قصه های خواندنی پرنسسی (داستان های شیرین دخترانه)

قصه های خواندنی پرنسسی را در سایت ادبی و هنری روزانه قرار دادهایم. این قصههای بسیار زیبا و جذاب از خوانندگان مختلف هستند که قطعا مورد پسند شما قرار خواهند گرفت. در ادامه همراه سایت ادبی روزانه باشید.
فهرست قصه های خواندنی پرنسسی
پرنسس و قرباغه
در روزگاران قديم پادشاهي در قلعه اي باعظمت زندگي ميكرد. يك جنگل بزرگ و تاريك در كنار اين قلعه بود. يكي از دختر هاي اين پادشاه كه بسيار جوان بود دوست داشت براي بازي كردن و قدم زدن به اين جنگل برود. او به سمت در خروجي قلعه رفت تا براي بازي كردن و قدم زدن به اين جنگل برود. نگهبان جلو در خواست مانع رفتن او شود چرا كه آنجا ممكن بود خطراتي شاهزاده خانم را تهديد كند. اما شاهزاده خانم قبول نكرد و قول داد مواظب باشد. شاهزاده خانم به سمت جنگل شروع كرد به دويدن.
او به يك چاه آب رسيد. يك توپ طلایی كه با خود به همراه داشت را درآورد و شروع كرد به بازي كردن. زمان زيادي نگذشته بود كه توپ شاهزاده خانم داخل چاه آب افتاد. او هرچه به آب نگاه ميكرد چيزي جز تصوير خودش نميديد. شاهزاده خانم دستش را داخل آب كرد اما باز نتوانست توپش را پيدا كند. او اين بار در حالي كه اشك ميريخت سطل آب را داخل چاه فرستاد. كمك كردن قورباغه به تيانا سطل را كه بالا آورد صدايي به گوشش رسيد كه مي گفت:” از چه ناراحتي؟” اين صداي قورباغه بود كه با سطل آب بالا آمده بود. قورباغه گفت:” اگر گريه نكني من ميتوانم به تو كمك كنم. واگر بتوانم توپت را پيدا كنم چه چيزي در عوض آن به من مي دهي؟” تيانا گفت:” هرچه كه بخواهي از جواهرات گرفته تا تاجي كه روي سرم دارم.” ولي تيانا پيش خود فكر كرد يك قورباغه جز قر قور كردن كنار قورباغه هاي ديگر چه چيزي ميخواهد. قورباغه كه به قول تيانا اعتماد كرده بود به داخل آب شيرجه زد و توپ طلايي پرنسس تيانا را از داخل چاه آب در آورد. قورباغه كه توپ طلايي تيانا را از آب بيرون آورده بود آنرا روي چمن ها انداخت و شاهدخت تيانا كه از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد به سرعت توپ طلايي اش را برداشت و پا به فرار گذاشت. قورباغه شروع كرد به صدا زدن شاهدخت تيانا اما نتوانست با قورقور كردن او را نگه دارد. تيانا كه قولش را فراموش كرده بود به قصرشان برگشت. او زماني كه به قصر برگشت شب را حسابي استراحت كرد. تا اينكه زماني كه پدرش و ديگر درباريان مشغول خوردن ناهار بودند متوجه صدايي شد كه از طرف پله ها مي آمد. كه ناگهان صداي در بلند شد
آمدن قورباغه به قصر كسي پشت در بود كه با صداي بلند شاهزاده خانم را صدا ميزد. پرنسس تيانا كه نمي دانست چه كسي پشت در است به سرعت دويد سمت در تا ببيند چه كسي او را صدا مي زند. او به محض اينكه در را باز كرد قورباغه را پشت در ديد. اما پرنسس تيانا قورباغه را كه ديد بدون معطلي در را به روي بست و برگشت و به ناهار خوردنش ادامه داد. پدرش متوجه شد كه او از چيزي ترسيده است. دليلش را پرسيد و گفت:” ديدن يك غول تو را ترسانده است؟” شاهدخت تيانا گفت:” نه پدر جان پشت در يك قورباغه است.” پادشاه به دخترش تيانا گفت:” او از تو چه ميخواهد؟”تعريف كردن براي پدر شاهدخت تيانا گفت:” ديروز كه به جنگل رفته بودم در كنار يك چاه آب نشستم و شروع كردم به بازي كردن با توپ طلايي ام مدت زيادي نگذشت كه توپم به داخل چاه افتاد و خودم نتوانستم آنرا پيدا كنم. تا اينكه يك قورباغه به من كمك كرد تا آنرا پيدا كنم ولي او در عوض از من خواست كه باهم دوست باشيم و من هم فكر ميكردم او هيچوقت نميتواند از آب بيرون بيايد به او قول دادم كه باهم دوست باشيم.” پادشاه رو به دخترش كرد و گفت:” اگر چنين قولي داده اي بايد به آن وفا كني. پس در را باز كن و او را به داخل قصر بياور.” شاهزاده تيانا به حرف پدرش گوش كرد و اجازه داد قورباغه به داخل قصر بيايد. قورباغه به داخل اتاق پريد و روي صندلي تيانا نشست سپس از تيانا خواست بشقابش را جلو بياورد تا او هم در آن بشقاب غذا بخورد. پرنسس تيانا كه از اين اتفاق بسيار ناراحت بود بخاطر قولي كه داده بود كاري را كه قورباغه گفت را انجام داد.
تبديل شدن قورباغه به شاهزاده اي زيبا و تنومند قورباغه غذايش را با آرامش مي خورد و تيانا در ناراحتي به سرمي برد. تا اينكه قورباغه غذايش را تمام كرد و به شاهدخت تيانا گفت:” اتاقت را براي خواب و استراحتم آماده كن ميخواهم روي تخت ابريشمي ات بخوابم.” شاهزاده تيانا كه ديگر صبرش تمام شده بود زد زير گريه. اما پادشاه از اين رفتار دخترش عصباني شد و به او گفت:” خوار و حقير كردن كسي كه وقت گرفتاري به تو كمك كرده است اصلا كار درستي نيست. شاهزاده تيانا بدون اينكه چيز بگويد قورباغه را باخود به اتاقش برد و او را يك گوشه انداخت. شاهزاده تيانا كه در تختش خوابيد قورباغه به سمت او رفت و گفت:” يا به من اجازه مي دهي روي تختت بخوابم يا اينكه به پدرت مي گويم .” شاهزاده خانم كه اينبار به شدت عصباني شده بود قورباغه را با تمام توانش به ديوار كوبيد. اما قورباغه بعد از زمين خوردنش ديگر قورباغه نبود بلكه شاهزاده اي بسيار زيبا با چشماني زيبا و پراز مهرباني بود. شاهزاده ماجراي اينكه توسط يك جادوگر بدجنس به قورباغه تبديل شده است را براي شاهدخت تيانا تعريف كرد. پادشاه عادل كه از اين ماجرا باخبر شد دستور داد اين دو باهم ازدواج كنند. آن دو باهم ازدواج كردند و عاشقانه در كنار هم به زندگي خود در قصر رويايي ادامه دادند.
مطلب مشابه: قصه های کودکانه، قدیمی و خاطره انگیز ایرانی (12 قصه دلنشین دخترانه پسرانه)
مطلب مشابه: قصه شب برای کودک 6 ساله شما (10 قصه جالب کودکانه پیش دبستانی)
داستان پرنسس سوفيا

روزي روزگاري تو سرزميني بزرگ و زيبا دختر كوچولوي مهربوني بنام سوفيا زندگي ميكرد. سوفيا و مادرش با اينكه فقير بودن اما زندگي شيرين و خوبي داشتند. اونا با دوختن كفش براي مردم زندگي رو ميگذرودن. يك روز مادر سوفيا كفش هاي زيبايي دوخت كه تا به حال ندوخته بود، سوفيا از مادرش خواست كه اون كفش ها رو براي پادشاه سرزمينشون ببره و به اون هديه بده. پادشاه رولند با ديدن كفش ها هيجان زده شد اون از محبت سوفيا و مادرش خيلي خوشحال شد. پادشاه رولند كه از مهربوني سوفيا و مادرش خوشش اومده بود، از مادر سوفيا خواست تا با اون ازدواج كنه. چند روز بعد مادر سوفيا و پادشاه باهمديگه ازدواج كردن. سوفيا براي هميشه به قصر اومد. زندگي جديد سوفيا شروع شده بود ولي عادت كردن به زندگي سلطنتي براي اون خيلي سخت بود. اون تو قصر احساس راحتي نمي كرد. پادشاه رولند دوست داشت با غافلگير كردن سوفيا اون رو خوشحال كنه. يك شب پادشاه به سوفيا گفت:” من ميخوام آخر همين هفته يه جشن بزرگ ترتيب بدم. اين جشن به خاطر اومدن تو به قصره. من مطمئنم تو تو اين جشن مثل يك شاهزاده واقعي به نظر مياي.
شهر پريان
سال ها پيش در جنگلي سرسبز پادشاه پريان با دو دخترش زندگي مي كرد.او عادل و مهربان بود و همه ي پريان در صلح و آرامش بودند و از او اطا عت ميكردند. پس از مدتي پادشاه در گذشت و طبق قانون پريان دختر بزرگ جانشين او شد.او مانند پدرش بسيار مهربان و دانا بود و چون مثل آب پاك و زلال بود پريان او را ملكه ي آب ميناميدند.
