شعر در مورد خسیس؛ اشعار درباره خسیس بودن و بخشندگی

شعر در مورد خسیس را در روزانه قرار داده ایم. خسیس فردی است که در برابر خرج کردن پول یا دارایی‌هایش، حتی برای نیازهای اولیه خود یا دیگران، اکراه شدیدی دارد و ممکن است از آن امتناع کند. این رفتار معمولاً ناشی از تمایل به احتکار پول است و می‌تواند باعث شود فرد از امکانات ضروری چشم‌پوشی کند.

شعر در مورد خسیس؛ اشعار درباره خسیس بودن و بخشندگی

اشعار زیبا درباره فرد خسیس

غبارآسایِ اسکندرِ تکرار

دماوندی است جُنُب ؛

از شاهرگهایِ خطور

که غریوِ کدِر تا خون

بوی بید مُشک صوت چرخریس

بعداز آن فصل زمستان خســیس

زیاد نمی خواهم ازت دنیا

خسیس مباش…

تمام یک نفر سهم من باشد فقط !

یه روزایی خسیس و گاهی تاعی

به دریا روزی کوسه،، گاهی ماهی

های زمستان خسیس

لااقل

رد پایش را میپوشاندی…

خسیس تر ز جهان آن خسیس طبعانند

که دل به عشوه این بیوفا گذاشته اند

نفس خسیس گشت ز پیری خسیس تر

از رخت کهنه حرص گدا تازه می شود

همصحبت خسیس کند نفس را خسیس

پهلو تهی ز کاه کند کهربای من

مطلب مشابه: شعر زیبا + مجموعه زیباترین اشعار با موضوعات مختلف و جذاب از شاعران قدیمی و معاصر

