اشعار شهیار قنبری + مجموعه شعر عاشقانه و غمگین کوتاه و بلند

اشعار شهیار قنبری

در این بخش مجموعه ای از اشعار کوتاه و بلند شهیار قنبری با مضامین عاشقانه، غمگین، زندگی و … را گردآوری کرده ایم و امیدواریم از این شعرهای زیبا لذت ببرید.

شهیار قنبری متولد 6 مرداد ماه سال 1329 در شهر تهران است. او شاعر، ترانه سرا، آهنگساز، نمایشنامه نویس، فیلم ساز، روزنامه نگار، مجری، برنامه ساز رادیو و تلویزیون و خواننده ایرانی است. پدرش حمید قنبری دوبلور مشهور می باشد.

شهیار با خوانندگان معروفی همچون ابراهیم حامدی، داریوش، بیژن مرتضوی، حست شماعی زاده، لیلا فروهر، سیاوش قمیشی، حسن شماعی زاده، امید، نوش آفرین، مهرداد آسمانی، شهره و … همکاری داشته است. او هم اکنون در کالیفرنیا زندگی می کند.

اشعار شهیار قنبری

اگه سبزم اگه جنگل

اگه ماهی اگه دریا

اگه اسمم همه جا هست

روی لب ها تو کتاب ها

اگه رودم رود گنگ ام

مث بودا اگه پاک

اگه نوری به صلیب ام

اگه چنجی زیر خاک

واسه تو قد یه برگم

پیش تو راضی به مرگم

اگه پاکم مث معبد

اگه عاشق مث هندو

مث بندر واسه قایق

واسه قایق مث پارو

اگه عکس چهل ستون ام

اگه شهری بی حصار

واسه ارش تیر اخر

واسه جاده یه سوار

واسه تو قد یه برگم

پیش تو راضی به مرگم

اگه قیمتی ترین سنگ زمین ام

توی تابستون دست های تو برفم

اگه حرف های قشنگ هر کتاب ام

برای اسم تو چند تا دونه حرفم

اگه سیل ام پیش تو قد یه قطره

اگه کوه ام پیش قد یه سوزن

اگه تن پوش بلند هر درخت ام

پیش تو اندازه ی دکمه ی پیرهن

اگه تلخی مث نفرین

اگه تندی مث رگبار

اگه زخمی زخم کهنه

بغض یک در رو به دیوار

اگه جام شوکرانی

تو عزیزی مث اب

اگه ترسی اگه وحشت

مث مردن توی خواب

واسه تو قد یه برگم

پیش تو راضی به مرگم

***

شعر زیبا از شهیار قنبری

زمین ادامه دستی است که به گندم می رسد

زمین ادامه یک عشق است که سرخ ترین پیراهن را بر تن دارد .

و من ادامه زیباترین ترانه های ترس خورده بابابزرگ به ترکه های ناظم و درد بلند جریمه

به وحشت سود و زیان تاجر زنگ حساب

به کوچه های خشک آب شاهی و یخ بر خر

سکوت ماندگار پدر

و فرفره های بی باد میرسم.

چه کسی آیا

سه ماه تعطیلی ده سالگی ام را از تخم مرغ فروش و تاجر بازار امتحان حساب بازپس میگیرد

جز من که از زمین تو می رویم.

زمین ادامه یک شعر است که عشق را ادامه شبنم می داند

و سرخ ترین شال را برای شانه های فقیرت می بافد در سرخ باد سرود و سپیده.

زمین ادامه یک ریشه است تا همیشه بیشه.

زمین ادامه یک سفره است که گرده نان را به گرده گرفته است.

صحرا به انفجار تر باران ایمان دارد.

چشم بادامی من

زمین ادامه یک گنبد ستاره است و دشمن ادامه شهرزاد هزار و یک شب خواب است

زمین اما …

به گندم میرسد

زمین… به سفره مردم میرسد.

