داستان های کوتاه شکست عشقی💔 | ۱۰ قصه کوتاه غمگین عاشقانه

داستان های کوتاه شکست عشقی💔 | ۱۰ قصه کوتاه غمگین عاشقانه

شکست عشقی، زخمی است که واژه‌ها به دردِ آن می‌آیند؛ نه برای التیام، که برای روایتِ حسرتِ بی‌انتها و تنهاییِ سنگینی که پس از رفتنِ دیگری بر دوشِ آدمی می‌نشیند. در این بخش از سایت، مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه شکست عشقی و ۱۰ قصه کوتاه غمگین عاشقانه را گردآوری کرده‌ایم. این روایت‌ها، بازتابی از لحظات تلخی است که دلها می‌شکنند، اعتمادها می‌سوزند، و آدمی با خاکسترِ عشقِ سوخته، قصه‌یِ تازه‌ای برای گفتن می‌یابد.

دلیل عاشق بودن

روزی پسری حین صحبت با دختری که عاشقش بود، پرسید: چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دختر جواب داد: دلیلشو نمی‌دونم؛ اما واقعاً دوسِت دارم!

ـ تو هیچ دلیلی نمی‌تونی بیاری؛ پس چطور دوسم داری؟ چطور می‌تونی بگی عاشقمی؟

ـ من جداً دلیلشو نمی‌دونم؛ اما می‌تونم بهت ثابت کنم!

ـ ثابت کنی؟ نه! من می‌خوام دلیلتو بگی

ـ باشه… باشه! میگم؛ چون تو باابهتی، صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی، دوست‌داشتنی هستی، باملاحظه هستی، بخاطر لبخندت…

آن روز پسر از جواب‌های دختر راضی و قانع شد.

متأسفانه، چند روز بعد، پسر تصادفی وحشتناک کرد و به حالت کما رفت.

دختر نامه‌ای در کنارش گذاشت با این مضمون:

عزیزم، گفتم به‌خاطر صدای گرمت عاشقت هستم؛ اما حالا که نمی‌توانی حرف بزنی، می‌توانی؟ نه! پس دیگه نمی‌توانم عاشقت بمانم!

گفتم بخاطر اهمیت دادن‌ها و ملاحظه کردن‌هایت دوستت دارم؛ اما حالا که نمی‌توانی برایم آن‌طوری باشی، پس من هم نمی‌توانم دوستت داشته باشم!

گفتم برای لبخندهایت عاشقت هستم؛ اما حالا نه می‌توانی بخندی و نه حرکت کنی! پس من هم نمی‌توانم عاشقت باشم!

اگر عشق همیشه دلیل بخواهد، مثل آن‌چیزی که تو دوست داشتی از من بشنوی، پس الان دیگر برای من دلیلی برای عاشق تو بودن وجود ندارد!

اما آیا واقعاً عشق دلیل می‌خواهد؟ نه! معلوم است که نه! پس من هنوز هم عاشق تو هستم…

داستان تلخ و غمگین و حکایت های عاشقانه و زیبای احساسی

ابراز عشق واقعی

ابراز عشق واقعی

یک روز آموزگار مدرسه موضوع انشایی برای هفته بعد به ما داد که عبارت بود از «یک راه غیرتکراری برای ابراز عشق بیان کنید!» هفته بعد هرکدام از دانش‌آموزان چیزی نوشته بودند. بسیاری نوشته بودند با بخشیدن هدیه‌ای هیجان انگیز، برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف‌های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کرده بودند. من هم نوشته بودم «با هم بودن در تحمل رنج‌ها و لذت بردن از خوشبختی» بهترین راه بیان عشق است.

آخرین کسی که معلم او را برای خواندن انشا صدا کرد، شاگرد اول کلاسمان بود. او انشای خود را پیش از آنکه شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، به صورت داستانی هیجان‌انگیز و البته غمناک نوشته بود:

«یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست‌شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.

یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرئت کوچک‌ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد.

همان لحظه، مرد زیست‌شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه‌های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند…»

داستان که به اینجا رسید، هنوز انشای هم‌کلاسی‌مان تمام نشده بود که همه دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی اما ادامه داد:«آیا می‌دانید آن مرد در لحظه‌های آخر زندگی‌اش چه فریاد می‌زد؟»

بچه‌ها حدس زدند:«حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! و با فرار کردن قصد داشته فقط جان خودش را نجات دهد…»

راوی جواب داد:«نه، آخرین حرف مرد این بود که: عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.»

قطره‌های اشک، صورت هم‌کلاسی‌مان را خیس کرده بود که ادامه داد:«همه زیست‌شناسان می‌دانند، ببر فقط به کسی حمله می‌کند که حرکتی انجام می‌دهد و یا فرار می‌کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیشمرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه‌ترین و بی‌ریاترین‌ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود و یک راه غیرتکراری برای ابراز عشق…

بطری ستاره‌های عاشقانه

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی‌خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می‌داشت و دورادور او را می‌دید احساس خوشبختی می‌کرد.

در آن روزها، حتی یک سلام ساده به یکدیگر بدون احوالپرسی، دل دختر را گرم می‌کرد. او که ساختن ستاره‌های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می‌نوشت و کاغذ را به شکل ستاره‌ای زیبا تا می‌کرد و داخل یک بطری شیشه‌ای می‌انداخت.

دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می‌گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت. دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می‌زد، چشمانش به باریکی یک خط می‌شد.

در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب ولنتاین، هنگامی‌که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می‌نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می‌زدند، دختر در سکوت به شماره‌ای که از مدت‌ها پیش حفظ کرده بود نگاه می‌کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد…

روزها می‌گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می‌گذاشت. به یاد نداشت چندبار دست‌های دوستی را که به سویش دراز می‌شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق‌لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می‌خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک‌بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ‌التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و ستاره‌های توی بطری روی قفسه‌اش به شش تا رسیده بود.

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت:«فردا ازدواج می‌کنم اما قلبم از آن توست…» و کاغذ را به شکل ستاره‌ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می‌دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس‌اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت:«مست هستید، مواظب خودتان باشید.»

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می‌کرد. در این سال‌ها پسر با پول‌های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت:«دوست هستیم، مگر نه؟» پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.

چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی‌اش نرفت.

مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگی‌اش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می‌ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده‌اش، پسر را بازشناخت و گفت:«در قفسه خانه‌ام سی و شش ستاره در یک بطری دارم، می‌توانید آن را برای من نگه دارید؟» پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه‌اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه‌اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید:«پدر بزرگ، نوشته‌های روی این ستاره چیست؟»

مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله روی آن، مبهوت پرسید:«این را از کجا پیدا کردی؟» کودک جواب داد: «از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم. پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است پدربزرگ، چرا گریه می‌کنید؟»

کاغذ به زمین افتاد. روی آن نوشته شده بود:«معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی‌اعتنا به نتیجه، بی‌اندازه عاشق توست.»

داستان گریه دار غم انگیز؛ 20 داستان و قصه کوتاه احساسی غمگین

آخرین قرار عاشقانه

روی نیمکت پارک نشسته بودم و کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. بهشان سنگ می‌انداختم. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند و جلویم رژه می‌رفتند.

ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سر خم کرده، داشت می‌پژمرد.

طاقتم تاق شد. از روی نیمکت بلند شدم و ناراحتیم را سرِ کلاغ‌ها خالی کردم.

گل را هم زمین انداختم، پامال‌اش کردم، بهش گَند زدم. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد.

بعد، یقه‌ی پالتویم را بالا دادم، دست‌هایم را توی جیب‌هایش فرو کردم، راهم را کشیدم و رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِدایش از پشتِ سر آمد.

صدای تند قدم‌هایش و حتی صدای نفس‌نفس‌هایش را هم می‌شنیدم. اما به طرفش برنگشتم. حتی برای دعوا، مرافعه، قهر. از پارک خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هایش را می‌شنیدم. می‌دوید و صدایم می‌کرد.

آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پشتم بود. کلید را انداختم که در را باز کنم، بنشینم، بروم، برای همیشه.

در ماشین را باز کرده نکرده، صدای بوق ترمزی شدید و فریاد ناله‌ای کوتاه توی گوش‌هایم، توی جانم ریخت.

تندی برگشتم. دیدمش. پخش خیابان شده بود. به‌رو جلوی ماشینی افتاده بود که به او زده بود و راننده‌اش داشت توی سرِ خودش می‌زد.

سرش به آسفالت خورده بود، پکیده بود و خون، راهش را کشیده بود به سمت جوی کنارِ خیابان می‌رفت.

ترس‌خورده و هول به طرفش دویدم و مبهوت، گیج و منگ بالا سرش ایستادم. هاج و واج نگاهش کردم.

توی دست چپش بسته‌ی کوچکی قرار داشت که با ظرافت خاص خودش کادوپیچ شده بود. محکم چسبیده بودش.

نگاهم رفت، روی آستین مانتویش ماند که بالا شده، ساعتش پیدا بود: چهار و پنج دقیقه.

نگاهم برگشت، ساعت خودم را دیدم: پنج و پنج دقیقه.

گیج، درب و داغان به ساعت راننده‌ی بخت‌برگشته نگاه کردم: چهار و پنج دقیقه بود!

آخرین پیام

آخرین پیام

سارا ساعت یک و نیم نیمه‌شب بود که بالاخره تصمیمش را گرفت. کف دستش عرق کرده بود، قلبش تند می‌زد. موبایل را برداشت و وارد برنامه پیام‌رسان شد. چت با «امیر» را باز کرد. آخرین پیام او مال سه روز پیش بود: «باشه، بعداً حرف می‌زنیم.»

سارا می‌دانست که آن «بعداً» هیچ‌وقت نمی‌رسد. سه روز بود که امیر پیام‌هایش را می‌خواند اما جواب نمی‌داد. سه روز بود که استوری‌هایش را می‌دید اما لایک نمی‌کرد. سه روز بود که سارا در انتظار یک کلمه، یک نگاه، یک نشانه زندگی می‌کرد.

