انشا در مورد عشق شوری در نهاد ما نهاد (6 انشا با مقدمه، بدنه و نتیجه)

امروز و در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه برای شما دانش آموزان عزیز انشا در مورد عشق شوری در نهاد ما نهاد صفحه ۴۱ نگارش دوازدهم را قرار داده ایم. شما دانش آموزان عزیز می توانید با کمی تغییر در فضای این انشاها، آن را به کلاس تحویل دهید. با ما همراه شوید.
فهرست موضوعات این مطلب
معنی و مفهوم شعر عشق شوری در نهاد ما نهاد نگارش دوازدهم
شعر زیر را بخوانید و برداشت خود را از آن بنویسید.
عشق، شوری در نهادِ ما نهاد / جان ما در بوته سودا نهاد
گفت و گویی در زبان ما فکند / جست و جویی در درون ما نهاد
دم به دم در هر لباسی رخ نمود / لحظه لحظه جای دیگر پا نهاد
معنی بیت اول: منظور از شور یعنی هرج و مرج و آشفتگی. یعنی عشق وجود ما را به هیجان می آورد و غوغا به پا می کند و جان ما را در بوته ی عشق قرار داد.
معنی بیت دوم: یعنی عشق ما را به حرف زدن علاقه مند می کند. و این عشق ما را تشویق می کند که به سوی کمال تلاش کنیم.
معنی بیت سوم: یعنی عشق در همه جهات ظاهر می شود و آرام آرام و کم کم در همه موجودات تجلی می یابد.
مفهوم و برداشت از این شعر: در زندگی باید عشق داشته باشی تا معنای زندگی را بفهمی. عشق ما را وادار می کند کلمات مهم و معنی دار را بیان کنیم و عشق ما را به سمت اهداف و معشوق تشویق می کند. عشق در همه جا و در هر موجودی در جهان وجود دارد، از انسان گرفته تا حیوانات. عشق نماد زیبایی و تجلی است. عشق زیباست و عاشق بدنبال معشوقش.
مطلب مشابه: انشا در مورد ورزش و سلامتی / ۷ انشا فواید و اهمیت ورزش
مطلب مشابه: انشا درباره سعدی؛ 6 انشا زیبا درباره شاعر نامی ایرانی سعدی شیرازی
شعر گردانی عشق شوری در نهاد ما نهاد
عشق شوری در نهاد ما نهاد
جان ما را در کف سودا نهاد
گفت و گویی در زبان ما فکند
جست و جویی در درون ما نهاد
دم به دم در هر لباسی رخ نمود
لحظه لحظه جای دیگر پا نهاد
چون نبود او را معیّن خانهای
هر کجا جا دید، رخت آنجا نهاد
وز پی برگ و نوای بلبلان
رنگ و بویی بر گل رعنا نهاد
تا کمال علم او ظاهر شود
این همه اسرار بر صحرا نهاد
عشق پدیدهای نیست که هر کسی بتواند آن را تجربه کند. هوسهای یک دقیقهای و چند روزه و فکرهای زودگذر چیزهایی نیست که با عشق قابل مقایسه باشد. هر کسی تعریف خود را از عشق دارد.
ابن سینا به عنوان پزشک، عشق را نوعی بیماری میداند و آن را وابستگی و جاذبه مالیخولیایی و از نوع جنون آمیز انسانها به یکدیگر معرفی میکند و حتی برای درمان این بیماری راههایی هم پیشنهاد میکند؛ اما وقتی به موضوع عشق الهی میرسد، لحن نوشتار او تغییر میکند و میگوید: هر یک از موجودات چیزی را که با او سازگار است، مییابد و تحسین میکند و اگر خود فاقد آن باشد، به سمت و سوی آن کشیده میشود.
عشق در هر لباسی که باشد، زمینی یا آسمانی، هدیهای است که بود و نبود انسان را از او میگیرد و «شوری در نهاد او مینهد» آری! شور یعنی فتنه، یعنی سر به شورش برداشتن. یعنی از لحظه ورود عشق به دل انسان همه چیز تغییر میکند. عاشق دیگر آن کسی نیست که بتواند فکر و ذهن خود را منظم کند و جهان را با چشم عقل ببیند. حافظ تعبیر خوشی از عشق دارد. در بیتی از یک شعر عاشقانه حافظ میخوانیم:
فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهر آشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را
یعنی همان طور که فقیران به یک باره بر سر سفره نذری پهن شده هجوم میبرند و مواد غذایی را به همراه ظرفهای غذا و حتی خود سفره میبرند، عشق به زندگی من هجوم آورد و عقل و صبر و طاقت و هستی و نیستی من را ربود و با خود برد.