***

شعر زیبای بوی گندم شهیار قنبری

بوی گندم مال من، هرچی که دارم مال تو

یه وجب خاک مال من، هرچی می‌کارم مال تو

اهل طاعونی این قبیله ی مشرقی‌ام

تویی این مسافر شیشه‌ای شهر فرنگ

پوستم از جنس شبه، پوست تو از مخمل سرخ

رختم از تاوله، تن‌پوش تو از پوست پلنگ

بوی گندم مال من، هرچی که دارم مال تو

یه وجب خاک مال من، هرچی می‌کارم مال تو

تو به فکر جنگل آهن و آسمون خراش

من به فکر یه اتاق اندازه تو واسه خواب

تن من خاک منه، ساقه گندم تن تو

تن ما تشنه‌ترین، تشنه یک قطره‌ی آب

بوی گندم مال من، هرچی که دارم مال تو

یه وجب خاک مال من، هرچی می‌کارم مال تو

شهر تو شهر فرنگ آدماش ترمه قبا

شهر من شهر دعا همه گنبداش طلا

تن تو مثل تبر، تن من ریشه سخت

طپش عکس یه قلب مونده اما رو درخت

بوی گندم مال من، هرچی که دارم مال تو

یه وجب خاک مال من، هرچی می‌کارم مال تو

نباید مرثیه‌گو باشم واسه خاک تنم

تو آخه مسافری خون رگ اینجا منم

تن من دوست نداره زخمی دست تو بشه

حالا با هرکی که هست، هرکی که نیست، داد می‌زنم

بوی گندم مال من، هرچی که دارم مال من

یه وجب خاک مال من، هرچی می‌کارم مال من.

***

اشعار شهیار قنبری

اینک زیرنورافکن اوج شعرمن آخرین پرده،قصه، قصه مردی که غرورش را رها نکرده

هرچه، هرچه که بود مثل فانوس گرم و روشن بود،مثل هیچ کس نبود شبیه من بود، شبیه من بود

چون پرنده اگر لرزیدم زیر باران اگر ترسیدم،وحشتم را به تو بخشیدم سقوطم را به چشم دیدم

تا فهمیدم چه دل شکن بود،این راه من بود، این راه من بود،این راه من بود، این راه من بود،

صد آه اگرکشیدم سایه‌یی را سر نبریدم،صد بار اگر بوسیدی من هزاران بار بوسیدم

زخم چین پیرهن هدیه دوست وقت رفتن بود،هرگزبرنگشتم

این راه من بود، این راه من بود،این راه من بود، این راه من بود

خواب خوب بی‌قفس بودن بی‌تو رفتن با تو برگشتن،خواب خنده لحظه به لحظه آخر خون ته شکنجه،

این تمام خواب وطن بود،این کار من بود، این کار من بود،

درهم بودم برهم بودم اماخود خودم بودم،درهم بودم برهم بودم اماخود خودم بودم،

ساده بودم،شبنم بودم زخم گل را مرهم بودم،کارم ازنو سرزدن بود،

این راه من بود، این راه من بود،این راه من بود، این راه من بود،

صد آه اگرکشیدم سایه‌یی را سر نبریدم،صد بار اگر بوسیدی من هزاران بار بوسیدم،

زخم چین پیرهن هدیه دوست وقت رفتن بود،هرگزبرنگشتم

این راه من بود، این راه من بود،این راه من بود، این راه من بود،

منم که جنگلی بی زمین بود،به جرم کشف گـُل در اوین بودم،

کنار هم‌قفس تنهاترین بودم،تو ساکت بودی و من واژه چین بودم،

ترانه مال مردم نت به نت پیدا ولی گم بود،تمام حسرت من بوی گندم بود،

رؤیا خود بیداریه،زخم تو زخمی کاریه،کار تو بالا رفتنه،رها شدن کار منه،

این کار من بود، این کار من بود،این راه من بود، این راه من بود

********

رستنی ها کم نیست، من و تو کم بودیم، خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم

گفتنی ها کم نیست، من وتو کم گفتیم ، مثل هذیان دم مرگ،ازآغاز چنین در هم وبر هم گفتیم

