داستان عشق + مجموع 17 داستان عاشقانه زیبا و کوتاه احساسی
مجموعه داستان های عاشقانه در مورد عشق و دوست داشتن
در این بخش روزانه مجموعه 17 داستان با موضوع عشق و احساسی (دوست داشتن عشق) را آماده کرده ایم. امیدواریم از خواندن این داستان های کوتاه و بلند عاشقانه و رمانتیک نهایت لذت را ببرید. اگر به داستان های قدیمی ایرانی علاقه دارید پیشنهاد می کنیم حکایت های گلستان سعدی را بخوانید.
فهرست داستان های عشق
داستان عاشقانه تصمیم ساعت ۲ شب
یه روز یکی بهم گفت هیچوقت بعد از ساعت ۲ شب تصمیم نگیر، فقط بخواب
پرسیدم چرا؟
گفت که به نظر من یه هورمونی بعد ساعت 2 تو بدنت ترشح میشه که
باعث میشه یه تصمیمی بگیری یا یه کاری بکنی که هیچوقت ساعت 7 صبح نمیکنی،
بهت جیگر میده تا دیوونه بازی دربیاری، کاری که میکنه اینه که بهت جرعت اینو میده که
به یه نفر بگی چقدر دوستش داری یا چقدر دلت براش تنگ شده.
با خودم گفتم پس من هر شب قبل از ساعت ۲ میخوابم که هیچوقت درگیر این هورمون نشم
سالها از اون روز گذشت، ساعت ۱:۴۵ شب بود، توی تختم بودم و داشتم بهش فکر میکردم.
دیوونه وار عاشقش بودم و میدونستم که حسم متقابل نیست.
برای بقای دوستیم ۱ سال پیش خودم این راز رو نگه داشتم
همینطور که داشتم فک میکردم و آهنگ گوش میدادم دیدم ساعت شده ۲:۱۵ شب…
داشتم فک میکردم چجوری ۳۰ دقیقه اینقدر سریع گذشت که یهو دیدم بهم تکست داد.
گوشیمو برداشتم دیدم میگه که
“حالم خوب نیست” گفتم چرا؟ چی شده؟ گفت “دلم شکسته”
و شروع کرد تعریف کردن که چجوری یه پسری رو دوست داشته و چجوری اون پسره دلشو شکسته.
همون بود که حس کردم اون هورمون تو بدنم جاری شده… تو جوابش یه متن بلند بالا نوشتم…
چیزایی نوشتم که الان نگا میکنم، باورم نمیشه اینا رو من نوشتم.
نوشتم که چقدر دوستش دارم و تو جوابم گفت “خودت میدونی که، من عاشق یه نفر دیگم”
اینو که گفت به خودم اومدم… یاد اون بنده خدا افتادم که گفت بعد ساعت 2 هیچ تصمیمی نگیر. گریه کردم…
براش نوشتم ببخشید، خیلی وقت بود توی دلم بود، بالاخره یه روزی باید میفهمیدی.
ازش خواهش کردم که دوستیشو ازم نگیره.
هیچی نگفت… یه هفته گذشت و هر دوتامون جوری رفتار کردیم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده
ولی بعده به هفته، کم کم احساس کردم که دیگه داره کمتر باهام صحبت میکنه، یه هفته دیگه گذشت…
دیگه حتی سلام هم نمیکرد. فقط یه نگاه میکرد بهم و منم توی چشاش غرق میشدم.
هر از گاهی هم بهش نگا میکردم، همینطور که میخندید بهم نگا میکرده الان هم به جای رسیده که حتی جواب تکست هم نمیده…
از یه طرف خیلی ناراحت بودم که از دستش دادم.
از طرف خیلی خوشحال بودم که بالاخره حرف دلمو زدم. یه چیزی هم یاد گرفتم…
بعد از ساعت ۲ شب…هورمونی توی بدنت ترشح نمیشه بلکه قلبت شروع میکنه به صحبت کردن…
از اون موقع هروقت میخوام تصمیمی رو از ته قلبم بگیرم…ساعت ۲ شب اینکار رو میکنم… .
روزبه معین
فرق عشق و ازدواج
شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد
داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی…
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه آوردی ؟
با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به
امید پیداکردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق یعنی همین…!
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟
استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش
که باز هم نمی توانی به عقب برگردی…
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت .
استاد پرسید : شاگرد چی شد ؟ و او در جواب گفت : به جنگل رفتم و اولین
درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی
برگردم .
استاد گفت : ازدواج هم یعنی همین…!
و این است فرق عشق و ازدواج
مطلب مشابه: مجموعه داستان عاشقانه کوتاه + 10 داستان عاشقانه شاد و با پایان خوش
داستان عشق پستچی
چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم.خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم و نامه را بگیرم ، او پشتش به من بود.وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود!شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد.با دست لرزان امضا کردم و آنقدر حالم بد بود که به زور خودکارش را از دستم بیرون کشید و رفت.از آن روز، کارم شد هر روز برای خودم نامه نوشتن و پست سفارشی!تمام خرجی هفتگی ام ، برای نامه های سفارشی می رفت.
تمام روز گرسنگی می کشیدم، اما هر روز؛ یک نامه سفارشی برای خودم می فرستادم ،که او بیاید و زنگ بزند، امضا بخواهد، خودکارش را بدهد و من یک لحظه نگاهش کنم و برود. تابستان داغی بود.نزدیک یازده صبح که می شد، می دانستم الان زنگ میزند! پله ها را پرواز میکردم و برای اینکه مادرم شک نکند ،میگفتم برای یک مجله مینویسم و آنها هم پاسخم را میدهند.حس میکردم پسرک کم کم متوجه شده است.آنقدر خودکار در دستم می لرزید که خنده اش میگرفت .
