غزل شماره ۵۰ از غزلیات حافظ؛ به دامِ زلفِ تو دل مبتلایِ خویشتن است …
غزل شماره ۵۰ از غزلیات حافظ را در بخش شعر روزانه بخوانید. اشعار حافظ نه تنها در ایران بلکه در سطح جهانی نیز شناخته شدهاند. ترجمههای متعدد از اشعار او به زبانهای مختلف نشاندهنده تأثیر گسترده او بر ادبیات جهانی است. همچنین غزل شماره ۵۱ از غزلیات حافظ؛ لعلِ سیرابِ بهخونتشنه، لب یار من است … را در سایت روزانه بخوانید.

غزل شماره ۵۰
به دامِ زلفِ تو دل مبتلایِ خویشتن است
بکُش به غمزه که اینَش سزایِ خویشتن است
گَرَت ز دست برآید مُرادِ خاطرِ ما
به دست باش که خیری به جایِ خویشتن است
به جانت ای بتِ شیرین دهن که همچون شمع
شبانِ تیره، مُرادم فنایِ خویشتن است
چو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبل
مَکُن که آن گلِ خندان به رای خویشتن است
به مُشکِ چین و چِگِل نیست بویِ گُل مُحتاج
که نافههاش ز بندِ قَبایِ خویشتن است
مرو به خانهٔ اربابِ بیمُروتِ دهر
که گنجِ عافیتت در سرایِ خویشتن است
بسوخت حافظ و در شرطِ عشقبازیِ او
هنوز بر سرِ عهد و وفایِ خویشتن است
مطلب مشابه: غزل شماره ۴۹ از غزلیات حافظ؛ روضهٔ خُلدِ برین خلوتِ درویشان است …
مطلب مشابه: غزل شماره ۴۸ از غزلیات حافظ؛ صوفی از پرتو مِی رازِ نهانی دانست …
تفسیر این شعر

این شعر زیبا از حافظ شیرازی، شاعر بزرگ ایرانی، به بیان احساسات عمیق عاشقانه و مفاهیم فلسفی میپردازد. حالا بیایید هر بیت را به زبان ساده توضیح دهیم:
1. به دامِ زلفِ تو دل مبتلایِ خویشتن است
(دل من در دام زلفهای تو گرفتار است)
شاعر میگوید که دلش در زلفهای معشوق گرفتار شده و نمیتواند از آن رها شود.
2. بکُش به غمزه که اینَش سزایِ خویشتن است
(با یک نگاه زیبا مرا بکش، زیرا این سزاوار من است)
او از معشوق میخواهد که با یک نگاه دلربا او را به مرگ بکشاند، چون این سرنوشت اوست.
3. گَرَت ز دست برآید مُرادِ خاطرِ ما
(اگر بتوانی آرزوی ما را برآورده کنی)
شاعر از معشوق میخواهد که اگر ممکن است آرزوی او را برآورده کند.
4. به دست باش که خیری به جایِ خویشتن است
(در دستانت باش، زیرا خیری در آن نهفته است)
او میگوید که اگر معشوق در کنار او باشد، خیر و خوبی در زندگیاش خواهد بود.
5. به جانت ای بتِ شیرین دهن که همچون شمع
(ای معشوق شیرینزبان من که مانند شمع هستی)
شاعر به زیبایی و لطافت معشوق اشاره میکند و او را با شمع مقایسه میکند.
6. شبانِ تیره، مُرادم فنایِ خویشتن است
(در شبهای تاریک، آرزوی من نابودی خودم است)
او میگوید که در شبهای تار، آرزویش این است که خود را فدای عشق کند.
7. چو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبل
(وقتی عشق را شروع کردی، به تو گفتم ای بلبل)
شاعر به بلبل اشاره میکند و میگوید وقتی عشق را آغاز کرد، با او سخن گفته است.
8. مَکُن که آن گلِ خندان به رای خویشتن است
(نگذار آن گل خندان به خاطر خودت باشد)
او از بلبل میخواهد که نگذارد گل خندان تنها برای خود او باشد.
9. به مُشکِ چین و چِگِل نیست بویِ گُل مُحتاج
(بوی گل نیازی به مشک و عطر ندارد)
اینجا شاعر میگوید که بوی گل خود به خود خوشبوست و نیازی به عطر ندارد.
10. که نافههاش ز بندِ قَبایِ خویشتن است
(زیبایی گل از بند قبا و لباس خود ناشی میشود)
زیبایی گل به خودی خود وجود دارد و به لباس نیاز ندارد.
11. مرو به خانهٔ اربابِ بیمُروتِ دهر
(به خانه شخص بیرحم این دنیا نرو)
شاعر به کسی توصیه میکند که به خانه کسانی که بیرحم هستند نرود.
12. که گنجِ عافیتت در سرایِ خویشتن است
(زیرا گنج سعادتت در خانه خودت است)
او میگوید که سعادت واقعی در خانه و زندگی خود فرد وجود دارد.
13. بسوخت حافظ و در شرطِ عشقبازیِ او
(حافظ سوخت و در بازی عشق خود باخت)
شاعر اشاره میکند که خودش در عشق سوخته و باخته است.
14. هنوز بر سرِ عهد و وفایِ خویشتن است
(اما هنوز بر سر عهد و وفای خود باقی مانده است)
او بر وفاداری و پایبندی به عهد خود تأکید میکند.
در کل، این شعر با استفاده از نمادها و تصاویر زیبا، احساسات عاشقانه، زیبایی، وفاداری و حقیقتهای زندگی را به تصویر میکشد. شاعر با زبان لطیف و شاعرانهای به بیان عشق و دردهای ناشی از آن پرداخته است.
مطلب مشابه: غزل شماره ۴۷ از غزلیات حافظ؛ به کویِ میکده هر سالِکی که رَه دانست …
مطلب مشابه: غزل شماره ۴۶ از غزلیات حافظ؛ گل در بَر و می در کف و معشوق به کام است …










