داستان های کوتاه آنتوان چخوف (۹ داستان معروف و کوتاه زیبا)

داستان های کوتاه آنتوان چخوف نویسنده بزرگ روس را در این بخش از سایت ادبی روزانه برای شما دوستان قرار دادهایم. آنتون پاولاویچ چِخوف پزشک، داستاننویس، طنزنویس و نمایشنامهنویس برجستهٔ روس بود. هرچند چخوف زندگی کوتاهی داشت و همین زندگی کوتاه همراه با بیماری بود اما بیش از شصت اثر ادبی آفرید. او را بهترین و مهمترین داستان کوتاهنویس برمیشمارند و در زمینهٔ نمایشنامهنویسی نیز آثار برجستهای از خود بهجا گذاشتهاست. چخوف در ۴۴ سالگی بر اثر بیماری سل درگذشت.
فهرست موضوعات این مطلب
از دفترچه ی خاطرات یک دوشیزه
با وجود این طفلک مثل روزهای قبل،از صبح زود در مقابل اتاق من قدم می زند .
دلم سوخت و برای این که تشویقش کرده باشم چشمکی به او زده و بوسه ی هوایی برایش فرستادم . با لبخند دلپذیری جوابم داد.
راستی او کیست ؟ خواهرم واریا می گوید که این مرد عاشق اوست و فقط به خاطر اوست که در زیر باران سیل آسا راه می رود و خیس می شود . . . آه چقدر خواهرم بی عقل است ، مگر ممکن است که مرد مو سیاه و چشم و ابرو مشکی دختری مو سیاه و چشم و ابرو مشکی را دوست بدارد ؟ پس از اینکه مادرم از این ماجرا باخبر شد به ما دستور داد که بهترین لباسمان را بپوشیم و سر و وضعمان را مرتب کرده و در کنار پنجره بنشینیم .او گفت :«شاید این مرد آدم حقه بازی است شاید هم آدم خوبی باشد در هر صورت شما کار خودتان را بکنید.»
حقه باز ؟ بر عکس. آه مادر جان چقدر تو آدم ساده و احمقی هستی !
۱۶ اکتبر
خواهرم واریا امروز گفت که من باعث ناراحتی زندگی او شده ام و در مقابل سعادت و خوشبختی اش سدی ایجاد کرده ام !من چه تقصیر دارم که او مرا دوست دارد و به خواهرم اعتنایی نمی کند ؛پنجره را باز کردم و طوری که کسی نفهمد یادداشت کوچکی را به سویش پرتاب نمودم . . .کاغذ را خواند .آه چقدر بدجنس است . . .گچی از جیبش بیرون آورد و با حروف درشت روی آستینش نوشت «بعدا» .مدتی در مقابل پنجره قدم زد سپس به آن طرف خیابان رفت و روی در خانه ی مقابل با گچ نوشت : «با پیشنهاد شما مخالفتی ندارم ولی بعدا» ، و فورا نوشته ی خود را پاک کرد .چرا قلب من به این شدت می تپد ؟
۱۷ اکتبر
امروز واریا با آرنجش ضربه ی محکمی به سینه ام زد .دخترک کثیف و حسود و مهملی است !
امروز هم مثل روزهای قبل او در زیر پنجره ی اتاق راه می رفت .
با پاسبان محله تعارف کرد و در حالی که چند بار پنجره ی اتاق مرا به او نشان داد مدتی با یکدیگر آهسته صحبت کردند .حقه ای می خواهد بزند ؟حتما دارد به پلیس وعده و وعید می دهد و او را با خودش همراه می سازد . آه مردها !چقدر شما ظالم و بدجنس و در عین حال موجودی عالی و دوست داشتنی هستید !
۱۸ اکتبر
دیشب پس از غیبت طولانی برادرم «سرژ» از مسافرت برگشت .هنوز داخل رختخوابش نرفته بود که از طرف پلیس او را به کلانتری بردند .
۱۹ اکتبر
مردکه ی کثیف پست فطرت .بی همه چیز !
حالا معلوم شد که در تمام مدت این ۱۲ روز او در زیر پنجره ی ما به خاطر برادرم که پول اداره اش را به جیب زده و مخفی شده بود راه می رفت و کشیک می داد .امروز صبح باز سر و کله اش در مقابل پنجره ی اتاقم پیدا شد . قدری در خیابان راه رفت و موقعی که خلوت شد در روی در خانه ی مقابل نوشت : «حالا دیگر آزادم و در اختیار شما هستم.» از لجم زبانم را در آورده و به او نشان دادم . . .حیوان پست فطرت !
مطلب مشابه: داستان کوتاه واقعی جالب؛ ۱۲ ماجرای جالب از داستان های واقعی
یک دست و دو هندوانه

سرگرد را به علت کندذهنی و رفتار دهاتیوار و حالات جنونآسا و میخوارگی مزمنش، نه دوست میداشت، نه دوستش دارد، نه دوستش خواهد داشت. سرگرد، از شنیدن این حرفها دستخوش بهت و خشم و جنون شده و مشتها را دیوانهوار گره کرده بود؛ صورتش گر گرفته و سرختر از خرچنگ آبپز شده بود؛ در سراسر وجودش چنان همهمه و ترق وتروقی راه افتاد که نظیر آن حتی در جریان نبردهای حومة قارص(2) هم راه نیفتاده بود.
بعد از آنکه از زیر شمد به آسمان خدا نگریست و چند فحش آبدار بر زبان آورد، شتابان از تخت به زیر آمد، مشتها را در هوا تکان داد، چند دقیقهای در اتاق قدم زد، سپس فریاد کشید:
– آهای کلهپوکها!
در اتاق، با سر و صدای زیاد باز شد و پانتهلی پیشخدمت مخصوص و در عین حال آرایشگر و نظافتچی سرگرد، از در درآمد. یکی از لباسهای کوتاه و نیمدار اربابش را به تن داشت و توله سگی را هم زیر بغل گرفته بود. همان جا، به چارچوب در تکیه داد و با حالتی آمیخته به احترام، چندین بار پلک زد.
سرگرد گفت:
– گوش کن پانتهلی! دلم میخواهد امروز با تو مثل آدم حسابی حرف بزنم – رک وپوست کنده. این چه طرز ایستادن است؟ درست به ایست! آن مگس را هم از توی مشتت ول بده! حال درست شد! خوب، حاضری با من روراست باشی یا نه؟
– اختیار دارید جناب سرگرد.
– با آن چشمهای ورقلمبیده از تعجب هم، نگاهم نکن. به آدمهای متشخص نباید با چشمهای حیرتزده نگاه کرد، زشت است! باز که نیشت را باز کردهای! حقا که گاومیشی برادر! بعد از این همه سال هنوز یاد نگرفتهای که رفتارت در حضور من چطور باید باشد…بگذریم. حالا رکوپوست کنده و بدون تتهپته به سؤالم جواب بده! تو زنت را کتک میزنی یا نه؟
پانتهلی کف دست را به طرف دهان برد و پوزخندی ابلهانه زد. سپس خنده نخودی سر داد و منمنکنان گفت:
– هر سهشنبة خدا، جناب سرگرد!
– این که خنده نداشت! این چیزها خنده برنمیدارد! دهانت را هم ببند! در حضور من اینقدر تنت را نخاران- اصلاَ خوشم نمیآید.
لحظهای به فکر فرو رفت، سپس ادامه داد:
– فکر میکنم فقط موژیک (3) جماعت نیست که کتک میزند. تو چه فکر میکنی؟
– حق با شماست قربان!
– یک مثال بیاور!
– در همین شهر خودمان قاضیای داریم به اسم پیوتر ایوانیچ… باید بشناسیدش… حدود ده سال پیش، سرایدارشان بودم. به از شما نباشد، مرد خوبی بود اما امان از وقتی که مست میکرد… خدا نصیب هیچ تنابندهای نکند!… گاهی وقتها، مست و پاتیل میآمد خانه و با مشت و لگد به جان دندههای خانم میافتاد. خدا همینجا ذلیلم کند اگر دروغ گفته باشم! گاه در آن هیروویر، یکی دو تا مشت هم نصیب من میشد. به جان زنش میافتاد و هوار میکشید:« زنکة بیشعور، تو دیگر دوستم نداری! به همین علت، میخواهم بکشمت، میخواهم چراغ عمرت را خاموش کنم…»
– خوب، زنش چه میگفت؟
– همهاش میگفت:« ببخشید… مرا ببخشید!»
– نه؟ راست میگویی؟ اینکه عالی است!»
سرگرد به قدری خوشحال شد که دستهایش را به هم مالید.
– البته که راست میگویم، جناب سرگرد! آخر چطور ممکن است آدم زن خودش را کتک نزند؟ مثلاَ یکیش خودم… مگر میشود زنم را کتک نزنم؟ خوب، زنی که سازدهنی مردم را زیر پایش له کند و بعدش هم به شیرینیهای شما ناخنک بزند حقش است کتک بخورد… آخر مگر میشود مرتکب این همه خلاف شد؟
– لازم نیست برایم صغراکبرا بچینی، کلهپوک! حالا دیگر استدلال هم میکند! تو را چه به استدلال؟ در کاری که به تو مربوط نمیشود، هیچوقت دخالت نکن! راستی خانم چهکار میکنند؟
– خواب تشریف دارند قربان.