هیج وقت جز سلام و خداحافظ حرفی نمیزد.فقط یک بار گفت :چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! و من تا صبح آن جمله را تکرار میکردم و لبخند میزدم و به نظرم عاشقانه ترین جمله ی دنیا بود.چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! عاشقانه تر از این جمله هم بود؟ تا اینکه یکروز وقتی داشتم امضا میکردم، مرد همسایه فضول محل از آنجا رد شد.مارا که دید زیر لب گفت : دختره ی بی حیا.ببین با چه ریختی اومده دم در ! شلوارشو ! متوجه شدم که شلوارم کمی کوتاه است.جوراب نپوشیده بودم و قوزک پایم بیرون بود.آنقدر یک لحظه غرق شلوار کهنه ام شدم که نفهمیدم پیک آسمانی من ، طرف را روی زمین خوابانده و باهم گلاویز شده اند!مگر پیک آسمانی هم کتک میزند؟مردم آنها را از هم جدا کردند.از لبش خون می آمد و می لرزید.موهای طلاییش هم کمی خونی بود.
یادش رفت خودکار را پس بگیرد.نگاه زیرچشمی انداخت و رفت. کمی جلوتر موتور پلیس ایستاده بود.همسایه ی شاکی، گونه اش را گرفته بود و فریاد می زد.از ترس در را بستم.احساس یک خیانتکار ترسو را داشتم !روز بعد پستچی پیری آمد، به او گفتم آن آقای قبلی چه شد؟ گفت: بیرونش کردند! بیچاره خرج مادر مریضش را میداد.به خاطر یک دعوا ! دیگر چیزی نشنیدم. اوبه خاطر من دعوا کرد!کاش عاشقش نشده بودم !از آن به بعد هر وقت صبح ها صدای زنگ در میشنوم ، به دخترم میگویم :من باز میکنم ! سالهاست که با آمدن اینترنت، پستچی ها گم شده اند.دخترم یکروز گفت :یک جمله عاشقانه بگو.لازم دارم گفتم :چقدر نامه دارید.خوش به حالتان! دخترم فکر کرد دیوانه ام!
***
داستان عاشقانه جای خالی تو
طوبا خانم که فوت کرد، «همه» گفتند چهلم نشده حسین آقا میرود یک زن دیگر میگیرد.
سه ماه گذشت و حسین آقا به جای اینکه برود یک زن دیگر بگیرد، هر پنجشنبه میرفت سر خاک.
ماه چهارم خواهرش آستین زد بالا که داداش تنهاست و خواهر برادرها سرگرم زندگی خودشان هستند، خیلی نمیرسند که به او برسند.
طلعت خانم را نشان کرد و توی یک مهمانی نشان حسین آقا داد.
حسین آقا که برآشفت، «همه» گفتند یکی دیگر که بیاید جای خالی زنش پُر میشود. حسین آقا داد زد جای خالی زنم را هیچ زنی نمیتواند پر کند. توی اتاقش رفت و در را به هم کوبید.
«همه» گفتند یک مدتی تنها باشد مجبور میشود جای خالی زنش را پر کند. مرد زن میخواهد. حسین آقا ولی هر پنجشنبه میرفت سر خاک.
سال زنش هم گذشت و حسین آقا زن نگرفت. «همه» گفتند امسال دیگر حسین آقا زن میگیرد. سال دوم و سوم هم گذشت و حسین آقا زن نگرفت.
هر وقت یکی پیشنهاد میداد حسین آقا زن بگیرد، حسین آقا میگفت آنموقع که بچهها احتیاج داشتند اینکار را نکردم، حالا دیگر از آب و گل درآمدند. حرفی از احتیاج خودش نمیزد، دخترها را شوهر داد و به پسرها هم زن، اما وعده پنجشنبهها سر جایش بود.
«همه» گفتند دیگر کسی توی خانه نمانده، بچهها هم رفتهاند، دیگر وقتش است، امسال جای خالی طوبا خانم را پر میکند. حسین آقا ولی سمعک لازم شده بود، دیگر گوشهایش حرفهای «همه» را نمیشنید.
دیروز حسین آقا مُرد. توی وسایلش دنبال چیزی میگشتند چشمشان افتاد به کتاب خطی قدیمی روی طاقچه، دخترش گفت خط باباست، اول صفحه نوشته بود:
«هر چیز که مال تو باشد خوب است، حتی اگر جای خالی «تو» باشد، آخر جای خالی توی دل مثل سوراخ توی دیوار نیست که با یک مُشت کاهگل پر شود. هزار نفر هم بروند و بیایند آن دل دیگر هیچوقت دل نمیشود.»
داستان ازدواج شاهزاده
دویست و پنجاه سال پیش از میلاد؛ در چین باستان؛ شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند، تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید غمگین شد چون دختر او هم مخفیانه عاشق شاهزاده بود.
دختر گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم که شاهزاده هرگز مرا انتخاب نمی کند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.
روز موعود فرا رسید و همه آمدند. شاهزاده رو به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکه آینده چین می شود. همه دختران دانه ها را گرفتند و بردند. دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید.
روز ملاقات فرا رسید، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدانهای خود داشتند. لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدانها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود!
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند: گل صداقت … همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود
نتیجه: صداقت در زندگی ارزش بالایی دارد .
آدینه زندگیتان سرشار از صداقت ولبریز از شادی ومحبت
داستان من و نارازاکی
برخلاف تمام ژاپنیها نه چشمای ریز بادومی داشت و نه قد کوتاه. چن سال پیش که برای شرکت تو یکی از فستیوالهای نقاشی رفته بودم ژاپن، چن روزی رو مهمان خانواده نارازاکی بودم. بابای نارازاکی شهردار توکیو بود و مادرش یکی از اساتید برجسته طب سنتی تو ژاپن بود. یه خانواده اصیل و سنتی که ریشهشون به خاندان موهایسو از امپراطوریهای کهن ژاپن برمیگشت. نارازاکی یه خواهر بزرگتر از خودش به اسم نانامی داشت که استاد فلسفه تو دانشگاه ملی توکیو بود.
