داستان کوتاه و خواندنی + 27 داستان جالب و آموزنده

مجموعه 27 داستان کوتاه و آموزنده
در این قسمت مجموعه داستان کوتاه و قصه های زیبای کوتاه و آموزنده را قرار داده ایم که امیدواریم از خواندن این قصه ها و داستان های کوتاه نهایت لذت را ببرید.
فهرست موضوعات این مطلب
اتاقی که هر شب کوچکتر میشد
هر شب که آرش چراغ اتاقش را خاموش میکرد، احساس میکرد دیوارها چند سانتیمتر به تختش نزدیکتر شدهاند.
اول فکر کرد توهم است، اما یک شب که از خواب پرید، کف پاهایش به لبهی دیوار برخورد کرد.صبح فردا متر آورد:
اتاقی که همیشه ۴ متر طول داشت، حالا ۳ متر و ۷۰ سانتی بود.ترسیده بود اما نمیتوانست چیزی بگوید؛ میترسید کسی باور نکند.
شب بعد تصمیم گرفت بیدار بماند.ساعت سه نیمهشب، در تاریکی، صدای خشخشی آمد…
دیوارها آهسته تکان میخوردند؛ نه مثل یک ساختمان—مثل موجودی که نفس میکشد.آرش جیغ زد و چراغ را روشن کرد.
دیوارها بیحرکت شدند.فردا صبح با عجله وسایلش را جمع کرد تا از خانه برود.
وقتی چمدان را بیرون برد، در خانه را بست و با عجله از راهپله پایین رفت.به خیابان که رسید، تازه یادش افتاد:
خانه اصلاً دیواری نداشت.
او سالها بود که در یک اتاق اجارهای در ذهن خودش زندگی میکرد.
مردی که لحظهها را میخرید
در شهر دوری، مردی زندگی میکرد که دعوی میکرد میتواند “لحظهها” را بخرد و ذخیره کند.
به مردم میگفت: «اگر یک لحظه خوشی دارید، قبل از اینکه تمام شود آن را به من بدهید. بعدها که پشیمان شدید از خودم بهتان پس میدهم.»همه او را دیوانه میدانستند؛ تنها یک زن مسن حرفش را باور کرد.
یک روز غروب، وقتی کنار دریا نشسته بود، لبخند زد و گفت:
«این غروب خیلی قشنگه… میخوام مال من بمونه. میفروشمش بهت.»مرد لحظه را در شیشه کوچکی “بستهبندی” کرد و برد.
سالها گذشت. زن پیر شد، حافظهاش کمرنگ شد و دیگر هیچ غروبی را حس نمیکرد.
روزی مرد را پیدا کرد و گفت: «لحظهی غروبم را پس بده.»مرد شیشه را باز کرد.
زن چشمانش را بست.نور نارنجیِ غروب، صدای موجها، بوی ساحل…
همه چیز دوباره برگشت.وقتی چشم گشود، لبخند زد و گفت:
«ارزشش را داشت.»مرد شیشه را بست.
لحظه برای همیشه تمام شده بود.
آخرین کتابخانهی جهان
در آیندهای نهچندان دور، جهان کاملاً دیجیتال شده بود. کتاب کاغذی ممنوع بود.
اما نادر، پیرمردی پنهان از همه، هنوز یک کتابخانه داشت.یک روز پسربچهای از ته کوچه وارد زیرزمین او شد و با تعجب پرسید:
«اینها چیه؟»پیرمرد یکی از کتابها را به او داد:
«اینها چیزهایی هستن که برای خوانده شدن، برق نمیخوان.»پسرک صفحهها را ورق زد و گفت:
«اگه برق نره، اینا چه فایدهای دارن؟»پیرمرد لبخندی زد و گفت:
«برعکس… اگر برق بره، فقط همینها فایده دارن.»سالها بعد، یک خاموشی بزرگ جهان را فرورفت.
تمام صفحهنمایشها مرده بودند.اما در ته همان کوچه، چراغی با شعلهی کوچک نفتی روشن شد.
و مردم صف کشیدند تا دوباره یاد بگیرند چطور کلمات روی کاغذ زندگی میکنند.
کلید درویش
گویند درویشی تهیدست، هر صبح پیش درِ خانقاه مینشست و کلیدی زنگزده را در دست میچرخاند.
مردم میپرسیدند: «این کلید خانهی توست؟»
میگفت: «نه.»میپرسیدند: «پس قفل کدام در را میگشاید؟»
میگفت: «هیچ.»روزی پسری کنجکاو پرسید: «اگر هیچ نمیگشاید، پس چرا آن را نگاه میداری؟»
درویش گفت:
«پسرم، این کلید قفل هیچ دری را نمیگشاید… اما مرا هر روز به یاد درهایی میاندازد که با دستِ بسته نمیتوان گشود.
آدمی اگر کلید نداشته باشد، خیال نمیکند که دری در کار است.»
چراغ پیرمرد و سایهی دزد
در دهی دور، پیرمردی بود که هر شب چراغی بلند بر درِ خانهاش مینهاد.
دزدی جوان شبانه از کوچه میگذشت و از نور چراغ تعجب میکرد.
روزی از پیرمرد پرسید:
«نور چراغت دزد را دور میکند؟»پیرمرد گفت:
«نه پسرم… نور، دزد را از خود نمیراند؛ اما سایهاش را پیش از خودش نشانم میدهد.»دزد از این سخن درماند و گفت:
«اگر سایهام را دیدی چه میکنی؟»پیرمرد گفت:
«کاری نمیکنم؛ تنها میدانم که اگر تو را با چراغ نبینم، بیچراغ نیز نخواهم دید.»دزد آن شب بیچراغ ماند… و بیدزدی برگشت.
تاج پادشاه و کشمش کودک
روایت کنند پادشاهی تاجی داشت از زر ناب؛ جواهراتش را هر روز میشمرد، مبادا کم شوند.
روزی کودکی به قصر آمد تا کشمش بفروشد.
تاج پادشاه را دید و گفت:
«قربان، چرا سنگی را اینقدر دوست میداری؟»پادشاه خندید:
«این سنگ نیست، گوهر است.»کودک گفت:
«اگر گوهری است، پس چرا از افتادنش میترسی؟ من کشمشهایم را دوست دارم، اما میدانم اگر پارهایشان بیفتد، زمین سبزتر میشود.»پادشاه شب تا صبح خوابش نبرد.
صبح تاج را برداشت، در باغ گذاشت و گفت:
«از امروز چیزی را بر سر مینهم که سبز شود، نه سنگ شود.»
و کلاه سادهی پارچهای بر سر نهاد.
بادی که گوش نمیکرد
درویشی هر روز با باد سخن میگفت:
«ای باد، آهستهتر بوز؛ پردهی کلبهام را میدری.»باد پاسخی نمیداد.
روزی مسافری گفت:
«چرا با باد شکایت میکنی؟ مگر او گوش دارد؟»درویش گفت:
«من به باد نمیگویم که گوش کند؛ من میگویم که خود بدانم چه میخواهم.
آدمی که نگوید، از خودش نیز پنهان میماند.»مسافر رفت…
اما باد آن شب آرامتر وزید.
داستان مرد ثروتمند و پسرش
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را بـه ده برد تا بـه او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.
ان دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:
عالی بود پدر! پدر پرسید آیا بـه زندگی ان ها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد بـه آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.
ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و ان ها ستارگان را دارند.
حیاط ما بـه دیوارهایش محدود میشود اما باغ آن ها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو بـه من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.
