بهترین شعرهای عاشقانه نظامی گنجوی از کتاب خسرو و شیرین

نظامی گنجوی یکی از شاعران بزرگ ایرانی است که بیشتر با کتاب محبوبش یعنی لیلی و مجنون شناخته می‌شود. البته این شاعر بزرگ ایرانی؛ یک کتاب دیگر نیز دارد که دست کمی از یک شاهکار ندارد. خسرو و شیرین مجموعه اشعار داستانی نظامی گنجوی است که ما امروز در سایت ادبی و هنری روزانه قصد داریم تا بهترین اشعار از این کتاب را برای شما عزیزان قرار دهیم. در ادامه همراه ما باشید.

بهترین شعرهای نظامی گنجوی از کتاب خسرو و شیرین

نظامی گنجوی که بود؟

جمال‌الدین ابومحمّد الیاس بن یوسف بن زکی بن مؤیَّد متخلص به نظامی و نامور حکیم نظامی، شاعر و داستان‌سرای ایرانی فارسی‌گوی در سده ششم هجری (دوازدهم میلادی)، که به‌عنوان صاحب سبک و پیشوای داستان‌سرایی در ادبیات فارسی شناخته شده‌است. آرامگاه نظامی گنجوی، در حاشیه غربی شهر گنجه قرار دارد. نظامی در زمره گویندگان توانای شعر فارسی است، که نه‌تنها دارای روش و سبکی جداگانه است، بلکه تأثیر شیوه او بر شعر فارسی نیز در شاعرانِ پس از او آشکارا پیداست. نظامی از دانش‌های رایج روزگار خویش (علوم ادبی، نجوم، فلسفه، علوم اسلامی، فقه، کلام و زبان عرب) آگاهی گسترده‌ای داشته و این ویژگی از شعر او به روشنی دانسته می‌شود. روز ۲۱ اسفند در تقویم رسمی ایران روز بزرگداشت نظامی گنجوی است.

بهترین اشعار خسرو و شیرین

بهترین اشعار خسرو و شیرین

خداوندا در توفیق بگشای

نظامی را ره تحقیق بنمای

دلی ده کاو یقینت را بشاید

زبانی کافرینت را سراید

مده ناخوب را بر خاطرم راه

بدار از ناپسندم دست کوتاه

درونم را به نور خود برافروز

زبانم را ثنای خود درآموز

به داودی دلم را تازه گردان

زبورم را بلند‌آوازه گردان

عروسی را که پروردم به جانش

مبارک‌روی گردان در جهانش

چنان کز خواندنش فرخ شود رای

ز مشک افشاندنش خلخ شود جای

سوادش دیده را پر نور دارد

سماعش مغز را معمور دارد

مفرح‌نامهٔ دلهاش خوانند

کلید بند مشکل‌هاش دانند

معانی را بدو ده سربلندی

سعادت را بدو کن نقش‌بندی

به چشم شاه شیرین کن جمالش

که خود بر نام شیرین است فالش

نسیمی از عنایت یار او کن

ز فیضت قطره‌ای در کار او کن

چو فیاض عنایت کرد یاری

بیار ای کان معنی تا چه داری

به نام آنکه هستی نام ازو یافت

فلک جنبش زمین آرام ازو یافت

خدایی کافرینش در سجودش

گواهی مطلق آمد بر وجودش

تعالی الله یکی بی مثل و مانند

که خوانندش خداوندان خداوند

فلک بر‌پای‌دار و انجم‌افروز

خرد را بی‌میانجی حکمت آموز

جواهر‌بخش فکرتهای باریک

به روز آرنده شب‌های تاریک

غم و شادی نگار و بیم و امید

شب و روز آفرین و ماه و خورشید

نگه دارنده بالا و پستی

گوا بر هستی او جمله هستی

وجودش بر همه موجود قاهر

نشانش بر همه بیننده ظاهر

کواکب را به قدرت کارفرمای

طبایع را به صنعت گوهرآرای

مراد دیده‌ باریک‌بینان

انیس خاطر خلوت‌نشینان

خداوندی که چون نامش بخوانی

نیابی در جوابش لن ترانی

نیاید پادشاهی زوت بهتر

ورا کن بندگی هم اوت بهتر

ورای هرچه در گیتی اساسی است

برون از هرچه در فکرت قیاسی است

به جستجوی او بر بام افلاک

دریده وهم را نعلین ادراک

خرد در جستنش هشیار برخاست

چو دانستش نمی‌داند چپ از راست

شناساییش بر کس نیست دشوار

ولیکن هم به حیرت می‌کشد کار

نظر دیدش چو نقش خویش برداشت

پس انگاهی حجاب از پیش برداشت

مبرا حکمش از زودی و دیری

منزه ذاتش از بالا و زیری

حروف کاینات ار بازجویی

همه در تست و تو در لوح اویی

چو گل صدپاره کن خود را درین باغ

که نتوان تندرست آمد بدین داغ

تو زانجا آمدی کاین جا دویدی

ازین جا در گذر کانجا رسیدی

ترازوی همه ایزدشناسی

چه باشد جز دلیلی یا قیاسی

قیاس عقل تا آنجاست بر کار

که صانع را دلیل آید پدیدار

مده اندیشه را زین پیشتر راه

که یا کوه آیدت در پیش یا چاه

چو دانستی که معبودی ترا هست

بدار از جستجوی چون و چه دست

ز هر شمعی که جویی روشنایی

به وحدانیتش یابی گوایی

گه از خاکی چو گل رنگی برآرد

گه از آبی چو ما نقشی نگارد

خرد بخشید تا او را شناسیم

بصارت داد تا هم زو هراسیم

فکند از هیأت نُه حرف افلاک

رقوم هندسی بر تخته خاک

نبات روح را آب از جگر داد

چراغ عقل را پیه از بصر داد

جهت را شش گریبان در سر افکند

زمین را چار گوهر در برافکند

چنان کرد آفرینش را به آغاز

که پی بردن نداند کس بدان راز

چنانش در نورد آرد سرانجام

که نتواند زدن فکرت در آن گام

نشاید باز جست از خود خدایی

خدایی برتر است از کدخدایی

بفرساید همه فرسودنی‌ها

همو قادر بود بر بودنی‌ها

چو بخشاینده و بخشنده جود

نخستین مایه‌ها را کرد موجود

به هر مایه نشانی داد از اخلاص

که او را در عمل کاری بود خاص

یکی را داد بخشش تا رساند

یکی را کرد ممسک تا ستاند

نه بخشنده خبر دارد ز دادن

نه آنکس کاو پذیرفت از نهادن

نه آتش را خبر کاو هست سوزان

نه آب آگه که هست از جان فروزان

خداوندیش با کس مشترک نیست

همه حمال فرمانند و شک نیست

که‌را زهره ز حمالان راهش

که تخلیطی کند در بارگاهش؟

بسنجد خاک و مویی بر ندارد

بیارد باد و بویی بر ندارد

زهی قدرت که در حیرت فزودن

چنین ترتیب‌ها داند نمودن

مطلب مشابه: شعر عاشقانه نظامی گنجوی + مجموعه اشعار کوتاه و بلند احساسی نظامی برای عشق

