داستانهای کوتاه جبران خلیل جبران؛ ۱۰ داستان خواندنی دلنشین

داستانهای کوتاه جبران خلیل جبران را در سایت ادبی روزانه قرار دادهایم. جبران خلیل جبران اهل بشرّی لبنان و نویسندهٔ لبنانی-آمریکایی و نویسنده کتاب پیامبر بود. جبران، علاوه بر شعر و نویسندگی، در نقاشی نیز ذوق و مهارت داشت و بیش از ۷۰۰ کار هنری از او بجا ماندهاست. اما شهرت جبران بیشتر بهخاطر کتاب پیامبر است که برای اولین بار در سال ۱۹۲۳ در آمریکا منتشر شد و از آن زمان به یکی از پرفروشترین کتابهای تمام دورانها تبدیل شده و به بیش از ۱۰۰ زبان ترجمه شدهاست.
فهرست موضوعات این مطلب
رموز و آداب عشق
دیروز بر دروازه ی معبد ایستادم و از رهگذران درباره ی رموز و آداب عشق پرسیدم
مردی میانسال می گذشت. جسمی بی رمق و چهره ای غمگین داشت آهی کشید و گفت عشق میراثی است از اولین انسان که استحکام و توانایی را ضعیف ساخته است
جوانی تنومند و ورزیده می گذشت. با صدایی آهنگین، پاسخ داد عشق، ثباتی است که به بودن افزوده گردیده تا اکنونم را به نسلهای گذشته و آینده پیوند دهد
زنی با نگاهی دلتنگ می گذشت. آهی کشید و گفت عشق زهری مرگ آور است که دم جمع زنندگان عبوس است که در جهنم به خود می پیچند و از آسمان، توام با چرخش، چون ژاله جاری است. فقط به این خاطر که روح های تشنه را در آغوش بگیرد و سپس آنان لحظه ای می نوشند، یک سال هوشیارند، و تا ابد می میرند
دخترکی که گونه ای چون گل سرخ داشت، می گذشت، لبخندی زد و گفت عشق چشمه ای است که روح عروسان را چنان آبیاری می کند تا به روحی عظیم بدل شوند و آنان را با نیایش تا سرحد ستارگان شب بالا می برد تا قبل از طلوع خورشید ترانه ای از ستایش و پرستش سر دهند
مردی می گذشت ، لباسی تیره رنگ به تن داشت با محاسنی بلند ابرو در هم کشید و گفت عشق جهانی است که مانع از دید است در عنفوان جوانی آغاز می شود و با پایانش پایان می یابد مردی خوش منظر با چهره ای گشاده عبور می کرد با خوشحالی گفت عشق دانش علوی است که چشمانمان را باز می کند تا چیزها را همانطور که خداوند می بیند ببینیم
مرد نابینایی می گذشت که با عصایش به زمین ضربه می زد گریه سر داد و گفت عشق مِهی غلیظ است که روح را از هر جهت احاطه کرده است و حدود وجود را مستور نموده است و فقط اجازه دارد شبح تمایلاتش را که در صخره هاسرگردان است ببیند و نسبت به صدای پژواک فریادش در دره ها ناشنوا است
جوانی با گیتار می گذشت و می خواند عشق اشعه ای جادویی از نوری است که از روی انسانهای حساس می درخشد و اطرافشان را آذین می بندد تو جهان را چون کاروانی می بینی که از میان علفزار سبز گذر می کند عشق رؤیایی دوست داشتنی است که بین بیداری و بیداری برپا است
پیرمردی می گذشت پشتش خم شده بود و پاهایش را همانند تکه ای پارچه به دنبال می کشید، با صدایی لرزان گفت عشق آرامش جسم است در خاموش گور و آسایش روح است در عمق ابدیت
کودکی پنج ساله می گذشت لبخندم را پاسخ داد و گفت عشق یعنی پدرم یعنی مادرم فقط پدر و مادرم هستند که عشق را می شناسند روز به پایان رسید کسانی که از معبد عبور می کردند هر یک به زبان خویش تعبیری از عشق داشتند که آمالشان را آشکار می ساخت و بیانگر یکی از رموز زندگی بود
عصر هنگام که عبور رهگذران خاموش شد صدایی از درون معبد به گوشم رسید
عشق دو تصنیف دارد: نیمی صبر و نیمی تندخویی
نیمی از عشق آتش است در آن هنگام وارد معبد شدم با صداقت و در سکوت زانو زدم و به عبادت پرداختم خداوندا مرا طعام شعله ها گردان بار الهی مرا در آتش مقدس بسوزان
مطلب مشابه: داستانهای کوتاه فرانتس کافکا (۶ داستان جالب نویسنده معروف)
داستان کوتاه مروارید

صدفی به صدف مجاورش گفت:
در درونم درد بزرگی احساس میکنم ،
دردی سنگین که سخت مرا می رنجاند.