دیدنی ها کم نیست، من و تو کم دیدیم، بی سبب از پاییز، جای میلاد اقاقی ها راپرسیدیم

چیدنی ها کم نیست، من وتو کم چیدیم،

وقت گل دادن عشق روی دار قالی، بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم

خواندنی ها کم نیست، من وتو کم خواندیم

من و تو ساده ترین شکل سرودن را در معبر باد، با دهانی بسته واماندیم

من و تو کم بودیم، من وتو اما در میدانها،  اینک اندازه ما میخوانیم،

ما به اندازه ما می بینیم، ما به اندازه ما می چینیم،

ما به اندازه ما می گوییم، ما به اندازه ما می روییم

من وتو کم نه،که باید شب بیرحم و، گل مریم و،  بیداری شبنم باشیم!

  من وتو خم نه،و در هم نه، و کم هم نه، که می باید با هم باشیم!

من و تو حق  داریم، در شب این جنبش، نبض آدم باشیم،

من وتو حق داریم، که به اندازه ما هم شده، با هم باشیم

***

مجموعه اشعار شهیار قنبری

نون و پنیر و هق‌هق سفره سرد عاشق،نون و پنیر و فندق رخت عزا تو صندوق

نون و پنیر و حلوا سوخته حریر دریا،نون و پنیر و گردو قصه شهر جادو

نون و پنیر و بادوم یک قصه ناتموم،نون و پنیر و سبزی تو بیش از این می‌ارزی

پای همه گلدسته‌ها دوباره اعدام صدا،دوباره مرگ گل سرخ دوباره‌ها دوباره‌ها

حریق سبز جنگلها بدست کبریت جنون،از کاشی‌های آبیمون سرزده فواره خون

نون و پنیر و بادوم یک قصه ناتموم،نون و پنیر و سبزی تو بیش از این می‌ارزی

قصه جادوگر بد که از کتابها میومد،نشسته بر منبر خون عاشق‌ها رو گردن می‌زد

کنار شهر آینه جنگل سبز شیشه بود،برای گیس‌گلابتون اون روز مثل همیشه بود

پونه می‌ریخت تو دامنش تا مادرش چادر کنه،می‌رفت که از بوی علف تمام شهر رو پر کنه

غافل از اینکه راهش رو جادوگر دزدیده بود،روصورت خورشید خانم خط سیاه کشیده بود

آهای، آهای یکی بیاد یه شعر تازه‌تر بگه،برای گیس‌گلابتون از مرگ جادوگر بگه

از مرگ جادوگر بد که از کتابها میومد

نون و پنیر و بادوم یک قصه ناتموم،نون و پنیر و سبزی تو بیش از این می‌ارزی

چشم‌های گیس‌گلابتون چیزی بجز شب نمی‌دید،هوا نبود نفس نبود قصه به آخر نرسید،

قصه‌های مادربزرگ آیینه خود منه،طلسم جادوگر باید با دستهای تو بشکنه

با دستهای رفاقتت تاریکی وحشت نداره،نوری که حرف آخره به قصه‌مون پا می‌زاره

حیفه که شهر آینه سیاه بشه حروم بشه،قصه تو قصه من اینجوری ناتموم بشه

آهای، آهای یکی بیاد یه شعر تازه‌تر بگه،برای گیس‌گلابتون از مرگ جادوگر بگه،

از مرگ جادوگر بد که از کتابها میومد

آهای، آهای یکی بیاد یه شعر تازه‌تر بگه،برای گیس‌گلابتون از مرگ جادوگر بگه،

از مرگ جادوگربگه

تا شعر گیس‌گلابتون یه شعر پر امید باشه،آیینه‌های تو به تو هر کدومش خورشید باشه،

آهای، آهای یکی بیاد یه شعر تازه‌تر بگه،برای گیس‌گلابتون از مرگ جادوگر بگه،

از مرگ جادوگر بد که از کتابها میومد،نون و پنیر و فندق رخت عزا تو صندوق،

نون و پنیر و سبزی تو بیش از این می‌ارزی

***

با سقوط دستای ما               در تنم چیزی فرو ریخت

هجرتت اوج صدامو              از فراز شاخه آویخت