خود نارازاکی هم دانشجوی دکترای ادبیات نمایشی در آرت کالج توکیو بود. با این وجود نارازاکی خیلی به ادبیات و فرهنگ ایرانی علاقه داشت. شاید یکی از دلایل وابستگی و علاقه شدید نارازاکی به من همین علاقه زیادش به فرهنگ و سنن ایرانی بود، البته راستشو بخواین من هم خیلی از نارازاکی بدم نمیومد، آخه نارازاکی برخلاف تمام زنهای ایرانی که من باهاشون در ارتباط بودم نه اهل تجملات بود و نه اهل مادیات.
نارازاکی نه موهاشو رنگ میکرد و نه آرایش غلیظی داشت ولی با این وجود از خیلی از زنهای ایرانی زیباتر بود. نارازاکی حتی دماغش رو هم عمل نکرده بود.چشمای درشت مشکی نارازاکی بدجوری جادوت میکرد، فرم صورتش غیر قابل توصیف بود، ابروهای کمونی بهم پیوسته با لبهای درشت و پوست سفید و بدون کوچکترین لک و جوشش تو رو به چالش میکشید. اجزای صورتش هارمونی عجیبی داشت.زمانی که جلوی آینه موهاشو باز میکرد دوست داشتی ساعتها بشینی و تو گندمزار موهاش مشق جنون کنی. قدِ بلند و اندام کشیدش تو رو به عبادت وادار میکرد. زمانی که راه میرفت میتونستی گوشهای از هنرنمایی خدا رو در اندام نارازاکی تماشا کنی. زمانی که روبروت مینشست و باهات حرف میزد دلت میخواست زمان رو متوقف کنی و سالها به خواب عمیق دوست داشتنش فرو بری.
اعترافش شاید خیلی سخت باشه ولی من عمیقاً شیفته و شیدای نارازاکی شده بودم ولی شاید سختتر از اعتراف به دوست داشتن نارازاکی، باور کردن این مسئله بود که نارازاکی هم دیوونهوار عاشق و دلباخته من شده بود، به طوریکه حاضر بود به خاطر من، خانواده و کشورش رو ترک کنه و همراه من به ایران بیاد. یه عشق عجیب و باور نکردنی. ولی از همه اینا عجیبتر شاید این بود که من چن سال پیش اصلاً ژاپن نرفته بودم و عجیبترش این بود که اصلاً دختری به نام نارازاکی تو ژاپن وجود نداشت، ولی چیزی که اصلاً عجیب نبود این بود من دوست داشتم تو این چن خط حس حسادت تو رو تحریک کنم، شاید به اندازه همین چن خط حسادت، عاشقم میشدی. حسادت اولین قدم تو راه دوست داشتنه.بنیامین کاهانیان
همیشه عاشق خواهم ماند
علی ساعت ۸ از خواب بیدار شد. نمیخواست از تخت بیرون بیاد اما با بیحوصلگی از تخت خواب پائین آمد.باز این بغض یک ساله داشت گلشو میفشرد.
نگاهی به آرزو انداخت هنوز خوابیده بود. آرام از اتاق بیرون رفت تا بساط صبحانه روآماده کنه بعد از آماده کردن صبحانه به اتاق خواب رفت تا آرزو رو بیدار کنه با صدای بلند گفت خانومی پاشو صبح شده.بعد از بیدار کردن آرزو به آشپزخونه برگشت مدتی بعد آرزو در چهارچوپ در آشپزخونه پیدا شد. علی نگاهی به سر تا پای آرزو انداخت وای که چقدر زیبا بود.علی خوشحال بود که زنی مثل آرزو داره.
بعد از صبحانه به ارزو گفت امروز جمعه است نمی ذارم دست به سیاه و سفید بزنی امروز تمام کارها رو خودم انجام میدم آرزو لبخندی زد علی عاشق لبخند آرزو بود ولی باز این بغض نذاشت بیشتراز این از لبخند آرزو لذت ببره.
علی از آرزو پرسید نهار چی دوست داری برات بپذم .بعد درحالی که می خندید گفت این که پرسیدن نداره تو عاشق قرمه سبزی هستی. علی مقدمات نهار رو آماده کرد بعد اونهارو روی اجاق گاز گذاشت وبرگشت پیش آرزو.
علی رفت و کنار آرزو نشست ودست در گردن همسرش انداخت.وبه آرزو گفت امروز می خوام برات سنگ تموم بذارم.بعد با آرزو نشست به تماشای سریال محبوبشان.بعد از تمام شدن فیلم تازه یادش افتاد که نهار بار گذاشته ولی هنگامی به آشپزخونه رسید که همه چی سوخته بود.
علی درحالی که لبخند میزد گفت مثل اینکه امروز باید غذای فرنگی بخوریم .بعد رفت وسفارش دو پیتزا داد. بعد از خورن پیتزاها به آرزو گفت امروز میخوام بریم بیرون .می ریم پارک جنگلی همون جایی که اولین بار همدیگه رو دیدیم باز یه لبخند از آرزو وباز بغضی که گلوی علی رو می فشرد.
نزدیکیهای بعد از ظهر علی به آرزو گفت آماده شو بریم .خودشم هم رفت تا آماده بشه. توهمین موقع رعد و برق زد علی زود رفت کنار پنچره بله داشت بارون می اومد. علی لبخند زنان به آرزو گفت مثل اینکه امروز روز ما نیست ولی من نمی ذارم روزمون خراب بشه. میدونست که آرزو از بارون خوشش میاد به همین خاطر هر دو به حیاط رفتند و مدتی زیر بارون باهم قدم زدند وقتی به خونه اومدند سر تا پا خیس بودند.رفتند تا لباساشنو عوض کنند.
علی و آرزو وارد حال شدند وروی مبل نشستند. علی با خودش گفت وای که چقدر من خوشبختم بعد از آرزو پرسید چقدر منو دوست داری وباز یه لبخند از آرزو وباز بغضی که داشت علی رو می کشت.علی به آرزو گفت من خوشبخت ترین مرد دنیام که زنی مثل تو دارم باز لبخند آرزو و بغض علی.
آره علی و آرزو دیوانه وار همدیگر رو دوست داشتند. اونها از نوجوانی با هم دوست بودند ورفته رفته این دوستی تبدیل شد به یه عشق پاک.