– هرچه باداباد! برو به ماریا بگو خانم را بیدار کند و ایشان را بفرستد پیش من… نه صبر کن، نرو! تو چه فکر میکنی؟ به نظر تو من شبیه موژیک جماعت هستم؟
– چرا باید شبیه موژیک باشید؟ کی دیده شده که ارباب شبیه موژیک باشد؟ البته هیچه وقت دیده نشده!
این را گفت و شانههایش را بالا انداخت و در را با صدای خشکی باز کرد و بیرون رفت. سرگرد هم که آثار اضطراب بر چهرهاش نقش خورده بود، آبی به سروروی خود زد و مشغول پوشیدن لباس شد.
سرگرد، همین که همسر بیست سالة تودلبرواش از در وارد شد با نیشدارترین لحنی که میسرش بود گفت:
– عزیز دلم، میتوانی ساعتی از وقت گرانبهایت را که این همه برای همهمان مفید است، در اختیار من بگذاری؟
زن، پیشانیاش را برای بوسه، به سرگرد عرضه کرد و جواب داد:
– با کمال میل، دوست من!
– عزیز دلم، هوس کردهام روی دریاچه گشتی بزنیم… کمی تفریح کنیم… حاضری همراهیام کنی؟
– فکر نمیکنی هوا گرم باشد؟ با وجود این، بابا جانم، پیشنهادت را با کمال میل قبول میکنم. اما به یک شرط: تو پارو میزنی، من سکان میگیرم. باید کمی هم خوراکی برداریم- من که از صبح چیزی نخوردهام…
سرگرد، تازیانهای را که در جیب گذاشته بود، با دست لمس کرد و گفت:
– خوراکی برداشتهام.
حدود نیم ساعت بعد از این گفتوگو، زن و شوهر سوار قایق بودند و به سمت وسط دریاچه، پیش میرفتند. سرگرد، عرقریزان پارو میزد و همسرش، قایق را هدایت میکرد. مرد، نگاه آکنده از خشمش را به کارولینا کارلونای نگران دوخته بود ودر حالی که در آتش بیصبری میسوخت، زیر لب با خود غرولند میکرد:« نگاهش کنید! شما را به خدا نگاهش کنید!». همین که قایق به وسط دریاچه رسید، سرگرد با صدای بم خود فرمان داد:« ایست!» قایق، از حرکت بازماند. چهرة سرگرد، ارغوانی شد و زانوانش لرزیدند. زن، نگاه شگفتزدة خود را به شوهر دوخت و پرسید:
– چهات شده آپولوشا؟
سرگرد غرشکنان گفت:
– پس میفرمایید که بنده گوسالهام، ها؟ پس من…من… کیام؟ یک کلهپوک کندذهن؟ پس تو دوستم نداشتی و دوستم نخواهی داشت، ها؟ پس تو… من…
بار دیگر غرید و مشتش را بلند کرد و تازیانه را در هوا چرخاند و توی قایق (4) … o temporo o mores!…کشمکشی وحشتناک درگرفت. درگیریشان چنان بود که در وصف نگنجد! این حادثه را حتی خوش قریحهترین نقاش ایتالیا دیده نیز محال است بتواند ترسیم کند… پیش از آنکه سرگرد بتواند به از دست رفتن مشتی از موی سر خود پی ببرد و پیش از آنکه زن جوان، بتواند تازیانه را که از دست شوهر درربوده بود به کار گیرد، قایق واژگون شد و…
در همین هنگام ایوان پاولویچ، کلیددار سابق سرگرد که اکنون در بخشداری به عنوان دفترنویس خدمت میکرد، در ساحل دریاچه، سوتزنان مشغول قدم زدن بود. او با بیصبری منتظر آن بود که دختران روستایی از راه برسند و بنا به عادت هرروزهشان، در دریاچه آبتنی کنند؛ سیگار پشت سیگار دود میکرد و به چشمچرانی سیری که بنا بود نصیبش شود میاندیشید. ناگهان فریادهای جانکاهی به گوشش رسید. صدای اربابان سابق خود را شناخت. سرگرد و همسرش داد میزدند:« کمک! کمک!» ایوان پاولویچ، کت و شلوار و چکمههایش را بیتأمل درآورد، سه بار صلیب بر سینه رسم کرد و به قصد نجات آن دو، خود را به آب زد. از آنجایی که قابلیت او در فن شناگری بیش از قابلیتش در دفترنویسی بود، در مدتی کمتر از سه دقیقه، خویشتن را در کنار مغروقین یافت. شناکنان به آن دو نزدیک شد و در دم در بنبست قرار گرفت- با خودش فکر کرد:« لعنت بر شیطان! به داد کدام یکی برسم؟ » توان آن را نداشت که هر دو را نجات دهد- فقط یکی از آن دو را میتوانست از مهلکه برهاند. عضلات صورتش، از شدت تردید و تحیر، کج و معوج شدند؛ گاه به این و گاه به آن دگر، چنگ میانداخت. سرانجام رو کرد به آنها و گفت:
– فقط یکیتان! هر دوتان، زورم نمیرسد! به خیالتان رسیده که من نهنگم؟
کارولینا کارلونا که به دامان کت سرگرد، چنگ انداخته بود زوزهکشان گفت:
– ایوان عزیزم، مرا… مرا نجات بده! باهات عروسی میکنم! به همة مقدسات قسم میخورم زنت شوم! وای، خدا جان، دارم غرق میشوم!
سرگرد نیز در حالی که آب قورت میداد، با صدای بمش هوار میکشید:
– ایوان! ایوان پاولویچ! مرد باش! مرا نجات بده، برادر! یک روبل پول ودکات با من! نگذار جوانمرگ شوم!… سر تا پایت را طلا میگیرم… بجنب، نجاتم بده! واقعاً که… قول میدهم با خواهرت ماریا، عروسی کنم… به خدا میگیرمش! خواهرت خیلی تودلبروست! به حرفهای زنم گوش نده، مردهشوی قیافهاش را ببرد! اگر نجاتم ندهی، میکشمت! از چنگم زنده درنمیروی!
دریاچه به دور سر دفترنویس بخشداری طوری چرخید که نزدیک بود غرق شود. وعدههای هر دو را به یکسان، مقرون به صرفه یافت- یکی با صرفهتر از دیگری. کدام یک را انتخاب کند؟ فرصت، داشت از دست میرفت. سرانجام، تصمیم خود را گرفت:« هر دو را نجات میدهم! از هردوشان بماسد، بهتر از آن است که فقط از یکیشان بماسد… توکل به خدا!» آنگاه صلیبی بر سینه رسم کرد، با دست راستش کارولینا کارلونا را زیر بغل گرفت، انگشت سبابة همان دست را به کراوات سرگرد حلقه زد و هنهنکنان به سمت ساحل شنا کرد. با دست چپ شنا میکرد و در همان حال ، دستور میداد:« پا بزنید! پا بزنید! » به آیندة درخشانی که در انتظارش بود میاندیشید:« خانم، زن خودم میشود، سرگرد هم میشود دامادم… بهبه! حالا دیگر تا میتوانی کیف کن!… بعد از این، نانت توی روغن است، پسر… نان شیرینی تازه بلنبان و سیگار برگ اعلا بکش!… خدایا، شکرت!» شنای یک دستی، آن هم با دو بار گران و جهت مخالف باد، کار سادهای نبود اما فکر آیندة درخشان، نیروی ایوان پاولویچ را دو چندان کرده بود. سرانجام در حالی که لبخند میزد و از فرط خوشبختی، خندههای نخودی میکرد، موفق شد زن و شوهر را به ساحل برساند. خوشحالی ایوان پاولویچ بی حدومرز بود. اما همین که نگاهش به زن و شوهر افتاد که دوستانه دست در دست هم داده و ایستاده بودند، رنگ از صورتش پرید؛ مشتی به پیشانی خود کوبید و بی آنکه به دختران روستایی که از آبتنی دست کشیده و دستهجمعی به دور زن و شوهر حلقه زده و نگاههای آمیخته به بهت و تحسینشان را به دفترنویس شجاع دوخته بودند اعتنا کنند، با صدای بلند، زار زد.
فردای آن روز، ایوان پاولویچ به توصیة سرگرد از بخشداری اخراج شد. کارولینا کارلونا نیز به خدمت ماریا خاتمه داد و به او گفت:« حالا برو سراغ ارباب مهربان خودت!»
ایوان پاولویچ در کرانة دریاچة منحوس راه میرفت و بلندبلند با خودش حرف میزد:
– ای آدمها، فغان از دست شما! آخر این همه نمکنشناسی؟!
مطلب مشابه: داستان های کوتاه مارک تواین؛ ۴ داستان دلنشین از نویسنده معروف
مطلب مشابه: داستانهای کوتاه جبران خلیل جبران؛ ۱۰ داستان خواندنی دلنشین
داستان کوتاه «به اقتضای زمان» اثر آنتوان چخوف

ــ از لحظه اي كه شما را ديدم ، آرامشم از دست رفت! عزيزم حرف بزنيد … عزيزم … آره يا نه ؟
زن جوان ، دهان كوچك خود را باز كرد تا جواب دهد اما درست در همين لحظه ، در اتاق اندكي باز شد و برادرش از لاي در گفت:
ــ لي لي ، لطفاً يك دقيقه بيا بيرون!