انگشتش روی صفحه مکث کرد. چیزهای زیادی بود که می‌خواست بگوید. «چرا؟»، «آیا من کار اشتباهی کردم؟»، «آیا کس دیگری هست؟»، «دلم برایت تنگ شده»، «هنوز دوستت دارم». اما همه اینها را پشت سر هم تایپ کرد و پاک کرد، تایپ کرد و پاک کرد.

در نهایت، فقط نوشت: «باشه. فهمیدم.»

فرستاد.

چند ثانیه بعد، علامت «خوانده شد» آمد. سارا منتظر ماند. یک دقیقه، دو دقیقه، ده دقیقه. امیر تایپ می‌کرد… اما هیچ پیامی نیامد. فقط خط تیره‌ای که آمد و رفت، آمد و رفت، انگار امیر می‌خواست چیزی بگوید اما نمی‌توانست. یا نمی‌خواست.

ساعت دو شد. سارا دیگر نمی‌توانست گریه کند. اشک‌هایش خشک شده بود، اما ته گلویش همچنان یک توده بزرگ بود که فرو نمی‌رفت. بلند شد رفت طرف آینه. چهره‌ای که به او نگاه می‌کرد، غریبه بود. چشم‌های قرمز، گونه‌های رنگ‌پریده، لب‌های ترک خورده. این همان سارایی نبود که سه ماه پیش وقتی امیر به او گفت «دوستت دارم» از خوشحالی گریه کرد.

آن شب، سارا هیچ‌چیز نفهمید. نفهمید چرا امیر ناگهان سرد شد. نفهمید چرا دیگر عصرها به دیدارش نیامد. نفهمید چرا تماس‌هایش را جواب نداد. فقط این را فهمید که عشق، گاهی مثل یک کتاب است که نصفه رها می‌شود. تو هرقدر هم ورق بزنی، صفحات بعدی خالی‌اند.

یک ماه بعد، سارا در خیابان امیر را دید. با دختر دیگری. داشتند می‌خندیدند. امیر دستش را روی شانه آن دختر انداخته بود. سارا سریع برگشت و از آن کوچه دور شد. نه اینکه دلش بشکند – دلش هزار بار قبلاً شکسته بود. این بار فقط خاکسترش زیر باد رفت.

شب آن روز، پیام امیر را آمد: «چطور بودی؟»

سارا نگاهش کرد. مدتها به آن نقطه آبی خیره ماند. بعد رفت تنظیمات، چت را پاک کرد. شماره امیر را بلاک کرد. و برای اولین بار بعد از ماه‌ها، نفس عمیقی کشید. نفس عمیقی که بوی آزادی می‌داد، نه بوی انتظار.

داستان عشق + مجموع 17 داستان عاشقانه زیبا و کوتاه احساسی

قرار در ایستگاه

هر پنجشنبه ساعت چهار بعدازظهر، مینا توی ایستگاه مترو منتظر می‌ماند. روی همان نیمکت سفید، کنار همان ستون سوم. سه سال بود که این کار را می‌کرد. سه سال پیش، در همین ایستگاه، با امید قرار گذاشته بود که هر هفته همین جا همدیگر را ببینند.

اما امید سه سال پیش رفت. نه با قطار، نه با هواپیما. با یک پیام کوتاه: «دیگر نمی‌توانم. ببخش.»

مینا پیام را خواند و گریه کرد. گریه کرد تا چشم‌هایش باد کرد. گریه کرد تا مادرش از اتاق بعدی صدایش زد: «چی شده دخترم؟» مینا نگفت. فقط گفت: «چیزی نشده.»

اما یک هفته بعد، سر ساعت چهار، خودش را در ایستگاه پیدا کرد. نمی‌دانست چرا آمده. شاید عادت، شاید امید که شاید امید برگردد. شاید هم فقط به این خاطر که آن نیمکت تنها جایی بود که هنوز بوی او را داشت.

هفته اول، هر قطاری که می‌آمد، دلش می‌زد تند. شاید امید سوار این قطار باشد. شاید از آن در بیرون بیاید با همان چشمان خندان و بگوید «شوخی کردم». اما نه. قطارها آمدند و رفتند. مسافران آمدند و رفتند. امید نیامد.

هفته دوم، مینا با خودش فکر کرد: «این آخرین بار است. دیگر نمی‌آیم.» اما دوباره آمد. این بار دیگر قلبش تند نمی‌زد. فقط می‌نشست و نگاه می‌کرد. به آدم‌ها. به عجله‌شان. به کیف‌هایی که تکان می‌خوردند. به بچه‌ای که دست مادرش را گرفته بود.

هفته پنجاهم. مینا دیگر حساب هفته‌ها را گم کرده بود. آمده بود، مثل همیشه. یک روز بارانی بود. مینا زیر باران از خانه بیرون زده بود بدون چتر. موهایش خیس شد، لباس‌هایش خیس شد، اما نرفت. نشست و به ریل‌ها نگاه کرد.

در همین لحظه، مردی کنارش نشست. میانسال، با چشمانی خسته. یک کیف دستی کهنه به دست داشت. نگاهی به مینا کرد و گفت: «تو هم منتظری؟»

مینا گفت: «بله.»

مرد گفت: «منم. اما آدمی که منتظرش هستم، سی سال پیش مُرد.»

