قصه بچگانه با موضوع سیندرلا؛ مجموعه داستان های فانتزی کودکانه

قصه بچگانه با موضوع سیندرلا؛ مجموعه داستان های فانتزی کودکانه

در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه قصه بچگانه با موضوع سیندرلا را برای شما دوستان آماده کرده‌ایم. خواندن قصه برای کودکان می‌تواند تجربه‌ای مشترک و دلپذیر بین والدین و فرزندان باشد. این فعالیت می‌تواند پیوند عاطفی را تقویت کند و حس امنیت و محبت را در کودکان افزایش دهد.

فهرست موضوعات این مطلب

قصه معروف سیندرلا

یکی بود ، یکی نبود. سالها پیش در کشوری کوچک دختر مهربان و زیبائی به نام سیندرلا با نامادری و دو دخترش زندگی می کرد .

 مادر او سالها پیش در گذشته بود و پدرش با زن دیگری ازدواج کرده بود ولی پدر هم بزودی از دنیا رفت و دخترک تنها شده بود .

دخترک در خانه پدری خودش مانند یک خدمتکار کرد می کرد و دستورات مادر و خواهرهایش را انجام می داد . او بسیار زیباتر از دو خواهرش یعنی آناستازیا و گرزیلا بود، برای همین آنها خیلی به او حسودی می کردند .

ولی همه این ناراحتی ها و اذیت ها باعث نشده بود که او ناامید شود.سیندرلا همیشه با این امید از خواب بیدار می شد که یک روزی او هم خوشبخت خواهد شد . رفتار او با حیوانات خانه اینقدر خوب بود که تمام حیوانات نیز او را دوست داشتند فقط گربه خواهرها بود که مثل صاحبانش بدجنس بود و سیندرلا را اذیت می کرد .

 یک روز صبح که مثل همیشه سیندرلا مشغول تمیز کردن خانه بود زنگ در به صدا در آمد. وقتی در را باز کرد متوجه شد که  دعوتنامه ای از طرف حاکم شهر برایشان آمده است او نامه را به نامادریش داد.حاکم شهر جشنی به خاطر پسرش برپا کرده و از تمام دختر خانم های زیبا و متشخص دعوت کرده تا در این مهمانی شرکت کنند .خواهران سیندرلا خوشحال شدند در همین موقع سیندرلا از نامادریش خواست که  او را هم به مهمانی ببرند .

  نامادریش گفت  : ‘به شرطی می توانی همراه ما بیایی که تمام کارهایت را تمام کنی و بتوانی لباس مناسبی برای مهمانی فراهم کنی تا آنرا بپوشی ‘ .

 سیندرلا با خوشحالی به اتاقش رفت و لباس مادرش را از صندوق در آورد تا آنرا درست کند ولی در همان موقع خواهرنش او را صدا کردند تا کارهایشان را انجام دهد .خلاصه تا غروب سیندرلا مشغول آماده کردن لباسهای خواهرانش بود و نتوانست که لباسش را آماده کند. موشهای کوچولو که سیندرلا را خیلی دوست داشتند از همان صبح متوجه نقشه نامادری شدند. برای همین با کمک پرندگان کوچک لباس سیندرلا را آماده کردند .تا سیندرلا بتواند در مهمانی شرکت کند.

سیندرلا وقتی خسته به اتاقش برگشت و لباسش را آماده دید خیلی خوشحال شد و آنرا تنش کرد و  به کنار کالسکه آمد تا همراه بقیه به مهمانی برود .ولی خواهران سیندرلا که از این اتفاق خیلی ناراحت شدند با بدجنسی بهانه آوردند  و لباس سیندرلا را پاره کردند و خودشان تنهایی به مهمانی رفتند.

سیندرلا خیلی ناراحت شد و زد زیر گریه ، با خودش می گفت : دیگه من هیچ شانسی ندارم هر کاری می کنم باز هم موفق نمیشم  . در همین موقع صدایی شنید که به او می گفت : چرا عزیزم هنوز یک چیز برای تو باقی مانده است و آن امید تو به زندگی است اگر تو امید نداشتی که من الان اینجا نبودم .