علی همچنان داشت با همسرش صحبت می کرد که زنگ در زده شد مادرش بود. علی از آمدن مادرش ناراحت شد هر روز مادرش می امد وعلی رو ناراحتر از روز قبل می کرد می رفت.
مادرش باز بعد ازگفتن حرفهای تکراری که من پیرم مریضم، گفت: امروز رفته بودم خونه اعظم خانوم میشناسیش که همسایمونو میگم میخواستم ببینم حرف آخرشون چیه علی جواب اونها مثبته مهتاب میتونه توروخوشبخت…..
علی فریاد زنان حرف مادرش رو قطع کرد وگفت: ولم کن مادر بذار با درد خودم بسوزم هر روز می ری خونه این و اون تو رو خدا دست از سرم وردار.
مادرش با گریه گفت: چرا نمی خوای باور کنی آرزو مرده و دیگه هم زنده نمی شه. اون رفته وبا این کارهای تو بر نمی گرده تو باید سر سامون بگیری.
آره آرزو یکسال بود که مرده بود در یک تصادف.اون یکسال پیش رفته بود. ولی اون در مغز و قلب و خیالات و ررویاهای علی زنده بود و علی نمی خواست از این رویا بیرون بیاد علی هر روز و هر ساعت در خیالاتش با آرزو زندگی می کرد.
باز این بغض لعنتی داشت علی رو خفه می کرد.
داستان احساسی بیست سالگی
وقتی بیست سالم بود، همان روزهایی که همه چیز طعم تازهای دارد و به معنای واقعی جوان هستی، واسه اولین بار گلوم پیش یکی گیر کرد، از اون عشقهای اساطیری، عاشق زیباترین دختر دانشکده شدم، سلطان دلبری و غرور، تقریباً همه دانشکده بهش پیشنهاد داده بودن و اون همه رو از دم رد کرده بود. حتی یه بار یکی از استادها بهش پیشنهاد ازدواج داد، میدونی او در جواب چی گفت؟ گفت: هه!
آخه «هه» هم شد جواب؟ استاد هم اون ترم از لجش هممون رو مردود کرد.
اما خب من فکر میکردم یه جورایی بهم علاقه داره، گاهی وقتها وسط کلاس حس میکردم داره من رو یواشکی دید میزنه، ولی تا برمیگشتم داشت تخته رو نگاه میکرد و با دوستش ریز ریز میخندید، توی اون مدتی که همکلاسی بودیم من حتی یک کلمه هم نتونسته بودم باهاش صحبت کنم.
تا اینکه یه روز وقتی که داشتم بازیگرهای تئاتر جدیدم «باغ آلبالو» اثر چخوف رو انتخاب میکردم به سرم زد که اونم توی تئاترم بازی کنه، البته من هیچ وقت از هنرم سوء استفاده نمیکردم و این کار رو برخلاف اخلاقمداری یه هنرمند میدونستم، ولی میتونستم به هوای تئاتر حداقل کمی باهاش حرف بزنم، با اینکه حدس میزدم شاید کنف شم و به گفتن یک «هه» قناعت کنه، ولی رفتم پیشش و قضیه رو واسش گفتم، اون هم رو کرد بهم و گفت: اِ…واقعا؟ باغ آلبالو؟ نقش مادام رانوسکی؟
گفتم: نه! نقش آنیا، دختر مادام رانوسکی.
گفت: ولی من مادام رانوسکی رو خیلی دوست دارم!
گفتم: باشه، مادام رانوسکی، تو فقط بیا.
خلاصه بهترین روزهای زندگی من شروع شد، صبحها به شوق دیدنش از خواب بیدار میشدم، عطر میزدم، کلی به خودم میرسیدم، سرخوش بودم، توی پلاتو ساعتها بهش خیره میموندم و در آخر تمرین تئاتر، گفتگوهای دلپذیری بین ما شکل میگرفت.
کاش آن روزها تموم نمیشد، چون زمان تکرار شدنی نیست، دیگه هیچ وقت یه جوان بیست ساله نمیشم، فقط میتونم آرزو کنم خواب آن روزها رو ببینم…
تئاتر باغ آلبالوی من به بهترین شکل با بازی آن دختر زیبا اجرا شد و تراژدیکترین اثر واسه من رقم خورد، چون روز قبل از اجرا وقتی داشتیم مهمانهای ویژه رو دعوت میکردیم از من خواست تا واسه نامزدش اون جلو یه صندلی رزرو کنم، از اون روز به بعد من دیگه یه جوان بیست ساله نبودم، بیست سالگی خیلی زودگذره و پس از اون دیگه چیزی واست تازگی نداره!روزبه معین
***
داستان زیبای همین الان میخوام
یه روز مامانم اومد خونه، گفت زود باش. پرسیدم چی رو؟ گفت سورپرایزه! مبلها و فرش و میز ناهارخوری و کلاً دکور خونه رو تو ده دقیقه عوض کرد و زنگ در رو زدن. هول شد از خوشحالی. گفت چشماتو ببند. چشمامو بستم. دستمو گرفت برد دم در. در رو باز کرد. گفت حالا چشماتو باز کن. چشمامو باز کردم دیدم یه پیانو یاماها مشکی، همونی که ده سال قبلش هزار بار رفته بودم از پشت ویترین دیده بودمش دم در بود. حالا نمیدونم همون بود یا نه. اما همونی بود که من ده سال قبل واسه داشتنش پرپر زده بودم. خیلی جا خورده بودم. گفت چی میگی؟ گفتم چی میگم؟ میگم حالا؟ الان؟ واقعاً حالا؟ بیشتر ادامه ندادم. پیانو رو آوردن گذاشتن اون جای خالیای تو خونه که مامان خالی کرده بود. من هم رفتم تو اتاقم. نمیخواستم بزنم تو پرش. ولی هزار بار دیگه هم از خودم پرسیدم آخه حالا پیانو به چه درد من میخوره!؟ من که خیلی سال از داشتنش دل کندم. ده سالی تو خونمون خاک خورد و آخرش هم مامانم بخشیدش به نوه عموم.
