داستان کودکانه برای سه سال / ۱۰ قصه زیبای دلنشین کودکانه

داستان کودکانه برای سه سال را در این بخش از سایت ادبی روزانه آماده کردهایم. قصههای کودکانه میتوانند به عنوان یک روش آرامشبخش عمل کنند، به ویژه در زمان خواب. آنها میتوانند به کودکان کمک کنند تا از استرسهای روزانه فاصله بگیرند و به خواب بهتری بروند.
فهرست داستان های کودکانه زیبا
داستان عروسکی چوبی به نام پینوکیو
دریک دهکده کوچک واقع درایتالیا مرد منبت کاری زندگی می کرد که ژپتو نام داشت.
روزی او یک عروسک چوبی ساخت.از آنجا که خوانواده ای نداشت با خودش
گفت:”ای کاش این عروسک یک پسر زنده و واقعی بود”.آنگاه در کمال تعجب
عروسک شروع به حرف زدن کرد. “سلام پدر”
سپس شروع به راه رفتن کرد. ژپتو از این اتفاق غرق در شادی شد و پسرش را
پینوکیو نام گذاشت.یک روز ژپتو به پینوکیو گفت:”از آنجا که تو یک پسر بچه هستی
پس باید به مدرسه بروی”.اما پینوکیو گفت:”من نمی خواهم به مدرسه بروم.
خداحافظ پدر سپس پا به فرار گذاشت.ژپتو او را دنبال کرد ودید وارد یک نانوایی شد
پینو کیو تعدادی نان برداشت وآنها را به طرف ژپتو پرتاب کرد.
ژپتو داد فریاد کرد و مشت هایش را از شدت عصبانیت تکان داد.
در همین حین
نانوا به پلیس تلفن کردو ژپتو بیچاره دستگیر شد:آخ جون!حالا دیگر
مجبور نیستم مدرسه بروم. من می توانم هر روز بازی کنم. پینوکیو از اینکه
تمام مدت روز را توانسته بود در پارک بازی کند خیلی خوشحال بود اما وقتی هوا تاریک شد
او کسی را نداشت که با او هم بازی شود و بدتر اینکه باران شروع شده بود
و او مجبور بود به خانه برگردد.
هیچ کس در خانه منتظراو نبود. او سرد و گرسنه اش بود وقتی که او نشست تا
پاهایش را کنار اجاق گرم کند خوابش برد او متوجه پاهایش که در حال سوختن بودند نشد.
آن شب ژپتو دیر وقت به خانه برگشت و با پسر بدون پایش روبرو شد.
بلافاصله به او گفت:”خوب پینوکیو اگر قول بدهی به مدرسه بروی من هم
پاهای جدیدی برایت درست خواهم کرد. پینوکیو جواب داد قول میدهم پدر،سپس
پیرمرد منبت کار تمام شب را کار کرد تا پاهای پسرش را تعمیر کند. صبح روز بعد
او بهترین کت و شلوارش را فروخت و برای پینوکیو یه کتاب خرید. پینوکیو گفت:متشکرم پدر.
من به مدرسه خواهم رفت وسخت تلاش خواهم کرد.
پینوکیو غرق در شادی،خانه را به مقصد مدرسه ترک کرد. او صدای پایکوبی
یک گروه در حال رزه رفتن را شنید و به طرف آنها رفت. آنها به یک گروه
نمایش عرو سکی تعلق داشتند. او تصمیم گرفت کتابش را بفروشد
تا بتواند یک بلیط برای آن نمایش بخرد.
درحین نمایش
آنقدر هیجان زده شد که ناگهان بر روی صحنه نمایش پرید
و باعث خراب شدن برنامه شد. مرد عروسک گردان که به شدت عصبانی شده بود.
او را بلند کرد و در آتش انداخت.
پینوکیو فریاد زد خیلی متاسفم لطفا به من صدمه نزنید برای اینکه اگر اتفاقی
برای من بیفتدپدرم خیلی ناراحت می شود. من باید به مدرسه بروم. عروسک گردان
فکر کرد که او باید پسر خوبی باشد و گفت:بسیار خوب اما به شرط اینکه دیگر
این کار را تکرار نکنی. سپس او مقداری پول دادتا یک کتاب دیگر بخرد. پینوکیو
در حالی که پول ها دستش بود انجا را ترک کرد. او حواسش نبود که یک روباه مکار
و یک گربه در حال نگاه کردن او هستند. انها سلام کردند وبا مهربانی پرسیدندپینوکیوآیا
می دانی چطور پول هایت را زیاد کنی؟ پینوکیو پرسید:پول هایم را زیاد کنم1اما چطور؟
خیلی راحت ،پول هایت را زیر درخت شگفتی چال کن و بخواب وقتی که بیدار بشی
ثروتمند شدی. بنابراین پینوکیو طبق آنچه به او گفته بودند عمل کرد.
اما وقتی که بیدار شد
متوجه شد که به شاخه درخت آویخته شده است.
روباه و گربه او را بالا بسته بودند و پول هایش را برداشته بودند. جغدی برای نجات
او بر روی در خت نشست. این جغد از طرف یک پری که مشغول تماشای او بود
فرستاده شده بود. جغد پینوکیو را به منقار گرفت واو را به جایی که پری مهربان
منتظر بود،برد. پری مهربان از پینوکیو پرسید:چرا تو در مدرسه نیستی؟
پینوکیو به دروغ گفت:من داشتم میرفتم به مدرسه اما در راه یک بچه یتیم گرسنه
را دیدم و کتابم را فروختم تا برایش نان بخرم،بنابراین… .آنگاه یک دفعه
دماغ پینوکیو شروع به دراز شدن کرد. پری مهربان به نرمی گفت:پینوکیو هر چقدر دروغ بگویی،دماغت درازرت میشود.
پینوکیو گفت:معذرت میخواهم. پری مهربان دستور داد که یک دارکوب دماغ
او را به اندازه اولش برگرداند.پینوکیو مسیر یک شهربازی قرار داشت.
او فقط قصد داشت که به سرعت نگاهی به آن بیاندازد و برود اما او روز های بسیاری
را آنجا مشغول بازی بود. یک روز او متوجه شد که او وتمامی پسر هایی که
با آنها مشغول بازی بوده. کمکم در حالتبدیل شدن به الاغ هستند.
او به یک سیرک فروخته شد و هنگامی که پایش در جریان تمرین شکست
آنها او را به دریا انداختند.
او به اعماق اقیانوس فرو رفت.ماهی ها دور او جمع شدند و پوست او را میخوردند.
خیلی زود پوست الاغ پاره شدو پینوکیو بیرون پرید. او به ماهی گفت:متشکرم ماهی
اما در واقع این پری مهربان بود که اورا نجات داد. او متوجه شده بود که
پینوکیو واقعا به خاطر رفتار اشتباهش ناراحت است.
پینوکیو بالاخره
تصمیم گرفت که از این به بعد پسر خوبی باشد.
او با خودش گفت:من به پدر کمک خواهم کرد و با او مهربان خواهم بود.
او حواسش نبود که یک نهنگ عظیم الجثه از شت سر در حال نزدیک شدن به است.
نهنگ در یک چشم بر هم زدن او را بلعید. او با تمام قدرت فریاد زد. کمک!کمک!اما بی فایده بود.
در تاریکی شکم نهنگ پینوکیو متوجه نور ضعیفی شد که اندکی با او فاصله داشت.
او شناکنان بهآن نزدیک شد. ژپتو آنجا بر روی یک قایق به همراه یک شمع نشسته بود.
آنها به گرمی همدیگر را در آغوش گرفتند. ژپتو گفت:من با این قایقدر جستجوی
تو بودم که طعمه این نهنگ شدم. آنها باورشان نمیشد که همدیگر را پیدا کرده اند.
ژپتو گفت:من بیش از حد ضعیف و ناتوان شده ام. تو خودت تنهایی از اینجا برو.
پینوکیو گفت: بدون تو هرگز پدر آنگاه او پیرمرد را گرفت و شناکنان
از دهان نهنگ که خواب بود خارج شدند. سرانجام آنها به ساحل رسیدند.
پینوکیو به خوبی از پیرمرد مراقب کرد و خیلی زود حال زپتو بهتر شد.
او گفت:پینوکیو،تومرا نجات دادی.
ناگهان پری مهربان ظاهر شد. او گفت:پینوکیو،تو شجاع و راستگو شده ای.