مینا برگشت به مرد نگاه کرد. منتظر ماند تا ادامه دهد. مرد گفت: «زنم. هر روز می‌آیم اینجا. همان جایی که آخرین بار بدرقه‌اش کردم. می‌دانم برنمی‌گردد. اما اینجا تنها جایی است که هنوز با او حرف می‌زنم.»

مینا چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد. مرد ادامه داد: «تو برای چه کسی آمدی؟»

مینا گفت: «برای کسی که رفته. اما نمرده.»

مرد سری تکان داد: «تلخ‌تر از مرگ، بودن در نبودن است.»

آن روز، مینا و مرد میانسال ساعتها کنار هم نشستند. هر کدام به فکر خودشان. هر کدام منتظر کسی که نمی‌آمد. وقتی هوا تاریک شد، مرد بلند شد و گفت: «خدانگهدار، دخترم. امیدوارم یک روز به این نتیجه برسی که شاید وقتش رسیده نیمکت را خالی کنی.»

مینا همان شب برگشت خونه. روی تخت دراز کشید و به حرف مرد فکر کرد. فردا، ساعت چهار، دوباره کیفش را برداشت که برود. دم در ایستاد. چند دقیقه فکر کرد. بعد کیف را روی میز گذاشت، کفش‌هایش را درآورد و برگشت روی مبل.

آن پنجشنبه، مینا برای اولین بار بعد از سه سال، به ایستگاه نرفت. گریه کرد، اما گریه‌اش از سر دلتنگی نبود. از سر خداحافظی بود.

کافه آبی

کافه آبی، جایی بود که نیما و شیدا هر جمعه صبح در آن صبحانه می‌خوردند. میز کنار پنجره، جایی که نور افتاب می‌افتاد روی صورت شیدا و نیما می‌توانست ساعتها به او نگاه کند.

امروز جمعه است. نیما تنهاست. روی همان میز، همان صندلی. یک فنجان قهوه جلویش است که سرد شده. نگاهش به در است. هر نفری که وارد می‌شود، قلبش یک لحظه می‌ایستد. شاید شیدا باشد.

اما شیدا دو ماه پیش رفت. نه اینکه بمیرد، نه اینکه به شهر دیگر برود. فقط رفت. همان طوری که یک روز صبح از خواب بیدار می‌شوی و می‌بینی عشق از خانه رفته، کلید را گذاشته روی میز و فقط یک یادداشت گذاشته: «دیگر نمی‌توانم.»

نیما آن یادداشت را هنوز نگه داشته. لای کتاب مورد علاقه شیدا. کتاب «بیست نامه به یک معشوق» که شیدا همیشه می‌گفت «یادت باشد، عشق گاهی فقط نامه می‌ماند، نه معشوق.»

بارداروس به نیما نزدیک می‌شود. پیرمردی است با سبیل‌های سفید و عینکی که همیشه روی نوک بینی‌اش تعادل دارد. می‌گوید: «پسرم، هر روز می‌بینی ام. هر روز تنها. بگو ببینم، چرا نمی‌خواهی بپذیری که رفته؟»

نیما می‌گوید: «شاید برگردد.»

بارداروس می‌خندد: «شاید؟ تا کی می‌خواهی به شاید امید ببندی؟»

نیما جوابی ندارد. می‌داند بارداروس راست می‌گوید، اما پذیرفتن راستیش سخت است. پذیرفتن اینکه شیدا دیگر برنمی‌گردد، یعنی تمام کردن قصه‌ای که هنوز تهش را باور ندارد.

چند روز بعد، نیما گوشی را برمی‌دارد. شماره شیدا را می‌گیرد. زنگ می‌خورد. یک بار، دو بار، سه بار. کسی جواب نمی‌دهد. پیغام می‌گذارد: «شیدا… فقط می‌خواستم بدانم حالت چطور است. دلم برایت تنگ شده. خدانگهدار.»

بعد از آن تماس، نیما گوشی را زمین می‌گذارد و یک نفس طولانی می‌کشد. انگار باری از روی دوشش برداشته شده. شاید آن «خدانگهدار» را نه برای شیدا، که برای خودش گفته. برای لحظه‌ای که باید بپذیرد.

جمعه بعد، نیما دوباره به کافه آبی می‌رود. اما نه روی میز کنار پنجره. می‌رود گوشه تاریک، جایی که نور به چشمش نمی‌زند. قهوه‌ای سبک سفارش می‌دهد، نه آن قهوه تلخی که شیدا دوست داشت.

بارداروس که می‌بیندش، لبخند می‌زند: «آفرین پسر. اولین قدم را برداشتی. حالا بگو ببینم، کدام یک از این دخترهای توی کافه را دوست داری؟»

نیما نگاهی به اطراف می‌اندازد. دختری با موهای مجعد، پشت لب تابش نشسته و چیزی می‌نویسد. هر چند وقت یک بار خودکارش را گاز می‌گیرد و به سقف نگاه می‌کند. لبخند کوچکی روی لبش هست.

نیما می‌گوید: «آن یکی را. اما نه حالا. بگذار چند ماه دیگر…»

بارداروس می‌گوید: «عشق زمان‌بند نیست، پسرم. اما خوب است که منتظر می‌مانی. گاهی منتظر ماندن، خودش عشق است.»

