رباعیات خواجوی کرمانی؛ 50 رباعی و شعر کوتاه عاشقانه این شاعر

در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه رباعیات خواجوی کرمانی را برای شما دوستان قرار داده‌ایم. کمال‌الدین ابوالعطاء محمودبن علی‌بن محمود، معروف به خواجوی کرمانی و متخلص به خواجو یکی از شاعران برجسته نیمهٔ اول قرن هشتم است. آرامگاه خواجو در تنگ الله اکبر شیراز است.

رباعیات خواجوی کرمانی؛ 50 رباعی و شعر کوتاه عاشقانه این شاعر

رباعیات شاهکار از خواجوی کرمانی

از زلف تو سودائی و شیدا دل ما

در کوی غمت ساخته مأوا دل ما

چون غرقه دریای حقیقت گشتیم

عالم همه قطره گشت و دریا دل ما

ای خیل غمت برده بیغما دل ما

مهر تو سپهرست و ثریا دل ما

بستیم دل شکسته در زلف کژت

تا خود چکند زلف کژت با دل ما

ای روز جهانتاب تو همسایه شب

پروین قمر سای تو پیرایه ی شب

عقرب که شنیده است بر خرمن ماه

خورشید که دیده است همسایه ی شب

تا مایه ی سودای تو سرمایه ی ماست

خورشید جهان فروز در سایه ی ماست

در سایه ی مهر ما گرفتیم وطن

هم سایه ماست آنکه همسایه ی ماست

یاری اگرت تیغ زند راحت ماست

هم خلوت ما و خالی از خلوت ماست

در حضرت او حضور ما ممکن نیست

کانجا که بود حضور او غیبت ماست

برگردش چرخ چون نمی باشد دست

دل در بد و نیک دهر چون باید بست

این محنت و غم که هست پندار که نیست

وین عیش و طرب که نیست انگار که هست

آن لعل که گنج شایگانست کجاست

وان آب که آتش روانست کجاست

تا چهره ی جان در آن ببینم روشن

آن جام که آئینه ی جانست کجاست

زینسان که بزیر پای غم گشتم پست

جز جام میم کسی کجا گیرد دست

آن لحظه که بر جنازه گردد سرمن

از گردش کاسه سرم بینی مست

مطلب مشابه: تک بیتی خواجوی کرمانی؛ اشعار کوتاه عاشقانه با معنی قشنگ

مطلب مشابه: اشعار خواجوی کرمانی + برترین غزلیات و شعر عاشقانه این شاعر

رباعیات شاهکار از خواجوی کرمانی

اکنون که ز سبزه آسمانی شد دشت

وز سنبل ترناف زمین مشگین گشت

بر طارم پیروزه گوئی نرگس

طاسیست ززر نهاده در سیمین طشت

چون خسرو گل بجای جمشید نشست

دیدم بصبوح نرگس باده پرست

بر کرسی پیروزه سر انداخته پیش

از نقره و زر تبشی و منقر در دست

عکس نوشته اشعار خواجوی کرمانی

نرگس که مدام خوشدل و سرمستست

زانست که دست از قدح زرشستست

در سوسن و سر و بین که معلوم کنی

کازاده زبان دراز و کوته دستست

مه ذره ئی از مهر رخ مهوش ماست

در پیش تو نیست روشن اینک پیداست

سرو چمن از نشاط آن می نالد

کو را گفتم بقامتش مانی راست

گر سرو سهی بقد او ماند راست

چوبین و دراز و ناتراشیده چراست

ور قامت من نه ابرویش را همتاست

پیوسته بگو راست که بهر چه دوتاست

ای آنکه شبت جیب ثریا بگرفت

آهم ز غمت دامن جوزا بگرفت

از آتش رویت جگر گلاله بسوخت

از قد تو کار سرو بالا بگرفت

ای چشم تو مخمور و من از چشم تو مست

وی جان من از جام لبت باده پرست

بنشین که نسیم نوبهاری برخاست