صدف دیگر با راحتی و تکبر گفت:
ستایش از آن آسمان ها و دریاهاست.
من در درونم هیچ دردی احساس نمیکنم.
ظاهر و باطنم خوب و سلامت است.
در همان لحظه خرچنگ آبی از کنارشان عبور کرد و سخنانشان را شنید.
به آن که ظاهر و باطنش خوب و سلامت بود گفت:
آری ! تو خوب و سلامت هستی اما دردی که همسایه ات در درونش احساس میکند مرواریدی است که زیبایی آن بی حد و اندازه است.
داستان کوتاه مترسک
یک بار به مترسکی گفتم : لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای.
گفت : لذت ترساندن عمیق و پایدار است من از آن خسته نمی شوم.
دمی اندیشیدم و گفتم : درست است چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام .
گفت : فقط کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند.
آنگاه من از پیش او رفتم و ندانستم که که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من.
یک سال گذشت و مترسک فیلسوف شد.
هنگامی که باز از کنار او میگذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند .
خوابگردها

در شهر زادگاهم زنی و دخترش زندگی می کردند که در خواب راه می رفتند.
یک شب, هنگاهی که سکوت جهان را فرا گرفتزن و دخترش در حالیکه در
خواب راه می رفتند در باغ مه گرفته شان یکدیگر را دیدند.
و مادر سخن آغاز کرد و گفت:سرانجام به هم می رسیم ای دشمن من!
تو کسی هستی که جوانیم به دست او خراب شد, کسی که زندگی اش
را بر ویرانه های زندگی من ساخت!
دلم می خواهد تو را بکشم!
و دختر سخن آغاز کرد و گفت: ای زن خودخواه و نفرت انگیز و پیر!
تو هستی که بین من و خویشتن آزادتر من می ایستی
تو کسی هستی که می خواهی زندگی من طنین زندگی خاموش شده ی
خودت باشد! کاش می مردی!
در آن هنگام خروسی بانگ برآورد و آن دو زن هر دو بیدار شدند!
مادر به نرمی گفت: “تو هستی دختر عزیزم؟”
“و دختر به نرمی پاسخ داد:”بله مادر عزیزم”
“زبان دیگر”
سه روز پس از آنکه به دنیا آمدم همچنانکه در گهواره ی نرم خود خوابیده بودم
و با حیرت و نگرانی به دنیای تازه ی پیرامون خود مینگریستم
مادرم از دایه پرسید: کودک چطور است؟!
و دایه پاسخ داد: بانو او حالش خیلی خوب است. سه بار به او شیر داده ام و تا
کنون ندیده ام کودکی در این سن تا این اندازه سرخوش باشد!
و من برآشفته بودم و گریه کردم که: درست نیست مادر بستر من سخت است
و شیری که مکیده ام تلخ است و بوی گند می دهد من خیلی بدبخت هستم!
اما مادرم و دایه این را نفهمیدند. زیرا ربانی که من حرف میزنم ازآن جهانی بود
که از آن آمده ام.
و در بیست و یکمین رو ز زندگی ام همچنانکه مرا غسل تعمید می دادند
کشیش به مادرم گفت:
بانو شما واقعا خوشبخت هستید چون فرزندتان یک مسیحی به دنیا آمده است.
و من شگفت زده بودم و به کشیش گفتم: پس مادر تو در آسمان باید اندوهگین باشد
زیرا تو یک مسیحی به دنیا نیامدی.
اما کشیش هم زبان مرا نفهمید.
و پس از هفت ماه یک طالع بین به من نگاه کرد و به مادرم گفت: پسر شما یک
دولت مرد و یک رهبر می شود.
اما من فریاد زدم: این پیشگویی دروغ است زیرا من می خواهم یک موسیقیدان
شوم و جز میسیقیدان نخواهم شد.
اما حتی در ان مرحله هم زبانم قابل فهم نبود و من بسیار شگفت زده بودم.
