شعر فداکاری و گذشت + مجموعه اشعار کوتاه و بلند بخشش بسیار با مفهوم

شعر فداکاری و گذشت

در این بخش اشعار با موضوع فداکاری و گذشت را قرار داده ایم. شعر فداکاری و بخشش یکی از موضوعات مورد علاقه شاعران ایرانی است. در ادامه گلچین مجموعه شعر کوتاه و بلند عاشقانه فداکاری و گذشت می خوانید.

شعر عاشقانه گذشت، بخشش و فداکاری

زیباترین آرایش..

برای لبان شما راستگویی

برای صدای شما دعا به درگاه خداوند

برای چشمان شما رحم و شفقت

برای دستان شما بخشش

برای قلب شما عشق

و برای زندگی شما دوستی‌هاست..

***

وانکه سیمت نداد زر بخشش

وانکه پایت برید سر بخشش

***

اید گذشت..از گذشته ھا..از گذشت ھا و بخشش‌ھا..

از شمارش شکستن ھا و ندیده انگاشته شدن‌ھا..

و از ھیاھوی بی خیالی آدم‌ھا..

و از سایه‌ھای خاطرات..

و چشم پوشیده داشت بر زخم‌ھای ماندگار..

و باور داشت رویایی به رنگ مرگ را..

و لبخند زد به حقایق تنھایی..

و ایمان اورد به گذر لحظه‌ھا..

***

مجموعه شعر فداکاری

بـه گیـتـی ز بخـشـش بــود مـرد بـِه

تـو گـر گـنـج داری ببـخـش و مَـنِـه

بـر ارزانـیــان گـنــج بــستـه مــدار

ببـخـشـای بـر مــرد پــرهـیـزکــار

***

بخشش را «بخش کن»… محبت را «پخش کن» …

غضب «پریشانی» است… نهایتش «پشیمانی» است …

هر چه «بضاعتمان» کمتراست … «قضاوتمان» بیشتر است…

با «خویشتنداری» … «خویشاوند داری» …

به «خشم» … «چشم» نگو …

انسان «خوشرو» … گل «معطر» ست.

«دوست داشتن» … را «دوست بدار»

از «کینه» …«متنفر» باش

به «مهربانی» .. «مهر» بورز

با «آشتی» …. «آشتی» کن

و از «جدایی» …«جدا» باش….

***

شعر فداکاری و گذشت

گاهی گذشت می‌کنم

گاهی گذر

معنای این دو فرق می‌کند

بخشیدن دیگران دلیل

ضعیف بودن من نیست

آنها را می‌بخشم

چون آن قدر قوی هستم

که می‌دانم آدمها اشتباه می‌کنند.

بزرگ ترین هدیه گذشت

آرامش است

***

گذشت زمان است

براى بخشیدن

برای فراموشی

برای آشتی با خویش

برای آرامش جسم و روح

هرروز بهترین ساعات شروع خودسازیست

***

شعر کوتاه گذشت

گذشت را از خورشید بیاموز

محبت را بی‌محاسبه پخش کن،

دروازه‌های قلبت رابه روی همه بگشا

و باورداشته باش خدایی که در این نزدیکیست،

بهترین‌ها را برایت رقم زده است.

***

شعر فداکاری و گذشت

بزرگ کسی است که قلبش کودکانه

قهرش بی‌کینه

دوست داشتنش بی‌ادعا

و بخشش او بی انتهاست …

***

بیا با پاک ترین سلام عشق آشتی کنیم

بیا با بنفشه‌های لب جوب آشتی کنیم

بیا ازحسرت و غم دیگه با هم حرف نزنیم

بیا برخنده این صبح بهار خنده کنیم

***

گر چه ما را کار دل محروم از دنیا کند

نگذرم از کار دل وز کار دنیا بگذرم

***

شعر فداکاری و گذشت

شعر عاشقانه گذشت (بلند)