لي لي از در بيرون رفت و پرسيد:
ــ كاري داشتي ؟!
ــ عزيزم ، ببخش كه موي دماغتان شدم ولي … من برادرت هستم و وظيفه ي مقدس برادري حكم ميكند به تو هشدار بدهم … مواظب اين يارو باش! احتياط كن … مواظب حرف زدنت باش … لازم نيست با او از هر دري حرف بزني.
ــ او دارد به من پيشنهاد ازدواج مي كند!
ــ من كاري به پيشنهادش ندارم … اين تو هستي كه بايد تصميم بگيري ، نه من … حتي اگر در نظر داري با او ازدواج كني ، باز مواظب حرف زدنت باش … من اين حضرت را خوب ميشناسم … از آن پست فطرتهاي دهر است! كافيست حرفي بهش بزني تا فوري گزارش بدهد …
ــ متشكرم ماكس! … خوب شد گفتي … من كه نمي شناختمش!
زن جوان به اتاق پذيرايي بازگشت. پاسخ او به پيشنهاد مرد جوان « بله » بود. ساعتي كنار هم نشستند ، بوسه ها رد و بدل كردند ، همديگر را در آغوش گرفتند و قسمها خوردند اما … اما زن جوان ، احتياط خود را از دست نداد: جز از عشق و عاشقي ، سخني بر زبان نياورد.
خواب آلود
طفل گریه میکند. از شدت گریه خسته شده وصدایش گرفتهاست؛ اما همچنان جیغ میکشد و معلوم نیست کی آرام شود. وارکا خوابآلود است. چشمانش برهم میآیند و سرش به پایین خم میشود. گردنش درد میکند. نمیتواند پلکها یا لبهایش را حرکت دهد. حس میکند چهرهاش خشکیده و چوبی است؛ حس میکند سرش به اندازه سر سوزن تهگرد، کوچک شدهاست، زمزمه میکند: «بخواب ای طفلکم حالا، که بلغور میپزم جانا.»
جیرجیرکی درون بخاری جیرجیر میکند. صدای خروپف ارباب و شاگردش آفاناسی از اتاق مجاور به کوش میرسد … گهواره با صدایی حزنانگیز غژغژ میکند. وارکا زیر لب میخواند و زمزمهاش با موسیقی آرامبخش شب در هم میآمیزد؛ موسیقیای که به هنگام خواب در بستر، گوش سپردن به آن که بسیار شیرین است حالا آزاردهنده و مزاحم است، چون او را به خواب میبرد و او باید بیدار بماند. اگر وارکا خدایناکرده بخوابد، ارباب و زنش او را کتک خواهندزد.
چراغ نفتی سوسو میزند. لکهی سبز و سایهها در حرکتند و راه خود را به چشمان بیحرکت و نیمه باز وارکا باز میکنند و در ذهن نیمه هشیار او به شکل تصاویری مهآلود در میآیند. وارکا ابرهای تیره را میبیند که در اوج آسمان در پی هم میدوند و وارکا بزرگراهی پوشیده از گل و لای را نگاه میکند. در بزرگراه، ردیفی از واگنها به چشم میخورد و در همان حال مردم، کیف بر دوش، به زحمت راه خود را میگشایند و سایهها پس و پیش میروند. از بین مه سرد و گزنده، میتواند جنگل را در دو سوی مسیر ببیند. ناگهان مردم به همراه کیفهایشان روی گل و لای بر زمین میافتند. وارکا میپرسد: «این کار برای چیه؟» به او جواب میدهند: «برای خواب، برای خواب!» بعد به خواب عمیقی میروند و در خوابی شیرین غوطه میخورند. این در حالی است که کلاغها و زاغچهها بر سیم تلگراف مینشینند و جیغ میکشند و برای بیدار کردن آنها تلاش میکنند.
وارکا زمزمه میکند: «بخواب ای طفلکم حالا، که میخونم برات لالا.» و احساس میکند که درون کلبهی تاریک و خفقانآوری است.
پدر مرحومش، یفیم استپانوف، بر کف اتاق از این پهلو به آن پهلو میغلتد. وارکا او را نمیبیند، اما میشنود که از درد به خود میپیچد و مینالد. آنطور که میگویند «رودههایش پاره شدهاست.» چنان درد میکشد که قادر نیست کلامی بر زبان آورد. فقط میتواند نفسش را فرو برد و دندانهایش را مثل ضربآهنگ طبل به هم بزند: «ب…وو…ب…وو…ب…وو…»
مادرش پلاگیا به سمت خانه ارباب دویده است تا بگوید که یفیم در حال مرگ است. از رفتنش خیلی گذشتهاست و حالا دیگر باید برگردد. وارکا در کنار بخاری بیدار است و صدای نالهی پدرش را میشنود: «ب…وو…ب…وو…ب…وو…» آنوقت صدای نزدیک شدن وسیلهای را به کلبه میشنود. پزشک جوانی است که از شهر آمده است و او را از خانه ارباب به اینجا فرستادهاند؛ از مکانی که محل معاینه بیمارانش است … .
پزشک وارد کلبه میشود. در تاریکی نمیتوان او را دید. سرفه میکند و در با صدای خشکی بسته میشود.
میگوید: «شمعی روشن کنید!»
یفیم جواب میدهد: «ب…وو…ب…وو…ب…وو…»
پلاگیا به سمت بخاری میدود و دنبال کتری قراضه و کبریت میگردد. دقیقهای به سکوت میگذرد. پزشک از جیبش کبریت در میآورد و روشن میکند.
پلاگیا میگوید: «یک دقیقه آقا، یک دقیقه.» به خارج از کلبه میدود و زود با تکه شمعی بر میگردد… گونههای یفیم گل انداختهاست، چشمانش برق میزند و نگاهش هشیاری خاصی دارد. مستقیم به پزشک نگاه میکند.
پزشک به سوی او خم میشود و میگوید: «ببینم، چی شده؟ به چی فکر میکنی؟ آها! خیلی وقته که این طوری شدی؟»
«چی؟ دارم میمیرم، آقا. عمرم سر اومده… دیگر زنده نمیمونم…»
«چرند نگو! درمانت میکنیم!»
«محبت دارین، آقا. واقعاً ممنونیم. فقط ما میدونیم… مرگ اومده؛ اینجاست.»
پزشک یک ربع به معاینه یفیم مشغول است. بعد سرش را بلند میکند و میگوید: «از من کاری ساخته نیست. باید برین بیمارستان. اونجا عملت میکنن. همین حالا برو… باید بری! کمی دیر شده. توی بیمارستان همه خوابیدن، اما مهم نیست. یادداشتی بهت میدم. میشنوی؟»
پلاگیا میگوید: «اما آقای مهربان، چطور میتونه بره؟ ما اسبی نداریم.»
«فکرشو نکنین. من از اربابتون میخوام. یه اسب در اختیارتون میذاره.»
پزشک آنجا را ترک میکند. شمع خاموش میشود و باز صدای «ب…وو…ب…وو…ب…وو…» به گوش میرسد. نیمساعت بعد صدای نزدیک شدن وسیلهای به کلبه شنیده میشود. یک گاری را برای حمل یفیم به بیمارستان فرستادهاند. حاضر میشود و میرود … .
اما حالا صبحی پاک و روشن است. پلاگیا در خانه نیست؛ برای اطلاع از آنچه برای یفیم انجام دادهاند، به بیمارستان رفتهاست. طفلی در جایی گریه میکند و وارکا میشنود که کسی با صدای خود او میخواند: «بخواب ای طفلکم حالا، که میخونم برات لالا.»
پلاگیا بر میگردد. بر خود صلیب میکشد و زمزمه میکند: «اونا شب بهش رسیدن؛ اما طرفای صبح روحش رو تسلیم خدا کرد … جاش توی بهشت باشه و خدا بیامرزدش. اونا گفتن که خیلی دیر به بیمارستان رسیده. باید زودتر میبردنش اونجا … .»
وارکا خود را به جادهی کنار کلبه میرساند و در آنجا گریه میکند، اما ناگهان کسی چنان به پس گردنش میزند که پیشانیاش به درخت قان میخورد. به بالا نگاه میکند و روبروی خود، ارباب کفاشش را میبیند.
کفاش میگوید: «حواست کجاست، شلختهی کثافت؟ بچه گریه میکند و تو خوابی!»
یک سیلی زیر گوش وارکا میزند. وارکا سرش را تکان میدهد و گهوارهی بچه را میجنباند و لالاییاش را زمزمه میکند. لکهی سبز و سایههای شلوار و کهنههای بچه بالا و پایین میرود. چرت میزند و به زودی باز ذهنش مسحور میشود. باز آن بزرگراه پوشیده از گل و لای را میبیند. مردم با سایهها و کیفهایی بر دوش روی گل و لای دراز کشیده و به خواب عمیقی رفتهاند. وارکا نگاهشان میکند و در اشتیاق خواب میسوزد. میتوانست به خوابی شیرین فرو رود؛ اما مادرش پلاگیا، در کنارش راه میرود و او را به تعجیل وادار میکند. برای آنکه کاری بیابند، با عجله و در کنار هم به شهر میروند.
مادرش گدایی میکند: «بده در راه خدا! ای آدمای بخشنده و مربون، لطف خدا رو به ما نشون بدین!»
