شعر غمگین بهار؛ مجموعه احساسی اشعار بهاری عاشقانه زیبا
شعر غمگین بهار را در روزانه قرار دادهایم. در بسیاری از آثار ادبی، بهار در مقابل فصول سرد و غمانگیز مانند پاییز و زمستان قرار میگیرد. این تقابل به شاعران اجازه میدهد تا احساسات متضاد مانند شادی و غم، یا زندگی و مرگ را به تصویر بکشند.

اشعار غمگین بهاری
آشیانه ای بی جانم!
بهار را هر بار
از به آغوش کشیدنت می فهمم
پرستوی من
حواست به حالِ بهار هست؟!
نه باران می خواهد
نه موسیقی و شعر
ذاتش انگیزه دل دادن است
حواست به ساعت روی دیوار هست؟!
این روزها برای حرف های عاشقانه
زود هم که بجنبی باز دیر می شود
– خُود خَزانیم و دَم اَز شُوقِ بَهار میزَنیم!… ️
بهار
و این همه دلتنگی ؟!
نه …
شاید فرشته ای
فصل ها را به اشتباه ورق زده باشد …
در این هوایِ بهاری
شدم دوباره هوایی
بهار میرسد
اما… بهارِ من! تو کجایی؟!
حواست به حالِ بهار هست؟!
نه باران می خواهد
نه موسیقی و شعر
ذاتش انگیزه دل دادن است
حواست به ساعت روی دیوار هست؟!
این روزها برای حرف های عاشقانه
زود هم که بجنبی باز دیر می شود
بهار آمد ، ولی تنها و خسته
غمی ، لبخند جنگل را شکسته
به جای موج آب و رقص ماهی
علف بر دامن هامون نشسته
غم زمانه به پایان نمیرسد برخیز
به شوقِ یک نفس تازه در هوای بهار🌿🌸
مطلب مشابه: شعر کوتاه فصل بهار + اشعار نو و سنتی زیبا و عاشقانه در مورد فصل زیبای بهار

سال نُــو می آیــد!
ولی دل ها، غمگین؛
دلِ ایران و جهانی غمگین!
نتوانم به بهارِ پیشِ رو
فکر کنم؛
شـاد شَوَم؛
خنده کنم؛
به بهاری که رَسَد
بهارِ تازه درآمد، غمِ کُهن بگذار…🌱
خیال تو دل ما را شکوفه باران کرد
نمیرد آن که به هر لحظه یاد یاران کرد
نسیم زلف تو در باغ خاطرم پیچید
دل خزان زده ام را پر از بهاران کرد
بازآ که ریخت بی گلِ رویت بهارِ عمر…
حافظ شیرازی
باران چه دلبری میکند برای بهار!
پاییز کم بود، بهار هم عاشق شد …❤️
چنان که یخ زده تقویم ها اگر هر روز
هزار بار بیاید بهار، کافی نیست
بهار آمد ، ولی غمگین و خسته
تبر ، لبخند جنگل را شکسته
به جای موج آب و رقص ماهی
علف بر دامن هامون نشسته
عکس نوشته اشعار غمگین بهار
فصل بهاره ولی آدماش زمستونیَن …
هنوز منتظرم
با بهار برگردی
اگرچه رنگ زمستان گرفته
سالِ خودم……
یکی را آشنا دیدم
درون قابکی از جنس تنهایی !
نمی دانم چرا اینگونه غمگین است
نگاه آن رفیق مانده در گرداب رسوایی !
چرا همسوز آوایش نگاهم اشک می ریزد ؟
چرا در این غروب سرد که بارانی نمی بارد؟
و دنیا از تپش خالی
و جریانی ندارد این سکوت وهم آلودش
نگاهم خسته از راهی به سوی نا کجا آباد
دمادم اشک می ریزد!
خزانش می کند بی جان
بهاری را
که دیروز کردمش آغاز !
سکوتش می کشد آهی
که من در راه می مانم
و می سوزم
ندارم حس یک پرواز…
و من در حسرت یک حادثه آرام می گیرم
و می دانم
و میبینم
بهار دیگری آرام در راه است
اگر دیروز غمگین بود
و امروز از صدا خالی
شب دیگر ،
طلوع دیگری دارد
و فردا منتظر در راه…
زمستان میرود
بهار میآید
دلتنگی میرود
دلتنگی جدید میآید…
مطلب مشابه: اشعار سعدی در وصف بهار و گلچین شعر درباره نوروز