اما خواهر كوچكتر خودخواه و حسود بود و هميشه در كارها دخالت ميكرد و سعي ميكرد همه چيز را برهم بزند.به همين دليل ملكه آب بر خلاف ميلش او را از شهر بيرون كرد و پريان كه از او دل خوشي نداشتند و او را مانند آتش سوزان ميديدند او را ملكه ي آتش مي ناميدند. اما آرامش پريان به خطر افتاده بود و هنوز هيچكس نميدانست كه قرار است ملكه ي آتش با نقشه ي جديد به آنها حمله كند و جانشين خواهرش بشود.روز ها مي گذشت و پريان هركدام وظايف خودشان را انجام ميدادند.
يكي از پريان كه در امور شهر به ملكه كمك ميكرد و ملكه كارهاي مهم را به او مي سپرد موطلايي بود.او پري زيبا و باهوشي بود كه در بالاي درختي تنومند در خانه اي كوچك زندگي مي كرد.خانه ي او با ميز و صندلي هاي ظريفي كه خودش ساخته بود و تختخوابي كه از شاخ و برگ درختان درست شده بود زيباتر شده بود.
يك روز صبح موطلايي از صداي در كه چند بار به صدا درآمد بيدار شد و فوري در را باز كرد.او فكر ميكرد دوستانش براي كار مهمي به دنبالش آمده اند تا باهم نزد ملكه بروند.اما ناگهان پريان بالداري كه نقابي سياه به صورتشان زده بودند او را داخل كيسه اي توري انداختند و با خود بردند.موطلايي فرياد زد: شما كي هستيد و مرا كجا مي بريد؟ پريان نقابدار گفتند: ساكت باش بعدا همه چيز را مي فهمي.آنها موطلايي را به قلعه ي ملكه ي آتش بردند و او را زنداني كردند.
ملكه ي آتش يكي از پريانش كه خيلي شبيه مو طلايي بود را به جاي او فرستاد تا از اين راه به ملكه ي آب نزديك شود و نقشه اش را اجرا كند.فرداي آن روز مو فرفري و مو حنايي كه از دوستن نزديك موطلايي بودند به ديدنش آمدند تا باهم به قصر ملكه بروند.آنها به محض ديدن آن پري گفتند:موطلاي چقدر قيافه ات عوض شده است! پري جواب داد: شايد بخاطر رنگ لباسم و يا مو هايم باشد. دوستانش با تعجب به همديگر نگاه كردند و گفتند: بهتر است زودتر حركت كنيم.
موفرفري گفت: بيايد مثل هميشه از رودخانه به سمت قصر حركت كنيم.اما آن پري با خود خواهي جواب داد:خير بايد از كنار درختان چهار فصل عبور كنيم.دوستان موطلايي باتعجب حرف او را قبول كردند.بعد از مدتي موحنايي گفت: بهتر است زير درخت شاتوت كمي استراحت كنيم و ميوه بخوريم. اما پري با لحني جدي و خشن گفت: اي تنبل هاي شكمو بايد هرچه زودتر به قصر برسيم و ملكه را كنار درياچه ببريم. اين بار موحنايي و موفرفري ناراحت شدند و گفتند: موطلايي هيچوقت با ما اينطور صحبت نمي كرد.او خيلي عوض شده است.
آنها پس از مدتي به قصر رسيدند و طبق معمول با تشريفات كامل نزد ملكه رفتند. امروز قرار بود مراسم شكر گذاري را كنار درياچه برگزار كنند.ملكه به پري لبخندي زد و گفت: حالا انگشتر فيروزه را برايم بياور. پري كه از راز انگشتر فيروزه كه بين موطلايي و ملكه بود بي خبر بود من من كرد و گفت: متاسفم فراموش كردم انگشتر را بياورم. ملكه كه به او شك كرده بود گفت: موطلايي خيلي باهوش است اگر بتواني جواب اين معما را بدهي ثابت ميكني كه موطلايي هستي و اگر نتواني تو را زنداني خواهم كرد.
پري كمي ترسيده بود اما به خود اطمينان داشت كه جواب معما را خواهد گفت. ملكه از او پرسيد: آن چه درختي است كه در شب مانند ستاره مي درخشد؟ و بعد ادامه داد: به تو فرصت ميدهم اسم سه درخت را نام ببري. پري كمي فكر كرد و گفت: درخت صنوبر. ملكه جواب داد: خير. پري با كمي تولد پرسيد: درخت كاج؟ اما ملكه سرش را به علامت منفي تكان داد. پري در آخرين فرصت گفت: حتما منظور شما درخت توت است.
ملكه با اخم به او گفت: خير. تو مثل موطلايي باهوش نيستي و حالا بايد زنداني شوي. پري كه ديگر كاري از دستش بر نمي آمد تسليم شد و گفت: حداقل جواب معما را به من بگوييد. ملكه پاسخ داد: هيچ درختي مانند ستاره نيست و از خود نوري ندارد.
ملكه از پري پرسيد: چه نقشه اي داشتي و موطلايي كجاست؟ پري جواب داد: ملكه ي آتش به من دستور داده كه براي به دام انداختن شما به اينجا بيايم تا در زماني كه شما را تا كنار درياچه همراهي ميكنم آنها به شما حمله كنند و موطلايي را در قلعه زنداني كرده است. ملكه به سربازانش دستور داد پري را دستگير كنند و براي حمله آماده شوند. سپس به طرف درياچه حركت كردند. وقتي به آنجا رسيدند ملكه ي آتش و سربازانش آماده ي حمله بودند اما سربازان ملكه ي آب با استفاده از تدبير ملكه توانستند آنها را شكست دهند و ملكه ي آتش را دستگير كنند.
موفرفري و موحنايي به سراغ مو طلايي رفتند و او را از زندان آزاد كردند. ملكه ي آب با وجود اشتباهات خواهرش فرصتي دوباره به او داد و او را به سرزميني دور فرستاد تا شايد بتواند بدي ها را از خود دور كند و دوباره به زادگاهش باز گردد.
قصه کودکانه پرنسس زیبا

روزی بود، روزگاری بود و پرنسس خیلی زیبایی بود که چشمهای درخشان و موهای سیاه بلندی داشت.
پدر این پرنسس، ثروتمندترین حکمران جهان بود و چون تنها همين یك فرزند را داشت بالاخره تمام ثروت او روزی به دخترش میرسید.
پرنسس در قصر زیبایی که در میان تپهها قرار داشت زندگی میکرد و از پنجرههای قصر میتوانست تپهها را -که تا چشم کار میکردند به دنبال هم قرار داشتند و مابین آنها درههای قشنگ بسیاری بود- تماشا کند.
پرنسس، تپهها و درهها را دوست داشت و هرگز بهاندازهی آن زمانهایی که در میان این تپهها تنها میگشت خوشحال و شاد نبود.
او بااینکه اینقدر زیبا و ثروتمند بود همیشه ساده زندگی میکرد.
پدرش فکر میکرد وقت آن است که او همسری برای خودش انتخاب کند. حکمران میدانست که امیرزادههای بسیاری هستند که با دلوجان آرزومندند با دختر ثروتمند و زیبای او عروسی کنند.
بنابراین در جشن هجدهمین سال تولد پرنسس، حکمران به او گفت:
«عزیزم، حالا موقع آن است که از گردش در میان تپهها و درهها دست برداری و دیگر مانند دختران دهاتی زندگی نکنی؛ در حقیقت باید به فکر عروسی با امیرزادهای باشی.»
پرنسس سرش را تکان داد و گفت: «نه، پدر عزیزم! من اصلاً نمیخواهم ازدواج کنم!»
امیر گفت:
«اما، فرزند عزیزم، امروز سه نامه از سه امیرزاده برای من رسیده است. یکی از امیرزادهی براگانزا، یکی از امیرزادهی ماتيفل و یکی هم از امیرزادهی اوفالیا – هرکدام از آنها تقاضای عروسی با ترا کردهاند.»
پرنسس جواب داد:
«امیرزادهی براگانزا یك آدم پیر احمق است و امیرزادهی ماتیفل خیلی جوان. ولی من هرگز چیزی از امیرزادهی اوفالیا نشنیدهام؛ اما از اسمش معلوم است که از او بدم میآید. من هرگز با آنها عروسی نخواهم کرد.» پرنسس این حرفها را زد و پاهای کوچک خودش را به زمین کوبید.
حکمران گفت:
«تو دختر بزرگی هستی و موقع آن رسیده که بهجای بدخُلقی، لباس عروسی بپوشی»
او دوباره سرش را تکان داد و گفت:
«آنها برای اینکه من زیبا و ثروتمند هستم میخواهند با من عروسی کنند.»
«بله، بله این حرف تو کاملاً درست است؛ اما برای من هم خیلی مشکل است که به هر سه نفر آنها جواب رد بدهم و از طرفی، ممکن است این جواب رد باعث جنگ و خونریزی بشود. ولی اگر تو نمیخواهی من هم ترا مجبور نمیکنم. تو میتوانی با هر کس که مایل باشی ازدواج کنی.»
پرنسس جوابی نداد و از پنجره به بیرون نگاه کرد.
در مقابل چشمان او تپههای زیبا و قشنگی -که او آنها را آنقدر دوست داشت- گسترده شده بودند. روی تپهها مِهی سفیدرنگ خوابیده بود و آنها را به شکل کوههایی درآورده بود. درهها هم پر از مه بودند.