اگر بخواهیم عشق را به یک انسان تشبیه کنیم، مانند کولی بی سر و سامان و آوارهای است که هر لحظه به جایی میرود و خان و مان انسانها را به هم میریزد و مردمان را از شخصیتی که قبل از آن داشتهاند، جدا میکند. رنگ و بوی جهان هستی را از نوع دیگری به آنها میچشاند و در خانه قبلی که انسان در ذهن خود برای خودش ساخته بود، آتش به پا میکند.
آری این کولی دوره گرد آن قدر هنرمند و وسوسه گر است که هیچ کس از ورود او به خانه دلش ناراحت و نگران نمیشود و انسانها با آغوش باز پذیرای او هستند و حتی به زودی به او وابسته میشوند. انسان عاشق دیگر کسی نیست که بتواند مصلحت اندیشی کند. او تمام خوبیها را برای معشوق خود میخواهد، حتی اگر به قیمت زیان دیدن خودش تمام شود.
او معشوق را سراسر خوبی و زیبایی و کمال میبیند و تمام تلاش خود را میکند تا هر چه خوبی در این دنیاست را برای او بخواهد. خواب و بیداری و زندگی و مرگ خود را در راه معشوق میخواهد و حتی حاضر نیست لحظهای از این رؤیای رنگین دست بکشد. اینجاست که خودخواهی و سرسختی از ذهن و ضمیر او رخت برمیبندد. حالا دیگر او عاشق است. عاشقی که جز به معشوق نمیاندیشد.
عاشقی مثل زلیخا که میگویند آن قدر در عشق یوسف غرق شده بود که نام تمامی وسایل خود را یوسف گذاشته بود و به اطرافیانش میگفت: «یوسف را بده. یوسف را بگیر. یوسف را ببر.» زیرا روحش از یوسف لبریز شده بود. مانند پیامبر گرامی اسلام که نیمه شب از خواب برمیخاست و با چشمانی اشکبار به آسمان مینگریست و آیات قرآن را که از سوی معشوق حقیقی اش، به او رسیده بود، زیر لب زمزمه میکرد، نماز میگزارد و از تکرار آن لحظات عاشقانه با خدا خود لذت میبرد.
درست است که عشق چه زمینی باشد و چه آسمانی، خواب و آرام را از انسان میگیرد و او را از دنیای خود بیرون میکشد؛ ولی در عوض دنیای جدید دیگری پر از زیبایی و رنگ و بو و عاری از خودخواهی و حسادت و ویژگیهای زشت انسانی به او هدیه میکند.
مطلب مشابه: انشا با موضوع عشق + 6 انشا زیبا در مورد عشق و محبت
مطلب مشابه: خلاصه یک داستان کوتاه برای انشا (۷ داستان زیبا برای انشا)
شعرگردانی صفحه۴۲پایه دوازدهم عشق شوری در نهاد ما نهاد

عشق شوری در نهاد ما نهاد جان ما را در کف سودا نهاد
گفت و گویی در زبان ما فکند جست و جویی در درون ما نهاد
دم به دم در هر لباسی رخ نمود لحظه لحظه جای دیگر پا نهاد
چون نبود او را معین خانه ای هر کجا جا دید، رخت آنجا نهاد
وز پی برگ و نوای بلبلان رنگ و بویی بر گل رعنا نهاد
تا کمال علم او ظاهر شود این همه اسرار بر صحرا نهاد
مقدمه: مگر می شود در دنیایی زندگی کنیم که خالقی حکیم و عالم داشته باشد و همه ی رخدادهای پیش آمده و پیش نیامده اش از روی نظم و مقررات نباشد؟
تنه انشاء: همه ی ما انسان ها در وجود خود احساس های متنوعی را تجربه خواهیم کرد. گاهی حس غم و گاهی حس شادی. لحظه ایی گرسنگی و لحظه ایی دیگر تشنگی یا به دنبال رفع این حس می رویم و یا در برزخ می مانیم. اما عشق برخلاف این حس های گفته شده، حسی جداگانه است که شاید عده ایی را شامل شود و عده ایی دیگر حس هوس یا دلبستگی را عشق تلقی کنند اما عشق فراتر از حس زودگذر این روزها است. عشق مانند جهانگردی است که هیچ خانه ایی ندارد تا برای ابدیت در آنجا ساکن باشد.
