غزلیات بلند اقبال ( مجموعه اشعار عاشقانه و احساسی از شاعر قدیمی ایرانی )

غزلیات بلند اقبال را در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه برای شما دوستان قرار داده‌ایم. بلند اقبال، شاعر و ادیب ایرانی قرن دوازدهم است که به خاطر اشعارش در زمینه‌های اجتماعی، سیاسی و انسانی شناخته می‌شود. او به ویژه به خاطر شعرهای غزلش مشهور است. بلند اقبال با استفاده از زبان شعر، مسائل اجتماعی و سیاسی زمان خود را مورد بررسی قرار می‌داد و به ترویج فرهنگ و هویت ایرانی کمک کرد.

غزلیات بلند اقبال ( مجموعه اشعار عاشقانه و احساسی از شاعر قدیمی ایرانی )

غزل‌های زیبای بلند اقبال

افزوده غم عشق تو درد وتب ما را

کرده است سیه هجر توروز وشب ما را

ما عاشق ومستیم و به جز یار ندانیم

زاهد ز چه جویاست همی مذهب ما را

آگه نشد از طالع ما هیچ منجم

می سوختی ای کاش فلک کوکب ما را

تا بوسه زدم بر لب شیرین وی ازشهد

تب خاله زد از فرط حرارت لب ما را

ای ترک بکن ترک جفا در دل شبها

گوشت نشنیده است مگر یا رب ما را

روی سوی که آریم به غیر از تو که جز تو

کس نیست برآورده کند مطلب ما را

ما را بسی اقبال بلند است که دلدار

دربانی خود کرده یقین منصب ما را

توبرانی اگر ز درما را

نیست ره بر در دگر ما را

شکری کز تونیست باشد زهر

زهر تو هست چون شکرما را

ازگدایان خاکسار توایم

پادشاهی دهی اگر ما را

«گر توانی دلی به دست آور»