بالاخره پرنسس آهسته جواب داد:
«خیلی خوب، اگر شما میخواهید که من ازدواج کنم، حرف شما را میپذیرم؛ اما من فقط با مردی ازدواج خواهم کرد که کاسهای پر از مه برای من بیاورد!»
حکمران با صدای گرفتهای گفت: «يك كاسه پر از مه! آیا دیوانه شده است؟ فایدهی يك كاسه پر از مه چیست؟»
پرنسس مانند کسی که در خواب حرف میزند پاسخ داد:
«از میان مه، همهچیز زیباتر و قشنگتر از هوای صاف دیده میشود. تپهها به شکل کوه درمیآیند و درهها مانند سوراخهای عمیقی دیده میشوند و هنگامیکه خورشید از میان مه میدرخشد آدم خیال میکند که در آسمانها زندگی میکنند. من میخواهم هميشه يك كاسه پر از مه همراه داشته باشم تا از درون زیبایی آن به تمام دنیا نگاه کنم.»
حکمران دوباره گفت:
«حتماً فرزند من دیوانه شده است و هنگامیکه عروسی کرد حالش خوب خواهد شد! آه! وزیر دارد میآید! حالا به او چه بگویم!»
دختر گفت:
«من با کسی ازدواج خواهم کرد که کاسهای پر از مه برای من بیاورد؛ و هر کس چنین کاسهای نداشته باشد و جرئت کند که از عروسی با من حرف بزند سرش باید از تنش جدا گردد.»
بعد از این حرف چشمان سیاهش درخشید و بهسرعت دوید و از اتاق بیرون رفت.
پادشاه به وزیر خودش گفت:
«شنیدی چه گفت؟ او دیوانه شده است. ولی بااینوجود حرف او را همین امروز بعدازظهر به تمام مردم جهان اعلام کن.»
وزیر تعظیم کرد و از اتاق بیرون رفت.
امیر هم رفت، پشت میزتحریرش نشست تا جواب نامههای سه امیرزاده را بنویسد. نوشتن جواب این نامهها خیلی دشوار بود. آنقدر خط زد و دوباره نوشت که بیستتا نوك قلم شکسته شد و آنقدر به فکر فرورفت که سی دانه چوب قلم را با دندانهایش جوید. عاقبت این جواب را برای هر سه امیرزاده فرستاد:
«پسرعموی عزیزم (چون همهی اميرها و امیرزادهها پسرعموی یکدیگرند) نامهی محبتآمیز شما امروز صبح رسید. آن را خواندیم. دختر ما بهطرف خواستگاری دست رضایت دراز میکند که برای او کاسهای پر از مه بیاورد. امیدواریم که شما بتوانید این هوس او را برآورید و ما مفتخر و شادمان خواهیم بود که شما را به دامادی خودمان بپذیریم.»
بعدازظهر همان روز سه قاصد که هرکدام یك نامه داشتند و اعلامیهی وزیر هم ضميمه آنها بود- که در آن نوشتهشده بود هر کس که به خواستگاری دختر امیر بیاید و کاسهای پر از مه نیاورد سرش از تنش جدا خواهد شد – هرکدام بهسوی کشور یکی از امیرزادگان به راه افتادند.
يك هفته بعد، خواستگاران یکییکی وارد شدند و هرکدام از آنها کاسهای با خود آورده بودند. اول امیرزادهی پیر براگانزا وارد شد. چند قدم جلوتر از او غلامی سیاه با موهای بلند میآمد که کاسهای طلائی را روی یك نازبالش سرخ مخمل حمل میکرد.
این امیرزادهی پیر، صورتی پر از چینوچروک و زشت داشت و يك پایش هم کوتاهتر از پای دیگرش بود. امیر و پرنسس او را در اتاقی که تخت امیر در آن قرار داشت، به حضور پذیرفتند. او لنگانلنگان وارد اتاق شد. غلام سیاه چند قدم جلوتر راه میرفت. در برابر تخت امیر ایستاد و غلام، کاسهی بزرگ طلائی را جلو پای پرنسس بر زمین گذاشت. بعدازآن شاهزاده روی یك زانو نشست، با یکی از چشمان ورچروکیده و شرربار خودش به پرنس چشمك زد و گفت:
«ای پرنسس زیبا، تو کاسهای از مِه میخواستی، من برای تو کاسهای آوردهام که بر دیوار قصر من آویخته بوده و عنکبوتها مانند مه بر آن تار تنیدهاند؛ اما وقتیکه تو به قصر من بیایی و ملکهی من باشی آن تارعنکبوتها محو خواهند شد و دیگر به چشم نخواهند آمد؛ زیرا زیبایی و ثروت تو همهچیز را در نظر من مانند روزگار جوانی، پاك و درخشان میسازد!»
پرنسس با تحقیر به کاسهی طلائی که در جلو پایش بود نگاه کرد. آن را غضبناك با لگد کوبید و تارعنکبوتها روی زمین پخش شدند و گفت:
«ای پیرمرد کودن، من هرگز نمیخواهم ملکهی قصر تو باشم. من کاسهای پر از مهی میخواستم که روی تپهها گسترده شده و تو برای من کاسهای پر از تارعنکبوت آوردهای. به قصر پوسیده و تارعنکبوت گرفتهی خودت برگرد. بهتر است مرگ، ملکهی قصر تو باشد.»
بعد دستهایش را به هم کوبید. چهار سرباز وارد شدند تا امیرزادهی پیر را به بیرون ببرند.
امیرزاده متعجب مانده بود و نمیتوانست حرفی بزند؛ اما آهي کشید و به غلام خودش اشاره کرد تا کاسهی طلائی را بردارد و به دنبال او برود.
بعدازآن، شاهزادهی ماتیفل وارد شد. او جوان بود، لباس فاخری به تن داشت و يك پر زیبا به کلاهش زده بود؛ اما کمی قوز داشت و اصلاً چانه نداشت. به دنبال او غلامی سیاه کاسهای پر از الماس را میآورد که ارزش آن بیحد بود و روی آن دستمالی زیبا از ابریشم بسیار لطیف کشیده بودند که مثل مه، لغزان و سبك بود.
امیرزاده مغرورانه به تالار وارد شد. آوازی را زیر لب زمزمه میکرد و عصایی را در دست تکان میداد. چون به نزديك تخت رسید کلاهش را برداشت. برای تعظیم آنقدر کمرش را خم کرد که پر کلاه به روی زمین کشیده شد و سپس گفت:
«ای پرنسس زیبا، تو کاسهای پر از مه خواسته بودی. من برای تو کاسهای آوردهام که دستمالی عروسانه همراه آن است که بهایی برایش نمیتوان قائل شد. در حقیقت تا آخرین شاهیِ هستیِ خود را برای آن خرج کردهام، اما هنگامیکه تو با ثروت و زیبایی خود حاضر بشوی که تاج امیریِ مرا بپذیری، من به دیناری احتیاج نخواهم داشت.»
غلام سیاه کاسهی پر از الماس و دستمال گرانبها را در پیش پای پرنسس گذاشت؛ اما پرنسس آن را به گوشهای پرتاب کرد. آنقدر با عصبانیت نفس میکشید که نفسهای او دستمال لطیف را از روی کاسه بلند کرد و از پنجره به بیرون انداخت.
پرنسس گفت:
«من هرگز عروس تو نخواهم شد. من کاسهای پر از مهِ زیبایِ تپهها خواسته بودم و تو احمقانه همه پول خودت را برای يك دستمال هدر دادهای. به قصر خرابشدهات برگرد و با مرگ قمار بزن تا پول خودت را دوباره به دست بیاوری!»
پرنسس دستهایش را به هم کوبید. چهار سرباز آمدند تا امیرزاده را به بیرون ببرند. او چیزی نگفت؛ دهانش از تعجب باز مانده بود. با پر کلاهش به غلام سیاه اشاره کرد تا کاسهی پر از الماس را بردارد و به دنبال او برود.
روز دیگر، ورود امیرزادهی اوفالیا در قصر اعلام شد. او نه غلام سیاه با خودش آورده بود، نه سفید؛ اما با دستهای خودش يك کاسهی خالی چوبی را حمل میکرد. به تالار وارد شد، لباس سادهای پوشیده بود. نه به چپ نگاه میکرد و نه به راست. تنها چشمانش به موهای سیاه و چهرهی زیبای پرنسس دوخته شده بود.
همانطور که در اتاق گام برمیداشت، آفتاب طلائی از میان تپهها بیرون آمد و از پنجرهی قصر روی موهای زیبا و چشمان شرم آلود امیرزاده تابید و شروع به درخشیدن کرد. در برابر پرنسس زانو زد و گفت:
«ای پرنسس، من اکنون برای تو جز يك کاسهی چوبی خالی چیز دیگری نیاوردهام؛ تو میخواهی آن را از مه پر کنم. کار بسیار مشکلی است، اما من تا یک سال و یک روز دیگر آن را برای تو از مههای تپهها پر خواهم ساخت و خواهم آورد؛ و یا در این کار جان خودم را فدا خواهم کرد. فقط آمدهام که پیش از حرکت یکبار ترا ببینم. شاید این آخرین دیدار من باشد. این کاسهی چوبی که اکنون لبریز از عشق من است یقین دارم روزی از مهی پر خواهد بود که آنقدر آرزوی آن را در دل کو چك خود پروراندهای»
بعدازآن خم شد و با احترام، دست پرنسس را بوسید و کاسهی خود را در زیر بغل گرفت و شجاعانه از اتاق بیرون رفت.