 سیندرلا سرش را بلند کرد و پری مهربان را دید و خوشحال شد

 پری مهربان به او گفت : ‘ باید عجله کنیم ما فرصت زیادی نداریم او با عصای جادویی خود به کدو تنبلی که در باغ بود زد و وردی خواند و ناگهان آن کدو تبدیل به کالسکه زیبایی شد و چهار موشی که دوست او بودند تبدیل به چهار اسب زیبا کرد و سگ مهربان خانه را هم بصورت خدمتکار او در آورد . حالا نوبت خود سیندرلا بود . پری چرخی دور او زد و عصایش را به حرکت در آورد . ناگهان سیندرلا خود را در لباسی بسیار زیبا یافت وقتی چشمش به گفشهایش افتاد بیشتر تعجب کرد چون کفشهای او مثل شیشه بود .

سیندرلا با خود گفت : ‘ این مثل یک رویا است ‘ .

 پری به او گفت : ‘ درست است عزیزم این یک رویا است و مانند همه رویاها  نمی تواند زیاد طولانی باشد تو تا ساعت 12 شب فرصت داری و بعد از آن همه چیز به حالت اولش بر می گردد .سیندرلا از پری تشکر کرد و به سمت قصر به راه افتاد . وقتی به قصر رسید همه از دیدن این دختر زیبا شگفت زده شدند و از هم می پرسیدند که این دختر غریبه کیست ؟پسر حاکم تا چشمش به سیندرلا افتاد از او خوشش آمد، جلو آمد و از خواست تا با او برقصد .

 آنها با هم رقصیدن و آواز خواندن  . پسر حاکم  از سیندرلا خوشش آمد چون متوجه شد  که او  دختر مهربانی  هست . زمان اینقدر زود گذشت که سیندرلا متوجه نشد ، یکدفعه صدای زنگ ساعت برج را شندید و دید ساعت 12 است .

نگران شد و  به سمت پلکان دوید تا از قصر خارج شود ولی در همین هنگام یک لنگه کفشش از پایش در آمد .سیندرلا با سرعت سوار بر کالسکه از قصر دور شد و وقتی ساعت 12 آخرین زنگ خودش را نواخت همه چیز مثل قبل شد ،ولی سیندرلا خوشحال بود که توانسته بود در این مهمانی شرکت کند .

 صبح روز بعد حاکم دستور داد که دنبال دختری بگردند که آن کفشش به پایش بخورد ، چون پسرش گفته بود فقط با صاحب کفش ازداوج می کند .

 ماموران حاکم , کفش را به پای تمام دختران شهر امتحان کردند تا سرانجام به خانه سیندرلا رسیدند . خواهران سیندرلا هر کاری کردند تا کفش به پایشان برود، نشد که نشد .

 سیندرلا جلو آمد و از وزیر خواست که به او هم اجازه بدهد تا کفش را امتحان کند . خواهران سیندرلا خندیدند و گفتند این امکان ندارد چون او خدمتکار این خانه است ، ولی وقتی وزیر سیندرلا را با آن زیبایی دید اجازه داد تا کفش را بپا کند . پای سیندرلا به راحتی درون کفش جای گرفت.

آنها سیندرلا را به قصر بردند و بزودی جشن بزرگی برای عروسی برپا شد . و سیندرلا بعد از تحمل اینهمه مشکلات به آرزوی خود رسید . و سالها به خوشی زندگی کرد.

مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع تام و جری؛ ماجرای کودکانه جالب موش و گربه

مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع نارنیا (داستان های معروف کودکانه نارنیا)

روایتی دیگر از سیندرلا

روایتی دیگر از سیندرلا

روزی روزگاری، دختری مهربان به نام سیندرلا با نامادری و دو دخترِ او زندگی می‌کرد. سیندرلا خیلی مهربان و صبور بود، اما نامادری‌اش همیشه از او می‌خواست کارهای سخت انجام دهد؛ مثل جارو کردن خانه، شستن ظرف‌ها و مرتب کردن اتاق‌ها. با این‌که سیندرلا خسته می‌شد، همیشه لبخند می‌زد.

