غزل شماره ۴۱ از دیوان شمس مولانا؛ شمع جهان دوش نَبُد نور تو در حلقه ما …

غزل شماره ۴۱ از دیوان شمس مولانا را در روزانه قرار داده‌ایم. غزلیات مولانا نه تنها از نظر ادبی ارزشمند هستند، بلکه به عنوان یک منبع غنی از اندیشه‌های عرفانی و انسانی نیز شناخته می‌شوند. این اشعار همچنان الهام‌بخش نسل‌های مختلف بوده و تأثیر عمیقی بر فرهنگ و ادبیات ایران و جهان دارند. همچنین غزل شماره ۴۲ از دیوان شمس مولانا؛ کار تو داری صنما قدر تو باری صنما … را در سایت روزانه بخوانید.

غزل شماره ۴۱ از دیوان شمس مولانا؛ شمع جهان دوش نَبُد نور تو در حلقه ما ...

غزل شماره ۴۱

شمع جهان دوش نَبُد نور تو در حلقه ما

راست بگو شمع رخت دوش کجا بود؟ کجا؟

سوی دل ما بِنِگر کز هوس دیدن تو

دولت آن جا که در او حسن تو بگشاد قبا

دوش به هر جا که بُدی دانم کامروز ز غم

گشته بُوَد همچو دلم مسجد لا حول و لا

دوش همی‌گشتم من تا به سحر ناله‌کنان

بَدْرُکَ بِالصُّبحِ بَدا، هَیَّجَ نَومِي‌ وَ نَفیٰ

سایه نوری تو و ما جمله جهان سایه تو

نور کی دیدست که او باشد از سایه جدا

گاه بُوَد پهلوی او گاه شود محو در او

پهلوی او هست خدا محو در او هست لَقا

سایه زده دستِ طلب، سخت در آن نور عجب

تا چو بکاهد بکشد نور خدایش به خدا

شرح جدایی و درآمیختگی سایه و نور

لا یَتَناهیٰ و لَئِنْ جِئْتَ بِضَعْفٍ مَدَدا

نور مُسَبِّب بود و هر چه سبب سایه او

بی‌سببی قَدْ جَعَلَ اللّهُ لِکُلٍّ سَبَبا

آینهٔ همدگر افتاد مُسَبِّب و سبب

هر کی نه چون آینه گشتست ندید آینه را

مطلب مشابه: غزل شماره ۴۰ از دیوان شمس مولانا؛ طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را …

مطلب مشابه: غزل شماره ۳۹ از دیوان شمس مولانا؛ آه که آن صدر سرا می‌ندهد بار مرا …

تفسیر این شعر

تفسیر این شعر

این شعر زیبا از شاعر بزرگ ایرانی، مولانا است و به موضوعات عشق، نور، سایه و جدایی پرداخته است. در ادامه، این شعر را به زبان ساده توضیح می‌دهم:

1. شمع جهان دوش نَبُد نور تو در حلقه ما: شاعر می‌گوید که شب گذشته، نور محبوبش (که شمع جهان است) در جمع ما نبود. او از غیبت محبوبش ناراحت است.

2. راست بگو شمع رخت دوش کجا بود؟ کجا؟: شاعر از محبوبش می‌پرسد که شب گذشته کجا بوده و چرا در کنار او نبوده است.

3. سوی دل ما بِنِگر کز هوس دیدن تو: او از محبوبش می‌خواهد که به دل او نگاه کند و ببیند که چقدر آرزو دارد او را ببیند.

4. دولت آن جا که در او حسن تو بگشاد قبا: شاعر می‌گوید که خوشبختی و سعادت در جایی است که زیبایی محبوبش در آن نمایان شده است.

5. دوش به هر جا که بُدی دانم کامروز ز غم: او می‌گوید که شب گذشته هر جا که بوده، امروز از غم و اندوه پر است.

6. گشته بُوَد همچو دلم مسجد لا حول و لا: دل او مانند یک مسجد خالی از روح و زندگی شده است.

7. دوش همی‌گشتم من تا به سحر ناله‌کنان: شاعر می‌گوید که شب گذشته تا صبح در حال ناله و گریه بوده است.

8. بَدْرُکَ بِالصُّبحِ بَدا، هَیَّجَ نَومِي‌ وَ نَفیٰ: صبح با نور خود آمد و خواب او را بر هم زد.

9. سایه نوری تو و ما جمله جهان سایه تو: وجود ما همه تحت تأثیر نور محبوب است و ما مانند سایه‌هایی هستیم که به او وابسته‌ایم.

10. نور کی دیدست که او باشد از سایه جدا: آیا نور می‌تواند بدون سایه وجود داشته باشد؟ این نشان‌دهنده وابستگی عمیق عشق است.

11. گاه بُوَد پهلوی او گاه شود محو در او: گاهی انسان در کنار محبوبش است و گاهی در عشق او گم می‌شود.

12. پهلوی او هست خدا محو در او هست لَقا: خداوند در کنار محبوب است و عشق به او به ملاقات خداوند منجر می‌شود.

13. سایه زده دستِ طلب، سخت در آن نور عجب: شاعر در حال طلب عشق است و به نور عشق محبوبش اشاره می‌کند.

14. تا چو بکاهد بکشد نور خدایش به خدا: تا زمانی که نور خداوند (عشق) بر دل او بتابد، او به خدا نزدیک‌تر می‌شود.

15. شرح جدایی و درآمیختگی سایه و نور: شاعر درباره جدایی و پیوند بین سایه و نور صحبت می‌کند.

16. لا یَتَناهیٰ و لَئِنْ جِئْتَ بِضَعْفٍ مَدَدا: این پیوند بی‌پایان است و اگر با ضعف هم بیایی، باز هم ادامه دارد.

17. نور مُسَبِّب بود و هر چه سبب سایه او: نور باعث ایجاد سایه می‌شود و هر چیزی که در سایه است، به نور وابسته است.

18. بی‌سببی قَدْ جَعَلَ اللّهُ لِکُلٍّ سَبَبا: خداوند برای هر چیزی دلیلی قرار داده است.

19. آینهٔ همدگر افتاد مُسَبِّب و سبب: رابطه بین سبب (نور) و اثر (سایه) مانند آینه‌ای است که یکدیگر را منعکس می‌کنند.

20. هر کی نه چون آینه گشتست ندید آینه را: کسی که خود را مانند آینه نمی‌بیند، نمی‌تواند حقیقت را درک کند.

به طور کلی، این شعر به زیبایی احساسات عمیق عاشقانه را بیان می‌کند و نشان‌دهنده وابستگی عمیق انسان به عشق و نور الهی است. حافظ با استفاده از نمادهای نور و سایه، عمق عشق و ارتباط آن با خداوند را به تصویر کشیده است.

مطلب مشابه: غزل شماره ۳۸ از دیوان شمس مولانا؛ رستم از این نفس و هوا زنده بلا مرده بلا …

مطلب مشابه: غزل شماره ۳۷ از دیوان شمس مولانا؛ یار مرا، غار مرا، عشق جگرخوار مرا …

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.