مطلب مشابه: داستان خیانت + مجموعه داستان کوتاه و بلند با مضمون خیانت در عشق و ازدواج
داستان خیانت به همسر(یار زیبا یا یاور زیبا؟) بر اساس واقعیت
موقعی که تازه جوان شدم و خیال ازدواج به سرم زد مادرم اصرار داشت با دختر باایمان و باحجابی ازدواج کنم که تا آخر عمر یار و یاورم باشد. با همین معیارها هر دختری را که از همسایه و فامیل میشناخت به من پیشنهاد داد اما متاسفانه من تنها به دنبال یاری زیبا بودم.
مدتی گذشت و کسی که به دنبالش میگشتم را یک روز توی خیابان دیدم و در یک نگاه عاشقش شدم. تعقیبش کردم و خانهاش را پیدا کردم. ما زیر یک سقف رفتیم. همسرم زیبا بود اما نه باحجاب بود و نه باایمان.
عاشق او بودم و هرکاری برایش میکردم. وقتی گفت باید خانهمان در محلههای بالاشهر باشد قبول کردم. گفت میخواهم درس بخوانم، قبول کردم و تلاش کردم تا به راحتی به تحصیل بپردازد. حتی موتورم را دادم و برای همسرم ماشین خریدم. روزها همین طور سپری شدند ولی او هر روز بیشتر تغییر میکرد.
او دیگر بهانهگیر شده بود و به هر دلیلی با من قهر میکرد. مشغولیتش با موبایلش بود و من هم انتظار میکشیدم دوباره همان همسر خودم شود اما یک شب روبرویم نشست و از طلاق توافقی گفت که بعدا مشخص شد به خاطر عشقاش به هم کلاسیاش این درخواست را کرده است. میگفت به درد هم نمیخوریم. من را بیسواد و لاغر میدانست. من هم طبیعتا مخالفت کردم. حتی غرور مردانهام را له کردم و به او التماس کردم. به خاطر بچهمان و خودم به او التماس کردم که حرف از جداییمان نزند اما او ناراحت شد و بعد از اینکه به من سیلی زد، رفت و …
حالا معلوم شد که مادر میخواست چه بگوید. یار باید یاور باشد او فقط مدتی یار زیبای من بود نه یاور من و حالا میخواهد یار دیگری شود.
داستان کوتاه و جالب زن با سیاست!!
یک روز، یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف بدی می کنه. بـه طوری که خودرو هردوشون بـه شدت اسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جان سالم بدر میبرند.
وقتی که هر دو از ماشینشون که اکنون تبدیل بـه آهن قراضه شده بیرون میان اون خانم بر میگرده میگه: آه چه جالب شما مرد هستید… ببینید چه بروز ماشینامون اومده! همه ی ي چیز داغان شده ولی ما سلامت هستیم. این باید علامت ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و…
زندگی مشترکی را با صلح و صفا شروع کنیم! مرد با هیجان جواب میده:” بله کاملاً” با شما موافقم این باید نشانه ای از طرف خدا باشه!” بعد اون زن ادامه میده و میگه:” ببین یک معجزه دیگه. اتومبیل من کاملاً” داغان شده ولی این شیشه مشروب سالمه.
مطمئنا” خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف مبارک رو جشن بگیریم! بعد زن بطری رو بـه مرد میده. مرد سرش رو بـه نشان تصديق تکان میده و درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو مینوشد. بعد بطری رو برمی گرداند بـه زن. زن درب بطری را می بندد و شیشه رو برمی گردونه بـه مرد. مرده میگه شما نمی نوشید؟! زن در پاسخ می گه:نه. فکر می کنم باید منتظر پلیس بشم..!!!!
داستان جالب دو برادر
می گویند که دو برادر بودند پس از مرگ پدر یکی جای پدر بـه زرگری نشسته دیگری تا از وسوسه نفس شیطانی بـه دور ماند از مردم کناره گرفته و غار نشین گردید.
روزی قافله ای از جلو غار گذشته و چون بـه شهر برادر میرفتند، برادر غارنشین غربالی پر از آب کرده بـه قافله سالار می دهد تا در شهر بـه برادرش برساند.
منظورش این بود که از ریاضت و دوری از خلایق بـه این مقام رسیده که غربال سوراخ سوراخ را پر از آب میتواند کرد بی آنکه بریزد.
چون قافله سالار بـه شهر و بازار محل کسب برادر می رسد و امانتی را می دهد، برادر آن را نخ بسته و از سقف دکان آویزان می کند و در عوض گلوله آتشی از کوره در آورده میان پنبه گذاشته و بـه قافله سالار میدهد تا آن را در جواب بـه برادرش بدهد.
چون برادر غار نشین برادر کاسب خود را کمتر از خود نمیبیند عزم دیدارش کرده و بـه شهر و دکان وی میرود.
در گوشه دکان چشم بـه برادر داشت و دید که برادر زرگرش بازوبندی از طلا را روی بازوی لخت زنی امتحان می کند، دیدن این منظره همان و دگرگون شدن حالت نفسانی همان و در همین لحظه آبی که در غربال بود از سوراخ غربال رد شده و از سقف دکان بـه زمین میریزد.
چون زرگر این را می بیند میگوید:
ای برادر اگر بـه دکان نشستی و هنگام کسب و کار و دیدن زنان و لمس آنان آب از غربالت نریخت زاهد میباشی، وگرنه دور از اجتماع و عدم دسترس همه ی ي زاهد هستند…
مطلب مشابه: حکایت های ملانصرالدین و مجموعه داستان های کوتاه آموزنده قدیمی ایرانی
درسی از روبرت دو ونسنزو
روزی روبرت دو ونسنزو گلفباز بزرگ آرژانتینی پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن میشود تا آماده رفتن شود.
پس از ساعتی او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش میرفت که زنی به وی نزدیک میشود.
زن پیروزیاش را تبریک میگوید و سپس عاجزانه میگوید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست.
دو ونسنزو تحت تأثیر حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را در دست زن میفشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو میکنم.
یک هفته پس از این واقعه دو ونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلفبازان به میز او نزدیک میشود و میگوید: هفته گذشته چند نفر از بچههای مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کردهاید. میخواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد بلکه ازدواج هم نکرده و شما را فریب داده است.
دو ونسزو میپرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچهای در میان نبوده است؟
مرد میگوید: بله کاملاً همینطور است.
دو ونسنزو میگوید: در این هفته، این بهترین خبری است که شنیدم.
مطلب مشابه: مجموعه داستان عاشقانه کوتاه + 10 داستان عاشقانه شاد و با پایان خوش
داستان اتوبوس مدرسه
مدرسهای دانشآموزان را با اتوبوس به اردو میبرد. در مسیر حرکت، اتوبوس به یک تونل نزدیک میشود که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده میشود: «حداکثر ارتفاع سه متر»
ارتفاع اتوبوس هم سه متر بود، ولی چون راننده قبلاً این مسیر را آمده بود با کمال اطمینان وارد تونل میشود، اما سقف اتوبوس به سقف تونل کشیده میشود و پس از به وجود آمده صدایی وحشتناک در اواسط تونل توقف میکند.
پس از آرام شدن اوضاع مسئولین و راننده پیاده شده و از دیدن این صحنه ناراحت میشوند. پس از بررسی اوضاع مشخص میشود که یک لایه آسفالت جدید روی جاده کشیدهاند که باعث این اتفاق شده و همه به فکر چاره افتادند؛ یکی به کندن آسفالت و دیگری به بکسل کردن با ماشین سنگین دیگر و …. اما هیچ کدام چارهساز نبود تا اینکه پسربچهای از اتوبوس پیاده شد و گفت: «راه حل این مشکل را من میدانم!»