یک روز، درِ قصر یک دعوت‌نامهٔ بزرگ آوردند. شاهزاده تصمیم گرفته بود جشنی باشکوه بگیرد تا همهٔ دختران سرزمین را ببیند. سیندرلا با ذوق گفت:

«من هم می‌خواهم به جشن بروم!»

اما نامادری‌اش گفت:

«فقط اگر تمام کارهایت تمام شد و لباس مناسبی داشتی!»

سیندرلا تلاش کرد، اما وقتی کارهایش را انجام داد، دید نامادری و دخترها لباس قشنگش را پاره کرده‌اند. او غمگین در باغ نشست و شروع به گریه کرد.

ناگهان نور زیبایی کنار او ظاهر شد. یک پری مهربان با چوب جادویی‌اش گفت:

«گریه نکن عزیزم. تو باید به جشن بروی!»

پری با جادو یک لباس درخشان برای سیندرلا ساخت و یک کفش بلورین به پاهایش پوشاند. بعد یک کدو تنبل را تبدیل به کالسکهٔ طلایی کرد. اما گفت:

«جادو فقط تا نیمه‌شب دوام دارد. یادت باشد!»

سیندرلا وارد جشن شد و همه از زیبایی و مهربانی او تعجب کردند. شاهزاده از همان لحظهٔ اول عاشق او شد و آن‌ها تا نیمه‌شب با خوشحالی رقصیدند.

اما وقتی ساعت قصر شروع به زنگ زدن کرد، سیندرلا گفت:

«وای! باید بروم!»

او با عجله از پله‌ها پایین دوید و یکی از کفش‌های بلورینش روی پله جا ماند.

فردای آن روز، شاهزاده دستور داد در تمام شهر به دنبال دختری بگردند که کفش به پایش بخورد. سربازان به خانهٔ سیندرلا رسیدند. نامادری تلاش کرد کفش را به پای دخترانش کند، اما هیچ‌کدام اندازه نبود. وقتی نوبت سیندرلا شد، کفش درست و کامل در پای او جا گرفت!

شاهزاده او را شناخت و بسیار خوشحال شد. سیندرلا هم به آرزویش رسید و به قصر رفت. آن‌ها با مهربانی در کنار هم زندگی کردند و هیچ‌کس دیگر نتوانست لبخند را از صورت سیندرلا بگیرد.

و این‌گونه قصهٔ سیندرلا به خوشی پایان یافت.

مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع هری پاتر؛ جالب ترین داستان های فانتزی

مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع روز مادر (۱۰ داستان شیرین درباره مادر)

قصهٔ تازهٔ سیندرلا و کفشِ گمشدهٔ جادویی

روزی روزگاری، سیندرلا بعد از ازدواج با شاهزاده، در قصر بزرگ و زیبایی زندگی می‌کرد. اما برخلاف تصور همه، او فقط دلش می‌خواست یک روز آرام داشته باشد تا در باغ گل‌های رنگارنگ قدم بزند و با پرنده‌ها حرف بزند.

یک صبحِ آفتابی، وقتی سیندرلا قصد داشت برای قدم‌زدن بیرون برود، دید که یکی از کفش‌های بلورینش گم شده است! او با تعجب گفت:

«عجیب شد! من که دیشب کفش‌هایم را کنار تخت گذاشته بودم.»

سیندرلا شروع به جست‌وجو کرد. زیر تخت، گوشهٔ پرده‌ها، پشت در—همه جا! اما خبری از کفش نبود.

در همین لحظه، صدای خندهٔ ریزی شنید. سیندرلا برگشت و دید یک موش کوچولوی سفید با دم خمیده، کفش را روی سرش گرفته و فرار می‌کند!

سیندرلا خندید و گفت:

«صبر کن کوچولو! چرا کفش مرا برداشتی؟»

موش ایستاد و با صدای نازک گفت:

«من… من فقط می‌خواستم برای تولد مادربزرگم هدیه ببرم! او عاشق چیزهای براق است.»