برخیز که شمع صبحگاهی بنشست

هر چند که یک موی نیرزم بر دوست

فرق از تن من تا بمیانش یک موست

کس بر رخ ما قطره ی آبی نچکاند

جز دیده که آبروی ما جمله ازوست

عکس نوشته اشعار خواجوی کرمانی

بر خاک درت غمست کو محرم ماست

بیرون ز غم تو کیست کو را غم ماست

کس نیست که ما را نفسی خوش دارد

جز بلبل خوش نفس که او همدم ماست

چون زلف تو بر مه سر چوگان بشکست

گوی دل من بر سر میدان بشکست

از موی تو کار مشک در پا افتاد

از روی تو پشت ماه تابان بشکست

ای سرو سهی که قد و بالات خوشست

آن دُرج پر از لؤلؤی لالات خوشست

گیسوی دراز را میفکن بر دوش

کان شعر سیه بر قد و بالات خوشست

می گفت مگر ملامت از ما بگرفت

چون لاله دلت زاتش سواد بگرفت

از جزع یمن لؤلؤ لالا بفشاند

اطراف مهش عقد ثریا بگرفت

از چشم تو هر که می پرستی آموخت

ملک دو جهان بجرعه ئی می بفروخت

چون آتش عشق در دل تنگ افتاد

هر چیز که بود در میان جمله بسوخت

مطلب مشابه: تصنیف های عارف قزوینی؛ مجموعه اشعار و تصنیف های معروف این شاعر

مطلب مشابه: شعر عاشقانه پر معنی { گلچین اشعار ناب احساسی شاعران بزرگ }

رباعی های شاهکار از استاد کرمانی

رونیست شو ای خواجو که هستت خوانند

هشیار چنان باش که مستت خوانند

زنهار ز بهر آن خدا را مپرست

کابنای زمان خدا پرستت خوانند

با اشک و رخ ار سیم و زرت گردانند

شاهان جهان تاج سرت گردانند

ور ترک جهاز چار مادر گوئی

میراث برنه پدرت گردانند

انکو بسوی کعبه مرا راه نمود

دیدم که ره کعبه همی می پیمود

رفتیم بکعبه و چو کردیم نظر

خود کعبه جز او نبود و او کعبه نبود

گر یار نه آن بود که ره می پیمود

آنکس که طواف کعبه می کرد که بود

ور زانک در کعبه نه او بر تو گشود

از رفتن و باز آمدن کعبه چه سود

دیدیم که در کعبه بجز یار نبود

وین طرفه که از کعبه خود آثار نبود

آندم که ز دیر خیمه بر کعبه زدیم

در کعبه و دیر هیچ دیار نبود

مستان چو هوای در میخانه کنند

پیمان شکنند و عزم بتخانه کنند

کاشانه بآب چشم ساغر گل کن

زان پیش که از گل تو کاشانه کنند

هر کو لب جام لا یزالی بوسد

خاک در ایندر گه عالی بوسد

شاه فلک از بام درافتد هر روز

تا قبر فقیر ابوالمعالی بوسد

ای آنک دل از مهر رخت جان نبرد

دانی که چه بر من از غمت می گذرد

من نیستم آنکه ناظر روی توام

در دیده من کسیست کو می نگرد

آن یار که درد از دل ما می چیند

باید که کسی بر سر ما نگزیند

در دیده ی ما آمد و بگشود نظر

تا چهره ی خود بدیده ی خود بیند

رباعی های شاهکار از استاد کرمانی

از دیده ی من چو دمبدم خون آید

مانند تو در دیده ی من چون آید

هر خار که سر بر زند از تربت من

زو رایحه ی باده ی گلگون آید

در ماتم من مرغ صراحی مؤید

غسّال بآب چشم جامم شوید

از خاک من آن خار که بیرون آید

زو تا بقیامت گل حمری روید

مخمورم و از کسی شرابم نرسید

بیرون ز دلم بوی کبابی نرسید

گفتم صدره با تو حدیث دل ریش

لیکن ز توام هیچ جوابی نرسید