عشق مانند یک رهگذری است که می آید و نسیمی را به همراه خود می آورد و لحظه ایی ناب را می سازد و آدمی تا سال های سال در رویای همان لحظه و در حسرت همان چند ثانیه زندگی می کند. مگر نمی گویند. دنیا دو روز است؟! پس قطعا عشق در دفتر زندگی تنها به اندازه چند ثانیه است اما یاد و خاطره اش دقیقا تا آخرین لحظه ی همان دو روز همراهت می ماند و نفست را می گیرد. عشق به همراه خود شور و اشتیاق می آورد و جان را بر کف دست می آورد، گویی که حاضری هر لحظه آن را تقدیم دلبر خود کنی.
عشق با آمدنش برای ما آنچنان شیرین و دلچسب است که هرچه از آن سخن بگوییم باز حرفی برای گفتن داریم و آنچنان با آمدنش در وجود ما تحول ایجاد می کند که انگار از آدم سابق وجود خود فرسنگ ها فاصله گرفته ایم. عشق آنقدر شیرین است که هرگز تکراری و خسته کننده نمی شود.
انگاری که هر بار در لباسی ودر جایی دیگر ظاهر می شود و آنقدر شوردهنده است که با آمدنش پیر را جوان می کند و برگ و گل پژمرده را عطر و بویی تازه می دهد و بلبل ساکت و گوشه گیر را باز شوق خواندن می دهد و با صدایش یک شهر را خبر از عشق و شور درونش می کند و اما دقیقا لحظه ایی که با تمام وجود آن را لمس کردی و از علم او آگاه شدی آنچنان رهایت می کند و تا ابدیت تو را با خاطرات کوتاهش تنها می گذارد و همه ی اسرارش را به صحرا می برد. جایی که هرگز دیگر دستانت به آن نرسد.
نتیجه گیری:عشق مانند یک جهانگردی است که هر روز و هر ساعت در گذر از شهرها و روستاست، می آید و شور و شوق می آورد و از جای جای جهان می گذرد و در نهایت آنجایی می رود که هیچ کس نیست و سکوت را به خود تقدیم می کند. فکرش را بکن.. می آید یک شهر را به آشوب می کشد و خود در نهایت می رود یک گوشه ی دنج و آرام می گیرد.
مفهوم شعر عشق شوری در نهاد ما نهاد
عشق شوری در نهاد ما نهاد جان ما در بوتهی سودا نهاد
گفتگویی در زبان ما فکند جستجویی در درون ما نهاد
از خمستان جرعهای بر خاک ریخت جنبشی در آدم و حوا نهاد
دم به دم در هر لباسی رخ نمود لحظه لحظه جای دیگر پا نهاد
چون نبود او را معین خانهای هر کجا جا دید، رخت آنجا نهاد
حسن را بر دیدهی خود جلوه داد منتی بر عاشق شیدا نهاد
یک کرشمه کرد با خود، آنچنانک: فتنهای در پیر و در برنا نهاد
تا تماشای وصال خود کند نور خود در دیدهی بینا نهاد
تا کمال علم او ظاهر شود این همه اسرار بر صحرا نهاد
شور و غوغایی برآمد از جهان حسن او چون دست در یغما نهاد
چون در آن غوغا عراقی را بدید نام او سر دفتر غوغا نهاد
مفهوم بیت اول
نهاد اولی يعنی ، سرشت وباطن انسان و نهاد دومی یعنی قرار داد ،گذاشت.
اين دو واژه آرايهی جناس تام و تکرار دارند.
بوته ظرفی مخصوص که در آن طلا و نقره را ذوب میکردند.