یکی از مسئولین اردو به پسر میگوید: «برو بالا پیش بچهها و از دوستانت جدا نشو!»
پسربچه با اطمینان کامل میگوید: «به خاطر سن کم مرا دست کم نگیرید و یادتان باشد که سر سوزن به این کوچکی چه بلایی سر بادکنک به آن بزرگی میآورد.»
مرد از حاضرجوابی کودک تعجب کرد و راه حل را از او خواست. بچه گفت: «پارسال در یک نمایشگاه معلممان یادمان داد که از یک مسیر تنگ چگونه عبور کنیم و گفت که برای اینکه دارای روح لطیف و حساسی باشیم باید درونمان را از هوای نفس و باد غرور و تکبر و طمع و حسادت خالی کنیم و در این صورت میتوانیم از هر مسیر تنگ عبور کنیم و به خدا برسیم.»
مسئول اردو از او پرسید: «خب این چه ربطی به اتوبوس دارد؟»
پسربچه گفت: «اگر بخواهیم این مسئله را روی اتوبوس اجرا کنیم باید باد لاستیکهای اتوبوس را کم کنیم تا اتوبوس از این مسیر تنگ و باریک عبور کند.»
پس از این کار اتوبوس از تونل عبور کرد.
خالی کردن درون از هوای کبر و غرور و نفاق و حسادت رمز عبور از مسیرهای تنگ زندگی است.
داستان قهوه زندگی
چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی، هر یک شغلهای مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدتها با هم به دانشگاه سابقشان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند. آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرفهایشان هم شکایت از زندگی بود! استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده میکرد؛ او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست که برای خود قهوه بریزند.
روی میز لیوانهای متفاوتی قرار داشت: شیشهای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوانهای دیگر. وقتی همه دانشجوها قهوههایشان را ریخته بودند و هریک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت:«بچهها، ببینید؛ همه شما لیوانهای ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوانهای زمخت و ارزان قیمت روی میز ماندهاند!»
دانشجوها که از حرفهای استاد شگفتزده شده بودند، ساکت ماندند و استاد حرفهایش را به این ترتیب ادامه داد:«در حقیقت چیزی که شما واقعاً میخواستید قهوه بود و نه لیوان، اما لیوانهای زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاهتان به لیوانهای دیگران هم بود؛ زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرفها زندگی را تزیین میکنند، اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد.
البته لیوانهای متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تأثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجهتان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد. پس از حالا به بعد تلاش کنید نگاهتان را از لیوان بردارید و در حالی که چشمهایتان را بستهاید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید.
مطلب مشابه: 20 داستان کوتاه و جذاب + حکایت های جالب و پندآموز
مردهای در تابوت
یک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگی را در تابلو اعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود:
دیروز فردی که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت! شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ۱۰ صبح در سالن اجتماعات برگزار میشود دعوت میکنیم!
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکی از همکارانشان ناراحت میشدند، اما پس از مدتی کنجکاو میشدند که بدانند کسی که مانع پیشرفت آنها در اداره میشده که بوده است.
این کنجکاوی تقریباً تمام کارمندان را ساعت ۱۰ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد میشد، هیجان هم بالا رفت. همه پیش خود فکر میکردند این فرد چه کسی بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هرحال خوب شد که مرد!
کارمندان در صفی قرار گرفتند و یکی یکی از نزدیک تابوت رفتند و وقتی به درون تابوت نگاه میکردند ناگهان خشکشان میزد و زبانشان بند میآمد.
آینهای درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه میکرد، تصویر خود را میدید. نوشتهای نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
تنها یک نفر وجود دارد که میتواند مانع رشد شما شود و او هم کسی نیست جز خود شما. شما تنها کسی هستید که میتوانید زندگیتان را متحول کنید. شما تنها کسی هستید که میتوانید بر روی شادیها، تصورات و موفقیتهایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسی هستید که میتوانید به خودتان کمک کنید.
زندگی شما وقتی که رئیستان، دوستانتان، والدینتان، شریک زندگیتان یا محل کارتان تغییر میکند، دستخوش تغییر نمیشود. زندگی شما تنها فقط وقتی تغییر میکند که شما تغییر کنید، باورهای محدودکننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسی هستید که مسئول زندگی خودتان هستید.
مهمترین رابطهای که در زندگی میتوانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.
خودتان امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکنها و چیزهای از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیتهای زندگی خودتان را بسازید. دنیا مثل آینه است.
داستان سیبزمینیهای بدبو
معلم یک کودکستان به بچههای کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید، سیبزمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچهها با کیسههای پلاستیکی به کودکستان آمدند. در کیسه بعضیها ۲ بعضیها ۳، و بعضیها ۵ سیب زمینی بود. معلم به بچهها گفت تا یک هفته هر کجا که میروند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.
روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچهها شروع کردند به شکایت از بوی سیبزمینیهای گندیده. به علاوه، آنهایی که سیبزمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچهها راحت شدند. معلم از بچهها پرسید:«از اینکه یک هفته سیب زمینیها را با خود حمل میکردید چه احساسی داشتید؟»
بچهها از اینکه مجبور بودند، سیبزمینیهای بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی، این چنین توضیح داد:«کینه آدمهایی که در دل دارید و همه جا با خود میبرید نیز چنین حالتی دارد. بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد میکند و شما آن را همه جا همراه خود میبرید. حالا که شما بوی بد سیب زمینیها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید، پس چطور میخواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟»
مطلب مشابه: داستان عشق + مجموع 7 داستان عاشقانه زیبا و کوتاه احساسی
داستان جنگیدن با زندگی
هر از چندگاهی، دختری به پدرش اعتراض میکرد که زندگی سختی دارد و نمیداند چه راهی رفته که باعث این مشکلات شده است.
این دختر همیشه در زندگی در حال جنگ بود. به نظر میرسید هر مشکلی که حل میشود، یک مشکل دیگر به دنبالش میآید.
پدرش که سرآشپز بود او را به آشپزخانه برد. او سه کتری را پر از آب کرد و هر کدام را روی دمای بالا قرار داد. زمانی که آب هر سه دیگ به جوش رسید، او سیب زمینی ها را در یک کتری ، تخم مرغها را در کتری دیگر و دانه های قهوه را در کتری سوم گذاشت. سپس ایستاد تا آن ها نیز آب پز شوند؛ بدون این که به دخترش چیزی بگوید.
دختر غر میزد و بی صبرانه منتظر بود تا ببیند پدرش چه میکند. پس از بیست دقیقه، او گازها را خاموش کرد.
پدر سیب زمینی ها را از قابلمه خارج کرد و داخل یک ظرف گذاشت. تخم مرغ ها را نیز خارج کرد و داخل یک ظرف گذاشت. او قهوه ها را نیز با ملاقه خارج کرد و آن را داخل یک فنجان ریخت
سپس به سمت دخترش برگشت و از او پرسید: دخترم چی میبینی؟
دختر گفت: سیب زمینی، تخم مرغ و قهوه
پدر گفت: بیشتر دقت کن و به سیب زمینی ها دست بزن.
دختر این کار را کرد و فهمید که آن ها نرم شده اند
سپس از دخترش خواست تا تخم مرغ ها را بشکند. زمانی که تخم مرغ ها را برداشت فهمید که تخم مرغ ها سفت شده اند.