ای زلالِ سبزِ جاری                جای خوبِ غسل تعمید

بی تو باید مرد و پژمرد            ز یر خاک باغچه پوسید

فصلی که من با تو ما شد       فصل سبز خواهش برگ

فصلی ما بی تو من شد          فصل خاکستریِ مرگ

تو بگو جز تو کدوم رود               ناجی لب تشنگی بود

جز تو آغوش کدوم باغ              سایه گاه خستگی بود

بی تو باید بی تو باید                تا نفس دارم ببارم

من برای گریه کردن                 شونه هاتو کم میآرم

چشم تو با هق هق من         با شکستن آشنا نیست

این شکستن بی صدا بود       هر صدایی که صدا نیست

ای رفیق ناخوشی ها            این خوشی باید بمیره

جز تو همراهی ندارم           تا شب از من پس بگیره

با تو بدرود ای مسافر              هجرت تو بی خطر باد

پر تپش باشه دلی که             خون به رگهای تنم داد

فصلی که من باتو ما شد          فصل سبز خواهش برگ

فصلی که ما بی تو من شد      فصل خاکستری مرگ

***

اگه حتی بین ما – فاصله یک نفسه – نفس من و بگیر

برای یکی شدن – اگه مرگ من بسه – نفس من و بگیر

ای تو همسقف عزیز -ای تو همگریه ی من – گریه هم فاصله بود

گریه ی آخر ما – آخر بازی ی عشق – ختم این قائله بود

حدس گر گرفتن ات – در تنور هر نفس – غم نه اما کم که نیست

همشب تازه ی تو-ترکش پر تیر عشق-سنگ سنگر هم که نیست

خوب دیروز و هنوز – طرحی از من بر صلیب -روی تن پوش ات بدوز

وقت عریانی ی عشق – با همین طرح حقیر – در حریق تن بسوز

پلک تو فاصله ی – دست کاغذو غزل -من و عاشقانه بود

رستن از پله ی خواب – ای کلید قفل شعر – خواب شاعرانه بود

از ته چاه سکوت – تا بلندای صدا – یار ما بودی عزیز

در تمام طول راه – با من عاشق ترین – همصدا بودی عزیز

حدس رو گردان شدن – از من و از راه ما – باور بی یاوری

روز انکار نفس-روز میلاد تو بود-مرگ این خوشباوری

***

اشعار زیبای شاعر ایرانی شهیار قنبری

چشای آبی تو مثل یه دریا میمونه،دل خسته منم مثل یه ماهی میمونه

ماهی خسته من می خواد تو دریه بمونه،ماهی خسته من نذار که تنها بمونه

ماهی دوست داره خونه ش همیشه تو دریا باشه،بوسه بر موج بزنه کنار ماهیها باشه

ماهی خسته من می خواد که تنها نباشه،ماهی خسته من بذار تو دریا بمونه

ماهی اگه تنها باشه خسته و دلگیر میشه،ماهی تو دریا نباشه اسیر ماهیگیر میشه

نکنه یکی بیاد چشماتو از من بگیره،ماهی دل بمیره دریاتو ماتم بگیره

ماهی خسته من نذار که تنها بمونه،ماهی خسته من نذار که تنها بمونه

***

شرمت باد ای دستی که بد بودی بدتر کردی،هم‌بغض معصومت را نشکفته پرپر کردی،

ننگت باد ای دست من ای هرزه گرد بی‌نبض،آن سرسپرده‌ات را بی یار و یاور کردی

ای تکیه داده بر من ای سرسپرده بانو،با این نادرویشی‌ها آخر چرا سر کردی

دستی با این بی‌رحمی دیگر بریده بهتر،بر من فرود آر اینک بغضی که خنجر کردی

سربرده در گریبان بی‌خودتر از همیشه،حیفت نهایتی که با من برابر کردی

ای تکیه داده بر من ای سرسپرده بانو،با این نادرویشی‌ها آخر چرا سر کردی

دستی با این بی‌رحمی دیگر بریده بهتر،بر من فرود آر اینک بغضی که خنجر کردی