و پس از سی و سه سال مادر دایه و کشیش مردند ولی طالع بین همپنان زنده بود.
دیروز او رانزدیک دروازه ی معبد دیدم, و همچنانکه در حال گفت و گو بودیم وی گفت:
من همیشه می دانستم که تو موسیقیدان بزرگی خواهی شد حتی این را در
دوران نوزادی ات پیش بینی کردم.
و من گفته ی او را باور کردم, زیرا اکنون من نیز زبان آن جهان دیگر را فراموش کرده
ام…
+من که خودم خیلی جبران خلیل رو دوس دارم, این کتابش: “پیامبر و دیوانه”
خیلی قشنگه…
مطلب مشابه: داستان های کوتاه گابریل گارسیا مارکز / ۴ داستان فوق العاده زیبا
از درد با من بگو

و زن شروع به سخن گفتن کرد: از درد با من بگو…
المصطفی در پاسخ گفت: دردی که تو احساس میکنی، از در هم شکسته شدن پوستهای که افکارت را در برگرفته ناشی میشود. همانطور که پس از شکسته شدن هستهی میوه، مغز آن دیده میشود، درد تو نیز پس از شکسته شدن افکارت قابل مشاهده میشود. و اگر توانستهای قلب خود را در شگفت از معجزات همه روزهی زندگی نگاه داری، خواهی دید که شگفتی درد کمتر از شادی نیست!
او ادامه داد: کاش بتوانی همانگونه که گذران فصول سال در یک مزرعه را پذیرفتهای، گذران فصول قلبت را نیز بپذیری! کاش بتوانی زمستانهای غمانگیزت را با آرامش به نظاره بنگری. بسیاری از دردها، به انتخاب خودت هستند. معجونی تلخ که طبیب درونِ تو، برای درمان بیماریهایت تجویز میکند. پس به طبیب درونت اعتماد کن و داروی او را در سکوت و آرامش بنوش؛ چراکه گرچه دستِ او سنگین و زمخت به نظر میرسد، اما دستِ لطیفی از غیب آن را هدایت میکند.
و در پایان به زن گفت: شاید آنچه طبیب در جامش به تو میدهد، لبهایت را بسوزاند، اما فراموش نکن این جام سفالین از گلی ساخته شده که سفالگر آن را با اشکهای خود آب داده است…
«از درد با من بگو» برگردان آزاد و همراه با تصرف نوشتار کوتاهی از کتاب پیامبر، نوشتهی جبران خلیل جبران، شاعر، نویسنده و نقاش لبنانی-امریکایی است. اگرچه کتاب پیامبر مشهورترین اثر جبران خلیل جبران است، اما این نویسندهی زبردست آثار متعددی شامل ۲۸ کتاب و ۸۱ مقاله به زبانهای انگلیسی و عربی به نگارش درآورده است. همچنین او در مدت کوتاه حیات خود (۴۸ سال) بیش از ۷۰۰ نگاره را نیز خلق کرده است.
کتاب پیامبر، که داستانک فوق از آن انتخاب و ترجمه شده، مشهورترین اثر جبران خلیل جبران است که سالیان سال در میان پرفروشترین کتابهای جهان حاضر بوده و هست و با ترجمه به بیش از ۵۰ زبان، از جمله زبان فارسی به قلم دکتر حسین الهی قمشهای، میلیونها نسخه از آن به فروش رسیده است.
باغ دیوانه خانه
در باغ یک دیوانه خانه، جوانی رنگ پريده, جذاب و شگفت انگيز را ديدم. بر نيمکتي کنار او نشستم و گفتم : «چرا اين جايی؟» مرد با تعجب به من نگاه کرد و گفت :
«چه سوال عجيبی، اما جوابت را مي دهم. پدرم مي خواست مثل او باشم؛ عمويم هم می خواست من مثل خودش باشم. مادرم می خواست من تصويری از شوهر دريانوردش باشم و از او پيروی کنم. برادرم فکر می کند بايد مثل او ورزشکاری ماهر باشم.» «استاد فلسفه و استاد موسيقی و استاد منطق هم مي خواستند مثل آنها باشم، مصمم بودند که من بازتاب چهره ی خودشان در آينه باشم.»
«پس به اينجا آمدم. اين جا را سالم تر می دانم. دست کم مي توانم خودم باشم.»