صدایی آشنا پاسخ می دهد: «بچه رو بده اینجا!» همان صدا دوباره، و اینبار با تندی و عصبانیت، تکرار میکند: «بچه رو بده اینجا! خوابی، دخترهی آشغال؟»
وارکا از جا میپرد و با نگاهی به اطراف، متوجه اوضاع میشود: نه بزرگراهی است، نه پلاگیایی، نه مردمی که با آنها روبرو میشوند؛ تنها زن ارباب است که برای شیر دادن به طفل آمده و در وسط اتاق ایستاده است. وقتی زن قویبنیه و چهارشانه به طفل شیر میدهد و آرامَش میکند، وارکا میایستد و تا پایان کار نگاهش میکند. بیرون از پنجره آسمان به رنگ آبی در میآید؛ سایهها و لکهی سبز روی سقف کمرنگ میشوند. به زودی صبح فرامیرسد. زن اربابش، در حالیکه دگمه بالاتنه پیراهن گشادش را میبندد، میگوید: «بگیرش! گریه میکنه. باید سرگرم بشه.»
وارکا طفل را میگیرد، او را در گهواره میگذارد و باز تکانش میدهد. لکهی سبز و سایهها به تدریج ناپدید میشوند و حالا دیگر چیزی نیست که بر چشمان او فشار بیاورد و ذهنش را به خواب ببرد. اما مثل قبل، خوابآلود است؛ خوابآلودهای هراسان! وارکا سرش را بر کنج گهواره میگذارد و همه بدنش را تکان میدهد تا بر خوابآلودگیاش چیره شود. اما هنوز چشمانش برهم است و سرش سنگین.
صدای ارباب را از پشت در میشنود: «وارکا، بخاری رو روشن کن!» پس وقت برخاستن و شروع کار است. گهواره را رها میکند و برای آوردن هیزم به سوی انبار میرود. خوشحال است. آدم هنگام دویدن، به اندازهی زمانیکه نشسته است، خوابش نمیآید. قطعات هیزم را میآورد. بخاری را روشن میکند. احساس میکند که چهره خشکش نرم میشود. افکارش وضوح مییابند.
زن اربابش فریاد میزند: «وارکا! سماور رو روشن کن!» وارکا قطعاتی از هیزم را جدا میکند، اما هنوز تراشهها را درون سماور نگذاشته است که دستور تازهای میرسد:
«وارکا! گالشهای ارباب رو تمیز کن!»
کف اتاق مینشیند. گالشی را به دست میگیرد و فکر میکند که فرو بردن سرش به داخل یک گالش بزرگ و کمی چرت زدن، چه عالی است … و ناگهان گالش بزرگ میشود، باد میکند و همهی فضای اتاق را میپوشاند. گالش از دست وارکا میافتد. سرش را تکان میدهد، چشمانش را کاملاً باز میکند و به اشیاء نگاه میکند تا در نظرش بزرگ نشوند و حرکت نکنند.
«وارکا، پلههای بیرون رو بشور! از اینکه چشم مشتریها به اونا بیفته، خجالت میکشم.»
وارکا پلهها را میشوید؛ اتاقها را جارو و گردگیری میکند. بعد، بخاری دیگر را روشن میکند و به سوی مغازه میدود. کار زیاد است، لحظهای بیکار نیست.
اما هیچکاری به این اندازه سخت نیست که آدم در یکجا، پشت میز آشپزخانه، بایستد و سیبزمینی پوست بکند. سرش به سوی میز خم میشود و سیبزمینیها در برابر چشمانش میرقصند. کارد از دستش میافتد و این هنگامی رخ میدهد که زن چاق و عصبانی ارباب با آستینهایی بالا زده به سوی او میآید و چنان بلند حرف میزند که زنگ صدایش در گوش وارکا میپیچد. برای صرف غذا منتظر ماندن، شستن و دوختن نیز زجرآور است. در لحظاتی دلش میخواهد خود را بیتوجه به هرآنچه هست، برکف اتاق ولو کند و بخوابد.
روز میگذرد. وارکا با تماشای تیره شدن پنجرهها، شقیقههایش را که گویی به چوب تبدیل شدهاند، فشار میدهد و بی آنکه علتش را بداند، تبسم میکند. گرگ و میش غروب، چشمانش را که به سختی باز ماندهاند، مینوازد و خوابی عمیق و نزدیک را وعده میدهد. شامگاه، مهمانان از را میرسند. زن ارباب فریاد میزند: «وارکا، سماور رو روشن کن!»
سماور کوچک است و وارکا مجبور است برای پذیرایی از همه، پنج بار آن را روشن کند. بعد از چای، یک ساعت کامل در جایی میایستد و به مهمانها نگاه میکند و در انتظار دستور میماند.
«وارکا، بدو و سه بطر آبجو بخر!»
وارکا حرکت میکند. سعی دارد تا جایی که میتواند به سرعت بدود و خواب را از خود براند.
«وارکا، کمی ودکا بیار! وارکا، در بازکن کجاست؟ وارکا، یه ماهی تمیز کن!»
اما حالا سرانجام مهمانان رفتهاند؛ چراغها خاموش شدهاند؛ ارباب و زنش به بستر رفتهاند.
آخرین دستور را میشنود: «وارکا، بچه رو تکون بده!»
جیرجیرک داخل بخاری جیرجیر میکند. باز لکهی سبز و سایهی شلوار و کهنههای بچه به چشمان نیمه باز او فشار میآورند، به او چشمک میزنند و ذهنش را به خواب میبرند.
زمزمه میکند: «بخواب ای طفلکم حالا، که میخونم برات لالا.»
طفل جیغ میکشد. او هم از این کار خسته شدهاست. وارکا باز بزرگراه گلآلود، افرادی کیف به دوش، مادرش پلاگیا و پدرش یفیم را میبیند. همه چیز را میفهمد، همه کس را تشخیص میدهد، اما در نیمه بیداریاش قادر به درک نیرویی نیست که دست و پایش را میبندد، بر او فشار میآورد و از زندگی دورش میکند. اطراف را نگاه میکند. برای شناخت و فرار از دست آن نیرو، همه جا را جستجو میکند، اما نمیتواند پیدایش کند. سرانجام، پس از سعی بسیار، به چشمانش فشار میآورد و از پایین به لکهی سبزی که سوسو میزند نگاه میکند و به آن جیغ گوش میدهد. دشمنی را مییابد که مانع زندگی اوست.
دشمن، آن طفل است.
میخندد. اینکه تا حالا موضوعی به این سادگی را نفهمیده بود برایش عجیب است. ظاهراً لکهی سبز، سایهها و جیرجیرک نیز شگفتزدهاند و میخندند.
وارکا به توهم دچار میشود. از روی چهارپایهاش بلند میشود و با تبسمی عمیق و چشمانی باز، بی آنکه پلک بزند در اتاق بالا و پایین میرود. از فکر رهایی سریع از دست طفلی که بندی بر دست و پای اوست لذت میبرد و احساس مورمور می کند … طفل را بکش و بعد از آن بخواب، بخواب، بخواب … .
وارکا چشمکزنان میخندد و انگشتانش را برای آن لکهی سبز تکان میدهد. پاورچین پاورچین به سمت گهواره میرود و روی طفل خم میشود. پس از آنکه خفهاش میکند، به سرعت کف اتاق دراز میکشد و از این شادی که دیگر میتواند بخوابد، میخندد. پس از لحظهای، به آرامش مردگان، به خواب میرود.
مطلب مشابه: داستان های کوتاه گابریل گارسیا مارکز / ۴ داستان فوق العاده زیبا
داستان کوتاه آفتاب پرست آنتوان چخوف

مرد به سگ نزدیک میشود و ناگهان خودش را به جلو روی زمین پرت می کند و پاهای عقبی سگ را محکم میگیرد.
یک بار دیگر زوزه سگ به گوش میرسد و یکبار دیگر فریاد مرد شنیده میشود. چهره های خواب آلود در میان قاب پنجره ها پیدا می شوند و جمعیّتی که انگار از زیر زمین سبز شده باشند، دور آنها گرد میآیند.
پاسبان میپرسد: فکر می کنی اغتشاش شده باشد؟
آچومیهلوف به سمت چپ میچرخد و به طرف جمعیت میرود. نزدیک در حیاط، مرد سفیدپوش را می بیند که دست راستش را بالا نگهداشته و انگشت خونیناش را به جمعیت نشان میدهد.
در چهره نیمه مستش حالتی وجود دارد که گویی می گوید: صبر کن! اگر سزای این کارت را کف دستت نگذاشتم؛ خبیث لعنتی!
با دیدن مرد، آچومیهلوف تازه میفهمد که او خریوکین آهنگر است. باعث و بانی تمام این سر و صداها ـ یعنی سگی سفید و جوان با لک های زرد رنگ بر پشت ـ در حالی که روی زمین، وسط جمعیت ولو شده، سرتا پایش می لرزد و در چشمان پر آبش نگاهی حاکی از بی اعتمادی پیداست.
آچومیهلوف در حالی که راهش را از بین جمعیت باز میکند؛ می پرسد: چه خبر است؟ تو چرا اینجایی؟ انگشتت چه شده؟ تو بودی فریاد می کشیدی؟
خریوکین می گوید. قربان… من داشتم رد میشدم، کاری هم به کار کسی نداشتم؛ میرفتم تا در حوالی جنگل به دنبال دیمیتری یویچ بگردم که ناگهان این سگ بد ذات انگشتم را گاز گرفت.