تو سزاوار این هستی که یک پسر واقعی باشی. او پینوکیو را به یک پسر واقعی
تبدیل کرد وژپتو و پینوکیو بعد از آن به خوبی و خوشی زندگی کردند.
مطلب مشابه: قصه کودکانه جدید و قدیمی زیبا (20 داستان برای کودک از پینوکیو تا پسری در جنگل)
قصه کودکانه ملخ طلایی

در دورانی دور، در سرزمینی پر از ایمان و خوشاخلاق، یک مرد با دلدادگی بزرگ زندگی میکرد که همیشه علاقهمند به کمک به دیگران بود.
او همیشه به مستمندان، نیازمندان و معلولان مراقبت میکرد و به اندازهی توانش تلاش میکرد تا به آنها کمک کند. مردم به خاطر این خوشخُلقی وخیرخواهی او، به او “عمو خیرخواه” میگفتند. او کشاورز بود و هر روز در زمینهاش کار میکرد و زحمت میکشید. وقتی کارها به پایان میرسید، سریعاً به کمک مستمندان میرفت.
یک عصری، زمانی که تمام پولهایش را صرف کمک به نیازمندان کرده بود و به خانهاش باز میگشت، حیدر را مشاهده کرد. حیدر، یک کارگر بود که در زمینهای مردم کار میکرد و دستمزد اندکی دریافت میکرد.
او یک مرد فقیر بود و چندین فرزند نیازمند و بچههایی را به اندازهی قد و نیم قد داشت. او به زحمت معاش آنها را تأمین میکرد. عمو خیرخواه به حیدر سلام کرد و وضعیت او را پرسید. حیدر با ناراحتی گفت: “عمو خیرخواه، چند روز است که نمیتوانم کار کنم و دستمزدی نیز دریافت نمیکنم. بچههایم گرسنه هستند. آیا میتوانید به من یک قرض کوچک بدهید تا بتوانم نانی بخرم و آنها را سیر کنم؟”
عمو خیرخواه جیبهایش را گشت اما هیچ پولی باقی نمانده بود. او شرمسوزانه از حیدر خواسته بود که نتوانسته است کمک کند. ناگهان، یک ملخ درشت روی دستش نشست. عمو خیرخواه ملخ را در کف دستش گذاشت و به آن نگاه کرد. ملخ رنگ زرد داشت و در غروب آفتاب، مانند طلای درخشانی میبود. نقشهای در ذهن عمو خیرخواه شکل گرفت و او گفت: “اگر این ملخ از جنس طلا بود، میتوانستم آن را به حیدر بدهم و با پولش مشکلات او را حل کند.”
در همین حال، حیدر از عمو خیرخواه سوال کرد: “عمو خیرخواه، چیزی در دستت داری؟” عمو خیرخواه ملخ را در کف دست حیدر گذاشت. حیدر به ملخ نگاه کرد و ناگهان، ملخ تبدیل به مجسمهای از طلا شد. عمو خیرخواه و حیدر با تعجب به آن خیره شدند.
حیدر چند بار مجسمهی طلا را لمس کرد و با شادی فریاد زد: “این یک معجزه است، عمو خیرخواه! ملخ به طلا تبدیل شده است!” عمو خیرخواه فهمید که دعایش برآورده شده است. دستی به شانهی حیدر زد و گفت: “به هیچکس از این ماجرا نگو. این ملخ را به بازار ببر و بفروش و سرمایهای برای کار کردن کسب کن.” سپس به مهربانی خداحافظی کرد و رفت.
حیدر مجسمهی طلایی را به شهر برد و به یک جواهرفروش فروخت و مقدار زیادی پول گرفت. با آن پول توانست زمینها و مواشی بخرد و ثروتمند شود. سالها گذشت و حیدر به فکر آمد که مجسمهی طلایی را بخرد و به عمو خیرخواه هدیه دهد. او مقدار زیادی پول پرداخت کرد و مجسمهی طلا را خرید و پیش عمو خیرخواه، که حالا پیرتر شده بود، آورد و آن را در دست او گذاشت.
عمو خیرخواه با لبخند به مجسمهی طلا نگاه میکرد. ناگهان، مجسمه به جان آمد و به شکل اصلی خود، یعنی ملخ، برگشت و پرواز کرد و از آنها دور شد و رفت. حیدر با تعجب به ملخ نگاه میکرد و نمیدانست چه بگوید. اما عمو خیرخواه با لبخند گفت: “حیدر جان، آن روز که تنگدست بودی، خدا این ملخ را به طلا تبدیل کرد تا تو بتوانی سرمایهای به دست آوری و کاری بکنی. و امروز که به لطف خدا ثروتمند و مستقل شدهای، ملخ نیز به طبیعت بازمیگردد تا به زندگیاش ادامه دهد.” اشکهای حیدر سرازیر شد، به زانوی عمو خیرخواه افتاد و سجدهی شکر به جای آورد.
با این ماجرا، حیدر و عمو خیرخواه آموختند که چگونه خدا به هر کس به طور مناسبی کمک میکند و این که برای برآورده کردن آرزوها، به مهارت و همدلی نیاز داریم. همواره از بخشیدن و کمک به دیگران بهره برده و از نعمتهای زندگی با سپاسگزاری استفاده کنیم. این داستان مانند یک روزگار کودکانه برای ما به یادگار میماند.
طوقی و موش زیرک
روزی روزگاری یک کلاغ در آسمان پرواز میکرد و به مزرعهای سرسبز و زیبا رسید. روی شاخهای از درخت نشست تا کمی استراحت کند. همانطور که به اطرافش نگاه میکرد، متوجه شد که یک شکارچی به سمت او میآید. از ترس به سرعت از او خودداری کرد، اما بعد از مدتی به خود گفت: “تا زمانی که کبوترها، آهوها، خرگوشها و سایر موجودات هستند، هیچکس به من آسیبی نمیزند.” سپس آرام شد و شکارچی را زیر نظر گرفت.
شکارچی، که متوجه کلاغ نشده بود، تا یک فاصلهای از درخت، توری ایجاد کرد و دانهها را پاشید. چند کبوتر از آسمان پرواز کننده آمدند و دیدند که دانهها را زمینی. آنها عجله کردند تا قبل از دیگر پرندهها آنها را بردارند.
سردسته کبوترها، که طوقی با خط سفید در گردنش را به “طوقی دنیا” شهرت داشت، احتیاط میکرد و به دوستانشان گفت: “باید کمی صبر کنیم تا مطمئن شویم که خطری وجود ندارد.” اما سایر کبوترها نخواستند و گفتند: “ما خیلی گرسنهایم و میخواهیم قبل از دیگران دانهها را بخوریم. اینجا بیابان است و خطری نیست.”
با این حال، همه آنها وارد تور شدند و گرفتار دام شکارچی شدند. سعی کردند از میان سوراخهای تور فرار کنند، اما موفق نشدند. شکارچی، هیجانزده شده، پرید تا آنها را بگیرد.
کلاغ که این رویداد را تماشا میکرد، از هوش و زیرکی کبوترها لذت برد. او به دنبال کبوترها و شکارچی رفت تا ببیند چه خواهد شد.
بعد از پرواز مسافت طولانی، طوقی که رهبری کبوترها بود، به بقیه کبوترها گفت: “شکارچی تا زمانی که ما را ببیند، تلاش برای گرفتن ما را ادامه میدهد. ما باید پیشتر از او به ایمنی برسیم. بیایید همه با هم پرواز کنیم و تور را با خودمان ببریم.” کبوترها موافقت کردند و با هم پرواز کردند و تور را به همراهشان بردند.
شکارچی تلاش کرد که آنها را تعقیب کند، اما کبوترها از او سریعتر پرواز میکردند و به راحتی فرار کردند. کلاغ با خوشحالی از هوش و همکاری کبوترها تعجب کرد.
طوقی به همراهانش گفت: “ما باید با هم همکاری کنیم تا از این دام رها شویم. اگر هر کدام از ما به تنهایی فرار کنیم، نتوانیم از این مشکل خارج شویم. باید با هم متحد شویم و با تمام قدرتمان تلاش کنیم.”
کبوترها پرسیدند: “چگونه میتوانیم از این تورها رها شویم؟” طوقی پاسخ داد: “این کار تنها با کمک دیگران امکانپذیر است. ما باید یک موش را پیدا کنیم که قدرت دارد تور را با دندانش پاره کند.”
