شعر زیبا + مجموعه زیباترین اشعار با موضوعات مختلف و جذاب از شاعران قدیمی و معاصر

مجموعه شعر زیبا و جذاب

در این مطلب مجموعه ای گلچین شده از زیباترین اشعار شاعران قدیمی و معاصر با موضوعات مختلف و جذاب عاشقانه، غمگین، کوتاه و بلند را گردآوری کرده ایم و امیدواریم از خواندن این اشعار جذاب لذت ببرید.

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

هوشنگ ابتهاج

***

وقتی که زندگی من
هیچ چیز نبود
هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم
باید، باید، باید
دیوانه وار دوست بدارم
کسی را که مثل هیچ کس نیست

فروغ فرخزاد

***

شعر زیبا

شعر زیبای عاشقانه قدیمی

بین من و تو
چهل زندان بود
حیاط به حیاط زندان
با پرچم صلحی در دست آمدم
تو نبودی.

شمس لنگرودی

***

صدای قلب نیست
صدای پای توست
که شب ها در سینه ام می دوی
کافی ست کمی خسته شوی
کافی ست بایستی.

گروس عبدالملکیان

***

شعر زیبا

کاش می شد عشق را آغاز کرد
با هزاران گل یاس آن را ناز کرد
کاش می شد شیشه غم را شکست
دل به دست آورد نه این که دل شکست

***

اشعار نو عاشقانه

تو را هیچ گاه آرزو نخواهم کرد !
تو را لحظه ای خواهم پذیرفت که خودت بیایی
نه با آرزوی من …

***

زندگی آب روانی است، روان می گذرد
هر چه تقدیر من و توست، همان می گذرد

***

شعر زیبا

پیری آن نیست که بر سر زند موی سفید
هر جوانی که به دل عشق ندارد پیر است

***

تا رنج تحمل نکنی گنج نبینی
تا شب نرود صبح پدیدار نباشد

“سعدی شیرازی”

***

دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست
جای چشم ابرو نگیرد گرچه او بالاتر است

***

شعر زیبا

هر که نامخت از گذشت روزگار
نیز ناموزد ز هیچ آموزگار

“رودکی”

***

برگ درختان سبز در نظر هوشیار
هر ورقش دفتری ست معرفت کردگار

***

شعر زیبای تک بیتی

ز یاران کینه هرگز در دل یاران نمی ماند
به روی آب جای قطره ی باران نمی ماند

***

شعر زیبا

ز خاک کوی تو هر خار سوسنی است مرا
به زیر زلف تو هر موی مسکنی است مرا

“خاقانی”

***

هر چه گویی آخری دارد به غیر از حرف عشق
کاین همه گفتند و آخر نیست این افسانه را

“وحشی بافقی”

***

شعر زیبا

در هوایت بی قرارم روز و شب
سر ز پایت بر ندارم روز و شب

“مولانا”

***

دلبرا خورشید تابان ذره‌ ایی از روی تست

“خواجوی کرمانی”

***

ای عشق همه بهانه از توست

 من خامشم این ترانه از توست

من اندوه خویش را ندانم

این گریه‌ی بی‌بهانه از توست

من می‌گذرم خموش و گمنام آوازه‌ی جاودانه از توست

چون سایه مرا ز خاک برگیر کاینجا سرو آستانه از توست

هوشنگ ابتهاج

***

شعر زیبا

شعر زیبای نو

ای به زیر پوستم پنهان شده

 همچو خون در پوستم جوشان شده

با توام، دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر جز درد خوشبختیم نیست

فروغ فرخزاد

***

نثار کن خودت را با آن که مغروری،

 نثار کن هرچه که داری! جوانی، مهمانی گریز پاست و

تا چشم باز کنی رفته است.

نثار کن خود را به کودک بی نوایی

 که جلودار عشقش نمی شوی

 سرشارش کن، آنگاه خود مالک خود خواهی بود.

هِرمان هِسِه

***

شعر زیبا

تو عاشقانه‌ترین نام

و جاودانه‌ترین یادی

تو از تبار بهاری تو باز می‌گردی

تو آن یگانه‌ترین رازی

 ای یگانه‌ترین

تو جاودانه‌ترینی

برای آنکه نمی‌داند

برای آنکه نمی‌خواهد

برای آنکه نمی‌داند و نمی‌خواهد

تو بی‌نشانه‌ترین باش

ای یگانه‌ترین

محمود مشرف آزاد تهرانی

***

خوشا دردی که درمانش تو باشی

خوشا راهی که پایانش تو باشی

خوشا آن دل که دلدارش تو باشی

خوشا جانی که جانانش تو باشی

خوشی و خرمی و کامرانی

 کسی دارد که خواهانش تو باشی

چه خوش باشد دل امیدواری

که امید دل و جانش تو باشی

عراقی

***

شعر زیبا

زدستم برنمی‌خیزد که یکدم بی تو بنشینم

 به جز رویت نمی‌خواهم که روی هیچکس بینم

تو را من دوست می‌دارم خلاف هر که در عالم اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه‌ست در دینم