زهر این نفرین نامه جای خون در من جاری،این آخرین شعرم را پیش از من از بر کردی

ای تکیه داده بر من ای سرسپرده بانو،با این نادرویشی‌ها آخر چرا سر کردی

دستی با این بی‌رحمی دیگر بریده بهتر،بر من فرود آر اینک بغضی که خنجر کردی

زجری همیشه بهتر با من ترحم هرگز،بر من فرود آر اینک بغضی که خنجر کردی،

دستی با این بی رحمی دیگر بریده بهتر،بر من فرود آر اینک بغضی که خنجر کردی،

***

بیا تا برات بکم – آسمون سیا شده،دیگه هر پنجره ای – به دیواری وا شده

بیا تابرات بگم – گل تو گلدون خشکیده،دست سردم تا حالا – دست گرمی ندیده

بیا تامثل قدیم – واسه هم قصه بگیم،گم بشیم تو رویاها – قصه از قصه بگیم

بیا تا برات بگم – قصه بره و گرگ،که چه جور آشنا شدن – توی این دشت بزرگ

آخه شب بود می دونی -بره گرگ رو نمی دید،بره از گرگ سیاه -حرف های خوبی شنید

بره ی تنها رو گرگ -به یه شهر تازه برد،بره تا رفت تو خیال -گرگ پرید و اون وخورد

بره باور نمی کرد -گفت: شاید خواب می بینه،

ولی دید جای دلش -خالی مونده تو سینه

بیا تا برات بگم – تو همون گرگ بدی،

که با نیرنگ و فریب -به سراغم اومدی

***

نمی بینم دیگه هیچ کس برای،غربت چلچله ها گریه کنه،

نمی بینم که دیگه چشم کسی،واسه تنها یی ما گریه کنه،

چشم من مثل قدیم ها نمی خواد،مث ابرهای سیا گریه کنه،

دیگه کم کم از خودم بدی می آد،تن پوسیده م و مرگم نمی خواد،

میون این همه سایه،سایه ی من دیگه مرده،آخه تنهایی ی کهنه،خورشید رو از اینجا برده،

لب من شهر سکوته،توتنم زندگی مرده،دستی از اونور ابرها اومده سایه ام رو برده

دیگه کم کم از خودم بدم می آد،تن پوسیده م و مرگم نمی خواد

دیگه دردم به سراغم نمی آد،خاک سرد تنم و پس می زنه،

کسی که صداش به ابرها می رسید،مرده اما یاد گنگ اش بامنه،

چشم خشکیده ی من کاش می دونست،حالا وقت خوب گریه کردنه

دیگه کم کم از خودم بدم می آد،تن پوسیده م و مرگم نمی خواد

همه ی شعری که خوندم،قصه ی تنها شدن بود

قصه ی رفتن و رفتن،قصه ی رها شدن بود،

قصه مرگ یه قصه،بغض بی صدا شدن بود،

قصه ی دوری و دوری،از شما جدا شدن بود

دیگه کم کم از خودم بدم می آد،تن پوسیده م و مرگم نمی خواد

***

توی قاب خیس این پنجره ها، عکسی از جمعه ی غمگین می بینم

چه سیاهه به تنش رخت عزا، تو چشاش ابرای سنگین می بینم

 داره از ابر سیا، خون می چکه،  جمعه ها خون جای بارون می چکه

نفسم در نمیاد،جمعه ها سر نمیاد، کاش می بستم چشامو،این ازم بر نمیاد

 داره از ابر سیا، خون می چکه،  جمعه ها خون جای بارون می چکه

عمر جمعه به هزارسال می رسه، جمعه ها غم دیگه بیداد می کنه

آدم از دست خودش خسته می شه، با لبای بسته فریاد می کنه

 داره از ابر سیا، خون می چکه،  جمعه ها خون جای بارون می چکه

جمعه وقت رفتنه،موسم دل کندنه، خنجر از پشت می زنه،اون که همراه منه

داره از ابر سیا، خون می چکه،   جمعه ها خون جای بارون می چکه

***

امان از راه بی عـابــر،امان از شهر بی شاعـر، امان از روز بـی روزن،امان از اینهمه رهـــزن،

