غزل شماره ۴۰ از دیوان شمس مولانا؛ طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را …
غزل شماره ۴۰ از دیوان شمس مولانا را در بخش شعر روزانه بخوانید. مولانا یکی از بزرگترین عارفان تاریخ اسلام است و غزلیات او به عنوان یک منبع مهم در عرفان اسلامی شناخته میشوند. این اشعار به بررسی روابط میان انسان و خداوند و جستجوی حقیقت میپردازند. همچنین غزل شماره ۴۱ از دیوان شمس مولانا؛ شمع جهان دوش نَبُد نور تو در حلقه ما … را در سایت روزانه بخوانید.

غزل شماره ۴۰
طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را
لابهگری میکنمت راه تو زن قافله را
مست و خوش و شاد توام حاملهٔ داد توام
حاملهگر بار نهد جرم منه حامله را
هیچ فلک دفع کند از سر خود دور سفر
هیچ زمین دفع کند از تن خود زلزله را
میکشد آن شه رقمی دل به کفَش چون قلمی
تازه کن اسلام دمی خواجه رها کن گله را
آنچ کند شاه جفا آبله دان بر کف شه
آنک بیابد کف شه بوسه دهد آبله را
همچو کتابیست جهان جامع احکام نهان
جان تو سردفتر آن فهم کن این مسئله را
شاد همی باش و ترش آب بگردان و خمش
باز کن از گردن خر مشغلهٔ زنگله را
مطلب مشابه: غزل شماره ۳۹ از دیوان شمس مولانا؛ آه که آن صدر سرا میندهد بار مرا …
مطلب مشابه: غزل شماره ۳۸ از دیوان شمس مولانا؛ رستم از این نفس و هوا زنده بلا مرده بلا …
تفسیر این شعر

این شعر از شاعر بزرگ ایرانی، مولانا است و به زبان ساده میتوان آن را به این شکل توضیح داد:
1. طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را: شاعر به حالت جنون و عشق اشاره میکند. او میگوید که این حالت را نباید قطع کرد و باید به آن ادامه داد.
2. لابهگری میکنمت راه تو زن قافله را: شاعر در اینجا از کسی میخواهد که در مسیر عشق، مانند یک لابهگر (شخصی که در حال زاری و خواهش است) عمل کند و به دنبال او برود.
3. مست و خوش و شاد توام حاملهٔ داد توام: شاعر میگوید که او شاد و سرمست است و بار سنگینی از عشق و محبت را به دوش میکشد.
4. حاملهگر بار نهد جرم منه حامله را: اگر کسی بار گناهی را بر دوش بگیرد، باید به عواقب آن نیز فکر کند.
5. هیچ فلک دفع کند از سر خود دور سفر: هیچ کس نمیتواند از سرنوشت خود فرار کند و باید با آن مواجه شود.
6. هیچ زمین دفع کند از تن خود زلزله را: زمین نمیتواند زلزله را از خود دور کند، به همین ترتیب، انسانها نیز نمیتوانند از مشکلات و چالشها فرار کنند.
7. میکشد آن شه رقمی دل به کفَش چون قلمی: شاعر به قدرت عشق اشاره میکند که میتواند قلبها را تحت تأثیر قرار دهد و آنها را مانند قلمی بنویسد.
8. تازه کن اسلام دمی خواجه رها کن گله را: خواجه (سرور) باید به تازگی و نوآوری فکر کند و از نگرانیها و مشکلات رها شود.
9. آنچ کند شاه جفا آبله دان بر کف شه: اگر شاه (قدرت) به کسی ظلم کند، باید عواقب آن را بداند.
10. آنک بیابد کف شه بوسه دهد آبله را: کسی که در برابر قدرت قرار میگیرد، باید با آن کنار بیاید و به آن احترام بگذارد.
11. همچو کتابیست جهان جامع احکام نهان: جهان مانند یک کتاب است که اسرار زیادی در آن نهفته است.
12. جان تو سردفتر آن فهم کن این مسئله را: جان تو مانند یک سردفتر است که باید این مسائل را درک کند.
13. شاد همی باش و ترش آب بگردان و خمش: باید شاد باشی و نگرانیها را کنار بگذاری.
14. باز کن از گردن خر مشغلهٔ زنگله را: باید از بار مشغلهها و مشکلات خود رها شوی و آزادانه زندگی کنی.
این شعر به طور کلی به موضوع عشق، جنون، قدرت، سرنوشت و زندگی پرداخته است و شاعر در تلاش است تا خواننده را به تفکر درباره این مفاهیم دعوت کند.
مطلب مشابه: غزل شماره ۳۷ از دیوان شمس مولانا؛ یار مرا، غار مرا، عشق جگرخوار مرا …
مطلب مشابه: غزل شماره ۳۶ از دیوان شمس مولانا؛ خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگر بار بیا …