طوقی موشی را که در نزدیکیها زندگی میکرد و به نام زیرک معروف بود، معرفی کرد. آنها سالها همسایه بودند و طوقی به او کمک زیادی میکرد. طوقی به کبوترها گفت: “زیرک میتواند تور را با دندانش پاره کند. از این نعمت دوستی باید بهرهمند شویم.”
کبوترها روی خرابهای که موش در آن زندگی میکرد، فرود آمدند و طوقی موش را صدا زد تا به آنها کمک کند. موش گفت: “من تو را نمیشناسم. تو کی هستی و چگونه اسم مرا میدانی و از من چه میخواهی؟”
کلاغ جواب داد: “من کلاغ هستم و تا به حال از تو بدم نیامد. امروز دیدم چقدر زیرکی و وفاداری در توست. بنابراین میخواهم با تو دوست شوم. میتوانی به من اعتماد کنی که هرگز تو را شکار نخواهم کرد.”
موش گفت: “واقعیت این است که همه کلاغها دشمن موشها هستند. دوستی بین دو موجود با قدرتهای متفاوت بسیار دشوار است. اما از آنجا که تو به من خوبی کردهای، میتوانم تو را به عنوان دوست قبول کنم.”
کلاغ از این تصمیم موش خوشحال بود و از این پس با هم همکاری کردند. آنها مدتی درباره پیمانشکنی انسانها و حیوانها صحبت کردند و دوستی آنها برای سالهای طولانی ادامه داشت.
مطلب مشابه: قصه بلند برای خواب کودک؛ 12 داستان شیرین و زیبای کودکانه قبل خواب
قصه کودکانه زنبوری

مثل همیشه قصه خودمون رو با یکی بود، یکی نبود شروع می کنیم. شکر خدای مهربون یه دشتی بود پر از گل و سبزه های خوشگل که زنبور های عسل اونجا با هم بازی می کردن و حسابی لذت می بردن. بین زنبور ها زنبور خیلی شیطونی بود که حسابی بازی میکرد و مدام بالا و پایین می پرید. زنبوری شیطون قصه ما روی گل های زیبا و خوشبوی دشت می نشست و وزوز کنان از شهد آن ها بر میداشت و داخل کیسه عسل خودش می گذاشت.
زنبوری شیطون قصه ما بیشتر از اینکه کار و تلاش کنه فضولی و بازی گوشی میکرد و از زیر کار در میرفت. در همین زمان بود که زنبور سرباز سوت زد و از زنبور ها خواست همگی ردیف بشن و از سمت راست به سمت کندو حرکت کنن. همه زنبور ها به سمت کندو رفتن و عسل های خودشون رو در کندو جاسازی کردن. زنبور سرباز از همه زنبور های کارگر خواست تا ردیف بشن و با نظم و ادب باشن تا ملکه بیاد و از کارشون سرکشی کنه. ملکه وارد شد و به کار های همه سر زد. وقتی که ملکه به زنبوری کوچولوی شیطون قصه ما رسید مقداری از عسلش رو برداشت و گفت: نه نه این اصلا قابل قبول نیست، تو اصلا خوب کار نمی کنی و شنیدم خیلیم شیطونی. بهتره دست از بازیگوشی بکشی و به کارت بچسبی.
زنبوری شیطون با شنیدن حرف های ملکه خیلی ناراحت شد و گفت: من تلاشم رو میکنم اما زود خسته میشم نمیتونم بیشتر از این کار کنم. ملکه زنبور ها جوابی نداد، سکوت کرد، رد شد و رفت. زنبور کوچولو زیر لب گفت: اه واقعا خسته کننده و سخته. تا کی باید تحمل کرد. من نمیتونم گوش به فرمان یک زنبور دیگه باشم. من هم باید ملکه بشم و همه زنبور ها به حرف های من گوش بدن. همه زنبور ها دوباره به کار خودشون مشغول شدن. روز ها و شب ها پشت سر هم می گذشتن و زنبور کوچولو به سختی کار میکرد. زنبوری ما، روزا توی دشت مشغول کار بود و شب ها هم درگیر کار در کندو بود.
زنبوری خیلی خسته شده بود و دیگه توان کار کردن نداشت. یه شب روی یک گل نشست و به آسمان و پرنده هایی که در آن پرواز می کردن نگاه کرد. مدت ها با شوق و ذوق به پرنده ها نگاه کرد و گفت: خوش بحال آن ها؛ نه کسی به آن ها دستور میده و نه مدام کار می کنن من هم میتونم مثل پرنده ها آزاد باشم و هرجا دلم خواست برم. زنبوری ساعات زیادی روی گل نشست و فکر کرد و در نهایت تصمیم خودش رو گرفت. به کندو رفت و وسایلش رو جمع و جور کرد، از دوستان عزیزش خداحافظی کرد و راهی شد.
زنبوری با سرعت زیادی از کندو دور شد تا جایی که دیگه ملکه و زنبور های سرباز نتونن پیداش کنن بعد با خیال راحت گفت از حالا به بعد دیگه من کارگر دیگران نیستم و ملکه هستم و کندوی خودم رو درست می کنم. همون طور که زنبوری به رویاهاش فکر میکرد خودش رو به یک گل رسوند تا زیر گلبرگش بخوابه و صبح زود برای ساختن کندو بیدارشه.
صبح زود بیدار شد و فورا به روی یک گل نشست و شروع به جمع کردن شهد کرد، حتی محلی رو برای کندو در نظر گرفت اما اون روز با همه تلاش و کاری کرد به هیچ جا نرسید. زنبوری خسته و کوفته خوابش برد تا روز بعد. روز بعد هم دست از تلاش برنداشت و مدام کار کرد اما بازم نتیجه نداد.
همین زمان بود که یه سوسک سرخ رنگ بهش نزدیک شد و پرسید: چکار میکنی زنبور کوچولو؟
زنبوری گفت: دارم خانه میسازم.
سوسک با تعجب پرسید: تنهایی؟
زنبوری گفت: بله تنهایی من نیاز به هیچ زنبور دیگه ای ندارم.
سوسک سرخ رنگ گفت: تو نمیتونی تنهایی خونه بسازی، زنبور ها همیشه دسته جمعی زندگی می کنن و طبق فرمان ملکه کارشون رو انجام میدن.
زنبوری گفت: من خودم ملکه هستم.
سوسک خندید و گفت: پس تاجت کجاست؟ تو به زودی می فهمی که یک زنبور نمی تونی تنهایی زندگی کنه.
سوسک این حرف رو زد و رفت اما زنبوری در دلش می گفت: من میتونم من یک قهرمان بزرگم. صبح روز بعد کفشدوزک مهربان آمد تا با جمع کردن موم داخل دهانش به زنبوری کمک کند اما نمی تونست این کار رو انجام بده. زنبوری به کفشدوزک گفت: تو زنبور نیستی و نمیتونی این کار رو انجام بدی.
کفشدوزک گفت: من سعی کردم کمکت کنم.
زنبوری تشکر کرد و به کارش ادامه داد. در حین کار عنکبوتی رو دید که به سرعت در حال تار زدن بود، با دیدن عنکبوت خیلی انرژی گرفت و سریع تر کار میکرد. در نهایت خانه زنبوری بعد از مدت ها آماده شد اما زنبوری به قدری نحیف و ناتوان و لاغر شده بود که نمی تونست بیرون از خانه بره و در دشت بازی و شیطونی بکنه. یه روز زنبوری داخل خانه در حال استراحت بود که متوجه تکان های شدید خانه شد. بیرون آمد و دید دو زنبور بزرگ می خوان از خانه بیرونش کنن و خودشون رو مالک خانه زنبوری میدونن. هر چقدر که مقاومت کرد فایده ای نداشت و اون دوتا زنبور بدجنس انداختنش بیرون.
حالا زنبوری فهمیده بود که کار زنبورای سرباز حفظ خانه و کندویی هست که زنبور ها ائنقدر برای درست کردنش تلاش میکنن. زنبوری از ته دلش پشیمون بود و متوجه شده بود کار خیلی بدی کرده اما مغرور بود و نمی خواست به کندو برگرده. چند روز گشت و در نهایت زنبوری تصمیم خودش رو گرفت. زنبوری تصمیم گرفت به کندو برگرده و عذر خواهی کنه و آرزو میکرد ملکه و بقیه دوستانش اون رو ببخشن و قبولش کنن.
زنبوری برگشت و ملکه نه تنها اون رو بخشید بلکه یک جایگاه بالاتر و مهم تر هم بهش داد.