نیما لبخند می‌زند. برای اولین بار بعد از دو ماه. نه یک لبخند از روی اجبار، یک لبخند واقعی.

داستان کوتاه زیبا و تاثیرگذار ✍️ | داستان های کوتاه خارجی ایرانی

آینه شکسته

آینه شکسته

پریسا و رضا دو سال با هم زندگی کردند. دو سال پر از خاطره. سفر شمال، شب‌های بلند حرف زدن، بستنی خوردن در پارک، دعواهای کوچک و آشتی‌های بزرگ. اما یک روز، همه چیز تمام شد.

علت؟ رضا گفت: «دیگر حس ندارم.» پریسا گفت: «حس نداری یعنی چی؟» رضا گفت: «نمی‌دانم. دیگر آن آتش نیست. همه چیز سرد شده.»

پریسا آن شب تا صبح بیدار بود. به دیوار خیره بود و سعی می‌کرد بفهمد «دیگر حس ندارم» یعنی چه. نکند کار اشتباهی کرده؟ نکند زیادی چسبیده بود؟ نکند زیادی رها کرده بود؟ نکند… نکند…

روزهای بعد، پریسا هر جا می‌رفت، رد رضا را می‌دید. در سوپرمارکت، در خیابان، در پارک. ردپایی که نبود. سایه‌ای که خودش ساخته بود. مغزش مدام فیلم‌های قدیمی را برایش پخش می‌کرد: رضا در حال خندیدن، رضا در حال گریه کردن، رضا با آن پیراهن آبی که پریسا برایش خریده بود.

یک ماه بعد، پریسا تصمیم گرفت همه چیزهایی را که یادآور رضا بود جمع کند. عکس‌ها را از دیوار کند. هدیه‌ها را در یک جعبه گذاشت. پیراهن رضا را که مانده بود، تا کرد و گذاشت کنار. خواست همه را ببرد بیرون بیندازد، اما نتوانست. جعبه را گذاشت زیر تخت.

اما یک چیز مانده بود: آینه. آینه بزرگی که رضا برای تولدش خریده بود. قاب چوبی قهوه‌ای، با حکاکی‌های ظریف. پریسا هر روز صبح در آن آینه نگاه می‌کرد و رضا را می‌دید. نه خودش را. تصویرش با تصویر رضا گره خورده بود.

پریسا تصمیم گرفت آینه را هم جمع کند. آینه را از دیوار کند. اما در لحظه کندن، آینه از دستش لیز خورد و افتاد زمین. صدای شکستن شیشه، صدای شکستن دوباره دل پریسا بود.

خرده‌های شیشه روی زمین پخش شد. پریسا زانو زد و شروع کرد به جمع کردن. یک تکه شیشه دستش را برید. خون آمد. اما پریسا حس نکرد. انگار بدنش دیگر به درد جواب نمی‌داد.

نگاه کرد به تکه شیشه. تکه‌ای از صورتش را نشان می‌داد. فقط یک چشم، نصف لب‌ها، بخشی از پیشانی. پریسا با خودش فکر کرد: «آدم بعد از شکست عشقی هم مثل این آینه می‌شود؟ تکه تکه؟»

روزها گذشت. پریسا کم کم یاد گرفت با تکه‌هایش زندگی کند. یاد گرفت که هر تکه، یک بخش از وجودش است. تکه‌ای که به رضا تعلق داشت، تکه‌ای که به خودش، تکه‌ای که به مادرش، تکه‌ای که به دوستانش.

یک روز، دوستش لیلا به دیدارش آمد. لیلا آینه شکسته را دید که پریسا آن را در قاب گذاشته بود و به دیوار آویخته بود. لیلا گفت: «چرا این آینه شکسته را نگه داشتی؟»

پریسا گفت: «چون یادم می‌آورد که من قبلاً شکسته بودم. اما هنوز اینجام. هنوز دارم نگاه می‌کنم. هنوز می‌توانم تصویر خودم را توی تکه‌هایش پیدا کنم.»

لیلا در آغوشش گرفت. پریسا گریه نکرد. فقط سرش را گذاشت روی شانه لیلا و نفس کشید. نفس عمیق. نفس زندگی.

و آن آینه شکسته، هنوز هم روی دیوار اتاق پریساست. هر کسی که می‌آید می‌گوید: «این دیگر چیست؟» پریسا می‌گوید: «یادگاری از روزهایی که یاد گرفتم شکستن، پایان نیست. شکستن، فقط تغییر شکل است.»

باران و چمدان

باران و چمدان

بابک ایستاده بود جلوی در خانه. چمدانش را گذاشته بود روی پله. نگاهش به دکمه زنگ بود، اما انگشتش را روی آن نبرد. پنج دقیقه ایستاد، نفس نفس زد، بعد رفت.

نه، فرار نکرد. فقط رفت پیاده روی. خیابان های خلوت شهر، ساعت ۱۰ شب. باران نم نم می بارید. بابک کاپشن نداشت، اما خیس شدن برایش مهم نبود. مهم تر از آن، کلماتی بود که می خواست به سارا بگوید.

سارا دوست دختر چهار ساله اش بود. چهار سال خنده، گریه، سفر، دعوا، آشتی. چهار سال که انگار یک روز بود. اما شش ماه بود که رابطه‌شان سرد شده بود. حرف‌های نگفته زیادی بینشان بود که مثل دیوار بلند شده بود.