بهترین اشعار خسرو و شیرین

خبر داری که سیاحان افلاک

چرا گردند گِرد مرکز خاک

در این محرابگه معبودشان کیست

وزین آمد شدن مقصودشان چیست

چه می‌خواهند ازین محمل کشیدن

چه می‌جویند ازین منزل بریدن

چرا این ثابت است آن منقلب نام

که گفت این را بجنب آن را بیارام

قبا بسته چو گل در تازه‌رویی

پرستش را کمر بستند گویی

مرا حیرت بر آن آورد صدبار

که بندم در چنین بتخانه زنار

ولی چون کرد حیرت تیزگامی

عنایت بانگ بر زد کای نظامی

مشو فتنه برین بتها که هستند

که این بتها نه خود را می‌پرستند

همه هستند سرگردان چو پرگار

پدید آرنده خود را طلبکار

تو نیز آخر هم از دست بلندی

چرا بتخانه‌ای را در نبندی

چو ابراهیم با بت عشق می‌باز

ولی بتخانه را از بت بپرداز

نظر بر بت نهی صورت پرستی

قدم بر بت نهی رفتی و رستی

نموداری که از مه تا به ماهی‌ست

طلسمی بر سر گنج الهی است

طلسم بسته را با رنج‌ یابی

چو بگشایی بزیرش گنج یابی

طبایع را یکایک میل در کش

بدین خوبی خرد را نیل در کش

مبین در نقش گردون کان خیال است

گشودن بند این مشکل محال است

مرا بر سرّ گردون ره‌بری نیست

جز آن کاین نقش دانم سرسری نیست

اگر دانستنی بودی خود این راز

یکی زین نقش‌ها دردادی آواز

ازین گردنده گنبدهای پرنور

بجز گردش چه شاید دیدن از دور؟

درست آن شد که این گردش به کاری‌ست

درین گردندگی هم اختیاری‌ست

بلی در طبع هر داننده‌ای هست

که با گردنده گرداننده‌ای هست

از آن چرخه که گردانَد زنِ پیر

قیاس چرخ گردنده همان گیر

اگر چه از خلل یابی درستش

نگردد تا نگردانی نخستش

چو گردانَد ورا دست خردمند

بدان گردش بمانَد ساعتی چند

همیدون دور گردون زین قیاس است

شناسد هر که او گردون شناس است

اگر نارد نمودار خدایی

در اصطرلاب فکرت روشنایی

نه زابرو جستن آید نامه نو

نه از آثار ناخن جامه نو

بدو جویی بیابی از شبه نور

نیابی چون نه زو جویی ز مه نور

ز هر نقشی که بنمود او جمالی

گرفتند اختران زان نقش فالی

یکی ده دانه جو محراب کرده

یکی سنگی دو اصطرلاب کرده

ز گردش‌های این چرخ سبک‌رو

همان آید کزان سنگ و از آن جو

مطلب مشابه: اشعار نظامی گنجوی + مجموعه شعار عاشقانه و کوتاه زیبای از شاعر ایرانی نظامی گنجوی