در نهایت، پدر از دخترش خواست که قهوه را بچشد. عطر خوش قهوه لبخند را به روی لب های دختر آورد.
سپس از پدرش پرسید: پدر این کارها یعنی چه؟
پدرش گفت: سیب زمینی، تخم مرغ و قهوه، هر سه با یک ماده یعنی آب جوش مواجه شدند اما واکنش آن ها متفاوت بود. سیب زمینی سفت و سخت بود اما در آب جوش نرم و ضعیف شد.
تخم مرغ شکننده بود و یک لایه نازک داشت که از مایع داخل محافظت میکرد، اما زمانی که با آب جوش مواجه شد، مایع داخل سفت گردید.
با این حال، دانه قهوه خاص بود. وقتی با آب جوش مواجه شد، آب را تغییر داد و یک ماده جدید ایجاد کرد.
تو کدام یک از این سه ماده ای؟!
داستان کوتاه و زیبای پیرمرد منتظر
پرستار بیمارستان، مردی با یونیفرم ارتشی با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت:«آقا پسر شما اینجاست.»
پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند. پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در حالیکه بخاطر حمله قلبی درد می کشید، جوان یونیفرم پوشی را که کنار چادر اکسیژن ایستاده بود دید و دستش را بسوی او دراز کرد و سرباز دست زمخت او را که در اثر سکته لمس شده بود در دست گرفت و گرمی محبت را در آن حس کرد.پیرمرد بیمار در انتظار پسر
پرستار یک صندلی برایش آورد و سرباز توانست کنار تخت بنشیند. تمام طول شب آن سرباز کنار تخت نشسته بود و در حالیکه نور ملایمی به آنها می تابید، دست پیرمرد را گرفته بود و جملاتی از عشق و استقامت برایش می گفت. پس از مدتی پرستار به او پیشنهاد کرد که کمی استراحت کند ولی او نپذیرفت.
آن سرباز هیچ توجهی به رفت و آمد پرستار، صداهای شبانه بیمارستان، آه و ناله بیماران دیگر و صدای مخزن اکسیژن رسانی نداشت و در تمام مدت با آرامش صحبت می کرد و پیرمرد در حال مرگ بدون آنکه چیزی بگوید تنها دست پسرش را در تمام طول شب محکم گرفته بود. در آخر، پیرمرد مرد و سرباز دست بیجان او را رها کرد و رفت تا به پرستار بگوید. منتظر ماند تا او کارهایش را انجام دهد. وقتی پرستار آمد و دید پیرمرد مرده، شروع کرد به سرباز تسلیت و دلداری دادن، ولی سرباز حرف او را قطع کرد و پرسید:«این مرد که بود؟»
پرستار با حیرت جواب داد:«پدرتون!»
سرباز گفت:«نه اون پدر من نیست، من تا بحال او را ندیده بودم.»
پرستار گفت:«پس چرا وقتی من شما را پیش او بردم چیزی نگفتید؟»
سرباز گفت:«میدونم اشتباه شده بود ولی اون مرد به پسرش نیاز داشت و پسرش اینجا نبود و وقتی دیدم او آنقدر مریض است که نمی تواند تشخیص دهد من پسرش نیستم و چقدر به وجود من نیاز دارد تصمیم گرفتم بمانم. در هر صورت من امشب آمده بودم اینجا تا آقای ویلیام گری را پیدا کنم. پسر ایشان امروز در جنگ کشته شده و من مامور شدم تا این خبر را به ایشان بدهم. راستی اسم این پیرمرد چه بود؟»پرستار در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود، گفت:«آقای ویلیام گری…»
دفعه بعد زمانی که کسی به شما نیاز داشت فقط آنجا باشید و بمانید و تنهایش نگذارید. ما انسانهائی نیستیم که در حال عبور از یک تجربه گذرای روحی باشیم بلکه روح هائی هستیم که در حال عبور از یک تجربه گذرای بشری هستیم.
داستان درخت مقدس
در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند.
ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.
عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت:
«دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت.
بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود.
خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت:«کجا؟» عابد گفت:«تا آن درخت برکنم»؛ گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» در جنگ آمدند.
ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! عابد گفت: « دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟»
ابلیس گفت:« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی»
مطلب مشابه: داستان وحشتناک + 4 داستان ترسناک و جالب برای افراد بزرگسال (18+)
داستان دانشجوی نمونه
در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشدهايم، برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود بی عيب او را نمايش میداد، به من نگاه می كرد. او گفت: «سلام عزيزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آيا میتوانم تو را در آغوش بگيرم؟» پاسخ دادم: «البته كه می توانيد»، و او مرا در آغوش خود فشرد. پرسيدم: «چطور شما در چنين سن جوانی به دانشگاه آمده ايد؟» به شوخی پاسخ داد: «من اينجا هستم تا يك شوهر پولدار پيدا كنم، ازدواج كرده يك جفت بچه بياورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمایم». پرسيدم: «نه، جداً چه چيزی باعث شده؟» كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگيزهای باعث شده او اين مبارزه را انتخاب نمايد. به من گفت: «همیشه رويای داشتن تحصيلات دانشگاهی را داشتم و حالا، يكی دارم».
پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحاديه دانشجويی قدم زديم و در يك كافه گلاسه سهيم شديم، ما به طور اتفاقی دوست شده بوديم، برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك میكرديم، او در طول يك سال شهره ی كالج شد و به راحتی هر كجا كه میرفت، دوست پيدا میكرد، او عاشق اين بود كه به اين لباس در آيد و از توجهاتی كه ساير دانشجويان به او مینمودند، لذت میبرد، او اينگونه زندگی میكرد.
در پايان آن ترم ما از رز دعوت كرديم تا در ميهمانی ما سخنرانی نمايد، من هرگز چيزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پيش مهيا شده اش، آماده میكرد، به سوی جايگاه رفت، تعدادی از برگههای متون سخنرانیاش بروی زمين افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی ميكروفون برگشته و به سادگی گفت: «عذر میخواهم، من بسيار وحشت زده شده ام بنابراين سخنرانی خود را ايراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهيد كه تنها چيزی را كه میدانم، به شما بگويم»، او گلويش را صاف نموده و آغاز كرد: «ما بازی را متوقف نمیكنيم چون كه پير شدهايم، ما پير میشويم زیرا كه از بازی دست میكشيم، تنها يك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست يابی به موفقيت وجود دارد، شما بايد بخنديد و هر روز رضايت پيدا كنيم. ما عادت كرديم كه رويايی داشته باشيم، وقتی روياهايمان را از دست میدهيم، میميريم، انسانهای زيادی در اطرافمان پرسه میزنند كه مرده اند و حتی خود نمیدانند، تفاوت بسيار بزرگی بين پير شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت يك سال در تخت خواب و بدون هيچ كار ثمر بخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هر كسی میتواند پير شود، آن نياز به هيچ استعداد خدادادی يا توانايی ندارد، رشد كردن هميشه با يافتن فرصت ها برای تغيير همراه است. متأسف نباشيد، يك فرد سالخورده معمولاً برای كارهايی كه انجام داده تأسف نمیخورد، كه برای كارهايی كه انجام نداده است». او به سخنرانیاش با ایراد «سرود شجاعان» پايان بخشيد و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پياده نمایيم.
در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سال ها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، يك هفته پس از فارغ التحصيلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بيش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفت انگيز كه با عمل خود برای ديگران سرمشقی شد كه هيچ وقت برای تحقق همه آن چيزهايی كه میتوانید باشید، دير نيست.