باید مرا ببخشید. من کارگرم، یک کار بخصوص در دست انجام دارم و بالاخره یک نفری باید خسارت مرا بپردازد.
چون شاید من تا یک هفتهای نتوانم از این انگشت استفاده کنم! قربان… هیچجای قانون ننوشته که اجباری برای تحمل آزار از جانب حیوانات وجود دارد! اگر آنها همه هوس کنند ما را گاز بگیرند که دیگر نمی شود توی این دنیا زندگی کرد!
آچومیه لوف در حالی که ابرو بالا و پایین میاندازد، با تحکم می گوید: خوب، باشد. حالا این سگ کی هست؟ من به این قضیه جداً رسیدگی می کنم. من به شما یاد می دهم که سگهایتان را همینطوری ول نکنید!
دیگر موقعش رسیده که به آنهایی که به قانون احترام نمیگذارند درسی داده شود. من صاحب این سگ را تنبیه می کنم. به او می فهمانم که با کی طرف است!
و در حالی که به طرف پاسبان میچرخد، داد میزند: یلدیرین ببین این سگ مال چه کسی است و در این مورد گزارشی تهیه کن. سگ کشته خواهد شد. زود باش! به هر حال، فکر کنم یک سگ هار باشد. سگ کیست؟
یک نفر از لابهلای جمعیت میگوید: ظاهرش مثل سگ ژنرال ییگالوف است.
ـ سگ ژنرال ییگالوف؟! هووم! یلدیرین، شنلم را از تنم دربیاور، هوا خیلی گرم است! مثل این که می خواهد باران ببارد.
آچومیهلوف در حالی که به طرف خریوکین میچرخد، میگوید: این وسط یک چیزی هست که من نمیفهمم؛ آخر این سگ چه طوری می توانسته تو را گاز بگیرد؟ قدش آنقدر نیست که به سر انگشتان تو برسد.
این سگ، به این کوچکی و تو به این بزرگی! تو احتمالاً انگشتت به سوزنی، چیزی گرفته و بریده، و آن وقت فکر سگ به سرت زده و خواسته ای که از این طریق پولی به جیب بزنی. من آدمهایی مثل تو را خوب میشناسم؛ شما خیلی بدجنسید!
ـ قربان! او سیگارش را به صورت سگ پرت کرده، اما سگ که احمق نیست، در عوض او را گاز گرفته.
ـ دروغ میگوید قربان! او اصلاً نمیفهمد چه میگوید. اجازه بدهید تا خود قاضی حکم بدهد. قانون میگوید که حالا دیگر همه با هم برابرند. من خودم یک برادری در اداره پلیس دارم، اگر شما…
ـ حرف نزن!
پاسبان متفکرانه می گوید: نه، این سگ ژنرال نیست. ژنرال این جور سگ هایی ندارد. سگهای او فرق دارند.
ـ مطمئنی؟
ـ بله قربان! کاملاً مطمئنم.
ـ خودم هم این را می دانستم. ژنرال سگهای گرانقیمتی دارد. اما این یکی! این نه موی درستی دارد نه شکل و شمایل حسابی.
مردم چرا اینطور سگهایی را نگه میدارند؟ هیچ میدانی اگر یک چنین سگی توی مسکو یا سن پترزبورگ پیدا شود چه می شود؟ آنها دیگر صبر نمیکنند ببینند قانون چه میگوید، بلکه فوراً… و این پایان ماجراست. خریوکین! تو درد کشیده ای، و من از کنار این موضوع به راحتی نمیگذرم. باید یک درسی به آنها بدهم!
پاسبان با صدای بلند فکرش را بیان میکند که: اما با وجود این، شاید هم سگ ژنرال باشد! یک روزی من توی حیاط ژنرال، یک سگ مثل این را دیدم.
صدایی از میان جمعیت میگوید. مسلّم است که این سگ ژنرال است.
ـ یلدیرین! کمکم کن تا پالتویم را بپوشم. هوا سرد است. سگ را به منزل ژنرال ببر و از آنها بپرس. بگو که من آن را پیدا کرده ام و برایشان فرستاده ام. به او بگو که نگذارد سگ به خیابان بیاید. احتمالاً سگ گرانقیمتی است.
اگر هر کسی که از راه می رسد سیگارش را به دماغ او بکوبد، در مدت کوتاهی از بین خواهد رفت. سگ، حیوانی بسیار دوست داشتنی است. و تو، مرتیکه احمق! دستت را بیاور پایین! لازم نیست آن انگشت مسخره ات را به همه نشان بدهی. تقصیر خودت است!
ـ آشپز ژنرال اینجاست. بگذارید از او بپرسیم. سلام پروخور یک دقیقه بیا اینجا! نگاه کن ببین این سگ مال شماست؟
ـ این سگ؟! ما هیچ وقت اینطور سگی نداشته ایم!
آچومیهلوف میگوید: این سگ ارزشش را ندارد که در موردش پرسوجو کنیم. این یک سگ ولگرد است. بیش از این نمی توان چیزی گفت. اگر من می گویم این یک سگ ولگرد است، پس یک سگ ولگرد است! او کشته خواهد شد.
پروخور ادامه میدهد: این سگ مال ما نیست، این سگ به برادر ژنرال که تازه از راه رسیده تعلق دارد. ارباب من از این جور سگها خوشش نمیآید، اما برادرش برعکس، خوشش میآید.
آچومیهلوف می پرسد: پس برادر ژنرال، ولادیمیر ایوانویچ رسیده است؟و در این حال لبخندی بر چهره اش مینشیند.
ـ خوب، خوب، پس او رسیده و من خبر نداشتم! آمده که سری بزند؟
ـ بله قربان، برای دید و بازدید آمده.
ـ خوب، خوب، پس می گویی این سگ اوست؟ خیلی خوشحالم. برشدار! یک سگ کوچولوی قشنگ. یک سگ کوچولوی تند و تیز چه گازی از انگشت یارو گرفته! ها، ها، ها. چرا می لرزی کوچولوی خوشگل؟ این یارو آدم پستی است.
پروخور، سگ را صدا میزند و همراه با او دور میشود. جمعیت به خریوکین میخندد. آچومیهلوف او را تهدید میکند:
ـ آخرش یک روزی می گیرمت!
و در حالی که خودش را در شنلش می پوشاند، به راهش در میان بازار ادامه میدهد.
مطلب مشابه: داستانهای کوتاه فرانتس کافکا (۶ داستان جالب نویسنده معروف)
داستان کوتاه آنیوتا

کلوچکف تکرار کرد: «ریه راست از سه قسمت تشکیل شده…حدود آن: قسمت قدامی، در جداره داخلی قفسه صدری، به دنده چهارم یا پنجم میرسد; از پهلو به دنده چهارم و از پشت به استخوانکتف… .»
کلوچکف چشمانش را به سقف دوخت و سعی کرد آنچه راخوانده مجسم کند، و چون نتوانست تصویر روشنی پیش نظر بیاورد، دستش را بالا آورد تا از روی جلیقه دندههای فوقانیاش را لمس کند.
گفت: «این دندهها حال کلیدهای پیانو را دارند. آدم اگر میخواهد گیج نشود باید به نحوی دانه دانهشان را بشناسد. برای این کار یا باید اسکلت دم دست آدم باشد یا یک بدن زنده… آهای، آنیوتا، بگذارببینم اوضاع از چه قرار است.»
آنیوتا دوختنیاش را زمین گذاشت، بلوزش را درآورد و خودش را راست گرفت. کلوچکف اخم کرد، روبرویش نشست و شروع به شمردن دندهها کرد.
«اوهوم… دنده اول را نمیشود پیدا کرد، پشت استخوان کتفاست … این یکی حتما دنده دوم است … آره… این سومی است…این چهارمی است… اوهوم!… آره… چرا وول میخوری؟»
«آخر، انگشتهاتان یخ کرده!»
«آرام بایست… نترس، نمیمیری. جم نخور. این حتما دنده سوم است، پس… این یکی چهارمی است… چقدر پوست و استخوانی، اما آدم نمیتواند دندههایت را پیدا کند. این دومی است… این سومیاست… انگار قاطی شد… درست معلوم نیست… باید بکشمشان…قلم من کجاست؟»
کلوچکف قلمش را برداشت و روی سینه آنیوتا خطوطی موازیهم، در امتداد دندهها، کشید.
«عالی است. حالا کار ساده میشود… میشود فهمید جایهرکدام کجاست. پاشو بایست!»
آنیوتا از جا بلند شد و چانهاش را بالا برد. کلوچکف شروع کرد، باکشیدن خط، جای دندهها را مشخص کند. چنان غرق کار بود که پینبرد لبها، بینی و انگشتان آنیوتا از سرما دارد کبود میشود. آنیوتا میلرزید و در عین حال میترسید که دانشجو به صرافت بیفتد و کار رانیمه تمام بگذارد و بعد، احتمالا، در امتحان مردود شود.
کلوچکف که کارش تمام شد، گفت: «حالا کاملا مشخص است.همینطور بنشین تا خطوط پاک نشود، و من هم خوب حالیم بشود.»
