غزل شماره ۲۳ از غزلیات صائب تبریزی؛ نیست چون بال و پری تا گِرد سر گردم ترا

غزل شماره ۲۳ از غزلیات صائب تبریزی را برای شما دوستان قرار داده‌ایم. صائب در غزلیات خود به کارگیری تصاویر شاعرانه و تشبیهات زیبا را به خوبی انجام داده است. این ویژگی‌ها باعث می‌شود که شعر او برای خواننده جذاب و تاثیرگذار باشد.

غزل شماره ۲۳ از غزلیات صائب تبریزی؛ نیست چون بال و پری تا گِرد سر گردم ترا

غزل شماره ۲۳

نیست چون بال و پری تا گِرد سر گردم ترا

از ته دل گِرد سر در هر نظر گردم ترا

می‌کند بی‌دست‌ و‌ پا نظارگی را جلوه‌ات

چون به این بی‌دست و پایی همسفر گردم ترا؟

کاش چون پرگار پای آهنین می‌داشتم

تا به کامِ دل چو مرکز گِرد سر گردم ترا

در زمینِ خاکساری نقشِ پا گردیده‌ام

بر امید آن که شاید پی سپر گردم ترا

چون تو هرگز زیرِ پای خود نمی‌بینی ز ناز

من به امیدِ چه خاکِ رهگذر گردم ترا

آفتاب و مه ترا از دور می‌بوسد زمین

من کدامین ذره‌ام تا گِرد سر گردم ترا

چون ز بی قدری نیم شایستهٔ بزمِ حضور

چشم دارم حلقهٔ بیرونِ در گردم ترا

دامن از گَردِ یتیمی می‌فشاند گوهرت

چون غبارِ خاطر ای روشن گهر گردم ترا؟

یک کمر بسته است در مُلکِ سلیمان کوه قاف

من چه مورم تا سزاوارِ کمر گردم ترا

هر که در هر جا شود گویا به ذکرِ خیرِ تو

گِردِ سر چون سبحه از صد رهگذر گردم ترا

سرمه‌واری از وجودِ خاکیِ من مانده است

بختِ سبزی کو، که منظورِ نظر گردم ترا

گرچه خاکستر شدم، باز از خدا خواهم پری

تا مگر بر گِرد سر، بارِ دگر گردم ترا

حلقهٔ سرگشتگی می‌افتد از پرگار خویش

ور نه صائب می‌توانم راهبر گردم ترا

مطلب مشابه: غزل شماره ۲۲ از غزلیات صائب تبریزی؛ رُتبهٔ بالِ پری باشد پَرِ تیرِ ترا

مطلب مشابه: غزل شماره ۲۱ از غزلیات صائب تبریزی؛ یک نظر‌بازست نرگس چشمِ بیمارِ ترا

تفسیر این شعر

تفسیر این شعر

این شعر از شاعر معروف ایرانی، صائب تبریزی، است و در آن احساسات عمیق عاشقانه و آرزوی نزدیکی به معشوق به زیبایی بیان شده است. بیایید هر بیت را به زبان ساده توضیح دهیم:

1. نیست چون بال و پری تا گِرد سر گردم ترا: شاعر می‌گوید که هیچ چیزی مانند بال و پر ندارد تا بتواند دور معشوق بچرخد. این بیان نشان‌دهنده‌ی آرزوی شدید او برای نزدیک شدن به معشوق است.

2. از ته دل گِرد سر در هر نظر گردم ترا: او می‌خواهد با تمام وجود و از عمق دلش به دور معشوق بچرخد و او را ببیند.

3. می‌کند بی‌دست‌ و پا نظارگی را جلوه‌ات: معشوق بدون نیاز به ابزار یا قدرت خاصی، زیبایی خود را به نمایش می‌گذارد.

4. چون به این بی‌دست و پایی همسفر گردم ترا؟: شاعر می‌پرسد چگونه می‌تواند در این حالت ناتوانی، همسفر معشوق شود.

5. کاش چون پرگار پای آهنین می‌داشتم: آرزو دارد که مانند پرگار، پای آهنینی داشته باشد تا بتواند به دور معشوق بچرخد.