یه روز اولین عشق زندگیم که چهارده سال ازم بزرگتر بود، رفت فرانسه، اون جا با یه زن فرانسوی که چند سال ازش بزرگتر بود ازدواج کرد. منم که نمیخواستم قبول کنم از دست دادمش شروع کردم واسه خودم داستان ساختن. ته داستانم هم اینطوری تموم میشد که یه روزی بر میگرده، وسط داستان هم اینجوری بود که داره همه تلاشش رو میکنه که برگرده. این وسطا هم گاهی به من از فرانسه زنگ میزد و ابراز دلتنگی میکرد. بعد از هفت سال خیالبافی دیدم چارهای ندارم جز اینکه با واقعیت مواجه شم. شروع کردم به دل کندن. من هی دل کندم و هی خوابش رو دیدم که برگشته. دوباره دل کندم و باز خوابش رو دیدم که برگشته، تا اینکه بالاخره واقعاً دل کندم! چند سال بعدش تو فیس بوک پیدا کردیم همو. اومد حرف بزنه، گفتم حالا؟ واقعاً الان؟ من خیلی وقته که دل کندم!
یه دوستی داشتم کاسه صبرش خیلی بزرگ بود. عاشق یه پسری شده بود که فقط یک ماه باهاش دوست بود. اون یک ماه که تموم شده بود، پژمان رفته بود پی زندگیش و سایه مونده بود با حوضش! بعد چند سال یه روز بهش گفتم دل بکن. خودت میدونی که پژمان برنمیگرده. گفت ولی من صبر میکنم. هر کاری هم لازم باشه میکنم. یک سال بعد رفت پیش یک دعانویس. شش ماه بعدش با پژمان ازدواج کرد. اون روزا دوست بیچارهام خیلی خوشحال بود. به خودم گفتم حتماً استثنا هم وجود داره! دو سال بعدش شنیدم که از هم جدا شدن. پیداش کردم. خیلی عصبانی بود. پرسیدم چی شده؟ گفت پژمان اونی نبود که من فکر میکردم. گفتم پژمان همونی بود که تو فکر میکردی، ولی اونی نبود که الان میخواستی. پژمان اونی بود که توی اون روزا، همون چندسال قبل تو میخواستی که باشه، و وقتی نبود، باید دل میکندی!رخساره ابراهیمنژاد
***
داستان عاشق دریای مواج
صبح روز بعد زودتر از همیشه از خواب بلند شد، میز صبحانه را چید، لباسهایش را پوشید و برخلاف همیشه وقتش را برای صاف کردن موجهای روی موهای فِرَش تلف نکرد. مدام جملهای را که سعید، شب گذشته در گوشش نجوا کرده بود به یاد میآورد.
سعید درحالیکه دستانش را مثل زنجیر دور او قلاب کرده بود، گونهاش را بوسید و تا جایی که مطمئن شود نفسهایش لاله گوش مرجان را نوازش میکند دهانش را جلو برد و به آرامی زیر گوشش گفت:«تو مثل بقیه نیستی، سعی هم نکن که بشی. تو روی سرت یه دریای مشکی داری. میخوام یه رازی رو بهت بگم. من برخلاف بقیه، عاشق دریای مواجم. دیگه هیچوقت موجارو از موهات نگیر.»
در مقابل آینه خودش را بر انداز کرد، حالا بیش از هر زمان دیگری احساس قدرت میکرد. رژ لب قرمزش را از لابهلای خرت و پرتهای کیفش بیرون کشید و روی آینه قدی اتاق نوشت:«من تو رو نه بخاطر اینکه دوستم داری، بلکه بخاطر اینکه باعث میشی خودمو بیشتر دوست داشته باشم، دوستت دارم.»
و درحالیکه هنوز گونهاش از گرمای بوسه شب گذشته سعید گرم بود، از خانه بیرون رفت.محمدرضا جعفری
***
داستان مرد مست وفادا
مرد نصفه شب در حالیکـه مست بوده میاد خونه و دستش می خوره بـه کوزه ي سفالی گرون قیمتی کـه زنش خیلی دوستش داشته، میوفته زمین و میشکنه مرد هم همونجا خوابش می بره… زن اون رو می کشه کنار و همه ی چیو تمیز می کنه
صبح کـه مرد از خواب بیدار میشه انتظار داشت کـه زنش جر و بحث و شروع کنه و این کارو تا شب ادامه بده… مرد در حالیکه دعا می کرد کـه این اتفاق نیوفته میره اشپزخونه تا یه چیزی بخوره … کـه متوجه یه نامه روی در یخچال می شه کـه زنش براش نوشته
زن: عشق مـن صبحانه ي مورد علاقت روی میز آمادست مـن صبح زود باید بیدار می شدم تا برم برای ناهار مورد علاقت خرید کنم زود بر میگردم پیشت عشق مـن دوست دارم خیلی زیاد
مرد کـه خیلی تعجب کرده بود میره پیشه پسرش و ازش می پرسه کـه دیشب چـه اتفاقی افتاده بود؟ پسرش می گه دیشب وقتی مامان تـو رو برد تـو تخت خواب کـه بخوابی و شروع کرد بـه اینکـه لباس و کفشت رو در بیاره تـو در حالیکه خیلی مست بودی بهش گفتی…
هی خانوووم، تنهام بزار، بهم دست نزن… مـن ازدواج کردم زنم تـو خونه منتظر منه… از مـن دور شو…
***
داستان عاشقانه معنای خوشبختی
دخترک شانزده ساله بود کـه برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمیخواست احساسات خود رابه پسر ابراز کند، از اینکـه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور وی را میدید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک درود بـه یک دیگر، دل دختر را گرم می کرد.