و دانشجو باز شروع کرد توی اتاق قدم بزند و پیش خود مطالب راتکرار کند. آنیوتا، با آن خطوط سیاه روی سینه، حال آدمی را پیداکرده بود که خال کوبیده باشد. کز کرده بود، از سرما میلرزید و تویفکر بود. معمولا خیلی کم حرف میزد، همیشه ساکت بود و تویفکر بود…
در طول شش هفت سال سرگردانی و، از یک اتاق مبله به اتاق مبلهدیگر رفتن، با پنج دانشجو مثل کلوچکف، آشنا شده بود. هر پنج نفردرسشان را تمام کرده بودند و وارد جامعه شده بودند; و البته، مثلآدمهای محترم مدتها پیش فراموشش کرده بودند. یکی از آنهاتوی پاریس زندگی میکرد; دو نفر پزشک شده بودند; چهارمی نقاشبود; و پنجمی گفته میشد که استاد دانشگاه شده است. کلوچکفدانشجوی ششم بود… چیزی نمیگذشت که او هم درسش را تمام میکرد و وارد جامعه میشد. بیتردید، آینده درخشانی در انتظارشبود و احتمالا انسان بزرگی میشد. اما با این وضع که نمیشد زندگیکرد; کلوچکف نه توتون داشت و نه چای، و فقط چهار حبه قند برایش مانده بود. آنیوتا باید عجله میکرد و برودریدوزیاش را بهآخر میرساند، میبرد به دست زنی میداد که سفارش آن را داده بود و آنوقت با یک ربع روبلی که میگرفت چای و توتون میخرید.
صدایی از پشت در گفت: «میشود بیایم تو؟»
آنیوتا بهسرعت یک شال پشمی روی شانههایش انداخت. فتیسف نقاش پا به اتاق گذاشت.
فتیسف مثل حیوانی وحشی، همانطور که با آن طرههای بلندموها که تا روی ابروها ریخته بود، خیره نگاه میکرد، خطاب بهکلوچکف گفت: «آمدهام لطفی در حقم بکنی. آره، لطفی در حقمبکنی و آنیوتا را یکی دو ساعت در اختیارم بگذاری. آخر، دارم تابلومیکشم و بدون مدل کارم پیش نمیرود.»
کلوچکف موافقت کرد: «البته، با کمال میل، آنیوتا، بیا برو.»
آنیوتا زیر لب آرام گفت: «کارهایی که زمین مانده چه میشود؟»
مزخرف نگو! این بابا کاری که با تو دارد بهخاطر هنر است، نهبهخاطر چیزهای پیش پا افتاده. حالا که میتوانی چرا کمکشنمیکنی؟»
آنیوتا شروع کرد به لباس پوشیدن.
کلوچکف گفت: «حالا این تابلو چی هست؟»
«سایکی است، موضوع جالبی است. اما، راستش، پیش نمیره.به مدلهای مختلفی نیاز دارم. دیروز یک مدل داشتم که پاهاش آبیبود. پرسیدم: ,چرا پاهات آبیان؟، و او گفت، ,از جورابهایم رنگیشدهاند.، تو هنوز داری خرخوانی میکنی! خیلی خوشبختی! چهحوصلهای داری!»
«طب کاری است که آدم بدون خرخوانی نتیجه نمیگیرد.»
«اوهوم… عذر میخواهم، کلوچکف، تو راستیراستی مثل خوکزندگی میکنی! توی آشغالدانی داری دست و پا میزنی!»
«منظورت چیست! من چارهای ندارم… ماهی دوازده روبل کهپدرم بیشتر برایم نمیفرستد، و با این مبلغ هم نمیشود خوبزندگی کرد.»
نقاش، که با احساس انزجار ابرو در هم کرده بود، گفت: >خوب،آره… آره… اما با وجود این تو بهتر هم میتوانی زندگی کنی. آدمتحصیلکرده وظیفه دارد که خوشسلیقه باشد، عاشق زیبایی باشد،غیر از این است؟ آنوقت اینجا معلوم نیست چه جای لجنمالیاست! این تختخواب، این سطل پساب، این کثافتها… آن ظرفهاینشسته… گندش را بالا آوردهای!»
دانشجو با حال گیج و منگ گفت: «راست میگویی، اما آخر آنیوتاامروز دستش نرسیده تمیزکاری کند; صبح تا حالا دستش بند بوده.»
پس از رفتن نقاش و آنیوتا، کلوچکف روی کاناپه دراز کشید وهمانطور درازکش شروع به حاضر کردن درس کرد; سپس تصادفاخوابش برد، ساعتی بعد که بیدار شد سرش را روی مشتهایشگذاشت و با حالی اندوهگین توی فکر فرو رفت. به یاد حرف نقاشافتاد که گفته بود آدم تحصیلکرده وظیفه دارد خوشسلیقه باشد ودور و اطرافش بهراستی برایش مهوع و مشمئزکننده بود. آیندهاش را،همانطور که در ذهنش بود، در نظر آورد. به یاد زمانی افتاد که، دراتاق مشاوره، بیمارانش را میبیند و در اتاق ناهارخوری بزرگی درمصاحبت همسرش، که خانمی به تمام معناست، چای مینوشد. وحالا این سطل پساب که ته سیگارها تویش شناور بود حالش را به هممیزد. آنیوتا هم پیش نظرش آمد، چهرهای بینمک، نامرتب،ترحمانگیز… و عزمش را جزم کرد که، به هر قیمتی هست، بیدرنگاز او جدا شود.
وقتی آنیوتا از خانه نقاش برگشت و کتش را درآورد، کلوچکف ازجایش بلند شد و بهطور جدی گفت:
«نگاه کن، دختر خوب… بگیر بنشین و گوش بده چه میگویم. ماباید جدا بشویم! راستش، من دیگر نمیخواهم با تو زندگی کنم.»
آنیوتا خسته و کوفته از خانه نقاش برگشته بود. در آنجا در نقشمدل آنقدر روی پا ایستاده بود که رنگ به چهرهاش نمانده بود،چشمانش گود افتاده بود و چانه نوکدرازش درازتر شده بود. درجواب حرفهای دانشجو چیزی نگفت، فقط لبهایش شروع بهلرزیدن کرد.
دانشجو گفت: «به هر حال، ما هرچه زودتر باید از هم جدا بشویم.تو دختر خوب و نازی هستی; بیعقل نیستی، درک میکنی… .»
آنیوتا کتش را پوشید و بیآنکه حرفی بزند برودریدوزیاش راتوی کاغذ پیچید، سوزن و نخهایش را برداشت. سپس، توی طاقچهپنجره، چشمش به چهار حبه قندی افتاد که لای کاغذ پیچیده شدهبود، آن را هم برداشت و کنار کتابها روی میز گذاشت.
با لحنی آرام و همانطور که رویش را برمیگرداند تا اشکهایش دیده نشود، گفت: «این هم… قندهاتان… .»
کلوچکف پرسید: «حالا چرا اشک میریزی؟»
با ناراحتی توی اتاق قدم میزد، سپس گفت:
«تو راستی راستی دختر عجیبی هستی… راستش، ما باید از هم جدا بشویم. برای همیشه که نمیتوانیم با هم زندگی کنیم.»
دختر چیزهایش را جمع کرد و سرش را برگرداند تا خداحافظیکند. کلوچکف دلش به حال او سوخت. پیش خود فکر کرد: «چطوراست یک هفته دیگر هم بگذارم بماند؟ ممکن است خودش بخواهدبماند و آخر هفته میگویم برود.» و خشمگین از اینکه ضعف نشانداده بود، با خشونت داد زد:
«بیا، چرا همینطور آنجا ایستادهای؟ اگر میخواهی بروی برو واگر دلت نمیخواهد، کتت را در بیاور و بمان! میتوانی بمانی!»آنیوتا آرام و دزدانه کتش را درآورد، بعد بینیاش را هم دزدانهگرفت و، بیآنکه سروصدا کند، سر جای همیشگیاش، رویچهارپایه کنار پنجره، نشست.
دانشجو کتاب درسیاش را برداشت و شروع کرد ازین گوشه اتاقبه آن گوشه برود و بیاید. گفت: «ریه راست از سه قسمت تشکیلشده: قسمت قدامی، در جداره داخلی قفسه صدری، تا دنده چهارمیا پنجم میرسد… .»
توی راهرو یک نفر نعره میزد: «گریگوری، این سماور که بیآبمانده!»
مطلب مشابه: داستانهای کوتاه پائولو کوئلیو؛ ۱۰ داستان جالب و دلنشین
محاکمه
سراپیون، فرزند کوزما یگورف که در شهر، شاگرد سلمانی است و این روزها به مناسبت عید، برای چند روزی نزد والدین خود آمده، از میز فاصلة قابل ملاحظهای گرفته و ایستاده است؛ او احساس ناراحتی میکند و سبیل قیطانیاش را با دست لرزانش، به بازی گرفته است. کوزما یگورف، کلبه خود را موقتاَ به «مرکز درمانی» اجاره داده است و اینک عدهای ارباب رجوع نزار و مریض احوال، در هشتی خانهاش به انتظار نشستهاند. لحظهای پیش هم زنی روستایی را با دندههای شکسته، از نقطة نامعلومی به اینجا آوردهاند… زن، دراز کشیده است و مینالد، منتظر آن است که آقای پزشکیار ابراز لطفی در حقش بکند. عده زیادی نیز پشت پنجرههای کلبه ازدحام کردهاند- اینها آمدهاند مجازات فرزند را به دست پدر تماشا کنند.