پرنسس برای اولین بار در زندگیاش چیزی نداشت بگوید. آنقدر از کلمات زیبای امیرزاده حیرتزده شده بود که فراموش کرد دستهایش را به هم بکوبد؛ و او از قصر بیرون آمد و بهسوی تپهها روانه شد، بیآنکه سربازی جلو بیاید تا مانع رفتن او گردد یا دستگیرش سازد.
پرنسس به دری که او از آن خارج شده بود خیره ماند. مثلاینکه خواب میدید. دوباره مهها روی تپههای اطراف جمع شده بودند و خورشید، پنهان شده بود.
پرنسس بالاخره به خودش آمد و گفت: «تا یک سال و یک روز دیگر هیچ خواستگاری نمیپذیرم.»
وقتیکه امیر از اتاق بیرون میرفت خطاب به وزیر خودش گفت: «يك جوان رشید!»
یک سال و یک روز گذشت و شاهزاده اوفاليا بازنگشت.
شب و روزِ زندگیِ پرنسس با اضطراب و هیجان میگذشت. او هرروز از میان پنجرههای قصر به تپههای اطراف نگاه میکرد تا ببیند آیا امیرزاده بازمیگردد. بالاخره روز موعود گذشت و از او خبری نشد. مه سبکی تپهها و درهها را پوشانده بود؛ اما آنقدر زیاد نبود تا راهی را که بهطرف دروازهی قصر میآمد محو و ناپیدا بسازد. بعدازظهر روز موعود هم آهستهآهسته با سنگینی و خستگی میگذشت. دیگر پرنسس قدرت تحمل نداشت.
به خودش گفت: «آه او مرده! باید بروم و پیدایش کنم.»
پس سادهترین لباسهای خودش را پوشید و تنها، هنگام غروب آفتاب از میان راهی که از قصر بهسوی تپهها میرفت به راه افتاد.
مقدار زیادی راه نرفته بود که در تاريك و روشن غروب مردی را دید که در کنار جاده نشسته بود.
همینکه نزديك شد دید که مردی با لباسهای خیس و پارهپاره نشسته، سر را میان دو دستش گرفته و يك کاسهی كوچك چوبی روی زمین، در کنارش افتاده است.
او امیرزادهی اوفالیا بود؛ اما دیگر آن درخشندگی و شفافیت سابق در چشمهایش وجود نداشت.
پرنسس دوید و کنار او زانو زد.
مه از روی تپهها جمع شد، بلند شد و اطراف آن دو نفر حلقه زد و آنها از میان این مه، قصر، تپهها و درهها را محو و گرفته و شبیه یکدیگر میدیدند.
امیرزاده بدون اینکه به او نگاه کند جواب داد:
«نه، ای بانوی عزیز. تپهها از مه سرشارند و درهها از آن لبریز. ولی من نتوانستم يك كاسه از آن را پیدا کنم. در میان درهها و در بالای تپهها کاسهی من از مه پر میشد؛ اما وقتیکه به راه میافتادم مه از میان کاسهی چوبیام فرار میکرد و محو میشد. مدتی که من قول دادهام گذشته است. من جرئت نکردم که به قصر بیایم و بگویم که نتوانستهام به عهد خودم وفا کنم. من به پرنسس گفتم که کاسهی چوبی من پر از عشق است و هنگامیکه بازگردم، از مه پر خواهد بود. ولی، افسوس هنوز مانند اول میبینم کاسهی من فقط از عشق لبریز است.»
پرنسس گفت: «آه، نگاه کن، الآن کاسهی تو از مه پر شده است!»
او کاسه را در دست گرفت و نگاه داشت. در حقیقت همهچیز در آن موقع برای پرنسس مهآلود به نظر میآمد، زیرا چشمان سیاه و قشنگ او از اشك پر شده بودند. شاهزاده به او نگاه کرد و در همین لحظه يك نور طلائی رنگ از میان مههای اطراف بهطرف او درخشید.
«آه، این تو هستی؟ تو خودت تنها برای دیدن من آمدهای؟»
پرنسس جواب داد:
«بلی، اگر من پیش تو نیامده بودم هیچوقت کاسهی چوبیات از مه پر نمیشد.»
امیرزاده گفت:
«آه، همینطور است» برای اینکه چشمان درخشان او هم در این موقع از اشك پرشده بود. آنها دست به دست هم دادند و به قصر امیر رفتند. باهم عروسی کردند و بعدازآن همیشه به خوشی و شادی روزگارشان میگذشت و در میان گرانبهاترین جواهرت پرنسس، یك کاسهی چوبی هم بود که او آن را یکبار پر از مه دیده بود.
مطلب مشابه: قصه صوتی کودکانه / 35 قصه دلنشین و جذاب جدید و قدیمی
مطلب مشابه: قصه های قشنگ برای بچه ها؛ 12 داستان و قصه فوق العاده زیبا و جالب
داستان سیندرلا برای کودکان

«يكی بود، يكی نبود. سالها پيش در كشوری كوچک دختر مهربان و زيبایی به نام سيندرلا با نامادری و دو دخترش زندگی می كرد. مادر او سالها پيش در گذشته بود و پدرش با زن ديگری ازدواج كرده بود. ولی پدر هم بزودی از دنيا رفت و دخترک تنها شده بود. دخترک در خانه پدری خودش مانند يک خدمتكار كار می كرد و دستورات مادر و خواهرهايش را انجام می داد. او بسيار زيباتر از دو خواهرش يعنی آناستازيا و گرزيلا بود، برای همين آنها خيلی به او حسودی می كردند. ولی همه اين ناراحتی ها و اذيت ها باعث نشده بود كه او نااميد شود.
سيندرلا هميشه با اين اميد از خواب بيدار می شد كه يک روزی او هم خوشبخت خواهد شد. رفتار او با حيوانات خانه اينقدر خوب بود كه تمام حيوانات نيز او را دوست داشتند. فقط گربه خواهرها بود كه مثل صاحبانش بدجنس بود و سيندرلا را اذيت می كرد. یک روز صبح که سیندرلا مثل همیشه مشغول به کار تميز كردن خانه بود، زنگ در به صدا در آمد. وقتی در را باز كرد، متوجه شد كه دعوتنامه ای از طرف حاكم شهر برايشان آمده است.
او نامه را به نامادريش داد. حاكم شهر جشنی به خاطر پسرش برپا كرده و از تمام دختر خانم های زيبا و متشخص دعوت كرده تا در اين مهمانی شركت كنند. خواهران سيندرلا خوشحال شدند در همين موقع سيندرلا از نامادريش خواست كه او را هم به مهمانی ببرند. نامادريش گفت: «به شرطی می توانی همراه ما بيايی كه تمام كارهايت را تمام كنی و بتوانی لباس مناسبی برای مهمانی فراهم كنی تا آنرا بپوشی».
سيندرلا با خوشحالی به اتاقش رفت و لباس مادرش را از صندوق در آورد تا آنرا درست كند وليی در همان موقع خواهرنش او را صدا كردند تا كارهايشان را انجام دهد. خلاصه تا غروب سيندرلا مشغول آماده كردن لباسهای خواهرانش بود و نتوانست كه لباسش را آماده کند. موشهای كوچولو كه سيندرلا را خيلی دوست داشتند از همان صبح متوجه نقشه نامادری شدند. برای همين با كمک پرندگان كوچک لباس سيندرلا را آماده كردند. تا سيندرلا بتواند در مهمانی شرکت کند.
سيندرلا وقتی خسته به اتاقش برگشت و لباسش را آماده ديد خيلی خوشحال شد و آنرا تنش كرد و به كنار كالسكه آمد تا همراه بقيه به مهمانی برود. ولی خواهران سيندرلا كه از اين اتفاق خيلی ناراحت شدند با بدجنسی بهانه آوردند و لباس سيندرلا را پاره كردند و خودشان تنهايی به مهمانی رفتند. سيندرلا خيلی ناراحت شد و زد زير گريه، با خودش می گفت: ديگه من هيچ شانسی ندارم هر كاری می كنم باز هم موفق نميشم. در همين موقع صدايی شنيد كه به او می گفت: چرا عزيزم هنوز يک چيز برای تو باقی مانده است و آن اميد تو به زندگی است. اگر تو اميد نداشتی كه من الان اينجا نبودم. سيندرلا سرش را بلند كرد و پری مهربان را ديد و خوشحال شد.
پری مهربان به او گفت: «بايد عجله كنيم ما فرصت زيادی نداريم. او با عصای جادويی خود به كدو تنبلی كه در باغ بود زد و وردی خواند و ناگهان آن كدو تبديل به كالسكه زيبايی شد و چهار موشی كه دوست او بودند تبديل به چهار اسب زيبا كرد و سگ مهربان خانه را هم بصورت خدمتكار او در آورد. حالا نوبت خود سيندرلا بود. پری چرخی دور او زد و عصايش را به حركت در آورد. ناگهان سيندرلا خود را در لباسی بسيار زيبا يافت وقتی چشمش به کفشهايش افتاد بيشتر تعجب كرد چون كفشهاي او مثل شيشه بود. سيندرلا با خود گفت: «اين مثل يک رويا است». پری به او گفت: «درست است عزيزم. اين يک رويا است و مانند همه روياها نمی تواند زياد طولانی باشد. تو تا ساعت 12 شب فرصت داری و بعد از آن همه چيز به حالت اولش بر می گردد.»