او کـه ساختن ستاره هاي کاغذی را یاد گرفته بود هرروز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر مینوشت و کاغذ رابه شکل ستاره اي زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با مو هاي بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت. دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش بـه باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز بـه دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامیکه همه ی دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه مینوشتند یا تلفنی با آن ها حرف می زدند، دختر در سکوت بـه عدد اي کـه از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای اولین بار دلتنگی رابه معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. بـه یاد نداشت چند بار دست هاي دوستی راکه بـه سویش دراز می شد، رد کرده بود. دراین چهار سال تنها در پی آن بود کـه برای فوق لیسانس در دانشگاهی کـه پسر درس میخواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یکبار هم موهایش را کوتاه نکرد. دختر بیست و دو ساله بود کـه بعنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد.
اما پسر در همان سال فارغالتحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری هاي روی قفسه اش بـه شش تا رسیده بود. دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغالتحصیل شد ودر شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید کـه پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده اسـت. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد.
در مراسم عروسی، دختر بـه چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بودو بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم ازآن توست… و کاغذ رابه شکل ستاره اي زیبا تا کرد.
ده سال بعد، روزی دختر بطور اتفاقی شنید کـه شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده ودر حال ورشکستگی اسـت. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هرروز وی را اذيت میدهند. دختر بسیار نگران شد و بـه جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود راکه تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت.
پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بودو تنها زندگی می کرد. دراین سال ها پسر با پول هاي دختر تجارت خودرا نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود رابه او بدهد اما دختر همه ی را رد کرد و قبل از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی بـه او نگاه کرد ودر آخر لبخند زد. چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی بـه مراسم عروسی اش نرفت. مدتی بعد دختر بـه شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هرروز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در بین دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، میتوانید آنرا برای مـن نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود کـه ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته هاي روی این ستاره چیست؟ مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
= پدربزرگ، رویش چـه نوشته شده اسـت؟
= پدربزرگ، چرا گریه میکنید؟
کاغذ بـه زمین افتاد. رویش نوشته شده بود: معنای خوشبختی این اسـت کـه در دنیا کسی هست کـه بی اعتنا بـه نتیجه، دوستت دارد.
داستان کوتاه دو عشق فداکار
یه زن و شوهر عاشق اما فقیر سر سفره شام نشستند غذاشون خیلی مختصر و کم بود که یک نفر را به زور سیر میکرد مرد به خاطر اینکه زنش بیشتر غذا بخوره گفت بیا چراغ را خاموش کنیم و توی تاریکی بخوریم زن قبول کرد چند دقیقه چراغها را خاموش کردند ولی بعد که روشن کردند غذاها دست نخورده توی ظرف مونده بود.
هدیه مغها – اُ. هنری
یک دلار و هشتاد و هفت سنت. این تمام پولی بود که دلا بعد از ماهها پسانداز کردن به دست آورده بود. فردا کریسمس بود و او نمیدانست با این پول ناچیز چطور برای جیم، شوهر عزیزش، هدیهای بخرد. دلا در آپارتمان کوچک و سادهشان زندگی میکردند، جایی که اجارهخانه هفتهای هشت دلار بود و هر روز فقیرتر از دیروز به نظر میرسید. دلا روبروی آینه ایستاد و نگاهی به موهای بلند و زیبایش انداخت. موهایی که تا زیر زانوهایش میرسید و مانند آبشاری از طلای مذاب میدرخشید. تنها دو چیز در این خانه ارزشمند بود: ساعت طلایی جیم که از پدر پدربزرگش به ارث رسیده بود، و موهای دلا.
دلا با چشمانی خیس تصمیم گرفت. روسری به سر بست، از خانه بیرون زد و خود را به مغازهی مدفوعفروشی در خیابان اصلی رساند. زنی با موهای سفید پشت میز نشسته بود. دلا با صدایی لرزان گفت: «موهایم را میخواهید بخرید؟» زن موها را بررسی کرد، وزنشان کرد و گفت: «بیست دلار میدهم.» دلا سری تکان داد. قیچی روی موها کشیده شد و یک نفس، تمام زیباییاش را از دست داد.
با بیست دلار، دلا به دنبال هدیهای برای جیم گشت. سرانجام در مغازهای، زنجیر ساده و محکمی برای ساعت جیم پیدا کرد؛ زنجیری از طلای سفید که انگار برای ساعت جیم ساخته شده بود. قیمت آن بیست و یک دلار بود. دلا هجده سنت باقیمانده را شمرد و با قلبی لرزان زنجیر را خرید.
ساعت هفت شب، جیم به خانه آمد. در را که باز کرد، نگاهش به موهای کوتاه دلا افتاد. او بیحرکت ایستاد، انگار که تکان خوردن برایش غیرممکن باشد. دلا التماسکنان گفت: «جیم عزیزم، ناراحت نباش. موهایم را فروختم تا برایت هدیه بخرم. آنها دوباره بلند میشوند. بگو تولدت مبارک و خوشحال باش، چون هنوز همان دلای هستم که دوستش داری.» جیم مثل یک ماشین، بستهای را از جیب کتش بیرون آورد و روی میز گذاشت. گفت: «اگر موهایت را میبریدی، هیچ هدیهای نمیتوانست جای آن را پر کند. اما این را باز کن.»
دلا بسته را باز کرد. داخل آن، یک شانه لاکپشتی زیبا با لبههای الماسنشان بود؛ همان شانهای که ماهها بود از پشت ویترین مغازه به آن نگاه میکرد. چشمانش پر از اشک شد. سپس به سمت جیم دوید و فریاد زد: «جیم، بیا هدیهات را ببین!» زنجیر طلایی را به دستش داد. جیم روی مبل نشست، لبخندی زد و گفت: «دلا، بیا هر دوی هدیههایمان را بگذاریم کنار. میبینی، من ساعت را فروختم تا شانه را برایت بخرم. حالا زنجیر برای ساعتی است که دیگر ندارم. اما مهم نیست، چون شب کریسمس را با هم هستیم.» آن شب، در فقیرترین آپارتمان شهر، ثروتمندترین عشق جهان جشن گرفته شد.