مکن اینقدر خون جگر ما را

چاره ای کن که تیر مژگانت

شده در سینه کارگر ما را

یادی ازما نمی کند گاهی

کرده محو از نظر مگر ما را

حاجتی نیستش به سردابه

آنکه گاهی ندیده گرما را

هر که را داده درد دل دلدار

درد دل داده دادگر ما را

بسکه افغان کشد بلند اقبال

از غم هجر کرده کر ما را

دیده در آینه گویا خط وخال خود را

که نداند چومن دلشده حال خود را

زآن مرا کردچنین عاشق ورسوای جهان

خواست تا جلوه دهد حسن جمال خودرا

شمع رخسار به هر جا که فروزد مه من

دل چو پروانه بسوزد پر وبال خود را

سزد از حسن اگر دعوی یکتائیکرد

جز درآیینه ندیده است مثال خود را

نشودتا که هلال اول هر ماه پدید

به مه یک شبه بنمای هلال خود را

عمر بگذشت وبه دل ماند تمنای وصال

صرف کردیم به هجران مه وسال خود را

بی قراری چو بلنداقبال امشب ای دل

بازگو با من آشفته خیال خود را

مطلب مشابه: اشعار قطران تبریزی؛ گلچین زیباترین اشعار این شاعر قدیمی

مطلب مشابه: رباعیات حکیم نزاری؛ گزیده بهترین اشعار رباعی این شاعر قدیمی

غزل‌های زیبای بلند اقبال

کنی تا کی پریشان چون دل من زلف پر چین را

نمائی چند بی سامان همی دلهای مسکین را

به هر سوکامدی از مشک تاتار آبرو بردی

به هم کمتر زن ای باد صبا آن زلف پرچین را

بت شیرازی ما گر نقاب از چهره بردارد

ز آب و رنگ بی رونق کند صورتگر چین را

بدو گفتم الف ما را بشد چون دال از لامت

به بالا برد نون بر چشم میم آورد پس سین را

نموده چشم مست تو ز هر سر فتنه ای برپا

گناهی نیستش از بند بگشا زلف مشکین را

شنیدم گفته بودی نرخ بوسی کرده ای جانی

من آن دادم ندانستم به مستی گفته ای این را

نیامد چون روا کام دلش ز آن خسرو خوبان

بلنداقبال داد آخر به تلخی جان شیرین را

اشعار عاشقانه بلند اقبال

از پریشانی من گر خبری بود تو را

به من و حال دل من نظری بود تو را

زنده گردم زِلحد رقص کنان برخیزم

بعد مرگ ار به مزارم گذری بود تو را

به شبیه قد و رخسار بت من بودی

به سرای سروچمن گر قمری بود تو را

یا که چون طره او مشک ترت بود ثمر

یاخرامیدن و پای دگری بود تو را

دل چون آهن آن سیم بدن نرم شدی

اگر ای آه دل من اثری بود تو را

بخت خوابیده من چشم گشودی از خواب

ای شب هجر گر از پی سحری بود تو را

چون من خون شده دل بود بلند اقبالت

گر به دل عشق بت سیم بری بود تو را

به سویت از چه ز محراب می کند رو را

مگر به شیخ نمودی تو طاق ابرو را

چونیشکر ز قدم تا به فرق شیرینی

بگوئی ار همه تلخ وترش کنی رو را

مه است منخسف است آفتاب منکسف است

ویا حجاب به رخسار کرده ای مورا

کنی اسیر دل خسته را به چنگل زلف

چنانکه صید کند شاهباز تیهو را

مگر نه دوزخ از آن گناهکاران است

به من ز چیست ندانم نیفکنی خو را

مگر نه خال تو جا کرده برلب کوثر

که گفت ره نبود در بهشت هندو را

کسان که پند من از عشق دوست میگویند

چومن به چشم حقیقت ندیده اند او را

گرفته ز ابرو ومژگان ز چیست تیر وکمان

خود او اسیر کند از نگاهی آهو را

بدین روش که سراید غزل بلند اقبال

روا بود که بشویند شعر خواجو را

ز بو به چین شکنی قدر ناف آهو را

کنی ز شانه پریشان چو عنبرین مو را

به چهره یافتم از چیست خال مشکینت

بلی در آتش سوزان نهند هندو را

جهان چودکه عطارها معطر شد

مگر توشانه زدی زلف عنبرین بو را

به صید خسته دل من چه می کنی کوشش

تو شیر گیری اشارت کنی گر آهو را

چو روزعید کنند عاشقانمبارکباد

مگر که دوش نمودی هلال ابرو را

زمین ببوسد وبنهد به پیش پای تو سر

نمائی ار که به خورشید آسمان رورا

ز آب شور گهر در زمانه می خیزد

در آب شیرین پرورده ای تو لؤلؤ را

ز بار مهر توخالی نمی کنم پهلو

به تیغ کینه شکافندم ار که پهلو را

در آید از در دیگر برت بلند اقبال

هزار بار برانی گر از درت او را