سپس ناگهان به طرف من برگشت و گفت : «ببينم، راه تو هم به خاطر تحصيلات و مشاوره ی خوب به اين جا ختم شده؟» پاسخ دادم :
«نه، من بازديد کننده ام.»
و او گفت :
«آه، پس تو يکی از آنهايی هستی که در ديوانه خانه ی آن سوی اين ديوار زندگی می کنند.»
لبخند خدا

در میان گل ها و سبزه های باغی تنها و دور افتاده ، بنفشه ای خوشبو با گلبرگ های زیبا ، شاد و راضی زندگی می کرد .
یک روز صبح ، دانه ی بلورین شبنمی چون تاج بر فرق بنفشه نشست . بنفشه سربرداشت و به اطراف خود نگاهی انداخت . شاخه گلی دید قد کشیده با ساقه ای ظریف و بلند و سری برافراشته همچون شعله ی آتش بر چراغدانی از زمرد . بنفشه لب های نیلگونش را باز کرد ، آهی کشید و با حسرت گفت : « در بین گیاهان چه گیاه کم اقبالی هستم و میان گل ها چه گل پست و حقیری ! طبیعت مرا کوچک و حقیر پرورانده ، به گونه ای که چسبیده به زمین زندگی می کنم و نمی توانم چون گل های بلند قامت به سوی آبی آسمان رشد کنم و صورتم را به سوی آفتاب بگردانم . »
گل سرخ حرف های همسایه اش ، بنفشه ، را شنید . از خنده تابی خورد و گفت :« میان گل ها چه گل نادانی هستی ! تو قدر این نعمتی را که داری نمی دانی . طبیعت از زیبایی و ظرافت و بوی خوش به تو چیز هایی داده که به بیشتر گل ها و گیاهان دیگر نداده است . این آرزوهای منحرف و این تمایلات زیان آور را از سر بیرون کن و به آن چه قسمت تو شده راضی و قانع باش و بدان که هر کس افتادگی کند قدر و منزلتش بیشتر می شود و هرکس افزون طلبی و زیاده خواهی پیشه سازد ، گرفتار کمبود و نقصان می شود. »
بنفشه گفت :« تو به من دلداری می دهی زیرا خود به آن چه من آرزویش را دارم رسیده ای و حقارت مرا با پند و نصیحت می پوشانی چرا که خود بزرگ و باشکوهی و چه تلخ است موعظه ای که خوش بختان به نگون بختان می کنند . و چه بی رحم است زورمندی که در میان ضعیفان این گونه زبان به پند و اندرز می گشاید . »
طبیعت حرف های بنفشه و گل سرخ را که شنید از تعجب تکانی خورد و گفت :« دخترم بنفشه ! این چه حرفی ست که می زنی ؟ من تورا با لطف و تواضع و ظرافت و سادگی می شناسم . اما انگار هوس های زشت ، فکرت را پریشان کرده و عظمتی پوچ و توخالی عقلت را دزدیده است ؟»
بنفشه با التماس گفت :« ای مادری که به واسطه ی جبروتت عظیمی و به واسطه ی مهربانی ات بزرگ و باشکوه ؛ با تمام قلبم از تو خواهش می کنم که تنها آرزوی مرا برآوری و برای یک روز هم که شده مرا مبدل به یک شاخه گل سرخ کنی .»
طبیعت گفت :« تو نمی فهمی که چه می خواهی و نمی دانی که پشت این عظمت ظاهری چه بلاهایی نهفته است و اگر من ساقه ی تورا بلند کنم و صورتت را تغییر دهم و تورا به گل سرخ تبدیل کنم ، پشیمان می شوی و آن وقت پشیمانی سودی نخواهد داشت .»
بنفشه گفت :« تو فقط مرا به گل کشیده قامت و سربلند بدل کن … بعد از آن هربلایی برسرم آمد بر گردن خودم . »
طبیعت گفت :« ای بنفشه ی نادان و سرکش ! خواست تورا اجابت کردم اما هر سختی و مصیبتی که به تو رسید باید از خودت شکوه کنی . »
پس طبیعت انگشتان نامرئی و سحرانگیزش را دراز کرد و دستی به ریشه های بنفشه کشید و در یک آن بنفشه تبدیل به گلی شد بلندتر از دیگر گل ها و گیاهان باغ . غروب آن روز ، ابرهای سیاه و پرباران هوا را تیره کرد. رعد و برقی شد و آسمان با لشکری جرار از باد و باران به جنگ باغ و بوستان رفت . شاخه ها را شکست ، گل ها را پرپر کرد و بوته ها را از ریشه به در آورد و جز گل های کوچکی ک به خاک چسبیده بودند یا در شکاف سنگ ها مخفی شده بودند گیاهی سالم بر زمین باقی نگذاشت .