یک لنگه کفش
روزی گاندی در حین سوار شدن به قطار یک لنگه کفشش درآمد و روی خط آهن افتاد. او به خاطر حرکت قطار نتوانست پیاده شود و آن را بردارد. در همان لحظه گاندی با خونسردی لنگه دیگر کفشش را از پای درآورد و آن را در مقابل دیدگان حیرتزده اطرافیان طوری به عقب پرتاب کرد که نزدیک لنگه کفش قبلی افتاد.
یکی از همسفرانش علت امر را پرسید. گاندی خندید و در جواب گفت: مرد بینوائی که لنگه کفش قبلی را پیدا کند، حالا میتواند لنگه دیگر آن را نیز برداشته و از آن استفاده نماید.
داستان کریسمس
چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: «عمه جان» اما زن با بی حوصلگی جواب داد: «جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد!» زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت.
به آرامی از پسرک پرسیدم: «عروسک را برای کی می خواهی بخری؟»
با بغض گفت: «برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد».
پرسیدم: «مگر خواهرت کجاست؟»
پسرک جواب داد : «خواهرم رفته پیش خدا، پدرم میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا» پسر ادامه داد: «من به پدرم گفتم که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند». بعد خودش را به من نشان داد و گفت: «این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد». پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد.
طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم: «می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید کافی باشد!»
او با بی میلی پول هایش را به من داد و گفت: «فکر نمی کنم چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است» من شروع به شمردن پول هایش کردم. بعد به او گفتم: «این پول ها که خیلی زیاد است، حتما می توانی عروسک را بخری!»
پسر با شادی گفت: «آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!» بعد رو به من کرد و گفت: «من دلم می خواهد که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد، آیا با این پول که خدا برایم فرستاده می توانم گل هم بخرم؟»
اشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم، گفتم:«بله عزیزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری.» چند دقیقه بعد عمه اش بر گشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم.
فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ ناگهان یاد خبری افتادم که هفته ی پیش در روزنامه خوانده بودم: «کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد. دختر در جا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است». فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش خبر نا گواری به من داد: «زن جوان دیشب از دنیا رفت». اصلا نمی دانستم آیا این حادثه به پسر مربوط می شود یا نه، حس عجیبی داشتم. بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم.
در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل رز سفید و یک عکس بود.
داستان دو کوزه
در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست، چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد. یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هر بار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طور کامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواند نصف وظیفه اش را انجام دهد. هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است.کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند :«از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای، فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای».
مرد خندید و گفت:«وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن».موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده، سمت خودش، گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.مرد گفت: «می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم. این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟»
نکته مدیریتی : مدیر خوب آن مدیری نیست که با بهترین امکانات نتایج قابل قبولی کسب کند، مدیر موفق آن است که از هر عضو مجموعه بهترین استفاده را ببرد.
داستان «جودو کار یک دست»
پسر بچه نه ساله اي تصميم گرفت جودو ياد بگيرد. پسر دست چپش را در يک حادثه از دست داده بود ولي جودو را خيلي دوست داشت به همين دليل پدرش او را نزد استاد جودوي ژاپني معروفي برد و از او خواست تا به پسرش تعليم دهد.
استاد قبول کرد. سه ماه گذشت اما پسر نمي دانست چرا استاد در اين مدت فقط يک فن را به او ياد مي دهد. يک روز نزد استاد رفت و با اداي احترام به او گفت: «استاد، چرا به من فنون بيشتري ياد نمي دهيد؟»استاد لبخندي زد و گفت: «همين يک حرکت براي تو کافي است».
پسر جوابش را نگرفت ولي باز به تمرينش ادامه داد. چند ماه بعد استاد پسر را به اولين مسابقه برد. پسر در اولين مسابقه برنده شد. پدر و مادرش که از پيروزي بسيار شاد بودند، به شدت تشويقش مي کردند.پسر در دور دوم و سوم هم برنده شد تا به مرحله نهايي رسيد. حريف او يک پسر قوي هيکل بود که همه را با يک ضربه شکست داده بود. پسر مي ترسيد با او روبرو شود ولي استاد به او اطمينان داد که برنده خواهد شد.
مسابقه آغاز شد و حريف يک ضربه محکم به پسر زد. پسر به زمين افتاد و از درد به خود پيچيد. داور دستور قطع مسابقه را داد. ولي استاد مخالفت کرد و گفت: «نه ، مسابقه بايد ادامه يابد».پس از اين دو حريف باز رو در روي هم قرار گرفتند و مبارزه آغاز شد، در يک لحظه حريف اشتباهي کرد و پسر با قدرت او را به زمين کوبيد و برنده شد!
پس از مسابقه پسر نزد استاد رفت و با تعجب پرسيد: «استاد من چگونه حريف قدرتمندم را شکست دادم؟»
استاد با خونسردي گفت: «ضعف تو باعث پيروزي ات شد! وقتي تو آن فن هميشگي را با قدرت روي حريف انجام دادي تنها راه مقابله با تو اين بود که دست چپ تو را بگيرد در حالي که تو دست چپ نداشتي ».
داستان ملاقات با خدا
ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:
«امیلی عزیز،
عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.
با عشق، خدا»
امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: «من، که چیزی برای پذیرایی ندارم! » پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت: «خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟»
امیلی جواب داد: «متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام».
مرد گفت: «بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.
همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: «آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید». وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت.
مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد :
«امیلی عزیز،
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم،
با عشق، خدا»
داستان «قضاوت عجولانه»
خانم جواني در سالن انتظار فرودگاهي بزرگ منتظر اعلام براي سوار شدن به هواپيما بود. بايد ساعات زيادي رو براي سوار شدن به هواپيما سپري مي کرد و تا پرواز هواپيما مدت زيادي مونده بود، پس تصميم گرفت يه کتاب بخره و با مطالعه اين مدت رو بگذرونه. اون همين طور يه پاکت شيريني خريد …اون خانم نشست رو يه صندلي راحتي در قسمتي که مخصوص افراد مهم بود تا هم با خيال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه کنار دستش. اون جايي که پاکت شيريني اش بود .يه آقايي نشست روي صندلي کنارش و شروع کرد به خوندن مجله اي که با خودش آورده بود.
وقتي خانومه اولين شيريني رو از تو پاکت برداشت، آقاهه هم يه دونه ورداشت. خانومه عصباني شد ولي به روش نياورد، فقط پيش خودش فکر کرد اين يارو عجب رويي داره، اگه حال و حوصله داشتم حسابي حالشو مي گرفتم .
هر يه دونه شيريني که خانومه بر ميداشت، آقاهه هم يکي بر مي داشت. ديگه خانومه داشت راستي راستي جوش مي آورد ولي نمي خواست باعث مشاجره بشه وقتي فقط يه دونه شيريني ته پاکت مونده بود، خانومه فکر کرد، اه حالا اين آقاي پر رو و سو استفاده چي. چه عکس العملي نشون ميده..هان ؟؟؟؟آقاهه هم با کمال خونسردي شيريني آخري رو ور داشت، دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه و صف ديگه شو خودش خورد …
اين ديگه خيلي رو ميخواد. خانومه ديگه از عصبانيت کارد مي زدي خونش در نميومد. در حالي که حسابي قاطي کرده بود. بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت و عصباني رفت براي سوار شدن به هواپيما وقتي نشست سر جاي خودش تو هواپيما. يه نگاهي توي کيفش کرد تا عينکش رو بر داره. که يک دفعه غافلگير شد، چرا ؟
براي اين که ديد که پاکت شيريني که خريده بود توي کيفش هست. دست نخورده و باز نشده فهميد که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد. اون يادش رفته بود که پاکت شيريني رو وقتي خريده بود تو کيفش گذاشته بود اون آقا بدون ناراحتي و اوقات تلخي شيريني هاشو با او تقسيم کرده بود در زماني که اون عصباني بود و فکر مي کرد که در واقع اونه که داره شيريني هاشو آقاهه ميخوره و حالا حتي فرصتي نه تنها براي توجيه کار خودش بلکه براي عذر خواهي از اون آقا هم نداره .