بابک امشب تصمیم گرفته بود برود خانه سارا، همه چیز را بگوید، و اگر نشد، چمدانش را بردارد و برود. اما وقتی رسید دم در، نتوانست. ترس از حرف‌هایی که شاید جواب نداشت، ترس از رد شدن، ترس از اینکه بعد از چهار سال، همه چیز تمام شود.

در خیابان، باران شدیدتر شد. بابک به یک کافه قدیمی پناه برد. کافه تقریبا خالی بود. فقط پیرمردی در گوشه نشسته بود و قهوه می‌نوشید. بابک نشست و قهوه سفارش داد.

پیرمرد به او نگاه کرد و گفت: «به نظر می‌رسی آدمی که چیزی برای گفتن داری، اما نمی‌دانی چطور بگویی.»

بابک گفت: «درست حدس زدید.»

پیرمرد گفت: «من هم یک همچین شبی داشتم. ۳۰ سال پیش. جلوی در خانه عشقم ایستادم، چمدان دستم بود، اما نتوانستم زنگ بزنم. ترسیدم. ترسیدم حرف‌هایش را بشنوم. ترسیدم بگویم «دوستت دارم» و جواب نشنوم.»

بابک گفت: «پس چه کردید؟»

پیرمرد گفت: «رفتم. چمدان را برداشتم و رفتم. یک سال بعد شنیدم ازدواج کرده. با دیگری. هنوز حسرت آن زنگ نزدن را می‌خورم. نه به خاطر اینکه او را از دست دادم، به خاطر اینکه هیچ وقت نفهمیدم چه می‌شد اگر حرفم را می‌زدم.»

بابک قهوه‌اش را یک نفس خورد. پول را گذاشت روی میز و بلند شد. پیرمرد گفت: «برو پسرم. برو حرف‌هایت را بزن. حتی اگر جواب نشنوی، لااقل می‌دانی که سهم خودت را انجام دادی.»

بابک دوید. زیر باران دوید تا رسید به در خانه سارا. این بار زنگ را زد. یک بار، دو بار، سه بار. کسی در را باز نکرد. چهار بار، پنج بار. باز هم

بابک نشست روی پله. منتظر ماند. ده دقیقه، بیست دقیقه، نیم ساعت. سارا نیامد. شاید نبود. شاید هم بود اما نمی‌خواست در را باز کند.

بابک چمدانش را برداشت و آرام رفت. دیگر به عقب نگاه نکرد. آن شب را هیچ وقت فراموش نمی‌کند. نه به خاطر تلخی اش، به خاطر شجاعتی که پیدا کرد. شجاعت زدن زنگ، حتی وقتی کسی در را باز نمی‌کند.

یک هفته بعد، بابک پیام کوتاهی از سارا گرفت: «شنیدم اومده بودی. متاسفم. اون شب نبودم. اما فکر می‌کنم بهتر شد. ما دیگه نمی‌تونستیم ادامه بدیم. موفقی.»

بابک پیام را خواند و لبخند زد. لبخند تلخی. اما در آن تلخی، یک شیرینی هم بود: شیرینی اینکه حرفش را زده بود، حتی اگر به باد رفته بود.

چمدانش را باز کرد. لباس‌ها را دوباره در کمد چید. و زندگی را از جایی که مانده بود، ادامه داد. بدون سارا. اما با خاطره آن شب بارانی و در بسته.

داستان کوتاه و خواندنی + 27 داستان جالب و آموزنده

صدای ضبط شده

فاطمه و مجید در یک استودیوی کوچک صدابرداری کار می‌کردند. آنجا همکار بودند، بعد دوست، بعد عاشق. عشق‌شان آرام بود، نه از آن عشق‌های آتشین و پرشور. بیشتر شبیه یک ملودی آهسته و دلنشین.

اما یک روز، مجید گفت: «فاطمه، من دارم می‌روم کانادا. فردا.»

فاطمه گفت: «منظورت سفره؟»

مجید گفت: «نه. مهاجرت. دو ساله منتظر ویزا بودم، امرو صبح خبر آمد. فردا باید برم.»

فاطمه یخ کرد. دو سال مخفی کاری. دو سال برنامه ریزی بدون اینکه یک کلمه به او بگوید. نه اینکه حق نداشت، نه. حق داشت. اما می‌شد یک کلمه گفت. یک کلمه مثل «فاطمه، ممکنه یه روز برم، آماده باش.»

اما مجید هیچ نگفت. فقط یک شب قبل از پرواز، خبر را انداخت مثل یک بمب.

فاطمه آن شب گریه نکرد. فقط نشست روی صندلی استودیو، هدفون را گذاشت روی گوش‌هایش و شروع کرد به گوش دادن به ضبط‌های قدیمی. صدای خنده مجید، صدای دعواهایشان، صدای مجید که می‌گفت «فاطمه جان، این آهنگ رو نگاه کن، ببین چقدر قشنگه.»

صبح شد. فاطمه به فرودگاه نرفت. نه به خاطر غرور، به خاطر اینکه نمی‌توانست در میان جمعیت گریه کند. ترجیح داد تنها باشد، در همان استودیو، همان جایی که عشق شروع شده بود.