شعرهای سوزناک بهار
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم…
بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم…
بهار آمد و تو رفته ای
ای کاش
ای کاش بهار رفته بود
و تو می آمدی…
ردپای خوشبختی
پاک شده از زندگی
جهان در غم خفته است
نیست هیچ سرزندگی
روحِ غمگینِ بهار
به ماه سر نمیزند
در شهر نا امیدی
پرنده پر نمیزند
کاتب کتاب قلبم
ناامیدی ها بوده
خانه خرابه هایش
جای مرده ها بوده
صدای قدم می آید
خوشخبتی در راه است
سرزمین قلب من
در انتظار ماه است
گوشه ای دنج در بهار
خانه ام را می سازم
روی شاخه ی امید
لانه ام را می سازم
جمعه ای دل گیر و دل درگیر یار
مثل باران های غمگین بهار
مثل باران های روز سیزده
مثل حال اسب های بی سوار
مثل روز مرگ ماهی های عید
مثل بُغضی در گلو بی اختیار
مثل آن مادر که بعد از شصت سال
اشک چشمانش نمی آید به کار
مثل حال آن کشاورزی که او
هر چه میکارد نمی آید به بار
مثل مجنونی که بی لیلا شده
آرزویش گشته دیدار نگار
مثل آن زندانی حبس ابد
او که خود راضی شده بر چوب دار
مثل حال یک پرستو در قفس
ای امان از انتظار از انتظار
پس کجایی ای امام متقین
تا به کی خواهی ببینی حال زار؟
بس نبوده هر چه عادت کرده ایم؟
بر نبودن های بی حد و شمار؟
تو بیا تا جمعه ها زیبا شود
بزم گل در گلشن است و ما به یار
چهره بنما تا ببارد بر زمین
شادی و نور و طراوت در بهار
چشم ما روشن نما آقای من
تا مگر آید دعاهامان به کار
تو اگر باشی یقین دارم که بذر
در کویر لوت هم آید به بار
ما که در دریای غم بی ناخدا
منتظر بر گوشه چشمی از نگار
منتظر بر حکم قاضی مانده ایم
مثل مجرم در کنار چوب دار
مثل حال یک پرستو در قفس
ای امان از انتظار از انتظار
مسعود معظم جزی
شعر غمگین و عاشقانه بهار
هوا سرد است
آغوشم دگر گرمت نخواهد کرد
و دستانم پر از قندیل بی مهری ست
و قلبم در اجاقش نون دودآلود
و لبخندم برنگ زرد بیماری
شفا از تو
وفا از تو
صدای قاصدک هایت نمی آید
و بال آرزویم خیس
نگاه شرمناکت را نمی خواهد
-هوا
غمگین-
بهار شاپرک ها دردناک است
آسمان قلبش اسفناک است
کنار خاطراتت آه می سوزد
باد می پوسد
مرگ می خندد
شاعر مریم راد
گر بجای قلب شکسته ام بودم
سالهای سال میشد که ,
دهلیزهای زندگی را رها کنم
به اهالی قصه های غمگین احساسم بگویم
آخر شاهنامه را
با رگ های رنجور وطن زمزمه کنند
رنگین کمان کیان
چشم اسفندیار
حکایت خون سیاوش
فرو افتادن سهراب از اسب
بهار دلکش و این همه اندوه را به یاد ندارم
برای آرامش خاطرم
سرزمینی از لبانت بفرست
نشانی من قلبی ست
که در سینه تو می تپید
ماهشهر
کوچه باریک و بلند ،تاریک و غمگین است،
سربر زانو نهاده ونگاه تنهایم در تاریکی کوچه محو،
اه کشیده وباز پشت پنجره انتظار خیره مانده ام
به یاد شکوفه های بهار و در انتظار بهار
مدتی گذشته وزمان سپری شده است،
صدای پای یار چون اهنگی اشنا از فاصله ها به
گوش می رسد ،از پیچ وخم کوچه تنهایی گذرکرده و نوازشگر وجود
صدانزدیک می شود سراسر وجودم را عشق و
شوق دیدن بهاری زیبا ونو پر کرده است،
بهاری قشنگ و دوست داشتنی ، جدای از
بهار سالهای پیش ،بهاری که مملو از عطراست
و شکوفه ،ودلیل بودن و زیستن
حال اگر چه قلبم دفتر خاطرات تلخ گذشته است
ولی به امید بهاری سبز وشاد می توان رد پای
غمگین لحظات اندوه را در تلئلو افتاب بهاری از
قاب عکس دل زدود
با نزدیک شدن صدای پای اشناچشمانم خیره
مانده و نفسم در سینه محبوس و دل نگران
از گشودن پنجره
عزیز دل مدت ها چشم به راهم و منتظر، وحال
نسیم زیبای بهاری نوید امدنت را می دهد
بهار امــــــــــــــــــــــــــــــد
پس خاک پایش را سرمه چشمانم می کنم
و به همراهش می روم
چرا که او لایق تمام خوبی دنیاست

یکی را آشنا دیدم
درون قابکی از جنس تنهایی !
نمی دانم چرا اینگونه غمگین است
نگاه آن رفیق مانده در گرداب رسوایی !
چرا همسوز آوایش نگاهم اشک می ریزد ؟
چرا در این غروب سرد که بارانی نمی بارد؟
و دنیا از تپش خالی
و جریانی ندارد این سکوت وهم آلودش
نگاهم خسته از راهی به سوی نا کجا آباد
دمادم اشک می ریزد!
خزانش می کند بی جان
بهاری را
که دیروز کردمش آغاز !
سکوتش می کشد آهی
که من در راه می مانم
و می سوزم
ندارم حس یک پرواز…
و من در حسرت یک حادثه آرام می گیرم
و می دانم
و میبینم
بهار دیگری آرام در راه است ،
اگر دیروز غمگین بود
و امروز از صدا خالی
شب دیگر ،
طلوع دیگری دارد
و فردا منتظر در راه…
مطلب مشابه: شعر کودکانه فصل بهار + اشعار زیبا با موضوع بهار، سرسبزی و فصل زیبایی ها
مطلب مشابه: اشعار شکوفه های بهاری و مجموعه شعر سرسبزی و زیبایی بهار