سيندرلا از پری تشكر كرد و به سمت قصر به راه افتاد. وقتی به قصر رسيد، همه از ديدن اين دختر زيبا شگفت زده شدند و از هم می پرسيدند كه اين دختر غريبه كيست؟ پسر حاكم تا چشمش به سيندرلا افتاد از او خوشش آمد، جلو آمد و از خواست تا با او برقصد. آنها با هم رقصيدن و آواز خواندن. پسر حاكم از سيندرلا خوشش آمد چون متوجه شد كه او دختر مهربانی هست. زمان اينقدر زود گذشت كه سيندرلا متوجه نشد، يكدفعه صدای زنگ ساعت برج را شنيد و ديد ساعت 12 است. نگران شد و به سمت پلكان دويد تا از قصر خارج شود ولی در همين هنگام يک لنگه كفشش از پايش در آمد. سيندرلا با سرعت سوار بر كالسكه از قصر دور شد و وقتی ساعت 12 آخرين زنگ خودش را نواخت همه چيز مثل قبل شد، ولی سيندرلا خوشحال بود كه توانسته بود در اين مهمانی شرکت کند.
صبح روز بعد حاكم دستور داد كه دنبال دختری بگردند كه آن كفش به پايش بخورد، چون پسرش گفته بود فقط با صاحب كفش ازدواج می كند. ماموران حاكم، كفش را به پای تمام دختران شهر امتحان كردند تا سرانجام به خانه سيندرلا رسيدند. خواهران سيندرلا هر كاری كردند تا كفش به پايشان برود، نشد كه نشد. سيندرلا جلو آمد و از وزير خواست كه به او هم اجازه بدهد تا كفش را امتحان كند. خواهران سيندرلا خنديدند و گفتند اين امكان ندارد چون او خدمتكار اين خانه است، ولی وقتی وزير سيندرلا را با آن زيبايی ديد اجازه داد تا كفش را بپا كند. پای سيندرلا به راحتی درون كفش جای گرفت. آنها سيندرلا را به قصر بردند و بزودی جشن بزرگی برای عروسی برپا شد. و سيندرلا بعد از تحمل اين همه مشكلات به آرزوی خود رسيد و سال ها به خوشی زندگی کرد».
پرنسس رز و پرنده طلایی
روزی روزگاری در سرزمین دوردست شاهزاده خانم زیبایی زندگی می کرد. زیبایی اون منحصر به فرد بود. مو های بلند و قرمزی داشت و عاشق گل های رز بود. به خاطر همین همه اون رو پرنسس رز صدا می کردن. همه ی افراد سرزمین اون رو دوست داشتن. یروز چند تا بچه به دیدن شاهزاده خانم رفتن و هر یک دسته گلی به دست داشتن. یکی از اونها دسته گل رز قرمز داشت، یکی سفید و یکی هم زرد.
پسر بچه: “پرنسس رز کدوم دسته گل رو بیشتر دوست دارین؟”
پرنسس رز: “اوه من همه ی رز های دنیارو دوست دارم عزیزانم.”
و بعد همه ی اونهارو در آغوش گرفت و قلقلکشون داد…بچه ها به خنده افتادن. هرروز بعد از غروب آفتاب، پرنسس رز به بالکن می رفت و دست هاش رو به هم می زد…
پرنسس رز: “اوه بیا پرنده ی عزیزم.”
پرنده ی طلایی رنگی پرواز کنان ظاهر می شد و روی شونه های اون می نشست. بلافاصله مو های شاهزاده خانم با نور قرمز خیره کننده ای شروع به درخشیدن می کرد…
پرنسس رز: “اوه پرنده ی کوچولوی بامزه. دوست داری با موهام بازی کنی آره؟”
یکم بعد پرنده با صدای دلنشین مشغول آواز خواندن میشد و شاهزاده خانم هم همراهیش می کرد و همه ی افراد شهر به خواب شیرینی فرو می رفتن تا خورشید دوباره طلوع کنه.
یکی از اهالی: “چه صدای زیبایی…”
پرنسس رز: “شب بخیر عزیزانم خواب های خوب ببینین.”
سال ها به این ترتیب گذشت…هر روز هنگام غروب آفتاب پرنسس رز و پرنده ی طلایی لالایی زیبایی می خوندن و مردم شهر به خواب شیرینی فرو می رفتن تا خورشید دوباره طلوع کنه. تا این که یه روز اتفاق وحشتناکی افتاد. جادوگر بدجنسی از وجود پرنسس رز با خبر شد…شاهزاده خانم دوباره مشغول آواز خوندن شد اما جادوگر گوش هاش رو محکم گرفت….
جادوگر: “اوه اصلا ازش خوشم نمیاد. اون خیلی مهربون و زیباست.”
جادوگر بدجنس تصمیم گرفت اون رو طلسم کنه…
جادوگر: “اجی مجی لاترجی…رنگ مو های رز رو بگیر…”
و بلافاصله رنگ مو های شاهزاده خانم درست مثل قیر سیاه شد.
پرنسس رز: “اوه خدای من چه بلایی سر موهام اومده؟ من باید آواز بخونم تا مردم بتونن به خواب شیرینی فرو برن.”
اما اون شب هم پرنسس رز به بالکنش رفت و دست هاش رو برهم زد…وقتی پرنده ی طلایی ظاهر شد این بار به جای موهای قرمزش، موهای سیاهش شروع به درخشیدن کردن…
پرنسس رز: “اوه نه…”
پرنده آواز سحرآمیز همیشگیش رو خوند و پرنسس رز هم مشغول خوندن لالایی شد…همه ی مردم شهر به خواب رفتن اما اون شب فقط خواب های بد و ترسناک دیدن…
یکی از اهالی: “اوه خدای من خیلی ترسناک بود.”
یکی از اهالی: “همه جا سیاه بود.”
یکی از اهالی: “من همه جا مار میدیدم.”
یکی از اهالی: “من خواب دیدم دارم تو اقیانوس غرق میشم.”
یکی از اهالی: “من که دیگه میترسم بخوابم.”
روز بعد شاهزاده خانم با ناراحتی پرنده رو صدا کرد و نگرانیش رو با اون درمیون گذاشت و از پرنده کمک خواست…
پرنده ی طلایی بگو ببینم چطور میتونم کاری کنم که مردمم تا طلوع خورشید خواب های شیرین ببینن؟”
پرنده طلایی: “موی سیاه توی آب گل رز.”
پرنسس رز: “هان؟ موی سیاه توی آب گل رز؟ به نظرت میتونه کمک کنه؟”
شاهزاده خانم موافق نبود اما با این حال قبول کرد. یه وان رو پر از آب کرد و گلبرگ های رز رو روی اون گذاشت. بعد موهاش رو فرو برد توی آب…موهاش بلافاصله دوباره به رنگ قرمز دراومدن…
پرنسس رز: “اوه خدای من دوباره قرمز شدن. ازت ممنونم پرنده کوچولو.”
اون شب همین که پرنده روی شونه ی شاهزاده خانم نشست یبار دیگه رنگ خیره کننده ی قرمز موهاش آسمان شب رو درخشان کرد. شاهزادهم خانم لالایی خوند و همه ی مردم شهر به خواب رفتن و تا طلوغ خورشید خواب های شیرین دیدن…
جادوگر: “چی؟ اون دوباره برگشته!”
جادوگر بدجنس اونقدر از شکستن طلسمش عصبانی شده بود که تصمیم گرفت دوباره شاهزاده خانم رو طلسم کنه.
جادوگر: “اوه حالا باید قدرتمو بهش نشون بدم…عجی مجی لاترجی. رنگ موهای رز رو بگیر…”
و دوباره رنگ موهای شاهزاده خانم به رنگ قیر دراومد..
پرنسس رز: “اوه نه! دوباره نه! چه اتفاقی داره برام میوفته پرنده کوچولو!”
اما اینبار جادوگر بدجنس تمام گل های رز رو جمع کرد و با شنیدن صدای گریه ی شاهزاده خانم خیلی خوشحال شد…
جادوگر: “حالا ببینم چطور میخوای طلسمم رو باطل کنی.”
یبار دیگه شاهزاده خانم با ناراحتی از پرنده پرسید پرنده ی طلایی بگو ببینم چطور میتونم کاریک نم دوباره مردم شهر تا طلوع خورشید خواب های شیرین ببینن؟ و پرنده دوباره همون جواب رو داد…
پرنده: “موی سیاه توی آب گل رز.”
پرنسس رز: “اما حتی یدونه گل رز هم تو کل شهر پیدا نمیشه.”
پرنده: “موی سیاه توی آب گل رز.”
پرنده جیک جیک کنان از اونجا دور شد…
پرنسس رز: “اوه خواهش میکنم نرو..یه راه دیگه بهم نشون بده.”
شاهزاده خانم نمی دونست باید چیکار کنه! اونقدر ناراحت بود که اشک از چشم هاش سرازیر شد و یه قطره ی اشکش پایین روی زمین افتاد. در همون لحظه شاهزاده ی جوون و خوش قیافه ای که زیر بالکن شاهزاده خانم ایستاده بود جعبه ای رو از جیبش بیرون آورد که درون اون یه تار موی قرمز بود. شاهزاده تار مو رو روی قطره ی اشک شاهزاده خانم گذاشت. تا بعد معجزه ای اتفاق افتاد! ناگهان تار موی قرمز تبدیل شد به گل رز…
شاهزاده: “اوه خودشه!”
شاهزاده گل رز رو برداشت و به شاهزاده خانم داد…
شاهزاده: “این گل رز برای شماست.”
