلتبار شکرگزاری میپردازد، هم با شیرینزبانی از زلف معشوق قرار میخواهد، هم با تلخزبانی از بیخبری دل معشوق شکوه میکند. تصویر «لاله از خاک کشتگان غمت» از به یادماندنیترین تصاویر حافظ است که مرگ عاشق را نه پایان، که آغازی برای روییدن زیبایی (لاله) میداند. در پایان، حافظ خود را دلخسته مینامد که با دم عیسیوار معشوق، دوباره جان گرفته است. این غزل، نماد پیروزی امید بر یأس در شعر حافظ است.
فالهای سرگرمکننده روزانه
پیشنهادهای منتخب فال را متناسب با این بخش ببینید.










