اشعار اوحدالدین کرمانی؛ گلچن رباعیات و اشعار زیبای این شاعر
اشعار اوحدالدین کرمانی را در این بخش از سایت ادبی روزانه برای شما دوستان قرار دادهایم. اوحدالدین حامد بن ابی الفخر معروف به اوحد کرمانی (زادهٔ ۵۶۱ در بردسیر – درگذشتهٔ ۳ شعبان ۶۳۵ در بغداد) از صوفیان و رباعیگویان مشهور ایران در سدههای ششم و هفتم هجری است.

رباعیات اوحدالدین کرمانی
در دیدهٔ هرک توتیای تو بود
سلطانِ زمانه و گدای تو بود
البتّه کمالِ هیچ کس را نرسد
آنجا که جلالِ کبریای تو بود.
کی عقل به سر حدِّ جمالِ تو رسد
بی جان به سراچهٔ وصالِ تو رسد
گر جملهٔ ذرّاتِ جهان دیده شود
ممکن نبود که در جمالِ تو رسد
انصاف ز اختلافِ ایامِ فرق
پیدا کردی به گفتِ حق را الحق
آنجا که کمالِ کبریای قدم است
توحیدِ من و تو کفر باشد مطلق
هر چند که روشنی فزاید خورشید
در دیدهٔ خفّاش نیاید خورشید
دل طاقتِ نورِ تو کجا دارد پس
آنجای که خفّاش نماید خورشید.
مطلب مشابه: اشعار قوامی رازی؛ گلچین شعر کوتاه و زیبای شاعر قدیمی
مطلب مشابه: اشعار حسین خوارزمی؛ گلچین بهترین اشعار کوتاه و بلند این شاعر

عکس نوشته اشعار اوحدالدین کرمانی
این سودا را نمیتوان کرد نهان
در کاسهٔ سر باشد و در کیسهٔ جان
اندر سر و سینه رو طلب کن اثرش
کاو را نتوان دید بدین دیده عیان
دل گفت که ای جانِ من آن زهره کِراست
کز خاکِ درِ تو توتیا یارد خواست
از ذات منزّهی و از عیب جدا
تو پاکی و بر تو « قُلْ هُوَ اللَّهُ » گُواست
در دایرهٔ وجود موجود تویی
مقصود نگویمت که معبود تویی
گر در غزلی نامِ خط و زلف برم
میدان که بهانه است، مقصود تویی
یاری که منزّه آمد از شبه و بدل
دریاب او را به علمِ ذوقی و عمل
کی ذاتِ مقدّسش نماید به تو روی
از فاوِ منِ والی و فی و هَلّ و بَل
مشغولِ هوا تو را کجا بشناسد
خود کیست که عقل از هوا بشناسد
این کار به بازوی تنِ خاکی نیست
هو نور[ر]ی باید که تو را بشناسد
آن را که دلش خانهٔ توحید بود
در کون و مکان طالبِ تجرید بود
وآن را که شب و روز بود بر درِ او
شبها همه قدر و روزها عید بود
پیدا و نهان و شادی و غم همه اوست
بنیاد وجودِ سست و محکم همه اوست
خواهی که چو خورشید ببینی او را
در بند زخود دیده و عالم همه اوست
تا با خلقی، تو بیگمان بیدینی
تا قبلهٔ تو خلق بود مسکینی
از هرچه جز اوست دیده و دل بر دوز
تا سلطنتِ اول و آخر بینی
مؤمن که به صدق ازو نرنجد چیزی
در پیشِ دلش جز او نسنجد چیزی
حق بر عرش است و عرش دانی چه بود
آن دل که درو جز او نگنجد چیزی
آتش نزند در دل ما الّا او
کوته نکند منزل ما الّا او
گر جمله جهانیان طبیبم گردند
حل مینکند مشکلِ ما الّا او
هر دل که به میدانِ هوای تو بتاخت
با نیک و بدِ زمانه یکسان درساخت
دلها همه در بوتهٔ عشقِ تو گداخت
چونانک تویی، جز تو تو را کس نشناخت
آنجا که سراپردهٔ اِجلالِ جَلال
جانها همه والهاند، زبانها همه لال
دنیا دلِ ما نبرد و عُقبیٰ نبرد
ما را همه مقصودْ وصال است وصال
خود را چو نمود او نه خیال است و نه طیف
تو چون و چگونه دانیش، باشد حیف
هرگز نرسی به ذاتِ او تا گویی
ماهو و متی و لم و این و کم و کیف
عقل ارچه همه علومها میداند
در دانشِ تو رسد فرو میماند
ای دوست تویی که هستی خود دانی
آن کیست تو را چنان که هستی داند
در نفی تو خلق را امان نتوان داد
جز در رهِ اثباتِ تو جان نتوان داد
با آنکه ز تو هیچ مکان خالی نیست
در هیچ مکان از تو نشان نتوان داد
ای دوست تو را زان به عیان نتوان دید
کالبتّه به چشمِ جسم جان نتوان دید
از تو بگذر که تو ز تو چندان است
کز غایتِ تو ز تو جهان نتوان دید
گفتم که ز رخ پردهٔ عزّت بردار
بسیار کساند منتظرِ آن دیدار
نیکو سخنی بگفت آن زیبایار
دیدار قدیم است برو دیده بیار
مطلب مشابه: اشعار جمالالدین عبدالرزاق؛ گلچین غزلیات، رباعیات و اشعار کوتاه
مطلب مشابه: اشعار اثیر اخسیکتی شاعر قدیمی (گلچین غزلیات دلنشین این شاعر)