امان از بـاد بــی بــاده،امان از ســـرو افـتـاده، امان از تـیغ بـی دردان،به جای بوسه بر گردن

امان از سایه ی بی سر،بـــر این درگــاه دردآور، امان از نـاتــمـام تـــــو،امان از نـاتــمــام مـــن

امان از روز بی رویا،امان از شام مرگ آواامان از جای صد دشنه،مـیان چــین پــیــراهـــن

امان از شعله ی آخـر،هـجوم باد و خاکـستر،که از پروانه ی پرپر،اجاق شب نشد روشن،

ببار ای خــوب ِ دیروزی،بر این بازار خودسوزی،که این غمخانه ی بی می،نــدارد آب ِ مــرد افـکـــن،

برقـصانم غزل بانو،بـچـرخـانم غزل بانو،میان گـفـتن و خـفـتـن،میان مـاندن و رفـتـن ! …

***

شعر زیبای شهیار قنبری

در تو خلاصه می شوم ، با تو زلال می شوم، از پر پیراهن تو ، پر پر و بال می شوم

در شب یلدایی تو ، صاحب روز می شوم، صاحب تحویل شب اول سال می شوم

در قفس ابری شب ، ماه اسیر بوده ام، با تو رها تر از همه ، ماه هلال می شوم

با تو زلال می شوم ، پر پر و بال می شوم، شعر محال می شوم ، بر این روال می شوم

تا ملکوت جذبه ات شبانه راه می روم، چون که نظر کرده ی نور لایزال می شوم

برای از تو من شدن ، مرا مجال بس نبود، پس از تو در هوای تو ، خود مجال می شوم

خاصیت سروده ها تمام خواستن نبود، برای از تو دم زدن ، شعر محال می شوم

جز غزل شیشه ای ام ، شعر مرا سنگ بدان، چون پس از این شاعر تو بر این روال می شوم

***

عشق یعنی قدغن،ترس من،ترس زن، وحشت رفتن،بی صدا شدن

یعنی اعتراف ناب ناب،یعنی گفت و گوی دو تن،

عشق یعنی گفت و گو، غزل غزل بانو

عشق یعنی جان پناه، یعنی دو چشم،یعنی نگاه، یعنی دو دست به سمت ماه

عشق یعنی جست و جو، غزل غزل بانو

جنون سرشکن،داغ شبنم بر چمن، سیل بی رحم عسل،وقت بازی جر زدن

خود بی خودی آدمک برفی، پر از بی کسی،حرف بی حرفی

عشق یعنی جان پناه،عشق یعنی جان پناه، یعنی دو چشم،یعنی نگاه،یعنی دو دست به سمت ماه

عشق یعنی جست و جو، غزل غزل بانو

در تو خزیدن،نفس کشیدن، سقوط آزاد،از خواب پریدن

عشق یعنی موی تو،دست خوشبوی تو، گردن پر غرور یعنی جادوی تو

عشق یعنی جان پناه،عشق یعنی جان پناه، یعنی دو چشم،یعنی نگاه،یعنی دو دست به سمت ماه