نکته داستان : چهار چيز هست که غير قابل جبران و برگشت ناپذير هست: سنگ، بعد از اين که پرتاب شد. دشنام، بعد از اين که گفته شد. موقعيت، بعد از اين که از دست رفت و زمان، بعد از اين که گذشت و سپري شد.
داستان «اسکناس مچاله شده»
یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت.
سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگاه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.
این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.
و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم.
آیا کارمندان خود را میشناسید؟
روزی مدیر یکی از شرکتهای بزرگ در حالیکه به سمت دفتر کارش میرفت چشمش به جوانی افتاد که در کنار دیوار ایستاده بود و به اطراف خود نگاه میکرد. جلو رفت و از او پرسید: شما ماهانه چقدر حقوق دریافت میکنی؟
جوان با تعجب جواب داد: ماهی دوهزار دلار. مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شد و از کیف پول خود شش هزار دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: این حقوق سه ماه تو، برو و دیگر اینجا پیدایت نشود، ما به کارمندان خود حقوق میدهیم که کار کنند نه اینکه یکجا بایستند و بیکار به اطراف نگاه کنند.
جوان با خوشحالی از جا جهید و به سرعت دور شد. مدیر از کارمند دیگری که در نزدیکیاش بود پرسید: آن جوان کارمند کدام قسمت بود؟ کارمند با تعجب از رفتار مدیر خود به او جواب داد: او پیک پیتزافروشی بود که برای کارکنان پیتزا آورده بود.
سه سیب
در یکی از شبهای هزارویکشب، شهرزاد قصهای متفاوت و معماگونهای را برای شاه شهریار تعریف کرد: داستان سه سیب.
روزی خلیفۀ بغداد، هارونالرشید، از وزیر خود جعفر درخواست کرد که برایش داستانی جذاب و تازه بگوید؛ اما جعفر که خود درگیر ماجرایی پیچیده شده بود، به خلیفه گفت که داستانی واقعی برایش دارد.
ماجرا از اینجا آغاز شد: روزی، ماهیگیری در رودخانه دجله تور انداخته بود. او به جعبهای چوبی برخورد کرد که در آب گیر کرده بود. وقتی آن جعبه را باز کرد، با جسد زنی جوان و زیبا روبهرو شد که در کنار او سه سیب و یک چاقو قرار داشت. ماهیگیر با وحشت جعبه را به داروغۀ شهر تحویل داد و خیلی زود خبر به جعفر و از آن طریق به گوش خلیفه رسید.
خلیفه که از شنیدن این ماجرای غمانگیز و عجیب متأثر شده بود، به جعفر دستور داد تا قاتل را پیدا کند وگرنه بهسختی مجازات خواهد شد. جعفر هیچ سرنخی نداشت، شروع به پرسوجو کرد و سرانجام سرنخی یافت که او را به شوهر زن کشتهشده رساند. مرد با چشمانی گریان داستان را تعریف کرد.
همسر او بسیار مهربان و زیبا بود. روزی که بیمار بود، شوهرش برای خوشحال کردن او تصمیم گرفت از بازار سه سیب برایش بخرد. پس به بازار رفت و با زحمت زیاد سه سیب زیبا یافت و آنها را برای همسرش آورد.
چند روز بعد، در بازار بود که غلامی با یک سیب در دست به او نزدیک شد و با لبخندی گفت: «این سیب را از زن تو خریدهام.» مرد که از غیرت و خشم لبریز شده بود، بیآنکه حقیقت ماجرا را بداند، به خانه بازگشت و با همسرش روبهرو شد و او را به خیانت متهم کرد. در نهایت با چاقویی که در دست داشت، او را به قتل رساند و جسدش را در جعبهای گذاشت و به رودخانه انداخت؛ اما بعداز اینکه به حقیقت ماجرا پی برد و دانست که غلام با دسیسه و دروغ قصد اذیت او را داشته، بهشدت پشیمان شد.
جعفر با شنیدن این ماجرا متوجه شد که حسادت و خشم بیجا باعث شده مرد دست به چنین گناهی بزند. خلیفه، بعداز شنیدن ماجرا، خواست که غلام دسیسهگر و فریبکار نیز پیدا شود.
سرانجام، جعفر با استفاده از هوش و تدبیر خود، غلام را نیز یافت و عدالت را اجرا کرد. این داستان غمانگیز برای خلیفه و وزیر او، درسی بزرگ از شتابزدگی و عواقب خشمهای بیجا به همراه داشت.
سندباد و دیو دریایی
سندباد که تاجر و دریانوردی جسور بود، روزی در یکی از سفرهای خود همراه با دیگر ملوانان میان دریاهای ناشناخته، گرفتار طوفانی سهمگین شد. موجها، کشتی را به جزیرهای اسرارآمیز بردند و آنها مجبور شدند پیاده شوند. جزیره بسیار زیبا و پر از درختان میوه و چشمههای خنک بود. سندباد و دوستانش با خوشحالی مشغول استراحت و جمعآوری غذا شدند.
درحالیکه سندباد و همراهانش مشغول لذت بردن از آرامش جزیره بودند، ناگهان صدایی مهیب به گوششان رسید. وقتی بهسمت صدا برگشتند، با دیوی عظیمالجثه روبهرو شدند که از دل صخرهها بیرون آمده بود. این دیو چشمهایی آتشین و دندانهایی تیز و قامتی بلندتر از درختان نخل داشت. او با خشمی بینهایت به آنها نگاه میکرد و در یک حرکت چند نفر از ملوانان را گرفت و به آتش کشید.
سندباد که از این صحنه وحشتزده شده بود، میدانست اگر زودتر فکری نکند، همۀ آنها کشته خواهند شد. پس در سکوت به نقشهای فکر کرد. او بهآرامی باقیمانده ملوانان را کنار کشید و به آنها گفت که باید راهی برای فرار پیدا کنند. دیو هر شب به همان نقطهای که آنها حضور داشتند، بازمیگشت و از میانشان قربانی میگرفت.
آنها ابتدا قایقی ساختند و سندباد تصمیم گرفت از شعله آتشی که دیو برپا کرده بود، استفاده کند. شب بعد، او و همراهانش چند چوب را آغشته به روغن کردند و آماده حمله به دیو شدند. وقتی دیو مشغول استراحت شد، سندباد و دوستانش با چوبهای آتشین به چشمان او ضربه زدند و دیو با فریادی از درد به زمین افتاد.
دیگر زمانی برای تلف کردن نبود. سندباد و همراهانش بهسرعت بهسمت ساحل دویدند و با قایقشان از آن جزیره هولناک فرار کنند. درحالیکه آنها در دریا بهسوی امنیت پارو میزدند، فریادهای دیو از دوردست همچنان شنیده میشد.