سودا: عشق
بوتهی سودا: اضافهی تشبيهی(تشبيه بليغ اضافی)
عشق در اين بيت آرايهی تشخيص است.
جان کسی را در بوتهی سودا نهادن کنايه از عاشق کردن اوست.
معنی بیت اول:
عشق ، شور و هيجانی در درون ما به وجود آورد و ما را عاشق و دلباخته نمود.
بیت دوم
گفتگو در زبان افکندن: کنايه از قدرت سخن گفتن را پيدا کردن
نهاد هر دو مصراع « عشق » است به قرينه ي بيت قبلی.
اگر دو مصراع را زير هم بنويسيم،میبينيم که بيت داراي آرايه ي « ترصيع » است.
آرایه ترصیع: اگر واژههای دو مصراع يا دو عبارت را زير هم بنويسيم و سجع های همه از نوع « سجع متوازی» باشد، میگوييم که آن بيت يا آن جمله ها آرايهی« ترصيع » دارند.
معنی بیت دوم:
قدرت و نيروی عشق به ما قدرت سخنوری و سخن گفتن داده است و باطن و درون ما را به جستجو وادار کرده است.
مفهوم بیت سوم
خمستان: ميکده،جایی که شراب تهیه میکردند. در اين بيت استعاره از عالم « معنا وملکوت » است.
خاک: مجاز از دنيا
ادم و حوا: نخستين مرد و نخستين زن در عالم آفرينش خداوند،با هم زن و مرد بودند،آرايهی « تناسب » دارند.
آدم وحوّا ،مجاز از همهی انسانها
جنبش نهادن: در اين بيت کنايه از خلق کردن و آفريدن است.
خمستان و جرعه: تناسب دارند
بیت ارایه حسن تعلیل دارد زيرا علت آفرينش انسانها را در اين دانسته که جرعهای از شراب عشق بر زمين ريخته شد.
معنی بیت سوم:
ذرهای از عشق الهی از عالم معنا بر زمين و جهان هستی اثر گذاشت و بدينگونه سبب خلقت و آفرينش انسانها شد.
مفهوم بیت چهارم
دم به دم: مجاز از لحظه به لحظه
نهاد دو مصراع عشق است.
پا/جا: جناس ناقص اختلافی در آغاز
لباس: مجاز از شيوه و روش
در اين بيت، پانهادن و رخ نمودن عشق، آرایهی تشخیص است.
معنی بیت چهارم:
عشق لحظه به لحظه خود را به روشهای گوناگون نشان میدهد و هر لحظه در جايگاه تازهای وارد میشود.
مفهوم بیت پنجم
و: يک ويژگی دستور تاريخی است که برای غير انسان از ضمير « او» استفاده میکردند و در اينجا منظور از « او » عشق است.
رخت نهادن: کنايه از ساکن شدن واقامت کردن است.
بيت آرايهی تشخیص دارد.
جا/کجا: جناس ناقص افزايش در آغاز
معنی بیت پنجم:
چون عشق، خانه و آشيانهی مشخصی نداشت به همين دليل هر جاییکه وارد شد،در همانجا اقامت کرد و ماند.
مفهوم بیت ششم
حُسن: زيبايي و نيکویی
منت: لطف واحسان
شیدا: عاشق و دلباخته
نهاد در هردومصراع عشق است و آرايهی تشخیص دارد
معنی بیت ششم:
عشق ، نگاهش را زيبا و قشنگ نمود و با نگاه زيبای خود نسبت به عاشق دلباخته، لطف و رحمت کرد.
مفهوم بیت هفتم
کرشمه: ناز و عشوه
فتنه: آشوب و غوغا
برنا: جوان
پیر و برنا: مجاز از همهی انسانها و آرايهی تضاد است.
کرشمه کردن و فتنه انگیزی عشق تشخیص دارد.
نهاد هر دو مصراع عشق است.
معنی بیت هفتم:
عشق با ناز و عشوهای (جلوه ای) که از خود نشان داد،همهی انسانها از پير وجوان را شيفته و عاشق کرد.
مفهوم بیت هشتم
وصال: رسيدن به معشوق
نور، دیده و بینا: تناسب دارند.
نهاد هر دو مصراع عشق است.