مطلب مشابه: رباعیات جامی؛ زیباترین اشعار رباعیات و شعر احساسی جامی شاعر قدیمی

مطلب مشابه: رباعیات مهستی گنجوی؛ گلچین 50 اشعار رباعی احساسی از شاعر قدیمی

اشعار عاشقانه بلند اقبال

شعرهای غزل از شاعر قدیمی شیرازی

زیر سرو و پای گل بنگر صفای لاله را

زن دوجام می که تا گیرد غم صد ساله را

نوعروس باغ را با این سه بخشیده است زیب

آفرین ها کرد باید صنعت دلاله را

با وجود اینکه خود رویش چو روی دلبر است

داغ عشق کیست کافتاده است بر دل لاله را

ز آنچه داری در میان جام ساقی ده که من

دیدم اندر روی لاله قطره های ژاله را

گل همی گوید بس است ای بلبل بی دل منال

او ز شور عاشقی سر داده آه وناله را

می برد از من حواس خمسه خط روی دوست

یادم آید در فلک بینم چوماه وهاله را

ای بلند اقبال حیرانم که بااوج کلیم

سامری بهر چه می گیرد پی گوساله را

به ما روز آور ای مه امشبی را

که سازیم از تو حاصل مطلبی را

چه جای زر دهم جان گر فروشند

وصال چون تو سیمین غبغبی را

سپاس ومنت ایزد را که فرمود

نصیب ما چوتوخوش مشربی را

نه کس روزی چو رویت دیده روشن

نه چون زلفت به تاریکی شبی را

چو تو فرزندی البته نیارند

گر آرند از بهشت ام وابی را

چو رویت ماه بود ار داشت زلفی

چو زلفت کس ندیده عقربی را

گرم خوانند کافر یا مسلمان

که جز عشقت نگیرم مذهبی را

بلند اقبال از سعدی ندیدم

چو اقبال بلندت کوکبی را

اشعا زیبا از بلند اقبال

وه که از این زندگانی دل به تنگ آید مرا

شیشه عمر از خدا خواهم به سنگ آید مرا

دارم از بس دل غمین هستم ز بس اندوهگین

این فراخی جهان در چشم تنگ آید مرا

برندارم دست از او تا زونگیرم کام دل

گر که دامان اجل روزی به چنگ آید مرا

یونسم نه یوسفم نه پس چرا چون این وآن

گه به چه گه جای درکام نهنگ آید مرا

چون بلنداقبال از بس تلخ کامم در جهان

گر بنوشم شهد وشکر چون شرنگ آیدمرا

سودای عشق کرده زخود بی خبر مرا

آسوده دل نموده زهر خیر وشر مرا

بر هر چه بنگرم همه بینم جمال تو

عشق رخ تو کرده چه صاحب نظر مرا

هر گه ک نوک مژه ات آید به یاد من

هر موی من زند به بدن نیشتر مرا

شیرین لبان لعل تو الحق ز بوسه ای

کردند بی نیازز شهد و شکر مرا

درد مرا مگر تو شفا بخشی ای حبیب

گو با طبیب تا ندهد دردسر مرا

کی کامران شود به وصال توسیمتن

با اینکه درجهان نبود سیم وزر مرا

اقبال من مگر نه بلند از تو شد چه شد

کردی زخاک راه چنین پست تر مرا

اشعا زیبا از بلند اقبال

در جوانی نه همی کرده غمت پیر مرا

کرده عشق رخ تو صورت تصویر مرا

ز ابرو ومژه گرفته است چرا تیر وکمان

گر نخواهد که کندترک تو نخجیر مرا

وصل دلبر دل من خواهد وبیند همه هجر

پیش تقدیر خداوند چه تدبیر مرا

غم ندارم ز بدونیک وکم و بیش که نیست

غیر تسلیم ورضا چاره ز تقدیر مرا

دامن آلوده نیم من ز ریا و ز ربا

گو به زاهد نکند این هم تکفیر مرا

گفتم ای دل ز چه دیوانه شدی گفت از آن

که دهی جای در آن زلف چو زنجیر مرا

با همه زیرکی وهوش و بلنداقبالی

آخر آن ترک درآورد به تسخیر مرا

دردا که هیچکس نبود دادرس مرا

آوخ که یاوری نکند هیچکس مرا

دست قضا شکسته مرا بال و پر دگر

جا داده اند از چه به کنج قفس مرا

خون شددلم که جای هوس بود اندر او

جای هوس نمانده چه جای هوس مرا

چشمم ز خون دل چو لب یار گشته سرخ

تهمت مزن به مستی ومی ای عسس مرا

بس کن که خویش خسته تر از من شدی بسی

ای روزگار جور تو گر نیست بس مرا

هستم بلند اقبال اما چو بنگری

گردون نموده پست تر از خار وخس مرا

من شعر ز این سپس نتوانم رقم زدن

زحمت رسد ز بسکه همی از مگس مرا

مطلب مشابه: غزلیات همام تبریزی؛ بهترین اشعار عاشقانه و غزل از شاعر قدیمی

مطلب مشابه: اشعار ایرانشان؛ گزیده بهترین اشعار و قصاید این شاعر قدیمی

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.