من گرچه سزای راهِ درگاه نیم
جز بر درِ سایه هوالله نیم
چون من توام و تو من، توام راه نمای
تو آگهی از من و من آگاه نیم
خواهی که ببینی دلِ کارآگه را
و از خود به خدا عیان ببینی ره را
بر تختِ درون نشان به شمشیرِ زبان
شاهنشهِ لا اله الّا الله را
اشعار زیبای اوحدالدین کرمانی
خواهی که به منزل برسانی ره را
در مملکتِ ابد ببینی شه را
بر خالص و مخلص تو طلب لازم دان
لالایی لا اله الّا الله را
در ذاتِ مقدّست کسی را ره نیست
و از عینِ کمالِ تو کسی آگه نیست
سرمایهٔ سالکانِ راهِ طلبت
جز گفتنِ لا اله الّا الله نیست
زنهار تو ای دل ز خدا آگه باش
چندانک تو را جهد بود در ره باش
در بندِ زر و سیم، تو تا کیّ باشی
رو طالبِ لا اله الّا الله باش
لا همچو نهنگ در کمین است ببین
الّا چو خزینه در یقین است ببین
راهی است زتو تا تو کشیده چو الف
سرّ ازل و ابد همین است ببین
مسکین دل من به وصل والا نرسید
از شیب وجود خود به بالا نرسید
جان من و صد هزار جانهای دگر
مستغرق لا شد که به الّا نرسید
چون شخص به نورِ ذکر بینا گردد
موسی صفت او به طور سینا گردد
عیسی زبان در قدم و دم باشد
در گنبد نیلگون مینا گردد
تا بتوانی مدام می باش به ذکر
کز ذکر تو را راه نمایند به فکر
محرم چو شدی در حرم اجلالش
بینی به عیان تو روی معشوقهٔ بکر
از ذکر شود خانهٔ فکرت معمور
وز ذکر شود دیو و شیاطین زتو دور
گر تو نفسی به ذکر حق بنشینی
بیزار شوی ز خویش و ز جنّت و حور
خود را تو قباپوش کن و ذاکر باش
وین جام بقانوش کن و ذاکر باش
گر می خواهی طریق اسرار خدا
در سینهٔ خود گوش کن و ذاکر باش
دل آن نفس از معرفت آکنده شود
کز هر چه نه ذکر اوست برکنده شود
آن را که به صد جان کَنِشش جمع کنی
شاید که به هر هوس پراکنده شود
مجنون پریشان توَم دستم گیر
چون می دانی کان توَم دستم گیر
هر بی سر و پای دستگیری دارد
من بی سر و سامان توَم دستم گیر

رباعیهای اوحدالدین کرمانی
در کتم عدم چو برگزیدی ما را
در ربقهٔ بندگی کشیدی ما را
آخر به کدام عیب رد خواهی کرد
اول که تو با عیب خریدی ما را
یا رب بپذیر از کرم آوردهٔ ما
بنگر به طریق لطف در کردهٔ ما
ما ننگ به زیر خرقه پنهان داریم
تو از کرم و لطف مدر پردهٔ ما
دردی است در این دلم که درمانش نیست
زاین درد نمرد دل مگر جانش نیست
یا رب تو به فضل خویش جایی برسان
سررشتهٔ این غصّه که پایانش نیست
پای آبله و دست تهی، سینه کباب
جان پر غم و دل پر آتش و دیده پرآب
سر پرهوس و صبر نه و عمر خراب
یا رب تو به فضل خویش ما را دریاب
با ضربت قهر تو نعیم است عذاب
با شربت لطف تر سراب است شراب
در قدرت ما نیست رسیدن به صواب
یا رب همه را به لطف عامت دریاب
لطف تو و قهر تو همیشه به هم است
لکن چو ضعیفیم به جان در ستم است
ای آنکه ز هیچ هر چه خواهی بکنی
با من همه آن کن که طریق کرم است
یا رب تو مرا عاشق صادق گردان
با عشق توَم دمی موافق گردان
من خود دانم که عشق کاری است بزرگ
من لایق آن نیم تو لایق گردان
یا رب تو مرا بُوی دلی روزی کن
در کوی دلم تو منزلی روزی کن
عمرم بگذشت و حاصلی نیست مرا
ای حاصل جمله حاصلی روزی کن
یا رب زبد و نیک جهانم بستان
دست هوس از دامن جانم بستان
آباد کن این دل خرابم به کرم
وز هر چه نه آن تست زانم بستان
یا رب تو به فضل خویش موزونم کن
وز دست فضول خویش بیرونم کن
لطف تو به هیچ بخششی کم نشود
چون بیم کمیت نیست افزونم کن
یا رب ز سرشک رخ زر و سیمم ده
یعنی قدم رضا و تسلیمم ده
در مکتب اخلاص و ره صدق و صفا
حرفی دو زصبر و شکر تعلیمم ده
یا رب من اگر چه عاصی و گمراهم
وز بدکاری فتاده در افواهم
اومید به رحمت تو می دارم از آنک
گویندهٔ لا اله الا اللهم

یا رب تو مرا زخواب بیداری ده
وز مستی غفلتم تو هشیاری ده
دریافتن آنچ مرا به بودَه است
من عاجزم ای خدا توَم یاری ده
یا رب ما را زخود هراسان گردان
بر ما ره رسم طلب آسان گردان
مردیم زعیب خویش ما را به کرم
از جملهٔ خویشتن شناسان گردان
یا رب تو مرا به ژنده ارزانی دار
غم را به من فکنده ارزانی دار
تاج و کمر و تخت به سلطان دادی
درویشی را به بنده ارزانی دار
مطلب مشابه: اشعار کمالالدین اسماعیل؛ زیباترین مجموعه شعر شامل غزلیات، رباعیات و …