مطلب مشابه: متن بخشش و جملات خاص در مورد بخشیدن + عکس نوشته های بخشش

اشعار زیبا درباره فرد خسیس

نفس خسیس دایم کار خسیس جوید

پیوسته زنده باشد آتش به ژاژخایی

خسیس باده چو نوشد خسیس تر گردد

که بستگیش فزاید گره چو تر گردد

چون چنان دید روزگار خسیس

که مرو را عزیمتیست چنین

قیمت خویشتن خسیس مکن

که تو در اصل جوهری نابی

نظم همه رقیه دیو خسیس

نکته او زاده روح الامین

دزد ناگه خسیس دزد بود

دزد خانه نفیس دزد بود

عکس نوشته اشعار زیبا درباره افراد خسیس

هیچ شریفی خسیس رای نباشد

آتش یاقوت ژاژخای نباشد

خسیس از هنرپیشگان عیب بیند

مگس بیشتر بر جراحت نشیند

هست دنیا همچو مرداری خسیس

کم مگردان اندرو جان نفیس

یک کتابی بهر ما اینجا نویس

کوری چشم حسودان خسیس

لیک نه مرغ خسیس خانگی

بلک مرغ دانش و فرزانگی

او جان خسیس کی پذیرد

جانی خواهد چو بحر عمان

جان نادیده خسیس شده

جان دیده رسیده در دیده

هر جان خسیس کان ندارد

می پندارد که تو همینی

هرگز نشود خسیس و کاهل

اندر دو جهان بخیره مشهور

غره شدی بدانچه پسندیدت

هر کاهل خسیس تن آسانی

باشد این مقتضای طبع خسیس

لیک بر حاضران کند تلبیس

زیرک هوشمند نقد نفیس

کی پسندد طفیل جنس خسیس

منوش می به حریفان سفله طبع خسیس

که تا به وقت خمارت صداع نفزاید

خاک بیزی کنی و داری گنج

بس خسیس اوفتاده ای به مرنج

آ زاده گر کریم نیابد ورا چه عجب

گر زی خسیس طبع گراید به اضطرار

مشتی خسیس ریزه که اهل سخن نیند

با من قران کنند وقرینان من نیند

روح را کس نکند دستخوش نفس خسیس

عاقلان آینه چین نفرستند بزنگ

چو طاعت آری و خدمت کنی و نشناسند

چرا خسیس کنی نفس خویش را مقدار؟

زاغ ملعون از آن خسیس ترست

که فرستند باز بر اثرش

بهترست از سؤال کردن و طمع

وایستادن به پیش مرد خسیس

ستمی نیست چو ایثار به بنیاد خسیس

می درد پوست چو ماهی زدرم میگذرد

در سعی بذل کوش که اینجا خسیس هم

جان دادنش بحسرت جاوید جود کرد

خسیسی صدا کرد دمی همسرش

وصییت کند روز آخر برش

چو هشتاد بگذشته عمرم بسر

وصیت کنم بر تو ای همسفر

اگر مردم و رفتم از این جهان

تو لطفی نما بر من ای مهربان

تمامی مالم نما اسکناس

به صندوق بر بند و نه در لباس

کنارم درون کفن دفن کن

مرا زین عمل نازنین شاد کن

چو زن قول دادمرد آسوده شد

به درد جداییش آلوده شد

بمرد و به تابوت بردند مرد

بشستند و غسلش بدادند چند

زمانی که وقت کفن سر رسید

زنک با وصییت همی سر رسید

چو بنهاد صندوق اندر کفن

شدند معترض آنزمان مرد و زن

که بیهوده باشد تلاشت ببار

دگر مرده ثروت نیاید بکار

یادم نمیره حرفتو

“چشمام مال تو خسیس”

رفتی،ببین اما هنوز

شعرامو میبافن چشات

چشمام خیسِ اشکن و

آروم توو خوابن چشات

نگفته بودی دست من

بی تو قراره سرد بشه

آغوش دلتنگم ازت

حتی توو خوابم ترد بشه..!

مطلب مشابه: شعر بخشش با اشعار زیبا در مورد بخشیدن خدا و بخشش عاشقانه

مطلب مشابه: متن در مورد جبران اشتباه + جملات زیبا در مورد پشیمان شدن و تاسف

عکس نوشته اشعار زیبا درباره افراد خسیس

شعرهای زیبا درباره خسیس ها

ذهن خسیس چشم شب ،افسرده درتوفان زور

شیرهوس خورده ست و خون نم نم سراید درجواب

به صاعقه چشمانت نیازمندم

اندک شرری ببار

ای ابر خسیس مهربانی..

بسی خشک و خسیس و بی محبت

که این بد خصلتی بودش چو عادت

دیگر این بار با تو خواهم بود

ای خیس ترین خسیس شسته در تلاطم اوهام

خیال مکن که نقش خاطره ات

برسراپرده یادهایم رنگ خواهد باخت !

بیهوده مگریز !

در اقلیم خیالاتم- از خودم هم

گریزی نیست!

وشکّی نیست ، هرچه هست توست

آری

این است خیال پادشاهی دوست

را هی سخت، گلی حصار خار

من خس واو خسیس

نه!

حول وحوش چشمهایش

حتی!

قطره ای هم از طراوت نیست!

مهم نیست

با آنکه بسیار افسرده ام

بی آنکه بخواهم واراده کنم

چشمهای خیسم را دوباره می بندم

ز مردم چو اصرار گردید زیاد

زنک گفت : نباشید به من انتقاد

که من قول دادم به شوی گرام

وصیت نمایم عمل والسلام

تمامی ثروت فروختم زجان

به بانک در حسابم گذاشتم بدان

و آن چه که همراه شویم برند

یکی چک کشیدم که آنجا خرند

اگر شوی من کرد تقاضای پول

نیازش بر آورده گردد نماید وصول

بخدا من خسیس نیستم

سبد دلم پر از عشق و مهربانیست

می خواهم همه را به پای تو بریزم

برای خاطر این دل چرانمی مانی؟

پنجره های دلت را به رویم بگشا

مرا با نگاهی

با کلامی

شاد کن

بین آمدن من و ماندن تو

ترانه ای در حال احتضار است…

یلدایی ساختم

از حضور تو

در تاریک و روشن هوا

عشق پرسه می زد

در میان

بازوان خسیس و چسبناک تو

قصه نویس !