زنبوری قصه ما حالا فهمیده که زنبورا دسته جمعی زندگی میکنن و باید خوب تلاش کنن. اگه تلاش نکنن یا تنها بخوان زندگی کنن نابود میشن.
قصه ی زیبای ما به سر رسید اما آقا کلاغه هنوز نرسیده به خونش.
مطلب مشابه: قصه شیرین کودکانه + مجموعه 10 داستان در مورد دوستی و دیگر موضوعات
قصه هفت درو بستی نمکی
در زمان های قدیم پیرزنی بود که هفت دختر بزرگ و دم بخت داشت. آخرین دختر پیرزن که از همه با نمکتر و زیباتر بود اسمش نمکی بود. آن ها در اطراف شهر خانه ای داشتن که دارای هفت در بود. زمان قدیما درهای خانه ها را از چوب می ساختن وکلون می انداختن پشت در خانه تا محکم باشه و کسی نتونه وارد بشه. هرشب به نوبت قبل از خوابیدن یک دختر باید درها را می بست. شبی که نوبت نمکی بود او شش در را بست اما به در هفتم که رسید از روی تنبلی کلون را نینداخت و با خودش گفت: ما که در خانه چیزی برای دزد نداریم بعد رفت خوابید.
پیرزن وسط شب از صدای خروپف های بلند بیدار شد، با خودش گفت: چه کسی این وقت شب به اینجا آمده؟ به اطرافش نگاه کرد و دید ای داد بیداد یک دیو بزرگ داخل خونه آمده. همانطور که از ترس عقب می رفت گفت: ای گیس بریده ی تنبل نمکی درها را نبستی و این دیومهمان ما شده. یهو دیو فریاد زد: برای شما مهمانی از راه دور رسیده، آیا او را جا نمی دهید؟
پیرزن با عصبانیت گفت: ای گیس بریده نمکی، خونت بریزه نمکی، بختت سیاه و تباه بشه نمکی، شش درو بستی نمکی، یک درو نبستی نمکی. بدو برو در اتاق را برای دیو بی شاخ و دم باز کن. نمکی سریع در اتاق را باز کرد و رفت سرجایش خوابید اما هنوز زمان زیادی نگذشته بود که دیو دوباره فریاد زد: برای مهمان نان ندارید؟
پیرزن گفت: ای گیس بریده نمکی، خونت بریزه نمکی، بختت سیاه و تباه بشه نمکی، شش درو بستی نمکی، یک درو نبستی نمکی. برو و شام حاضر کن. نمکی فورا شام حاضر کرد و برای دیو برد. دیو تمام غذا رو یه لقمه چپش کرد و باز نعره زد: برای مهمان خسته و از راه رسیده تان خواب و هم خوابی ندارید؟ پیرزن با ناراحتی گفت: ای گیس بریده نمکی، خونت بریزه نمکی، بختت سیاه و تباه بشه نمکی، شش درو بستی نمکی، یک درو نبستی نمکی. جای خواب دیو رو پهن کن و بغلش بخواب.
بیچاره نمکی همین کار رو انجام داد و کنار آقا دیوه خوابید اما هنوز دو ساعت نشده بود که نمکی رو گذاشت توی کیسه بزرگی که داشت و خانه رو ترک کرد. نمکی بخت برگشته که میدونستچاره ای نداره به دیو گفت منو زمین بذار تا آبی به صورتم بزنم. دیو نمکی رو زمین گذاشت و نمکی هم که دید هوا تاریکه و چشم چشم رو نمیبینه سنگی داخل کیسه دیو گذاشت و خودش فرار کرد.
دیو فکر کرد نمکی داخل کیسه رفته پس درشو بست و راه افتاد اما وسط راه هرچی نمکی رو صدا زد جواب نداد، در کیسه رو باز کرد و فهمید نمکی فرار کرده پس با عصبانیت برگشت و انقدر بو کشید تا نمکی رو بالای یک درخت پیدا کرد و با خودش برد اما اینبار در کیسه رو اونقدر محکم بست که دیگه نمکی نتونه بیاد بیرون. رفت و رفت و رفت تا به قصر زیبایی رسید. نمکی رو در آورد و بهش گفت: با من بیا داخل قصر. داخل قصر پر از اتاق بود و دیو در تمام اتاق ها رو جز دوتاشون باز کرد.
تمام اتاق ها پر از طلا و جواهر و غذا و سکه های طلا و همچنین نقره بود جوری که هوش از سر نمکی رفت. دیو به نمکی گفت: اگر زن من بشی تمام این اتاق ها با وسایلش مال تو میشه اما اگر زنم نشی می کشمت و تورو میخورم. نمکی با اینکه ناراضی بود اما قبول کرد و خودش رو شاد و رضایت مند نشون داد.نمکی هرچقدر اصرار کرد دیو در اون دوتا اتاق رو باز نکرد و این دو اتاق بسته نمکی رو کنجکاو کرده بودن.
آقای دیو به نمکی گفت: ما دیو ها هفت روز بیداریم و غذا میخوریم و هفت روز میخوابیم، الان وقت خواب من رسیده میخوابم و هفت روز دیگه که بیدار شدم درباره زندگیمون حرف می زنیم پس پات رو بیار جلو تا سرم رو روی پات بذارم و بخوابم تو هم هر وقت خواستی بخوابی سرتو بذار روی سرم و بخواب. نمکی با خودش گفت: تا این دیو بدجنس خوابه برم یه راهی برای فرار پیدا کنم. سر دیو رو گذاشت روی زمین، کلید اتاق ها رو برداشت واول به طرف اتاق پر از طلا رفت. جواهرات رو به گردن و گوش و دستش می بست و خودش رو در آینه نگاه می کرد و محو طلا ها بود که یاد دیو بدجنس و بیدار شدنش افتاد پس رفت به سمت دو اتاقی که دیو درش رو باز نکرده بود.
به محض این که در اتاق رو باز کرد هول شد. تعداد زیادی دختر جوان و زیبا دید که دست و پای همشون قفل و زنجیر داشت. دخترها با دیدن نمکی فریاد زدند: کمک خاتون عزیز کمک کن. نمکی تمام اتفاقات رو برای دخترها تعریف کرد و بعد از اون ها خواست بگن اونجا چکار میکنن. دخترا به نمکی گفتن که هرکدومشون فرزند یک پادشاه هستن و دیو اون ها رو از سرزمین هاشون به زور دزدیده و به زور می خواسته باهاشون ازدواج کنه و وقتی اون ها قبول نکردن اینطور اسیرشون کرده.
نمکی هم گفت: من قفل و زنجیر رو از گردن شما بازی می کنم تا بتونید فرار کنین و خودتون رو به خانوادتون برسونین. اگر این دیو بد ذات بیدار بشه همه ما رو با هم میکشه و دیگه محاله بتونیم خانواده هامون رو ببینیم. دختر ها گفتن راهشون دوره و تا بخوان به خانواده هاشون برسن دوباره دیو بدجنس اون ها رو میگیره پس فرار هیچ فایده ای نداره. همین طور که فکر می کردن و دنبال راه چاره بودن یهو یه سگ نزدیک خودشون دیدن که زنجیر بزرگی به گردن داشت. نمکی گفت: این سگ رو آزاد می کنم شاید به دردمون خورد. اگه بخوایم فرار کنیم توی راه میتونه محافظ ما باشه.
همین که نمکی زنجیر سگ رو باز کرد صدای عجیبی بلند شد و از جلد سگ پسر جوان زیبا و بلند قدی بیرون آمد. نمکی و دخترها با تعجب به اون نگاه میکردن و با خود می پرسیدن این کیه که پسر با صدای قشنگی گفت من پسر شاه هستم و پدرم برای من و هفت برادرم، هفت قصر ساخته. قصر من هفت در داره و پشت هر در یک نگهبان هست. من در قصر خودم خواب بودم یکی از نگهبان ها خوابش برده و این دیو وارد اتاق من شد و منو به اینجا آورد. دخترها که خیلی کنجکاو شده بودن پرسیدن چرا؟
جوان گفت: دیو می گفت چند روز دیگه مرگش به دست من رقم میخوره پس منو زندانی کرد تا همون روز منو بکشه تا من نتونم بکشمش بعد هم با طلسم منو تبدیل به سگ کرد و تا دو روز دیگر بیشتر زنده ام نمی گذارد. نمکی که خیلی ناراحت بود پرسید: چاره چیه؟
شاهزاده گفت: من شنیده ام که اتاقی در این قصرهست که حوض داره و داخل اون حوض ماهی سرخی هست که در شکمش شیشه عمر دیو هست اما کلیدش رو باید پیدا کنیم. نمکی گفت: تمام کلید ها دست من هستن. پس به اون اتاق رفتن و پسر ماهی سرخ از آب گرفت همزمان با گرفتن ماهی، دیو هم از خواب بیدار شد و به سمت اتاق آمد. وقتی شیشه عمرش رو دست شاهزاده دید ازش خواهش کرد تا اون رو بهش پس بده. شاهزاده گفت: اول این دخترها رو ببر به خانواده هاشون برسون و بعد بیا.