اما آن باغ تنها و دورافتاده از دستبرد طوفان بیش از هر باغ و بوستان دیگری آسیب دید و جز یک دسته بنفشه ی کوچک که در پای دیوار باغ پناه گرفته بودند دیگر گیاه و گلی برجای نماند .
یکی از بنفشه های کوچک سربلند کرد و گل های پرپر شده و درخت های شکسته را دید . لبخندی زد و به دوستانش گفت :« نگاه کنید ؛ ببینید طوفان با آن گل های سرکش و نادان چه کرده است . »
بنفشه ی دوم گفت :« درست است که ما به خاک چسبیده ایم اما در عوض از خشم طوفان در امانیم »
و بنفشه ی سوم گفت :« ما کوچک و حقیریم از این رو طوفان نمی تواند ما را شکست دهد .» ملکه ی بنفشه ها چشم گرداند و در نزدیکی خود بنفشه ی آرزومند را که به گل سرخ بدل شده بود ، دید . طوفان ساقه اش را شکسته بود و باد گلبرگ هایش را به اطراف پراکنده بود و قامتش به تمامی هم چون کشته ای که دشمن به تیرش زده باشد ، روی علف های مرطوب افتاده بود .
ملکه ی بنفشه ها خطاب به بنفشه های دیگر گفت :« دختران من ! به این بنفشه ای که فریفته ی هوا و هوس شد خوب نگاه کنید . او برای ساعتی بلند پروازی و غرور به گلی سرخ بدل شد ، اما سقوط کرد . خوب نگاه کنید که این برای شما آینه ی عبرتی ست . »
در آن حال بنفشه ی نیمه جان تمام نیرویش را جمع کرد و به سختی گفت :« به من گوش کنید ای نادان های راضی و قانع که از طوفان و گردباد وحشت دارید . دیروز من هم مثل شما در میان برگ ها و شاخه های سبز ، قانع به آن چه قسمتم بود نشسته بودم . اما قناعت من هم چون دیواری بلند مرا از واقعیت زندگی جدا کرده بود . زندگی من با تمام آسایش و آرامشی که داشت زندانی بود که دیوار های امن و امان داشت . من می توانستم مثل شما چسبیده به خاک زندگی کنم و منتظر بمانم تا زمستان از راه برسد و هم چون دیگر گل ها و گیاهان مرا در زیر کفنی از برف مدفون سازد . می توانستم مثل شما بی هیچ تلاش و کوشش و کشفی تازه و بی آن که نامعلومی را معلوم و پنهانی را آشکار کنم زندگی کنم و بمیرم . قبل از آن که چیزی غیر از آن چه تا به حال طایفه ی بنفشه ها دریافته اند ، دریابم . اما در سکوت یک شب شنیدم که عالم بالا به عالم ما می گفت : هدف از زندگی تلاش برای نیل به اسرار ماورای زندگی ست . پس بر خود شوریدم و عزم کردم به مقامی بالاتر از مقامی که داشتم برسم . از طبیعت خواستم مرا به گلی سرخ تبدیل کند و طبیعت خواسته ی مرا اجابت کرد . ساعتی بزرگوارانه در اوج زیستم . هستی را با چشم های گل سرخ دیدم زمزمه ی آسمان و عرش را با گوش های گل شنیدم و با برگ هایم نور را لمس کردم . اینک من می میرم . حال آن که در من چیزی ست که از این پیش در وجود هیچ بنفشه ای نبوده است . می میرم در حالی که از اسرار آن سوی محیط کوچکی که در آن زاده شده بودم ، آگاهی یافتم و هدف از زندگی همین است . »
آن گاه گل سرخ جان سپرد و در آن حال بر چهره اش نقش لبخندی آسمانی دیده می شد . لبخند کسی که به آرزوهای خویش دست یافته . لبخند فتح و پیروزی . لبخند خدا .
مطلب مشابه: داستان های کوتاه صمد بهرنگی؛ ۶ داستان دلنشین و زیبا