زن با سگ کوچک – آنتون چخوف
یالتا، بهار ۱۸۹۹. آفتاب بر روی دریای سیاه میتابید و هوای نمناک دریا با بوی یاس در هم آمیخته بود. دیمیتری دیمیتریچ گوروف، بانکداری مسکووی در چهل سالگی، مردی بود که همسرش را دوست نداشت و زنها را دست کم میگرفت. در یالتا تنها بود و حوصلهاش سر رفته بود. روزی در باغ ساحلی، زنی جوان را دید که با یک سگ کوچک سفید قدم میزد. گوروف تصمیم گرفت با او آشنا شود.
او خودش را معرفی کرد و فهمید که نامش آنا سرگیونا است، حدود بیست و دو سال دارد، با مردی به نام فون دیدریتس ازدواج کرده و در شهر اس در شمال روسیه زندگی میکند. آنا در یالتا تنها بود و دلش از زندگی خسته. گوروف که در اغوا کردن زنها استاد بود، به او نزدیک شد. در ابتدا آنا مقاومت میکرد، اما یک روز غروب، در پارک، دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد. او در آغوش گوروف گریست و گفت: «من زن بدی هستم. برای اولین بار به خودم خیانت کردم.» گوروف با خونسردی فکر میکرد که ماجرای دیگری تمام شد.
اما این بار متفاوت بود. روزهای بعد، آنا از او دوری میکرد، اما گوروف نمیتوانست او را فراموش کند. وقتی زمان رفتن آنا فرا رسید، گوروف در ایستگاه او را بدرقه کرد. آنا گفت: «هرگز همدیگر را نخواهیم دید. خدا با تو باشد.» و رفت.
پاییز همان سال، گوروف به مسکو برگشت. به زندگی روزمره بازگشت، اما احساس میکرد همه چیز بیمزه شده است. در مهمانیها، با دوستانش حرف میزد اما ذهنش جای دیگری بود. سرانجام تصمیم گرفت به شهر اس برود. در آن شهر سرد و بارانی، خانه آنا را پیدا کرد. جلوی تئاتر شهر ایستاد تا او را ببیند. آنا با شوهرش وارد شد. نگاهشان به هم افتاد. آنا رنگ پرید، اما چیزی نگفت.
شب بعد، گوروف نامهای برای آنا فرستاد و التماس کرد که بیاید. آنا در کوچه پسکوچهها با او ملاقات کرد. با صدایی لرزان گفت: «چرا آمدی؟ من نمیتوانم از شوهرم جدا شوم. من زن بدی هستم.» گوروف دستش را گرفت و گفت: «من هم آدم بدی هستم. اما تو مهمترین کسی هستی که در عمرم دیدهام. این عشق است، آنا. چیزی که از آن فرار میکردم بالاخره گرفتارم کرد.»
آنها از آن روز پنهانی همدیگر را ملاقات میکردند. گوروف هر سه ماه یک بار به بهانه سفر کاری به شهر اس میرفت. آنا هر بار با ترس و لرزش به دیدنش میآمد. روزی آنا به گوروف گفت: «ما دو پرنده قفسی هستیم که یک بار فرار کردیم و حالا نمیتوانیم به قفس برگردیم.» گوروف او را بوسید و در حالی که به آیندهای مبهم نگاه میکرد، با خود فکر کرد: «چطور میشود به این عشق پایان داد؟ شاید هیچ وقت… فقط خدا میداند.»
بلبل و رز – اسکار وایلد
در گوشهای از باغی کهن، بلبل کوچکی بر روی درخت بلوط لانه داشت. آن شب، دانشجوی جوانی در اتاق زیرشیروانی خود نشسته بود و با صدای بلند فریاد میزد: «او گفت اگر برایش یک گل رز قرمز بیاورم، با من به رقص میرود. اما در تمام باغ من، یک گل رز قرمز وجود ندارد!» اشک از چشمانش سرازیر شد و سرش را روی میز گذاشت.
بلبل که از پنجرهی باز به او نگاه میکرد، زیر لب گفت: «اینجاست، عشق واقعی. من در تمام شبها برای عشق آواز خواندهام، اما هرگز خودش را ندیده بودم. حالا او را میبینم. موهایش زردتر از زعفران است، اما عشق از موهای او ارزشمندتر است. لبهایش سرختر از گل سرخ است، اما عشق از لبهایش شیرینتر است.»
بلبل پرواز کرد و به دنبال گل رز قرمز گشت. از کنار گل رز زرد گذشت و پرسید: «آیا یک گل رز قرمز به من میدهی؟» گل رز زرد گفت: «من فقط زردم.» از کنار گل رز سفید گذشت و پرسید. پاسخ شنید: «من فقط سفیدم.» سپس به پای درخت گل رز قرمز رسید که زیر پنجره دانشجو بود. درخت گفت: «من ریشههایم در زمین سرد است و گلهایم زیر آفتاب گرم میرویند. برای یک گل رز قرمز به آواز بلبل نیاز دارم در زیر ماه، با خون قلبش.»
بلبل بدون تردید گفت: «من میخوانم، تا گل رز قرمز بروید.» درخت گفت: «باید تمام شب آواز بخوانی، و خار را به قلب خود فرو کنی. خون تو باید به رگهای گل رز برود. این تنها راه است.» بلبل فکر کرد: مرگ قیمت بزرگی است، اما عشق از زندگی بهتر است.
آن شب، ماه کامل بود. بلبل بر شاخه نشست و آواز خواند. آرام آرام، خار را به قلب خود فرو کرد. خونش جاری شد و گل رز قرمز در میان تاریکی شب شروع به روییدن کرد. نیمهشب، گلبرگ اول باز شد. سحرگاه، تمام گل رز قرمز و درخشان بود. اما بلبل بیجان بر روی زمین افتاده بود.
دانشجو صبح از پنجره بیرون را نگاه کرد، گل رز قرمز را دید و فریاد زد: «چه خوش شانسی!» آن را چید و نزد دختر استاد رفت. دختر با نگاهی مغرور گفت: «این گل با جواهراتی که پسر عمویم برایم فرستاده برابری نمیکند. هر کس میداند که جواهرات از گل بهترند.» دانشجو با عصبانیت گل رز را به خیابان انداخت. کامی از روی آن رد شد و لهش کرد. و بلبل بیچاره، هنوز زیر بوته افتاده بود، کسی حتی مرگش را ندید.