بهترین اشعار خسرو و شیرین

مگو ز ارکان پدید آیند مردم

چنان که‌ارکان پدید آیند از انجم

که قدرت را حوالت کرده باشی

حوالت را به آلت کرده باشی

اگر تکوین به آلت شد حوالت

چه آلت بود در تکوین آلت

اگر چه آب و خاک و باد و آتش

کنند آمد شدی با یکدیگر خوش

همی تا زو خط فرمان نیاید

به شخص هیچ پیکر جان نیاید

نه هر  ایزدپرست ایزد پرستد

چو خود را قبله سازد خود پرستد

ز خود برگشتن است ایزد پرستی

ندارد روز با شب هم نشستی

خدا از عابدان آن را گزیند

که در راه خدا خود را نبیند

نظامی جام وصل آنگه کنی نوش

که بر یادش کنی خود را فراموش

خدایا چون گِلِ ما را سرشتی

وثیقت‌نامه‌ای بر ما نوشتی

به ما بر خدمت خود عرض کردی

جزای آن به خود بر فرض کردی

چو ما با ضعف خود دربند آنیم

که بگزاریم خدمت تا توانیم

تو با چندان عنایت‌ها که داری

ضعیفان را کجا ضایع گذاری

بدین امیدهای شاخ در شاخ

کرم‌های تو ما را کرد گستاخ

وگرنه ما کدامین خاک باشیم

که از دیوار تو رنگی تراشیم

خلاصی ده که روی از خود بتابیم

به خدمت کردنت توفیق یابیم

ز ما خود خدمتی شایسته ناید

که شادروان عزت را بشاید

ولی چون بندگیمان گوشه‌گیر است

ز خدمت بندگان را ناگزیر است

اگر خواهی به ما خط در کشیدن

ز فرمانت که یارد سر کشیدن؟

و گر گردی ز مشتی خاک خشنود

تورا نبود زیان ما را بود سود

در آن ساعت که ما مانیم و هویی

ز بخشایش فرو مگذار مویی

بیامرز از عطای خویش ما را

کرامت کن لقای خویش ما را

من آن خاکم که مغزم دانهٔ تست

بدین شمعی دلم پروانهٔ تست

تویی کاوَّل ز خاکم آفریدی

به فضلم زآفرینش برگزیدی

چو روی افروختی چشمم برافروز

چو نعمت دادیَم شکرم در آموز

به سختی، صبر ده، تا پای دارم

در آسانی مکن فرموش کارم

شناسا کن به حکمتهای خویشم

برافکن برقع غفلت ز پیشم

هدایت را ز من پرواز مستان

چو اول دادی آخر باز مستان

به تقصیری که از حد بیش کردم

خجالت را شفیع خویش کردم

به هر سهوی که در گفتارم افتد

قلم درکش کزین بسیارم افتد

رهی دارم به هفتاد و دو هنجار

از آن یک ره گُل و هفتاد و دو خار

عقیدم را در آن ره کش عماری

که هست آن راه، راه رستگاری

تو را جویم ز هر نقشی که دانم

تو مقصودی ز هر حرفی که خوانم

ز سرگردانی تست اینکه پیوست

به هر نااهل و اهلی می‌زنم دست

مطلب مشابه: گلچین اشعار بوستان سعدی از باب پنجم در رضا با اشعار و حکایت های زیبا

به عزم خدمتت برداشتم پای

گر از ره یاوه گشتم راه بنمای

نیت بر کعبه آورده‌ست جانم

اگر در بادیه میرم ندانم

به هر نیک و بدی کاندر میانه است

کرم بر تست و آن دیگر بهانه است

یکی را پای بشکستی و خواندی

یکی را بال و پر دادی و راندی

ندانم تا من مسکین کدامم

ز محرومان و مقبولان چه نامم

اگر دین دارم و گر بت پرستم

بیامرزم به هر نوعی که هستم

به فضل خویش کن فضلی مرا یار

به عدل خود مکن با فعل من کار

ندارد فعل من آن زور بازو

که با عدل تو باشد هم‌ترازو

بلی از فعل من فضل تو بیش است

اگر بنوازیَم بر جای خویش است

بهترین اشعار خسرو و شیرین

به خدمت خاص کن خرسندیَم را

به کس مگذار حاجتمندیَم را

چنان دارم که در نابود و در بود

چنان باشم کزو باشی تو خشنود

فراغم ده ز کار این جهانی

چو افتد کار با تو خود تو دانی

منه بیش از کشش تیمار بر من

به قدر زور من نِه بار بر من

چراغم را ز فیض خویش ده نور

سرم را زآستان خود مکن دور

دل مست مرا هشیار گردان

ز خواب غفلتم بیدار گردان

چنان خسبان چو آید وقت خوابم

که گر ریزد گلم ماند گلابم

زبانم را چنان ران بر شهادت

که باشد ختم کارم بر سعادت

تنم را در قناعت زنده‌دل دار

مزاجم را به طاعت معتدل دار

چو حکمی راند خواهی یا قضایی

به تسلیم آفرین در من رضایی

دماغ دردمندم را دوا کن

دواش از خاک پای مصطفی کن

محمد کآفرینش هست خاکش

هزاران آفرین بر جان پاکش

چراغ‌افروز چشم اهلِ بینِش

طراز کارگاه آفرینش

سر و سرهنگْ میدان وفا را

سپه‌سالار و سر خیلْ انبیا را

مرقع بر کشِ نر ماده‌ای چند

شفاعت‌خواهِ کار افتاده‌ای چند

ریاحین‌بخشِ باغ صبحگاهی

کلید مخزن گنج الهی

یتیمان را نوازش در نسیمش

از آنجا نام شد دُرِّ یتیمش

به معنی، کیمیای خاک آدم

به صورت توتیای چشم عالم

سرای شرع را چون چار حد بست

بنا بر چار دیوار ابد بست

ز شرع خود نبوّت را نوی داد

خرد را در پناهش پیروی داد

اساس شرع او ختم جهان است

شریعت‌ها بدو منسوخ از آن است

جوانمردی رحیم و تند چون شیر

زبانش گه کلید و گاه شمشیر

ایازی خاص و از خاصان گزیده

ز مسعودی به محمودی رسیده

خدایش تیغ نصرت داده در چنگ

کز آهن نقش داند بست بر سنگ

به معجز بدگمانان را خجل کرد

جهانی سنگدل را تنگ‌دل کرد

چو گل بر آبروی دوستان شاد

چو سرو از آبخورد عالم آزاد

فلک را داده سَروَش سبز پوشی

عمامش باد را عنبر فروشی

زده در موکب سلطان سوارش

به نوبت پنج نوبت چار یارش

سریر عرش را نعلین او تاج

امین وحی و صاحب سِرِّ معراج

ز چاهی برده مهدی را به انجم

ز خاکی کرده دیوی را به مردم

خلیل از خیل‌تاشان سپاهش

کلیم از چاوشان بارگاهش

به رنج و راحتش در کوه و غاری

حرم ماری و محرم سوسماری

گهی دندان به دست سنگ داده

گهی لب بر سر سنگی نهاده

لب و دندانش از آن در سنگ زد چنگ

که دارد لعل و گوهر جای در سنگ

سر دندان‌کنش را زیر چنبر

فلک دندان‌کنان آورده بر در

بصر در خواب و دل در استقامت

زبانش امتی گو تا قیامت

من آن تشنه‌لبِ غمناکِ اویم

که او آب من و من خاک اویم

به خدمت کرده‌ام بسیار تقصیر

چه تدبیر ای نبی‌الله چه تدبیر

کنم درخواستی زان روضه پاک

که یک خواهش کنی در کار این خاک