پرنسس رز: “یه رز! اما چطوری پیداش کردی؟”
شاهزاده: “درستش کردم با قطره ی اشک شما و یه تار موی قرمز.”
شاهزاده خانم با خوشحال گل رز رو گرفت. فورا اشک هاش رو پاک کرد و گل رو روی وان آب گذاشت…بعد موهاش رو توی آب فرو برد و طلسم جادوگر باطل شد. همه شگفت زده شدن.
یکی از درباریان: “اوه عجب جادویی…”
پادشاه: “مرد جوون اون تار موی قرمز رو از کجا پیدا کردی؟”
شاهزاده: “پادشاه عزیز وقتی من و شاهزاده خانم بچه بودیم یه تار موی از موهای شاهزاده خانم به نشانه ی وفاداریم به شاهزاده خانم رو برداشتم. اونم همینکارو کرد و یکی از تار های موی منو برداشت.”
شاهزاده خانم حرف شاهزاده رو تایید کرد و جعبه ی کوچیکی رو درآورد اونو باز کرد تا تار موی شاهزاده رو نشون بده. همه با شنیدن این خبر خوشحال شدن. شاهزاده و پرنسس رز همونروز باهم ازدواج کردن. جادوگر وقتی فهمید دوباره طلسمش باطل شده اونقدر عصبانی شد تا اینکه ترکید و به هزاران تیکه تقسیم شد…
جادوگر: “نههههه…”
یبار دیگه گل های رز در تمام شهر شکوفه زدن و پرنسس رز دوباره لالایی دلنشینش رو خوند و تمام مردم شهر تا طلوع خورشید به خواب دلنشینی فرو رفتن.
مطلب مشابه: قصه برای خواب شبانه کودک (قصه شب) 15 قصه خواب زیبا برای کودک در هر سنی
مطلب مشابه: قصه کودکانه مناسب بچههای 4 تا 6 سال با 12 داستان زیبا
قصه پرنسس و جادوگر

در زمان های بسیار قدیم و در سرزمینی خیلی دور پادشاهی با ملکه و ۷ دخترانش زندگی می کردند.
بزرگترین دختر ۱۸ سال داشت و نامش “ماریا” بود.
دومین دختر اسمش “انيسا” و ۱۷ سال داشت.
سومین دختر را “ليندا” می نامیدند و ۱۶ ساله بود.
چهارمین و پنجمین دختران دوقلوهایی بنام های “دانیا” و “کاریشنا” بودند.
دختر بعدی که باهوش ترین در میان آنها بود را “الكساندرا” صدا می کردند.
جوان ترین دختر نیز “برایانا” نام داشت و ۱۳ سال از عمرش می گذشت.
همگی آنها در یک قصر بسیار بزرگ زندگی می کردند که برج و باروهایش در دنیا نظیر و همانند نداشتند. قصر پادشاه دارای ۷ برج عظیم بود که در هر برجش یکی از شاهزاده خانم ها زندگی می کردند و فعلا در همانجا به استراحت و امورات خویش می پرداختند ولیکن پادشاه در نظر داشت که بعدها برای هر یک از آنها و همسرانشان قصرهای جداگانه ای بسازد و در اختیارشان قرار دهد.
در یکی از شب ها بناگهان طوفانی هولناک بپاخاست و آنچنان سروصدا ایجاد کرد که “برایانا” نتوانست در اتاقش بخوابد. قطرات درشت باران با قدرت به شیشه های پنجره برج برخورد می کردند. “برایانا” حتی می توانست صفير باد را از فاصله دور بشنود که زوزه کشان از لابلای درختان وزیدن گرفته اند. بنابراین او بلند شد و لباس ابریشمی کرم رنگش را بر تن کرد سپس درب اتاق خوابش را به آرامی و احتیاط گشود و خارج شد.
تمامی ساکنین قصر بنظر در خواب بودند. پله های باریکی که برج را به بقیه بخش های قصر مرتبط می ساخت، در تاریکی محو گردیده بود آنچنانکه انگار توسط هیولای شب بلعیده شده باشد. “برایانا” با دیدن چنین وضعیتی به اتاقش برگشت و صندوقچه ای را که روکشی از پارچه اطلس صورتی رنگ داشت را گشود و شمعی از داخل آن خارج کرد. او شمع را با کبریت روشن نمود. او سپس از پله های برج به پائین رفت و وارد یک راهرو طویل و باریک گردید. سرتاسر طول راهرو کاملا سرد و تاریک بود لذا “برایانا” لباسش را محکم تر در اطرافش گرفت و شمع را به خودش نزدیکتر کرد.
همچنانکه او قدم زنان در راهرو باریک به جلو و جلوتر می رفت، متوجه شد که نوری ضعیف و سبز رنگ در کتابخانه قصر به چشم می خورد. “برایانا” متحیر و تا حدودی مشکوک شده بود لذا با قدم های سریع تر و محکم تر به طرف درب کاملا باز کتابخانه رفت و ناگهان قدم به داخل آن گذاشت.
زمانیکه “برایانا” وارد کتابخانه قصر شد، بلافاصله درب با ضربه ای محکم پشت سرش بسته شد و شعله شمعی که در دست وی قرار داشت، به یکباره خاموش گردید و تاریکی همه جا را فرا گرفت.
“برایانا” بسیار ترسیده بود. او قصد داشت، جیغ بکشد و از آنجا بگریزد ولیکن هیچ صدایی از گلویش
خارج نشد و پاهایش توان حرکت نیافتند.
همه جا تاریک بود و تنها نوری که به چشم وی می خورد عبارت از روشنایی سبز رنگی بود که همچون ستاره ای بسیار کوچک و از فاصله ای دور در داخل کتابخانه می درخشید و نورافشانی می نمود. چشم های “برایانا” اندک اندک با تاریکی عادت کرد و او اینک می توانست اشیاء را تشخیص دهد.
در آنجا زنی زیبا بر روی صندلی راحتی کنار اجاق نشسته بود. او حدودا ۲۲-۲۳ ساله بنظر می رسید اما شبیه هیچیک از افرادی نبود که “برایانا” تاکنون دیده بود. زن موهای سبز رنگی داشت و پوست بدنش نیز متمایل به سبز کمرنگ بود. او حتی چشمانی سبز رنگ و لباس هایی همرنگ چشمانش بر تن داشت.
زن جوان پس از ورود “برایانا” تبسمی کرد و گفت: دخترم، من سال ها است که منتظر دیدنت هستم. زن آنگاه یک دستش را برای گرفتن “برایانا” دراز کرد. “برایانا” اجازه داد تا زن زیبا او را لمس کند لذا هیچ واکنشی نشان نداد. او براستی مسحور زیبایی زن و تابش نور سبز رنگ آن شده بود.
“برایانا” نمی دانست که این زن کیست و از کجا آمده است ولی او باعث شده بود که “برایانا” با مشاهده اش به شباهت او به برخی چیزها فکر کند. مثلا ليمونادهای سبز رنگی که گاه برایش تهیه می کردند یا دسته ای از شهپرهای سبز رنگی که در مهمانی ها به کلاه و لباسش متصل می نمود و یا فرشی از علف های تازه که او و خواهرانش در پیک نیک ها بر رویشان می نشستند.
“برایانا” حتی بیاد آورد که زنی را به همین شکل در رؤیاهایش دیده است. همان بانوی مهربانی که در خواب به او و خواهرانش کمک کرد تا از کشتی در حال غرق شدن نجات یابند و به ساحل برسند اما این موضوع فقط یک رؤیا بود در حالیکه حالا او در واقعیت قرار داشت. پس این زن زیبا چه کسی می توانست باشد؟
با این اوصاف بنظر می رسید که “برایانا” توسط نور سبز رنگ هیپنوتیزم شده باشد زیرا او قدم زنان و در حالتی گیج و منگ بسوی آن زن گام برداشت. زن با نوایی چون موسیقی لطیف و آرام گفت: نام من “سيلينا” است.
زن آنگاه در همان وضعیتی که نشسته بود، صورتش را به سمت “برایانا” چرخاند و موهای قرمز رنگ و بلند او را با انگشتانش لمس نمود سپس ادامه داد:
شما احتمالا مرا نمی شناسید زیرا حقیقتا هیچگاه مرا ملاقات نکرده اید اما من با شما بارها دیدار داشته ام. من همواره تو را مثل دخترم انگاشته ام و دوستت می دارم زیرا براستی دوست داشتنی هستید. شما موهای بسیار زیبایی دارید.
“برایانا” من به شما پیشنهاد می کنم که والدین شریر و خبیث خود را رها کنی و با من بیایی. تو مطمئن باش که هیچگاه با وجود خواهران بزرگترت پیشرفت نخواهی کرد اما اگر با من باشی می توانی همواره مرکز توجه همگان قرار بگیری و نقل مجالس و محافل شوی.
“برایانا” با شنیدن اینگونه کلمات شریر و خبیث برای لحظاتی به خاطرات گذشته اش برگشت. او به هشدارهای زن سبز رنگ به دقت اندیشید. اینکه در گذشته هیچگاه او را جدی نگرفته اند و به آنچه سزاوارش بوده، دست نیافته است. با این تصورات همه چیز و همه جا در نظرش ناامید کننده و اندوهناک می آمدند و او اینک آرزوی رهایی داشت.