دیو این کار را انجام داد و برگشت. دیو از شاهزاده پرسید: دیگه چکار کنم؟ هر کار بگی انجام میدم فقط شیشه عمرم رو به من پس بده. شاهزاده بدون معطلی شیشه عمر دیو رو شکست. شاهزاده که عاشق نمکی شده بود به او گفت: من مدت ها دنبال همسری مثل تو بودم، انگار توی رآسمون دنبالت بودم و روی زمین پیدا شدی. شاهزاده از نمکی خواست تا زنش بشه. نمکی که خودش هم عاشق و شیفته شاهزاده شده بود قبول کرد که با شاهزاده ازدواج بکنه اما شرط گذاشت که حتما قبل ازدواج با تو باید خانوادم رو ببینم. شاهزاده قبول کرد و با هم به خونه نمکی رفتن و تموم ماجرا رو برای مادر پیر و خواهرای نمکی تعریف کردن.
خانواده نمکی که هم از نجات پیدا کردن نمکی از دست دیو بد ذات و هم خواستگاری شاهزاده از اون خیلی خوشحال شده بودن به سمت سرزمین شاهزاده به راه افتادن.وقتی به اونجا رسیدن تموم مردم رو با رخت و لباس سیاه دیدن. شاهزاده گفت: مردم سرزمینم بخاطر گم شدن من سیاه پوشیدن بله درست بود تمام مردم بخاطر ناپدید شدن شاهزاده سیاه پوشیده بودن. شاه وقتی پسرش رو دید خیلی خوشحال شد و دستور داد دهل بزنن و شادی کنن. شاهزاده تمام ماجرا رو برای پدر و مادر و مردم سرزمینش تعریف کرد. این فقط شاهزاده نبود که عاشق شده بود، هرکدام از برادرانش هم شیفته یکی از خواهران نمکی شده بودن. شاه تدارکات مراسم عروسی رو فراهم کرد. هفت شب و هفت روز عروسی گرفتن و هرکدوم به قصر خودشان رفتن و با خوبی و شادی روزهاشون رو سپری کردن.
قصه ما به سر رسید اما کلاغه هنوز به خونش نرسید.
مطلب مشابه: قصه کودکانه جالب و جدید ( 10 داستان برای کودک خردسال )
قصه عمو نوروز

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکی نبود.
یک پیرمرد و پیرزن وجود داشتند به نام های عمو نوروز و ننه سرما عمو نوروز با خود بهار را برای مردم به ارمغان می آورد و ننه سرما هم زمستان را باخود به شهر می آورد ننه سرما و عمو نوروز از سال های خیلی دور عاشق و دلباخته همدیگر بودند سال ها می گذشت و این دو نفر نمی توانستند همدیگر را ببینند و با هم گفتگو کنند زیرا با رسیدن بهار ننه سرما باید کوله بارش را می بست و به خواب زمستانی می رفت و این موضوع همیشه روز اول بهار وقتی عمو نوروز می آمد اتفاق می افتاد.
یک سال ننه سرمای قصه ما تصمیم گرفت هر طور که شده نخوابد و بیدار بماند و عمو نوروز را ملاقات کند
بیرون شهر قصه ما یک خانه بسیار زیبا با یک حوض و یک باغچه کوچک قرار داشت که ننه سرما در آن خانه زندگی می کرد خونه ننه سرما بسیار زیبا و سرسبز بود توی باغچه اش پر از درخت و گل و میوه های رنگارنگ وجود داشت توی حوضش ماهی های قرمز کوچولو با هم بازی میکردن و حیاطش همیشه تمیز و مرتب بود.
هر سال روز اول بهار که میشد ننه سرمای قصه ما زودتر از همیشه بیدار میشد و میرفت توی حیاط و توی حوض کوچک وضو می گرفت و نماز می خواند بعد از اینکه نمازش تمام میشد خانه را آب و جارو می کرد قالیچه های زیبا و خوشرنگ و نگارش را در ایوان خانه پهن می کرد بعد به سراغ باغچه کوچکش می رفت و به تمام گلها و درختان باغچه اش آب می داد.
بعد سراغ گل های شمعدانی دور حوض میرفت و آنها را آبیاری می کرد سپس فواره زیبای حوض را روشن می کرد آب زلال به آرامی از فواره روی حوض می ریخت و تصویر گلها و ماهی ها در آب به زیبایی هرچه تمام تر منعکس می شوند.
سپس پیرزن بعد از تمام کردن کارهای داخل حیاط وارد خانه های زیبایش می شد و آینه قدیمی نقره ای زیبایش را از روی طاقچه اتاق در می آورد و روبه رویش می نشست و به شانه زدن موهای حنایی اش می پرداخت بعد از شانه زدن موهایش آن ها را می بافت و چشمهای زیبایش را که مانند شب سیاه بودند سرمه می کشید بعد لپ هایش را گلی می کرد سپس روسری زیبای گل گلی زرد رنگش را به سر می کرد و کمی گلاب به موهایش می زد و پیراهن زیبایش را با نیم تنه زری می پوشید.
برای خوشبو شدن خانه عود روشن میکرد و منقل کوچکش را پر از آتش می کرد و کیسه کوچک مخمل قرمز رنگ اسفند را کنارش می گذاشت تا با آمدن عمو نوروز در میان ظرف بلور مانند قلیان چند برگ گل همیشه بهار می انداخت و هفت سین زیبایش را روبه روی آینه نقره ایش میچید سپس ظرفهای بلورینش را می آورد و و داخل آنها را شیرینی و آجیل و نقل و نبات پر می کرد و کنار هفت سین زیبایش می گذاشت.
پس از اتمام کارهایش روی قالیچه می نشست و منتظر آمدن عمو نوروز میشد در این هنگام عمو نوروز داستان ما از با بقچه رنگی اش از پشت کوهای سر به فلک کشیده بیرون می آمد و با خود بهار را به ارمغان می آورد.
عمو نوروز قصه ما به همه شهر ها سر می زند و با خودش سبزه و گل و بهار را به همه هدیه می داد هر جایی که عمو نوروز پا می گذاشت سرسبز میشد یخ آبها و دریاچه ها باز می شد و درختان شکوفه می دادند گل ها و سبزه ها سر از خاک در می آوردند و عمو نوروز با دیدن مردم بقچه اش را باز می کرد و به آنها بهار و گل و سرسبزی هدیه میداد و سپس بر در تک تک خانه های شهر می رفت و بهار را به خانه هایشان می برد.
عمو نوروز همینطور که داشت در کوچه ها قدم و میزد و بهار را هدیه می آورد به خانه ای رسید و درب آن را به صدا درآورد اما هیچ صدایی نشنید و هیچ کس در را به رویش باز نکرد سپس عمو نوروز دوباره و دوباره هم در زد اما باز هم جوابی نشنید عمو نوروز برای بار آخر بسیار محکم تر از قبل در را کوبید و گفت من عمو نوروز هستم و برای بهار را هدیه آورده ام در این این هنگام پیرزنی غمگین در را باز کرد عمو نوروز رو به پیرزن کرد و گفت خاله پیرزن کجا بودی چرا در را باز نمی کردی من برایت بهار و سبزه و گل آورده ام پیرزن که بسیار ناراحت بود گفت بهار و سبزه و گل به چه درد من میخورد عمو نوروز پرسید چه اتفاقی افتاده است چرا انقدر ناراحتی پیرزن گفت بهار به چه درد من میخورد وقتی هیچ چیزی ندارم که به نوه هایم عیدی دهم عید نوروز و بهار به چه کارم می آید.