اینقدر ننویس بارونای خیس

ابرای خسیس

به بار که از من بنویس

دلم برایت می سوزد خدا

تازگی ها خسیس شده ای

او را به من بر نمی گردانی

دلم برایت می سوزد خدا

تازگی ها….

قبول کن جهنمی شده ای..

مطلب مشابه: شعر فداکاری و گذشت + مجموعه اشعار کوتاه و بلند بخشش بسیار با مفهوم

شعر درباره مرد خسیس

آسمان تعطیل است

بادها بیکارند

ابر ها خشک و خسیس

هق هق گریه ی خود را خوردند

من دلم می خواهد

دستمالی خیس

روی پیشانی تبدار بیابان بکشم

دستمالم را اما افسوس

نان ماشینی

در تصرف دارد

قطره قطره… چقدر این روزها واژه هانرم نرم میشکنند!

نمیگریند باز این ابرهای خسیس که برگها میریزند

گرفتم اینکه به یک بیضه املتی پختند

خسیس مایه چرا مرغها نکرد به سیخ؟

من چه باید بکنم

تا تو دیگر بر نتابی اینچنین دور و کنار

تا غم دوری ی تو

نکند خواهش از این چشم خسیس

از برای تسکین

دو سه اشکی اینچنین بی مقدار؟

آسمان

می بخشدو

زمین خسیس ترازآن که

نم پس دهد

آنقَدَر ابهام ها، پیرایه ها، با من خسیس

هر ترانه، هر نوشته، هر غزل ، معنایِ من

شعر درباره مرد خسیس

چنین گفته بودن که شخصی خسیس

که گم کرده بودش نگین نفیس

و درویشی آن مال یابنده شد

به نزد خسیس او شتابنده شد

به خود گفت مرد خسیس اینچنین

که مالم بیفتاده روی زمین

سردی چو گل یخ خسیس احساسی

همچون گدای کوی تو اما زپا نمی شینم

رفته ای و یاد تو ماندنی تر از نسیم

صبحدم چه بی فروغ، کوچه ها چه بی شمیم

چشم های ما چه خیس ای طبیعت خسیس

عمر ناز گل چه کم کهنه رسمی از قدیم

آندگر دارد وخوب نمینوشد

وان بنده ی خسیس خداست

گوشه ی چشم مادران زمین شور تصویر می شود باران

کف دستان ابرهای خسیس سخت زنجیر می شود باران

میبنی شادی و خنده درمون دردهاست

پس بخند خسیس بازی دیگه دچار مرگ شده

چه شعر ها که گفته ام برای چشم های تو

برای بی خیالیت و سایه ی خسیس تو

باران هم

خسیس شده است

شیمیدانی گفت

در فرازِ ابر

مثل گاز نشت شده

مرا بکش

درسخاوت دلت

نمی خواهم عمری زندگی کنم

با ترکش چشمی خسیس

دراحتضاری طولانی

و

پرهیاهو.

تو صداقتِ دلم شکی نبـــــــــــود

میدونم دستای اون نمک نداشـت

با خسیس و عاق دل رفته سفــــــر

توی قلبِ دلبرش دردش نکاشت

مثل بالشت یک عاشق که همیشه میشه خیس

مثل یک دست و دل باز میون این همه خسیس!!

خسیس تو با این همه ابر

انتظار از کویر سوخته داری ؟

یک روز خوشحال ،دیگر روز عصبی و ناراحت

یک روز ولخرج ، یک روز حریص و خسیس

اینجا زمان خسیس گشته و دوری نتیجه اش

تنها نشستن و کشیدن سیگار می شود

نخندید و نخوانیدم خسیس، اما به جان تو

ز سمسار سرِ کوچه، درِ قندان طلبکارم

این رباعی سالهاست تسلی خاطر من است

باخود گفتم .خسیس نباش به دوستان هم بگو.

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.