مجید رفت. چند ماه بعد، فاطمه پیامش را در واتس‌اپ دید: «سلام. چطوری؟ من خوبم. هوا اینجا سرده. دلم برای استودیو تنگ شده. دلم برای تو…»

فاطمه پیام را چند بار خواند. دلش می‌خواست جواب دهد. دلش می‌خواست بگوید «بیا برگرد» یا «منم می‌آیم». اما نمی‌شد. مجید رفته بود برای ساختن زندگی جدید. جایی برای او نبود.

فاطمه جواب نداد. پیام را پاک نکرد، اما جواب نداد. گذاشتش همانجا، لای پیام‌های نخوانده. مثل یک خاطره کهنه که دیگر نمی‌خواهی بازش کنی.

یک سال بعد، فاطمه در استودیو مشغول کار بود. یک آهنگ جدید ضبط می‌کرد. خواننده جوانی بود با صدای گرم. شعر آهنگ درباره دلتنگی بود. فاطمه وقتی میکس می‌کرد، یاد مجید افتاد. برای اولین بار بعد از یک سال، گریه کرد. نه گریه تلخ، گریه شیرین. گریه خداحافظی.

آن شب، فاطمه پیام یک سال پیش مجید را پیدا کرد. نگاهش کرد و بعد آرام، دکمه «پاک کردن» را زد. پیام رفت. مثل مجید. مثل خاطرات. مثل آن عشق که روزی در همین استودیو، میان نوارها و هدفون‌ها، متولد شد و مرد.

اما صدای مجید هنوز روی بعضی از نوارها مانده بود. فاطمه می‌توانست پاکشان کند، اما نکرد. چون یادگاری‌های تلخ هم گاهی لازمند. برای اینکه یادت بیاورند کجا بودی و کجا هستی. و چقدر راه آمده‌ای.

لبه پرتگاه

مرجان روی پل عابر پیاده ایستاده بود. دست‌هایش را روی نرده گذاشته بود و به ماشین‌های زیر نگاه می‌کرد. هجوم نور چراغ‌ها، صدای ممتد بوق، بوی بنزین. همه چیز داشت می‌چرخید، اما او ساکن بود.

سه ماه از رفتن آرش می‌گذشت. سه ماه از روزی که آرش گفت: «دوست دارم، اما نمی‌توانم. مریضم. شیمی درمانی می‌روم. نمی‌خواهم تو اذیت شوی.»

مرجان گفت: «اذیت شدن یعنی چه؟ من عاشقتم، می‌مانم.»

آرش گفت: «نمی‌گذارم. من تصمیم گرفتم تنها باشم. خواهش می‌کنم برو و زندگی کن.»

آرش رفت. از شهر رفت، از زندگی مرجان رفت. شماره اش را عوض کرد، خانه اش را فروخت، رد خودش را گم کرد. مرجان هر چه گشت، پیدایش نکرد.

بعد از سه ماه، مرجان فهمید که آرش مرده. خواهرش به او زنگ زد: «آرش سه هفته پیش مرد. نمی‌خواست کسی بداند. مراسم خصوصی بود، به احترام وصیتش.»

مرجان آن شب روی پل ایستاده بود. نه اینکه قصد خودکشی داشته باشد، نه. فقط می‌خواست نزدیک باشد به انتها. به انتهای یک عشق، به انتهای یک زندگی، به انتهای یک قصه.

نزدیک نیمه‌شب، پسر جوانی به او نزدیک شد. کاپشن کهنه پوشیده بود، موهای ژولیده، چشم‌های خسته. گفت: «خواهش می‌کنم نپر.»

مرجان گفت: «نمی‌خواهم بپرم. فقط دارم فکر می‌کنم.»

پسر گفت: «فکر می‌کنم هر کسی که این موقع شب روی پل می‌ایستد، حرفی برای گفتن دارد. من می‌توانم گوش کنم.»

مرجان کمی فکر کرد، بعد شروع کرد به حرف زدن. از آرش گفت، از عشقشان، از بیماری، از فرار، از مرگ. یک ربع، نیم ساعت، یک ساعت. حرف زد تا صدایش گرفت.

پسر جوان هم گوش داد. حرف نزد، نصیحت نکرد، فقط گوش داد. همین برای مرجان کافی بود. کسی که فقط گوش می‌دهد، گاهی از هزار نفر مفیدتر است.

وقتی حرف‌های مرجان تمام شد، پسر گفت: «داستان تو مثل داستان من است. دوست داشتم کسی را، اما او رفت. نه مرد، فقط رفت. من هم مدتها روی همین پل می‌آمدم و به پایین نگاه می‌کردم. تا اینکه یک روز فهمیدم که ماندن برای مرده‌ها، یعنی مردن برای زنده‌ها.»

مرجان پرسید: «چطور توانستی؟»

پسر گفت: «نفس کشیدم. روزی یکی نفس. همین. و کمکم دیدم که جهان هنوز بزرگ است. پر از آدم‌هایی که منتظرند دوست داشته بشوند. نه اینکه جای آرش را بگیرند، بلکه… جای خالی آرش را پر کنند با چیز دیگری.»