من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم

که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم

برای ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد

که بگرفت این شب یلدا هلال از ماه و پروینم

سعدی

***

اشعار قدیمی زیبا از شاعران معروف

کی رفته‌ای زدل که تمنا کنم تو را

 کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را

غیبت نکرده‌ای که شوم طالب حضور

پنهان نگشته‌ای که هویدا کنم تو را

با صد هزار جلوه برون آمدی که من

 با صد هزار دیده تماشا کنم تو را

زیبا شود به کارگه عشق، کار من

 هرگه نظر به صورت زیبا کنم تو را

فروغی بسطامی

***

شعر زیبا

نه در سر غیر سودای تو باشد

 نه در دل جز تمنای تو باشد

به کس غیر از تو نگشایم در دل

که جای غیر یا جای تو باشد

مشتاق اصفهانی

***

ای نور دل و دیده و جانم! چونی؟

 وی آرزوی هر دو جهانم! چونی؟

من بی لب لعل تو چنانم که مپرس

 تو بی رخ زرد من، ندانم چونی؟

تو سرنوشت منی از تو من کجا بگریزم

 کجا رها شوم از این طلسم تا بگریزم

به جز تو نیست هر آن کس که دوست داشته بودم

 اگر هر آینه سوی گذشته‌ها بگریزم

به هر کجا که روم آسمان من این است

سیاه مثل دو چشم تو، پس چرا بگریزم

حسین منزوی

***

صاحب قبله و قبله ،دو عزیزند،ولی
خوش‎تر آن است من از قبله‎نما بنویسم!‏
آسمان مثل تو احساس مرا درک نکرد
باز،غمنامه ،به بیگانه چرا بنویسم؟‏
تا به کی،زیر چنین سقف سیاه و سنگین
قصه‎ی درد، به امید دوا بنویسم؟‏
قلمم، جوهرش از جوش و جراحت ،جاری‎است
پست باشم که پی نان و نوا بنویسم
بارها قصد خطر کردم و گفتی:ننویس!‏
پس من این بغض فروخورده کجا بنویسم؟‏
بعد یک عمر ببین دست و دلم می‎لرزد
که“من”و“تو”به هم آمیزم و ما بنویسم!‏
“من”و“تو”چون تن و جان‎اند،مخواه و مگذر
این دو را،باز همین‎طور ،جدا بنویسم
شعر من با تو پر از شادی و شیرین‎کامی‎است
باز ،حتا اگر از سوگ و عزا بنویسم
با تو از حرکت دستم برکت می‎بارد
فرق هم نیست،چه نفرین چه دعا بنویسم!‏
از نگاهت ،به رویم ،پنجره‎ای را بگشا
تا در آن منظره‎ی روح‎گشا بنویسم
تیغ و تشباد هم از ریشه نخواهد خشکاند
غزلی را که در آن حال و هوا بنویسم
عشق،آن روز که این لوح و قلم دستم داد
گفت هرشب غزل چشم شما بنویسم

***

شعر زیبا

هر دوست که در جهان گرفتیم
دشمن به از آن گرفت ما را
هر چند که راستیم چون تیر
او همچو کمان گرفت ما را

***

یارب دل پاک و جان آگاهم ده
آه شب و گریه سحرگاهم ده
در راه خود اول ز خودم بیخود کن
بیخود چو شدم ز خود بخود راهم ده

خواجه عبدالله انصاری

***

گه مایل دنیایم و گه طالب عقبا
انداخت خیالت ز کجایم به کجاها

بیدل دهلوی

***

گل اگر خار نداشت
دل اگر بی غم بود
اگر از بهر کبوتر قفسی تنگ نبود،
زندگی،
عشق،
اسارت،
قهر و آشتی،
همه ی بی معنا بود

فریدون مشیری

***

ناله را هرچند می خواهم که پنهانی کشم
سینه می گوید که من تنگ آمدم، فریاد کن

امیر خسرو دهلوی

***

جهان سر به سر حکمت و عبرت است
چرا بهره ما همه غفلت است

فردوسی

***

هر که در عاشقی قدم نزده است
بر دل از خون دیده نم نزده است
او چه داند که چیست حالت عشق
که بر او عشق، تیر غم نزده است

خاقانی

***

ز تمام بودنی ها، تو همین از آن من باش
که به غیر با تو بودن، دلم آرزو ندارد

حسین منزوی

***

اگر ان ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقی می باقی که در جنّت نخواهی یافت

کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلّا را

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب

چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی ست

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

من از ان حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم

که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

بدم گفتیّ و خرسندم، عفاک الله نکو گفتی

جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند

جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

غزل گفتیّ و دُر سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم تو افشاند فلک عِقد ثریّا را

حافظ

این مطالب را هم ببینید