می‌بینند انسان‌ھا اما نمی‌دانند

می‌بینند از چشمان اشک می‌آید اما نمی‌دانند

این آفتاب است که می‌چکد

می‌بینند قلب‌ھا می‌تپد اما نمی‌دانند

این پروانه است که می‌پرد

می‌بینند پروانه می‌پرد اما نمی‌دانند

زِ بخشش عشق است که می‌لغزد و می‌رود

می‌بینند درخت عاشق خورشید است

اما نمی‌فھمند بی دیده چگونه راه گم نمی‌کند

اما درخت خوب می‌فھمد…عشق را می‌فھمد……با چشم دل می‌بیند

که تک تک ذرات این دنیا زِ عشق بر یک چیده شده‌اند

می‌بینی که آنھا این ھمه را می‌بینند اما نمی‌فھمند

می‌بینند اما نمی‌دانند دیدن کافی نیست

این‌ھا چشم دارند و نمی‌بینند …وای به حال آنھا که به شنیدن خوشند

بیاید بیاید که دیگر ھیچ نبینیم

لمس کنیم و تنھا و ھمرا بیاندیشیم

*علی خلیفه*

***

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

نخواست او به منِ خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشمِ خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می‌کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد…

رها کنی برود از دلت جدا باشد

به آن که دوست تَرَش داشته به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری

که هق هقِ تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که… نه! نفرین نمی‌کنم… نکند

به او که عاشق او بوده‌ام زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

*نجمه زارع*

***

اشعار بلند در مورد بخشش

باید گذشت..از گذشته‌ھا..از گذشت‌ھا و بخشش‌ھا..

از شمارش شکستن‌ھا و ندیده انگاشته شدن‌ھا..

و از ھیاھوی بی‌خیالی آدم‌ھا..

و از سایه‌ھای خاطرات..

و چشم پوشیده داشت بر زخم‌ھای ماندگار..

و باور داشت رویایی به رنگ مرگ را..

و لبخند زد به حقایق تنھایی..

و ایمان آورد به گذر لحظه‌ھا..

*افسانه اسمعیل زاده*

***

یار از سفر رسیده خوش گشتم از پیامش

کو ارمغان راهش کو بخشش و کرامش؟

رفت ست و دل سپردم کی یار ما بر آید

اینک که سر رسید او خوشحالم از کلامش

جمشید و تخت او را یکبار دیده بودم!