تجربه شکست
تاجری بود که ورشکست شده بود، روزی یکی از بزرگان برای تصمیمگیری در مورد یک موضوع تجاری نیاز به مشاور داشت، از خدمتکاران خود خواست تا آن مرد تاجر را نزد او آورند.
یکی از خدمتکاران به اعتراض گفت: اما او یک تاجر ورشکسته است و نمیتوان به مشورتش اعتماد کرد.
وی پاسخ داد: شکست یک اتفاق است، یک شخص نیست! کسی که شکست خورده در مقایسه با کسی که چنین تجربهای نداشته است، هزاران قدم جلوتر است.
او روی دیگر موفقیت را به وضوح لمس کرده است و تارهای متصل به شکست را میشناسد، او بهتر از هر کس دیگری میتواند سیاه چالههای منجر به شکست را به ما نشان دهد.
وقتی کسی موفق میشود بدانید که چیزی یاد نگرفته است! اما وقتی کسی شکست میخورد آگاه باشیدکه او هزاران چیز یاد گرفته است که اگر شجاعت خود را از دست نداده باشد میتواند به دیگران منتقل کند.
وقتی کسی شکست میخورد هرگز نگویید او تا ابد شکست خورده است، بلکه بگویید او هنوز موفق نشده است.
علیبابا و چهل دزد بغداد
در زمانهای بسیار دور، مردی به نام «علیبابا» که هیزمشکن فقیری بود، در نزدیکی بغداد زندگی میکرد. روزی علیبابا درحال جمع کردن هیزم در جنگل بود که ناگهان صدای پای اسبهایی را شنید. خودش را پشت درختی پنهان کرد و دید که چهل سوار با اسبهایی سریع و لباسهای سیاه، جلوی صخرهای بزرگ ایستادند.
یکی از آنها که رهبر گروه بود، جلو آمد و فریاد زد: «باز شو، سسمی!» بهمحض اینکه این کلمهها را گفت، سنگ بزرگی کنار رفت و غاری بزرگ نمایان شد. سواران بهترتیب وارد غار شدند و در داخل آن ناپدید شدند. علیبابا بادقت هر لحظه را تماشا کرد و منتظر ماند تا آنها از غار بیرون بیایند.
پساز چند دقیقه، سواران از غار بیرون آمدند. رهبرشان دوباره گفت: «بسته شو، سسمی!» و سنگ غار بهجای خود بازگشت. چهل دزد با اسبهایشان دور شدند و در اعماق جنگل ناپدید شدند. علیبابا که از آنچه دیده بود، هیجانزده و کنجکاو شده بود، از مخفیگاهش بیرون آمد و بهسمت صخره رفت. همانگونه که از رهبر دزدان شنیده بود، با صدای بلند گفت: «باز شو، سسمی!»
سنگ کنار رفت و غار پر از طلا و جواهرات و اشیای قیمتی نمایان شد. علیبابا باحیرت به این گنج عظیم نگاه کرد و با خود فکر کرد که مقداری از آن را بردارد تا به زندگی ساده و فقیرانهاش رونق بخشد. او چند کیسه طلا را برداشت و با خوشحالی به خانه برگشت. بیآنکه به کسی از این راز شگفتانگیز چیزی بگوید.
اما قصه به اینجا ختم نشد. برادر علیبابا، قاسم، وقتی از ماجرا باخبر شد، طمع کرد و تصمیم گرفت خودش نیز به غار برود. او فراموش کرد کلمۀ جادویی را درست بگوید و در داخل غار گرفتار شد. در نهایت، دزدان متوجه حضور او شدند و او را به هلاکت رساندند.
بعداز مدتی، دزدان مطلع شدند که کسی به گنجینۀ آنها دست یافته است. آنها تصمیم گرفتند علیبابا را بیابند و او را از بین ببرند؛ اما در این میان، خدمتکار باهوش و زیرک علیبابا به نام مرجانه، نقشۀ شوم دزدان را کشف کرد و با تیزبینی خود، یکی پساز دیگری دزدان را فریب داد و از بین برد. او در پایان داستان، علیبابا و خانوادهاش را با تدبیر خود از خطر نجات داد و گنجینه را از گزند دزدان حفظ کرد.
حسن و پرندۀ سخنگو
در زمانهای دور، جوانی به نام «حسن» در شهری زندگی میکرد که قلبی پاک و شجاع داشت. حسن در خانوادهای فقیر بزرگ شده بود؛ اما همیشه رؤیای ماجراجویی و یافتن گنجهای پنهان را در سر میپروراند. روزی برای پیدا کردن کار به شهر رفته بود. آنجا از پیرمردی شنید که در جنگلهای دوردست، پرندهای جادویی و سخنگو زندگی میکند و هرکس آن را بگیرد، به آرزوهایش میرسد.
حسن که از شنیدن این ماجرا هیجانزده شده بود، تصمیم گرفت آن پرنده را پیدا کند. او برای چند روز توشه برداشت و بهسوی جنگلهای دوردست راه افتاد. راه طولانی و پر از خطر بود؛ اما حسن با امید و شجاعت مسیر را ادامه داد.
پساز چند روز سرگردانی در دل جنگل، بالاخره به درختی بلند رسید که روی شاخههای آن، پرندهای با پرهایی به رنگ طلا نشسته بود. حسن نزدیک شد و با حیرت شنید که پرنده به زبان انسانها صحبت میکند! پرنده با صدایی آرام به او گفت: «سلام، حسن. مدتهاست منتظر تو بودم!»
حسن از شنیدن این حرف شگفتزده شد و با احترام گفت: «آیا تو همان پرندهای هستی که آرزوها را برآورده میکند؟» پرنده لبخندی زد و گفت: «بله. اما هر آرزویی بهایی دارد. تو باید ثابت کنی که شایستۀ آن آرزوها هستی.»
حسن از پرنده خواست که او را راهنمایی کند تا آزمونها را بگذراند. پرنده به او گفت: «سه مأموریت برایت دارم. اگر آنها را به انجام برسانی، به تو قدرتی خواهم داد که به آرزوهایت دست پیدا کنی.»
نخستین مأموریت این بود که حسن باید از رودخانهای عمیق و خروشان عبور کند و سنگی کوچک را از قعر آن پیدا کند. حسن با شجاعت و با تمام توان خود، به درون رودخانه پرید و پساز تلاش بسیار، سنگ کوچک را از آب بیرون آورد و به پرنده نشان داد.
مأموریت دوم این بود که حسن باید شب را در تاریکترین قسمت جنگل بدون آتش و چراغ سپری کند. هرچند حسن از تاریکی هراس داشت، شب را میان درختان و با صداهای هولناک جانوران وحشی بهتنهایی گذراند.
سرانجام، پرنده به او گفت: «گلی جادویی در باغ قلعهای میروید که توسط دیوی خبیث نگهبانی میشود. مأموریت سوم تو این است که باید بدون هیچگونه درگیری یا جنگی، گل را ار قلعه برایم بیاوری.» حسن با زیرکی و هوشمندی، موفق شد دیو را فریب دهد و گل جادویی را با خود بیاورد.
وقتی حسن هر سه مأموریت را با موفقیت به انجام رساند، پرنده با تحسین به او نگاه کرد و گفت: «حالا تو شایستۀ آرزویی هستی که همیشه در دل داشتی. بگو تا آن را برآورده کنم.»