سیندرلا کنار موش نشست و مهربانانه گفت:

«اما این کفش برای من خیلی مهم است. نمی‌توانی چیزی دیگر پیدا کنی؟»

موش سرش را پایین انداخت. همان لحظه پری مهربان—دوست قدیمی سیندرلا—ظاهر شد و گفت:

«فکر کنم می‌توانم کمکتان کنم!»

او چوب جادویی‌اش را تکان داد و ناگهان یک سنگ کوچک برق‌زن در دست موش ظاهر شد.

پری گفت:

«این هدیهٔ جادویی بهتر است. هر وقت مادربزرگت غمگین شد، فقط آن را لمس کند و لبخند می‌زند.»

موش از خوشحالی بالا و پایین پرید و گفت:

«ممنون سیندرلا! ممنون پری!»

بعد کفش بلورین را به سیندرلا پس داد و با عجله رفت تا هدیه‌اش را به مادربزرگش برساند.

سیندرلا کفش را پوشید و لبخندی زد و گفت:

«چه روز خوبی! شاید هم گم شدن کفش اتفاق بدی نبود.»

پری هم خندید و گفت:

«گاهی ماجراجویی‌های کوچک، بهترین خاطره‌ها را می‌سازند.»

و سیندرلا با خیالی راحت به باغ رفت، در حالی که پرنده‌ها دورش می‌چرخیدند و روزی آرام و شاد را آغاز کرد.

و این‌گونه سفر کوچک سیندرلا و موش کوچولو به خیر و خوشی پایان یافت.

سیندرلا و نقاشیِ زنده

سیندرلا و نقاشیِ زنده

روزی روزگاری، داخل باغ بزرگ قصر، اتاق کوچکی بود که همه آن را «اتاق رنگین‌کمان» صدا می‌زدند. این اتاق مخصوص سیندرلا بود، چون او عاشق نقاشی کردن بود. هر روز چند دقیقه زمان پیدا می‌کرد تا گل، پرنده یا حتی آسمان شب را روی کاغذ بکشد.

یک روز، سیندرلا تصمیم گرفت یک پروانهٔ آبی درخشان نقاشی کند؛ پروانه‌ای که فقط در خیال خودش وجود داشت. او قلم‌مو را برداشت، رنگ‌ها را آرام آرام روی کاغذ گذاشت و بال‌های پروانه را آن‌قدر زیبا کشید که حتی خودش هم شگفت‌زده شد.

اما همین‌که آخرین نقطهٔ نقاشی را کشید، اتفاق عجیبی افتاد!

پروانهٔ داخل نقاشی بال‌هایش را تکان داد، از روی کاغذ بلند شد و در اتاق شروع به پرواز کرد!

سیندرلا با خوشحالی گفت:

«وای! تو واقعاً زنده‌ای؟»

پروانه روی دست سیندرلا نشست و گفت:

«بله! تو با مهربانی‌ات من را زنده کردی. اما… من یک مشکل دارم!»

سیندرلا با نگرانی پرسید:

«چه مشکلی؟»

پروانه گفت:

«من نمی‌دانم خانه‌ام کجاست. چون در دنیای واقعی به دنیا نیامده‌ام، نمی‌دانم باید کجا زندگی کنم.»

سیندرلا فکر کرد. کمی قدم زد و گفت:

«می‌دانم! بیا با هم به باغ بزرگ برویم. شاید آنجا خانه‌ای برایت پیدا کنیم.»

آن‌ها به باغ رفتند. پروانه روی گل‌ها می‌نشست، با پرنده‌ها حرف می‌زد و از تماشای نور خورشید لذت می‌برد. اما هیچ‌کجا احساس «خانه‌بودن» نمی‌کرد.

در این لحظه پری مهربان—دوست همیشگی سیندرلا—ظاهر شد و گفت:

«من صدای شما را شنیدم. پروانهٔ کوچولو، تو از دنیای نقاشی هستی، پس خانهٔ تو هم باید در جایی باشد که خیال و رنگ زنده است.»

