شعر در مورد شب + مجموعه اشعار زیبا در مورد شب و زیبایی آن

شعر شب

در این قسمت روزانه اشعار زیبا در مورد شب، شعر شب، شعر زیبایی های شب، شعر تاریکی شب، شعر در مورد تنهایی شب و شعر شب و یار را آماده کرده ایم امیدواریم مورد توجه شما قرار بگیرد.

بنشین ٬ مرو ٬ که در دل شب ٬ در پناه ماه
خوش تر ز حرف عشق و سکوت و نگاه نیست

بنشین و جاودانه به آزار من مکوش
یکدم کنار دوست نشستن گناه نیست

بنشین ٬ مرو ٬ صفای تمنای من ببین
امشب چراغ عشق در این خانه روشن است

جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز
بنشین ٬ مرو ٬ مرو که نه هنگام رفتن است …

***

شب سردیست، هوا منتظر باران است
وقت خواب است و دلم پیش تو سرگردان است
شب بخیر ای نفست شرح پریشانی من
ماه‌‎ پیشانی من، دلبر بارانی من

***

شعر در مورد شب

یک غزل مهمان من باش و پس از آن شب بخیر
نرم نرمک دستی افشان پای کوبان شب بخیر

وسعت غم‌های ما را نیست مرزی آشکار
زین سبب لختی قلم بر ما بگریان شب بخیر

از نگاهت شور و مستی می‌تراود چون شراب
شور و مستی را از این مستان تو مستان شب بخیر

لحظه‌ای دیگر بمان ای بانوی شعر و غزل
میزبان اکنون تویی ما نیز مهمان شب بخیر

برف می‌بارد هوا سرد است بیرون می‌روی
یک غزل مهمان من باش و پس از آن شب بخیر.

***

شعر در مورد شب

شعر نو شب

شب نمی‌خواهد که بیاید،

تا تو نیایی

و من نیز نتوانم که بیایم.

من اما خواهم آمد،

با توده آتشینی از کژدم‌ها بر شقیقه‌ام.

تو اما خواهی آمد،

با زبانی سوزان از باران نمک.

روز نمی‌خواهد که بیاید،

تا تو نیایی

و من نیز نتوانم که بیایم.

من اما خواهم آمد

و میخک‌های جویده را برای غوک‌ها خواهم آورد.

تو اما خواهی آمد

از مجراهای تاریک زمین.

نه روز و نه شب می‌خواهند که بیایند،

تا بسوزم من از اشتیاق تو

و بسوزی تو از اشتیاق من.

***

شعر در مورد شب

امشب

آمده و نیامده

رفته ای

آسوده و سبک

به خواب رفته ای

این شب ها

مرا راحت نمی فهمند

یک مرد تنها را

نمیشود به راحتی فهمید

فقط می شود

فراموشش کرد

در کنج بی پایان شب

تا صبح

***

شعر در مورد شب

اشعار زیبای شب

شب بهانه ای بود

به دیوار خیره شوم

شبیه فیلم صامتی که بازیگرانش

بی صدا اشک می ریزند

در کوچه باد می آمد

و باران

هیچ مردی را با خود نیاورد

اضطراب کلماتم را به بند کشیده

و عجوزه زیبایی

خوابم را طلسم کرده

گلی آتش بزن

سیگاری بچرخان

بگذار ماه از پنجره به اطاق بغلتد

بگذار

پیرمردی در کوچه شعر عاشقانه بخواند

از میان رویای من

ستاره ای می گذرد

که از سیاهی شب دلش گرفته است

و شبها

هیچ کس

از پنجره اتاقش

سمفونی دود

سیگارهای دنباله دار را نمی بیند

نت هشتم

زُل بود

که به در می زدی

و کسی نمی آمد

من دیده بان رویای تو هستم

حلقه بر در

حلقه بر انگشت

حلقه بر گوش

به استقبال مسافر می آید

مژه انداخته ای

فال حافظت را شاخه نبات

بین استکان های کمر باریک تعبیر کرده

آرام باش

هیچ اتفاقی نیفتاده است

فقط باران

از آن طرف شیشه

مرا صدا می کند …

***

شعر در مورد شب

شب سردیست، هوا منتظر باران اسـت
وقت خواب اسـت و دلم پیش تو سرگردان اسـت

شب بخیر ای نفست شرح پریشانی من
ماه‌‎پیشانی من، دلبر بارانی من …

***

مثل ماه می مانی

دقیقا همان طور که بعضی شب ها

باید تا صبح منتظر بمانم

شاید جبران ندیدن رویش را

در نابهنگامی اش با خورشید

از دست ندهم

عشق چقدر ساده می تواند

فیلسوف بسازد

و ستاره شناس تحویل دهد

فقط به جرم یک شب بخیر نگفتن.

***

شعر در مورد شب

اشعار کوتاه و بلند در مورد شب

من امشب

خوابِ تو را

می بینم

که

تو فردا

راهِ خود را

خواهی رفت

من و تو

در خواااب

راه

خواهیم رفت …

***

شعر در مورد شب

شب بخیر عشق گمشده‌ام
برای تمام چای‌هایی که با هم نخوردیم
تمام بوسه‌هایی که به هم ندادیم
تمام شب‌هایی که کنار هم نخوابیدیم
تمام روزهایی که در انتظار هم ماندیم
تمام عاشقانه‌هایی که به هم نگفتیم
تمام آغوش‌هایی که از هم دریغ کردیم
تمام شادی‌هایی که زهر غم کردیم
تمام سرشانه‌هایی که به اشک هم نسپردیم
تمام حسرت‌هایی که نصیب آرامش‌مان کردیم
شب بخیر نیمه گمشده‌ام، شب بخیر ای عشق
شب بخیر بر یادمانده‌ام، ای نیمه هستی من
اینک بخواب آرام، ای تمام زندگی‌ام ….

***

شعر در مورد شب

من ز تاریکی شب می دیدم

دست حسرت زده ی باران را

تو ز تنهایی شب میگفتی

من ز باران غم خود را دیدم

من ز چشمان غم آلوده ی تو

اشک باران دلم را دیدم

تو مرا در ته شب می دیدی

من تو را روز خوش خوشبختی

من تو را سایه ی عشقی دیدم

از درختی که خودش دنیا بود

من ز تاریکی شب می دیدم

من و تو بی کس و تنها بودیم

تو مرا دیدی و من با حسرت

از دل شب خیس و بی کس بودم

از دل این شب باران رفتی

من ز تاریکی شب می دیدم

دست امید مرا می بردی

چشم رویای مرا می بردی

تو ز تاریکی شبها رفتی

من ز تاریکی شب می دیدم

رفتنت آتش دنیایم بود…

***

شعر در مورد شب

شعر کوتاه در مورد شب

صبح رحمت نگشاید همه تاریکی

یوسف مصر نگردد همه زندانی

راه پر خار مغیلان وتو بی موزه

سفره بی توشه و شب تیره و بارانی

***

شبی خوش هر که می خواهد که با جانان به روز آرد

بسی شب روز گرداند به تاریکی و تنهایی

***

شب از سکوت
و سکوت از شب پدید می آید
آب در بئر…
و نور از مهر…
تاریکی را
به دروازه ی هدایت راهی نیست
و دل را جز ایمان سپاهی…
هوای سرد را
هرگز سر ِ بالا رفتن نسیت
و نفس خودبین را
هرگز هوای از خود جدا گشتن…

این مطالب را هم ببینید