6. تا به کامِ دل چو مرکز گِرد سر گردم ترا: او می‌خواهد در مرکز عشق معشوق بایستد و دور او بچرخد.

7. در زمینِ خاکساری نقشِ پا گردیده‌ام: شاعر احساس می‌کند که در دنیای خاکی و مادی، فقط ردپایی از خود بر جای گذاشته است.

8. بر امید آن که شاید پی سپر گردم ترا: او امیدوار است که شاید بتواند در مسیر معشوق قرار بگیرد.

9. چون تو هرگز زیرِ پای خود نمی‌بینی ز ناز: معشوق به خاطر ناز و خودخواهی‌اش هیچگاه زیر پای خود را نمی‌بیند.

10. من به امیدِ چه خاکِ رهگذر گردم ترا: شاعر به این فکر می‌کند که چرا باید در راه معشوق خود را خاکی کند.

11. آفتاب و مه ترا از دور می‌بوسد زمین: خورشید و ماه از دور معشوق را می‌بوسند و محبت خود را نشان می‌دهند.

12. من کدامین ذره‌ام تا گِرد سر گردم ترا: او احساس می‌کند که هیچ ارزشی ندارد و نمی‌تواند دور معشوق بچرخد.

13. چون ز بی قدری نیم شایستهٔ بزمِ حضور: او خود را لایق حضور در جمع معشوق نمی‌داند.

14. چشم دارم حلقهٔ بیرونِ در گردم ترا: او فقط می‌تواند از دور به معشوق نگاه کند و در انتظار بماند.

15. دامن از گَردِ یتیمی می‌فشاند گوهرت: معشوق با دامن یتیمی خود، جواهراتش را پخش می‌کند.

16. چون غبارِ خاطر ای روشن گهر گردم ترا؟: او خود را مانند غبار می‌بیند و از این که نمی‌تواند نزدیک معشوق شود، ناراحت است.

17. یک کمر بسته است در مُلکِ سلیمان کوه قاف: اشاره به قدرت و عظمت معشوق دارد.

18. من چه مورم تا سزاوارِ کمر گردم ترا: او خود را مانند یک مور می‌بیند که نمی‌تواند به مقام والای معشوق برسد.

19. هر که در هر جا شود گویا به ذکرِ خیرِ تو: هر کسی که نام معشوق را ببرد، دور او جمع می‌شوند.

20. گِردِ سر چون سبحه از صد رهگذر گردم ترا: شاعر آرزو دارد که مانند تسبیح دور معشوق بچرخد.

21. سرمه‌واری از وجودِ خاکیِ من مانده است: او احساس می‌کند که تنها چیزی که از وجودش باقی مانده، غم و اندوه است.

22. بختِ سبزی کو، که منظورِ نظر گردم ترا: او از بخت خود ناامید است و نمی‌داند کی زمان خوشبختی‌اش خواهد رسید.

23. گرچه خاکستر شدم، باز از خدا خواهم پری: حتی اگر به خاکستر تبدیل شده باشد، هنوز آرزو دارد که دوباره پرواز کند.

24. تا مگر بر گِرد سر، بارِ دگر گردم ترا: او امیدوار است که دوباره بتواند دور معشوق بچرخد.

25. حلقهٔ سرگشتگی می‌افتد از پرگار خویش: شاعر بیان می‌کند که احساس سردرگمی دارد و نمی‌تواند مسیر درست را پیدا کند.

26. ور نه صائب می‌توانم راهبر گردم ترا: اگر نتواند راه خود را پیدا کند، نمی‌تواند به عنوان راهنما برای معشوق باشد.

به طور کلی، این شعر بیانگر احساسات عمیق عاشقانه، آرزوها و ناامیدی‌های شاعر نسبت به معشوق است و نشان‌دهنده‌ی تلاش او برای نزدیکی به عشق و زیبایی است.

مطلب مشابه: غزل شماره ۲۰ از غزلیات صائب تبریزی؛ از جهان تا رشته‌تابی دسترس باشد ترا

مطلب مشابه: غزل شماره ۱۹ از غزلیات صائب تبریزی (تا توان کردن ز خونِ ما نگارین دست را)

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.