برآری دست از آن بُردِ یمانی

نمایی دست برد آنگه که دانی

کالهی بر نظامی کار بگشای

ز نفس کافرش زنار بگشای

دلش در مخزن آسایش آور

بر آن بخشودنی بخشایش آور

اگر چه جرم او کوه گران است

تو را دریای رحمت بی‌کران است

بیامرزش روان‌آمرزی آخر

خدای رایگان‌آمرزی آخر

مطلب مشابه: اشعار ایرانشان؛ گزیده بهترین اشعار و قصاید این شاعر قدیمی

چو طالع موکب دولت روان کرد

سعادت روی در روی جهان کرد

خلیفت‌وار نور صبح‌گاهی

جهان بستد سپیدی از سیاهی

فلک را چتر بد سلطان ببایست

که الحق چتر بی‌سلطان نشایست

در آوردند مرغانِ دُهُل ساز

سحرگه پنج نوبت را به آواز

بدین تخت روان با جام جمشید

به سلطانی برآمد نام خورشید

ز دولتخانهٔ این هفت فغفور

سخن را تازه‌تر کردند منشور

طغان‌شاهِ سخن بر مُلک شد چیر

قراخانِ قلم را داد شمشیر

بدین شمشیر هر کاو کار کم کرد

قلم شمشیر شد دستش قلم کرد

من از ناخفتن شب مست مانده

چو شمشیری قلم در دست مانده

بدین دل کز کدامین در در آیم

کدامین گنج را سر برگشایم

چه طرز آرم که ارز آرد زبان را؟

چه برگیرم که در گیرد جهان را؟

بهترین اشعار خسرو و شیرین

بهترین اشعار نظامی گنجوی در قالب غزل

درآمد دولت از در شاد در روی

هزارم بوسهٔ خوش داد بر روی

که کار آمد برون از قالب تنگ

کلیدت را گشادند آهن از سنگ

چنین فرمود شاهنشاه عالم

که عشقی نو برآر از راه عالم

که صاحب حالتان یکباره مردند

ز بی‌سوزی همه چون یخ فسردند

فلک را از سر خنجر زبانی

تراشیدی ز سر موی معانی

عطارد را قلم مسمار کردی

پرند زهره بر تن خار کردی

چو عیسی روح را درسی درآموز

چو موسی عشق را شمعی برافروز

ز تو پیروزه بر خاتم نهادن

ز ما مهر سلیمانی گشادن

گرت خواهیم کردن حق‌شناسی

نخواهی کردن آخر ناسپاسی

و گر با تو دم ناساز گیریم

چو فردوسی ز مزدت باز گیریم

توانی مهر یخ بر زر نهادن

فقاعی را توانی سر گشادن

دلم چو دید دولت را هم‌آواز

ز دولت کرد بر دولت یکی ناز

و گر چون مقبلان دولت پرستی

طمع را میل در کش باز رستی

که وقت یاری آمد یاریی کن

درین خون خوردنم غمخواریی کن

ز من فربه‌تران کاین جنس گفتند

به بازوی ملوک این لعل سُفتند

به دولت داشتند اندیشه را پاس

نشاید لعل سُفتن جز به الماس

سخن‌هایی ز رفعت تا ثریا

به اسباب مهیا شد مهیا

منم روی از جهان در گوشه کرده

کفی پستِ جوین ره‌توشه کرده

چو ماری بر سر گنجی نشسته

ز شب تا شب به گِردی روزه بسته

چو زنبوری که دارد خانهٔ تنگ

در آن خانه بود حلوای صد رنگ

به فَرِّ شَه که روزی ریز شاخ است

کَرَم گر تنگ شد روزی فراخ است

چو خواهم مرغم از روزن درآید

زمین بشکافد و ماهی برآید

از آن دولت که باد اعداش بر هیچ

به همت یاریی خواهم دگر هیچ

بسا کارا که شد روشن‌تر از ماه

به همت خاصه همت، همتِ شاه

گر از دنیا وجوهی نیست در دست

قناعت را سعادت با دکان هست

چون سلطان جوان شاه جوانبخت

که برخوردار باد از تاج و از تخت

سریر افروز اقلیم معانی

ولایت گیر ملک زندگانی

پناه ملک شاهنشاه طغرل

خداوند جهان سلطان عادل

ملک طغرل که دارای وجود است

سپهر دولت و دریای جود است

به سلطانی به تاج و تخت پیوست

به جای ارسلان بر تخت بنشست

من این گنجینه را در می‌گشادم

بنای این عمارت می‌نهادم

مبارک بود طالع نقش بستم

فلک گفتا مبارک باد و هستم

بدین طالع که هست این نقش را فال

مرا چون نقش خود نیکو کند حال

چو نقش از طالع سلطان نماید

چو سلطان گر جهان گیرست شاید

ازین پیکر که معشوق دل آمد

به کم مدت فراغت حاصل آمد

درنگ از بهر آن افتاد در راه

که تا از شغلها فارغ شود شاه

حبش را زلف بر طمغاج بندد

طراز شوشتر در چاج بندد

به باز چتر عنقا را بگیرد

به تاج زر ثریا را بگیرد

شکوهش چتر بر گردون رساند

سمندش کوه از جیحون جهاند

به فتح هفت کشور سر برآرد

سر نه چرخ را در چنبر آرد

گهش خاقان خراج چین فرستد

گهش قیصر گزیت دین فرستد

بحمدالله که با قدر بلندش

کمالی در نیابد جز سپندش

من از شفقت سپند مادرانه

بدود صبحدم کردم روانه

مطلب مشابه: بهترین اشعار جهان ملک خاتون؛ یکی از اولین شاعران زن ایرانی

بهترین اشعار خسرو و شیرین

به شرط آنکه گر بوئی دهد خوش

نهد بر نام من نعلی بر آتش

بدان لفظ بلند گوهر افشان

که جان عالمست و عالم جان

اتابک را بگوید کای جهانگیر

نظامی وانگهی صدگونه تقصیر

نیامد وقت آن کاو را نوازیم؟

ز کار افتاده‌ای را کار سازیم؟

به چشمی چشم این غمگین گشائیم؟

به ابروئیش از ابروچین گشائیم؟

ز ملک ما که دولت راست بنیاد

چه باشد گر خرابی گردد آباد

چنین گوینده‌ای در گوشه تا کی

سخندانی چنین بی‌توشه تا کی

از آن شد خانهٔ خورشید معمور

که تاریکان عالم را دهد نور

سخای ابر از آن آمد جهانگیر

که در طفلی گیاهی را دهد شیر

کنون عمری است کاین مرغ سخن‌سنج

به شکر نعمت ما می‌برد رنج

نخورده جامی از میخانه ما

کند از شکرها شکرانهٔ ما

شفیعی چون من و چون او غلامی

چو تو کیخسروی کمتر ز جامی

نظامی چیست این گستاخ‌رویی

که با دولت کنی گستاخ‌گویی

خداوندی که چون خاقان و فغفور

به صد حاجت دری بوسندش از دور

چه عذر آری تو ای خاکی‌تر از خاک؟

که گویایی درین خط خطرناک

یکی عذر است کاو در پادشاهی

صفت دارد ز درگاه الهی

بدان در هر که بالاتر فروتر

کسی کافکنده‌تر گستاخ‌روتر

نبینی برق، کاهن را بسوزد

چراغ پیره زن چون برفروزد؟

همان دریا که موجش سهمناک است

گلی را باغ و باغی را هلاک است

سلیمان است شه با او درین راه

گهی ماهی سخن گوید گهی ماه

دبیران را به آتش گاه سباک

گهی زر در حساب آید گهی خاک

خدایا تا جهان را آب و رنگ است

فلک را دور و گیتی را درنگ است