پری چوب جادویی‌اش را تکان داد و ناگهان در وسط باغ یک درِ کوچک رنگین‌کمانی ظاهر شد. پشت آن در، دنیایی بود که همه‌چیزش از رنگ ساخته شده بود؛ درخت‌های رنگی، گل‌های نقاشی‌شده، آسمان آبیِ آبرنگی.

پری گفت:

«این جهان، دنیای نقاشی است. خانهٔ تو همین‌جاست.»

پروانه نورانی شد، بال زد و گفت:

«ممنون سیندرلا. اگر تو نبود، من هیچ‌وقت خانه‌ام را پیدا نمی‌کردم.»

پروانه وارد در شد و در همان لحظه، درِ رنگین‌کمانی آرام بسته شد.

سیندرلا لبخندی زد.

او فهمید که هر مهربانی کوچکی می‌تواند جهانی تازه بسازد.

و از آن روز به بعد، هر بار نقاشی می‌کشید، دلش گرم می‌شد؛ چون شاید یکی از نقاشی‌هایش دوباره زنده شود!

و این ماجراجویی به شادی تمام شد.

مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع نظم { داستان های بچگانه درباره انضباط }

مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع آلودگی هوا (داستان های بچگانه جالب)

سیندرلا و ابرِ کوچولوی گریانی

روزی روزگاری، یک صبح آرام و روشن، سیندرلا تصمیم گرفت به پشت‌بام قصر برود و آسمان آبی را تماشا کند. او همیشه از دیدن ابرهای پف‌پفی خوشش می‌آمد.

اما آن روز، وقتی به پشت‌بام رسید، چیزی عجیب دید:

یک ابر کوچولو و خیلی ریز درست پایینِ نرده‌ها نشسته بود!

ابر کوچولو گریه می‌کرد و از چشمانش قطره‌های باران می‌چکید.

سیندرلا با تعجب گفت:

«آهای کوچولو! تو چرا گریه می‌کنی؟ مگر ابرها هم غصه می‌خورند؟»

ابر کوچولو با صدایی مثل پچ‌پچ باد گفت:

«من… من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام. باد تندی مرا از خانواده‌ام جدا کرد. حالا نمی‌دانم چطور به آسمان برگردم.»

سیندرلا کنارش نشست و با دستکشش اشک‌های بارانی او را پاک کرد.

او گفت:

«نگران نباش. من کمکت می‌کنم.»

سیندرلا اول پیش پرنده‌های آسمان رفت و پرسید:

«دوستان! شما خانهٔ این ابر کوچولو را دیده‌اید؟»

گنجشک گفت:

«فکر کنم شمال آسمان بود!»

کبوتر گفت:

«نه، من او را در سمت خورشید دیده بودم!»

کلاغ هم گفت:

«نه نه! قبلاً در بالای جنگل پیدایش کردم!»

ابر کوچولو دوباره غصه‌دار شد و گفت:

«ای وای… همه چیز قاطی شد.»

سیندرلا لبخند زد و گفت:

«بگذار ببینم. شاید کسی بهتر از همه بداند…»

همان لحظه پری مهربان ظاهر شد.

او با لبخند گفت:

«یادم رفته بود امروز نوبتِ مراقبت از ابرهای کوچولوست! او باید به بالاترین نقطهٔ آسمان برگردد تا خانواده‌اش او را ببینند.»

پری چوب جادویی‌اش را تکان داد.

باد ملایمی وزید و ابر کوچولو آرام‌آرام بالا رفت، درست مثل بالون کوچکی که بالا می‌رود.

ابر کوچولو از آن بالا گفت:

«سیندرلا! ممنون که مهربونی! من هیچ‌وقت کمکت را فراموش نمی‌کنم!»

سیندرلا با شادی دست تکان داد و گفت:

«به خانه‌ات خوش برگشتی!»

صبح آن روز، آسمان ناگهان پر از نور شد. ابرهای بزرگ برای خوشحالی شروع کردند به باریدن قطره‌های ریز و شاد؛ بارانی که نه سرد بود و نه تند—فقط لطیف و شیرین.

سیندرلا زیر باران ایستاد، خندید و گفت:

«چه خوب است که حتی یک ابر کوچولو هم بتواند دوست تازه‌ای شود.»