عمو نوروز با شنیدن حرف های خاله پیرزن بسیار ناراحت شد اما گفت اینکه نگرانی نداره و دستش را توی بقچه اش فرو برد و مقدار زیادی کشمش و نخود و شکلات و گردو و پسته به همراه سکه های طلا در آورد و در دست خاله پیرزن ریخت پیرزن با دیدن همه اینها خیلی خوشحال شد و از عمو نوروز تشکر کرد و گفت که من هم بهار می خواهم خواهش میکنم بهار و سرسبزی را به خانه من هم بیاورد عمو نوروز هم با لبخند و شادی خانه خاله پیرزن را پر از سرسبزی گل و شکوفه کرد و به سراغ خانه بعدی رفت.
عمو نوروز همینطور قدم زنان عبور کرد تا به خانه بعدی رسید و در زد اما جوابی نشنید پس سعی مرد دوباره در بزند اما باز هم جوابی نشنید بعد از اینکه بار سوم محکم تر در زد در نهاین زنی ناراحت در را برایش باز کرد عمو نوروز با خوشحالی گفت سلام خواهر عمو نوروز هستم برایتان بهار و سرسبزی و گل هدیه آورده ام آن زن با ناراحتی جواب کدام بهار کدام عید نوروز من بهار را نمیخواهم عمو نوروز پرسید چرا نمی خواهی چه چیزی باعث ناراحتی ات شده است به من بگو زن گفت چه عید و بهاری وقتی بچه های من لباس نو ندارند که بپوشند چه عیدی ،چه بهاری ،چه خوشحالی ای من هم پولی ندارم که برای آنها لباس نو بخرم بچه هایم بسیار ناراحت هستند و من هم نمیدانم که باید چکار کنم عمو نوروز با حرف های زن به فکر فرو رفت و بعد با خوشحالی گفت اینکه غصه ندارد من به بچه هایت لباس های نو مانند بهار میدهم سپس دستش را وارد بقچه کرد و از درون آن لباس هایی زیبا در آوردو به آن زن داد زن با دیدن آن لباس های رنگارنگ بسیار خوشحال شد و از عمو نوروز تشکر کرد.
سپس عمو نوروز حیاط خانه اش را پر از گل و شکوفه کرد و با شادمانی از او و بچه هایش خداحافظی کرد و راهی رفتن به خانه های دیگر شد.
عمو نوروز داستان ما همینطور رفت و رفت تا به خانه جدیدی رسید و در خانه را به صدا درآورد اما کسی جواب نداد پس دوباره محکم تر در زد و گفت من عمو نوروز هستم در را باز کنید بهار را برایتان هدیه آورده ام بعد از مدتی در خانه باز شد و پیرمردی آمد بیرون عمو نوروز رو به پیرمرد کرد و گفت سلام من عمو نوروز هستم برایتان و بهار و سرسبزی هدیه آورده ام پیرمرد گفت چه بهاری که بهاری نداریم عمو نوروز گفت پدر بزرگ عزیز چه اتفاقی افتاده است چرا ناراحت هستید پیرمرد گفت وقتی از همین اول سال برای تامین زندگی تان محتاج دیگران شدیم دیگر بهار به چه کارمان می آید عمو نوروز چه شده است به من بگویید شاید بتوانم کمکی بکنم پیرمرد گفت ما یک گاو داریم که با استفاده از این گاو مخارج زندگیمان را می گذرانیم اما متاسفانه گاو ما به تازگی مریض شده و من نمیدانم باید چه کار کنم بدون اون گاو زندگی ما به سختی خواهد گذشت عمو نوروز پیرمرد را دلداری داد و گفت نگران نباش گاوت را به من نشان شاید بتوانم کمکی کنم پیرمرد جلوتر رفت تا با گاو رسید و رو به عمو نوروز کرد و گفت این گاو ماست که ندتی است مریض است عمو نوروز نگاهی به گاوی مه به آرامی گوشه طویله نشسته بود نگاهی انداخت و سپس دست خود را داخل بقچه اش کرد و یک مقدار زیادی علوفه تازه بیرون آورد و به گاو پیرمرد داد تا خورد گاو تا علوفه ها را خورد خوب شد و بلند و شد یک ما بلند کشید پیرمرد با دیدن گاو خود که انگار دیگر مریض نیست و کاملا خوب شده بسیار شاد و عمو نوروز را در بغل گرفت و از او تشکر کرد و گفت عمو نوروز عزیز بسیار ازتو ممنونم که گاو مریض من را خوب کردی حالا ماهم امسال بهار را جشن میگیریم و از آمدن بهار خوشحال هستیم عمو نوروز با شنیدن این خرف ها خوشحال شد و بهار را برای خانه ی پیرمرد نیز به ارمغان آورد و سپس به خانه های دیگر سر زد.
عمو نوروز رفت تا به خانی ای دیگر رسید و در زد اما جوابی نشنید پس دوباره در زد تا اینکه پسر کوچک در خانه را باز کرد عمو نوروز گفت سلام پسرم من عمو نوروز هستم و بهار را برایتان هدیه آورده ام اما پسر کوچک اصلا خوشحال نشد عمو نوروز گفت پسرم چرا خوشحال نمی شوی گفتم بهار را برایت هدیه آورده ام پسرک گفت چه خوشحالی ای من و مادر و خواهرم مدتی است که دیگر چیزی خوشحالمان نمیکند بهار به چه دردمان میخورد وقتی پدرمان هنوز نیامده عمو نوروز گفت مگر پدرتان کجاست پسرک گفت پدرمان خیلی وقت است که به سفر دوری رفته است اما هنوز برنگشته است ما بسیار ناراحت هستیم و دوست داریم که آمدن بهار را در او جشن بگیریم عمو نوروز گفت اینکه اشکالی ندارد من پدرتان را پیدا میکنم و او را پیشتان می آورم و سپس به باد بهاری فرمان داد تا او را به اطراف ببرد تا پدر پسرک را پیدا کند سپس عمو نوروز به همراه باد بهاری به جاهای مختلف سر زد تا بالاخره تند است پدر پسر را پیدا کند و او را با خود به خانه پسرک و مادرش برد.
پسرک و مادر و خواهرش با دیدن پدرشان بسیار خوشحال شدند و همدیگر را در آغوش گرفتند و از عمو نوروز تشکر کردند عمو نوروز هم بعد از هدیه دادن به آنها راهی خانه های دیگر شد و بعد از سپری کردن خانه های دیگر به خانه ننه سرما رسید و در زد اما دید ننه سرما جواب نمی دهد پس دوباره در زد اما باز هم جوابی نشید پس به ناچار وارد خانه شد دید حیاط آب و جا رو و تمییز شده است ماهی ها در حوض در حال بازی و بازیگوشی هستند پس دستی به حیاط کشبد و درختان و گل های حیاط ننه سرما را پر از سرسبزی و شادابی کرد سپس وارد خانه شد و دید که ننه سرما خاب است دلش نیامد ننه سرما را بیدار کند از روی سماور در حال جوش یک فنحان چای برای خود ریخت و همراه با شیرینی و آجیل هایی که ننه سرما سرسفره هفت سین آماده کرده بود خورد سپس یک میوه برای خود برداشت و پوست کند و به آرامی خورد اما ننه سرما همچنان خواب بود عمو نوردز دیگه دیرش شده بود و باید می رفت و بهار را به شهر و خانه های دیگر می برد پس یک شاخه گل همیشه بهار کنار ننه سرما گذاشت و رفت.
مدتی گذشت و ننه سرما از خواب بیدار شد و دید که مثل اینکه کسی به خانه اش آماده است او با دیدن گل همیشه بهار متوجه شد که او عمو نوروز بوده است ننه سرما بسیار ناراحت شد و با خود گفت باز هم من خوابم برد و نتوانستم عمو نوروز را ببینم حال باید تا سال بعد صبر کنم تا دوباره بتوانم عمو نوروز را بینم. به این ترتیب ننه سرما باز هم نتوانست عمو نوروز را ببیند قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید.
مطلب مشابه: قصه شب برای کودک دبستانی [ 10 قصه کوتاه و جالب برای دانش آموزان ]
خرگوش کوچولوی مهربون و روباه اخمو
خرگوش کوچولو ی مهربون و روباه اخمو.یکی بود یکی نبود خنده زیاد بود غصّه ای نبود
توی یه جنگل سرسبز و قشنگ حیوونای زیادی زندگی میکردن که همه باهم دوست بودن
و توی کارها به همدیگه کمک می کردن.
تنها کسی که هیچ وقت از محبت و دوستی خوشش نمی اومد آقا روباهه بود که خرگوش
کوچولوی قصه ی ما درست نزدیک خونه اون،لابه لای بوته ها زندگی می کرد.