جهان را خاص این صاحبقران کن

فلک را یار این گیتی‌ستان کن

مُمَتِّع دارش از بخت و جوانی

ز هر چیزش فزون ده زندگانی

مبادا دولت از نزدیک او دور

مبادا تاج را بی‌فرق او نور

فراخی باد از اقبالش جهان را

ز چترش سربلندی آسمان را

مقیم جاودانی باد جانش

حریم زندگانی آستانش

به فرح فالی و فیروزمندی

سخن را دادم از دولت بلندی

طراز آفرین بستم قلم را

زدم بر نام شاهنشه رقم را

سر و سر خیل شاهان شاه آفاق

چو ابرو با سری هم جفت و هم طاق

ملک اعظم اتابک داور دور

که افکند از جهان آوازه جور

ابو جعفر محمد کز سر جود

خراسان گیر خواهد شد چو محمود

جهانگیر آفتاب عالم افروز

بهر بقعه قِران ساز و قرین سوز

دلیل آنک آفتاب خاص و عام است

که شمس‌الدین و الدنیاش نام است

چنان چون شمس کانجم را دهد نور

دهد ما را سعادت چشم بد دور

در آن بخشش که رحمت عام کردند

دو صاحب را محمد نام کردند

یکی ختم نبوت گشته ذاتش

یکی ختم ممالک بر حیاتش

یکی برج عرب را تا ابد ماه

یکی ملک عجم را از ازل شاه

یکی دین را ز ظلم آزاد کرده

یکی دنیا به عدل آباد کرده

زهی نامی که کرد از چشمهٔ نوش

دو عالم را دو میمش حلقه در گوش

ز رشک نام او عالم دو نیم است

که عالم ، یکی او را دو میم است

به ترکان قلم بی‌نسخ تاراج

یکی میمش کمر بخشد یکی تاج

به نور تاجبخشی چون درخش است

بدین تایید نامش تاج بخش است

چو طوفی سوی جود آرد وجودش

ز جودی بگذرد طوفان جودش

فلک با او کرا گوید که برخیز

که هست این قایم افکن قایم آویز

محیط از شرم جودش زیر افلاک

جبین‌واری عرق شد بر سر خاک

چو دریا در دهد بی‌تلخ روئی

گهر بخشد چو کان بی‌تنگ خوئی

ببارش تیغ او چون آهنین میغ

کلید هفت کشور نام آن تیغ

جهت شش طاق او بر دوش دارد

فلک نه حلقه هم در گوش دارد

جهان چون مادران گشته مطیعش

بنام عدل زاده چون ربیعش

خبرهائی که بیرون از اثیر است

به کشف خاطر او در ضمیر است

کدامین علم کو در دل ندارد

کدام اقبال کو حاصل ندارد

به سر پنجه چو شیران دلیر است

بدین شیر افکنی یارب چه شیر است؟

نه با شیری کسی را رنجه دارد

نه از شیران کسی هم پنجه دارد

سنانش ، موی باریکی سترده

ز چشم موی بینان موی برده

ز هر مقراضه کو چون صبح رانده

عدو چون میخ در مقراض مانده

زهر شمشیر کو چون صبح جسته

مخالف چون شفق در خون نشسته

سمندش در شتاب آهنگ بیشی

فلک را هفت میدان داده پیشی

زمین زیر عنانش گاو ریش است

اگر چه هم عنان گاومیش است

کله بر چرخ دارد فرق بر ماه

کله داری چنین باید زهی شاه

همه عالم گرفت از نیک رائی

چنین باشد بلی ظِلِّ خدائی

سیاهی و سپیدی هر چه هستند

گذشت از کردگار او را پرستند

زره‌پوشان دریای شکن گیر

به فرق دشمنش پوینده چون تیر

طرفداران کوه آهنین چنگ

به رجم حاسدش برداشته سنگ

گلوی خصم وی سنگین درایست

چو مغناطیس از آن آهنربایست

نشد غافل ز خصم آگاهی این است

نخسبد شرط شاهنشاهی این است

اتابک ایلد گز شاه جهان گیر

که زد بر هفت کشور چار تکبیر

دو عالم را بدین یک جان سپرده است

چو جانش هست نتوان گفت مرده است

جهان زنده بدین صاحبقران است

درین شک نیست کو جان جهان است

جز این یکسر ندارد شخص عالم

مبادا کز سرش موئی شود کم

کس از مادر بدین دولت نزاده است

حبش تا چین بدین دولت گشاده است

فکنده در عراق او باده در جام

فتاده هیبتش در روم و در شام

صلیب زنگ را بر تارک روم

به دندان ظفر خائیده چون موم

سپاه روم را کز ترک شد پیش

به هندی تیغ کرده هندوی خویش

شکارستان او ابخاز و دربند

شبیخونش به خوارزم و سمرقند

ز گنجه فتح خوزستان که کرده است؟

ز عمان تا به اصفاهان که خورده است؟

ممیراد این فروغ از روی این ماه

میفتاد این کلاه از فرق این شاه

هر آن چیزی که او را نیست مقصود

به آتش سوخته گر هست خود عود

هر آنکس کز جهان با او زند سر

در آب افتاد اگر خود هست شکر

هر آن شخصی که او را هست ازو رنج

به زیر خاک باد ار خود بود گنج

مطلب مشابه: ترجیعات برتر مولانا؛ گلچین زیباترین اشعار و ترجیعات این شاعر

بهترین اشعار خسرو و شیرین

شعر های منتخب از خسرو و شیرین

زهی دارنده اورنگ شاهی

حوالتگاه تایید الهی

پناه سلطنت، پشت خلافت

ز تیغت تا عدم، موئی مسافت

فریدون دوم، جمشید ثانی

غلط گفتم که حشو است این معانی

فریدون بود طفلی گاو پرورد

تو بالغ دولتی هم شیر و هم مرد

ستد جمشید را، جان، مارِ ضحاک

ترا جان بخشد اژدرهای افلاک

گر ایشان داشتندی تخت با تاج

تو تاج و تخت می‌بخشی به محتاج

کند هر پهلوی خسرو نشانی

تو خود هم خسروی هم پهلوانی

سلیمان را نگین بود و ترا دین

سکندر داشت آیینه، تو آیین

ندیدند آنچه تو دیدی ز ایام

سکندر ز آینه، جمشید از جام

زهی ملک جوانی خرم از تو

اساس زندگانی محکم از تو

اگر صد تخت خود بر پشت پیل است

چو بی نقش تو باشد تخت نیل است

به تیغِ آهنین عالم گرفتی

به زرین جام، جای جم گرفتی

به آهن چون فراهم شد خزینه

از آهن وقف کن بر آبگینه

به دستوری حدیثی چند کوتاه

بخواهم گفت اگر فرمان دهد شاه

من از سِحرِ سَحَر پیکان راهم

جرس جنبانِ هارورتانِ شاهم

نخستین مرغ بودم من درین باغ

گرم بلبل کنی کینت و گر زاغ

به عرض بندگی دیر آمدم دیر

و گر دیر آمدم شیر آمدم شیر

چه خوش گفت این سخن پیر جهانگرد

که دیر آی و درست آی ای جوانمرد

در این اندیشه بودم مدتی چند

که نزلی سازم از بهر خداوند

نبودم تحفهٔ چیپال و فغفور

که پیش آرم زمین را بوسم از دور

بدین مشتی خیال فکرت انگیز

بساط بوسه را کردم شکر ریز

اگر چه مور قربان را نشاید

ملخ نزل سلیمان را نشاید

نبود آبی جز این در مغز میغم

و گر بودی نبودی جان دریغم