و از آن روز، هر وقت در آسمان یک تکه ابر کوچولوی پف‌پفی می‌دید، دست تکان می‌داد… شاید همان دوست کوچکش باشد.

و این قصه هم به خوشی پایان یافت.

سیندرلا و ساعتِ سخنگوی شیطون

سیندرلا و ساعتِ سخنگوی شیطون

روزی روزگاری، در قصر بزرگ، سیندرلا یک اتاق کوچک داشت که همیشه در آن کتاب می‌خواند. در گوشهٔ اتاق، یک ساعت قدیمی ایستاده بود؛ ساعتی با عقربه‌های طلایی و صدای آرام.

اما یک روز صبح، وقتی سیندرلا بیدار شد، ساعت کاری کرد که هیچ ساعتی نکرده بود!

ساعت دهانش را باز کرد و گفت:

«هااای! امروز چه برنامه‌ای داریم؟»

سیندرلا از تعجب چشم‌هایش گرد شد:

«تو… حرف زدی؟»

ساعت خندید و گفت:

«البته! سال‌هاست منتظر بودم کسی با من حرف بزند. امروز روزِ ماجراجویی‌ست!»

سیندرلا کمی ترسید، اما کنجکاوی‌اش بیشتر بود. پرسید:

«چه ماجراجویی؟»

ساعت گفت:

«در داخل قصر، یک اتاق مخفی وجود دارد که کسی محلش را نمی‌داند. فقط من می‌دانم. می‌خواهی برویم؟»

سیندرلا با هیجان گفت:

«البته که می‌خواهم!»

ساعت از جایش پایین پرید—بله، واقعاً پرید—و با پاهای چوبی کوچکش روی زمین تق‌تق‌تق دوید. سیندرلا پشت سرش راه افتاد. آن‌ها از راهروهای تاریک، پله‌های مارپیچ و اتاق‌های قدیمی گذشتند تا به یک دیوار سنگی رسیدند.

ساعت گفت:

«فقط کافی‌ست روی این سنگ وسطی دست بگذاری.»

سیندرلا دستش را روی سنگ گذاشت و ناگهان دیوار باز شد و یک اتاق پر از نور آشکار شد!

داخل اتاق، صدها جعبهٔ رنگی و چراغ‌های جادویی و کتاب‌هایی که وقتی باز می‌شدند، تصویرها از صفحه بیرون می‌پریدند وجود داشت.

سیندرلا حیرت‌زده گفت:

«چه اتاق عجیبی! اینجا چیست؟»

ساعت گفت:

«این اتاق مخصوص نگهداری چیزهای فراموش‌شدهٔ قصر است. هر چیزی که سال‌ها کسی به آن فکر نکرده، جادو می‌شود و به اینجا می‌آید.»

در همین لحظه، یکی از جعبه‌ها تکان خورد و باز شد. از داخلش یک گربهٔ طلایی کوچک بیرون آمد!

گربه گفت:

«بالاخره کسی آمد! من سال‌ها منتظر یک دوست مهربان مثل سیندرلا بودم.»

سیندرلا گربه را در آغوش گرفت.

ساعت گفت:

«می‌توانی او را با خودت ببری. هرکس چیزی را پیدا کند که دوستش دارد، حق دارد از اتاق خارجش کند.»

سیندرلا با خوشحالی گربهٔ طلایی را به اتاقش برد.

ساعت هم گفت:

«خب! ماجراجویی امروز تمام شد. اگر خواستی فردا ادامه بدهیم!»

سیندرلا خندید و گفت:

«حتماً!»

و از آن روز به بعد، سیندرلا، ساعت سخنگوی شیطون و گربهٔ طلایی، بهترین دوستان هم شدند و هر روز دنبال یک ماجرای جدید می‌رفتند.

و این قصه هم به شادی تمام شد.

مطلب مشابه: داستان تاثیرگذار؛ 20 داستان و قصه کوتاه بسیار تاثیرگذار و قشنگ

مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع برف ❄؛ ۱۰ داستان زیبای زمستانی و برفی

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.