حسن که حالا به خرد و دانایی رسیده بود، آرزو کرد بتواند با ثروتی که به دست میآورد، به مردم سرزمینش کمک کند و رنج آنها را کاهش دهد. پرنده که از قلب پاک و نیت حسن آگاه شده بود، بالهایش را گشود و او را به گنجینهای پنهان هدایت کرد. حسن پساز آن، به یکی از انسانهای بسیار مهربان و بزرگ سرزمینش تبدیل شد و زندگی خود را وقف کمک به دیگران کرد.
عبدالله و پری دریایی
در یکی از شبهای پر رمزورازِ هزارویکشب، شهرزاد داستانی از ماجراجوییهای عبدالله و دنیای اسرارآمیز زیر دریا را برای شهریار تعریف کرد.
عبدالله، ماهیگیری فقیر اما نترس بود که زندگیاش را با صید ماهی میگذراند. هر روز صبح قایق کهنهاش را به دریا میبرد و تا غروب آفتاب برای یافتن ماهی در دریا سرگردان میشد. مدتی بود که او دیگر چیزی صید نمیکرد و این باعث شده بود تا هر روز فقیرتر از قبل شود. عبدالله با غم و ناامیدی در دل، هر روز به دریا میرفت و دعا میکرد تا شاید سرنوشتش تغییر کند.
روزی، هنگامی که تورش را به دریا انداخت و منتظر ماند، سنگینی عجیبی احساس کرد. فکر کرد که ماهی بزرگی در تورش گیر کرده است. با هیجان، تور را بالا کشید؛ اما بهجای ماهی، با موجودی زیبا و شگفتانگیز روبهرو شد: پری دریایی با موهای بلند و چشمهای درخشان که در تور او گیر افتاده بود!
پری با صدایی ملایم به عبدالله گفت: «ای ماهیگیر مهربان، مرا آزاد کن. اگر نجاتم دهی، تو را به دنیای زیر آب خواهم برد و چیزهایی را نشانت میدهم که هرگز انسانی ندیده است.»
عبدالله که از دیدن پری دریایی شگفتزده شده بود، کمی ترسید؛ اما پذیرفت. او تور را باز کرده و پری را آزاد کرد. پری که از عبدالله سپاسگزار بود، دستش را گرفت و او را به زیر آب برد. عبدالله با نفس در سینه فرو رفته، همراه پری به دنیای شگفتانگیز زیر دریا سفر کرد.
در اعماق دریا، عبدالله وارد شهری درخشان و پر از مرجانهای رنگارنگ و جواهرات دریایی شد. ماهیها بهشکل دستهجمعی میرقصیدند و جانورانی عجیب در صخرهها و غارها پنهان شده بودند. پری دریایی او را به کاخی باشکوه برد که از صدف و مروارید ساخته شده بود. در آنجا، پادشاه دریا که موجودی بزرگ و باشکوه بود، از عبدالله استقبال کرد و گفت: «بهخاطر شجاعت و مهربانیات، میتوانی یکی از گنجهای ما را انتخاب کنی. هرچه که میخواهی بردار؛ اما بهخاطر داشته باش که تنها یک بار این فرصت را داری.»
عبدالله که از دیدن این همه گنج حیرت کرده بود، به اطراف نگاهی انداخت و سرانجام تنها یک صدف ساده را انتخاب کرد. پادشاه دریا از انتخاب او تعجب کرد و گفت: «این صدف بسیار ساده است. چرا آن را انتخاب کردی؟»
عبدالله گفت: «برای من، تنها دیدن این دنیای شگفتانگیز و تجربه این ماجرا کافی است. من به چیز بیشتری نیاز ندارم.» پادشاه که از فروتنی عبدالله شگفتزده شده بود، لبخندی زد و گفت: «این صدف ساده را نگهدار. در زمان نیاز، آن را باز کن و از قدرتی که در آن نهفته است، بهره ببر.»
عبدالله پساز خداحافظی از پری و پادشاه دریا به سطح آب بازگشت. او به خانه برگشت و آن صدف را نزد خود نگه داشت. روزها و شبها گذشت و زمانی که در اوج فقر و ناامیدی بود، به یاد صدف افتاد. آن را باز کرد و ناگهان از درون آن جواهرات و سکههای طلا بیرون ریخت. عبدالله ازآنپس، زندگی آرام و راحتی داشت و هیچگاه دچار فقر نشد.
شاهزاده احمد و فرش جادویی
در روزگاران دور، پادشاهی سه پسر داشت به نامهای احمد، علی و حسین. هر سه شاهزاده جوانان باهوش و شجاعی بودند، اما پدرشان میخواست تا از میان آنها وارثی شایسته برای تاج و تختش انتخاب کند. روزی پادشاه تصمیم گرفت که به هرکدام از پسرانش مأموریتی خاص بسپارد و اعلام کرد که هرکسی بهترین هدیه را برای او بیاورد، شایسته جانشینیاش خواهد بود.
سه شاهزاده راهی سرزمینهای دوردست شدند و هرکدام بهدنبال چیزی خاص و باارزش بودند که شایستگی خود را اثبات کنند.
شاهزاده احمد پساز جستجوی بسیار، به شهر بزرگی رسید و در بازاری شلوغ و پر از اجناس عجیب و غریب، چشمش به فرشی افتاد که فروشنده میگفت دارای قدرتهای جادویی است. او به احمد گفت که این فرش میتواند هرکسی را به هر نقطهای از جهان ببرد؛ کافی است روی فرش بنشیند و بگوید که میخواهد کجا برود.
شاهزاده احمد که از شنیدن این قدرت جادویی شگفتزده شده بود، بهای زیادی پرداخت کرد و فرش جادویی را خرید. او که هیجانزده بود، تصمیم گرفت با کمک فرش به دیدار برادرانش برود و ببیند آنها چه چیزهایی یافتهاند.
وقتی احمد به نقطه ملاقات رسید، شاهزاده علی را دید که آیینهای جادویی همراه خود داشت. این آیینه میتوانست هرچیزی را که در هر نقطه از جهان اتفاق میافتاد، نشان دهد. شاهزاده علی به کمک این آیینه قادر بود که حتی از سلامتی و وضعیت خانوادهاش در هر لحظه مطلع شود.
سپس شاهزاده حسین رسید که سیبی جادویی با خود داشت. این سیب به هرکسی که نزدیک مرگ باشد، شفا میداد و زندگی دوباره میبخشید.
در همین حین که شاهزادگان با افتخار هدایای خود را به یکدیگر نشان میدادند، شاهزاده علی به آیینه جادویی نگاه کرد و با ناراحتی دید که پدرشان بیمار است و در بستر مرگ افتاده است. آنها که از این خبر شوکه شده بودند، تصمیم گرفتند هدیههایشان را ترکیب کنند تا پدرشان را نجات دهند.
احمد فرش جادویی را پهن کرد و هر سه شاهزاده بر آن نشستند و به قصر پدرشان پرواز کردند. وقتی به قصر رسیدند، شاهزاده حسین سیب جادویی را به پدرشان داد و او با خوردن سیب شفا یافت و از مرگ نجات پیدا کرد.
پادشاه که از دیدن فداکاری و همکاری سه پسرش بسیار خرسند شده بود، متوجه شد که هر سه شاهزاده از روی خردمندی و هوشمندی هدایایی ارزشمند و کاربردی یافتهاند. او اعلام کرد که هر سه پسرش شایسته تاج و تخت هستند و تصمیم گرفت که بهجای تعیین یک جانشین، از هریک از آنها در امور مختلف کشور کمک بگیرد تا پادشاهیاش عادلانه و خردمندانه اداره شود.