“سيلينا” بیشتر به او نزدیک شد و آهسته گفت: بله، پدر و مادرت واقعا خبيث هستند چونکه فرشته ای زیبا همچون تو را نادیده می گیرند. مثلا آیا براستی در مورد برآورده کردن بسیاری از خواسته هایت اینگونه نیست؟ آیا آنها تاکنون گفته اند که تو همچون فرشته ها زیبا هستی؟ بله، آنها حقیقتأ با تو اینگونه بوده اند. آیا درستی حرف های مرا باور داری؟
اما من یک راه چاره برای گریز از این بیچارگی ات در نظر دارم که با انتخابش هر آنچه را تاکنون دیگران از شما دریغ داشته اند و یا در آینده به آنها تمایل داشته باشید، بفوریت برایتان فراهم می گردند، فقط بشرطی که همراه من بیائید. بیچاره “برایانا او را هیپنوتیزم کرده و اراده اش را صلب نموده بود. او بجز اینکه همراهی با زن زیبا و ناشناس را بپذیرد، هیچ راه گریزی نداشت.
“سيلينا” ادامه داد: بیا تا با همدیگر برویم.
آنگاه از جا برخاست و به دنبال یکدیگر از آنجا رفتند.
“برایانا” سوار بر یک اسب بالدار آبی رنگ شده و به پرواز در آمده بود. موهای بلند و قرمز رنگش در اثر جریان هوا تمامی صورتش را پوشانده بودند. “سيلينا” نیز سوار بر یک قوی بزرگ سبز رنگ در کنار آنها پرواز می کرد.
هنوز مدتی نگذشته بود که آندو به خانه “سيلينا” رسیدند و بناچار فرود آمدند.
لحظات بسرعت گذشتند. خورشید از فراز ستیغ کوه ها سرک کشید و انوار روشنی بخش خود را به همه جا پراکند ولیکن در کمال ناباوری انوار سبز رنگی که از زن زیبا ساطع می شدند، کمکم به افول گرائیدند و ناپدید شدند.
نفس در سینه “برایانا” بند آمده و قدرت تکلم از او سلب شده بود.
در نزدیکی آنها فقط کلبه ای کوچک و سبز رنگ قرار داشت. گل های رنگارنگ همچون رنگین کمان در هر جائیکه “برایانا” نظر می انداخت، غنچه کرده بودند. در جلوی آنها دروازه ای کوچک و صورتی رنگ بشکل قلب ظاهر گردید که یک درب به رنگ قرمز درخشان در وسط آن قرار داشت. سراسر این درب را با اشکال مینیاتوری سفید رنگ منقش نموده بودند.
“برایانا” آهی از ته دل خارج ساخت: اوووف.
“سيلينا” او را به داخل دروازه قلبی شکل هدایت کرد تا اینکه به مقابل درب قرمز رنگ رسیدند. آنها بزودی از درگاه گذشتند و وارد محفظه ای قفس مانند شدند که بلافاصله با ورود آنها به طرف بالا به حرکت در آمد و آنها را بسوی هوا برد.
این زمان “برايانا” شروع به جیغ کشیدن نمود زیرا مشاهده کرد که “سيلينا” شروع به تغییر شکل و شمایل نموده است. “سيلينا” لحظاتی بعد به یک عجوزه جادوگر تبدیل شده بود.
او موهای آشفته و فندقی رنگی داشت که تا سطح زمین می رسیدند. او همچنین یک بینی خمیده عصایی شکل در صورتش داشت که یک خال گوشتی درشت و زگیل مانند بر نوکش روئیده بود.
عجوزه لباسی به رنگ سیاه متمایل به خاکستری و بسیار کثیف بر تن داشت. لباس او آنچنان بود که انگار آن را از یک گلیم کهنه و پاره دوخته اند. او همچنین کلاهی به رنگ قرمز خونی بر سر داشت که تعداد زیادی حشرات مرده در اطرافش آویزان بودند.
پیرزن عجوزه سرش را به طرف “برایانا” برگردانید و فریاد زد: هاهاها…. دخترک زودباور و احساساتی، تو باید بدانی که اسم من “سيلينا” نیست بلکه اسمم “آرادينا” می باشد. این من بودم که در رؤیاهایت ظاهر می شدم. من همچنین خانواده بدبخت شما را بهم ریختم تا راحت تر به اهدافم برسم و سرانجام با جرعه ای از داروی هیپنوتیزم به مقصودم رسیدم و تو را به اینجا آوردم، هاهاها. حالا هم قصد دارم تا زیبایی تو را به خودم منتقل کنم، هاهاها، البته تو هم جای مرا خواهی گرفت، هاهاها.
“برایانای” ساده لوح، تو قصد داشتی با خوش تیپ ترین مرد این سرزمین ازدواج نمائی؟ اما مگر من چنین اجازه ای را به تو خواهم داد؟ هرگز، هرگزمن آن مرد را قبل از تو دیده ام آنگاه که او سوار بر اسبی زیبا بود اما او هیچگاه توجهی به من نکرد چونکه من دخترکی از یک خانواده فقیر بودم که تنها در حال بازی کردن بود. بله، من تو را یکروز با او دیدم. می دانم که آن مرد خوش اندام و باوقار نامش “ويليام” است.
یادم می آید که چگونه دائما تو را با عشق و علاقه می نگریست. او در حالیکه مرا بی نهایت دلبسته خود نموده بود اما اصلا توجهی به من نداشت. بنابراین من مجبورم که او را از تو بدزدم لذا چاره ای بجز این ندارم که خودم را به شکل و قیافه تو در آورم تا اشتباه مرا بجای تو تصور نماید، آنگاه عاشقم شود و با من ازدواج کند.
پس اینک خداحافظ پرنسس “برایانا”، خداحافظ شاهزاده زیبا.
امیدوارم که به شما هم در شکل و قیافه من خوش بگذرد، هاهاها.
“آرادينا” آنگاه شروع به خواندن یک آواز جادویی کرد. او بازوهایش را در جوانب بدنش بحالت غیر عادی به جنبش و حرکت در آورد و الفاظی این چنین را بر زبان جاری ساخت:
“مامبا دانیا، مامبا دانیا،
لطفا مرا به شکل پرنسس “برایانا” در آورید،
آنگاه او را به شکل من تغییر دهید آنگونه که پیر و زشت گردد،
سپس کاری کنید تا عاشقش دلباخته من شود.”
او این مطالب را با صدای بلند می خواند و انتهای هر کلمه اش را بنحوی کش دار ادا می نمود. آسمان شروع به تیره شدن کرد و رعد و برق آغازیدن گرفت. لرزشی شدید تمام بدن آندو را تسخیر نمود اما قبل از اینکه “آرادينا” بتواند جملاتش را به اتمام برساند، به ناگهان مردی به داخل اتاق جهید. او “ويليام” بود که با ضربت قدرتمند شمشیرش سر عجوزه شریر را از تنش جدا ساخت و با بی اثر کردن طلسم، جادوگر پیر را به درک واصل نمود.
پرنسس “برایانا” و “ويليام” سه روز بعد طی جشنی با شکوه که در قصر پادشاه برگزار شد، با یکدیگر ازدواج کردند. جملگی مردمان کشورشان از این ماجرا به وجد آمده بودند و تا هفته ها به شادمانی می پرداختند.
پرنسس “برایانا” و “ويليام” دست در دست همدیگر در میان آوازخوانی ندیمه ها و مستخدمين به برج “برایانا” رفتند و به آغاز زندگی جدیدشان پرداختند. آنها مدتی بعد به یک قصر با شکوه که پادشاه طبق قولش به آنها هدیه کرده بود، نقل مکان نمودند و تا سال ها با خوبی و خوشی در کنار یکدیگر روزگار گذراندند.
مطلب مشابه: قصه شب برای کودک دبستانی [ 10 قصه کوتاه و جالب برای دانش آموزان ]
مطلب مشابه: قصه فانتزی کودکانه؛ 10 قصه با موضوعات فانتزی جالب برای کودک
پرنسس گرگ

این داستان گریس ئه…
سالها قبل تو تو شهر جادویی تونا، پادشاه هارولد و دختر عزیزش پرنسس گریس زندگی می کردن. گریس دختر بی نظیری بود، صحبت کردن با درختها برای یه نفر عجیب به نظر می رسه، مگه نه؟ ولی گریس… اون فرق داشت! اون اغلب با درختها می رقصید و با گلها صحبت می کرد. نه فقط حیاط خلوت قصر، بلکه تمام سرزمین باغ اون بود.
گریس: اوه تنها چیزی که نیاز دارین، یکم عشقه
پادشاه: گریس، دختر عزیزم! خبرهای خوبی برات دارم! برای ازدواجت یه خواستگار پیدا کردم.آممم… خوشحال نشدی؟
گریس: معلومه که خوشحال شدم پدر!
ولی این چیزی نبود که گریس می خواست بگه. اون می خواست به پدرش اعتراف کنه که در واقع عاشق روبیک جادوگره. اون شب، گریس تصمیم گرفت به دیدن عشق زندگیش بره.
روبیک: گریس!
گریس : روبیک! حالا باید چیکار کنم؟
روبیک: چه اتفاقی افتاده عشقم؟هق هق!
گریس توضیح داد که چطور پدرش تصمیم گرفت اون با شاهزاده ی جعفری ازدواج کنه.
گریس: بیا و باهاش حرف بزن. تو باید پدرمو قانع کنی که منو به عقد تو در بیاره
روبیک: من تورو از پدرت خواستگاری میکنم، عشقم. همین فردا! نمیذارم تو با اون شاهزاده ی گیشنیز ازدواج کنی!