خرگوش کوچولو دوست داشت تا همیشه قهر و بدی رو از بین ببره به همین خاطر هر روز
صبح با لبخند به روباه سلام میدادو گفت:سلام روباه دانا همسایه با وفا امروز برای ناهار بیا
خونه ما مهمون خونمون باش عزیز قلب من باش دوری نکن از حیوونا بیا باهم دوست باشیم
رفیق و همدم باشیم امّا روباه با اخم بهش می گفت:من میخوام تنها باشم با هیچکی دوست
نباشم دوستی فقط دردسره تنهایی خیلی بهتره.
هیچ وقت توی جشن هایی که حیوونای جنگل می گرفتن شرکت نمی کرد و با هبچکس مهربون نبود.
به همین خاطر همه ی حیوونای جنگل کم کم اونو از یاد بردن.هیچکس بهش سلام نمی داد و بهش
لبخند نمی زد.گنجشک کوچولو براش جیک جیک نمی کرد و خرس مهربون از عسل هایی
که توی خمره داشت براش نمی آورد.
حتی دیگه خرگوش کوچولو هم انگار روباه و فراموش کرده بود.روباه وقتی دید که دیگه دوسش نداره
وبهش محبت نمی کنه خیلی غصّه خورد.چون همیشه فکر می کرد اگر تنها بمونه و هیچکس به دیدنش
نیاد دلش برا کسی تنگ نمیشه و غصّه نمی خورد.
امّا بچه ها
آقاروباهه تازه متوجه شد که تنهایی خیلی بده از بس تنهای تنها تو خونه موند و با کسی حرف نزد
مریض شد.خرگوش کوچولو صدای ناله های آقا روباهه رو شنید که داشت با صدای گرفته با خودش
شعر میخوند و بلند بلند گریه میکرد
چقدر بده تنها شدم بی یارو همسایه شدم صبح که میرم از در بیرون کسی نمیگه،پیشم بمون
همین جا تنها میمونم حتماً از غصّه میمیرم.
خرگوش کوچولو وقتی این حرف هارو شنید خیلی زود به سراغ حیوونای مهربون جنگل رفت و تمام ماجرا
رو برای اونها تعریف کرد و از اونها خواست تا همه باهم به دیدن اقا روباهه بیان.
حیوونای جنگل که خیلی مهربون بودن حرف های خرگوش کوچولو رو قبول کردن و همه باهم از جنگل
سرسبز یه عالمه گل رنگارنگ و خوشبو چیدن و به دیدن آقا روباهه رفتن.
آقا روباهه صدای تق تق در خونش و شنید با تعجب گفت:تق وتق وتق صدا میاد
صدا از پشت در میاد نکنه که من خواب میبینم
از بس که من تنها بودم دارم از غصّه میمیرم.
حیوونای مهربون وقتی صدایی روباه و شنیدن همه باهم خوندن:آقا روباهه خواب نیستی دیگه تو تنها نیستی
ماهمه دوست داریم مهمون خنده هاتیم بخند بدی دور بشه غصّم گم و گور بشه
آقا روباهه آروم اومد درو باکرد و با دیدن حیوونای دیگه که همه میخندیدن با خوشحالی خوند:خداروشکر
خواب نیستم تو شهر غصّه نیستم تنهایی خیلی بد بود هیچکس کنارم نبود.
بله بچّه ها:آقا روباهه از اینکه تنها نبود خیلی خوشحال شد و همه ی حیوونای جنگل یه جشن بزرگ
تربیب دادن و توی اون روز همه به همدیگه قول دادن دوستای خوبی برای هم باشن و همدیگرو
تنها نذارن.
مطلب مشابه: قصه کودکانه مناسب بچههای 4 تا 6 سال با 12 داستان زیبا
داستان قورقوری جون

قورباغه کوچولو
یکی بود یکی نبود قوروقوروقور قورباغه بود
کنارِ برکه،لبِ جوی از صبح تا شب نشسته بود
یه روز که قورباغه کوچولو کنارِ برکه ی آب نشسته بود و داشت به ماهی ها
نگاه میکرد متوجّه شد که اونا دارن در موردِ یه چیزِ جدید حرف میزنن.
ماهی کوچولو ها که تازه از دریا برگشته بودن با خودشون میگفتن:که توی دریا
یه حیوونی وجود داره به اِسمِ کوسه که خیلی خیلی بزرگ و قویه،اون یه عالمه
دندون داره و از هیچی نمیترسه.
قور قوری وقتی این حرفارو شنید با خودش گفت:اصلاً منم میخوام برم دریارو ببینم،دوست دارم
بدونم دریا چقدر بزرگه؟این آقا کوسه چقدر قویه؟میخوام بدونم شاخ داره یا دست و پای بزرگ؟
ایناروگفت و راه افتاد.رفت و رفت و رفت تا این که از برکه و دوستاش دور شد.یه عالمه رودخونه
و دریاچه دید که انگار همشون داشتن میرفتن یه جای بزرگتر قور قوری هم دنبالِ اونا رفت تا اینکه
دید یه جای دورِ دور همشون با هم یکی شدن و مثلِ یه دوست یه جا جمع شدن.
یه عالمه آب،رودخونه،دریاچه و برکه…..
بله بچّه های عزیزم جایی که همه ی رودخانه ها و برکه ها با هم دوست میشن دریاست…
قوری قوری از این که به دریا رسیده بود خیلی خوشحال شد و با خودش گفت:واااااای،این جا
چثد بزرگه.یه عالمه آب این جاست.از این ور تا اون ورش دیده نمیشه.یعنی من توی این همه آب
بالاخره می تونم آقای کوسه رو ببینم؟!باید همین جا یه گوشه بشینم تا ببینم آقا کوسه از این جا
رد میشه یانه….
یه روز گذشت دوروز گذشت
سه روز گذشت از توی دریای بزرگ
یه کشتی بزرگ داشت
قورقوری داشت با تعجّب به کشتی نگاه می کرد که یکدفعه دید یه ماهی خیلی خیلی خیلی
بزرگ از آب بیرون اومد و با دندوناش کشتی رو شکست.
قور قوری با خودش گفت این نه شاخ داره نه دست داره نه پا.
درست مثلِ ماهی کوچولوها به جای دست باله داره و یه دمِ خیلی بزرگ
امّا از ماهی کوچولوها خیلی خیلی بزرگ تره و دندونای محکمی داره.
قور قوری با صدای بلند داد زد:آهای کوسه ی گنده سرعتِ تو چه تندهمیشه بیای پیشم میخوام باهات دوست بشم
آقا کوسه وقتی صدای قور قوری رو شنید با سرعت خودش رو به قورباغه
کوچولو رسوند و گفت:
سلام قورباغه کوچولو.تو بودی که من رو صدای کردی؟قورقوری گفت:سلام.بله،
من صدات کردم،اِسمِ من قورقوریه.از یه جای خیلی دور اومدم ببینم که تو چه
شکلی هستی؟!آقا کوسه گفت:حالا من رو دیدی؟من چه شکلی هستم؟!
قورقوری گفت:بله تورو دیدم.تو خیلی بزرگ و قوی هستی.با سرعت حرکت میکنی
واز دریا عبور می کنی.امّا تو از این که دندونات بشکنه و بی دندون بشی نمی ترسی؟!
آقا کوسه خندید و گفت:نه قور قوری من دندونام خیلی خیلی محکمه،تازه من هزار هزار تا دندون دارم
اگرم یه ردیف از دندونام بشکنه بازم بی دندون نمیشم.
کم کم قورباغه کوچولو دلش برای دوستاش تنگ شد و به برکه ی خودش برگشت و بعضی وقت هام
می رفت و به آقا کوسه سر می زد.بله بچّه های قشنگم چقدر خوبه که ما هم مثلِ قور قوری همه
چیز رو یاد بگیریم.
مطلب مشابه: قصه کودکانه زیبا و آموزنده مناسب برای کودک 3 تا 7 ساله
گنجشک کوچولو مهربان و خفّاش پیر
یکی بود یکی نبود، تو هیچ دلی غصه نبود
زیر گنبدِ کبود،یه گوشه ازین دنیای بزرگ جنگلِ قشنگ و بزرگی وجود داشت که توش پر بود
از یه عالمه حیوونای مختلف همه ی حیوونای جنگل باهم مهربون بودن
و همدیگه رو دوست داشتن . صبح که می شد هرکدوم از حیوونای دنبالِ کارِ خودشون می رفتن.