مرجان از پل پایین آمد. دیگر به عقب نگاه نکرد. آن شب، برای اولین بار بعد از سه ماه، خوابید. خواب آرش را دید. آرش داشت لبخند می‌زد و می‌گفت: «مرجان جان، گفتم برو زندگی کن. چرا نرفتی؟»

مرجان در خواب گفت: «الان می‌روم. الان.»

صبح که بیدار شد، رفت حمام، دوش گرفت، لباس نو پوشید، موهایش را شانه زد. به آینه نگاه کرد. مرجان قبلی نبود، اما مرجان جدید بود. مرجانی که یاد گرفته بود عشق یعنی ادامه دادن، نه ایستادن در لبه پرتگاه.

رستوران خالی

رستوران خالی

کامیار و الناز هفت سال با هم بودند. از ۱۸ سالگی تا ۲۵ سالگی. بهترین سال‌های زندگیشان را با هم بودند. همه فکر می‌کردند حتماً ازدواج می‌کنند. خودشان هم همینطور.

اما یک روز، الناز گفت: «کامیار، من فرصت کار در فرانسه را دارم. سه سال. نمی‌دانم برگردم یا نه. نمی‌توانم از تو بخواهم صبر کنی.»

کامیار گفت: «پس چی کار کنم؟»

الناز گفت: «برو زندگی کن. اگر سه سال بعد هر دو تنها بودیم و هنوز همدیگر را می‌خواستیم، آن وقت…»

کامیار نگذاشت ادامه دهد. بلند شد و رفت. نمی‌خواست بپذیرد. نمی‌خواست بپذیرد که کسی که هفت سال باهاش بوده، حالا دارد می‌رود به آن طرف دنیا و می‌گوید «نمی‌دانم برمی‌گردم یا نه.»

الناز رفت. کامیار ماند با خاطرات. خاطراتی که هر گوشه شهر یادآورشان بود. رستورانی که هر جمعه می‌رفتند، سینمایی که اولین بوسه را آنجا زدند، پارکی که ساعتها دست در دست هم قدم زدند.

کامیار تصمیم گرفت از همه این مکانها خداحافظی کند. یک دور، مثل یک مراسم تدفین. اول رفت سینما. بلیط خرید، نشست روی همان صندلی. فیلم را ندید، فقط به صندلی خالی کنارش نگاه کرد.

بعد رفت پارک. روی همان نیمکت نشست. یک ساعت نشست و به درخت‌ها نگاه کرد. نه گریه، نه حرف. فقط نگاه.

آخرین مکان، رستوران بود. رستوران کوچکی با نور زرد و دکوراسیون قدیمی. همان جایی که الناز گفته بود «اولین بار که دیدمت، دلم ریخت.» کامیار وارد شد. میزشان خالی بود. نشست. یک صندلی برای خودش، یک صندلی برای الناز که آنجا نبود.

غذا سفارش داد. همان غذایی که الناز همیشه می‌گرفت: مرغ با سس قارچ و سیب زمینی تنوری. غذای الناز را گذاشت روبرویش. یک قاشق از غذای خودش برداشت، یک قاشق از غذای الناز. طعمش مثل همان روزهای قدیم بود، اما تلخی داشت. تلخی نبودن.

پیرزن رستوران‌دار که هر دو را می‌شناخت، آمد کنار میزش. گفت: «پسرم، الناز کجاست؟»

کامیار گفت: «رفته فرانسه.»

پیرزن گفت: «برمی‌گردد؟»

کامیار گفت: «نمی‌داند.»

پیرزن دستی به شانه کامیار کشید و گفت: «عزیزم، زندگی همینه. بعضی‌ها می‌روند بعضی‌ها می‌مانند. تو ماندی. پس باید زندگی کنی. نه اینکه بنشینی و غذای مرده‌ها را بخوری.»

کامیار نگاهی به بشقاب الناز کرد. غذایش سرد شده بود. کامیار بشقاب را کنار زد. پول را گذاشت و رفت. از رستوران که بیرون زد، یک نفس عمیق کشید. بوی باران می‌آمد. به آسمان نگاه کرد، ابری بود.

با خودش گفت: «الناز جان، برو زندگی کن. من هم می‌روم زندگی کنم. شاید یکی شد، شاید نشد. اما حالا، فعلاً، باید نفس بکشم. باید ادامه بدهم.»

سه سال بعد، الناز برگشت. کامیار را پیدا کرد. کامیار خوشحال بود، اما نه آنطور که الناز فکر می‌کرد. کامیار دیگر آن پسر ۱۸ ساله نبود. بزرگ شده بود، عوض شده بود. الناز هم عوض شده بود.

آنها یک قهوه کنار هم خوردند، از گذشته حرف زدند، خندیدند، گریه کردند. اما دیگر عاشق نبودند. عشقشان در آن سه سال، آرام آرام تبدیل به یک خاطره قشنگ شده بود. نه تلخ، نه شیرین، فقط یک خاطره.

کامیار وقتی برگشت خانه، به خودش گفت: «خداحافظ الناز. خداحافظ عشق جوانی. تو همیشه در قلب منی، اما دیگر خانه نداری. خانه مال زندگی جدید است.»

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.