به ذره آفتابی را که گیرد

به گنجشکی عقابی را که گیرد

چه سود افسوس من کز کدخدائی

جز این موئی ندارم در کیائی

حدیث آنکه چون دل گاه و بیگاه

ملازم نیستم در حضرتِ شاه

نباشد بر ملک پوشیده رازم

که من جز با دعا با کس نسازم

نظامی اکدشی خلوت نشین است

که نیمی سرکه نیمی انگبین است

بهترین اشعار خسرو و شیرین

ز طبع‌ِ تر گشاده چشمهٔ نوش

به زهد خشک، بسته بار بر دوش

دهان زهدم ار چه خشک خانی است

لسان رَطبَم، آب زندگانی است

چو مشک از ناف عزلت بو گرفتم

به تنهائی چو عنقا خو گرفتم

گل بزم از چو من خاری نیاید

ز من غیر از دعا کاری نیاید

ندانم کرد خدمتهای شاهی

مگر لختی سجود صبحگاهی

رعونت در دماغ از دام ترسم

طمع در دل ز کار خام ترسم

طمع را خرقه بر خواهم کشیدن

رعونت را قبا خواهم دریدن

من و عشقی مجرد باشم آنگاه

بیاسایم چو مفرد باشم آنگاه

سر خود را به فتراکت سپارم

ز فتراکت چو دولت سر بر آرم

گرم دور افکنی در بوسم از دور

و گر بنوازیَم نُورٌ علی نور

به یک خنده گرت باید چو مهتاب

شب افروزی کنم چون کِرمِ شبتاب

چو دولت هر که را دادی به خود راه

نِبِشتی بر سرش یا میر یا شاه

چو چشم صبح در هر کس که دیدی

پلاسِ ظلمت ازوی در کشیدی

به هر کشور که چون خورشید راندی

زمین را بدره بدره زر فشاندی

زر افشانت همه ساله چنین باد

چو تیغت حصن جانت آهنین باد

جهان بیرون مباد از حکم و رایت

زمین خالی مباد از خاکِ پایت

سرت زیر کلاه خسروی باد

به خسرو زادگان پشتت قوی باد

به هر منزل که مشک افشان کنی راه

منور باش چون خورشید و چون ماه

به هر جانب که روی آری به تقدیر

رکابت باد چون دولت، جهانگیر

جنابت بر همه آفاق منصور

سپاهت قاهر و اعدات مقهور

سبک باش ای نسیم صبح گاهی

تفضل کن بدان فرصت که خواهی

زمین را بوسه ده در بزم شاهی

که دارد بر ثریا بارگاهی

جهان‌بخش آفتاب هفت کشور

که دین و دولت از وی شد مظفر

شه مشرق که مغرب را پناه است

قزل شه کافسرش بالای ماه است

چو مهدی گر چه شد مغرب وثاقش

گذشت از سر حد مشرق یتاقش

نگینش گر نهد یک نقش بر موم

خراج از چین ستاند جزیت از روم

اگر خواهد به آب تیغ گل رنگ

برآرد رود روس از چشمهٔ زنگ

گرش باید به یک فتحِ الهی

فرو شوید ز هندستان سیاهی

ز بیم وی که جور از دور برده است

چو برق ار فتنه‌ای زاده است مرده است

چو ابر از جودهای بی‌دریغش

جهان روشن شده مانند تیغش

سخای ابر چون بگشاید از بند

به صد تری فشاند قطره‌ای چند

ببخشد دست او صد بحر گوهر

که در بخشش نگردد ناخنش تر

به خورشیدی سریرش هست موصوف

به مه بر کرده معروفیش معروف

زمین هفت است و گر هفتاد بودی

اگر خاکش نبودی باد بودی

زحل گر نیستی هندوی این نام

بدین پیری در افتادی ازین بام

ارس را در بیابان جوش باشد

چو در دریا رسد خاموش باشد

اگر دشمن رساند سر به افلاک

بدین درگه چه بوسد جز سر خاک

اگر صد کوه در بندد به بازو

نباشد سنگ با زر هم ترازو

از آن منسوج کو را دور داده است

به چار ارکان کمربندی فتاده است

وزآن خلعت که اقبالش بریده است

به هفت اختر کله‌واری رسیده است

وزان آتش که الماسش فروزد

عدو گر آهنین باشد بسوزد

چو دیو از آهنش دشمن گریزد

که بر هر شخص کافتد برنخیزد

ز تیغی کآنچنان گردن گذارد

چه خارد خصم اگر گردن نخارد

زغال از دود خصمش عود گردد

که مریخ از ذنب مسعود گردد

حیاتش با مسیحا هم رکاب است

صبوحش تا قیامت در حساب است

به آب و رنگ تیغش برده تفضیل

چو نیلوفر هم از دجله هم از نیل

بهر حاجت که خلق آغاز کرده

دری دارد چو دریا باز کرده

کس از دریای فضلش نیست محروم

ز درویش خزر تا منعم روم

بهترین اشعار خسرو و شیرین

بهترین شعر های نظامی گنجوی

پی موری است از کین تا به مِهرَش

سر موئی است از سر تا سپهرش

هر آن موری که یابد بر درش بار

سلیمانیش باید نوبتی دار

هر آن پشه که برخیزد ز راهش

سر نمرود زیبد بارگاهش

ز ناف نکته نامش مشک ریزد

چو سنبل خورد از آهو مشک خیزد

ز ادراکش عطارد خوشه چین است

مگر خود نام خانش خوشه زین است

چو بر دریا زند تیغ پلالک

به ماهی گاو گوید کیف حالک

گر از نعلش هلال اندازه گیرد

فلک را حلقه در دروازه گیرد

ضمیرش کاروانسالار غیب است

توانا را ز دانائی چه عیب است

به مجلس گر می‌ و ساقی نماند

چو باقی ماند او باقی نماند

از آن عهده که در سر دارد این عهد

بدین مهدی توان رستن از این مهد

اگر طوفان بادی سهمناک است

سلیمانی چنین داری چه باک است

اگر خود مار ضحاکی زند نیش

چو در خیل فریدونی میندیش

بر اهل روزگار از هر قرانی

نیامد بی‌ستمکاری زمانی

ز خسف این قران ما را چه بیم است

که دارا دادگر داور رحیم است

قرانی را که با این داد باشد

چو فال از باد باشد، باد باشد

جهان از درگهش طاقی کمینه است

بر این طاق آسمان جام آبگینه است

بر آن اوج از چو ما گردی چه خیزد

که ابر آنجا رسد آبش بریزد

بر آن درگه چو فرصت یابی ای باد

بیار این خواجه تاش خویش را یاد

زمین بوسی کن از راه غلامی

چنان گو کاین چنین گوید نظامی

که گر بودم ز خدمت دور یک چند

نبودم فارغ از شغل خداوند

چو شد پرداخته در سِلک اوراق

مسجل شد بنام شاه آفاق

چو دانستم که این جمشید ثانی

که بادش تا قیامت زندگانی

اگر برگ گلی بیند در این باغ

بنام شاه آفاقش کند داغ

مرا این رهنمونی بخت فرمود

که تا شه باشد از من بنده خشنود

شنیدستم که دولت پیشه‌ای بود

که با یوسف رُخیش، اندیشه‌ای بود

چنان در کار آن دلدار دل بست

که از تیمار کار خویشتن رست

چنان در دل نشاند آن دلستان را

که با جانش مسلسل کرد جان را

گرش صد باغ بخشیدندی از نور

نبردی منت یک خوشه انگور