ویران دلم چنان شد گویا شکست جامش

نفرین هر دو عالم بر تازی و سکندر

ویرانه خاک ما شد از جور خاص و عامش

خواجو به کوه و سعدی آرام در خروش است

دیدم اِرَم و سرواش ساییده سر به بامش

کامی رسانم ایدل کز دوست آنچه داری

نیمی به من رسان و نیمی شکر به کامش

سر می نهی چو عاکف بر آستان حافظ

گویی که وصل گردد هجرت به لطف نامش

*حافظ*

***

از سرم فکر و خیالت ناگهان افتاده است

چای خوش عطری که دیگر از دهان افتاده است

من گذشتم از تو تا تنها بمانی با خودت

مثل تصویری که در آب روان افتاده است

فکر کردی بی تو می‌میرم؟ نمردم، زنده‌ام

برگ سبزی از لب سرد خزان افتاده است

گفتگوها بود بین ما… ولی این روزها

قصه دل کندنم بر هر زبان افتاده است

شاد باش و خوش بمان با خودستایی‌های خود

تشت رسوایی تو از آسمان افتاده است

*آرزو نوری*

***

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

به قصد جان من زار ناتوان انداخت

نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود

زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت

به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد

فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت

شراب خورده و خوی کرده می‌روی به چمن

که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت

به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم

چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت

بنفشه طره مفتول خود گره می‌زد

صبا حکایت زلف تو در میان انداخت

ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردم

سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت

کنون به آب می لعل خرقه می‌شویم

نصیبه ازل از خود نمی‌توان انداخت

مگر گشایش حافظ در این خرابی بود

که بخشش ازلش در می مغان انداخت

جهان به کام من اکنون شود که دور زمان

مرا به بندگی خواجه جهان انداخت

*حافظ*

***

راستی خوردن می مایه عیش است و نشاط

ورکسی با تو خورد عیشی از این خوش‌تر نیست

ساقیا می به قدح کن که فروغی خوش گفت

دوری از دور ملک ناصردین خوش‌تر نیست

آن شه راد که در پیش کف در پاشش

کاری از بخشش درهای ثمین خوش‌تر نیست

تا ابد سلطنتش باد کز او سلطانی

پی آراستن تاج و نگین خوش‌تر نیست

*فروغی بسطامی*

***

دیگران را ببخشید…

بی عقلی، تهمت‌ها، خیانت و بی‌ادبی

نشانه عدم بلوغ روحی انسان‌هاست.

انسان‌های نارس این موارد را زیاد دارند

شما انسانی رسیده باشید!

با سبک‌بالی و بدون اینکه قضاوت یا سرزنش کنید

و بدون اینکه از این حرف‌ها ناراحت شوید…

از کنار این‌ها رد شوید …

اگر هوای دلتان ابری شد و چشم‌هایتان باریدند،

بگذارید این اشک‌ها باران رحمت و بخشش باشند

برای آن‌ها که نمی‌دانند و زمین دلشان خشک شده است

اینجاست که دل بخشنده شما

چشمه جوشانی می‌شود که به منبع عظیم لطف خدا متصل شده است.