بین این همه حیوون کوچیک و بزرگ،
چاق ولاغر،یه گنجشک کوچولو بود که همیشه از توی لونش به بیرون نگاه می کرد.
اما بچه های مهربونم گنجشک کوچولو شب هاهمیشه یه سروصدای عجیبی میشنید
واز این صدا خیلی می ترسید،به همین خاطر زود چشماشو میبست و لابه لای پرهای مادرش قایم میشد.
یه شب مامان گنجشک کوچولو متوجه شد که گنجشک کوچولو داره از ترس می لرزه،
زود چشماشو بازکرد و گفت:از چی میترسی گنجشک کوچولو؟! من همیشه کنارتم واز تو مراقبت میکنم،هر اتفاقی افتاده به من بگو.
گنجشک کوچولو با جیک جیک از مامانش که همیشه کنارشه تشکر کرد و گفت:
مامانی شب که میشه یه صدای ترسناک از لابه لای درختا میشنوم،من از این صدا خیلی میترسم.
مادرِمهربونش با جیک جیک خندید و گفت:
تو نباید بترسی،
این صدایی که میشنوی صدای خفّاش پیره که شبا از لونش بیرون میاد و دنبالِ غذا میگرده،خفّاش پیر خیلی مهربونه.
گنجشک کوچولو بعد از شنیدن این حرف خوشحال شد
و با خیال راحت کنارِ مامانش خوابید و منتظر شد صبح بشه.
گنجشک کوچولو وآقا خروسه
فردا صبح آقا خروسه با صدای بلند داد زد: قوقولی قو قو صبح شده شب رفته باز روز شده
غصّه رو خوابش کنید خنده رو بیدار کنید شاد باشید و بخندید در رو غم ببندید
گنجشک کوچولو وقتی صدای آقا خروسه رو شنید زود چشماشو باز کرد،
به خورشید خانم سلام داد و بعد آروم آروم شروع به پرواز کرد،پیش آقا خروسه رفت،بهش سلام داد و گفت:
سلام آقا خروسه،تو میدونی خفّاش مهربون کجاست؟
آقا خروسه با خنده گفت:بله که میدونم.
خفّاش مهربون روی یکی از درختای بلندِ اونورِ جنگل تو لونش خوابیده.حالا بگو ببینم چه کارش داری؟
گنجشک کوجولو گفت:می خوام ازش چند تا سوال بپرسم.گنجشک کوچولو اینارو گفت و از آقا خروسه خداحافظی کرد و گفت.
رفت و رفت تا رسید به یه گل رنگارنگ و خوشبو.با خودش گفت:
اگه این گل رو برای خفّاش پیر ببرم حتمآ خیلی خوشحال میشه.
گلِ خوشبو از شاخه چید تا برای خفّاش مهربون ببره.
گنجشک کوچولو کنارِ لونه ی خفّاش مهربون،
روی شاخه ی درخت نشست و با جیک جیک خفّاش پیر رو از خواب بیدار کرد.
خفّاش با دیدن گنجشک کوچولو خیلی خوشحال شد،
به خاطرِ شاخه گلِ قشنگ ازش تشکّر کرد و گفت:چی شده این موقع از روز به من سر زدی؟اتّفاقی افتاده؟
گفت و گوی گنجشک مهربان و خفاش پیر
گنجشک کوچولو آروم جیک جیک کرد و گفت:
آخه خفّاش مهربون تو چرا اصلاً مراقبِ خودت نیستی. و شبا همش لابه لای شاخه ها پرواز می کنی؟
نمی ترسی توی تاریکی به جایی بخوری و بالات زخمی بشه؟آخه من نگرانتم.
خفّاش مهربون بلند بلند خندید وگفت:نترس گنجشک کوچولوی مهربون،من مواظبم.
به همین خاطر موقع پرواز جیغ میزنم،صدای من به هرجا که سرِ راهم باشه میرسه و دوباره به خودم برمیگرده،
اینطوری راهی رو که بی خطر باشه پیدا میکنم و هیچ صدمه ای نمی بینم.
خدای مهربون همیشه مراقبِ ماست و منو اینطوری آفریده که شبا میتونم به راحتی از لونه ام بیرون برم.
گنجشک کوچولو از شنیدن این حرف خیلی خوشحال شد
و به بعد از اون روز دیگه هیچ وقت از صدایی که شب ها میشنید نترسید.
خفّاش پیر هم وقتی که میدید گنجشک کوچولو خیلی مهربونه شب ها به دیدنش میرفت.
و قبل از خواب براش قصّه می خوند.بله بچه های مهربون. ماهم باید از گنجشک کوچولو یاد بگیریم
که همیشه مهربون باشیم و به هم دیگه محبت کنیم تا همه دوسمون داشته باشن.
قورباغه کوچولو و لاک پشت دانا

توی جنگل سر سبز و قشنگ که پر بود از حیونای زرنگ، یه قورباغه کوچولو کنار یه برکه زندگی میکرد.
قورباغه کوچولوی ما دوست داشت همیشه تمیز باشه بخاطر همین همیشه خودش رو توی برکه میشُست.
قورباغه دُم بلندی داشت که اون رو خیلی دوست میداشت و همیشه وقتی کنار برکه اون رو تمیز میکرد با خودش آواز میخوند.
قور قور قور صدامه … حشرۀ ریز غذامه
از صبح تا شب تو برکه … بازی و وَرجه و وُروجه
دمِ بلندم قشنگه … تمیز و ناز و بلندِ
میشورمش صبح و شب … برق میزنه مثله برف
بله بچههای مهربون
روزها و شبها میگذشت و قورباغه کوچولو بزرگ و بزرگتر میشد. یک روز که قورباغه کوچولو از خواب بیدار شد و خواست تا دمش رو توی آب بشوره، یک دفعه متوجه شد که دمش کوتاه شده!
قورباغه خیلی غُصه خورد و با خودش گفت:
حتما من غذای مفید نخوردم و دم قشنگم مریض و کوچولو شده.
بعد از اون روز قورباغه شروع کرد به خوردن غذاهای مفید اما دُمش نه تنها بزرگ نمیشد، بلکه هر روز کوچک و کوچیکتر میشد.
تا اینکه بعد از چند وقت قورباغه متوجه شد دیگه دُم نداره. قورباغه دلش شکست و با چشمهای پر از اشک رفت پیش لاک پشت دانا
لاک پشت دانا که توی لاکش خوابیده بود با شنیدن صدای قورباغه سرش را از لاکش بیرون آورد یک خمیازه کشید و گفت:
قوری قوری باز چی شده؟
چرا چشات سرخه؟
اشکای مثل الماس … میریزه از چپ و راست
نکنه ببینم غم داری … خنده رو لبات نداری
قورباغه کوچولو با دیدن لاک پشت با ناراحتی گفت:
سلام لاک پشت دانا دوست بچهها، یادته همش میخندیدم، دشمن غُصهها بودم. اما الان چند وقته غَم تو دلم گرفته
تنها شدم دمم نیست … رفیق و همدمم نیست
زشت شدم این دمم نیست … خنده روی لبم نیست
لاک پشت دانا با شنیدن این حرف بلند خندید و گفت:
ای قورباغه کوچولو، پس تو بخاطر دمت ناراحتی؟! با من بیا بریم کنار برکه تا بهت توضیح بدم که دم قشنگت کجاست، اما به این شرط که اول اشکات رو پاک کنی و بعد بخندی…
قورباغه با شنیدن حرف لاک پشت خیلی خوشحال شد و با خودش گفت:
حتماً لاک پشت دانا میدونه دم من کجاست !!!!!
به همین خاطر یه لبخند خوشگل روی لباش نشست و با لاک پشت به کنار برکه اومد.
وقتی به کنار بِرکه رسید، آقا لاک پشته گفت:
خوب به این قورباغههایی که تازه به دنیا اومدن نیگا کن. ببین چه دم بلندی دارن …!
تو هم مثل اینا بودی و دم بلندی داشتی
قورباغه کوچولو گفت:
بله، اما الان دیدم دمم گُم شده و بیدُم شدم!
لاک پشت دانا دوباره خندید و گفت:
همۀ قورباغهها بزرگ میشن و دمشون از بین میره.
نویسنده: ام کلثوم حبیبی
مطلب مشابه: قصه شب کودکانه قدیمی + داستان های آموزنده خاص برای خواب کودک
مطلب مشابه: داستان کودکانه برای خواب با تصاویر زیبا (برای سنین 1 تا 9 سال)