چو دادندی گلی بر دست یارش

رخ از شادی شدی چون نوبهارش

به حکم آنکه یار او را چو جان بود

مدام از شادی او شادمان بود

مراد شه که مقصود جهان است

به عینه با برادر هم چنان است

مباد این درج دولت را نوردی

میفتاد اندر این نوشاب گردی

جمالش باد دایم عالم افروز

شبش معراج باد و روز نوروز

بقدر آنکه باد از زلف مشگین

گهی هندوستان سازد گهی چین

همه ترکان چین بادند هندوش

مباد از چینیان چینی برابر وش

حسودش بستهٔ بند جهان باد

چو گردد دوست بستش پرنیان باد

مطیعش را زمی پر باد گشتی

چو یاغی گشت بادش تیز دشتی

چنین نزلی که یابی پرمانیش

مبارکباد بر جان و جوانیش

مرا چون هاتف دل دید دمساز

بر آورد از رواق همت آواز

که بشتاب ای نظامی زود، دیرست

فلک بد‌عهد و عالم زود‌سیر است

بهاری نو برآر از چشمه‌ی نوش

سخن را دست‌بافی تازه در‌پوش

در این منزل بهمت ساز بردار

درین پرده بوقت آواز بردار

کمین سازند اگر بی‌وقت رانی

سراندازند اگر بی‌وقت خوانی

زبان بگشای چون گل روزکی چند

کز این کردند سوسن را زبان‌بند

سخن پولاد کن چون سکه زر

بدین سکه درم را سکه می‌بر

نخست آهنگری با تیغ بنمای

پس آنگه صیقلی را کار فرمای

سخن کان از سر اندیشه ناید

نوشتن را و گفتن را نشاید

سخن را سهل باشد نظم دادن

بباید لیک بر نظم ایستادن

سخن بسیار داری اندکی کن

یکی را صد مکن صد را یکی کن

چو آب از اعتدال افزون نهد گام

ز سیرابی به غرق آرد سرانجام

چو خون در تن عادت بیش گردد

سزای گوشمالِ نیش گردد

سخن کم گوی تا بر کار گیرند

که در بسیار بد بسیار گیرند

ترا بسیار گفتن گر سلیم است

مگو بسیار دشنامی عظیم است

بهترین اشعار خسرو و شیرین

سخن جانست و جان داروی جانست

مگر چون جان عزیز از بهر آنست

تو مردم بین که چون بی‌رای و هوشند

که جانی را به نانی می‌فروشند

سخن گوهر شد و گوینده غواص

به سختی در کف آید گوهرِ خاص

ز گوهر سفتن استادان هراسند

که قیمت‌مندیِ گوهر شناسند

نبینی وقت سفتن مرد حکاک

به شاگردان دهد در خطرناک

اگر هشیار اگر مخمور باشی

چنان زی کز تعرض دور باشی

هزارت مشرف بی‌جامگی هست

به صد افغان کشیده سوی تو دست

به غفلت بر میاور یک نفس را

مدان غافل ز کار خویش کس را

نصیحت‌های هاتف چون شنیدم

چو هاتف روی در خلوت کشیدم

در آن خلوت که دل دریاست آنجا

همه سرچشمه‌ها آنجاست آنجا

نهادم تکیه‌گاه افسانه‌ای را

بهشتی کردم آتش‌خانه‌ای را

چو شد نقاش این بت‌خانه دستم

جز آرایش بر او نقشی نبستم

اگرچه در سخن کآب حیاتست

بود جایز هر آنچه از ممکنات است

چو بتوان راستی را درج کردن

دروغی را چه باید خرج کردن؟

ز کژ‌گویی سخن را قدر کم گشت

کسی کو راستگو شد محتشم گشت

چو صبح صادق آمد راست گفتار

جهان در زر گرفتش محتشم‌وار

چو سرو از راستی بر زد علم را

ندید اندر خزان تاراج غم را

مرا چون مخزن‌الاسرار گنجی

چه باید در هوس پیمود رنجی؟

ولیکن در جهان، امروز کس نیست

که او را در هوس‌نامه هوس نیست

هوس پختم به شیرین دستکاری

هوس‌ناکان ِغم را غمگساری

چنان نقش هوس بستم بر او پاک

که عقل از خواندنش گردد هوسناک

نه در شاخی زدم چون دیگران دست

که بر وی جز رطب چیزی توان بست

حدیث خسرو و شیرین نهان نیست

وزان شیرین‌تر الحق داستان نیست

اگر چه داستانی دلپسند است

عروسی در وقایه شهربند است

بیاضش در گزارش نیست معروف

که در بردع سوادش بود موقوف

ز تاریخ کهن‌سالان آن بوم

مرا این گنج‌نامه گشت معلوم

کهن‌سالان این کشور که هستند

مرا بر شقه این شغل بستند

نیارد در قبولش عقل سستی

که پیش عاقلان دارد درستی

نه پنهان بر درستیش آشکار است

اثرهایی کز ایشان یادگار است

اساس بیستون و شکل شبدیز

همیدون در مداین کاخ پرویز

هوسکاری آن فرهاد مسکین

نشان جوی شیر و قصر شیرین

همان شهر و دو آب خوشگوارش

بنای خسرو و جای شکارش

حدیث باربد با ساز دهرود

همان آرام گاه شه به شهرود

حکیمی کاین حکایت شرح کردست

حدیث عشق از ایشان طرح کردست

چو در شصت اوفتادش زندگانی

خدنگ افتادش از شست جوانی

به عشقی در که شست آمد پسندش

سخن گفتن نیامد سودمندش

نگفتم هر چه دانا گفت از آغاز

که فرخ نیست گفتن، گفته را باز

در آن جزوی که ماند از عشقبازی

سخن راندم نیت بر مرد غازی

بهترین اشعار خسرو و شیرین

مرا کز عشق به ناید شعاری

مبادا تا زیم جز عشق کاری

فلک جز عشق محرابی ندارد

جهان بی‌خاکِ عشق آبی ندارد

غلام عشق شو کاندیشه این است

همه صاحب‌دلان را پیشه این است

جهان عشقست و دیگر زرق‌سازی

همه بازیست الّا عشقبازی

اگر بی‌عشق بودی جان عالَم

که بودی زنده در دوران عالَم؟

کسی کز عشق خالی شد فسردست

گرش صد جان بوَد بی‌عشق مُردست

اگر خود عشق هیچ افسون نداند

نه از سودای خویشت وا رهاند

مشو چون خر بخورد و خواب خرسند

اگر خود گربه باشد دل درو بند

به عشق گربه گر خود چیر باشی

از آن بهتر که با خود شیر باشی

نروید تخمِ کس بی‌دانهٔ عشق

کس ایمن نیست جز در خانهٔ عشق

ز سوزِ عشق بهتر در جهان چیست؟

که بی او گل نخندید، ابر نگْریست

شنیدم عاشقی را بود مستی

وز آنجا خاست اوّل بت‌پرستی

همان گبران که بر آتش نشستند

ز عشقِ آفتاب، آتش پرستند

مبین در دل که او سلطان جانست

قَدَم در عشق نِه، کو جان جانست

هم از قبله سخن گوید هم از لات

همش کعبه خزینه، هم خرابات

اگر عشق اوفتد در سینهٔ سنگ

به معشوقی زند در گوهری چنگ

که مغناطیس اگر عاشق نبودی

بدان شوق آهنی را چون ربودی؟

و گر عشقی نبودی بر گذرگاه

نبودی کهربا جویندهٔ کاه

بسی سنگ و بسی گوهر بجایند

نه آهن را نه که را می‌ربایند

هران جوهر که هستند از عدد بیش

همه دارند میل مرکز خویش