معنی بیت هشتم:
عشق برای آنکه کمالات و زيبايیهای خود را در معرض ديد همگان قرار دهد، نور و بصيرت خود را به انسانها عطا نموده است.
مفهوم بیت نهم
صحرا: دشت وبيابان ؛ مجاز از همهی عالم هستی
اسرار: جمع مکسّر سر، رازها
معنی بیت نهم:
خداوند برای آنکه کمال و نهايت علم خود را به رخ انسانها بکشد، اين همه اسرار و رازها را در عالم هستی قرار داد
مفهوم بیت دهم
جهان: مجاز از آدميان و مردم جهان
او: همان عشق است، ويژگی دستور تاريخی است.
یغما: چپاول وغارت
دست در يغما نهادن : کنايه از غارت وچپاول کردن است. اين که « حُسن » يغما کند، « تشخيص » است.
معنی بیت دهم:
زمانیکه زيبايی عشق، مثل غارتگری به تاراج و غارت دل ما پرداخت (از ما دلربایی نمود) شور و هيجانی بسيار در مردم جهان بوجود آورد.
مفهوم بیت یازدهم
عراقی: مکظور خود شاعر فخرالدّين عراقی است که از شاعران برجستهی قرن هفتم هجری است و در اينجا تخلّص شاعر است.
سردفتر: عنوان وفهرست، دراينجا يعنی، سرآغاز، برترين بودن
معنی بیت یازدهم:
وقتیکه عشق در ميان آن همه غوغا و هياهو، عراقي (شاعر) را ديد ، او را برترين و بهترين عاشقان و دلباختگان قرار داد.
مطلب مشابه: انشا درباره سنجش و مقایسه مرگ و زندگی (۷ انشا جدید کامل)
مطلب مشابه: انشا درباره باد آورده را باد میبرد / انشاهای متنوع و جدید از صفحه ۳۹ نگارش دهم
نام تو شوری است در نهاد ما نهاد

گاه میشود که در خلوت خود، در میان هیاهوی روزمره، ناگهان در خود شوری مییابیم بیقراری که نه از گرسنگی است و نه از خستگی. این شور، این آتشفشان خاموش درون، چیست که از اعماق «نهاد» ما سر برمیآورد؟ پاسخ را باید در کلمهای جست که همه میدانند اما کمتر کسی به عمق آن پی برده است: عشق.
عشق، آن گونه که شاعران و عارفان گفتهاند، آموختنی نیست. نمیتوان آن را در مدرسه یاد گرفت یا از روی کتاب خواند. عشق دردی است که طبیب آن را نمیشناسد و منطق، یارای توضیحش را ندارد. عشق همان «شوری در نهاد ما نهاد» است؛ آتشی که نه از چوب و برگ، که از جان ما شعله میکشد. این شور، ریشه در لایههای زیرین وجود ما دارد؛ جایی که عقل در آن راه ندارد و غرایز و احساسات ناب، فرمانروایی میکنند.
از نخستین روزهایی که خویشتن را بر کرانههای گیتی یافتیم، این شور در ما جاری بوده است. عشق به مادر، عشق به زندگی، عشق به دانستن، عشق به بودن. این «شور» است که ما را وامیدارد تا در سرمای زمستان، برای شکوفههای بهار صبر کنیم؛ این شور است که انسان را از غار به شهر، از سادگی به تمدن کشانده است. عشق، نیروی محرکه تکامل روح ماست.
اما این عشق گاه چنان آتشین و شورانگیز میشود که ما را دگرگون میسازد. چنان میسوزاند و میسازد که دیگر نمیتوانیم پیش از این باشیم. این همان عشق شورانگیزی است که مجنون را از خرد جمعی جدا کرد و به صحرا کشاند، همان که حافظ را به جام می و معشوق گلرخ پیوند داد. این عشق، اگر چه تلخ و گاه سوزان است، اما به راستی که شیرینترین حادثه زندگی انسان است.
آری، عشق آن شوری است که در نهاد ما نهاده شده تا بدانیم فقط برای خوردن و خفتن نیستیم. تا به رقص درآییم، تا بخندیم، تا بگرییم، تا برای هم بودن، دلی پر از شور داشته باشیم. عشق همان شوری است که خاکسترنشینان مردابزده را به اوج آسمان پرواز میدهد. همان شور که اگر نباشد، زندگی نه زندگی است که قفس است و ملال.