سراپیون میگوید:
– شماها همهتان ادعا میکنید که من دروغ میگویم. حالا که اینطور فکر میکنید، من هم دلم نمیخواد بیشتر از این با شما جر و بحث کنم. آخر باباجونم، در قرن نوزدهم که نمیشود فقط با حرف خالی به جایی رسید، برای اینکه خودتان هم میدانید که تئوری، بدون تجربه نمیتواند وجود داشته باشد.
کوزما یگورف با لحنی خشک و خشن میگوید:
– ساکت! حرف نباشد! لازم نیست برای من صغراکبرا بچینی. بگو ببینم، با پولهام چکار کردی؟
– پول؟ هوم… شما که ماشاءالله آدم چیز فهمیهستید، باید بدانید که من کاری به کار پولهای شما نداشتم. خدا را شکر که اسکناسهاتان را هم برای من روی هم تلنبار نمیکنید… پس دروغم چیه؟
شماس میگوید:
– سراپیون کوسمیچ، با ما روراست باشید. آخر به چه علت اینقدر از شما سؤال میکنیم؟ برای اینکه میخواهیم شما را قانع کنیم، به راه راست هدایتتان کنیم… ابوی، غیر از صلاح و مصلحت خودتان… میبینید از ماها هم خواهش کردهاند که… با ما روراست باشید… کیست که در عمرش مرتکب گناه نشده باشد؟ شما 25 روبل پول ابوی را از توی کمد برداشتهاید یا نه؟
سراپیون به گوشهای از کلبه، تف میاندازد و خاموش میماند.
کوزما یگورف مشت خود را بر میز میکوبد و داد میزند:
– آخر حرف بزن! یک چیزی بگو! بگو: آره یا نه؟
– هر جور میل شماست… به فرض اینکه…
ژاندارم گفته او را اصلاح میکند:
– فرضاً که…
– فرضاً که من برش داشته باشم… فرضاَ ! بیخودی سر من داد میزنید، آقاجون! لازم نیست مشتتان را به میز بکوبید، هر چه هم مشت بزنید باز این میز زمین را سوراخ نمیکند. من هیچوقت نشده که از شما پول بگیرم، اگر هم یک وقت گرفته باشم لابد محتاجش بودم… من آدم زندهای هستم- یک اسم عام جاندار، و به همین علت هم به پول احتیاج دارم. بالاخره، سنگ که نیستم!…
– وقتی آدم به پول احتیاج داشته باشد باید آستین بالا بزند، کار کند و پول دربیاورد، نه اینکه پولهای مرا کش برود. من غیر از تو، چند تا اولاد دیگر هم دارم، باید جواب هفت هشت تا شکم گرسنه را بدهم!…
– این را بدون فرمایش شما هم میفهمم ولی شما هم میدانید که بنیهام ضعیف است، نمیتوانم پول دربیارم. پدری که به خاطر یک لقمه نان، به پسر خودش سرکوفت بزند، فردا جواب خدا را چه میدهد؟…
– بنیه ضعیف!… توکه کارهای سنگین نمیکنی، سر تراشیدن که زحمتی ندارد! تازه از زیر همین کار سبک هم درمیروی.
– کار؟ آخر سرتراشی هم شد کار؟ عین این است که آدم، چهاردستوپا بخزد… و تازه آنقدر هم تحصیل نکردهام که بتوانم چرخ زندگیام را بچرخانم.
شماس میگوید:
– استدلالتان درست نیست سراپیون کوسمیچ. من که قبول نمیکنم! حرفة شما، خیلی هم قابل احترام است. یک کار فکری است، برای اینکه در مرکز ایالت خدمت میکنید و سر و ریش آدمهای نجیب و متفکر را میتراشید. حتی ژنرالها که ژنرالاند، از شغل شما کراهت ندارند.
– اگر بنا باشد از ژنرالها حرف بزنیم باید بگویم که من آنها را بیشتر از شماها میشناسم.
ایوانف پزشکیار که کمی هم مشروب زده است، به سخن درمیآید:
– اگر بخواهم به زبان خودمان یعنی به زبان طبیب جماعت حرف بزنم باید بگویم که تو، به جوهر سقز میمانی!
– ما، زبان طبیب جماعت را هم بلدیم… اجازه بدهید از شما بپرسم، همین پارسال کی بود که میخواست یک نجار مست را به جای یک نعش، کالبدشکافی بکند؟ آن بیچاره اگر سربزنگاه بیدار نشده بود شما شکمش را جرواجر داده بودید. روغن شادونه را کی قاطی روغن کرچک میکند؟
– این کارها در طب مرسوم است.
– ببینم، مالانیا را کی بود که به آن دنیا روانه کرد؟ اول بهش مسهل دادید، بعد دوای ضد اسهال تجویز کردید، بعدش هم دوباره مسهل به نافش بستید… دختره بینوا دوام نیاورد، ریق رحمت را سرکشید. شما، حقش است به جای آدم، سگ معالجه کنید.
کوزما یگورف میگوید:
– خدا رحمت کند مالانیا را، خدا بیامرزدش. مگر پول مرا او برداشته که داری راجع بهش حرف میزنی؟… پسرم، بیا و راستش را بگو… پولها را به آلنا دادی؟
– هوم… آلنا؟… لااقل از روی مقام روحانی و جناب ژاندارم خجالت بکشید.
– آخر بگو، پولها را تو برداشتی یا نه؟
کدخدا از پشت میز، موقرانه بلند میشود، چوب کبریتی به زانوی شلوار خود میکشد و روشنش میکند و آن را با حرکتی آمیخته به احترام، به پیپ ژاندارم نزدیک میکند. آقای ژاندارم با لحنی آکنده از خشم میگوید:
– اوف!… دماغم را با بوی گوگرد پر کردی، مرد!
آنگاه پیپ خود را چاق میکند، از پشت میز درمیآید، به طرف سراپیون میرود، نگاه غضبآلودش را از روبرو به او میدوزد و با صدای نافذش داد میزند:
– تو کی هستی؟ یعنی چه؟ چرا باید اینطور باشد، ها؟ این کارها چه معنی دارد؟ چرا جواب نمیدهی؟ نافرمانی میکنی؟ پول مردم را کش میروی؟ ساکت! حرف بزن! جواب بده!
– اگر که…
– ساکت!
– اگر که… خوب است، شما آرام بگیرید! اگر که… من که از داد و بیدادتان ترس ندارم! انگار خودش خیلی سرش میشود! شما که شعور ندارید! آقا جانم اگر بخواهد تکهتکهام کند، من حرفی ندارم، حاضرم… تکهتکهام کنید! بزنیدم!
– ساکت! حرف نباشد! میدانم توی آن کلهات چه هست! تو دزدی! اصلاَ تو کی هستی؟ ساکت! هیچ میفهمیبا کی طرفی؟ حرف نباشد!
شماس آه میکشد و میگوید:
– چارهای جز تنبیه نمیبینم. کوزما یگوریچ، حالا که ایشان نمیخواهد اقرار به معاصی کند، نمیخواهد بار گناهش را سبک کند باید مجازاتش کرد. این، عقیده بنده است.
میخایلویبم با صدای چنان زبری که همه را دچار وحشت میکند، میگوید:
– بزنیدش!
کوزمایگورف دوباره میپرسد:
– برای آخرین دفعه میپرسم: تو برداشتی یا نه؟
– هرطور میل شماست… فرضاَ که تکهتکهام بکنید! من که حرفی ندارم…
سرانجام کوزمایگورف تصمیم خود را میگیرد:
– شلاق!
و با چهرهای برافروخته، از پشت میز بیرون میآید. انبوه جمعیت خارج از کلبه، به طرف پنجرهها هجوم میآورد. مریضها، پشت درها ازدحام میکنند و سرهایشان را بالا میگیرند. حتی زن روستایی دنده شکسته، سر خود را بلند میکند.
کوزما یگورف، فریاد میکشد:
– دراز بکش!
سراپیون، کت نیمدار خود را درمیآورد، صلیبی بر سینه رسم میکند، با حالتی حاکی از فرمانبری، روی نیمکت دراز میکشد و میگوید:
– حالا، تکهتکهام کنید!
کوزمایگورف کمربند چرمیاش را از کمر باز میکند، لحظهای به جمعیت چشم میدوزد- شاید کسی شفاعت کند. آنگاه دست به کار میشود… میخایلو با صدای بمش شمردن ضربهها را آغاز میکند:
– یک! دو! سه!… هشت! نه!
شماس، در گوشهای ایستاده است؛ نگاهش را به زمین دوخته و سرگرم ورق زدن کتابی است.
– بیست! بیست و یک!
کوزما یگورف میگوید:
– کافیش است!
فورتوناتف ژاندارم، نجوا کنان میگوید:
– باز هم!… باز هم! باز هم! حقش است!
شماس، نگاهش را از کتاب برمیگیرد و میگوید:
– به عقیده من کمش است؛ باز هم بزنیدش.
تنی چند از تماشاچیان، شگفتزده میشوند:
– جیکش هم درنمیآد!