آخرین برگ – اُ. هنری
در محله گرینویچ نیویورک، جایی که هنرمندان فقیر در آپارتمانهای تنگ و تاریک زندگی میکردند، دو دختر جوان به نامهای سو و جانسی اتاقی در طبقه سوم یک ساختمان آجری اجاره کرده بودند. سو از مینسوتا آمده بود تا نقاش شود، و جانسی از کالیفرنیا. دوستی آنها مثل خواهران بود.
نوامبر فرا رسید و هوای سرد و بارانی. جانسی به ذاتالریه شدید مبتلا شد. پزشک به سو گفت: «شانسش یک به ده است. اگر امید به زندگی نداشته باشد، هیچ دارویی کمکی نمیکند.» سو در حالی که گریه میکرد، کنار تخت جانسی نشست. جانسی با چشمانی خیره به دیوار روبروی پنجره، با صدای ضعیفی گفت: «ببین، برگهای درخت پیچک… یکییکی میریزند. وقتی آخرین برگ بریزد، من هم میمیرم.» سو با نگرانی گفت: «جانسی، این حرف احمقانه است!» اما جانسی چشمانش را بست.
در همان ساختمان، طبقه پایین، پیرمردی به نام بهرمن زندگی میکرد که شصت سال داشت و همیشه آرزوی کشیدن یک شاهکار را داشت، اما هیچ وقت شروع نکرده بود. او اغلب مست بود و مدل نقاشیهای جوانان میشد. سو ماجرا را برای بهرمن تعریف کرد. بهرمن با صدایی خشن گفت: «چطور یک موجود بیچاره اجازه میدهد برگهای پیچک باعث مرگش شوند؟ این احمقانه است!»
آن شب، طوفان و باران سختی آمد. باد چنان میوزید که شیشهها میلرزیدند. صبح، سو پرده را کنار زد. جانسی پرسید: «چند برگ مانده؟» سو با تعجب گفت: «یکی. آخرین برگ هنوز روی شاخه است، با اینکه تمام شب باران بارید.» جانسی با ناباوری نگاه کرد. او تمام روز به آن برگ نگاه میداشت و منتظر ریختنش بود. اما برگ نیفتاد. روز بعد هم نیفتاد. جانسی از تخت بلند شد و گفت: «اشتباه کردم. این برگ برای اینکه به من نشان دهد چقدر احمق بودهام، ماندگار شده است. سو، برایم سوپ بیاور.»
چند روز بعد، جانسی بهبود یافت. پزشک گفت: «از مرگ نجات پیدا کرد. حالا به فکر باشید.» همان روز، سو به جانسی گفت: «میخواهم چیزی به تو بگویم. بهرمن، پیرمرد پایینی، امروز صبح در بیمارستان مرد. او آن شب در باران و طوفان، یک برگ مصنوعی با رنگهای بسیار واقعی روی دیوار کشید. آن شاهکاری بود که همیشه میخواست بکشد. و تو، جانسی، زنده مانی به خاطر آخرین برگ او.»
جانسی گریست. و برگ مصنوعی، همچنان به دیوار چسبیده بود، گواه فداکاری عشقی که حتی نیازی به نام نداشت.
امیلی به خاک سپرده شد – ویلیام فاکنر
شهر جفرسون، میسیسیپی، سال ۱۹۲۰. وقتی امیلی گریرسون در هفتاد و چهار سالگی درگذشت، تمام شهر برای تشییع جنازهاش آمد. نه برای احترام، که برای کنجکاوی. خانهی بزرگ و قدیمی او در خیابان اصلی، سالها بود که بسته بود. هیچ کس از سال ۱۸۹۴ به داخل آن پا نگذاشته بود. امیلی زنی گوشهگیر بود، آخرین بازمانده خانوادهای اشرافی که روزی بر جفرسون حکومت میکردند.
داستان از سی سال پیش شروع شد. وقتی پدر امیلی مرد، او چنان در عزا فرو رفت که سه روز از تحویل دادن جسد خودداری کرد. مردم شهر او را بخشیدند. اما چند سال بعد، امیلی چهل ساله شد و همه فکر میکردند هرگز ازدواج نخواهد کرد. تا اینکه روزی کارگر ساختمانی به نام هومر بارون به شهر آمد. او مردی شمالی، خوشسیما و خوشمشرب بود. امیلی با او دیده میشد، سوار بر اسب، در خیابانها میگشتند. همه فکر میکردند قرار است با او ازدواج کند. اما هومر یک روز گفت: «من مردی هستم که ازدواج نمیکند.» و ناپدید شد.
پس از آن، امیلی دیگر از خانه بیرون نیامد. خانه بسته شد. بوی عجیبی از آن میآمد که همسایهها شکایت کردند. شهردار دستور داد اطراف خانه آهک بپاشند تا بو از بین برود. سالها گذشت. امیلی موهایش سفید شد و چاق و خمیده شد. فقط خدمتکاری سیاهپوست هر هفته از در پشتی وارد میشد و مواد غذایی میبرد. یک بار که جمعآوری کنندگان مالیات به در خانه او زدند، امیلی با چشمانی وحشی آنها را پس فرستاد و گفت: «با خزانهدار صحبت کنید. پدر من پولی به شهر بدهکار نیست.»
حالا امیلی مرده بود. زنان شهر با بوی تند گلهای خشک شده وارد خانه شدند. گرد و خاک همه جا را پوشانده بود. از پلهها بالا رفتند، به اتاقی که چهل سال بود قفل بود. وقتی در را شکستند، بوی عجیبی فضا را پر کرد. در اتاق، پردههای کهنه از پنجره آویزان بود. روی تخت، جسد هومر بارون افتاده بود، در حالی که پوسیده شده بود، فقط اسکلتی با بقایای لباس. روی بالش کنار او، یک تار موی نقرهفام امیلی پیدا شد. او چهل سال با جسد معشوقهاش زندگی کرده بود. و هر شب، کنارش میخوابید.