پس بگذار این شور در نهادمان شعلهور باشد، که عشق، معجزهی ماندن و زیستن است؛ معجزهای که در تار و پود وجود ما تنیده شده و هر دم، آسمانی دیگر را به ما مینماید.
عشق؛ آشوبی مقدس در اعماق وجود
هر انسانی در ژرفای وجود خود، گنجینهای پنهان دارد که گاه حتی خود از آن بیخبر است. این گنجینه چیزی نیست جز شوری نهاده شده در نهاد ما؛ شوری که نامش را عشق نهادهایم. عشق نه یک احساس زودگذر، که حقیقتی است در تاروپود هستی ما تنیده شده؛ از نخستین لحظه آفرینش تا واپسین دم حیات.
تصور کنید لحظهای را که عشق در وجودتان جوانه میزند. این شور، ناگهانی و بیپروا، تمام هستیتان را فرامیگیرد. ضربان قلبتان تندتر میزند، چشمانتان روشنایی دیگری مییابند، و دنیا برایتان رنگی تازه به خود میگیرد. این همان «شوری در نهاد ما نهاد» است که شاعران در وصفش درماندهاند و عارفان سالها در پی کشف رمزش بودهاند.
اما عشق تنها به رابطه انسان با انسان خلاصه نمیشود. این شور درخشان، در همه ابعاد زندگی ما جاری است. عشق به طبیعت است که ما را در سپیدهدم به تماشای طلوع خورشید میکشاند. عشق به هنر است که دست ما را به قلم و تیشه میگیرد تا زیبایی بیافرینیم. عشق به دانایی است که در کتابخانهها و آزمایشگاهها، بیقراریمان میکند. عشق به آزادی است که انسان را به مبارزه با هر بندی وامیدارد. همه اینها جلوههای گوناگون همان یک حقیقتاند.
راستی اگر این شور نبود، چه بر سر ما میآمد؟ اگر عشق نبود، شعر نبود، موسیقی نبود، نقاشی نبود، حتی دوستی نبود. زندگی به روندی مکانیکی بدل میشد؛ تولد، رشد، خوردن، خوابیدن، مرگ. اما عشق این روند خشک را به سفری شگفتانگیز و پرماجرا تبدیل میکند. عشق است که به رنجها معنا میبخشد و به لحظههای ساده، عمقی ابدی.
چه بسیارند کسانی که از این شور میهراسند و آن را در خود خفه میکنند. میترسند از آتش بسوزند، غافل از اینکه این آتش، آتشی نیست که نابود کند؛ آتشی است که وجود را زر میکند. کسی که عشق نورزد، شاید از درد برکنار بماند، اما هرگز شهد زندگی را نخواهد چشید. او مانند کسی است که برای نلرزیدن، هرگز نرقصیده باشد.
عشق به ما یاد میدهد چگونه زندگی کنیم. این شور نهاده شده در عمق جان ما، همچون راهنمایی داناست. در لحظاتی که سردرگمیم، صدایش را از اعماق وجودمان میشنویم: «بگذار شعله بکشی، بگذار پرواز کنی، بگذار عشق بورزی.» و ما اگر بشنویم، خواهیم دید که همین شور کوچک، دریایی از معنا را به زندگیمان هدیه میکند.
پس بگذار عشق را پاس بداریم؛ نه فقط در روزهای خوش، که در روزهای دشوار نیز. بگذار این شور الهی را در نهادمان زنده نگه داریم و بدانیم عشق، بزرگترین درس زندگی است. درسی که نیستی را به هستی، سیاهی را به روشنی، و انسان را به فرشتهها نزدیک میکند. عشق همان شوری است که اگر نباشد، هیچچیز نیستیم و اگر باشد، از همه چیز فراتریم.
مطلب مشابه: انشا گفت و گو خیالی (۹ انشای آماده برای تمامی پایه های تحصیلی)
مطلب مشابه: انشا گفت و گوی ماه و ستاره؛ ۸ انشا جدید کامل برای پایه هشتم