عشق یعنی جست و جو، غزل غزل بانو

***

دوستم داشته باش،دوستم داشته باش، بادها دلتنگند،دست ها بیهوده،چشم ها بیرنگند

دوستم داشته باش، شهرها می لرزند،برگ ها می سوزند،یادها می گندند

باز شو تا پرواز،سبز باش از آواز، آشتی کن با رنگ،عشق بازی با ساز

دوستم داشته باش، سیب ها خشکیده،یاس ها پوسیده،شیر هم ترسیده

دوستم داشته باش، عطرها در راهند،دوستت دارم ها آه ! چه کوتاهند

دوستت خواهم داشت،بیشتر از باران، گرم تر از لبخند،داغ چون تابستان

دوستت خواهم داشت،شادتر خواهم شد، ناب تر روشن تر بارور خواهم شد

دوستم داشته باش، برگ را باور کن،آفتابی تر شو،باغ را از بر کن

دوستم داشته باش، عطرها در راهند،دوستت دارم ها آه ! چه کوتاهند

خواب دیدم در خواب،آب آبی تر بود، روز پر سوز نبود،زخم شرم آور بود

خواب دیدم در تو،رود از تب می سوخت، نور گیسو می بافت،باغچه گل می دوخت

دوستم داشته باش، عطرها در راهند،دوستت دارم ها آه ! چه کوتاهند .

***

می سوزم و می سوزم ، با زخم تو می سازم، با هر غزل چشمت ، من قافیه می بازم

پیش از تو فقط شعرم ، معراج غرورم بود، ای از همه بالا تر ، اینک به تو می نازم

این سفره ی خالی را تو نان غزل دادی، ای پر برکت گندم ، من از تو می آغازم

من اهل زمین بودم ، فواره نشین بودم، با دست تو پیدا شد ، بال همه پروازم

از شبنم هر لاله ، اسب و کوزه پر کردم، با عشق تو را دیدن ، تا اوج تو می تازم

هیهای مرا بشنو ، اسب و من و دل خسته، من چاوش بی خویشم ، با هق هق آوازم

راه سفر عاشق ، از گردنه بندان پر، نامردم اگر از خون ، این باج نپردازم!

***

اگه سبزم اگه جنگل  …  اگه ماهی اگه دریا  …  اگه اسمم همه جا هست  …  روی لب ها تو کتاب ها

اگه رودم رود گنگ ام  …  مث بودا اگه پاک  …  اگه نوری به صلیب ام  …  اگه چنجی زیر خاک

واسه تو قد یه برگم  …  پیش تو راضی به مرگم  …  اگه پاکم مث معبد  …  اگه عاشق مث هندو

مث بندر واسه قایق  …  واسه قایق مث پارو  …  اگه عکس چهل ستون ام  …  اگه شهری بی حصار

واسه ارش تیر اخر  …  واسه جاده یه سوار  …  واسه تو قد یه برگم  …  پیش تو راضی به مرگم

اگه قیمتی ترین سنگ زمین ام  …  توی تابستون دست های تو برفم

اگه حرف های قشنگ هر کتاب ام  …  برای اسم تو چند تا دونه حرفم

اگه سیل ام پیش تو قد یه قطره  …  اگه کوه ام پیش قد یه سوزن

اگه تن پوش بلند هر درخت ام  …  پیش تو اندازه ی دکمه ی پیرهن  …  اگه تلخی مث نفرین

اگه تندی مث رگبار  …  اگه زخمی زخم کهنه  …  بغض یک در رو به دیوار

اگه جام شوکرانی  …  تو عزیزی مث اب  …  اگه ترسی اگه وحشت  …  مث مردن توی خواب

واسه تو قد یه برگم  …  پیش تو راضی به مرگم

***

آبی دریا ، قدغن  …  شوق تماشا ، قدغن  …  عشق دو ماهی ، قدغن  …  با هم و تنها ، قدغن

برای عشق تازه ،اجازه بی اجازه  … پچ پچ و نجوا ، قدغن  …  رقص سایه ها ، قدغن

کشف بوسه ی بی هوا  …  به وقت رویا ، قدغن  …  برای خواب تازه ،  …  اجازه بی اجازه…

در این غربت خانگی  …  بگو هرچی باید بگی  …  غزل بگو به سادگی  …  بگو ، زنده باد زندگی

برای شعر تازه ،  …  اجازه بی اجازه… از تو نوشتن ، قدغن  …  گلایه کردن ، قدغن

عطر خوش زن ، قدغن  …  تو قدغن ، من قدغن  …  برای روز تازه ،  …  اجازه بی اجازه

ممکن است شما دوست داشته باشید