گریس: شاهزاده جعفری!
روبیک: بله بله، هردو یکی هستن! هاهاها!
روز بعد روبیک با شجاعت رفت و گریس رو از پدرش خواستگاری کرد.
پادشاه: پس تو دخترمو دوست داری و قول میدی اونو خوشحال نگه داری.
روبیک: من هرکاری که در توانم باشه انجام میدم،سرورم.
پادشاه: تو یه جادوگری، درسته؟خب پس… با جادوت مقداری پول درست کن!
روبیک: اه…من نمی تونم از جادوم برای همچین اهدافی استفاده کنم. خلاف اخلاق منه
پادشاه: خب…پس از جادوت استفاده نمیکنی تا مجبورم کنی بعنوان که خواستگار دخترم بپذیرمت؟ یا منو به یه وزغ تبدیل کنی که از سر راهت کنار برم؟
روبیک: سرورم حتما حس شوخ طبعی دارین، ولی بعنوان یه جادوگر اگه از جادوم برای تغییر ذهن یا بدن کسی استفاده کنم به سنگ تبدیل می شم. در ضمن من هرگز همچین کاریو انجام نمیدم، چون به عشقم به دخترتون احترام میذارم.
پادشاه: ممنون بخاطر صداقتت جادوگر. ولی تو نه میتونی پول بیشتری بدست بیاری و نه میتونی به اندازه من ثروت داشته باشی. به زندگی ای که به دخترم دادم نگاه کن! اون برای انجام کارهای خونه خدمتکار داره، و برای خودش کالسکه گرونقیمت داره. میدونم با خوشحالی همه ی اینارو ترک میکنه، چون حس میکنه عاشقته ولی من همیشه بهترین کارو براش انجام میدم. عزیزم، تو الان نمیتونی تصمیم منو درک کنی، ولی یه روزی ازم تشکر میکنی. تو روز تعیین شده، با شاهزاده ازدواج میکنی!
گریس: پــدر نــه!
پادشاه هارولد نیت خوبی برای دخترش داشت. فقط کاش نقشه واقعی شاهزاده رو میدونست! پادشاه هارولد، ثروتمندترین پادشاه بود و شاهزاده فقط بخاطر ثروتش میخواست با پرنسس ازدواج کنه! حالا سرنوشت پرنسس مشخص بود. حالا روز عروسی فرا رسید و پرنسس گریس که از نیت واقعی شاهزاده بیخبر بود داشت برای جشن ازدواجش آماده میشد. اون زیباتر از همیشه بنظر میرسید. پرنسس داشت به طرف مراسمش میرفت که شنید…
شاهزاده جعفری: شنیدم پادشاه صندوقچه های مخفی طلاشو پایین قصر پنهان کرده. همون شب اول درهای قصر رو برات باز میکنم و بقیه ی کارهارو خودت انجام بده!
گریس: اون میخواد بخاطر ثروتم باهام ازدواج کنه! آرامش سرزمینم بهم میریزه! الان باید به پدرم خبر بدم!
پرنسس از اونجا رفت ولی شاهزاده، اونو دید.
شاهزاده جعفری: اوه حتما همه چیزو شنیده! بگیرینش!
همونطور که شاهزاده و افرادش داشتن پرنسس رو تعقیب میکردن، اون جهتشو تغییر داد و به امید راهی برای فرار به طرف صخره دوید. ولی متاسفانه جاده به پایان رسید!
شاهزاده جعفری: پرنسس… حالا کجا میخوای فرار کنی؟
اما هیچکدومشون نمیدونستن که روبیک شاهزاده رو موقع تعقیب گریس دیده بود و داشت بهشون نزدیک میشد.
شاهزاده جعفری: اجازه نمیدم نقشه امو خراب کنی، پرنسس! یا با من ازدواج میکنی یا بزور تورو با خودم میبرم!
گریس: چطور جرئت میکنی! آآآههه….
پرنسس تعادلشو از دست داد و از صخره پرت شد.
روبیک: نــــه!!!
شاهزاده جعفری: نــــه!!!
ولی روبیک نمیتونست بذاره پرنسس صدمه ببینه.برای نجات عشقش، فورا اونو طلسم کرد، و پرنسس با پاهاش روی زمین فرود اومد، ولی… مثل یه گرگ! این تراژدی به همینجا ختم نشد. پرنسس گرگ خودشو جمع کرد و برگشت تا عشقشو ببینه. ولی روبیک به سنگ تبدیل شده بود!
روبیک: بعنوان یه جادوگر اگه از جادوم برای تغییر ذهن یا بدن کسی استفاده کنم به سنگ تبدیل می شم.
پرنسس گرگ با درد زوزه میکشید.
شاهزاده جعفری: عجله کنید گرگ رو بیارید اینجا! هیچکس نباید بفهمه چه اتفاقی افتاده!
شاهزاده از قدرت عشق اونا متحیر شده بود، ولی طمع اونو رها نکرد. پرنسس به محض شنیدن صدای شاهزاده با اشکی که تو چشماش حلقه زده بود و تصویر عشقش که به سنگ تبدیل شده بود به طرف جنگل انبوه دوید.
پادشاه: چــی؟! دختر من از مراسم عروسی فرار کرده؟! نه، من میشناسمش. اون هیچوقت …
شاهزاده جعفری: آه هق هق هق…من خیلی تحقیر شدم! حالا چیکار کنم؟ اوه پادشاه هارولد! حتی اونقد قوی نیستم که با شما بجنگم، فقط باید سرنوشتمو بپذیرم! هق هق هق!
شاهزاده موفق شد کاری کنه که پادشاه بخاطر دخترش خجالت بکشه. پادشاه هارولد اونقد غمگین بود که خودشو توی اتاق حبس کرد، و سرزمینشو در اختیار شاهزاده گذاشت. پادشاه هیچ اطلاعی از سرنوشت ناگوار دخترش نداشت. پرنسس گرگ روزها توی جنگل زوزه میکشید و فریاد میزد. اون وضعیت غم انگیز سرزمینشو میدید و نمیتونست کاری کنه. هرشب به دیدن عشقش میرفت و زیر پاش مینشست. بعد ناگهان…
دریاد: سلام پرنسس! نگران نباش من دریاد هستم، روح درختها! و اومدم که بهت کمک کنم پرنسس. شاید ندونین ولی شما دلیل پشت این جنگل جادویی هستین. عشق شما به درختها و طبیعت به ما جون داده. تو آماده بودی تا عشقتو فدای جادوگر کنی تا از سرزمین پدرت محافظت کنی. دلم برات میسوزه پرنسس. تمام این مدت مراقبت بودم تا چیزی بهت بدم پرنسس من. بیا پرنسس… اینو بگیر و وقتی ماه کامل شد این سنگو روی پیشونی عشقت قرار بده. قدرت عشقت طلسم هردوی شمارو میشکنه. یادت باشه فقط امشب وقت داری. موفق باشی پرنسس!
پرنسس مصمم بود که به عشقش برسه. ولی شاهزاده داشت تماشا میکرد و همه ی طلاهایی رو که از قصر دزدیده بود، جمع میکرد.
شاهزاده جعفری: اون هر شب برای دیدن جادوگر به اینجا میاد. امشب میگیرمش و با همه ی طلاها از اینجا فرار میکنم. هه هه خب هه هه اوی اوی!!
پرنسس سنگو دهنش گذاشت و به طرف عشقش رفت.
شاهزاده جعفری: نــه!!!
طلسم شکسته شد! گریس برگشته بود، و همینطور روبیک جادوگر!
گریس: روبیــــــک!
روبیک: میدونی چه حسی داره که تو زمان گیر کنی، شاهزاده؟
شاهزاده جعفری: صبر کن! تو نمیتونی منو تغییر بدی وگرنه دوباره سنگ میشی!
روبیک: حق با توئه! من نمیتونم تغییرت بدم ولی شاید بتونم لطفتو جبران کنم.
شاهزاده جعفری: عشق من برگشتش، شاید باید عشق تو هم بهت برگرده.
ثروتی که شاهزاده اونقد ولعشو داشت، حالا زنده شده بود و دنبالش افتاده بود!
شاهزاده جعفری: اوه نه!نه!نه!آآآ!
پادشاه هارولد دوباره دخترشو بدست آورد.
روبیک: سرورم میدونم شما فکر میکنین که من مناسب دخترتون نیستم، ولی …
پادشاه: تو بهترین کسی هستی که از دخترم مراقبت میکنه! من تلاش میکنم بهترینارو برای دخترم انجام بدم و همه ی امکاناتشو در اختیارش بذارم. اما درواقع گنج واقعی عشقه! بیا اینجا ای کودن!
روبیک: کودن؟!
گزیس: هه هه هه…
و همونطور که همیشه آرزوشو داشت، عروسی بزرگی برای عشق جادوگر و پرنسس گرگ برگزار شد. تا اونجا که به شاهزاده مربوط میشه…اجازه بدین بگم اونم عشق بی پایان خودشو پیدا کرد!
مطلب مشابه: قصه های آموزنده از مرزبان نامه [ 13 داستان جالب برای نوجوانان ]
مطلب مشابه: قصه کودکانه زیبا و آموزنده مناسب برای کودک 3 تا 7 ساله
فالهای سرگرمکننده روزانه
پیشنهادهای منتخب فال را متناسب با این بخش ببینید.