نرگس بنگر نشسته در سایه ی بید

وز مهر نهاده بر فلک چشم امید

چون زهره برآورد سر از بدر منیر

یا شمس طلوع کرد از روز سپید

چون گلرخ ما پرده زعارض بگشاد

شد لاله دلسوخته از مهر چه شاد

سوسن چو ببندگیش اقرار آورد

سلطان بهارش خط آزادی داد

چون باد صبا زرویت آگاهی داد

گل کرد قبا پیرهن و داد بباد

نرگس چو بدید چشم خواب آلودت

دیدم که سرش زشرم در پیش افتاد

مطلب مشابه: عاشقانه ترین شعر فارسی از شاعران نامی ( 50 شعرکوتاه رمانتیک )

مطلب مشابه: شعر ناب عاشقانه + مجموعه اشعار احساسی و دلنشین برای عشق و همسر

اشعار کوتاه از خواجوی کرمانی

مانند رخت صبا هر آن لاله که دید

برخواند دعائی و بر آن لاله دمید

چون نسبت غنچه با دهانت کردم

دیدم که زخرمی دلش می خندید

شب هندوی آن طره مه فرسا شد

لؤلؤ لب یاقوت ترا لالا شد

تا خط تو شد زطرف خورشید پدید

بس فتنه که در دور قمر پیدا شد

چشمم که مدام آن حسرت بارد

پیوسته کنار من چو دریا دارد

هر دم بنظاره ی رخت تشنه ترست

آری نمک آب تشنگی بیش آرد

چون طره زپای یار سر برگیرد

در حال دگر سرکشی از سر گیرد

آن رخ که بود برو نشان در دوست

هر دم فلکش زمهر در زر گیرد

هر دم زدلم آتش عشق افروزد

واتش زمن سوخته سوز آموزد

می سوزم از آنک در وجودم نم نیست

شک نیست که خون خشک بهتر سوزد

هر آه که از دلم بدر می آید

بشنو که ازو بوی جگر می آید

امشب نفس صبح چرا چون جانم

از آتش مهر دیر بر می آید

کس نیست که در درد و غمم می پرسد

از زخم سنان ستمم می پرسد

جز آه که او هر نفسم می آید

یا اشک که او دمبدمم می پرسد

ای کرده دلم بچین گیسو در بند

بسرا و زبان مرغ خوشگو در بند

بگشا گره از سلسله طره که هست

کار دل دیوانه بیک مو دربند

لعل تو بخاتم سلیمان بخرند

خاک قدمت به آب حیوان بخرند

هر در که زبحر عشقت آید زبرون

اهل خردش بجوهر جان بخرند

اشعار کوتاه از خواجوی کرمانی

مگذار که هر کس خط و خالت بیند

وان عارض خورشید مثالت بیند

هم گوش تو باید که حدیثت شنود

هم چشم تو باید که جمالت بیند

چون شاهد مه غره غرّا بنمود

مشگین خط شام چین ز گیسو بشود

دفتر بکفم بود و سرشکم ناگاه

موجی بزد و سفینه از من بربود

هر کس که دلش ز عشق فرسوده شود

وز خون جگر دامنش آلوده شود

از قند شکرریز لبش مشکل او

حلوا نشود چو اشک پالوده شود

آنشب که ز زلفت گرهم بگشاید

گردون سر رشته از کفم برباید

آنروز که رخسار تو بینم بمراد

ناگاه شب از کناره بیرون آید

چون سوز غم تو از جهان برخیزد

از هستی ما نام و نشان برخیزد

برخاک سر کوی تو رفتیم بباد

تا خود چه غبار ازین میان برخیزد

چشمم که ز خون رخم منقش بیند

در خواب اگر آن دو زلف سرکش بیند

عیبی نبُود چرا که شبهای دراز

مخمور همه خواب مشوش بیند

مطلب مشابه: شعر عاشقانه دلبرانه با گلچین اشعار کوتاه و بلند احساسی رمانتیک برای عشق

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.