مریضها راه باز میکنند و زن کوزما یگورف در حالی که دامان آهار خوردهاش خشوخش میکند وارد اتاق میشود و میگوید:
– کوزما! یک مشت پول توی جیبت پیدا کردم، مال توست؟ نکند همان پولی باشد که پیاش میگشتی؟
– چرا، خودشه… پاشو پسرم! پول را پیدا کردیم! دیروز، خودم گذاشته بودمش توی جیبم… پاک یادم رفته بود…
فورتوناتف ژاندارم، همچنان زیر لب نجوا میکند:
– باز هم! بزنیدش! حقش است!
سراپیون برمیخیزد، کت خود را میپوشد و پشت میز مینشیند. سکوت طولانی. شماس، شرمنده و سرافکنده، توی دستمال خود فین میکند.
کوزما یگورف خطاب به سراپیون میگوید:
– ببخش پسرم… من چه میدانستم که پیدا میشود! مرا ببخش…
– اشکالی ندارد، آقاجان. دفعه اولم که نیست… خودتان را ناراحت نکنید… من همیشه حاضرم عذاب بکشم.
– یک گیلاس مشروب بخور… آرامت میکند…
سراپیون گیلاس خود را سر میکشد، بینی کبودش را بالا میگیرد و پهلوانوار از در خانه بیرون میرود. اما فورتوناتف ژاندارم تا ساعتی بعد، در حیاط قدم میزند و با چهرهای برافروخته و چشمهای از حدقه برآمده، زیر لب میگوید:
– باز هم! بزنیدش! حقش است!
انتقام زن

ــ هوم … حق این بود که نزد دندانپزشکش می رفت و مزاحم من نمی شد …
این را گفت و اخم کرد. حدود یک دقیقه در سکوت گذشت.
ــ آقای دکتر از زحمتی که به شما دادیم و شما را تا اینجا کشاندیم عذر میخواهم … باور کنید اگر شوهرم میدانست که تشریف می آورید ، ممکن نبود پیش دندانساز برود … ببخشید …
دقیقه ای دیگر در سکوت گذشت. نادژدا پترونا پشت گردن خود را خاراند. دکتر زیر لب لندلندکنان گفت:
ــ خانم محترم ، لطفاً مرخصم کنید! جایز نیست بیش از این معطل شوم. وقت ماها آنقدر ارزش دارد که …
ــ یعنی … من که … من که معطلتان نکرده ام …
ــ ولی خانم محترم ، بنده که نمی توانم بدون دریافت حق القدم از خدمتتان مرخص شوم!
نادژدا پترونا تا بناگوش سرخ شد و تته پته کنان گفت:
ــ حق القدم ؟ آه ، بله ، حق با شماست … باید حق القدم داد ، درست می فرمایید … شما زحمت کشیده اید ، تشریف آورده اید اینجا … ولی آقای دکتر … باور بفرمایید شرمنده ام … موقعی که شوهرم از منزل بیرون میرفت ، کیف پولمان را هم با خودش برد … متأسفانه یک پاپاسی در خانه ندارم …
ــ هوم! … عجیب است! … پس می فرمایید تکلیف بنده چیست؟ من که نمیتوانم همین جا بنشینم و منتظر شوهرتان باشم. اتاقهایتان را بگردید شاید پولی پیدا کنید … حق القدم من ، در واقع مبلغ قابلی نیست …
ــ آقای دکتر باور بفرمایید شوهرم تمام پولمان را با خودش برده … من واقعاً شرمنده ام … اگر پولی همراهم بود ممکن نبود بخاطر یک روبل ناقابل ، این وضع … وضع احمقانه را تحمل کنم …
ــ مردم تلقی عجیبی از حق القدم پزشک ها دارند … به خدا قسم که تلقی شان مایه ی حیرت است! طوری رفتار میکنند که انگار ما آدم نیستیم. کار و زحمت ما را ، کار به حساب نمی آورند … فکر کنید اینهمه راه را آمده ام و زحمت کشیده ام … وقتم را تلف کرده ام …
ــ مشکل شما را می فهمم آقای دکتر ، ولی قبول بفرمایید گاهی اوقات ممکن است در خانه ی آدم حتی یک صناری پیدا نشود!
ــ آه … من چه کار به این « گاهی اوقات ها » دارم ؟ خانم محترم شما واقعاً که … ساده و غیر منطقی تشریف دارید … خودداری از پرداخت حق القدم یک پزشک … عملی است ــ حتی نمیتوانم بگویم ــ خلاف وجدان … از اینکه نمیتوانم از دست شما به پاسبان سر کوچه شکایت کنم ، آشکارا سوءاستفاده میکنید … واقعاً که عجیب است!
آنگاه اندکی این پا و آن پا کرد … بجای تمام بشریت ، احساس شرمندگی میکرد … صورت نادژدا پترونا به قدری سرخ شد که گفتی لپهایش مشتعل شده بودند ؛ عضلات چهره اش از شدت نفرت و انزجار ، تاب برداشته بودند ؛ بعد از سکوتی کوتاه ، با لحن تندی گفت:
ــ بسیار خوب! یک دقیقه به من مهلت بدهید! … الان کسی را به دکان سر کوچه مان می فرستم ، شاید بتوانم از او قرض بگیرم … حق القدمتان را می پردازم ، نگران نباشید.
سپس به اتاق مجاور رفت و یادداشتی برای کاسب سر گذر نوشت. دکتر پالتو پوست خود را در آورد ، به اتاق پذیرایی رفت و روی مبلی یله داد. هر دو خاموش و منتظر بودند. حدود پنج دقیقه بعد ، جواب آمد. نادژدا پترونا سر پاکت را باز کرد ، از لای یادداشت جوابیه ی کاسب ، یک اسکناس یک روبلی در آورد و آن را به طرف دکتر دراز کرد. چشمهای پزشک از شدت خشم درخشیدند. اسکناس را روی میز گذاشت و گفت:
ــ خانم محترم از قرار معلوم ، بنده را دست انداخته اید … شاید نوکرم یک روبل بگیرد ولی … بنده هرگز! ببخشید …
ــ پس چقدر میخواهید ؟!
ــ معمولاً ده روبل می گیرم … البته اگر مایل باشید می توانم از شما پنج روبل قبول کنم.
ــ پنج روبلم کجا بود ؟ … من همان اول کار به شما گفتم: پول ندارم!
ــ یادداشت دیگری برای کاسب سر گذر بفرستید. آدمی که بتواند به شما یک روبل قرض بدهد ، چرا پنج روبل ندهد؟ مگر برایش فرق میکند؟ خانم محترم ، لطفاً بیش از این معطلم نکنید. من آدم بیکاری نیستم ، وقت ندارم …
ــ گوش کنید آقای دکتر ، اگر اسمتان را « گستاخ » ندانم ، دستکم باید بگویم که .. کم لطف و نامهربان تشریف دارید! نه! خشن و بیرحم! حالیتان شد؟ شما … نفرت انگیز هستید!
نادژدا پترونا به طرف پنجره چرخید و لب به دندان گرفت ؛ قطره های درشت اشک از چشمهایش فرو غلتیدند. با خود فکر کرد:
« مردکه ی پست فطرت! بی شرف! حیوان صفت! به خودش اجازه میدهد … جرأت میکند … آخر چرا نباید وضع وحشتناک و اسفناک مرا درک کند؟ … لعنتی! صبر کن تا حالیت کنم! »
در این لحظه به سمت دکتر چرخید ؛ آثار رنج و التماس بر چهره اش نقش خورده بود. با صدایی آرام و لحنی ملتمسانه گفت:
ــ آقای دکتر! آقای دکتر کاش قلبی در سینه تان می تپید ، کاش میخواستید درک کنید … هرگز راضی نمیشدید بخاطر پول … اینقدر رنج و عذابم بدهید … خیال میکنید درد و غصه ی خودم کم است؟ …
در این لحظه دست برد و شقیقه های خود را فشرد ؛ خرمن گیسوانش در یک چشم به هم زدن ــ گفتی فنری را فشرده بود ، نه شقیقه هایش را ــ بر شانه هایش فرو ریخت …
ــ از دست شوهر نادانم عذاب میکشم … این بیغوله ی گند و نفرت انگیز را تحمل میکنم … و حالا یک مرد تحصیل کرده به خودش اجازه میدهد ملامتم کند ، سرکوفتم بزند. خدای من! تا کی باید عذاب بکشم؟
ــ ولی خانم محترم ، قبول کنید که موقعیت خاص صنف ما …
اما دکتر ناچار شد خطابه ای را که آغاز کرده بود قطع کند: نادژدا پترونا تلوتلو خورد و به بازوان دکتر که به طرف او دراز شده بود ، در آویخت و از هوش رفت … سر او به سمت شانه ی دکتر خم شد و روی آن آرمید.
دقیقه ای بعد ، زمزمه کنان گفت:
ــ بیایید از این طرف … جلو شومینه دکتر … جلوتر … همه چیز را برایتان تعریف میکنم … همه چیز …
ساعتی بعد دکتر ، آپارتمان نادژدا پترونا را ترک گفت ؛
هم دلخور بود ؛ هم شرمنده ؛ هم سرخوش … در حالی که سوار سورتمه ی خود میشد ، زیر لب گفت:
« انسان وقتی صبح ها از خانه اش بیرون می رود ، نباید پول زیاد با خودش بردارد! یک وقت ناچار میشود پولش را بسلفد! »