***

اگر مراد تو ای دوست بی‌مرادی ماست

مراد خویش دگرباره من نخواهم خواست

اگر قبول کنی ور برانی از بر خویش

خلاف رای تو کردن خلاف مذهب ماست

میان عیب و هنر پیش دوستان کریم

تفاوتی نکند چون نظر به عین رضاست

عنایتی که تو را بود اگر مبدل شد

خلل پذیر نباشد ارادتی که مراست

مرا به هر چه کنی دل نخواهی آزردن

که هر چه دوست پسندد به جای دوست رواست

اگر عداوت و جنگ است در میان عرب

میان لیلی و مجنون محبت است و صفاست

هزار دشمنی افتد به قول بدگویان

میان عاشق و معشوق دوستی برجاست

غلام قامت آن لعبت قباپوشم

که در محبت رویش هزار جامه قباست

نمی‌توانم بی او نشست یک ساعت

چرا که از سر جان بر نمی‌توانم خاست

جمال در نظر و شوق همچنان باقی

گدا اگر همه عالم بدو دهند گداست

مرا به عشق تو اندیشه از ملامت نیست

وگر کنند ملامت نه بر من تنهاست

هر آدمی که چنین شخص دلستان بیند

ضرورت است که گوید به سرو ماند راست

به روی خوبان گفتی نظر خطا باشد

خطا نباشد دیگر مگو چنین که خطاست

خوش است با غم هجران دوست سعدی را

که گر چه رنج به جان می‌رسد امید دواست

بلا و زحمت امروز بر دل درویش

از آن خوش است که امید رحمت فرداست

*سعدی*

***

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم

از بد حادیث اینجا به پناه آمده‌ایم

رهرو منزل عشقیم وز سر حد عدم

تا به اقلیم وجود این همه راه آمده‌ایم

سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بهشت

به طلب کاری این مهر گیاه آمده‌ایم

با چنین گنج که شد خازن او روح امین

به گدایی به در خانه شاه آمده‌ایم

لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست

که در این بحر کرم غرق گناه آمده‌ایم

آبرو می‌رود ای ابر خطاپوش ببار

که به دیوان عمل نامه سیاه آمده‌ایم

حافظ این خرقه پشمینه بینداز که ما

از پی غافله با آتش آه آمده‌ایم

*حافظ*

***

رفت عمر و زندگانی در گذشت، ناگھان پیری رسید و نوجوانی درگذشت

در خیال خود که فردا عمر ھست، ناگھان دیدی فلانی درگذشت

غافلیم از زندگی و مانده‌ایم از کاروان، مردگان را دیده‌ایم و برده‌ایم از یادمان

عمر ما کوتاه و دست از زندگانی کوته است، آرزوھامان دراز و بیخیال مردن است

بیخیالی‌ھای ما از حد گذشت، تا به خود بازآمدیم عمری گذشت

می‌رسد روزی که تنھا می‌شویم، یک به یک در قبرمان جا می‌شویم

می‌رسد روزی که دیگر رفته‌ایم، حسرت و صد آه و افغان برده‌ایم

می‌رسد آن شب که ترس است و شب است، در میان خاک‌ھا یک عقرب است

کارما ترسیدن و لرزیدن است، کار او پرسیدن و بوییدن است

در سفر ما کوله باری داشتیم، ازبرای پر شدن برداشتیم

کوله را خالی ولی آورده‌ایم، با نگاھی سرد اینجا مانده‌‌ایم

با خدا گویم خدا من را ببخش، او به من گوید دگر بخشش گذشت

غافلان، تاکی به غفلت سر کنید، مرده را بینید و راحت رد کنید

ساکتان را پر کنید از یاد او، شاید امشب آخرین شب سر کنید

*سیدمحمد موسوی*

***

خطای آدمی بخشیـــد معبود مقام سروری دادش چو محمود

گذشت آغاز شد با عفو داور سر آغازی شـدی بر راه سرور

تمـــام انبیاء با عفو و رحمت نمـودند زندگانی پر زرأفت

چو برخوانی حکایت‌ھای دیرین به خوبان می‌رسی و کار شیرین

شنو قصه ز یوسف گاه قدرت گذشت از درد و رنج گاه محنت

ز ابراھیم و موسی خضر و داود فتوت‌ھا نمـــودند عین مسعود

شنو بخشش ز احمد گاه پیکار گـــذشت از زحمت قوم تبھکار

به روز قـدرتش شد مرھم دل گره بگشود از ھر راز مشکل

علی روز جمل آن شاه مردان شدی معدن به عفو آن ذلیلان

ائمـــه سربسر با عفو رحمت نمــودند راه رحمت در قیامت

ز آیات خــــدا درسی که فردا شود باغ جنــــان و عفو زیبا

مقدم عفو کـن تا بخشش یار شود بھــــرت بھشتی روز دیدار

*منصور مقدم*

***

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان و دگران وای به حال دگران

رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند

هر چه آفاق بجویند کران تا به کران

می‌روم تا که به صاحب نظری بازرسم

محرم ما نبود دیده کوته نظران

دل چون آینه اهل صفا می‌شکنند

که ز خود بی‌خبرند این ز خدا بی‌خبران

دل من دار که در زلف شکن در شکنت

یادگاریست ز سر حلقه شوریده سران

گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود

لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران

ره بیداد گران بخت من آموخت تو را

ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن

کاین بود عاقبت کار جهان گذران

شهریارا غم آوارگی و دربه‌دری

شورها در دلم انگیخته چون نوسفران

*محمدحسین شهریار*

***

تا کی کشم جفای تو؟ این نیز بگذرد

بسیار شد بلای تو، این نیز بگذرد

عمرم گذشت و یک نفسم بیشتر نماند

خوش باش کز جفای تو، این نیز بگذرد

آیی و بگذری به من و باز ننگری

ای جان من فدای تو، این نیز بگذرد

هر کس رسید از تو به مقصود و این گدا

محروم از عطای تو، این نیز بگذرد

ای دوست، تو مرا همه دشنام می‌دهی

من می‌کنم، دعای تو، این نیز بگذرد

آیم به درگهت، نگذاری که بگذرم

پیرامن سرای تو، این نیز بگذرد

آمدم دلم به کوی تو، نومید بازگشت

نشنید مرحبای تو، این نیز بگذرد

بگذشت آنکه دوست همی داشتی مرا

دیگر شده است رای تو، این نیز بگذرد

تا کی کشد عراقی مسکین جفای تو؟

بگذشت چون جفای تو، این نیز بگذرد

*فخرالدین عراقی*

ممکن است شما دوست داشته باشید