گر آتش در زمین منفذ نیابد

زمین بشکافد و بالا شتابد

و گر آبی بماند در هوا دیر

به میل طبع هم راجع شود زیر

طبایع جز کشش کاری ندانند

حکیمان این کشش را عشق خوانند

گر اندیشه کنی از راه بینش

به عشق است ایستاده آفرینش

گر از عشق آسمان آزاد بودی

کجا هرگز زمین آباد بودی؟

چو من بی‌عشق خود را جان ندیدم

دلی بفروختم جانی خریدم

ز عشق آفاق را پردود کردم

خِرد را دیده خواب‌آلود کردم

کمر بستم به عشق این داستان را

صلای عشق در دادم جهان را

مبادا بهره‌مند از وی خسیسی

به جز خوشخوانی و زیبانویسی

ز من نیک آمد این ار بد نویسند

به مزد من گناه خود نویسند

در آن مدت که من در بسته بودم

سخن با آسمان پیوسته بودم

گهی برج کواکب می‌بریدم

گهی ستر ملایک می‌دریدم

یگانه دوستی بودم خدایی

به صد دل کرده با جان آشنایی

تعصب را کمر در بسته چون شیر

شده بر من سپر بر خصم شمشیر

در دنیا به دانش بند کرده

ز دنیا دل بدین خرسند کرده

شبی در هم شده چون حلقه زر

به نقره نقره زد بر حلقه در

درآمد سر گرفته سرگرفته

عتابی سخت با من در گرفته

که « احسنت ای جهاندار معانی

که در ملک سخن صاحب‌قرانی

پس از پنجاه چله در چهل سال

مزن پنجه در این حرف ورق مال

درین روزه چو هستی پای بر جای

به مردار استخوانی روزه مگشای

نکرده آرزو هرگز ترا بند

که دنیا را نبودی آرزومند

چو داری در سنان نوک خامه

کلید قفل چندین گنج‌نامه

مسی را زر بر اندودن غرض چیست؟

زر اندر سیم‌تر زین می‌توان زیست

چرا چون گنجِ قارون خاک‌بهری ؟

نه استادِ سخن‌گویانِ دهری؟

در توحید زن کاوازه داری

چرا رسم مغان را تازه داری؟

سخندانان دلت را مرده دانند

اگر چه زند خوانان زنده خوانند »

ز شورش کردن آن تلخ گفتار

ترشرویی نکردم هیچ در کار

ز شیرین کاری شیرین دلبند

فرو خواندم به گوشش نکته‌ای چند

وزان دیبا که می‌بستم طرازش

نمودم نقش‌های دل نوازش

چو صاحب سنگ دید آن نقش ارژنگ

فرو ماند از سخن چون نقش بر سنگ

بدو گفتم ز خاموشی چه جویی ؟

زبانت کو که احسنتی بگویی؟

به صد تسلیم گفت « ای من غلامت

زبانم وقف بر تسبیح نامت

چو بشنیدم ز شیرین داستان را

ز شیرینی فرو بردم زبان را

چنین سحری تو دانی یاد کردن

بتی را کعبه‌ای بنیاد کردن

مگر شیرین بدان کردی دهانم

که در حلقم شکر گردد زبانم

اگر خوردم زبان را من شکروار

زبانِ چون تویی بادا شکربار

به پایان بر چو این ره بر گشادی

تمامش کن چو بنیادش نهادی

در این گفتن ز دولت یاری‌ات باد

برومندی و برخورداری‌ات باد

چرا گشتی درین بی‌غوله پابست ؟

چنین نقد عراقی بر کفِ دست

بهترین اشعار خسرو و شیرین

رکاب از شهربند گنجه بگشای

عنانِ شیر داری؛ پنجه بگشای

فرس بیرون فکن میدان فراخست

تو سرسبزی و دولت سبز شاخست

زمانه نغز گفتاری ندارد

و گر دارد چو تو باری ندارد

همایی کن برافکن سایه بر کار

ولایت را به جغدی چند مسپار

چراغند این دو سه پروانه خویش

پدیدار آمده در خانه خویش

دو منزل گر شوند از شهر خود دور

نبینی هیچ کس را رونق و نور

تو آن خورشید نورانی قیاسی

که مشرق تا به مغرب روشناسی

چو تو حالی نهادی پای در پیش

به کنجی هر کسی گیرد سر خویش

هم آفاق هنر یابد حصاری

هم اقلیم سخن بیند سواری »

به تندی گفتم ای بخت بلندم

نه تو قصابی و من گوسپندم

مدم دم تا چراغ من نمیرد

که در موسی دم عیسی نگیرد

به حشوی چندم آتش برمیفروز

که من خود چون چراغم خویشتن سوز

من آن شیشه‌ام که گر بر من زنی سنگ

ز نام و کنیتم گیرد جهان ننگ

مسی بینی زری به روی کشیده

به مرداری کلابی بر دمیده

نبینی جز هوای خویش قوتم

بجز بادی نیابی در بروتم

فلک در طالعم شیری نموده‌است

ولیکن شیر پشمینم چه سود است؟

نه آن شیرم که با دشمن برآیم

مرا آن بس که من با من برآیم

نشاطی پیش ازین بود آن قدم رفت

غروری کز جوانی بود هم رفت

حدیث کودکی و خودپرستی

رها کن کان خیالی بود و مستی

چو عمر از سی گذشت یا خود از بیست

نمی‌شاید دگر چون غافلان زیست

نشاط عمر باشد تا چهل سال

چهل ساله فرو ریزد پر و بال

پس از پنجه نباشد تندرستی

بصر کندی پذیرد پای سستی

چو شصت آمد نشست آمد پدیدار

چو هفتاد آمد افتاد آلت از کار

به هشتاد و نود چون در رسیدی

بسا سختی که از گیتی کشیدی

وز آنجا گر به صد منزل رسانی

بود مرگی به صورت زندگانی

اگر صد سال مانی ور یکی روز

بباید رفت ازین کاخ دل افروز

پس آن بهتر که خود را شاد داری

در آن شادی خدا را یاد داری

به وقت خوشدلی چون شمع پرتاب

دهن پر خنده داری دیده پر آب

چو صبح آن روشنان از گریه رستند

که برق خنده را بر لب ببستند

چو بی گریه نشاید بود خندان

وزین خنده نشاید بست دندان

بیاموزم تو را گر کار بندی

که بی گریه زمانی خوش بخندی

چو خندان گردی از فرخنده‌فالی

بخندان تنگدستی را به مالی

نبینی آفتاب آسمان را؟

کز آن خندد که خنداند جهان را

مطالب مشابه را ببینید!

شعر عاشقانه درباره ازدواج و خواستگاری { 30 شعر درباره خواستگاری کردن } اشعار سابیر هاکا؛ گزیده ای از اشعار عاشقانه و اجتماعی او شعر شاد برای مادر [ اشعار زیبای احساسی برای قدردانی از مادر ] گلچین اشعار بوستان سعدی از باب هشتم در شکر بر عافیت شعر درباره بی ارزشی دنیا (اشعار سنگین درباره پوچی زندگی) اشعار فاطمه اختصاری؛ گزیده اشعار زیبای عاشقانه این شاعر خانم جملات غمگین ترکی آذری؛ گزیده متن های طولانی و کوتاه غمگین آذری اشعار لویی آراگون شاعر فرانسوی؛ گزیده زیباترین اشعار این شاعر شعر کوتاه سنگین تیکه دار؛ اشعار سنگین کوبنده و با معنی طعنه زدن بهترین اشعار مولانا در قالب رباعی؛ رباعی های زیبای گلچین شده عاشقانه